سيّدعلياصغر امامي مرعشي*
|
نعمةالله بن محمود نخجواني؛** الفواتح
الإلهية والمفاتح الغيبية؛ قاهره: |
|
دار ركابي للنشر؛ چاپ اول 1325ق. قطع: رحلي بزرگ؛ 579-543ص, عربي. |
در
طول تاريخ
ديدگاههاي گوناگوني دربارة جوازِ ترجمه و تفسير قرآن عرضه شده است. عدّهاي آن را منع و برخي تجويز و گروهي نيز فقط ترجمة كتاب الاهي را روا دانسته و از تأويل و تفسير آن پرهيز كردهاند. در اين باب اولين ترجمة قرآن را به سلمان فارسي نسبت ميدهند و پس از آن به طور رسمي در زمان نوح بن منصور ساماني قرآن به فارسي ترجمه شد. امّا دربارة تفسير و تأويل وحي الاهي، به غير از آنكه معصومان به تفسير آن پرداختند؛ عالمان نيز، در پي تفسير و تأويل اين كتاب الاهي برآمدند.
مفسران در تفسير قرآن علاوه بر روش تفسيري كه اتخاذ كردهاند با رويكردهاي گوناگوني نيز به تفسير كتاب خدا پرداختهاند. از
آن جمله است رويكردهاي تربيتي، فقهي، علمي، اجتماعي و اَحياناً فلسفي؛ علماي علم تربيت و فقيهان، جامعهشناسان و فيلسوفان هريك بهگونهاي تلاش ميكنند تا قرآن را با آموزههاي خود تفسير و تأويل كنند و در نتيجه، تفاسير با اين رويكردها، رنگ و بوي تربيتي، فقهي، علمي و فلسفي به خود گرفته و در لسان اصحاب تفسير به تفاسير علمي، فقهي، اجتماعي و عرفاني مشهور و معروف شدهاند. لذا با اين رويكرد، با ديدگاههاي متفاوتي به قرآن نگريستهاند.
از
جمله ديدگاههايي كه دربارة قرآن وجود دارد، ديد عرفاني و تفسير آن از اين ديدگاه است.
بحث
در اينكه آيا نظر به قرآن شريف از ديد عرفاني صحيح است و يا اينكه در تفسير قرآن جايي بر اين رويكرد و ديد عرفاني، حداقل به صورت مستقل وجود ندارد. بلكه, قرآن از ديدگاههاي مختلف كه يكي از آنها جنبة معرفتي است، تفسير ميشود و يا حتي بررسي و تفسير قرآن منحصر به جنبههاي مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي و نظير اينهاست؛ زيرا قرآن كتابي است بيانگر حقايقي از شريعت مقدس؛ و ديد عرفاني يك ديدي است كه منشأ غيراسلامي دارد. به اين معنا كه سابقة قبل از اسلام دارد. اين موارد هيچ كدام مَحّط نظر ما در اين مقاله نيست.
آنچه كه بايد توجه كرد تفاسير مختلف از ديدگاههاي متعدّد و بعضاً ديدگاه جامع و فراگير به اين كار پرداختهاند، ولي سبك و رويكرد انحصاري عرفاني صرفنظر از صحّت و عدم صحّت آن كميابتر و يا غيرمشهورتر است. در اين ميان به تفاسيري همانند بيان السعادة, سلطان عليشاه برميخوريم كه تفسيري عرفاني و ولايي صِرف است؛ و يا مواردي ديگر نظير تفسير حقائق التفسير، ابوعبدالرحمان سلَّمي، و تفسير روزبهان بقلي شيرازي، كه به شيوة عرفاني نوشته شده است. البته، ايندو را نميتوان تفسير ولايي قلمداد نمود، و ديگري تفسير شريفي است كه در اين مقاله درصدد معرفي آن هستيم و آن، موسوم به الفواتح الإلهية والمفاتح الغيبيّة، است كه تفسيري است به تمامه توحيدي و عرفاني؛ و به تفسير صوفي نيز موسوم است.
اين
تفسير نسبت
به تفاسير
ديگر ويژگيهاي
خاص خود را دارد كه به چندين مورد آن با توجه به حجم مقاله اشاره ميشود.
اولين ويژگي مهم و قابل توجّه كه ميتوان درباره اين تفسير به آن اشاره كرد, مباحث توحيدي است كه در آغاز هر سوره متناسب با همان سوره آمده است به گونهاي كه، ذهن خواننده را مهيّا و روح شخص چاوشگر و
حقيقتجو را
مصفّا و روشن مينمايد و اين نوع مباحث از ويژگيهاي منحصر به فرد اين تفسير است.
ويژگي ديگر اينكه اين تفسير صرفاً بيانكنندة اصطلاحات مغلق و پيچيدة عرفاني فلسفي نيست. بلكه، با كلمات با لحن ادبي و عرفاني و با طراوت خاصي كه دارد شخص را با تمام وجود آمادة غوّاصي و ورود به درياي ژرف هر سوره مينمايد؛ زيرا مفسر از ابتدا توجه و زمينة مصون ماندن از نيروهاي مرموز ابليسي را در خواننده فراهم ميكند و اين تأثير از مطالب آغازين هر سوره كه از آن به «فاتحه» تعبير كرده است به وجود ميآيد. همچنانكه در پايان هر سوره تحت عنوان «خاتمه» به مطالبي دستوري و راهبردي اشاره و به وجهي كه خوانندة مستعد، در پايان احساس ميكند كه به اندازة ظرفيّت خود حظّ لازم را از آن برده و توانسته از ظواهر شريفه با همة وجود در ژرفاي آن تعمّق كند.
از
ديگر ويژگيهاي
مهم اين تفسير ارائه راهبردهاي عملي سلوكي براي سالكان و عدم اكتفا و انحصار در عرفان نظري است كه در اوائل و اواخر هر سوره براي عامل به آن، راهبرد عملي براي تطهير دروني و صفا و جلاءِ نفس در جهت وصول به معاني قرآن است. بنابراين، عنوان تفسير سلوكي و يا صوفي براي آن مناسب است. در برخي از تفاسير ديگر كه قائل به توحيد عرفاني هستند نيز، اشاراتي در اين زمينه مشاهده ميشود، ولي ارائه طرِيقِ هدايت سالك به سوي حضرت حقّ در سير تفسيري هر سوره از يك طرف، و كل قرآن از طرف ديگر, ويژگي خاص اين تفسير است.
به
ويژه تأمّل
و دقت خاص بر روي «اسماُءالله» كه هم بر معرفت نظري خواننده ميافزايد و همچنين براي مسافرِ به سبك سير اين سلوكي اين تفسير، موصل إلي المطلوب ميتواند باشد. البته, مطلب در مورد كسي است كه بر او عنوان «مَن يضللالله فلا هادي له» صادق نباشد و الا «فما له من هاد» بجز فرورفتگي در طغيان نفس كه بُروز آن منجر به تحقّق حكميّت سليقة طاغوتي بر فرد و جوامع انساني گرديده و به جاي راهبري نفوس به سوي حق، راهبر آنان در نزول به اسفل السافلين ميگردند، چيزي در پي نخواهد داشت، گرچه بعضاً از فريب نفس غافل مانده و سير خود را سيري الاهي پندارند. راستي چگونه ممكن است از طريق انكار وحدت به وحدت رسيد و با ردّ توحيد معتقد به توحيد بود و با وجود عمي و كوري به حضور حضرت حقّ واصل گرديد:
فرصت شِمُر طريقة رندي كه اين نشان چون راه گنج بر همه كس آشكار نيست
در
اينجا با توجه به مطالب مذكور به نمونههايي از آغاز و پايان بعضي از سور اشاره ميشود: از جمله موارد ظريف و زيبا ورود و خروج كلام در سورة فاتحه الكتاب است. در ابتدا ميفرمايد:
لايخفي علي مَنّ اَيقَظهُالله تعالي من منام الغفله و نعاس النسيان أنّ العوالم و ما فيها انّما هي آثار الاوصاف الالهيه المترتبه علي الاسماء الذاتيه، اذ للذات في كل مرتبة من مراتب الوجود اسم خاص وصفة مخصوصه لها اثر مخصوص، هكذا بالنسبة إلي جميع مراتب الوجود و لوحبة و ذرة و طرفة و خطرة و لمرتبة المعبّر عنها بالأحدّيه الغير العدديه و العماء الذي لاحظّ لا ولي البصائر و النّهي منها إلا الحسرة و الحيرة و الوله و الهيمان و هي غايِة معارج عروج الانبياء و نهاية مراتب سلوك الاولياء فهم بعد ذلك يسيرون فيه لا به، و اليه الي آن يستغرقوا فيتحيروا إلي ان يفنوا، لا اله الا هو « كل شي هالك الا وجهه»[1]
ثم لما اراد سبحانه ارشاد عباده إلي تلك المرتبه ليتقرّبوا إليها و يتوجَّهوا نحوها حتّي ينتهي توجههم و تقرّبهم إلي العشق و المحبة الحقيقيّة الحقيّة المؤديه إلي اسقاط الاضافة المشعرة للكثره و الاثنينية و بعد ذلك خلص نيتهم وصح طلبهم للفناء فيه، نبّه سبحانه إلي طريقة ارشاداً لهم و تعليماً في ضمن الدعاء له و المناجاة معه متدرجاً من نهاية الكثره إلي كمال الوحدة، المفنية لها متيمناً «بسمالله» المعبربه عن الذات الأحدية باعتبار تنزلها عن تلك المرتبة العمائيه اذلا يمكن التعبير عنها باعتبار تلك المرتبة اصلاً.[2]
بر كسي كه خداوند او را از خواب غفلت و چرت فراموشي بيدار كرده مخفي نماند كه عوالم و آنچه در آنهاست منحصراً آثار اوصاف الاهي است كه آن اوصاف بر اسماي ذاتي مترتب است؛ زيرا حضرت ذات در هر مرتبهاي از مراتب هستي داراي اسم خاص و صفت خاصي است كه آن صفت ويژه آن ذات است و داراي اثر مخصوصي است تا همة مراتب هستي اگرچه دانهاي يا ذرهاي يا پلكزدني و يا خطور ذهني باشد، و درجهاي كه از آن به احديت غيرعددي و ناپيدايي كه، صاحبان بينايي و عقل بهرهاي از آن ندارند، بجز حسرت و تحيّر و سرگرداني و سرگشتگي بسيار؛ تعبير ميگردد و آن نهايت و بالاترين معراج انبيا و نهايت مراتب سلوك اولياست. آنان پس از اين مقام, در
خود حق سير ميكنند نه او و به سوي او, تا اينكه غرق و سپس متحيّر شوند و به فنا برسند «نيست خدايي غير از او, هر چيزي هلاك و مستهلك است غير از وجه او» سپس آنگاه كه خداي سبحان اراده فرمود بندگان خود را به اين مرتبه ارشاد فرمايد تا به آن جايگاه نزديك شده و به سمت و سويش روي نمايند و از اين طريق توجه و تقرب آنان به جناب عشق و محبّت واقعي و شايسته ـ كه به رهايي از نسبتهايي كه سبب زيادهبيني, پراكندگي و دوگانگي, يعني شرك است, ميرسد ـ منتهي گردد و بعد از اين نيّتشان خالص و طلب فنا بر آنان درست باشد لذا بندگان را به راهي آگاهي فرمود تا بدان راه ارشاد گشته و نيز به آنان بياموزد تا در ضمن خواندن حضرت حق و نجواي با او به تدريج از نهايت پراكندگي و زيادهبيني (شرك) به نهايت توحيد و يگانگي كه زُدايندة كثرت و چندگانگي است, با ميمنتجويي به نام «الله»
ـ همان نامي كه به وسيله آن از ذات احديّت يعني يگانگي محض, تعبير ميگردد ـ برسند.
و
از اين جهت كه تعبير و نام بردن از جناب احديّت صِرف كه مرتبة ناپيدايي است, محال و بنابراين حضرتش ذات صرف را در معنا تنزل و سپس با لفظ مقدسِ «الله» از آن تعبير نمود.
در
پايان سوره
تحت عنوان
خاتمه سورة
الفاتحه مي
فرمايد:
عليك أيها المحمدي المتوجه نحوَ توحيد الذات يَسَرَالله أمرك و بلغك املك أن تتأمل في الابحر السبعة المشتملة عليها هذه السبع المثاني من القرآن العظيم المتفرعة علي الصفات السبع الذاتية الآلهية الموافقه للسماوات السبع و الكواكب السبعة الكونية و تتدبر فيها حق التدبير و تتصف بما رمز فيها من الأخلاق المرضية حتّي تتخلص من الاودية السبعة الجهنمية المانعة من الوصول الي جنة الذات المستهلكة عندها جميع الاضافات والكثرات و لا يتسير لك هذا التأمل والتدبر إلّا بعد تصفية ظاهرك بالشرائع النبوية و النواميس المصطفوية المستنبطة من الكلم القرآنية و باطنك بعزائمه و اخلاقه صليالله عليه وسلم المقتبسة من حكمها المودعة فيها فيكون القرآن الجامع لهما خلق النبي صليالله عليه وسلم ظاهراً و باطناً الموروث به من ربه المستخلف له فالقرآن خلقالله المنزل علي نبية من تخلّق به فاز بما فاز.[3]
بر تو
باد اي انسان محمّدي, كه به سمت توحيد ذات رو آوردهاي «خداوند كار تو را آسان گرداند و به آرزويت برساند» اينكه تأمّل كني در درياهاي هفتگانه سبع مثاني قرآن كريم با صفات ذاتي الاهي كه با آسمانها و كواكب هفتگانة وجودي وفق دارد و انديشه كن در آن؛ آنچنانكه حقّ انديشيدن است و متصف شو به اسراري كه در آن هست از اخلاق پسنديده تا از واديهاي هفتگانه جهنمي كه مانع است از وصول به جنت ذات كه در آن همه نسبتها و كثرتها مستهلك است خلاصي يابي؛ و اين تأمل و تدبر بر تو آسان نميشود مگر پس از آنكه بُرونت را به وسيلة شرايع نبوي و نواميس مصطفوي كه از كلمات قرآني به دست ميآيد خالص گرداني و درونت را به عزائم و اخلاق محمّدي كه از حكمتهاي كلم قرآني است و در قرآن به وديعه گذاشته شده است، آراسته گرداني؛ پس قرآن در بردارندة اين هر دو خلق محمّد ظاهراً و باطناً است كه از پروردگارش به او رسيده و جايگزين شده؛ پس قرآن خلق خداوند است كه بر نبّي او نازل شد و هر كس متخلّق به آن گردد، ميرسد به آنچه كه ميرسد.
مطلب ديگري كه در رابطه با شناخت و معرفي اين تفسير قابل طرح است نِكات ولائي آن است، هر چند اين مطلب به عنوان يك ويژگي انحصاري دربارة تفسير مذكور مطرح نيست. صرفنظر از بررسي تاريخي و موقعيّت مكاني و زماني وي و پدران و اساتيد او كه معمولاً نشانههاي مذهب از اين طريق به دست ميآيد در فرضي كه اعترافات مستندي از خود شخص وجود نداشته باشد اگر بتوانيم چند مقدمه را به صورت قطع بپذيريم، اهل ولاء بودن اينگونه رهروان قطعي ميشود. مگر آنكه در مقدماتي كه ذكر ميشود يا در برخي از آنها تأمل داشته باشيم كه البته در اين فرض، نتيجه قطعي نخواهد بود.
مقدمات از اين قبيل است: يكي اينكه ما بر اين عقيده باشيم كه مرام و طريقت اهل كشف و شهود و معرفت و طريقت نيز مرام حق است و بالاتر اينكه حق منحصر در طريق اهل طريقت است؛ و اگر در اين مقدمه شبههاي باشد بحث بهگونهاي ديگر بايد مطرح گردد و در نتيجه پذيرش ساير مقدمات منتج نيست بلكه ميسور نيست.
دوم
اينكه، شخص
موردنظر همانند مؤلف را در حدّ والايي از معرفت بدانيم كه او را به قرائني به مراتب عاليه شهود رسيده و واصل بدانيم كه باز اگر از مجموعة آثار و يا از قرائن ديگر بر فرض وجود، اين مقدمه اثبات نگردد يا قطعي نباشد، باز ادامة استدلال به جايي نميرسد.
سوم
اينكه، تنها
و تنها راه رسيدن به مرتبة والاي ولايت و در سلك اولياي حقّ در آمدن را، پذيرش ولايت سلطان ولايت حضرت امام علي بدانيم و اينكه از راههاي ديگر لااقل به حدّ كمال رسيدن ممكن نيست, هر چند گامي در جهت سير و سلوك برداشته شده باشد. حال اگر كلّيتِ مقدمه اول و سوم را مسلم بدانيم و مقدمة دوم را دربارة مؤلّف و امثال او و همة كساني كه بوي حبّ و عشق از آثارشان به مشام ميرسد به طور قطع بپذيريم، به ناچار ولايي بودن آنان البته، قطعي خواهد بود. در اينجا نظر اهل تحقيق را به مطلبي كلّي و راهگشا در همين رابطه سوق ميدهيم و آن اينكه آيا عناويني نظير صوفي، عارف، اهل سلوك و يا آنچه در تاريخ و زبان فرس به عنوانِ اهل فقر و درويش مطرح ميگردد چه نوع رابطهاي با خصوص تشيّع و يا در عنواني وسيعتر اهل ولاء بودن دارد، آنچه قطعي و مسلم است اين است كه اهل سلوكي كه خود را به سلسلهاي از اقطاب صوفيه متصل و مربوط ميدانند همگي ـ بجز مورد يا موارد اثبات نشده و صرفاً ادعائي ـ قطب الاقطاب را امام علي بن ابيطالب ميدانند و در اين جهت تصريحهاي مكرر دارند و حتي در باب بعضي فرق كه در اعتقادشان به خلفا ترديدي نيست و در اين رابطه نيز صراحت دارند، در اينكه سلسلة سلوكي آنان به مولي اميرمؤمنان منتهي ميگردد نيز تصريح مكرّر دارند كه البته طرح جزئيات جايگاه خود را ميطلبد؛ حال ميتوان گفت هركس مصداقي از مصاديق مذكوره قرار گيرد در تشيّع يا اهل ولاء بودن او جاي ترديد نيست هر چند در شريعت به نظريات فقهي اهلسنّت و جماعت عمل نمايد. جالب توجه اينكه تصريح به امامت ائمه معصومين از اولاد مولي اميرمؤمنان حتي از صوفيه مذكوره مكرّر مشاهده گرديده است هر چند بعضاً در امامت صاحب الامر صراحتي از خودشان نميدهند و به نظر ميرسد تعبير آنان احياناً از ائمه به قطب نيز تضادي را در اين رابطه بر نميانگيزد. مضافاً بر اينكه بحث تاريخي از ملّت و مذهب اين بزرگان در اصل موردي ندارد. چرا كه:
مذهب عاشق زمذهبها جداست عاشقان را مذهب و ملّت خداست
بنابراين، دليلي ندارد در اين مورد نيز مانند موارد ديگر، اهل ولاء و بزرگاني از اين طبقه را به خارج از ولايت نسبت دهيم و مؤلّف اين تفسير را به سمت مقابل آن پاس دهيم. اكنون به مواردي كه در اين تفسير شريف به ولايت اهلبيت و اصل و اساس ولايت اشاره شده پرداخته ميشود.
مورد اول در خاتمة سورة يونس مينويسد:
عليك أيها الطالب لتحقيق الحق العازم الحازم علي سلوك سبيل التوحيد و العرفان المستكشف عن اهل الكشف و ارباب المحبة و الولاء انجحالله آمالك و يسر لك مآلك و يصونك عما عليك أن تحافظ علي شعائر دين الإسلام الذي هو الحقّ الصريح المنزل من الحكيم العلام علي خير الانام بالعزيمه الصحيحة الخالصة عن شوب الرياء و السمعة الصافية
عن كدر الهوي و الغفلة و تلازم الاستفادة و
الاسترشاد من كتابالله و من احاديث رسوله صليالله عليه وسلم و كذا ممن سمحت به اكابر الصحابة سيما الحضرة الرضوية المرتضوية و اولاده الكرام و احفاده العظام سلامالله عليهم و كرم وجوههم.[4]
مورد دوم, در ذيل آية شريفة «و يطعمون الطعام علي حبة مسكيناً و يتيماً و أ سيراً»[5] به حديثي از ابنعباس اشاره ميكند و مينويسد:
عن
ابنعباس رضيالله عنهما أن الحسن و الحسين سلامالله و صلواته علي جدهما و والديهما و عليهما مرضا هائلا مخوفا فعاد هما رسولالله صليالله عليه وسلم في ناس فقالوا لعلي يا اباالحسن لو نذرتَ علي ولديك، فنذر علي و فاطمة (علي النبي و عليهما و ابنيهما الصلاة و السلام) و فضة جارية لفاطمة (رضيالله عنهما) صوم ثلاثة ايام ان برئا، فلما برئا صاموا و مامعهم شئ فاستقرض علي (رضيالله عنه) من شمعون الخيبري ثلاثة اصوع من الشعير فطحنت فاطمة (رضيالله عنها) صاعاً و خبزت خمسة أقراص علي عدد رؤسهم، فوضعوا بين يديهم ليفطروا فجاء علي الباب مسكين فأعطوا له و آثروه علي انفسهم وباتوا فلم يذوقوا إلا الماء واصبحوا صياما فلما امسوا فعلوا ايضاً كذالك، فألم عليهم يتيم فآثروه كذلك، فاصبحوا صياماً، ففعلوا اليوم الثالث مثل ذلك، فجاء اسير، فاعطوه فباتوا بلا طعام فنزل جبرائيل (عليهالسلام) بهذه الآية فقال هناكالله في اهلبيتك يا نبيالله ثم لما اضمروا في نفوسهم و نجواهم حين صدور هذا الإحسان عنهم طلبا لمرضاةالله و تثبيتا لهم علي دينه و طاعته و تشويقاً منهم إلي لقائه نزل في حقهم وفق مانووا: «انما نطعمكم»
اي مانطعمكم أيّها المطعمون المحتاجون إلا «لوجهالله» الكريم و طلبا لمرضاته اذ «لا نريد منكم جزاء» ليصيرعوضاً لا طعامنا لا في الدنيا و لا في الآخرة «و لا شكورا» بان تدعوا انتم لنا الأجر بل ما نطعمكم إلا من مالالله يا عيالالله خالصاً لوجهه الكريم مالنا مع الشكر و الجزاء امر و شأن وكيف يتآتي منا طلب الشكر و الجزاء اذ قدرتنا علي الإطعام ايضا انما هو باقدارالله إيانا واعطاؤنا إنما هو من عطاياه حقيقة.[6]
مورد سوم در سورة مائده مينويسد:
ثم
لمّا نهي سبحانه المؤمنين عن موالاة الكفار و مواخاتهم و بالغ فيه اراد أن ينبّه علي من يستحق الولاية و الودادة حقيقة فقال «انما وليكم الله»، المتولي لاموركم بالولاية العامة «و رسوله» النائب عنه المستخلف منه «والذين آمنوا» بالله بالولاية الخاصة بمتابعته صليالله عليه وسلم ألا وهم «الذين يقيمون» و يديمون «الصلوة» اي الميل المقرب نحوَ الحق «و يؤتون الزكوة» المصفية لبواطنهم عن التوجه نحوَ الغير، «و» الحال انه «هم» حينئذ «راكعون» خاضعون خاشعون في صلوتهم متذللون فيها نزلت في علي كرمالله وجهه حين سأله سائل و هو راكع في صلوته.[7]
مورد چهارم در سورة احزاب ذيل آية شريفة «انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهلالبيت».[8] مينويسد:
المجبولين علي كمال الكرامة و النجابة و العصمة و العفاف «و يطهركم» عن ادناس الطبيعة واكدار الهيولي المانعة عن الصفاء و النقاء الجبلي الذاتي «تطهيرا» بليغا و تنظيفاً متناهيا بحيث لا يبقي فيكم شائبة شين و وصمة عيب و نقصان اصلا، ذكر الضمير لانّ النبي و عليا و ابنيه (صليالله عليه و عليهم) فيهم فغلب هؤلاء الدّكور الاشرف السادة علي فاطمة و ازواج النبي (رضوانالله عليهن).
حال
مواردي از
اين قبيل كه، مفسر در آنها ولايت اهل ولايت را بعضا به تصريح و بعضاً به اشاره بيان كرده و آيات مربوط به ولايت را بهگونهاي تفسير نموده كه تماماً بيهيچ ابهامي با ولايت اهل ولاء تطبيق ميكند, بسيار است. اگر همة آن موارد در اين مقاله مختصر آورده شود دامنه آن به درازا خواهد كشيد و لذا به همين مقدار بسنده شد و عقلا به اشاره اكتفا خواهند نمود. البته اين نكته نيز مدّنظر نگارنده هست كه مواردي كه ذكر شد بعضاً متفق عليه اهل ولايت و قائلين به خلافت است، ولي سخنش در لزوم استناد و استرشاد از احاديث ويژة حضرت مرتضويه و اولاد او در اين زمينه صراحت دارد و همچنين نزول آية تطهير در مورد نبي و مولي و دو فرزندش و حكم به عصمت آنان خصوصاً عصمت حضرت اُم الأئمه سلامالله عليها، همان كه حضرت حق جلّوعلا دربارهاش فرمود:
«لولاها لما خلقتكما» روشن و واضح است. حال جان سخن اينجاست كه اين نوع تفسير نمودن آيات عمدتاً با تفكّرِ چه نوع طرز تفكر و يا مذهبي سازگار است. البته ما در اين مختصر در پي آن نيستيم كه ثابت كنيم جناب نخجواني از جمله شيعيان است و از جرگة سنيّان خارج؛ امّا آنچه بايسته است تبيين مسئلهاي است كه از قرن دهم تاكنون در هالهاي از ابهام مانده و آن اينكه واقعيّت چيست و پژوهشگران و كساني كه اين تفسير را براي مطالعه برميگزينند چگونه و با چه تفكّري دربارة مفسر و مؤلّف اين اثر عظيمالشأن به قضاوت بنشينند و به مطالعه اين كتاب بپردازند. ولي آنچه كه ميتوان دربارة اين تفسير گفت اين است كه طرز تفكّر جاري در اين تفسير نميتواند با چارچوب تفكّر اهل ولاء فاصلة چنداني داشته باشد و با اصول مسلّمه غير اهل ولاء قالبگيري شود. مفسران عظيمالشأني كه با چارچوب فكري ديگري به تفسير قرآن پرداختهاند غالباً رويكردي ديگرگونه دارند. شايسته است محقّقان علوم قرآني و مفسران وحي الاهي با مراجعه به اين اثر عظيم و دقّت در آموزههاي آن به قضاوتي بپردازند كه غير قضاوتي است كه تاكنون دربارة اين عارف عالي مقام روا داشتهاند.
پينوشتها
1.
قصص، آية 88.
2.نعمةالله نخجواني، الفواتح الالهية، ج1 ،ص17.
3.
همان، ص18.
4. همان، ج1، ص345.
5.
الانسان، آية
8.
6.
همان، ج2،
ص469
7.
همان، ج1،
ص197.
8.
الأحزاب، آية
33.
* حجتالإسلام والمسلمين دكتر سيّدعلياصغر امامي مرعشي (1338- ) استاد حوزه و دانشگاه، علاوه بر تدريس متون عالي ادبي و فلسفي در حوزة اصفهان در برخي از دانشگاههاي استان نيز، مشغول به تدريس است.
**
نعمةالله بن
محمود نخجواني
معروف به شيخ علوان از عرفاي قرن دهم هجري قمري است و از اهالي نخجوان قفقاز و در سال 920 قمري در آقشهر در گذشته است. شرح گلشن راز به فارسي, هداية الاخوان در تصوف و تفسير الفواتح الالهية, از آثار اوست. (اعلام زركلي, ذيل نخجواني)