اثري تفسيري در تفسير اثري

(معرفي و نقد التفسير الاثري الجامع)

پرويز رستگار

 

التفسير الاثري الجامع, محمّدهادي معرفت, قم: مؤسسة التمهيد,
1

جلد اوّل, چاپ اوّل, 416صفحه, بها: 3000تومان

 

درآمد

دگرگوني‏هاي برآمده از فرود آمدن سخنان آسماني‏اي كه ما مسلمانان آن را «قرآن كريم» مي‏ناميم، در همه زمينه‏هاي زندگي مخاطبانش ـ از جمله، تكاپوها و تلاشهاي فكري و علمي آنان ـ آن چنان مسلَّم و مشهورند كه بازخواني ديگر باره اين پرونده و پافشاري دوباره بر «كارستان»بودن اين كار، مي‏تواند نمونه هزينه كردن انرژي‏اي بسيار براي استدلال كردن و جا انداختن يك امر بديهي باشد. به همين دليل و از باب آن كه «وقوع، فرع امكان و بهترين دليل ممكن بودن يك چيز است»، تمركز بر روي دانش‏هايي كه باز خورد گسترش قرآن كريم در سطح و عمق حيات فكري و علمي مسلمانان‏اند، براي درك تحول آفريني‏هاي رنگارنگ آن در عرصه تفكر و عرضه انديشه، بس است؛ دانش‏هايي كه بايد گفت، تفسير ـ بي‏گمان ـ گل سرسبد و مثل اعلاي آنهاست.

ترديد نبايد كرد كه «نمود» هر چيز، بازتاب بي‏چون و چراي «بود» آن است و از همين رو، دانش‏هاي ما كه «نمود»‏هايي از «بود»هاي مايند، چونان خود ما كه به دنيا مي‏آييم، مي‏باليم، دگرگون مي‏شويم و پرونده‏اي سنگين، متنوع و گاه حتي تناقض آميز را پشت سر خويش به يادگار مي‏گذاريم، به دنيا مي‏آيند، مي‏بالند و دگرگون شده، گستره‏هاي كمي و كيفي گاه شگفت‏آوري را رقم مي‏زنند؛ نكته‏اي كه دانش تفسير نيز از آن، بيرون و بركنار نيست.

آنچه كانون توجه اين نوشتار پيش روي خواننده ارجمند است، كتابي است نوآمد، با محوريت تفسير اثري، به نام «التفسير الاثري الجامع» و نوشته نويسنده پركار، دانشمند، شناخته شده، نوآور و پُردل در جهان ابراز انديشه‏هاي نو، جناب آية‏الله محمدهادي معرفت دام‏ظلّه.

پس از آن كه كتاب ياد شده را خريدم، هم زمان آن را مي‏خواندم و يادداشت‏هايي برمي‏‏داشتم، به اميد آن كه روزي بهانه پراكندن آنها فراهم آيد، تا آن كه شماره 87-88 ماهنامه ارجمند «كتاب ماه دين» به دستم رسيد و در آن، مقاله‏اي ديدم با نام «التفسير الجامع الاثري»,[1] اثر قلم جناب فروغ پارسا. چون احتمال دادم، محتواي مقاله نام برده هم افق با يادداشت‏هاي خودم باشد، كنجكاوانه آن را خواندم تا اگر هم‏پوشاني احتمالي، لباس واقعيت پوشيد و مسلَّم شد، براي پرهيز از دوباره‏كاري و هزينه‏كردن بي‏جاي وقت خود و ديگران، از ادامه دادن كار نكته‏برداري و اهتمام به نشر نوشته‏هايم خودداري كنم، اما چون ديدم مقاله ياد شده، تنها در بردارنده معرفي اجمالي و شناساندن شتاب‏آلود كتاب نام برده است، بهتر ديدم كار خود را دنبال و اهتمام خود را اِعمال كنم و اين نوشتار فرا روي شما، فراهم آمده آن انگيزه و اين اقدام است!

نگاهي گذرا به «التفسير الاثري الجامع»

چون نويسنده نامدار اين كتاب، كسي ناشناخته نيست و اين نوشته‏هايند كه هر كدامشان نيازمند شناسايي‏اي جدا از ديگري‏اند، ترجيح دادم، اين نوشتار را در گام نخست، با نگاهي گذرا به محتواي كتاب ياد شده آغاز كنم.[2]

چنان كه خود نويسنده در پيشگفتار بدون عنوان و دو صفحه‏اي خود يادآور شده، ريشه و اساس علم تفسير، نقل اثر از منابع مستحكم و متين است (ص5) و شيوه‏هاي گوناگون و مكاتب متنوع تفسيري، از مراجعه به سخنان و آثار گزارش شده از پيشگامان و نسل‏هاي پيشتاز مسلمان، بي‏‏نياز نيستند (ص6). به همين دليل، تفسير اثري، ايستگاه آغازين جنبش كاروان علم تفسير و طبعاّ ساده‏ترين روش تفسير قرآن كريم است.

نويسنده كتاب اميدوار است، به رغم آن كه آثار و اقوال گذشتگان، توده‏هايي بر روي هم انباشته و نيازمند شكل دادن و سامان گرفتن و در عين حال، آميخته‏اي از سره و ناسره و درست و نادرست‏اند، آنها را هم نقد و نقادي كند و هم با پالايش آنها، «صدف» را از «خزف» و «جواهر» را از «احجار» بازشناخته، از هيچ تلاشي در كار گردآوري اخبار و آثار كتاب‏هاي اصلي و اصول قابل اعتماد در نگاه توده‏هاي مسلمان، فروگذار نكرده باشد (همان).

پس از اين پيشگفتار كوتاه دامان، مقدمه‏اي دراز دامن و 236 صفحه‏اي (ص13-249) آغاز مي‏شود كه عناوين اصلي آن را تيترهاي «فضائل القرآن»، «التفسير و التأويل»، «صيانة القرآن من التحريف»، «التفسير الاثري في مراحله الاُولي»، «آفات التفسير»، «الحروف المقطعه» و «نقد الآثار علي منصة التمحيص» شكل مي‏دهند.

پس از پايان گرفتن اين مقدمه گسترده است كه تفسير 158 صفحه‏اي سوره حمد (ص249-407) آغاز و جلد نخست كتاب با تفسيرِ ـ ظاهراً[3] ـ كامل و پايان گرفته سوره ياد شده، سرانجام مي‏يابد.

اين كتاب از آن جا كه در بردارنده آثار و اخبار تفسيري شيعه و سني ـ هر دو ـ و نيز رويكردش، نقد روايات ـ و نه تنها نقل آنها ـ است، بي‏گمان تا پايان كار، حجم بزرگي خواهد يافت و همچنين، از آن جا كه نويسنده‏اي هوشمند و نقاد، قلم تدوين آن را در دست دارد، مي‏تواند يكي از بهترين كارهاي عرضه شده در عرصه نگارش تفاسير اثري باشد. البته، ناگفته پيداست، دشواري كار مؤلف محترم و ارجمند اين كتاب در زمينه نقد آثار و اخبار كه همواره پيچيدگي و كژتابي‏هاي ويژه خود را دارد و كند وكاو و جست‏وجو در انبوهي از ميراث مكتوب حديثي را نيازمند شكيبايي و آستانه تحمل بالا و تاب‏فرسايي مي‏سازد، برهيچ فرهيخته دانشوري پوشيده نيست.

با اين همه،«انسان‏»‏ها و «انساني»ها، بندهاي درهم تنيده و دست و پاگير بسياري را در راه پرپيچ و خم و سنگلاخ تحقيقات و پژوهش‏هاي علمي، فرا روي خود دارند و طبعاً نه خودشان و نه ديگران، چشم به راه فراهم آمدن اثري دقيقاً استوار و بي‏كم و كاست نيستند. از اين‏رو، بالاترين وجهه همت و بيشترين بار جديت ما در كار آفرينش يك اثر، تنها مي‏تواند هر چه بيشتر كم خطابودن را نشانه رود و تقليل دادن آمار لغزش‏ها ـ نه به صفر رساندنشان كه آرماني دور از دسترس بيش نيست ـ مي‏بايست بزرگ‏ترين هنر يك نويسنده پژوهشگر به شمار رود، چرا كه «كفي المرء نبلاً أن تعدَّ معائبه؛ شمردني بودن كاستي‏هاي يك انسان [كه نشانه كم بودن آنهاست]، براي اثبات شرف و بزرگواري او بس است!»

 

نقدها و ملاحظات

نقدها و ملاحظات شكلي

متأسفانه گاه ديده مي‏شود، برخي از كتاب‏هايي كه به زبان عربي نگاشته مي‏شوند، قواعد ويرايش آن را هنگام نگارش و حروفچيني، زير پا مي‏گذارند. اين كار گرچه به لحاظ ظرافت و دقتي كه بايد ـ به ويژه ـ در نوشتن واژه‏هاي عربي و رعايت رسم‏الخط آن پيش‏رو داشت، مايه آساني و شتاب روند گردآوري كتاب در دست تدوين مي‏شود، با عنايت به همان ظرافت و دقت ياد شده، سوء برداشت‏ها و سوء تفاهم‏هايي را هم براي خوانندگان ـ به ويژه، اگر عرب‏زبان نباشند ـ در پي دارد. خوشبختانه، كتاب «التفسير الاثري الجامع» اين مهم را رعايت كرده است و آنچه به دنبال يادآوري اين نكته مي‏آيد، به معناي ناديده گرفتن تلاش‏هايي نيست كه در مسير دوري هر چه بيشتر آن از لغزش‏هاي ويرايشي و نگارشي، روا داشته شده است. اين چند مورد اندك ـ اگر خطا به شمار آوردنشان، درست باشد و خود، لغزشي ديگر نباشد ـ مي‏تواند در مرحله حروفچيني رخ داده باشد و ياد كردشان بهانه‏اي باشد براي بركنار كردن كتاب ارزشمند «التفسير الاثري الجامع» از آنها در چا‏پ‏هاي آينده، والله من وراء القصد.

1-  در ارتباط با تشديد

الف) تشديد ياء نسبت، گاه ثبت شده مانند «الترمذيّ» و «الدارميّ» (ص14، س17) و گاه حذف شده است مانند «الهمداني»، «الخارفي» و «الكوفي» (همان، پانوشت ش5).

ب) حروف شمسي پس از «ال»، گاه با تشديد ثبت شده‏اند مانند «التّدبّر» (ص15،س9) و «الرّدّ» (همان، س12و13) و گاه نشده‏اند. (نكا: همان، س2 و 14).

ج) گاه تشديد در جاي مناسب خود، قرار نگرفته است مانند «قد تّم» (ص23، س12) كه نگارش درست آن،«قد تمّ» است,[4] «نبهّنا» (ص127، س17) كه نگارش درست آن، «نبّهنا» است، «مامّر» (ص150، س9) كه نگارش درست آن،«ما مرّ» است و «وصييّ» (ص386، سطر پاياني) كه نگارش درست آن، «وصيّي» است.

د) گاه تشديد به نادرستي ثبت شده است مانند ثبت تشديد در كلمه‏هاي «مثنيّه» (ص73، س3) و «انطاكيّه» (ص138، پانوشت ش2).

در ارتباط با نخستين واژه ياد شده، بايد دانست: زمخشري در مقام تفسير آيه 87 از سوره حجر، آن را مفرد «مثاني» دانسته و تشديد آن را يادآور نشده است.[5]

همچنين، آلوسي در مقام تفسير آيه ياد شده، سخن زمخشري را درباره كلمه «مثنيه» يادآور شده، تصريح كرده است كه نويسنده تفسير «الكشاف» ـ بر اساس اكثر نسخه‏هاي آن ـ تنها حرف ميم را مفتوح دانسته، چيزي از تشديد ياء نگفته است.[6]

افزون بر اين نكات و جدا از آن كه صاحب اين قلم، هر چه در كتب لغت جست‏وجو كرد، واژه «مثنيّه» و ارتباط آن را با واژه «مثاني» نيافت، بايد دانست، اگر اين كلمه مشدد مي‏بود، مي‏بايست جمع آن ـ يعني «مثاني» ـ هم مشدد مي‏شد،[7] با آن كه چنين نيست.

در ارتباط با واژه دوم نيز بايد يادآور شوم، گرچه بسياري آن را ـ از باب «غلط مشهور» ـ با تشديد حرف ياء تلفظ مي‏كنند، بايد با تخفيف آن، تلفظ شود.[8]

هـ ) در برخي موارد، تشديد ثبت نشده است مانند «يكدرها»[9] (ص150، س12)، «السنة»
(ص151، س4) كه بايد «السنّة» باشد[10] و «مفتحة»[11] (ص384، انتهاي سطر9)

2-  در ارتباط با همزه

الف) همزه قطع مضموم به سه گونه ضبط شده است؛ گاه تنها با همزه مانند «أجر»[12] (ص15، س4)، «أعيد» (ص16، س10)، «أطلقت» (ص20، س15) و «أطلق» (همان، س16) و گاه تنها با ضمه مانند «اُنزلت» (ص257، س2 و ص259، س8)، «اُنزلن» (ص257، س9)، «اُمّ الكتاب» (همان، س10)، «لاُمّتك» (همان، س13) و «اُعطيته» (ص256، س5) و گاه هم با همزه و هم با ضمه مانند «أُعطي» (دوبار در ص255، س1) و «أُنزلت» (ص259، س8). به بيان ديگر، در نگارش همزه قطع مضموم، وحدت رويه‏اي وجود ندارد!

ب) به كارگيري نابجاي همزه مانند «إسماً» (دوبار در ص20، س3 و يك بار در ص327، س7)، «الإسم» (پنج بار در ص327، س4و5و6و7)، «أللّهمّ» (ص79، س12)، «فألزم»[13] (ص146، س14)، «لإسم» (ص193، س8) و «إقرأ»[14] (ص380، يك سطر مانده به پايان).

ج) به كار نگرفتن نابجاي همزه مانند «يا الله»[15] (ص159، س15)، «اصول»[16] (ص176، س19) و «اعتابهم» (ص180، س7) كه بايد «أعتابهم» نوشته شود.

د) عدم دقت در نگارش كرسي همزه مانند «العبأ»[17] (ص98، س5)، «شي»[18] (ص72، س16)، «برﺊ»[19] (ص145، آغاز سطر14 و ص396، س5)، «أُطفيء»[20] (ص316، س6)، «مائة» (ص340، س5 و 378، س3) كه «مأة» (ص340، س7) هم نوشته شده است (!) و «البذﺊ»[21] (ص150، س13).

3- درباره واژه «بن»

الف) گاه با آن كه واژه «بن»، ميان دو علم قرار گرفته است و بايد براساس قواعد ادب عربي، بدون الف نوشته شود، داراي الف است مانند «عبد الحق ابن عطيه»[22] (ص16،س9)، «الليث ابن سعد»[23] (ص134، س10)، «المغيرة ابن سعيد» (ص148، س10)، «أبوجعفر... بن الحسين ابن بابويه» (ص253، س11) و «فلان ابن فلان ابن فلانة»[24] (ص171، آخرين سطر).

ب) با آن كه گاه پس از حرف نداي «يا» قرار گرفته، با حرف الف، نوشته شده است مانند «يا ابن رسول‏الله» (ص104، س10 و ص269، س13)، «يا ابن محمود» (سه بار در ص146، س5و8و14)
و «يا ابن اُمّ‏عبد» (ص302، س22).

ج) با آن‏كه چندين بار در آغاز سطر قرار گرفته، بدون الف نوشته شده است مانند «بن كعب» (ص110، آغاز س4)، «بن يعقوب» (ص150، آغاز س16)، «بن اسحاق» (ص151، آغاز س17)،
«بن مهدي» (ص155، آغاز س10) و «بن المنير» (ص190، آغاز س17).

4- در ارتباط با ضبط نام‏ها

الف) به رغم آن كه نويسنده ارجمند كتاب موضوع بحث، با ضبط نام‏ها كه چون عربي و براي مردم غير عرب‏زبان، نامأنوس‏اند، دشوار و غالباً به خطا تلفظ مي‏شوند، تلاش كرده اين نارسايي را كناري نهد,[25] در اين مسير، لغزش‏هايي ـ همچنان ـ به چشم مي‏آيند مانند «عبدالله بن حُبَيب»[26]
(ص109، رديف شماره 12)، «العُمَري»[27] (ص124، س18 و 20 و ص125، س2)، «الارت»[28] (ص109، س2)، «السّري»[29] (ص132، س3 و ص142، سطر پاياني)، «الرواسي»[30] (ص138، پانوشت ش3)، «داوود»[31] (ص144، س4 و ص186، س10)، «ابوقلّابه»[32] (ص168، س15)، «السايب»[33] (ص196، س9)، «أمّ هاني»[34] (ص207، س13)، «العزرمي»[35] (ص231، س13 و 16، ص232، س1 و ص338، س13)، «ابن جريح»[36] (ص278، س15)، «الحبّاب»[37] (ص302، س16)، «كرام»[38] (ص346، س5)، «سلام»[39] (ص358، س7)، «سوار»[40] (ص360، س2) و «المفضل»[41] (ص387، س17).

ب) عدم ضبط برخي نام‏ها (به رغم آن كه روند نگارش كتاب، آن را ايجاب مي‏كرد) مانند «سويد بن حجير» (ص115، س13)، «صالح بن كيسان» (همان، س17)،« ابن ابي‏مليكه» (همان)، «المغيرة بن سعيد» (ص142، سطر پاياني، ص145، س2 و ص147، س17)، «معمر» (ص143، س1) و... .

5- به چشم آمدن برخي لغزش‏هاي املايي و ادبي

مانند نگارش نادرست حرف الف در مواردي كه دگرگون شده حرف عله واو است در «دعي» (ص150، 14)، «فدعي» (ص171، س20)، «فعفي» (ص241، س15) و عكس آن در واژه «بنا» (ص116، انتهاي سطر 9)، با آن كه الف در اين مثال اخير، دگرگون شده حرف عله ياء است.

ديگر لغزش‏هاي اين فراز عبارت‏اند از: «أربعة عشرة سنة»[42] (همان، س12)، «يُروي»[43] (ص169، س2)، «فبرء»[44] (همان، س17)، «يتنافي»[45] (ص171، س17 و ص177، يك سطر مانده به پايان)، «المأمونون»[46] (ص192، آغاز سطر 10)، «اقرؤا»[47] (ص217، انتهاي سطر 2)، «يُنضاف»[48] (ص228، دو سطر مانده به پايان)، «إذ أنّ الربا ...»[49] (ص246، س10)، «حديث الإهليلجيّة»[50] (ص342، س1) و «أولي (= اُولي) آية»[51] (ص354، س11).

6- نارسايي برخي جمله بندي‏ها به لحاظ قواعد ادب عربي

مانند «فكانت القراءة كالكتابة، في أصلهما بمعني الجمع»[52] (ص22، س15)، «حتّي كأنّه غيره مطروح»[53] (ص71، س11)، «و لعلّ من هكذا تلفيقات موضوعة عن لسان الخليفة نشأت مزعومة ابنه عبدالله»[54] (ص89، س16)، «أشهد أنّه قفا كذّاب علي رسول‏الله(ص)»[55]  (ص136، س7-8)، «ذكرنا من عوامل الوضع في التفسير هو عامل الترغيب ...»[56] (ص151، س8) و «لعلّه شذرات ...»[57] (ص192، آغاز سطر 15).

همچنين، از آن جا كه واژه «حيث» از واژه‏هاي دائم الاضافه به جمله است,[58] اين جملات بايد با اضافه كردن «حيث» به جمله‏اي پس از خود، اصلاح شوند: «حيث وفرة الدواعي...»[59] (ص129، س11)، «حيث الموافق... متقدّم»[60] (ص222، س18) و «حيث مزدحم روايات...»[61] (ص241، س20).

7- اسقاط تنوين نصب

در كلماتي چون «موبخا» (ص78، سطر پاياني)، «عقلا» (ص79، س3)، «صدوقا» (ص140، س8)، «ابنا» (دوبار در ص269، س14)، «كاتبا» (ص359، آغاز سطر 14)، «سينا» (همان، آغاز سطر 18) و «حييا»[62] (ص353، س10).

8- اسقاط دو نقطه زير حرف ياء

در كلماتي چون «أبي جعفر» (ص116، س16)، «عدّة الداعي» (ص168، س22)، «لي» (ص240، آغاز سطر 19)، «المبتدي» (ص346، س11)، «تلي»[63] (همان، س12) و «الإسكندراني» (ص349، س19).

9- حذف «ال»

در واژه‏هايي چون «اعلام» (ص115، س19 و ص118، س7 و 12) و «شعر باف»[64] (ص162، س2) و اضافه بودنش در واژه‏هايي چون «الخالد» (ص348، س18).

10- در ارتباط با مستندسازي

نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله، جدا از آن كه در موارد بسياري، به ديگر آثار خود مانند «التفسير و المفسرون» (ص29، پانوشت ش1، ص30، پانوشت ش1، ص248، س7 و...) و «التمهيد» (ص30، پانوشت ش1، ص57، پانوشت ش4، ص74، پانوشت ش1، ص259، س11 و...) ارجاع داده، كار مستندسازي را با اين ويژگي‏ها نيز دنبال كرده است:

الف) چون از چاپ جديدي از كتاب «المغني» ـ نوشته قاضي عبدالجبار معتزلي ـ سود جسته و چنين چاپي، بدون شماره جلد ونيز فاقد ويژگي‏هاي كتاب‏شناختي است، جا داشت مثلاً در ص62، پانوشت ش2، تعبير «مجلد خلق القرآن» را يادآور شود، زيرا مجلدات اين چاپ آن كتاب، هر كدام با ثبت شدن موضوع و محور بحث در قسمت عطف كتاب، از ديگري ممتاز و شناخته مي‏شوند. البته، ايشان هنگام درج مستند مطلب خود، تعبير «باب خلق القرآن» را به كار برده‏اند كه گمان خواننده را به سوي مطلبي مندرج در متن كتاب «المغني»، منحرف مي‏كند؛ گويا اين تعبير، براي تميز جلدي از جلد ديگر نيست!!

نيز در بخش «فهرس مصادر التحقيق» (ص415)، تنها به يادآوري نام كتاب «المغني» و نويسنده‏‏اش بسنده كرده، نامي از محققان و ناظر چاپ آن به ميان نياورده است، با آن كه ذكر همين مقدار هم براي شناساندن كتابي و چاپي كه فاقد ويژگي‏هاي كتاب‏شناختي است، نعمتي بزرگ به شمار مي‏رود!!

همچنين، ايشان در ص62، پانوشت ش2، از كتاب ديگر قاضي عبدالجبار، با نام «الأصول الخمسة» ياد كرده كه تعبير درستش، «شرح الاُصول الخمسة» است، چنان كه خود مشار اليه هم در ص412، تصريح كرده است.

ب) گاه شيوه مستندسازي، غلط‏انداز است. مثلاً مطالب ص113، س7-11 را در پانوشت ش2، يك‏جا و يك كاسه شده، به «معجم رجال الحديث» و «تهذيب التهذيب» ارجاع داده كه ظاهرش، وجود همه مطالب در هر دو منبع است، با آن كه چنين نيست و براي نمونه، اساساً در تهذيب التهذيب، هيچ سخني از صحابي بودن «سُدّي كبير» در ارتباط با امام سجاد، امام باقر و امام صادق ـ عليهم‏السلام ـ در ميان نيست!

ج) برخلاف روال مستندسازي مطالب بخش «أتباع التابعين» در پانوشت‏ها (ص112 به بعد)، مطالب ص115، رديف‏هاي ش 12 و 13، ص117، رديف ش23 و ص118، رديف ش24 (تا پايان بخش ياد شده در ص119، رديف ش35)، مستند نشده‏اند.

11ـ نارسايي كار جداسازي فرازها و بندها

در مواردي چون ص57، بند سوم,[65] ص67، بند ششم، ص99، بند دوم[66] و ص170، آخرين بند.[67]

12ـ خطا در ثبت برخي نام‏ها يا كلمات[68]

مانند داود بن هند[69] در ص186، س9، «بخارا»[70] (بخاري) در ص119، س2، «بموافقه»[71] (بموافقة) در ص149، پايان سطر 9 و «التشوية»[72] (التشويه) در ص166، س19.

13- گاه برخي كلمات با فاصله درج شده‏اند

مانند «دعاهم» در ص112، س15 و «أوجب» در ص223، س3 و گاه ـ بر عكس ـ برخي اعداد بيانگر شماره پانوشت، بدون فاصله نوشته شده‏اند مانند عددهاي درج شده در ص360، س5 كه نشان دهنده دو پانوشت‏اند به شماره‏هاي 3و4، اما ظاهراً عدد 43 را تداعي مي‏كنند.[73]

14- برخي جابه‏جايي‏ها در ثبت توضيحات يا اعداد ديده مي‏شود

كه بايد دوباره جابه‏جا شوند (!) مثلاً توضيح نخستين حديث ص13، در ص14 و پس از نقل حديث دوم آمده و يا در ص21، آخرين سطر، جاي عدد پانوشت ش6، كلمه «المقراة» است، نه «جمعته».

15- فقدان شرح علايم و رموز به كار گرفته شده

نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله، از ص13، علايم و اعدادي را به كار برده، بي ‏آن‏كه آنها را براي خوانندگان اثر خود، حتي به كوتاهي و گذرا، شرح دهد. مثلاً [م / ا] از ص13 تا [م /360] در ص246. در اين‏گونه موارد، حرف «م»، بيانگر «مقدمه» و عدد كنار آن، نشان دهنده شماره مسلسل حديث‏هاي نقل شده از آغاز كتاب است. اين علامت از ص253، به شكل [ا / ا] در مي‏ايد و تا ص406، با شكل [ا /463]، ادامه مي‏يابد. در اين‏گونه موارد، عدد سمت راست، بيانگر شماره جلد و عدد سمت چپ، نشان دهنده شماره مسلسل حديث است. البته، در همه اين‏گونه موارد، علامت مميز، ظاهراً بيانگر واژه «حديث» است.[74]

نويسنده ـ همچنين ـ گاه از علامت مميز، به جاي واژه «شماره» هم سود جسته است.[75]

 

نقدها و ملاحظات محتوايي

بخش اول: كفايت‏ها

افزون بر آنچه تاكنون ـ به ويژه، در آغاز اين نوشته ـ يادآوري كرده‏ام، كتاب «التفسير الاثري الجامع» با درنگ در اين پارامترها و ويژگي‏ها نيز در خور توجه و پاس‏داشت است:

1ـ داستان تفاوت‏هاي گوناگون آدميان در همه عرصه‏هاي رنگارنگ زندگي ـ چون نژاد، زبان، فرهنگ، رفتار، علايق، جغرافيا و مذهب ـ داستاني كهنه و ديرآيند است كه همگان از آن آگاه‏اند، اما آنچه كه همچنان تازه مي‏نمايد، به رسميت شناختن اين تفاوت‏ها و در پي آن، به رسميت شناختن حقوق شهروندان و محترم شمردنشان ـ فارغ از هر گونه پادرمياني احساسات برخاسته از عوامل اختلاف برانگيز ـ و تازه‏تر از آن، واكنش نشان دادن و موضعگيري عملي و وفادارانه به اين انديشه ارزشمند و گام برداشتن در اين مسير سنگلاخ و ـ چه بسا ـ غوغا برانگيز است!

يكي از نمونه‏هاي ديرپاي پادرمياني تفاوت عقيده در برانگيختن آتش خانمان‏سوز و ويرانگر كيان مسلماني و هستي مسلمانان، درگيري‏هاي مذهبي دوستان شيعه و سني بوده كه كتابي كهنه و مفصل و قطور و غبارآلود است.

خوش‏بختانه هشياري شماري اندك از رهبران مذهبي و دارندگان نفوذ كلام و پايگاه مستحكم اجتماعي هر دو شاخه مذهبي ياد شده در دهه‏هاي اخير، موجي ـ نخست ـ اندك و نسيمي ـ‏ در ابتدا ـ ملايم را به انگيزه التيام زخم‏هاي كهنه اختلاف و دردهاي ديرينه افتراق بلند كرد كه كم‏كم باليدند و توفنده شدند؛ نوآوري‏اي ارجمند و ابتكاري هوشمندانه كه بي‏گمان، انديشه و تيزبيني در پشت صحنه‏اش و قلم و نگارش بر روي صحنه‏اش، نقش نخستين و انكار ناشدني‏اي داشته‏اند.

كتاب محور بحث‏هاي اين مقاله، از اين زاويه‏ها، نوشته‏اي است «تقريبي» و گامي است براي هرچه بيشتر نزديك‏كردن و نزديك‏شدن دل‏هاي دوستاني كه خودشان ـ همچنان ـ چوب افتراق خود را مي‏خورند و بيگانگان ـ همواره ـ نان آن را!! باري، محورهاي عمده اين ويژگي‏ عبارت‏اند از:

الف)مقارن‏كردن و همدوش‏نمودن آثار روايي دو مذهب در تفسير هر آيه، به رغم آن كه تاكنون، همت مفسران هر كدام از آن‏دو، در جهت گردآوري روايات تفسيري «خودي‏ها» جهت‏دهي و هدايت مي‏شد. كم‏ترين بازتاب اين كنار هم نهادن و آن رويارويي را وانهادن، نشان دادن هماهنگي روايات مسلمانان و گاه حتي پرده‏برداري از همپوشاني دقيق آنها در تفسير برخي آيات قرآن كريم است.[76] چنين رويكردي مي‏تواند خوانندگان وابسته به دو مذهب عمده جهان اسلام را با اين نكته درگير و در اين انديشه غوطه‏ور كند كه با وجود اين همه يگانگي‏ها و يكرنگي‏ها، خاستگاه آن همه دوگانگي‏ها و دورنگي‏هاي خون‏ريز و خون‏دل‏خيز چيست؟!

ب) بيگانه با برخي سليقه‏هاي تفسيري بدبينانه كه ريشه در درگيري‏ها و بدفهمي‏هاي مذهبي دارد، روايات صحابه و دراياتشان را در حوزه تفسير قرآن ـ جز آنچه ضعيف و موضوع باشد ـ قابل ارزيابي، در خور توجه و استفاده و برخوردار از درجه‏اي متناسب از ارزش و اعتبار دانسته و آنها را با يك پيشفرض ذهني، يك‏سره و خونسردانه، بي‏ارج و «نشسته پاك» و مردود ندانسته است.[77] اين رويكرد با اين عبارت‏هاي گويا و دليرانه به پايان رسيده است: «فالصحيح هو الاعتبار بقول الصحابي في التفسير، سواء في درايته أم في روايته، و أنّه أحد المنابع الأصل[78] في التفسير، لكن يجب الحذر من الضعيف و الموضوع، كما قال الإمام بدر الدين الزركشي، و هو حقّ لامرية فيه بعد أن كان رائدنا في هذا المجال هو التحقيق لا التقليد.»

ج) در مبحث‏هاي «أعلام التابعين» (ص107-112) و «أتباع التابعين» (ص112-119)، از چهره‏هاي برجسته دانش تفسير كه پيشگامان تاريخ اين دانش پربار اسلامي نيز به شمار مي‏روند، به نيكي ياد كرده، پاسداشت پيشكسوتان و تلاشگران نخستين اين عرصه را از نظر، دور نداشته است.

نويسنده در اين مسير، چنان گام برداشته و قلم رانده است كه شايد كسي وي را به غفلت از گرد و غبارهاي متراكمي متهم كند كه در مباحث رجالي شيعه و سني، به آهنگ سست جلوه دادن تلاش چهره‏هاي علمي طرف مقابل، قرن‏هاست به هوا برخاسته و بهانه جرح و رد سند بسياري از روايات دو مذهب شده است، اما به گمان صاحب اين قلم، اين موضعگيري ـ جز در مواردي اندك كه در آينده، به آنها خواهيم پرداخت ـ بايد برخاسته از 1- يا تغافل از آن مباحث ـ به قصد حفظ لحن ملايم و «تقريبي» ـ باشد,[79] 2- يا از توجه به اين نكته كه با پادرمياني بحث‏هاي سندي و عمده‏كردن اين‏گونه نقدها و نقادي‏هاي جانبدارانه پيروان دو مذهب، چيزي از انبوه آثار و روايات تفسيري برجا نمي‏ماند كه قابل استناد باشد و مشكل «تخصيص اكثر» پيش مي‏آيد[80] و 3- يا از اختلاف مبنا با ديگران در بحث ارجمند و باريك بينانه ترجيح جانب سند بر متن يا برعكس كه در ادامه نيز بدان خواهيم پرداخت.

2ـ از ديرباز، يكي از رهزن‏هاي هميشگي و زيانمند بر سر راه تحقيق و پژوهش، شهرت يك ادعا، يك فكر، يك كتاب يا يك نويسنده بوده است. اين فراگير شدن و شهرت يافتن ـ به رغم آن كه هر كس در مرحله اقرارهاي زباني خود، معترف است:«ربّ شهرة لا أصل لها» ـ دست و پاي بسياري از معترفان را در مرحله عمل و وفادار ماندن به شعار «بي‏ريشه بودن بسياري از مشهورات» و نقد و نقادي آنها، سست مي‏كند و مي‏لرزاند و با آن كه ميدان پژوهش و توليد فكر، جولانگاه مراد بازي و مريد سازي و تجليل نيست و هيچ‏گونه قداستي را بيرون از چارچوب مواجهه‏ها و رويارويي‏هاي تحليلي، علمي، استدلالي و عاري از آلودگي‏هاي تعصب و سوء ادب، برنمي‏تابد و به رسميت نمي‏شناسد، سوگمندانه بسياري از «مشهورات»، كم‏كم برجاي «مقدسات» مي‏نشينند و خط قرمزهاي غليظ و پررنگ و كاذبي را پيرامون خود مي‏كشند، تا بهارستان پرغوغاي انديشه را به گورستان خاموش تجليل‏ها و تك صدايي‏ها تبديل كنند. به همين دليل است كه سر برآوردن تك و تنها و كم بسامدِ برخي دانشمندان كه گستاخي نقد «شهرت‏ها» و «مشهورها» را داشته باشند و ياد و خاطره گاليله‏ها، كاستليون‏ها، مارتين لوترها، ابن ادريس‏ حلي‏ها، شيخ محمود شلتوت‏ها و ديگران را زنده كرده، پردازنده نقاط عطف تاريخ حيات فكري بشريت باشند، رخدادي شگفت انگيز و ديرآيند است!

نويسنده كتاب «التفسير الاثري الجامع» ـ تا آن جا كه من ديده‏ام و دنبال كرده‏ام ـ در چند جاي نوشته خود، دليرانه مرزهاي «مشهورات» را درنورديده و به نقدها و نقادي‏هايي دست يازيده كه نوآمد و نوانديشانه است:

الف) سر برتافتن از پذيرفتن اين «نسبت مشهور» به اخباريان كه آنان ظواهر قرآن كريم را حجت نمي‏دانند (ص70، س16-21). اهميت اين نكته كه بايد در جاي مناسب خود، بحث و بررسي شود، در آن است كه حتي بزرگاني چون مرحوم شيخ انصاري، با پذيرفتن اين نسبت، به آن، دامن هم زده‏اند,[81] اما نويسنده كتاب ياد شده، حجيت ظواهر قرآن را بديهي دانسته (ص70، س2)، بدين ترتيب، نسبت مخالفت با چنين نكته فاش و آشكاري را به اخباري‏ها، ستمكارانه خوانده (همان، س17)، همگان را
ـ چه اصولي و چه اخباري ـ در برابر پذيرش آن، فروتن به شمار آورده است[82] (همان، س20-21).

ب) نپذيرفتن روش متأخرين در حوزه چگونگي نقد روايات (ص219، س9-11)، زيرا چنان‏كه نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله تصريح كرده است، متأخرين ـ به دلايلي كه در اين‏جا، نمي‏توان به آنها پرداخت ـ از ميان دو بخش اساسي حديث ـ يعني سند و متن ـ تنها با عمده‏كردن و متمركز نمودن بحث‏هاي خود بر سر سند حديث، به نقد و پذيرش يا نپذيرفتن آن مي‏پردازند، با آن‏كه شيوه درست و خردمندانه چنين كاري، ملاحظه محتوا و سبك و سنگين كردن آن است تا شدت درجه دلالت و نيرومندي و استحكام پيامش ـ پيش از بررسي اسناد حديث ـ دانسته و همواره جانب متن، پيش و بيش از جانب سند، رعايت شود.

به بيان ديگر، ايشان نقد خردمندانه حديث را قرار دادن «جهت صدوري و دلاليِ» آن در گرانيگاه تأمل و درنگ و صرف انرژي و دقت دانسته، تمركز بر «صدور و سند» را امري حاشيه‏اي و بلكه در بسياري موارد، بي‏نتيجه و سترون مي‏شمارد؛ دقت كنيد:«... أمّا البحث عن الأسناد فهو بحث جانبي و عقيم في غالب الأحيان، بعد وفور المراسيل و إهمال الكثير من تراجم الرجال، فضلاً عن إمكان الدسّ في الأسناد، نظير الاختلاق في المتون، فبقي طريق العرض علي المحكمات هو الأوفق الأوفي علي كلّ حال؛... اما بحث از سند روايات، بحثي حاشيه‏اي و غالباً بي‏نتيجه است، چراكه روايات مرسله و نيز راوياني كه شرح حالشان [و طبعاً بهانه‏هاي جرح و تعديلشان] به حال خود رها و براي آيندگان گزارش نشده است، بسيارند، چه رسد به پادرمياني امكان دست بردن بدخواهان در اسناد احاديث و مخدوش كردنشان [كه مشكلي عمده‏تر از ديگر مشكلات است]، چنان‏كه اين‏گونه دست بردن‏ها و بافتن‏ها و جعل‏كردن‏ها در متن احاديث نيز راه يافته است [و اگر بخواهيم به بهانه عدم صحت سند، روايات را طرد و نفي كنيم، «نه از تاك، نشان مي‏‏ماند و نه از تاك‏نشان»!!]. بنابراين و در همه حال، بهترين و رساترين شيوه [براي كاميابي در كار نقد حديث]، آنها را در معرض محكمات قرار دادن
[و سنجش ميزان صحت و سقم حديث با ميزان هماهنگي و همپوشاني‏اش با محكمات مستحكم و متين] است» (ص222، س5-7).

ج) در بحث گران سنگ و كارگشاي «چگونگي عرض حديث بر قرآن كريم» (ص222-248)، بر خلاف سليقه رايج و مشهور كه نگاهش در اين كار مهم، همواره به رديابي حديث مخالف كتاب در حوزه تعابير و الفاظ ظاهري (ص225، س11) و يا منحصر كردن چگونگي مخالفت در يكي از سه فرض تباين، عموم و خصوص من وجه و عموم و خصوص مطلق، معطوف بوده (ص222، س21-ص223، س12) و تنها جانب قالب و فرم را گرفته است، نويسنده ارجمند كتاب «التفسير الاثري الجامع»، با درك اين نكته‏هاي ظريف كه مراد از مخالفت حديث با كتاب كه مايه طرح يا تأويل آن مي‏شود، ناهماهنگي‏اش با روح دين و اهداف سعادت بخش آن (ص224،س3-5) و سرپيچي‏اش از جان مايه اسلام (ص225، س11-12) است، زاويه نگاه نويني را فرا روي ديدگاه محققان و پژوهشگران عرصه ظريف و دقيق نقد احاديث با محوريت موافقت يا مخالفتشان با قرآن كريم گشوده، در اين مسير، در كنار تجليل از مقام شامخ علمي مرحوم علامه شوشتري، نمونه‏هايي از تيزهوشي‏هاي معظم‏له را در كار نقد اين چنيني احاديث، باز گفته است (ص244-245).

د) نقد برخي گفته‏هاي مفسر پرآوازه و گران‏قدر قرآن كريم، مرحوم علامه طباطبائي (مثلاً در ص241، پانوشت ش3 و ص244، پانوشت ش3) كه شايد امري پيش‏پا افتاده جلوه كند، اما بايد دانست، كم نيستند كساني كه تاب چنين نقدهايي را كه بي‏گمان، در روح بزرگوار آن مفسر بزرگ مي‏گنجيد، نداشته‏اند و ندارند.

به خوبي، به ياد دارم كه در سال نخست يا دومين سال آمدنم به قم بود كه به كتاب‏فروشي يك ناشر شناخته شده ـ واقع در طبقه همكف پاساژي كه در گذشته‏ها، دفتر حزب جمهوري اسلامي در طبقات فوقاني‏اش قرار داشت ـ رفته بودم. ناشر كه پيرمردي سپيدموي، خون‏سرد و خنده‏رو بود، پيش از آن‏كه من چيزي بگويم يا چيزي بخواهم، گرم گفت‏وگو با چند روحاني ميان‏سال به بالايي بود كه لهجه‏شان نشان مي‏داد اهل مناطق شمال غرب كشورند. او خطاب به اينان گفت: متن عربي تفسير «الميزان» كه در كشور لبنان منتشر شد، يكي از منتقدان آن سامان، چندين اشكال ادبي را متوجه متن عربي و چگونگي نگارش و جمله‏بندي آن كرد (و عدد هنگفتي را هم بر زبان آورد) كه بلافاصله يكي از آن مخاطبان پاسخ داد: «گَلَط كرده!!»

هـ) نقد بسياري از روايات بيانگر «فضائل السور» (ص151-157) و نيز روايات «خواص القرآن» (ص157-176).

 

بخش دوم: كمبودها

1ـ به رغم آن كه پيشگفتار يا مقدمه هر كتابي، بهترين و مناسب‏‏ترين جا براي گفت‏وگوي غيرحضوري نويسنده با خوانندگان احتمالي اثر خويش است و جا دارد در همين جاها، علايم اختصاري، رويكردها، شيوه‏ها و همه توضيحات مفيد و كارگشايي كه نويسنده براي مخاطبان خود دارد، گفته و شرح داده شود، به نظر مي‏آيد، اين بخش از كتاب «التفسير الاثري الجامع»، با نوعي شتاب‏زدگي و دست‏پاچگي نوشته شده، اجمال و بلكه ابهامي ناخواسته دارد؛ در كنار مقدمه دراز دامن نويسنده كه بيش از نيمي از حجم جلد اول كتاب موضوع بحث را در بر مي‏‏گيرد و تنها در بردارنده مباحث تكنيكي و فني و درگير با برخي سرفصل‏هاي علوم قرآني است، پيشگفتار آن، تنها دو صفحه حجم دارد، بي ‏آن‏كه خلأ محورهاي گفته شده در چند سطر پيش را پركرده باشد و نويسنده تنها در بخش پاياني‏اش (ص6،
س11-13) و نيز در اوايل مقدمه (ص27، دو سطر پاياني)، وجهه همت خود ـ يعني تلاش براي جمع اخبار و آثار از كتاب‏هاي اصلي و اساسي مورد اعتماد نزد مسلمانان و نيز دنباله‏روي خود از مفسران بزرگي چون ابن عطيه، قرطبي، ابن كثير، شيخ طوسي و ابوعلي طبرسي ـ را گذرا بيان كرده است
2ـ نپرداختن به سير تطورات تفسير قرآن كريم و مكاتب تفسيري كه در اين روند، سربرآورده‏اند و نيز بازگو نكردن جايگاه تفسير اثري در اين ميان.

3ـ جدا از تعريف نكردنِ تركيب وصفي «التفسير المأثور»,[83] تفاوت ميان آن با تركيب «التفسير بالمأثور» را مسكوت نهاده‏اند.

بايد دانست، در كتاب‏هايي كه با عنوان «تفسير اثري» و با محوريت تدوين اخبار و روايات ناظر به تفسير قرآن كريم نگاشته مي‏شوند، كار مفسر ـ در واقع ـ تفسير و نقد و جرح و تعديل نيست كه تنها تدوين و گردآوري است، بي ‏آن‏كه هيچ‏گونه اظهارنظري از سوي نويسنده ابراز گردد. كتاب‏هاي متعددي كه شيعه و سني در اين حوزه نگاشته‏اند و شاه فرد آن در آثار اهل سنت، «الدر المنثور» و در نوشته‏هاي شيعه، «البرهان» است، بهترين دو گواه اين سخن‏اند. در واقع، تفسير ناميدن اين‏گونه تلاشهاي البته ارجمند و سپاس برانگيز، نوعي مسامحه است، هرچند تنها كساني مي‏توانند در اين عرصه، سربلند و گردآورنده كاميابي باشند كه از چند و چون و رموز كار تفسير، آگاه باشند.

در كنار اين نكته، نبايد از نظر دور داشت كه «التفسير بالمأثور» به معناي استفاده مفسر از آثار و اخبار و روايات تفسيري در كار جرح و تعديل اقوال و حلاجي مطلب و سرانجام، اظهارنظر تفسيري خويش
ـ چه در مقام تأييد سخنان پيشينيان و چه در مقام نقد آنها و كارسازي نظر مستقل و جديد خود ـ است.

در چنين رويكردي، «مأثور» نقش يك ابزار كار را براي مفسر بازي مي‏كند و در كنار مباحث ادبي، لغوي، قرائي، فقهي، فلسفي، ذوقي، اجتماعي و... در ميان مبادي تصوري يا تصديقي تفسير آيات و سور، جايگاه مناسب خود را مي‏يابد، به ويژه آن‏كه حرف «باء» در تركيب «التفسير بالمأثور»، باء استعانت است كه بر ابزار انجام يك كار، داخل مي‏شود.[84]

با عنايت به دو نكته پيش گفته است كه بايد دو نكته ديگر را هم يادآوري كرد:

الف)به رغم آن كه نام كامل كتاب «الدر المنثور» در پشت جلد آن ـ به درستي ـ«الدر المنثور في التفسير المأثور» درج شده[85] و نيز به رغم آن كه اين كتاب، تنها در بردارنده اخبار و آثار تفسيري است، نويسنده نامدارش آن را در مقدمه‏اش، «الدر المنثور في التفسير بالمأثور» ناميده است,[86] اما به نظر مي‏آيد، اين لغزش نه از آنِ نويسنده، كه از كار ناشر ـ شايد در مرحله مقابله يا حروفچيني ـ برخاسته باشد، چراكه سيوطي در كتاب ديگر خود، چون به شرح حال و يادآوري نام آثار و مصنفات خويشتن مي‏پردازد، كتاب مورد اشاره را «الدر المنثور في التفسير المأثور» مي‏نامد[87] و اساساً با توجه به دقت اين دانشمند بزرگ و پركار علوم قرآني ـ از يك‏سو ـ و نيز نوع كاري كه در كتاب مورد اشاره انجام داده است ـ از سوي ديگر ـ نمي‏توان پذيرفت كه بخشي از نام آن، «بالمأثور» باشد.

ب) با آن كه نام كتاب موضوع بحث اين مقاله،«التفسير الاثري الجامع» و كميت غالب و حجم بالايي از مندرجات آن نيز با اين نام هماهنگ است، در عين حال، چنان‏كه نويسنده آن ـ هم در پيشگفتار (ص6، س12-13) و هم در بخشي از مقدمه خود (ص27) ـ‏يادآوري كرده، از نوعي «تفسير بالمأثور»و جرح و تعديل و نقد و اظهار نظر نيز بركنار نبوده، تركيبي است از حجم بالاي «التفسير المأثور» و گوشه‏هايي از «التفسير بالمأثور».

4ـ گاه از كنار بحث پرجنجال و ديرپاي تحريف يا عدم تحريف قرآن كريم كه هنوز هم در محافلي از جهان اسلام، به اين يا آن، نسبت داده مي‏‏شود، با نوعي ساده سازي، گذشته و بر خلاف مبناي هوشمندانه خود كه تقديم جانب متن يك حديث و خبر بر جانب سندي آن است، موضعگيري كرده است.

براي نمونه، روايتي را از ابوموسي اشعري نقل كرده (ص90، س5) كه از آن، بوي تحريف به مشام مي‏‏رسد و آن‏گاه آن را با چنين تعابيري، نقد سندي كرده است: ابوموسي به بي‏خردي و نارسايي عقلي، مشهور بود... (همان، س11) و نيز صحابي ياد شده را پيرمردي داراي ناخوشي پريشاني افكار دانسته (همان، س13) كه نمي‏توانست قرآن را از حديث قدسي تميز دهد!! (همان،س16).

همچنين، يك نكته‏سنجي ايشان براي نقد و سست جلوه دادن روايتي ديگر كه بيانگر تحريف قرآن است و در كتاب احتجاج طبرسي درج شده، ناشناخته ماندن نويسنده كتاب احتجاج تا اين زمان است، چراكه مشخص نيست اين «طبرسي» كيست؟! (ص94، س15-16).

در ميان اين‏گونه توجيهات ـ به بهانه دفاع از صيانت و سلامت قرآن كريم كه مصداق «به آتش كشيدن قيصرية قرآن، به خاطر دستمالِ نقد صحابي» است ـ متهم كردن برخي صحابيان به اين‏كه آنان ـ حتي در سال‏هاي پاياني زندگي خود ـ نمي‏توانستند حديث قدسي را از آيات قرآن تميز دهند، بيش از همه، عاري از احتياط، خطرناك و دردسرآفرين است، چراكه به نوعي، مصداق گريز از دهان مار به كام افعي و درآمدن از چاله نقد يك صحابي و فروغلتيدن در چاه زير سؤال بردن قرآن كريم است؛ معناي چنين توجيهي آن است كه حديث قدسي، مصداق پاسخِ مثلاً پيامبر اكرم(ص) به تحدي قرآن و معارضه با آن است، زيرا حتي صحابياني فصيح و عرب صميمي و خالص ـ مانند ابوموسي كه به رغم تأخير در امر مسلمان شدن، از صحابه كم اهميت هم نبود ـ نيز از تميز آن با آيات كتاب خدا در مي‏ماندند!!

بدين ترتيب، بايد پذيرفت نخستين كسي كه هم پاسدار بزرگي‏هاي قرآن بود و هم ـ ناخواسته ـ با القاي كلماتي توانست در فصاحت و بلاغت، با كتاب خدا همدوشي و هم‏آوايي كرده، سكه بي‏مانندي آن را مخدوش جلوه دهد، خود رسول خدا(ص) بود و اين، يعني فرار به جلو و دفاعي از قرآن كه به بهاي سست كردن پايه‏هاي آن مي‏انجامد؛ كاري كه يادآور «قضاياي خود متناقض» در عالم مباحث معرفت‏شناختي است!!

افزون بر اين، چنين دفاعي از قرآن كريم و متهم كردن يك صحابي درگير با برخي صحنه‏هاي دست اول تاريخ اسلام و نزول وحي به عدم تميز كتاب خدا از حديث قدسي، اين استدلال نادرست و بهانه‏جويانه كساني را نيرومند و پذيرفتني جلوه مي‏‏دهد كه خلفاي صدر اسلام براي جلوگيري از گردآوري حديث رسول خدا(ص)،چند دست‏آويز متين و مقبول داشتند كه يكي از آنها، ترسشان از به هم آميختن آيات و روايات نبوي در ذهن مردم ـ به ويژه، نومسلمانان ـ بود و طبعاً در جايي‏كه نويسنده محترم كتاب محور بحث اين مقاله، صحابي‏اي را كه حدود سه سال پيش از درگذشت رسول خدا(ص)، به مدينه آمد و مسلمان شد، به چنان مشكلي متهم كند، بايد تكليف كساني را كه سالها پس از او و پس از فتح مكه يا عام الوفود ايمان آورده‏اند، روشن‏تر بداند و به آن توجيه غير وجيه هم گردن نهد!!

5ـ در بحث «صيانة القرآن من التحريف» و متهم دانستن اخباريان به پذيرفتن تحريف قرآن كريم (ص87، س9-11)، دو نكته قابل تأمل به چشم مي‏آيد:

الف) به نقل از مجمع‏البيان، از سيد مرتضي گزارش مي‏كند: مخالفت اخباريها و حشويه كه بركناري قرآن كريم را از آسيب تحريف برنمي‏تابند، شايسته اعتنا نيست (همان، س9)، با آن كه ـ از يك‏سو ـ اين سخن، حاصل تصرف در نقل به الفاظ ادعاي مرحوم سيّدمرتضي است و ـ از سوي ديگر ـ در گزارش طبرسي از سيد، به جاي واژه «اخباريه»، تعبير «اماميه» به كار رفته است،[88] اما گويا نويسنده محترم نخواسته اخباريان را از «اماميه» بداند و تلاش كرده است با اين چاره‏انديشي نادرست، هرگونه اتهام تحريف به شيعه را رد كند. چنين لغزشي هرگز با سماحت و بزرگواري نويسنده در مقام رويارويي با مفسران و دانشمندان اهل‏سنت كه پيش‏تر هم بدان اشاره كرديم، سازگار نيست!

ب) نويسنده ارجمند، در جايي از اين اثر خود، سيد نعمة‏الله جزائري را پيشواي اخباري‏هاي باورمند به تحريف قرآن كريم دانسته است (ص94، س5)، با آن‏كه تاريخ درگذشت سيدمرتضي كجا و تاريخ درگذشت سيد نعمة‏الله كجا؟!

بنابراين، ايشان بايد يكي از دو ادعاي خود را تصحيح نمايند: يا بايد ـ ضمن پذيرش سخن پيشين سيدمرتضي ـ بپذيرند، در زمان سيد مرتضي و پيش از او نيز كساني كه اصطلاحاً از اخباريان نبوده‏اند، در ميان اماميه بوده‏اند كه تحريف قرآن را مي‏پذيرفتند و يا بايد ـ برخلاف سخن اخير خود درباره سابقه اخباريگري ـ بپذيرند كه اخباريها قرنها پيش از آن كه حتي سيد نعمة الله به دنيا بيايد، وجود داشته‏اند.[89]

6ـ به رغم رويكرد بزرگوارانه و بركنار از بدگويي‏هاي رايج در مقام نام بردن از دانشمندان سده‏هاي آغازين تاريخ اسلام و گزارش ادعاها و سخنانشان، اين روند مسالمت جويانه، در جاهايي از كتاب موضوع بحث اين مقاله، زيرپا نهاده شده است كه پيش‏تر، مواجهه نويسنده كتاب ياد شده را با ابوموسي اشعري، يادآور شديم.

جالب آن است كه خود ايشان چنين رويارويي ناخوشايندي را با طرح مباحثي چون «تفسير الصحابي في مجال الاعتبار» (ص98)، پذيرفتن اهميت قول صحابي در تفسير ـ چه درايتاً و چه روايتاً ـ همراه پرهيز از اخبار ضعيف و موضوع (ص105، س14-16)، نقل قول از مرحوم بلاغي درباره چگونگي اقبال صحابه به قرآن كريم و در نتيجه، مصونيت آن از تحريف (ص92-94)، حمل روايات عمل اصحاب به هر ده آيه قرآن بر عمليات اجتهاد (ص25)، «تفسير التابعي في كفّة الميزان» (ص119-120) و از همه جالب‏تر، با تصريح خود به مقام ابوموسي اشعري در بنيانگذاري مدرسه تفسير بصره و اين‏كه او بود كه اهل بصره را فقه و قرائت قرآن آموخت[90] (ص107، س6-7)، نقض كرده و زير پا نهاده‏اند!

7ـ به رغم دست يازيدن نويسنده كتاب «التفسير الاثري الجامع» به نقد بسياري از روايات «فضائل السور» و «خواص القرآن» كه پيش‏تر هم بدان اشاره كرده‏ايم، روايتي طولاني از همين باب را به نقل از سيد بن طاووس، در موضوع خواص سوره حمد، نقل كرده (ص267-269)، نقد نمي‏كند، با آن‏كه همانندهاي همين روايت را هنگام نقل و نقد سخنان ابن فهد حلي در كتاب «عدة الداعي»، نپذيرفته (ص168-169)، آنها را غريب و دور از حوزه بر زبان آمدنشان از سوي معصومان(ع) دانسته (ص169، س19-20)، قرار گرفتن دعا را در برابر دوا و هم عرض آن در كار درمان بيماري‏ها كه آشكارا مضمون برخي ادعيه و احاديث است، مايه تأسف خوانده است (ص171، س7-8). ايشان ـ همچنين ـ در برابر روايت ديگري از همين قبيل، همان سياست سكوت و پرهيز از نقد را در پيش گرفته‏اند!
(ص269-270).

8ـ پاره‏اي از لغزش‏هاي تاريخي در شرح حال برخي مفسران سده‏هاي دوم و سوم تاريخ مسلمانان، به مندرجات كتاب ياد شده، راه يافته است، چنان‏كه:

الف) با آن‏كه نويسنده، سال مرگ سفيان بن عيينه را سال 163هجري قمري مي‏‏داند (ص117، رديف ش22، س16)، مدعي است، وي تا ايام امام رضا(ع) زنده بوده است!! (همان، س15) با آن‏كه اين دو ادعا با هم نمي‏خواند، مگر آن‏كه درج سال 163هجري قمري را به عنوان سال مرگ سفيان، محصول لغزش قلم نويسنده يا دست حروفچين يا چشم مقابله‏كننده‏ها بدانيم كه عدد 198 ـ سال مرگ درست سفيان[91]ـ را اشتباهاً 163 ديده يا درج كرده‏اند، گرچه از آن‏جا كه سليقه نويسنده در مبحث «أتباع التابعين» و نيز در مبحث قبلي ـ يعني «أعلام التابعين» ـ مرتب‏كردن شماره‏هاي رديف بر اساس تاريخ درگذشت افراد معرفي شده است و بر همين اساس، سفيان بن عيينه را پس از سفيان بن سعيد ثوري (در گذشته سال 161هجري قمري) و پيش از عبدالرحمن بن زيد بن اسلم (درگذشته سال 182هجري قمري)، نام برده است، ناگزير بايد معتقد به درگذشت او در سال 163هجري قمري
ـ يعني در حد فاصل سالهاي 161 تا 182هجري قمري ـ باشد.

ب) با آوردن صيغه مجهول «عُدَّ» (=به شمار آمده است) كه بوي ترديد و تزلزل مي‏دهد، «سُدّي صغير» ـ محمد بن مروان ـ را از اصحاب امام باقر(ع) دانسته است (ص118، س8)، با آن‏كه
ـ از يك‏سو ـ ميان تاريخ درگذشت او (سال 186هجري قمري) و سال شهادت آن حضرت (سال 114هجري قمري)، چيزي حدود 72 سال فاصله وجود دارد و ـ از سوي ديگر ـ كسي او را از «معمرين» و ديرزيستان نام نبرده است.

به نظر مي‏آيد، مستند نويسنده براي اين احتمال كه «سُدّي صغير» صحابي امام باقر(ع) است، سخن شيخ طوسي باشد كه شخصي را با نام «محمد بن مروان كلبي»، در شمار صحابيان آن حضرت دانسته است،[92] اما بايد دانست، نه نام «كلبي» را «محمد بن مروان» دانسته‏اند (چون او «محمد بن سائب» نام دارد و استاد «سُدّي صغير» به شمار مي‏رود) و نه لقب «محمد بن مروان» را «كلبي» درج كرده‏اند (زيرا لقبش «سُدّي صغير» است و شاگرد «كلبي» به شمار مي‏رود) و در واقع، شيخ طوسي با تركيب اسم يكي و لقب ديگري، از كسي در شمار صحابيان امام باقر(ع) نام برده كه وجود خارجي نداشته است![93]

ج) پس از آن كه در متن، سخن ابن عدي را درباره «كلبي» گزارش مي‏كند (ص120، آخرين بند)، در پانوشت شماره دوم همان صفحه، او را «هشام بن محمد بن سائب» مي‏داند كه صحابي دو امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده و در سال 146هجري قمري، در گذشته است، با آن كه منظور آن دانشمند رجالي از «كلبي»، همان «محمد بن سائب» (پدر) است، نه «هشام بن محمد» (پسر).[94] خود نويسنده هم ـ از يك‏سو ـ «محمد بن سائب» را ترجمه كرده و تاريخ درگذشت او را سال 146هجري قمري دانسته (ص114، رديف ش9، س20) و ـ از سوي ديگر ـ در ضمن شرح‏حال‏نگاري «هشام بن محمد» تاريخ درگذشتش را سال 204هجري قمري ثبت كرده است (ص118، رديف ش29، س20-21). بماند كه شيخ طوسي نيز نام پدر ـ نه پسر ـ را در شمار صحابيان دو امام ياد شده، آورده است.[95]

9ـ گاه برخي احاديث با اندكي لغزش و سوء تعبير، نقل شده‏اند. براي نمونه:

الف) نويسنده محترم حديثي را از امام باقر(ع)، يك بار در ص308، س9 و بار ديگر، همان را در ص317، س6، با حذف كلمه «سرقوا» (=ربودند) نقل مي‏كند، با آن‏كه درج اين كلمه در بار دوم نقل آن حديث، حياتي‏تر و مهم‏تر است، زيرا در اين بار، نويسنده درصدد اثبات آيه بودن «بسم‏الله الرحمن‏الرحيم» و انتقاد امام باقر(ع) از كساني است كه با آيه ندانستن آن، يكي از آيات قرآن كريم را ناديده گرفته، به تعبير آن حضرت، «ربودند».

ب) همچنين، در ص318، س7، سخني را از حاكم نيشابوري، درباره پدر ابن‏جريج از زبان ابن‏جريج، نقل و سپس، به گمان آن كه طبعاً «پدر ابن جريج» بايد خود «جريج» باشد، آن را در همان صفحه، س8، از «جريج» گزارش مي‏كند كه سعيد بن جبير بر او چنين و چنان را قرائت كرده و تعليم داده است. بايد دانست:

اولاً: از ديرباز، در ميان اعراب، سنتي وجود داشته است كه براساس آن، يك شخص را نه به پدر كه به جد ادني يا اوسط يا اعلايش نسبت مي‏دادند. چنين كاري كه «التسمية باسم الجدّ» خوانده مي‏شود، درباره بسياري از چهره‏هاي نامدار جهان و تاريخ اسلام ـ چون احمد بن حنبل، ابن‏سينا، ابن‏حزم، ابن‏بابويه، و... ـ مصداق دارد.

برهمين اساس،«ابن‏جريج» كه نام اصلي‏اش «عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج» و از راويان بزرگ اهل‏سنت و پذيرفته شده نزد گردآورندگان صحاح ششگانه است,[96] فرزند پدري به نام عبدالعزيز است، نه فرزند «جريج»كه پدربزرگ اوست و به همين دليل، از اين پدر كه عبدالعزيز بن جريج نام دارد، در زمره مشايخ روايي آن پسر، نام برده‏اند.[97]

ثانياً: پدر ابن‏جريج كه عبدالعزيز بن جريج نام دارد، از راويان حديث سعيد بن جبير است,[98] گرچه نه بخاري، نه مسلم و نه هيچ يك از ديگر گردآورندگان صحاح ششگانه، روايات او را از سعيد بن جبير، نقل نكرده‏اند.[99] بنابراين، سعيد بن جبير نسبت به پدر ابن جريج ـ يعني عبدالعزيز ـ جنبه استادي دارد، نه نسبت به پدربزرگش، جريج.

ثالثاً: خود حاكم نيشابوري كه نويسنده محترم، مطلب مورد نقد را از وي نقد كرده است، هم تصريح مي‏كند، حديث موضوع بحث را شيخين ـ با آن كه در تعريفشان از حديث صحيح مي‏گنجيد ـ در صحيح خود نقل نكرده‏اند[100] و هم متن آن را چنين گزارش مي‏كند: «... قال: هي اُمّ القرآن. قال أبي [نه «قال جريج»]: و قرأ عليّ سعيد بن جبير ...»[101]

البته، شايد بتوان پاره‏اي از اين كمبودها و نارسايي‏ها را به آن دسته از همكاران نويسنده محترم نسبت داد كه وي از آنان، با تعبير «ذوي الاختصاص بعلوم القرآن في الحوزة العلميّة بقم المقدّسة» ياد كرده و بازگوكردن نامشان را به آينده، واگذاشته است (ص6، س14-15)، والله أعلم، و له الحمد أوّلاً و آخراً.

 

پي‏نوشت‏ها:



[1]. نام درست كتاب موضوع بحث، «التفسير الاثري الجامع» است.

[2]. نشاني‏هايي كه در اين مقاله، از كتاب «التفسير الاثري الجامع» داده مي‏شود، برگرفته از جلد اولِ چاپ جديدالانتشار آن از سوي مؤسسة التمهيد، اول، قم، 1425قمري است.

[3]. اين دودِلي از آنجاست كه كتاب موضوع بحث اين مقاله، برخلاف ديگر كتابهايي كه از اين دست‏‏اند و چند جلد داشته، در پايان هر مجلد، به نام سوره‏‏اي كه در آغاز مجلد آينده تفسير خواهد شد، تصريح مي‏كنند، در پايان مجلد نخست، چيزي از محتواي مجلد بعدي خود نگفته است.

[4]. همين واژه در همان صفحه، س17، دست نوشته شده است.

[5]. نكا: الكشاف، بي‏چا، بيروت، دارالكتاب العربي، بي‏تا، ج2، ص587.

[6]. نكا: روح المعاني، بي‏چا، بيروت، داراحياء التراث العربي، بي‏تا، ج14، ص79.

[7]. چنانكه تشديد ياء «ذرّيّه» در جمعش،«ذراريّ» و تشديد ياء «خاصّيّت» در جمعش، «خاصّيّات» هم رخ مي‏نمايد.

[8]. نكا: ياقوت حموي، معجم البلدان، بي‏چا، بيروت، دار صادر، 1397قمري، ج1، ص266، پايان ستون اول.

[9]. چون از باب تفعيل و مشددة العين است، بايد «يكدّرها» نوشته شود.

[10]. وگرنه، با «السَّنَة» ـ به معناي «سال» ـ چه بسا اشتباه خواهد شد!

[11]. چون از باب تفعيل و مشددة العين است، بايد «مفتّحة» نوشته شود. البته، اين واژه در همان صفحه، س12، با تشديد، ضبط شده است.

[12].بايد دانست، اين كلمه، ماضي مجهول و همزه آن، همزه قطع است (نكا: ابوعيسي ترمذي، الجامع الصحيح، بي‏چا، بيروت، داراحياء التراث العربي، بي‏تا، ج5، ص173، ح2906، س3).

[13]. در اينجا، اين كلمه، ثلاثي مجرد است، نه از باب اِفعال.

[14]. اين كلمه، ثلاثي مجرد و همزه آغازين آن، همزه وصل است نه قطع.

[15]. در اين مورد خاص، به دليل كنار هم قرار گرفتن دو الف كه هر دو ساكن‏اند، بايد «اللّه» با همزه قطع نوشته شود.

[16]. اين كلمه بايد بر اساس عدم وحدترويه كتاب موضوع بحث در نگارش همزه قطع، يا «أصول» نوشته شود، يا «اُصول» و يا «أُصول»!

[17]. نگارش درست اين كلمه كه از قضا، در ص107، س19 هم رعايت شده، «العبء» است.

[18]. اين كلمه ـ به ويژه، در ميان پارسي زبانان ـ با غلط‏هاي املايي متنوعي، نوشته مي‏شود و نگارش درست آن، «شيء» است.

[19]. اين كلمه چون وصف است نه فعل ماضي، بايد «بريء» نوشته شود.

[20]. در اين قبيل موارد كه همزه در پايان كلمه و ماقبلش مكسور است، بايد بر روي حرف ياء (أُطفي) قرار گيرد.

[21]. نگارش درست اين كلمه ـ با عنايت به پانوشت رديف 19 ـ «البذيء» است.

[22]. نام اصلي و مفصل‏تر «ابن عطيه» كه نويسنده كتاب «المحرر الوجيز» است، «عبدالحق بن غالب بن عبدالرحمن بن عطيه» است (نكا: خيرالدين زركلي، الاعلام، دهم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1992م، ج3، ص282، ستون اول) و تعبير موجود در متن كتاب، از باب «تسميه به اسم جد» بوده، به هر حال، «بن» ميان دو علم قرار گرفته است.

[23]. همين نام در همان صفحه، پانوشت ش3، درست ثبت شده است.

[24]. بايد يادآور شوم، واژه‏هاي «فلان» و «فلانة» چون الفاظ كنايه از علم‏‏اند، مشمول احكام اعلام نيز هستند. گفتني است، تعبير «فلان بن فلان» در ص175، س14، به درستي نوشته شده است.

[25]. مانند ضبط نام «معمَّر» در ص60، س19 و ص61، س11و14 تميز آن از «مَعْمَر» در ص116، آغاز رديف شماره17. البته، گفتني است، خيرالدين زركلي ـ برخلاف نويسنده كتاب موضوع بحث ـ «مُعَمَّر بن عبّاد» را «مَعْمَر بن عبّاد» ضبط كرده (نكا: پيشين، ج7، ص272، ستون دوم)، اما ذهبي همين نام را «مُعَمَّر» دانسته است (نكا: سير اعلام النبلاء چهارم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1406ق، ج10، ص546 و نيز فهرست آن، ج25، ص451).

[26]. اين نام در كتاب موضوع بحث، با صيغه تصغير ضبط شده است، با آن كه رجاليان و ديگر اهل فن، به جاي نام پدر «عبدالله» نام پدربزرگش را با صيغه تصغير ـ يعني «رُبَيِّعَه» ـ ثبت كرده‏اند (نكا: ابوالحجاج مزي، تهذيب الكمال، اول، بيروت، مؤسسة الرساله، 1408ق، ج14، ص408، سطر اول و ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، اول، حيدرآباد دكن، دائرةالمعارف النظاميه، 1326ق (افست دار صادر، بيروت)، ج5، ص183، سطر پاياني و پانوشت ش2.

همچنين، ذهبي نيز كه نام‏هايي را كه مصغر «حَبيب»‏اند، گردآوري كرده، از «حبيب بن ربيعه» نام نبرده است (نكا: المشتبه في الرجال، اول، بي‏جا، داراحياء الكتب العربيه، 1962م، ج1، ص215).

بماند كه تصغير «حَبيب» ـ چنانكه ذهبي نيز تصريح كرده ـ «حُبَيْب» است، نه «حُبَيب»، مگر آن كه «حُبَيْب» را مصغر «حبّ» بدانيم! افزون بر اين، محقق كتاب تهذيب الكمال، نام پدر «عبدالله» را با نهادن فتحه، «حَبيب» ضبط كرده است (نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين).

[27]. ضبط درست اين كلمه، «العَمْري» ـ منسوب به «عَمرو» ـ است. نكا: محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، دوم، قم، جامعه مدرسين، 1415ق، ج7، ص 125،120 و 126.

[28]. ضبط درست اين كلمه، نگارش حرف تاء با تشديد است. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج8، ص219، ش1674؛ ابوعبدالله بخاري، كتاب التاريخ الكبير، بي‏چا، بيروت، دارالفكر، بي‏تا، ج3، ص215، ش730؛ ابوالحسن دارقطني، المؤتلف و المختلف، اول، بيروت، دارالغرب الاسلامي، 1406ق، ج1، ص469 و حسنزاده آملي، اضبط المقال، اول، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1418ق، ص67، سطر اول.

[29]. ضبط درست اين نام،«السريّ» ـ با فتح سين و تخفيف آن و تشديد ياء ـ است. نكا: عبدالله مامقاني، تنقيح المقال، چاپ سنگي، ج1، ق2، ص85 (ذيل احمد بن محمد بن السري)؛ ابوعبدالله ذهبي، ميزان الاعتدال، اول، بيروت، دارالمعرفه، 1382ق، ج2، ص117 و محمد تقي شوشتري، پيشين، ج5، ترجمه‏هاي شماره 3122-3128.

جالب آن است كه اين نام در چاپ جديد كتاب «اختيار معرفة الرجال» ـ يعني چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1382ش، تحقيق محمدتقي فاضلميبدي و سيدابوالفضل موسويان ـ در بخش «فهارس اختيار معرفة الرجال، فهرس الرجال»، ص781، به درستي، اما در متن آن، ص370، ش547 و ص371، ش549، به خطا ضبط شده است!

[30]. درباره ضبط درست اين نام كه «الرؤاسي» و حرف واو، كرسي همزه است، نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج11، ص200؛ ابوسعد سمعاني، الانساب، اول، بيروت، دارالجنان، 1408ق، ج3، ص97 و ابن اثير جزري، اللباب في تهذيب الانساب، بي‏چا، بغداد، مكتبة المثني، بي‏تا، ج2، ص40.

گفتني است، برخلاف تصريح ابن اثير جزري به اين نكته كه حرف واو در اين كلمه، مهموز ـ يعني كرسي همزه ـ است، ابوسعد سمعاني تنها به تخفيف واو اشاره كرده، اما در ادامه عبارت‏هاي خود، از «بني رؤاس» (همان) و «رؤاس» (همان، ص98) و «الرؤاسي» (همان)، سخن گفته است.

[31]. ضبط اين نام، با يك واو، درست است كه البته، در بسياري جاها، از جمله، در ص186، س9، در تركيب «داود بن [ابي] هند»، به درستي، ثبت شده است.

[32]. ضبط درست اين كلمه، «ابوقِلابه»، با كسر قاف و تخفيف لام ـ بر وزن «كِتابة»ـ است. نكا: محبالدين زبيدي، تاج العروس، بي‏چا، بيروت، دارالفكر، 1414ق، ج2، ص340، ستون اول. البته، اين كلمه در ص256، س6، بدون تشديد، ضبط شده است.

[33]. بر اساس قواعد اعلال، «السائب» درست است. البته، اين نام در ص302، س14، درست ضبط شده است.

[34]. بايد بخش پاياني اين نام، به صورت «هاني» و يا «هانيء» ضبط شود.

[35]. ضبط درست اين نام، «عرزمي» ـ با تقديم حرف راء مهمله ـ است. نكا: محمدتقي شوشتري، پيشين، ج6، ص142 و ابوسعد سمعاني، پيشين، ج4، ص178. سمعاني تصريح كرده است: «بفتح العين المهملة و سكون الراء و فتح الزاي المعجمة».

[36]. ضبط درست بخش پاياني اين نام، «جُرَيْج» است. ابنجريج همان عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج است كه ـ چنانكه از متن كتاب موضوع بحث اين مقاله برمي‏آيد ـ حفص بن غياث از راويان او (نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج7، ص57) و خود او از راويان ابوبكر بن عبيدالله بن ابيمُلَيْكه به شمار مي‏رود (نكا: همان، ج18، ص344). البته، اين واژه در ص278، س19،17و20، درست ثبت شده است. درباره ابنجريج، در ادامه اين مقاله، باز هم سخن خواهيم گفت.

[37]. ضبط درست اين نام، ضم حاء و تخفيف باء است. نكا: ابوالحسن دارقطني، پيشين، ص475 و پانوشت ش4.

[38]. «كدام» ـ با دال و كسر كاف ـ درست است. درباره حديث منعكس شده در متن كتاب و نيز ضبط درست اين نام، نكا: ابنجرير طبري، تفسير الطبري، سوم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1420ق، ج1، ص81، ش140.

[39]. «سَلّام» ـ با فتح سين و تشديد لام ـ درست است. نكا: ابوعبدالله ذهبي، سير اعلام النبلاء، پيشين، ص490 و 491؛ خيرالدين زركلي، پيشين، ج5، ص176، ستون دوم و حسنزاده آملي، پيشين، ص104، س12.

[40]. «سَوّار» ـ با فتح سين و تشديد واو ـ درست است. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج12، ص238 و ابوالحسن دارقطني، پيشين،
ص331 و ج3، ص1642. البته، بايد يادآور شد، ظاهر عبارت كتاب موضوع بحث، بيانگر آن است كه معاذ بن معاذ، راوي «سَوّار» و شاگرد او در علوم قرآني است، با آن كه «سَوّار»، راوي معاذ بن معاذ (نكا: ابوالحجاج مزي، همان، ص239) و اين، نواده معاذ
ـ يعني معاذ بن مثني بن معاذ بن معاذ ـ است كه از راويان «سَوّار» به شمار مي‏رود (همان)، مگر آن كه اين معاذ بن معاذ كه نامش در كتاب موضوع بحث آمده، همان نواده ياد شده باشد كه از باب «تسميه به اسم جد»، معاذ بن معاذ ناميده شده است.

[41]. ضبط اين نام، با تشديد ضاد، درست است. البته، اين كلمه در مواردي ديگر چون ص388، س9، درست ثبت شده است.

[42]. بر اساس قواعد نگارش اعداد مركب و با توجه به مؤنث بودن معدود، بايد «أربع عشرة» نوشته مي‏شد.

[43]. به قرينه سياق و لزوم وحدت آن و نيز معلوم بودن فعل «يُغني»، ضبط درست اين واژه،«يُروي» است تا هم معلوم باشد و هم شامل ضميري كه به كلمه «ذكر» در سر سطر، برگردد.

[44]. با توجه به معلوم بودن اين فعل، نگارشش با هر سه شكل «برأ»، «برؤ» و «بري» جايز و در هر حال، نيازمند كرسي اي براي همزه است.

[45]. بر اساس قواعد اعلال، بايد حرف عله ياء به صورت الف مقصوره نوشته شود: «يتنافي».

[46]. «المأمونين» درست است، زيرا واژه «سوي» به آن اضافه شده است.

[47]. «اقرؤوا» كه هم داراي كرسي همزه و هم داراي ضمير جمع مذكر مخاطب باشد، درست است.

[48]. از آنجا كه باب انفعال دائماللزوم است و اساساً جمله وصفيه‏اي كه اين واژه در آن به كار رفته، نيازي به مجهول شدنش ندارد، «يَنضاف» (=يَنْضَمُّ) درست است.

[49]. چون «أنّ» با اسم و خبرش، به مفرد تأويل مي‏شود و از سوي ديگر، «إذ» دائماً بايد به جمله اضافه شود (نكا: عباس حسن، النحو الوافي، چهارم، مصر، دارالمعارف، بي‏تا، ج3، ص78 به بعد)، لذا «إذ إنّ الربا ...» درست است.

[50]. «حديث الإهليلجة» درست است، چنانكه مرحوم مجلسي نيز در بحارالانوار، دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق، ج3، ص152، آغاز باب پنجم، آن را «الخبر المروي... المشتهر بالإهليلجة» دانسته و ظاهراً تعبير نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله، از بخش فهرست پايان جلد سوم بحارالانوار (ص340) گرفته شده است. البته، اگر تركيب «حديث الإهليلجيّة» وصفي مي‏بود
(= الحديث الإهليلجيّة)، مي‏شد با تأويل «الحديث» به «الرواية» (= الرواية الإهليلجيّة) آن را توجيه كرد، اما چنين نيست و تركيب، اضافي است.

[51]. «أوّل آية» درست است، زيرا هرگاه «أفعل» تفضيل (مثلاً «أوّل») به يك نكره (مانند «آية») اضافه شود، براي مذكر و مؤنث، به طور يكسان و با لفظ مذكر ـ در اين جا، «أوّل» ـ به كار مي‏رود. بر همين اساس است كه ابن جرير طبري در تاريخ الطبري، بي‏چا، بيروت، روائع التراث العربي، بي‏تا، ج2، ص317، به نقل از واقدي مي‏نويسد: «اجتمع أصحابنا علي أنّ أوّل أهل القبلة استجاب لرسولالله صلّياللّهعليه [وآله] وسلّم خديجة بنت خُوَيلد.»

[52]. «في أنّ أصلهما بمعني الجمع» درست است و گرنه، بر اساس ظاهر عبارت متن، حرف جر «في» بر جمله پس از خود، داخل مي‏‏شود!

[53]. «كأنّ» درست است. نكا: بدرالدين زركشي، البرهان في علوم القرآن، بي‏چا، بيروت، دارالمعرفه، بي‏تا، ج1، ص317.

[54]. بر اساس ظاهر اين عبارت، «لعلّ» بدون اسم و داخل بر فعل «نشأت» خواهد بود (= لعلّ نشأت مزعومة ابن عمر، عبدالله من هكذا تلفيقات...). به همين دليل، بايد «لعلّ» به «لعلّه» يا «لعلّها» تغيير يابد، تا اسمش ضمير شأن يا قصه باشد و بر فعل، داخل نشود.

[55]. بر اساس ظاهر اين عبارت، صمير مفرد مذكر غايب در «أنّه» به «غياث بن ابراهيم» باز مي‏گردد و بدين ترتيب، حمل جزء بر كل و عينيت آن دو پيش مي‏آيد كه خطاست. به همين دليل، ذهبي در ميزان الاعتدال، پيشين، ج3، ص338 و ابن حجر عسقلاني در لسانالميزان، سوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1406ق، ج4، ص422، اين عبارت را چنين گزارش كرده‏اند: «أشهد أنّ قفاك قفا كذّاب».

[56]. «ذكرنا أنّ من عوامل الوضع...» درست است.

[57]. تعبير «لعلّه» با وجود «لعلّ» در آغاز سطر 14، زائد است.

[58]. نكا: عباس حسن، پيشين و ابن هشام انصاري، مغني اللبيب، بي‏چا، بيروت، دارالكتاب العربي، بي‏تا، ج1، ص132.

[59]. «حيث تتوفّر دواعي...» درست است.

[60]. «حيث إنّ الموافق... متقدّم» درست است.

[61]. «حيث تزدحم روايات...» درست است.

[62]. «حييّاً» ـ به معناي «شرمگين» ـ درست است.

[63]. فعل ماضي مجهول است. نكا: ابن جرير طبري، تفسير الطبري، پيشين، ص82، س3.

[64]. بايد دانست، نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله، در سه سطر نخست صفحه 162، سخناني را از آقابزرگ تهراني، با حذف و تقديم و تأخير، نقل كرده است كه به خودي خود، اشكال ندارد. چيزي كه هست، آقابزرگ در تعابير خود، واژه «الشعر باف» را به كار برده است. نكا: الذريعه، سوم، بيروت، دارالاضواء، بي‏تا، ج7، ص273، س9-11.

[65]. اين بخش از بند سوم، بايد ادامه بند دوم باشد، زيرا عبارت «الأمر الذي...»، حالت عطف بيان يا بدل كل از كل را براي عبارت
«و كان لكلِّ...» دارد، اما بر اساس ظاهر عبارت، جنبه مبتداي بدون خبر و جمله ناتمام را به خود گرفته است. البته، اگر عبارت
«و من ثمّ جاء الأمر...» آغاز بند سوم مي‏بود، درست مي‏‏بود.

[66]. گفتني است، در هر سه مورد اول تا سوم، در آغاز هر بند، تعبير «الأمر الذي...» آمده كه ارتباطش را با بند قبلي، در پانوشت پيش از اين، توضيح داده‏ام. جالب آن است كه نويسنده در موارد مشابه ديگر كه همين تعبير در آنها به كار رفته، درست عمل كرده، آن را سرآغاز بندي نو قرار نداده است. نكا: ص68، س11، ص70، يك سطر مانده به آخر، ص72، س22 و... .

[67]. اين بند با حرف «فاء» آغاز شده، زيرا جواب «أمّا» است كه در سطر آغازين بند قبلي قرار دارد. به همين دليل، اين دو بند بايد يكجا آورده شوند.

[68]. البته، اغلب چنين خطاهايي قاعدتاً بايد مانند بسياري ديگر از لغزش‏هاي پيشگفته، مربوط به مرحله حروفچيني باشند.

[69]. وي كه از راويان تابعي نامدار، عامر بن شراحيل شعبي است، داود بن ابيهند نام دارد. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج8، ص463 و ج14، ص32.

[70]. همين نام در ص131، س15، درست درج شده است.

[71]. همين كلمه در ص149، س10، به درستي ثبت شده است.

[72]. اين كلمه، مصدر باب تفعيل است، بي‏‏ آنكه مهموز اللام يا معتل اللام باشد و به همين دليل، بر وزن «تفعلة» نمي‏آيد و حرف هاء ـ در پايان آن ـ سومين حرف اصلي است، نه تاء گرد.

[73]. بهتر بود اين دو عدد، با آوردن يك حرف واو، از همديگر جدا مي‏شدند: 3و4.

[74]. افزون بر موارد ياد شده كه مربوط به متن كتاب است، نكا: ص13، پانوشت ش3، ص14، پانوشت ش3، ص15، پانوشت ش2 و... .

[75]. براي نمونه، نكا: ص14، انتهاي پانوشت ش5.

[76]. براي نمونه، نكا: ص338-339.

[77]. نكا: ص98-105، مبحث «تفسير الصحابي في مجال الاعتبار». ناگفته پيداست، عنوان اين مبحث نيز ـ به خودي خود ـ بيانگر رويكرد مثبت نويسنده و نگاه مهربانانه وي به آثار پذيرفتني اهلسنت است.

[78]. كذا في المتن!

[79]. براي نمونه، «سُدّي صغير»، محمد بن مروان را به خوانندگان، چنين مي‏شناساند: «و كان الرجل موضع ثقة عند الأئمّة؛ اين مرد در نگاه  پيشوايان علم رجال و جرح و تعديل راويان و محدثان، قابل اعتماد بود» (ص118، س7)، با آن كه همان «ائمه» او را آلوده انواع اتهامات و احاديثش را نانوشتني دانسته‏اند! (نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج26، ص393-394 و ابوعبدالله ذهبي، ميزان الاعتدال، پيشين، ج4، ص32-33).

[80]. نمونه پيامدهاي غيرقابل دفاع و سطحينگرانه اينگونه رويارويي با احاديث كه محصول تقليد بدون تعمق از مباحث رجالي اهلسنت است و طرفدارانش آن را جلوه محقق بودن و اجتهاد خود مي‏دانند، ضعيف دانستن 9485 حديث كتاب ارجمند كافي، از مجموع 15181 حديث آن است؛ يعني چيزي در حدود 60% محتواي ارزشمندترين كتاب حديثي شيعه (نكا: عبدالهادي الفضلي، تاريخ التشريع الاسلامي، دوم، قم، دارالكتاب الاسلامي، 1424ق، ص227) كه تكليف ديگر آثار حديثي اين مذهب را با رجز «ناگفته پيداست»، به خوبي، روشن و زبان انتقادها و بدگويي‏هاي خيلي‏ها را به آساني، باز مي‏كند.

[81]. نكا: شيخ مرتضي انصاري، فرائد الاصول، بي‏چا، قم، جامعه مدرسين، بي‏تا، ج1، ص56.

[82]. صاحب اين قلم، به خوبي از سالهاي تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد، به ياد دارد كه روزي جناب آيةالله معرفت در يكي از جلسات درس علوم قرآني يا درس تفسير و روش‏هاي تفسيري، پس از خواندن متن نوشته‏هاي سه تن از بزرگان اخباريگري، ملامحمدامين استرآبادي، شيخ حر عاملي و شيخ يوسف بحراني، با شگفتي تمام، رو به دانشجويان حاضر در مجلس درس كرد و پرسيد: «كجاي حرف‏هاي اين بندگان خدا دلالت دارد كه آنها ظواهر قرآن را حجت نمي‏دانند؟!»

[83]. شايد به دليل واگذاري اين نكته به بديهي بودن و آشكار نمودن.

[84]. به زبان ديگر، «مأثور» در تركيب «التفسير المأثور» جنبه موضوعيت و در تركيب «التفسير بالمأثور» جنبه آليت و طريقيت دارد.

[85]. صاحب اين قلم، در اين باره، از چاپ اول كتاب ياد شده كه ناشرش دارالفكر بوده، سود جسته است.

[86]. نكا: جلالالدين سيوطي، الدر المنثور في التفسير المأثور، اول، بيروت، دارالفكر، 1403ق، ج1، ص9، س12.

[87]. نكا: همو، حسن المحاضرة في اخبار مصر و القاهره، اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1418ق، ج1، ص291.

[88]. نكا: ابوعلي طبرسي، مجمعالبيان في تفسير القرآن، اول، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1415ق، ج1، ص43. عين عبارت طبرسي و نيز گزارشش از سخن سيدمرتضي چنين است: «و أمّا النقصان منه [يعني تحريف القرآن بالنقصان] فقد روي جماعة من أصحابنا و قوم من حشويّة العامّة أنّ في القرآن تغييراً أو نقصاناً... و ذكر [أي السيّدالمرتضي] أنّ من خالف في ذلك من الإماميّة و الحشويّة لا يعتدّ بخلافهم.»

[89]. شايد هم نويسنده، واژه «اخباريه» را در معناي خاصي به كار مي‏برد كه ما از آن ناآگاهيم و اگر چنين باشد، اولاً: خلاف اصطلاح متداول در مباحث رايج در عرصه فقه و حديث و تفسير قرآن است كه همهجا، «اخباريان» را نقطه مقابل «اصوليان» مي‏دانند و قدمتشان به سالها و سده‏ها پيش از ـ حتي ـ تولد سيدنعمةالله جزائري مي‏رسد. ثانياً: چنين مصطلح منحصر به فردي را در كجاي اين اثر خود، شرح داده‏اند؟ ثالثاً: احاله شرح چنين اصطلاحي به كتاب ديگر خود، اگر هم مصداق «احاله به مجهول» نباشد، مصداق آسيب رساندن به پروژه تفهيم و تفهم كه هست. رابعاً: تنها هنر اصطلاحات خودساخته‏اي كه هنوز جنبه مقبوليت عام نيافته و «قائم به شخص»‏اند، دور كردن بنيان‏گذارانشان از وفاداري به چارچوبها و ضوابط پذيرفته شده عالم گفتوگوي شفاهي و كتبي است.

[90]. بنابراين، چگونه چنين كسي با چنين ويژگي‏هايي، نمي‏‏تواند حديث قدسي را از آيات قرآن كريم، تميز دهد؟!

[91]. براي نمونه، نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج11، ص196.

[92]. نكا: رجال الطوسي، اول، نجف اشرف، منشورات حيدريه، 1380ق، ص135.

[93]. نكا: محمدتقي شوشتري، پيشين، ج9، ص564.

[94]. نكا: ابن عدي جرجاني، الكامل في ضعفاء الرجال، سوم، بيروت، دارالفكر، 1409ق، ج6، ص114-120.

[95]. محمد بن حسن طوسي، پيشين، ص136 و 289.

[96]. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج18، ص338 و 354.

[97]. همان، ص341.

[98]. همان، ص118.

[99]. همان.

[100]. حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411ق، ج1، ص736، ح2020.

[101]. همان.