لطافت و بسامد زبان وحي
محمّد ملكي(جلال الدين)
|
الطّراز الأوّل والكِناز لما عليه مِن لغة العرب
المُعوّل, السيّد علي بن |
|
أحمد بنِ محمّد معصوم الحسيني المعروف بابن معصوم المدني, |
|
(1052-1120ق),
تحقيق مؤسسة آلالبيت لإحياءالتراث, 4جلد |
|
(كامل
15 جلد), مشهد, 1384, چاپ اوّل, عربي. |
سيّدعلي خان كبير در سال
1052قمري در مدينه[1] به دنيا آمد.
پدر وي در شجرهنامهاي كه خود تنظيم كرده نسب خود را به امام علي ابن ابيطالب
ميرساند. سيّد پس از آموختن مقدمات علوم, سفري به حيدرآباد هند كرد و در آنجا با
دختر سلطان عبدالله قطب شاه ازدواج و به كارهاي ديواني مشغول شد, و به همين جهت وي
را سيّدعلي خان كبير ميخوانند. در اواخر عمر خود به شيراز آمد و در همان جا به
سال 1120 قمري به ديار باقي شتافت و هم اكنون احفاد او در شيراز شناخته شده هستند.
او يكي از عالمان ذوفنوني است
كه بحق هرچه نوشته از استحكام و علميّت بسيار عالي برخوردار است. رياض السالكين,
شرح او بر صحيفة سيّد ساجدان از شاهكارهاي او در عرفان و ادب, به يادماندني است, و
تاكنون كمتر كسي توانسته مثل او راز و رمز دعاهاي امام را بازگو كند. الحدائق
النديّة في شرح الصمدية وي, يكي از كتابهاي بسيار قوي و استدلالي است كه پس از
آن هر شرح علمي و ادبي كه بر صمديه نوشته شده بر اين كتاب سبقت نگرفته است.
دو ديگر از آثار ارزشمند سيّدعلي خان كبير رسالة انوار الربيع في انواع البديع,
شرح قصيدية بديعيه است كه خود آن را به نظم درآورده و كتاب ارزشمند الطراز الأوّل است كه به اختصار
معرّفي ميشود.
زبانشناسان در تعريف و
تبيين زبان به اختلاف رفتهاند و هر كدام تعريفي را براي زبان ارائه كردهاند.
عالمان در قرون و اعصار پيشين به گونهاي و زبانشناسان معاصر به گونهاي ديگر آن
را تعريف نمودهاند, ولي آنچه مورد نظر ماست معرفي كتابي است كه مربوط به زبان
عربي و حاصل خامه يكي از اديباني است كه در قرن دوازدهم ميزيسته و لذا در اين
مقاله متعرض اقوال جديد نميشويم و نوعاً اساس معرفي زبان اين اثر, بنابر آموزهاي
اقوال قديم و آن هم دربارة زبان عربي است.[2]
جامع تعاريفي كه زبانشناسان
ارائه كردهاند, زبان را وسيلهاي دانستهاند كه انسان به وسيلة آن مكنونات قلبي و
دروني خود را آشكار ميسازد. بلكه, گفتهاند زبان صورتي است حاكي از شخصيّت و
معلومات و فرهنگ يك انسان؛[3]
بنابراين, هر قومي براي خود زباني دارند كه زاييدة منطقة جغرافيايي است كه در آن
زندگي ميكنند و مردم آن سامان, ملل و قبيلهاي هستند كه زبان خاص خود را دارند و
عربان نيز خارج از اين قاعده نيستند.
قوم
عرب[4]
به طايفهاي بزرگ از ملل منسوب است كه چون ايشان را نسل سام پسر نوح ميدانند, سامي مينامند. نژاد سامي
شامل اقوام بابلي, آشوري, عبري, فنيقي, آرامي, حبشي, سبَئي و عربي است.[5]
با وجود اينكه زبان عربي در يك معنا جوانترين زبان سامي است, خويشي نزديكتري از
بقية زبانهاي سامي به زبان اصلي (مادر) دارد كه همه از آن ريشه گرفتهاند. زيرا,
به علّت موقعيّت جغرافي آنها, يعني يك نواختي و يك شكلي صحرا, بعضي از جنبههاي
مشخصة نژاد سامي را بيشتر حفظ كردهاند, و آن را مشخصتر از ساير اقوام سامي
جلوهگر ميسازند.[6] قديميترين
آثار تاريخي نوشته شده به زبان عربي در مقايسه
با كتيبههاي حِميري كه بعضي از آنها به 2500 سال قبل از ميلاد ميرسد, سِواي
كتيبههاي حِجْر در شمال حجاز كه توسّط عربهاي شمالِ قبل از ميلاد نوشته شده, مفهم
اين معناست.
با نزول قرآن و پيروزي رسول
مكرم اسلام و فتوحاتي كه اسلام در زمان خلفاي راشدين به دست آورد به اين زبان قديم
كاملاً اعتباري نو بخشيد. عربي زباني مقدس براي تمامي مسلمانان جهان شد و به يقين
سبب اين اهميّت, قرآن است. امّا از طرفي ديگر با توجه به گويش شهر مكه كه به عنوان
منبع اصلي زبان عربي كه قرآن با آن گويش نازل شده رفته رفته با غلبة شهرنشيني به
باديهنشيني و ارتباط عربان با ديگر ملل, زبان رسمي عربها, يعني همان گويش مكّه به
طور خاص و گويش حجاز به طور عام, متدوال و شناخته شد.
زبان عربي و يا به تعبير
دقيقتر ادبيات عرب شامل چهارده علم[7]
است, و هر كسي تسلّط كافي بر اين چهارده علم داشته باشد عنوان «اديب» بر او اطلاق
ميشود. از اين چهارده علم, چهار علم ساختار اصلي زبان عربي را تشكيل ميدهند كه
عبارتاند از: صرف, نحو, اشتقاق و لغت؛ ريخت و شاكله اصلي كلمات در اين زبان برده
و اصل استوار است. ماده «ض.ر.ب» كه همان حروف باشد و يك هيأت كه به آن «بناء, وزن,
صيغه» ميگويند و در آن حروف اصلي و زائد ملاحظه شده است و شق ديگري از كلمات عرب
را اشتقاق[8]
ميگويند كه كلمات عرب را از حيث ماده و معنا در بر ميگيرد.
لغت عرب از حيث كثرت مفردات,
استعارات, تمثيل, قلب حروف و تمييز و ضمائر و اسامي مفردات و مترادفات و جايگزيني
كلمهاي در جاي كلمهاي ديگر مثل, جايگزيني مصدر در مقام فعل امر, و فاعل در مقام
مصدر, يا تقديم تأخّر در مقام حال و حصر و ويژگيهاي از اين قبيل, ظرافت و بسامدي
به زبان عربي بخشيده و از همينرو, شاكلة زبان و ساختار ظاهري زبان عربي از اصل و
زياده تشكيل شده كه زيادتي آن در حروف و اصل آن در ريشة كلمات نماد و نمود دارد.
البته, بنابر تحقيق و استقصاي علماي لغت, حروف زائده از ده تجاوز نميكند و آن را
جهت حفظ و يادگيري در كلمة «سألتمونيها» جمع كردهاند و اگر حركات سهگانه در
صورتي كه آنها حروف كوچك شمرده شود به اين عدد اضافه كنيم تعداد حروف زائد به سيزده
عدد ميرسد.
از طرفي همين كلمات از حروف
اصليِ «ثنائيه, ثلاثيه و رباعيه و خماسيه» تشكيل شده است. بنابر اظهار نظر
زبانشناسان هيچ زباني به اندازة زبان عربي بسامد لغات ندارد,[9]
و همين بسامد لطافت خاصي به زبان عربي و لغات آن بخشيده است به عنوان مثال
استعاره, مترادفات, قلب و اِبدال و اشتقاق[10]
كبير و صغير كه, اين اشتقاق به اين گستردگي از ويژگيهاي لغت عرب است, و لطافت و
بسامد خاصي به اين لغت و زبان بخشيده است. به عنوان مثال كلمة «كَتَبَ» و اشتقاق
آن «كاتب, مكتوب, كتاب, مكتبه, مكتب, يكتب, اكتب, كُتَيْب و...» ميباشد. همان
طوري كه ملاحظه ميشود حرف اصلي يعني «كتب» در تمام مشتقات اين كلمه آمده است, كه
اصلاً با زبانهايي مانند زبان انگليسي قابل مقايسه نيست, و لذا گفتهاند زبان
انگليسي تك هجايي است و از بسامد و گستردگي قابل ملاحظهاي برخوردار نيست.[11]
اديبان بِناي كلمات عرب را
بر سه گونه «اسم, فعل, حرف»[12]
دانستهاند و اول كسي كه صيغ اسمي را احصا كرد امام النحويين سيبويه فارسي است كه
308 بِنا بر اسم شمرده و سپس جناب سراج 22 بِنا بر آن اضافه كرد كه در جمع 330
بِنا شد.[13]
برخلاف نظر عدّهاي كه
پيشينة بلندي بر معجم و فرهنگنگاري قائل نيستند, معجمنگاري بس سابقة طولاني
دارد. البته شكل و نوع تدوين آن از آغاز تا كنون به يك شكل و يا ساختار معين
نبوده, و طبيعي است كه معجمنگاري نيز سير تكاملي خود را طي كرده است.
به
عنوان مثال دايرةالمعارف و يا دانشنامهنگاري نيز به شكل امروزي آن در آغاز كار
نبوده, ولي همين
دانشنامهها كه امروزه چاپ و نشر پيدا ميكند
ريشه در گذشته دارد؛ مثلاً احصا العلوم غزالي, و جامع العلوم
(ستّيني) فخر رازي و فهرست ابن نديم در زمان خودشان يك دانشنامه علوم و
معجم بوده كه امروزه اساس كار اينگونه تأليفات قرار گرفته است. كتابهاي لغت نيز
مستثنا از اين قاعدة تاريخي نيستند.
خليل ابن احمد الفراهيدي
( -175ق)
اولين كتابي كه در اين فن
تأليف شده لغت العين است. وي مدتي در باديه اَعراب[14]
به گردش پرداخته و شنيدههاي خود را در مجموعهاي تدوين نموده است. گرچه اساس كار
وي با لغاتنويسان امروزي فرق ميكند, ولي شاكلة هر دو روش يكي است.
او كتاب خود را بر نُه طبقه
تقسيم و لغات عرب را به حلقيه, لهويان, شجريه, أشليه, نطعيه, لثويه, زلفيه, شفويه
و هوائيه, تقسيم و بيست و نُه[15]
حرف لغت عرب را در اين نُه قالب ريخت و كتابِ العين را تأليف نمود. و صدها
كتاب لغت ديگر.
يكي از اين آثار, كتاب الطراز
الأوّل, اثر سيّدعلي خان است كه بايد آن را از مهمترين آثار وي محسوب نمود.
اين اثر كه گويا به پانزده جلد خواهد رسيد و هم اكنون چهار جلد آن كه شامل جلد صفر
و اول و دوم و سوم است در دسترس محققان قرار گرفته. غير از مقدمه, جلد اوّل آن با
كلمة «أبأ» شروع و جلد سوم آن با كلمة «يبعث» خاتمه يافته است. سيّدعلي خان اين
اثر را بر اساس حرف آخر كلمه تنظيم و به دو روش تأليف كرده است.
وي
ابتدا بر اساس و ترتيب فرهنگ لغات معمول مرسوم, به بيان معاني لغات پرداخته و سپس
به استدراك
و نقدِ شيوة سابقين ميپردازد, كه مهمترين ويژگي اين اثر, البته در مقام تحقيق و
تأليف, همين روش دوم است. او خبط و خطاهاي لغويين سلف خود را گوشزد كرده و سپس
چگونگي تدوين معاجم لغت را بيان و
به نقد و استدراك آنها پرداخته است
و به عنوان نمونه كلماتي را ذكر و مشخص كرده كه معجمنگاران در بيان معاني اين لغت
به خطا رفتهاند. مانند: المثلث, الضّد, الإبدال, المُعرَّب, القلب و الخ.
سيّدعلي
خان در بخش اعظم اين اثر به گونهاي لغات را ترجمه كرده و آنچه كه از قلم اصحاب
لغت
افتاده و يا از انديشه آنها به دور مانده
استدراك كرده است, و خودِ جناب سيّد در مقدمه به اين مسئله اشاره ميكند,[16]
و خبط خطاهاي خليل را در «العين»[17]
و صاحب بن عبّاد را در المحيط في اللغة,[18]
و جوهري را در الصحاح و فيروزآبادي در قاموس اللغة[19]
و زبيدي را در تاج العروس گوشزد و در مواردي كه آنها معناي لغات را به
درستي درك نكردهاند آورده است.[20]
عين عبارات جناب سيّد در پينوشت آمده است (فراجع)
سيّدعلي خان كبير خود در
معرفي كتابش در مقدمه مينويسد:
هذا كتاب جمعتُ فيه مِن لسان
العرب ما يُحظي منه بارتشاف الضَّرَب, وأحرزتُ فيه مِن غريب القرآن و الآثر, ما
يُرضي منه صدق العين والأثر, و أضفتُ, الي ذلك مِن بيان مَجازات الكلام و مصطلحات
العلماء الأعلام و أمثال العرب العَرباء.[21]
وي در
نگارش اين اثر, روش جديدي نسبت به معاجم قبل از خود به كار گرفته كه در هيچ يك از معاجم قُدما و متاخرين
نيامده است. به عنوان نمونه, بعضي از لغويان در معنا كردن لغات و اصطلاحات
بين حقيقت و مجاز خلط
كردهاند و چهبسا مجاز را بر حقيقت مقدم داشتند,[22]
و يا اصطلاحات علم عروض و قوافي را با صرف و نحو مخلوط كردهاند و تفكيكي بين اين
اصطلاحات كه هر كدام در هر علمي معنايي ويژه خود را دارد, قائل نشدند. ايشان تمام
اين لغات و اصطلاحات را از هم تفكيك و معاني هر كدام را با توجه به آن علم متذكر
شده است. بنابراين, ترتيبي در بيان معاني لغات و اصطلاحات به كار گرفته كه
اينگونه خلط و خبطها پيش نيايد, به ترتيب: واژه اصطلاح, كاربرد اين كتاب از اين
واژه و مَثَل را در معناكردن لغت مراعات نموده و ريشة بسياري از لغات عربي را
بررسيده و چگونگي مُعرب بودن آنها را بيان داشته است به عنوان مثال:
در ماده «عِنب» مينويسد اين
لغت هندي كه در اصل «أنب» بوده و عربها پس از ملاحظه اين واژه آن را به صورت
«عِنب» استعمال كردند.
يكي ديگر از مواردي كه در
اين اثر به آن عنايت ويژهاي شده است و اصحاب لغت از آن غافل ماندهاند حركت «عين
الفعل», به ويژه فعل مضارع است كه, اهل ادب به اين موضوع وقوف دارند كه در ادبيات
عرب اين مسئله چه نقش مهمي دارد,[23]
گرچه به حسب ظاهر, مهم جلوه نكند. جناب سيّد پس از نقل حركات «عين الفعل» ماضي كه
اهل لغت از آن غفلت كردهاند به بررسي كاربرد همان باب در فعل مضارع پرداخته است.[24]
به
عنوان مثال جناب سيّد لغات عين الفعل ماضي «ضم, فتح, كسر» را به تمامه ذكر كرده با
اينكه
كتابهاي لغت از ذكر باب مكسور العين غفلت
كردهاند و فقط به ذكر دو باب, يعني باب «كَرُمَ و مَنَعَ» اكتفا نمودهاند
و يا باب «نَصَرَ, شرُفَ, فَعِلَ» مثل «نصُر و
خسُرَ» مضموم العين كه جناب سيّد آن را از ارسال المسلّمات دانسته است, به عنوان مثال مفسران تفاسير ادبي در تفاسير خود,
جملة «ولا تُخْسِروا» كه فرازي از آية شريفه است با توجه به آموزههاي اهل
لغت در تفسير اين كلمه به اشتباه رفتهاند, به گونهاي باب «نصُر ـ خسُرَ» را
ناديده گرفتهاند. بنابراين ارزش و نتيجة كار جناب سيّد در اين اثر از اينگونه
مسائل معلوم ميشود.[25]
يكي ديگر
از ويژگيهاي اين اثر «حُسنُ استقراء و استقصاء» در جمع و بيان وجوه لغات است كه
اين
ويژگي اين اثر را از ديگر معاجم ممتاز ساخته است؛ مثلاً براي واژة «بلأ» حدود دَه
وجه شمرده است.
يكي
ديگر از ويژگيهاي اين اثر اخذ معاني لغات از كتابهاي تفسير, طِب و مانند اينهاست.
وي در خصوص
لغت «الضاد» كه از اختصات عرب است و تا جايي
كه در قديم اَعراب را اُمت «ضاد»[26]
ميگفتند بخوبي مورد بررسي قرار داده
است؛ و يا در بيان ماده «سوأ»به تفاسير آية دهم سورة روم }ثم كان
عاقبة الذين
اساءوا السوّأي{ نظر داشته و اشتباهات مفسران و ديگر لغويون را در اين خصوص گوشزد
نموده است.
يكي
ديگر از ويژگيهاي اين اثر بررسي «مهموز و مقصور و مهموزِ محفف» است كه ديگر معاجم كمتر به اين ماده
پرداختهاند. وي در اين خصوص استقصاي كامل كرده و واژههاي زيادي در اين اثر, مورد
بررسي قرار داده است. مثل مادة « ألأ, الألاءُ, بهأ, جلظأ, حبطأ, خنأ, دفأ, رقأ,
رنأ, رمأ» الي آخر.
از
ديگر ويژگيهاي مهم اين اثر وفقدادن بين
اصول لغت و اشتقاق صرفي و سماعيات[27]
است كه از
مهمترين
مباحث ادبيات عرب به شمار ميرود. اين موضوع يكي از موارد اختلافي بين اُدبا و
لغويين است,
كه جناب سيّد با توجه به نظريات اين دو گروه,
به درستي و با دقت تمام به بررسي اينگونه واژهها پرداخته است و در ضمن
مباحث, فوايد لغت, نحو, صرف و بيان اقوال و آراي اديبان را نيز, ذكر كرده است.
يكي از مشكلترين و
ديريابترين مسائلي كه در ادبيات عرب, بلكه در ديگر لغات مطرح است و در نهايت
تعقيد نيز هست, باب «حقيقت و مجاز» است. تفتازاني در مطول بخش قابل
ملاحظهاي را به اين باب اختصاص داده است. شناختِ حقيقت از مجاز در لغت عرب و
مكان استعمال آن ضمنِ ديرياب بودن,
از پربسامدترين بابهاي ادبيات عرب نيز هست.
بعضي از اصحاب لغت هر آنچه
در اينباره از اَعراب و يا از عربها شنيدند بي آنكه توجهي به نوع استعمال آنها داشته
باشند با عنوان «حقيقت و مجاز» ثبت كردهاند. البته غرض آنها صِرفاً تأييد صدور
اين نوع كلمات از اَعراب و يا عربها بوده و خيلي توجه به استعمال حقيقت و يا مجاز
بودن آن نكردهاند. آنها صرفاً به نقل كلمات حقيقت و مجاز عرب اكتفا كردند و وجه
حقيقت و مجاز آن را ذكر نكردهاند. گويا اوّلين كسي كه بين حقيقت و مجاز تفصيل داد
زمخشري ( -538ق) بوده است, وي در اساس
البلاغه, معناي اصطلاحي حقيقت و مجاز را به درستي تبيين كرده است.
اُصوليين نيز در مباحث
الفاظ, مطالب ذيقيمتي در باب حقيقت و مجاز دارند كه باريكبينيهايي در آثار آنها
به چشم ميخورد كه لغويون از آن غافل بودند.[28]
البته ناگفته نماند كه جناب سكاكي نيز در باب حقيقت و مجاز, گوي سبقت را از ديگران
ربوده است.
جناب
سيّد در مادة «جوز»: مجاز را به عدول از اصل لفظ دانسته و آن را به مجاز, مجاز
عقلي, مجاز
لغوي و مجاز مركب, تقسيم كرده و وجوه آن را ذكر كرده است كه در ديگر معاجم به چشم
نميخورد.
الطراز
الاوّل, يك اثر گرانبهايي است كه هيچ اديب و مفسر لغوي نبايد خود
را بينياز از آن بداند. در اين مقاله در حدّ توان به بررسي اين اثر
پرداخته شد, باشد كه نكتهدانان اديب خطاها را به كرامت خود عفو نمايند. انشاءالله به شرط حيات پس از انتشار
بقية مجلدات به معرفي تفصيلي آن خواهيم پرداخت.
پينوشتها
[1].
بنابر قولي وي در مكّه به دنيا آمده است. البته, اين قول خيلي قابل اعتماد نيست.
[2].
جهت اطّلاع از تعاريف زبانشناسان جديد به مقاله استاد مصطفي ملكيان در مجلة نقد و
نظر شمارة 37-38 مراجعه شود.
[3].
گر مرد, سخن نگفته باشد راز هنـرش نـهفتـه
باشد.
[4]. واژة «عرب» اسم جنس جمعي است و بر ساكنان شهر و بيابان اطلاق
ميگردد و جمع آن «أعْرُب و عُرُوب» است و واژة «أعراب» اسم جنس جمعي بر اي ساكنان
بيابان است و جمع آن أعاريب است؛ و بعضي به خطا «اَعراب» را جمع «عرب» ميدانند و به كار ميبرند. معادل آن در فارسي «كولي و
كوليان» يا گروهي از باديهنشينان كه با آداب و
سُنن و فرهنگ بيگانه هستند, ميباشد.
[5].
گرچه اين طبقهبندي از نظر نژادي دقيق نيست, چون فينيقيها و اهل سبأ در كتاب
پيدايش تورات فصل دهم, فرزندان حام شناخته شدهاند. البته اگر اين بخش از تورات
دستخوش تغيير نشده باشد.
[6].
نكا: مقدمة تاريخ ادبيات عرب, نيكلسون و حنافا
خوري.
[7].
چهارده علم عبارتاند از: علم: صرف, نحو, اشتقاق, لغت, كتابت, قرائت, تجويد,
معاني, بيان, بديع, شعر, انشاء, امثال و تاريخ ادب.
[8].
اشتقاق در لغت جداكردن چيزي از چيز ديگر را ميگويند و در اصطلاح ساختن بناي از بناي
ديگر, مانند ساختن كلمات گوناگون از يك اصل؛ البته, نبايد چگونگي اشتقاق در كلمات
را با چگونگي صرف افعال و يا بعضاٌ اسما اشتباه گرفت و با هم مخلوط كرد. اين دو
فرق باريكي با هم دارند كه در كتابهاي عالي ادبي ذكر شده است.
[9].
البته زبان لاتين از بسامد قابل ملاحظه و زبان فارسي از لطافت و نرمش خاصي
برخوردار است كه با اين زبان هر نوع معنا و مفهوم را ميتوان در قالب نظم و نثر
بيان كرد.
[10].
اول كسي كه اشتقاق كبير را در لغت فتح باب كرد خليل فراهيدي است.
[11]. به عنوان مثال در زيان انگليسي «Write»
به معناي «كتب» و «Book» به معناي «كتاب» و «Library» به معناي مكتبه
آمده است. همانطوري كه در متن مقاله ملاحظه شد حروف اصلي «كتب» در تمام مشتقات آن
آمده, ولي در هيچ يك از كلمات انگليسي اصل كلمه نيامده است. شايد كلماتي در زبان
انگليسي باشد كه با اضافهكردن پسوند و يا پيشوند و با حفظ اصل كلمه مشتقاتي
همسان مثل «كتب» داشته باشد, ولي اين نوع تعريف از كلمات در مبحث قيودات ميآيد و
اشتقاق و يا صرف كلمات بر آن صدق نميكند مثل
«ing» گرفتن بعضي از افعال؛ و اگر در زبان انگليسي اشتقاقي هم باشد به
گستردگي زبان عربي نخواهد بود.
[12].
آنگونه كه در كتابهاي نحوي آمده است جناب ابوالأسود دُئلي از ياران فهيم و اديب
امام علي عليهالسلام است, از اصول و اساس
ادبيات عرب از امام پرسيد. امام فرمودند: اي ابوالأسود, اصول ادب عرب بر سهگونه
است: اسم, فعل و حرف, و سپس تعدادي از حروف عامل و غير عامل از جمله حروف مشبهة
بالفعل, حروف ناصبه و غيره را برشمرد.
[13].
البته اقوال ديگري نيز در اين مسئله است از جمله ابن جنّي, سيوطي, كسائي و ديگران
هم نظرياتي در اين خصوص دارند كه در جاي خود آمده است.
[14].
دربارة واژة أعراب توضيح داده شد
اينجا نيز همان معنا مورد نظر است.
[15].
خليل فراهيدي الف لين و همزه را, دو حرف جدا از هم ميداند و لذا حروف عربي را از
28 به 29 حرف رساند.
[16].
نكا: الطراز الاوّل, ج صفر, مقدمه, ص75.
[17].
أما كتاب «العين» ففيه مِن التخليط والخَلل والفَساد ما لا يجوز أن يحمل علي أصغر
أتباع الخليل...» (ج صفر, ص79).
[18].
«لأنّ الصاحب أخذ مِن الخارزنجي كثيراٌ, فتخطئة الخارزنجي تعني تخطئة الصاحب كذلك»
(ج صفر, ص 83).
[19].
سيّد دربارة «قاموس» مينويسد: «القاموس كغيره منَ الكتب اللغة, فيه الغث والسمين,
و الشهد و الحنظل, و فيه الصحيح كما فيه الأوهام و الاغاليط و التصحيفات» (ج صفر,
ص88).
[20].
تفصيل خطاهاي اصحاب لغت را جناب سيّد گوشزد كرده از ص 78-88, ج صفر ببينيد.
[21].
ج1, مقدمه مصنف, ص4.
[22].
مجاز در جايي بر حقيقت مقدم ميشود كه حقيقت, معناي مراد را نفهماند. لذا در
اينگونه موارد پناه به مجاز ميبرند, و يا در توصيف بزرگي قلم و زبان و معناي
كلمات و مترادفات عاجر بماند؛ مثل توصيف علي عليهالسلام كه چگونه بشري است,
(هاء علي بشر كيف بشرٍ) در اينگونه موارد مجاز مقدم بر حقيقت است.
[23].
يكي از نقشهاي «عين الفعل» سبب زايشي بودن كلمه در زبان عربي ميشود و اساس بابها
نيز به نوعي به ويژگي استوار است.
[24].
نكا: ج صفر, ص 190-204.
[25].
نكا: جلد صفر, ص200.
[26].
يعني هيچ قومي حرف «ضاد» را بخوبي عربها نميتوانند تلفظ كنند.
[27].
«سماع» در زبان عربي خود باب مفصلي است. در ميان نحويان در صورت نبود قاعده, سماع
حجت و قابل استناد است.
[28].
به مقاله استاد ملكيان مراجعه شود.