تاريخ اسلام(عرصة
دگر انديشي و گفتوگو, روزگار عثمان)؛ عبدالمجيد 1
معاديخواه (1321-) تهران: ذرّه, چاپ اول1382, 887ص؛
وزيري, فارسي.
تاريخنگاري
مانند هر رشتة علمي ديگر از متدها و سبكهايي براي پژوهش ياري ميگيرد كه به مدد آن
روشها,ميتواند حقايق و واقعيّتهايِ گذشته را به
مثابه واقعيّتهايي كه براي زمان حال نقشآفرين و مهماند ترسيم و تبيين
كند. البتّه, با قبول اين فرض كه با هر روشي نميتوان به عينيّت و قطعيّت رسيد. در
تاريخنگاري اسلاميكه بسياري از ابعاد آن و مكتبها و مسيرهايش, پژوهش شده است
تنوّع اين سبكها را در كار مورّخان برجستهاي مانند طبري, واقدي, ابنسعد,
ابنعساكر, و ابنهشام و... ميتوان ملاحظه كرد.
تاريخنگاري تحليلي تركيبي,
روشي است كه امروزه در نگارش تاريخ اسلام مورد پسند واقع شده است. در اين روش بر
پايه اسناد, روايتها و منابع و با مطالعة فرهنگ, جامعه و جغرافياي «حوادث» به
گونهاي علمي و اطمينانبخش بازسازي ميشوند؛ در اين روش, داشتن طرحي از نظام
سياسي, فلسفه سياسي هر قوم يا حكومت و دورة تاريخي جزو مقدمات كار پژوهشي است. در
اين پژوهش نويسنده تلاش ميكند با در دست داشتن ملاكهايي به تحليل حوادث عصر خلافت
عثمان بپردازد و زمينهها و مقدّمات اين برهه از تاريخ اسلام را با ديدي محقّقانه
كنكاش كند. آنچه در اين حادثة تاريخي نقش دارد از ديد پژوهش او مخفي نمانده,
شخصيّتها در كنار اماكن سرنوشتساز تاريخي, انديشهها در ميان انبوه خواستهها و
توطئهها مطالعه ميشود. وي, بيشتر از آنكه به نتيجهاي از تحقيق چشم دوخته باشد
پرسشهاي بيدارگرانه مطرح ميكند, چه خوب ميداند كه از لابهلاي تعارضات اسناد
نميتوان براي هر حادثة كوچك طرحي صحيح يافت.
نويسنده
ساية توطئهها و ترفندهاي بنياميّه و آلسفيان و بهويژه معاويه را از زمان خلافت
عمر وچالشهايي كه در تعيين خليفة پس از او پيش آمد
و حتّي كشته شدن او را پيگيري ميكند و ريشهها و پيامدهاو اصل اين حركات را نشان ميدهد. بر مبناي تحليلها و
تحقيقات نويسنده, به وضوح مشخص ميشود كه اين توطئههاي حسابشده و انديشههاي
انحرافي چگونه علاوه بر ملوثكردن ارزشها و فرهنگ نوپاي اسلامي, در حكومت
اشرافي عثمان جزو اصول و مباني رسمي حكومت شد و تمام اضلاع انحرافي آن به كمال
رسيد. بسياري از كنشهاي سياسي عمر, عثمان, عبدالرحمن بن عوف, مغيرة بن شعبه و عمروعاص را منشأ خطراتي معرّفي ميكند كه سرانجام
آن, كشتهشدن دو خليفه در عصر نوپاي خلافتاسلامي و طردشدن بسياري از شخصيّتهاي اصيل اسلامي, مثل حضرت علي و ابوذر از
صحنة سياست بود.
وي با
اينكه دغدغة وحدت مسلمانان و دفاع از ارزشهايي مانند بيعت, شورا, عدالت, آزادي و
زهد رادارد و منكر نيست در رفتارهاي خلفاي اسلامي
ميتوان نشانههايي از اين ارزشها را يافت؛ امّا در عينحال سادهنگريها و
تندرويهاي هر كدام از اين شخصيّتها را دلايل واضحي بر انحرافاتِ صدر اسلام
ميداند. دلايل كافي براي آن همه اختلاف, اغتشاش فكري و انحراف از مباني اصيل
سياست اسلامي ميداند.
مؤلّف ميخواهد نشان دهد,
انديشه و سياست امام علي(ع) تنها راه چاره براي برون رفت از اين معضلات سياسي و
اجتماعي بود؛ امّا اين سياست وقتي صورت تحقّق يافت كه تمام بخشهاي مستحكم جامعه
توسّط آلسفيان سُست شده بود و تنها چيزي كه مانده بود پوستهاي از اسلام بود كه
بهدرستي برقامت معاويه و اقران بيحقيقت او راست ميآمد تا بر تن عدالتطلب
خستگيناپذيري همچون امام علي عليهالسلام.
نويسنده در پژوهش خود ضمن
اينكه حوادث خلافت عثمان و زمينههاي طغيان و شورش امّت را بررسي ميكند و سهم هر يك از صحابه را نيز, در اين بحران نشان دهد. تيغ
پرسشها و داوريهاي نويسندهبر
شخصيّتهاي مهم صدر اسلام فرود آمده, هدف از اين محاكمهها چوب زدن بر تابوت مردگان
نيست, وي ميخواهد مسلمانان عصر حاضر, اين محاكمات و اين محكوم كردنها را
درس عبرتي براي زندگي سياسي امروز و وضعيّت جهان اسلام قرار دهند. فريادهاي
پرسشگرانة نويسنده ميتواند هشدارهايي باشد براي سياستمداراني كه تاريخ در
سياستگذاريها و تصميمهاي آنها صورت تحقّق مييابد.
آيا
ميتوان تاريخ اسلام را از ميان انبوه روايتهاي متعارض بازخواني و بازشناسي كرد.
نويسنده در مواضع بسياري
از كتاب بر آسيبهاي تاريخ اسلام تأكيد ميكند. از همين زاويه تاريخنگاري افرادي
مثل طه حسين و جرجي زيدان را نقد
ميكند و آنها را شيفتة عصر خلافت ميداند. از اينكه طه حسين رفتارها و انديشة
سياسيشيخين و عثمان را مبنايي براي
گسترش اسلام و فتوحات موفقيّتآميز اسلام قرار ميدهد برآشفته ميشود.
مؤلّف, آسيبهاي رفتاري و
تمدّني و فرهنگي فتوحات و از جمله عجمستيزي خلفا را نشانههايي تاريك بر پيشاني
كساني ميداند كه با هدف تبليغ اسلام, تحجّر و قشريگري و تزويز و ثروتاندوزي را
در جامعة اسلامي نهادينه كردند و نتيجة آن شكافهاي عميق بر تن اين جامعه بود كه
جراحِ مسئوليّتشناسي, مثل حضرت علي(ع) نتوانست به رغم همة تلاشها و فداكاريها آن
را درمان كند.
نقدي و
نظري
نويسنده با طرح پژوهشهاي
بزرگ و گذاشتن علامت سؤالهايي بر سيره و سياست خلفا و صحابه انتظارات بسياري بر
انگيخته, اما آيا به واقع خود پاسخي منسجم و متقن براي آنها يافته است. حقيقت اين
است اگر ما براي بازشناسي تاريخ صدر اسلام انتخابي جز از منابع تاريخي؛ مثل تاريخ
طبري, تاريخ ابنهشام و ابنعساكر و آثار تاريخي پيشرو نداشته باشيم به ناچار
مجبوريم روشي تأويلي بهكار بگيريم و چيزي شبيه همين اثر يا آثار طه حسين و زيدان,
حاصل اين انتخاب خواهد شد, با اين تفاوت كه در اين اثر ما دقيقاً نميتوانيم
بفهميم دلايل اختلاف منشهاي سياسي صحابه در مواضع متعدّد چه بوده است يا اگر تاريخ
اسلام در دست كسان ديگر يا با شيوة ابهامآميزي كه مؤلّف طرح ميكند محقّق ميشد
چه سرنوشتي مييافت. آيا به صِرف اينكه بگوييم كشتن عمر و انحرافات عصر عثمان حاصل
توطئهها و كودتاي بنياميّه بوده است ميتوان مطمئن شد كه ريشههاي كنشها و
ارتباط افعال سياسي در صدر اسلام را به تحقيق روشن كردهايم. اگر مباني تفكّر يا
منطق رفتاري معاويه و بنياميّه روشن نشود و در مقابل آن, منطق رفتاري حضرت علي
ترسيم نگردد, بعيد است ما چارچوپ و صراحت معنايي و كاركردي مفاهيمي مانند شورا,
دموكراسي, عدالت, بيعت, خلافت, حكومت اسلامي را دريابيم و اين دقيقاً گرهي است كه
در اين كتاب به رغم طرح پرسشها و عبارات آهنگين و ارتباط دادن گذشتة دور به
اتّفاقات امروزي, ابهام آن باز نشده است.