(معرفي و نقد التفسير الاثري الجامع)
|
التفسير الاثري الجامع,
محمّدهادي معرفت, قم: مؤسسة التمهيد, |
|
جلد اوّل, چاپ اوّل, 416صفحه, بها: 3000تومان |
دگرگونيهاي برآمده از فرود آمدن
سخنان آسمانياي كه ما مسلمانان آن را «قرآن كريم» ميناميم، در همه زمينههاي زندگي
مخاطبانش ـ از جمله، تكاپوها و تلاشهاي فكري و علمي آنان ـ آن چنان مسلَّم و مشهورند
كه بازخواني ديگر باره اين پرونده و پافشاري دوباره بر «كارستان»بودن اين كار، ميتواند
نمونه هزينه كردن انرژياي بسيار براي استدلال كردن و جا انداختن يك امر بديهي باشد.
به همين دليل و از باب آن كه «وقوع، فرع امكان و بهترين دليل ممكن بودن يك چيز است»،
تمركز بر روي دانشهايي كه باز خورد گسترش قرآن كريم در سطح و عمق حيات فكري و علمي
مسلماناناند، براي درك تحول آفرينيهاي رنگارنگ آن در عرصه تفكر و عرضه انديشه، بس
است؛ دانشهايي كه بايد گفت، تفسير ـ بيگمان ـ گل سرسبد و مثل اعلاي آنهاست.
ترديد نبايد كرد كه «نمود» هر
چيز، بازتاب بيچون و چراي «بود» آن است و از همين رو، دانشهاي ما كه «نمود»هايي
از «بود»هاي مايند، چونان خود ما كه به دنيا ميآييم، ميباليم، دگرگون ميشويم و پروندهاي
سنگين، متنوع و گاه حتي تناقض آميز را پشت سر خويش به يادگار ميگذاريم، به دنيا ميآيند،
ميبالند و دگرگون شده، گسترههاي كمي و كيفي گاه شگفتآوري را رقم ميزنند؛ نكتهاي
كه دانش تفسير نيز از آن، بيرون و بركنار نيست.
آنچه كانون توجه اين نوشتار پيش
روي خواننده ارجمند است، كتابي است نوآمد، با محوريت تفسير اثري، به نام «التفسير الاثري
الجامع» و نوشته نويسنده پركار، دانشمند، شناخته شده، نوآور و پُردل در جهان ابراز
انديشههاي نو، جناب آيةالله محمدهادي معرفت دامظلّه.
پس از آن كه كتاب ياد شده را
خريدم، هم زمان آن را ميخواندم و يادداشتهايي برميداشتم، به اميد آن كه روزي بهانه پراكندن آنها فراهم آيد، تا
آن كه شماره 87-88 ماهنامه ارجمند «كتاب ماه دين» به دستم رسيد و در آن، مقالهاي
ديدم با نام «التفسير الجامع الاثري»,[1]
اثر قلم جناب فروغ پارسا. چون احتمال دادم، محتواي مقاله نام برده هم افق با يادداشتهاي
خودم باشد، كنجكاوانه آن را خواندم تا اگر همپوشاني احتمالي، لباس واقعيت پوشيد و
مسلَّم شد، براي پرهيز از دوبارهكاري و هزينهكردن بيجاي وقت خود و ديگران، از ادامه
دادن كار نكتهبرداري و اهتمام به نشر نوشتههايم خودداري كنم، اما چون ديدم مقاله
ياد شده، تنها در بردارنده معرفي اجمالي و شناساندن شتابآلود كتاب نام برده است، بهتر
ديدم كار خود را دنبال و اهتمام خود را اِعمال كنم و اين نوشتار فرا روي شما، فراهم
آمده آن انگيزه و اين اقدام است!
نگاهي گذرا به «التفسير الاثري
الجامع»
چون نويسنده نامدار اين كتاب،
كسي ناشناخته نيست و اين نوشتههايند كه هر كدامشان نيازمند شناسايياي جدا از ديگرياند،
ترجيح دادم، اين نوشتار را در گام نخست، با نگاهي گذرا به محتواي كتاب ياد شده آغاز
كنم.[2]
چنان كه خود نويسنده در پيشگفتار
بدون عنوان و دو صفحهاي خود يادآور شده، ريشه و اساس علم تفسير، نقل اثر از منابع
مستحكم و متين است (ص5) و شيوههاي گوناگون و مكاتب متنوع تفسيري، از مراجعه به سخنان
و آثار گزارش شده از پيشگامان و نسلهاي پيشتاز مسلمان، بينياز نيستند (ص6). به همين
دليل، تفسير اثري، ايستگاه آغازين جنبش كاروان علم تفسير و طبعاّ سادهترين روش تفسير
قرآن كريم است.
نويسنده كتاب اميدوار است، به
رغم آن كه آثار و اقوال گذشتگان، تودههايي بر روي هم انباشته و نيازمند شكل دادن و
سامان گرفتن و در عين حال، آميختهاي از سره و ناسره و درست و نادرستاند، آنها را
هم نقد و نقادي كند و هم با پالايش آنها، «صدف» را از «خزف» و «جواهر» را از «احجار»
بازشناخته، از هيچ تلاشي در كار گردآوري اخبار و آثار كتابهاي اصلي و اصول قابل اعتماد
در نگاه تودههاي مسلمان، فروگذار نكرده باشد (همان).
پس از اين پيشگفتار كوتاه دامان،
مقدمهاي دراز دامن و 236 صفحهاي (ص13-249) آغاز ميشود كه عناوين اصلي آن را تيترهاي
«فضائل القرآن»، «التفسير و التأويل»، «صيانة القرآن من التحريف»، «التفسير الاثري
في مراحله الاُولي»، «آفات التفسير»، «الحروف المقطعه» و «نقد الآثار علي منصة التمحيص»
شكل ميدهند.
پس از پايان
گرفتن اين مقدمه گسترده است كه تفسير 158 صفحهاي سوره حمد (ص249-407) آغاز و جلد نخست كتاب با تفسيرِ
ـ ظاهراً[3]
ـ كامل و پايان گرفته سوره ياد شده، سرانجام مييابد.
اين كتاب از آن جا كه در بردارنده
آثار و اخبار تفسيري شيعه و سني ـ هر دو ـ و نيز رويكردش، نقد روايات ـ و نه تنها نقل
آنها ـ است، بيگمان تا پايان كار، حجم بزرگي خواهد يافت و همچنين، از آن جا كه نويسندهاي
هوشمند و نقاد، قلم تدوين آن را در دست دارد، ميتواند يكي از بهترين كارهاي عرضه شده
در عرصه نگارش تفاسير اثري باشد. البته، ناگفته پيداست، دشواري كار مؤلف محترم و ارجمند
اين كتاب در زمينه نقد آثار و اخبار كه همواره پيچيدگي و كژتابيهاي ويژه خود را دارد
و كند وكاو و جستوجو در انبوهي از ميراث مكتوب
حديثي را نيازمند شكيبايي و آستانه تحمل بالا و تابفرسايي ميسازد، برهيچ فرهيخته
دانشوري پوشيده نيست.
با اين همه،«انسان»ها و «انساني»ها،
بندهاي درهم تنيده و دست و پاگير بسياري را در راه پرپيچ و خم و سنگلاخ تحقيقات و پژوهشهاي علمي، فرا روي خود دارند و طبعاً نه
خودشان و نه ديگران، چشم به راه فراهم آمدن اثري دقيقاً استوار و بيكم و كاست
نيستند. از اينرو، بالاترين وجهه همت و بيشترين بار جديت ما در كار آفرينش يك اثر،
تنها ميتواند هر چه بيشتر كم خطابودن را نشانه رود و تقليل دادن آمار لغزشها ـ نه
به صفر رساندنشان كه آرماني دور از دسترس بيش نيست ـ ميبايست بزرگترين هنر يك نويسنده
پژوهشگر به شمار رود، چرا كه «كفي المرء نبلاً أن تعدَّ معائبه؛ شمردني بودن كاستيهاي يك انسان [كه نشانه كم بودن آنهاست]،
براي اثبات شرف و بزرگواري او بس است!»
متأسفانه
گاه ديده ميشود، برخي از كتابهايي كه به زبان عربي نگاشته ميشوند، قواعد ويرايش آن را هنگام نگارش و حروفچيني،
زير پا ميگذارند. اين كار گرچه به لحاظ ظرافت و دقتي كه بايد ـ به ويژه ـ در نوشتن
واژههاي عربي و رعايت رسمالخط آن پيشرو داشت، مايه آساني و شتاب روند گردآوري كتاب
در دست تدوين ميشود، با عنايت به همان ظرافت و دقت ياد شده، سوء برداشتها و سوء تفاهمهايي
را هم براي خوانندگان ـ به ويژه، اگر عربزبان نباشند ـ در پي دارد. خوشبختانه، كتاب «التفسير الاثري الجامع» اين مهم را رعايت كرده
است و آنچه به دنبال يادآوري اين نكته ميآيد، به معناي ناديده گرفتن تلاشهايي
نيست كه در مسير دوري هر چه بيشتر آن از لغزشهاي ويرايشي و نگارشي، روا داشته شده
است. اين چند مورد اندك ـ اگر خطا به شمار آوردنشان، درست باشد و خود، لغزشي ديگر نباشد
ـ ميتواند در مرحله حروفچيني رخ داده باشد و ياد كردشان بهانهاي باشد براي بركنار
كردن كتاب ارزشمند «التفسير الاثري الجامع» از آنها در چاپهاي آينده، والله من وراء
القصد.
الف) تشديد ياء نسبت، گاه ثبت
شده مانند «الترمذيّ» و «الدارميّ» (ص14، س17) و گاه حذف شده است مانند «الهمداني»،
«الخارفي» و «الكوفي» (همان، پانوشت ش5).
ب) حروف
شمسي پس از «ال»، گاه با تشديد ثبت شدهاند مانند «التّدبّر» (ص15،س9) و «الرّدّ» (همان، س12و13) و گاه نشدهاند.
(نكا: همان، س2 و 14).
ج) گاه تشديد در جاي مناسب خود،
قرار نگرفته است مانند «قد تّم» (ص23، س12) كه نگارش درست آن،«قد تمّ» است,[4]
«نبهّنا» (ص127، س17) كه نگارش درست آن، «نبّهنا» است، «مامّر» (ص150، س9) كه نگارش
درست آن،«ما مرّ» است و «وصييّ» (ص386، سطر پاياني) كه نگارش درست آن، «وصيّي» است.
د) گاه تشديد به نادرستي ثبت
شده است مانند ثبت تشديد در كلمههاي «مثنيّه» (ص73، س3) و «انطاكيّه» (ص138، پانوشت
ش2).
در ارتباط با نخستين واژه ياد
شده، بايد دانست: زمخشري در مقام تفسير آيه 87 از سوره حجر، آن را مفرد «مثاني» دانسته
و تشديد آن را يادآور نشده است.[5]
همچنين، آلوسي در مقام تفسير
آيه ياد شده، سخن زمخشري را درباره كلمه «مثنيه» يادآور شده، تصريح كرده است كه نويسنده
تفسير «الكشاف» ـ بر اساس اكثر نسخههاي آن ـ تنها حرف ميم را مفتوح دانسته، چيزي از
تشديد ياء نگفته است.[6]
افزون بر اين نكات و جدا از آن
كه صاحب اين قلم، هر چه در كتب لغت جستوجو كرد، واژه «مثنيّه» و ارتباط آن را با واژه
«مثاني» نيافت، بايد دانست، اگر اين كلمه مشدد ميبود، ميبايست جمع آن ـ يعني «مثاني»
ـ هم مشدد ميشد،[7] با آن كه چنين
نيست.
در ارتباط با واژه دوم نيز بايد
يادآور شوم، گرچه بسياري آن را ـ از باب «غلط مشهور» ـ با تشديد حرف ياء تلفظ ميكنند،
بايد با تخفيف آن، تلفظ شود.[8]
هـ ) در برخي موارد، تشديد ثبت
نشده است مانند «يكدرها»[9]
(ص150، س12)، «السنة»
(ص151، س4) كه بايد «السنّة» باشد[10]
و «مفتحة»[11] (ص384، انتهاي
سطر9)
الف) همزه
قطع مضموم به سه گونه ضبط شده است؛ گاه تنها با همزه مانند «أجر»[12]
(ص15، س4)،
«أعيد» (ص16، س10)، «أطلقت» (ص20، س15) و «أطلق»
(همان، س16) و گاه تنها با ضمه مانند «اُنزلت»
(ص257، س2 و ص259، س8)، «اُنزلن» (ص257، س9)، «اُمّ الكتاب» (همان، س10)، «لاُمّتك»
(همان، س13) و «اُعطيته» (ص256، س5) و گاه هم با همزه و هم با ضمه مانند «أُعطي» (دوبار
در ص255، س1) و «أُنزلت» (ص259، س8). به بيان ديگر، در نگارش همزه قطع مضموم، وحدت
رويهاي وجود ندارد!
ب) به كارگيري نابجاي همزه مانند
«إسماً» (دوبار در ص20، س3 و يك بار در ص327، س7)، «الإسم» (پنج بار در ص327، س4و5و6و7)،
«أللّهمّ» (ص79، س12)، «فألزم»[13]
(ص146، س14)، «لإسم» (ص193، س8) و «إقرأ»[14]
(ص380، يك سطر مانده به پايان).
ج) به كار
نگرفتن نابجاي همزه مانند «يا الله»[15]
(ص159، س15)، «اصول»[16]
(ص176، س19) و
«اعتابهم» (ص180، س7) كه بايد «أعتابهم» نوشته شود.
د) عدم دقت در نگارش كرسي همزه
مانند «العبأ»[17] (ص98، س5)، «شي»[18]
(ص72، س16)، «برﺊ»[19]
(ص145، آغاز سطر14 و ص396، س5)، «أُطفيء»[20]
(ص316، س6)، «مائة» (ص340، س5 و 378، س3) كه «مأة» (ص340، س7) هم نوشته شده
است (!) و «البذﺊ»[21] (ص150، س13).
الف) گاه با آن كه واژه «بن»،
ميان دو علم قرار گرفته است و بايد براساس قواعد ادب عربي، بدون الف نوشته شود، داراي
الف است مانند «عبد الحق ابن عطيه»[22]
(ص16،س9)، «الليث ابن سعد»[23]
(ص134، س10)، «المغيرة ابن سعيد» (ص148، س10)، «أبوجعفر... بن الحسين ابن بابويه» (ص253،
س11) و «فلان ابن فلان ابن فلانة»[24]
(ص171، آخرين سطر).
ب) با آن
كه گاه پس از حرف نداي «يا» قرار گرفته، با حرف الف، نوشته شده است مانند «يا ابن رسولالله» (ص104، س10 و ص269،
س13)، «يا ابن محمود» (سه بار در ص146، س5و8و14)
و «يا ابن اُمّعبد» (ص302، س22).
ج) با آنكه چندين بار در آغاز
سطر قرار گرفته، بدون الف نوشته شده است مانند «بن كعب» (ص110، آغاز س4)، «بن يعقوب»
(ص150، آغاز س16)، «بن اسحاق» (ص151، آغاز س17)،
«بن مهدي» (ص155، آغاز س10) و «بن المنير» (ص190، آغاز س17).
الف) به رغم آن كه نويسنده ارجمند
كتاب موضوع بحث، با ضبط نامها كه چون عربي و براي مردم غير عربزبان، نامأنوساند،
دشوار و غالباً به خطا تلفظ ميشوند، تلاش كرده اين نارسايي را كناري نهد,[25]
در اين مسير، لغزشهايي ـ همچنان ـ به چشم ميآيند مانند «عبدالله بن حُبَيب»[26]
(ص109، رديف شماره 12)، «العُمَري»[27]
(ص124، س18 و 20 و ص125، س2)، «الارت»[28]
(ص109، س2)، «السّري»[29]
(ص132، س3 و ص142، سطر پاياني)، «الرواسي»[30]
(ص138، پانوشت ش3)، «داوود»[31]
(ص144، س4 و ص186، س10)، «ابوقلّابه»[32]
(ص168، س15)، «السايب»[33]
(ص196، س9)، «أمّ هاني»[34]
(ص207، س13)، «العزرمي»[35]
(ص231، س13 و 16، ص232، س1 و ص338، س13)، «ابن جريح»[36] (ص278، س15)،
«الحبّاب»[37] (ص302، س16)،
«كرام»[38]
(ص346، س5)، «سلام»[39]
(ص358، س7)، «سوار»[40]
(ص360، س2) و «المفضل»[41]
(ص387، س17).
ب) عدم
ضبط برخي نامها (به رغم آن كه روند نگارش كتاب، آن را ايجاب ميكرد) مانند «سويد بن حجير» (ص115، س13)، «صالح
بن كيسان» (همان، س17)،« ابن ابيمليكه» (همان)، «المغيرة بن سعيد» (ص142، سطر پاياني،
ص145، س2 و ص147، س17)، «معمر» (ص143، س1) و... .
مانند نگارش نادرست حرف الف در
مواردي كه دگرگون شده حرف عله واو است در «دعي» (ص150،
14)، «فدعي» (ص171، س20)، «فعفي» (ص241، س15) و عكس آن در واژه «بنا» (ص116،
انتهاي سطر 9)، با آن كه الف در اين مثال اخير، دگرگون شده حرف عله ياء است.
ديگر لغزشهاي
اين فراز عبارتاند از: «أربعة عشرة سنة»[42]
(همان، س12)، «يُروي»[43]
(ص169،
س2)، «فبرء»[44] (همان، س17)،
«يتنافي»[45]
(ص171، س17 و ص177، يك سطر مانده به پايان)، «المأمونون»[46]
(ص192، آغاز سطر 10)، «اقرؤا»[47]
(ص217، انتهاي سطر 2)، «يُنضاف»[48]
(ص228، دو سطر مانده به پايان)، «إذ أنّ الربا ...»[49]
(ص246، س10)، «حديث الإهليلجيّة»[50]
(ص342، س1) و «أولي (= اُولي) آية»[51]
(ص354، س11).
مانند «فكانت القراءة كالكتابة،
في أصلهما بمعني الجمع»[52]
(ص22، س15)، «حتّي كأنّه غيره مطروح»[53]
(ص71، س11)، «و لعلّ من هكذا تلفيقات موضوعة عن لسان الخليفة نشأت مزعومة ابنه عبدالله»[54]
(ص89، س16)، «أشهد أنّه قفا كذّاب علي رسولالله(ص)»[55] (ص136، س7-8)، «ذكرنا من عوامل الوضع في التفسير
هو عامل الترغيب ...»[56]
(ص151، س8) و «لعلّه شذرات ...»[57]
(ص192، آغاز سطر 15).
همچنين، از آن جا كه واژه «حيث»
از واژههاي دائم الاضافه به جمله است,[58]
اين جملات بايد با اضافه كردن «حيث» به جملهاي پس از خود، اصلاح شوند: «حيث وفرة الدواعي...»[59]
(ص129، س11)، «حيث الموافق... متقدّم»[60]
(ص222، س18) و «حيث مزدحم روايات...»[61]
(ص241، س20).
در كلماتي چون «موبخا» (ص78،
سطر پاياني)، «عقلا» (ص79، س3)، «صدوقا» (ص140، س8)، «ابنا» (دوبار در ص269، س14)،
«كاتبا» (ص359، آغاز سطر 14)، «سينا» (همان، آغاز سطر 18) و «حييا»[62]
(ص353، س10).
8- اسقاط دو نقطه زير حرف ياء
در كلماتي
چون «أبي جعفر» (ص116، س16)، «عدّة الداعي» (ص168، س22)، «لي» (ص240، آغاز سطر 19)، «المبتدي» (ص346، س11)، «تلي»[63]
(همان، س12) و «الإسكندراني» (ص349، س19).
در واژههايي چون «اعلام» (ص115،
س19 و ص118، س7 و 12) و «شعر باف»[64]
(ص162، س2) و اضافه بودنش در واژههايي چون «الخالد» (ص348، س18).
10- در
ارتباط با مستندسازي
نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله،
جدا از آن كه در موارد بسياري، به ديگر آثار خود مانند «التفسير و المفسرون» (ص29،
پانوشت ش1، ص30، پانوشت ش1، ص248، س7 و...) و «التمهيد» (ص30، پانوشت ش1، ص57، پانوشت
ش4، ص74، پانوشت ش1، ص259، س11 و...) ارجاع داده، كار مستندسازي را با اين ويژگيها
نيز دنبال كرده است:
الف) چون از چاپ جديدي از كتاب
«المغني» ـ نوشته قاضي عبدالجبار معتزلي ـ سود جسته و چنين چاپي، بدون شماره جلد ونيز
فاقد ويژگيهاي كتابشناختي است، جا داشت مثلاً در ص62، پانوشت ش2، تعبير «مجلد خلق
القرآن» را يادآور شود، زيرا مجلدات اين چاپ آن كتاب، هر كدام با ثبت شدن موضوع و محور
بحث در قسمت عطف كتاب، از ديگري ممتاز و شناخته ميشوند. البته، ايشان هنگام درج مستند
مطلب خود، تعبير «باب خلق القرآن» را به كار بردهاند كه گمان خواننده را به سوي مطلبي
مندرج در متن كتاب «المغني»، منحرف ميكند؛ گويا اين تعبير، براي تميز جلدي از جلد
ديگر نيست!!
نيز در بخش «فهرس مصادر التحقيق»
(ص415)، تنها به يادآوري نام كتاب «المغني» و نويسندهاش
بسنده كرده، نامي از محققان و ناظر چاپ آن به ميان نياورده است، با آن كه ذكر همين
مقدار هم براي شناساندن كتابي و چاپي كه فاقد ويژگيهاي كتابشناختي است، نعمتي
بزرگ به شمار ميرود!!
همچنين، ايشان در ص62، پانوشت
ش2، از كتاب ديگر قاضي عبدالجبار، با نام «الأصول الخمسة» ياد كرده كه تعبير درستش،
«شرح الاُصول الخمسة» است، چنان كه خود مشار اليه هم در ص412، تصريح كرده است.
ب) گاه
شيوه مستندسازي، غلطانداز است. مثلاً مطالب ص113، س7-11 را در پانوشت ش2، يكجا و يك كاسه شده، به «معجم رجال الحديث» و «تهذيب التهذيب» ارجاع داده كه ظاهرش،
وجود همه مطالب در هر دو منبع است، با آن كه چنين نيست و براي نمونه، اساساً
در تهذيب التهذيب، هيچ سخني از صحابي بودن «سُدّي
كبير» در ارتباط با امام سجاد، امام باقر و امام صادق ـ عليهمالسلام ـ در ميان نيست!
ج) برخلاف روال مستندسازي مطالب
بخش «أتباع التابعين» در پانوشتها (ص112 به بعد)، مطالب ص115، رديفهاي ش 12 و 13،
ص117، رديف ش23 و ص118، رديف ش24 (تا پايان بخش ياد شده در ص119، رديف ش35)، مستند
نشدهاند.
11ـ نارسايي كار جداسازي فرازها
و بندها
در مواردي
چون ص57، بند سوم,[65] ص67، بند ششم،
ص99، بند دوم[66] و ص170، آخرين
بند.[67]
12ـ خطا در ثبت برخي نامها
يا كلمات[68]
مانند داود بن هند[69]
در ص186، س9، «بخارا»[70]
(بخاري) در ص119، س2، «بموافقه»[71]
(بموافقة) در ص149، پايان سطر 9 و «التشوية»[72]
(التشويه) در ص166، س19.
13- گاه برخي كلمات با فاصله
درج شدهاند
مانند «دعاهم» در ص112، س15 و
«أوجب» در ص223، س3 و گاه ـ بر عكس ـ برخي اعداد بيانگر شماره پانوشت، بدون فاصله نوشته
شدهاند مانند عددهاي درج شده در ص360، س5 كه نشان دهنده دو پانوشتاند به شمارههاي
3و4، اما ظاهراً عدد 43 را تداعي ميكنند.[73]
14- برخي جابهجاييها در ثبت
توضيحات يا اعداد ديده ميشود
كه بايد دوباره جابهجا شوند
(!) مثلاً توضيح نخستين حديث ص13، در ص14 و پس از نقل حديث دوم آمده و يا در ص21، آخرين سطر، جاي عدد پانوشت ش6، كلمه «المقراة» است،
نه «جمعته».
15- فقدان شرح علايم و رموز به
كار گرفته شده
نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله،
از ص13، علايم و اعدادي را به كار برده، بي آنكه آنها را براي خوانندگان اثر خود،
حتي به كوتاهي و گذرا، شرح دهد. مثلاً [م / ا] از ص13 تا [م /360] در ص246. در اينگونه
موارد، حرف «م»، بيانگر «مقدمه» و عدد كنار آن، نشان دهنده شماره مسلسل حديثهاي نقل شده از آغاز كتاب است. اين علامت از ص253،
به شكل [ا / ا] در ميايد و تا ص406، با شكل [ا /463]، ادامه مييابد. در اينگونه
موارد، عدد سمت راست، بيانگر شماره جلد و عدد سمت چپ، نشان دهنده شماره مسلسل حديث
است. البته، در همه اينگونه موارد، علامت مميز، ظاهراً بيانگر واژه «حديث» است.[74]
نويسنده ـ همچنين ـ گاه از علامت
مميز، به جاي واژه «شماره» هم سود جسته است.[75]
نقدها و ملاحظات محتوايي
بخش اول: كفايتها
افزون بر آنچه تاكنون ـ به ويژه،
در آغاز اين نوشته ـ يادآوري كردهام، كتاب «التفسير الاثري الجامع» با درنگ در اين
پارامترها و ويژگيها نيز در خور توجه و پاسداشت است:
1ـ داستان تفاوتهاي گوناگون
آدميان در همه عرصههاي رنگارنگ زندگي ـ چون نژاد، زبان، فرهنگ، رفتار، علايق، جغرافيا
و مذهب ـ داستاني كهنه و ديرآيند است كه همگان از آن آگاهاند، اما آنچه كه همچنان
تازه مينمايد، به رسميت شناختن اين تفاوتها و در پي آن، به رسميت شناختن حقوق شهروندان
و محترم شمردنشان ـ فارغ از هر گونه پادرمياني احساسات برخاسته از عوامل اختلاف برانگيز
ـ و تازهتر از آن، واكنش نشان دادن و موضعگيري عملي و وفادارانه به اين انديشه ارزشمند
و گام برداشتن در اين مسير سنگلاخ و ـ چه بسا ـ غوغا برانگيز است!
يكي از نمونههاي ديرپاي پادرمياني
تفاوت عقيده در برانگيختن آتش خانمانسوز و ويرانگر كيان مسلماني و هستي مسلمانان،
درگيريهاي مذهبي دوستان شيعه و سني بوده كه كتابي كهنه و مفصل و قطور و غبارآلود است.
خوشبختانه هشياري شماري اندك
از رهبران مذهبي و دارندگان نفوذ كلام و پايگاه مستحكم اجتماعي هر دو شاخه مذهبي ياد
شده در دهههاي اخير، موجي ـ نخست ـ اندك و نسيمي ـ در ابتدا ـ ملايم را به انگيزه
التيام زخمهاي كهنه اختلاف و دردهاي ديرينه افتراق بلند كرد كه كمكم باليدند و توفنده
شدند؛ نوآورياي ارجمند و ابتكاري هوشمندانه كه بيگمان، انديشه و تيزبيني در پشت صحنهاش
و قلم و نگارش بر روي صحنهاش، نقش نخستين و انكار ناشدنياي داشتهاند.
كتاب محور بحثهاي اين مقاله،
از اين زاويهها، نوشتهاي است «تقريبي» و گامي است براي هرچه بيشتر نزديككردن و نزديكشدن
دلهاي دوستاني كه خودشان ـ همچنان ـ چوب افتراق خود را ميخورند و بيگانگان ـ همواره
ـ نان آن را!! باري، محورهاي عمده اين ويژگي عبارتاند از:
الف)مقارنكردن و همدوشنمودن
آثار روايي دو مذهب در تفسير هر آيه، به رغم آن كه تاكنون، همت مفسران هر كدام از آندو،
در جهت گردآوري روايات تفسيري «خوديها» جهتدهي و هدايت ميشد. كمترين بازتاب اين
كنار هم نهادن و آن رويارويي را وانهادن، نشان دادن هماهنگي روايات مسلمانان و گاه
حتي پردهبرداري از همپوشاني دقيق آنها در تفسير برخي آيات قرآن كريم است.[76]
چنين رويكردي ميتواند خوانندگان وابسته به دو مذهب عمده جهان اسلام را با اين نكته
درگير و در اين انديشه غوطهور كند كه با وجود اين همه يگانگيها و يكرنگيها، خاستگاه
آن همه دوگانگيها و دورنگيهاي خونريز و خوندلخيز چيست؟!
ب) بيگانه با برخي سليقههاي
تفسيري بدبينانه كه ريشه در درگيريها و بدفهميهاي مذهبي دارد، روايات صحابه و دراياتشان
را در حوزه تفسير قرآن ـ جز آنچه ضعيف و موضوع باشد ـ قابل ارزيابي، در خور توجه و
استفاده و برخوردار از درجهاي متناسب از ارزش و اعتبار دانسته و آنها را با يك پيشفرض
ذهني، يكسره و خونسردانه، بيارج و «نشسته پاك» و مردود ندانسته است.[77]
اين رويكرد با اين عبارتهاي گويا و دليرانه به پايان رسيده است: «فالصحيح هو الاعتبار
بقول الصحابي في التفسير، سواء في درايته أم في روايته، و أنّه أحد المنابع الأصل[78]
في التفسير، لكن يجب الحذر من الضعيف و الموضوع، كما قال الإمام بدر الدين الزركشي،
و هو حقّ لامرية فيه بعد أن كان رائدنا في هذا المجال هو التحقيق لا التقليد.»
ج) در مبحثهاي
«أعلام التابعين» (ص107-112) و «أتباع التابعين» (ص112-119)، از چهرههاي برجسته دانش تفسير كه پيشگامان
تاريخ اين دانش پربار اسلامي نيز به شمار ميروند، به نيكي ياد كرده، پاسداشت پيشكسوتان
و تلاشگران نخستين اين عرصه را از نظر، دور نداشته است.
نويسنده در اين مسير، چنان گام
برداشته و قلم رانده است كه شايد كسي وي را به غفلت از گرد و غبارهاي متراكمي متهم
كند كه در مباحث رجالي شيعه و سني، به آهنگ سست جلوه دادن تلاش چهرههاي علمي طرف مقابل،
قرنهاست به هوا برخاسته و بهانه جرح و رد سند بسياري از روايات دو مذهب شده است، اما
به گمان صاحب اين قلم، اين موضعگيري ـ جز در مواردي اندك كه در آينده، به آنها خواهيم
پرداخت ـ بايد برخاسته از 1- يا تغافل از آن مباحث ـ به قصد حفظ لحن ملايم و «تقريبي»
ـ باشد,[79]
2- يا از توجه به اين نكته كه با پادرمياني بحثهاي سندي و عمدهكردن اينگونه نقدها
و نقاديهاي جانبدارانه پيروان دو مذهب، چيزي از انبوه آثار و روايات تفسيري برجا نميماند
كه قابل استناد باشد و مشكل «تخصيص اكثر» پيش ميآيد[80]
و 3- يا از اختلاف مبنا با ديگران در بحث ارجمند و باريك بينانه ترجيح جانب سند بر
متن يا برعكس كه در ادامه نيز بدان خواهيم پرداخت.
2ـ از ديرباز، يكي از رهزنهاي
هميشگي و زيانمند بر سر راه تحقيق و پژوهش، شهرت يك ادعا، يك فكر، يك كتاب يا يك نويسنده
بوده است. اين فراگير شدن و شهرت يافتن ـ به رغم آن كه هر كس در مرحله اقرارهاي زباني
خود، معترف است:«ربّ شهرة لا أصل لها» ـ دست و پاي بسياري از معترفان را در مرحله عمل
و وفادار ماندن به شعار «بيريشه بودن بسياري از مشهورات» و نقد و نقادي آنها، سست
ميكند و ميلرزاند و با آن كه ميدان پژوهش و توليد فكر، جولانگاه مراد بازي و مريد
سازي و تجليل نيست و هيچگونه قداستي را بيرون از چارچوب مواجههها و روياروييهاي
تحليلي، علمي، استدلالي و عاري از آلودگيهاي تعصب و سوء ادب، برنميتابد و به رسميت
نميشناسد، سوگمندانه بسياري از «مشهورات»، كمكم برجاي «مقدسات» مينشينند و خط قرمزهاي
غليظ و پررنگ و كاذبي را پيرامون خود ميكشند، تا بهارستان پرغوغاي انديشه را به گورستان
خاموش تجليلها و تك صداييها تبديل كنند. به همين دليل است كه سر برآوردن تك و تنها
و كم بسامدِ برخي دانشمندان كه گستاخي نقد «شهرتها» و «مشهورها» را داشته باشند و
ياد و خاطره گاليلهها، كاستليونها، مارتين لوترها، ابن ادريس حليها، شيخ محمود
شلتوتها و ديگران را زنده كرده، پردازنده نقاط عطف تاريخ حيات فكري بشريت باشند، رخدادي
شگفت انگيز و ديرآيند است!
نويسنده
كتاب «التفسير الاثري الجامع» ـ تا آن جا كه من ديدهام و دنبال كردهام ـ در چند جاي
نوشته
خود، دليرانه مرزهاي «مشهورات» را درنورديده و
به نقدها و نقاديهايي دست يازيده كه نوآمد و نوانديشانه است:
الف) سر برتافتن از پذيرفتن اين
«نسبت مشهور» به اخباريان كه آنان ظواهر قرآن كريم را حجت نميدانند (ص70، س16-21).
اهميت اين نكته كه بايد در جاي مناسب خود، بحث و بررسي شود، در آن است كه حتي بزرگاني
چون مرحوم شيخ انصاري، با پذيرفتن اين نسبت، به آن، دامن هم زدهاند,[81]
اما نويسنده كتاب ياد شده، حجيت ظواهر قرآن را بديهي دانسته (ص70، س2)، بدين ترتيب،
نسبت مخالفت با چنين نكته فاش و آشكاري را به اخباريها،
ستمكارانه خوانده (همان، س17)، همگان را
ـ چه اصولي و چه اخباري ـ در برابر پذيرش آن، فروتن به شمار آورده است[82]
(همان، س20-21).
ب) نپذيرفتن روش متأخرين در حوزه
چگونگي نقد روايات (ص219، س9-11)، زيرا چنانكه نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله تصريح
كرده است، متأخرين ـ به دلايلي كه در اينجا، نميتوان به آنها پرداخت ـ از ميان دو
بخش اساسي حديث ـ يعني سند و متن ـ تنها با عمدهكردن و متمركز نمودن بحثهاي خود بر
سر سند حديث، به نقد و پذيرش يا نپذيرفتن آن ميپردازند، با آنكه شيوه درست و خردمندانه
چنين كاري، ملاحظه محتوا و سبك و سنگين كردن آن است تا شدت درجه دلالت و نيرومندي و
استحكام پيامش ـ پيش از بررسي اسناد حديث ـ دانسته و همواره جانب متن، پيش و بيش از
جانب سند، رعايت شود.
به بيان ديگر، ايشان نقد خردمندانه
حديث را قرار دادن «جهت صدوري و دلاليِ» آن در گرانيگاه تأمل و درنگ و صرف انرژي و
دقت دانسته، تمركز بر «صدور و سند» را امري حاشيهاي و بلكه در بسياري موارد، بينتيجه
و سترون ميشمارد؛ دقت كنيد:«... أمّا البحث عن الأسناد فهو بحث جانبي و عقيم في غالب
الأحيان، بعد وفور المراسيل و إهمال الكثير من تراجم الرجال، فضلاً عن إمكان الدسّ
في الأسناد، نظير الاختلاق في المتون، فبقي طريق العرض علي المحكمات هو الأوفق الأوفي
علي كلّ حال؛... اما بحث از سند روايات، بحثي حاشيهاي و غالباً بينتيجه است، چراكه
روايات مرسله و نيز راوياني كه شرح حالشان [و طبعاً بهانههاي جرح و تعديلشان] به حال
خود رها و براي آيندگان گزارش نشده است، بسيارند، چه رسد به پادرمياني امكان دست بردن
بدخواهان در اسناد احاديث و مخدوش كردنشان [كه مشكلي عمدهتر از ديگر مشكلات است]،
چنانكه اينگونه دست بردنها و بافتنها و جعلكردنها در متن احاديث نيز راه يافته
است [و اگر بخواهيم به بهانه عدم صحت سند، روايات را طرد و نفي كنيم، «نه از تاك، نشان
ميماند و نه از تاكنشان»!!]. بنابراين و در همه حال، بهترين و رساترين شيوه [براي
كاميابي در كار نقد حديث]، آنها را در معرض محكمات قرار دادن
[و سنجش ميزان صحت و سقم حديث با ميزان هماهنگي و همپوشانياش با محكمات مستحكم و متين]
است» (ص222، س5-7).
ج) در بحث گران سنگ و كارگشاي
«چگونگي عرض حديث بر قرآن كريم» (ص222-248)، بر خلاف سليقه رايج و مشهور كه نگاهش در
اين كار مهم، همواره به رديابي حديث مخالف كتاب در حوزه تعابير و الفاظ ظاهري (ص225، س11) و يا منحصر كردن چگونگي مخالفت در يكي
از سه فرض تباين، عموم و خصوص من وجه و عموم و خصوص مطلق، معطوف بوده (ص222،
س21-ص223، س12) و تنها جانب قالب و فرم را گرفته است، نويسنده ارجمند كتاب «التفسير
الاثري الجامع»، با درك اين نكتههاي ظريف كه مراد از مخالفت حديث با كتاب كه مايه
طرح يا تأويل آن ميشود، ناهماهنگياش با روح دين و اهداف سعادت بخش آن (ص224،س3-5)
و سرپيچياش از جان مايه اسلام (ص225، س11-12) است، زاويه نگاه نويني را فرا روي ديدگاه
محققان و پژوهشگران عرصه ظريف و دقيق نقد احاديث با محوريت موافقت يا مخالفتشان با
قرآن كريم گشوده، در اين مسير، در كنار تجليل از مقام شامخ علمي مرحوم علامه شوشتري،
نمونههايي از تيزهوشيهاي معظمله را در كار نقد اين چنيني احاديث، باز گفته است
(ص244-245).
د) نقد برخي گفتههاي مفسر پرآوازه
و گرانقدر قرآن كريم، مرحوم علامه طباطبائي (مثلاً در ص241، پانوشت ش3 و ص244، پانوشت
ش3) كه شايد امري پيشپا افتاده جلوه كند، اما بايد دانست، كم نيستند كساني كه تاب
چنين نقدهايي را كه بيگمان، در روح بزرگوار آن مفسر بزرگ ميگنجيد، نداشتهاند و ندارند.
به خوبي، به ياد دارم كه در سال
نخست يا دومين سال آمدنم به قم بود كه به كتابفروشي يك ناشر شناخته شده ـ واقع در
طبقه همكف پاساژي كه در گذشتهها، دفتر حزب جمهوري اسلامي در طبقات فوقانياش قرار
داشت ـ رفته بودم. ناشر كه پيرمردي سپيدموي، خونسرد و خندهرو بود، پيش از آنكه من
چيزي بگويم يا چيزي بخواهم، گرم گفتوگو با چند روحاني ميانسال به بالايي بود كه لهجهشان
نشان ميداد اهل مناطق شمال غرب كشورند. او خطاب به اينان گفت: متن عربي تفسير «الميزان»
كه در كشور لبنان منتشر شد، يكي از منتقدان آن سامان، چندين اشكال ادبي را متوجه متن
عربي و چگونگي نگارش و جملهبندي آن كرد (و عدد هنگفتي را هم بر زبان آورد) كه بلافاصله
يكي از آن مخاطبان پاسخ داد: «گَلَط كرده!!»
هـ) نقد بسياري از روايات بيانگر
«فضائل السور» (ص151-157) و نيز روايات «خواص القرآن» (ص157-176).
بخش دوم: كمبودها
1ـ به رغم
آن كه پيشگفتار يا مقدمه هر كتابي، بهترين و مناسبترين جا براي گفتوگوي غيرحضوري نويسنده با خوانندگان احتمالي
اثر خويش است و جا دارد در همين جاها، علايم اختصاري، رويكردها، شيوهها و همه توضيحات
مفيد و كارگشايي كه نويسنده براي مخاطبان خود دارد، گفته و شرح داده شود، به نظر ميآيد،
اين بخش از كتاب «التفسير الاثري الجامع»، با نوعي شتابزدگي و دستپاچگي نوشته شده،
اجمال و بلكه ابهامي ناخواسته دارد؛ در كنار مقدمه دراز دامن نويسنده كه بيش از نيمي
از حجم جلد اول كتاب موضوع بحث را در بر ميگيرد و تنها در بردارنده مباحث تكنيكي
و فني و درگير با برخي سرفصلهاي علوم قرآني است، پيشگفتار آن، تنها دو صفحه حجم دارد،
بي آنكه خلأ محورهاي گفته شده در چند سطر پيش را پركرده باشد و نويسنده تنها در بخش
پايانياش (ص6،
س11-13) و نيز در اوايل مقدمه (ص27، دو سطر پاياني)، وجهه همت خود ـ يعني تلاش براي
جمع اخبار و آثار از كتابهاي اصلي و اساسي مورد اعتماد نزد مسلمانان و نيز دنبالهروي
خود از مفسران بزرگي چون ابن عطيه، قرطبي، ابن كثير، شيخ طوسي و ابوعلي طبرسي ـ را
گذرا بيان كرده است
2ـ نپرداختن به سير تطورات تفسير قرآن كريم و مكاتب تفسيري كه در اين روند، سربرآوردهاند
و نيز بازگو نكردن جايگاه تفسير اثري در اين ميان.
3ـ جدا از تعريف نكردنِ تركيب وصفي «التفسير المأثور»,[83]
تفاوت ميان آن با تركيب «التفسير بالمأثور» را مسكوت نهادهاند.
بايد دانست، در كتابهايي كه
با عنوان «تفسير اثري» و با محوريت تدوين اخبار و روايات ناظر به تفسير قرآن كريم نگاشته
ميشوند، كار مفسر ـ در واقع ـ تفسير و نقد و جرح و تعديل نيست كه تنها تدوين و گردآوري
است، بي آنكه هيچگونه اظهارنظري از سوي نويسنده ابراز گردد. كتابهاي متعددي كه
شيعه و سني در اين حوزه نگاشتهاند و شاه فرد آن در آثار اهل سنت، «الدر المنثور» و
در نوشتههاي شيعه، «البرهان» است، بهترين دو گواه اين سخناند. در واقع، تفسير ناميدن
اينگونه تلاشهاي البته ارجمند و سپاس برانگيز، نوعي مسامحه است، هرچند تنها كساني
ميتوانند در اين عرصه، سربلند و گردآورنده كاميابي باشند كه از چند و چون و رموز كار
تفسير، آگاه باشند.
در كنار
اين نكته، نبايد از نظر دور داشت كه «التفسير بالمأثور» به معناي استفاده مفسر از آثار
و اخبار
و روايات تفسيري در كار جرح و تعديل اقوال و حلاجي مطلب و سرانجام، اظهارنظر تفسيري
خويش
ـ چه در مقام تأييد سخنان پيشينيان و چه در مقام
نقد آنها و كارسازي نظر مستقل و جديد خود ـ است.
در چنين رويكردي، «مأثور» نقش
يك ابزار كار را براي مفسر بازي ميكند و در كنار مباحث ادبي، لغوي، قرائي، فقهي، فلسفي،
ذوقي، اجتماعي و... در ميان مبادي تصوري يا تصديقي تفسير آيات و سور، جايگاه مناسب
خود را مييابد، به ويژه آنكه حرف «باء» در تركيب «التفسير بالمأثور»، باء استعانت
است كه بر ابزار انجام يك كار، داخل ميشود.[84]
با عنايت به دو نكته پيش گفته
است كه بايد دو نكته ديگر را هم يادآوري كرد:
الف)به رغم آن كه نام كامل كتاب
«الدر المنثور» در پشت جلد آن ـ به درستي ـ«الدر المنثور في التفسير المأثور» درج شده[85]
و نيز به رغم آن كه اين كتاب، تنها در بردارنده اخبار و آثار تفسيري است، نويسنده نامدارش
آن را در مقدمهاش، «الدر المنثور في التفسير بالمأثور» ناميده است,[86]
اما به نظر ميآيد، اين لغزش نه از آنِ نويسنده، كه از كار ناشر ـ شايد در مرحله مقابله
يا حروفچيني ـ برخاسته باشد، چراكه سيوطي در كتاب ديگر خود، چون به شرح حال و يادآوري
نام آثار و مصنفات خويشتن ميپردازد، كتاب مورد اشاره را «الدر المنثور في التفسير
المأثور» مينامد[87] و اساساً با
توجه به دقت اين دانشمند بزرگ و پركار علوم قرآني ـ از يكسو ـ و نيز نوع كاري كه در
كتاب مورد اشاره انجام داده است ـ از سوي ديگر ـ نميتوان پذيرفت كه بخشي از نام آن،
«بالمأثور» باشد.
ب) با آن كه نام كتاب موضوع بحث
اين مقاله،«التفسير الاثري الجامع» و كميت غالب و حجم بالايي از مندرجات آن نيز با
اين نام هماهنگ است، در عين حال، چنانكه نويسنده آن ـ هم در پيشگفتار (ص6، س12-13)
و هم در بخشي از مقدمه خود (ص27) ـيادآوري كرده، از نوعي «تفسير بالمأثور»و جرح و
تعديل و نقد و اظهار نظر نيز بركنار نبوده، تركيبي است از حجم بالاي «التفسير المأثور»
و گوشههايي از «التفسير بالمأثور».
4ـ گاه
از كنار بحث پرجنجال و ديرپاي تحريف يا عدم تحريف قرآن كريم كه هنوز هم در محافلي از جهان اسلام، به اين يا آن، نسبت داده ميشود، با نوعي ساده سازي، گذشته و بر
خلاف مبناي هوشمندانه خود كه تقديم جانب متن يك حديث و خبر بر جانب سندي آن
است، موضعگيري كرده است.
براي نمونه، روايتي را از ابوموسي
اشعري نقل كرده (ص90، س5) كه از آن، بوي تحريف به مشام ميرسد و آنگاه آن را با چنين
تعابيري، نقد سندي كرده است: ابوموسي به بيخردي و نارسايي عقلي، مشهور بود...
(همان، س11) و نيز صحابي ياد شده را پيرمردي داراي ناخوشي پريشاني افكار دانسته (همان،
س13) كه نميتوانست قرآن را از حديث قدسي تميز دهد!! (همان،س16).
همچنين، يك نكتهسنجي ايشان براي
نقد و سست جلوه دادن روايتي ديگر كه بيانگر تحريف قرآن است و در كتاب احتجاج طبرسي
درج شده، ناشناخته ماندن نويسنده كتاب احتجاج تا اين زمان است، چراكه مشخص نيست اين
«طبرسي» كيست؟! (ص94، س15-16).
در ميان اينگونه توجيهات ـ به
بهانه دفاع از صيانت و سلامت قرآن كريم كه مصداق «به آتش كشيدن قيصرية قرآن، به خاطر دستمالِ نقد صحابي» است ـ متهم كردن برخي صحابيان
به اينكه آنان ـ حتي در سالهاي پاياني زندگي خود ـ نميتوانستند حديث قدسي
را از آيات قرآن تميز دهند، بيش از همه، عاري از احتياط، خطرناك و دردسرآفرين است،
چراكه به نوعي، مصداق گريز از دهان مار به كام افعي و درآمدن از چاله نقد يك صحابي
و فروغلتيدن در چاه زير سؤال بردن قرآن كريم است؛ معناي چنين توجيهي آن است كه حديث
قدسي، مصداق پاسخِ مثلاً پيامبر اكرم(ص) به تحدي قرآن و معارضه با آن است، زيرا حتي صحابياني فصيح و عرب صميمي و خالص ـ مانند ابوموسي
كه به رغم تأخير در امر مسلمان شدن، از صحابه كم اهميت هم نبود ـ نيز از تميز
آن با آيات كتاب خدا در ميماندند!!
بدين ترتيب، بايد پذيرفت نخستين
كسي كه هم پاسدار بزرگيهاي قرآن بود و هم ـ ناخواسته ـ با القاي كلماتي توانست در
فصاحت و بلاغت، با كتاب خدا همدوشي و همآوايي كرده، سكه بيمانندي آن را مخدوش جلوه
دهد، خود رسول خدا(ص) بود و اين، يعني فرار به جلو و دفاعي از قرآن كه به بهاي سست
كردن پايههاي آن ميانجامد؛ كاري كه يادآور «قضاياي خود متناقض» در عالم مباحث معرفتشناختي
است!!
افزون بر اين، چنين دفاعي از
قرآن كريم و متهم كردن يك صحابي درگير با برخي صحنههاي دست اول تاريخ اسلام و نزول
وحي به عدم تميز كتاب خدا از حديث قدسي، اين استدلال نادرست و بهانهجويانه كساني را
نيرومند و پذيرفتني جلوه ميدهد كه خلفاي صدر اسلام براي جلوگيري از گردآوري حديث
رسول خدا(ص)،چند دستآويز متين و مقبول داشتند كه يكي از آنها، ترسشان از به هم آميختن آيات و روايات نبوي در ذهن مردم ـ به ويژه،
نومسلمانان ـ بود و طبعاً در جاييكه نويسنده محترم كتاب محور بحث اين مقاله، صحابياي را كه حدود سه سال پيش از درگذشت رسول
خدا(ص)، به مدينه آمد و مسلمان شد، به چنان مشكلي متهم كند، بايد تكليف كساني
را كه سالها پس از او و پس از فتح مكه يا عام الوفود ايمان آوردهاند، روشنتر بداند
و به آن توجيه غير وجيه هم گردن نهد!!
5ـ در بحث «صيانة القرآن من التحريف»
و متهم دانستن اخباريان به پذيرفتن تحريف قرآن كريم (ص87، س9-11)، دو نكته قابل تأمل
به چشم ميآيد:
الف) به نقل از مجمعالبيان،
از سيد مرتضي گزارش ميكند: مخالفت اخباريها و حشويه كه بركناري قرآن كريم را از آسيب
تحريف برنميتابند، شايسته اعتنا نيست (همان، س9)، با آن كه ـ از يكسو ـ اين سخن، حاصل تصرف در نقل به الفاظ ادعاي مرحوم
سيّدمرتضي است و ـ از سوي ديگر ـ در گزارش طبرسي از سيد، به جاي واژه «اخباريه»،
تعبير «اماميه» به كار رفته است،[88]
اما گويا نويسنده محترم نخواسته اخباريان را از «اماميه» بداند و تلاش كرده است با
اين چارهانديشي نادرست، هرگونه اتهام تحريف به شيعه را رد كند. چنين لغزشي هرگز با
سماحت و بزرگواري نويسنده در مقام رويارويي با مفسران و دانشمندان اهلسنت كه پيشتر
هم بدان اشاره كرديم، سازگار نيست!
ب) نويسنده ارجمند، در جايي از
اين اثر خود، سيد نعمةالله جزائري را پيشواي اخباريهاي باورمند به تحريف قرآن كريم
دانسته است (ص94، س5)، با آنكه تاريخ درگذشت سيدمرتضي كجا و تاريخ درگذشت سيد نعمةالله
كجا؟!
بنابراين،
ايشان بايد يكي از دو ادعاي خود را تصحيح نمايند: يا بايد ـ ضمن پذيرش سخن پيشين سيدمرتضي ـ بپذيرند، در زمان
سيد مرتضي و پيش از او نيز كساني كه اصطلاحاً از اخباريان نبودهاند، در ميان اماميه بودهاند كه تحريف قرآن را ميپذيرفتند
و يا بايد ـ برخلاف سخن اخير خود درباره سابقه اخباريگري ـ بپذيرند كه اخباريها قرنها پيش از آن كه حتي سيد نعمة الله به دنيا
بيايد، وجود داشتهاند.[89]
6ـ به رغم رويكرد بزرگوارانه و
بركنار از بدگوييهاي رايج در مقام نام بردن از دانشمندان سدههاي آغازين تاريخ اسلام
و گزارش ادعاها و سخنانشان، اين روند مسالمت جويانه، در جاهايي از كتاب موضوع بحث اين
مقاله، زيرپا نهاده شده است كه پيشتر، مواجهه نويسنده كتاب ياد شده را با ابوموسي
اشعري، يادآور شديم.
جالب آن است كه خود ايشان چنين
رويارويي ناخوشايندي را با طرح مباحثي چون «تفسير الصحابي في مجال الاعتبار» (ص98)،
پذيرفتن اهميت قول صحابي در تفسير ـ چه درايتاً و چه روايتاً ـ همراه پرهيز از اخبار ضعيف و موضوع (ص105، س14-16)، نقل
قول از مرحوم بلاغي درباره چگونگي اقبال صحابه به قرآن كريم و در نتيجه، مصونيت
آن از تحريف (ص92-94)، حمل روايات عمل اصحاب به هر ده آيه قرآن بر عمليات اجتهاد (ص25)،
«تفسير التابعي في كفّة الميزان» (ص119-120) و از همه جالبتر، با تصريح خود به مقام
ابوموسي اشعري در بنيانگذاري مدرسه تفسير بصره و اينكه او بود كه اهل بصره را فقه
و قرائت قرآن آموخت[90]
(ص107، س6-7)، نقض كرده و زير پا نهادهاند!
7ـ به رغم دست يازيدن نويسنده
كتاب «التفسير الاثري الجامع» به نقد بسياري از روايات «فضائل السور» و «خواص القرآن»
كه پيشتر هم بدان اشاره كردهايم، روايتي طولاني از همين باب را به نقل از سيد بن
طاووس، در موضوع خواص سوره حمد، نقل كرده (ص267-269)، نقد نميكند، با آنكه همانندهاي
همين روايت را هنگام نقل و نقد سخنان ابن فهد حلي در كتاب «عدة الداعي»، نپذيرفته (ص168-169)،
آنها را غريب و دور از حوزه بر زبان آمدنشان از سوي معصومان(ع) دانسته (ص169، س19-20)، قرار گرفتن دعا را در برابر دوا و هم
عرض آن در كار درمان بيماريها كه آشكارا مضمون برخي ادعيه و احاديث است، مايه
تأسف خوانده است (ص171، س7-8). ايشان ـ همچنين ـ در برابر روايت ديگري از همين قبيل،
همان سياست سكوت و پرهيز از نقد را در پيش گرفتهاند!
(ص269-270).
8ـ پارهاي از لغزشهاي تاريخي در شرح حال برخي مفسران سدههاي دوم
و سوم تاريخ مسلمانان، به مندرجات كتاب ياد شده، راه يافته است، چنانكه:
الف) با آنكه نويسنده، سال مرگ
سفيان بن عيينه را سال 163هجري قمري ميداند (ص117، رديف ش22، س16)، مدعي است، وي
تا ايام امام رضا(ع) زنده بوده است!! (همان، س15) با آنكه اين دو ادعا با هم نميخواند،
مگر آنكه درج سال 163هجري قمري را به عنوان سال مرگ سفيان، محصول لغزش قلم نويسنده
يا دست حروفچين يا چشم مقابلهكنندهها بدانيم كه عدد 198 ـ سال مرگ درست سفيان[91]ـ
را اشتباهاً 163 ديده يا درج كردهاند، گرچه از آنجا كه سليقه نويسنده در مبحث «أتباع
التابعين» و نيز در مبحث قبلي ـ يعني «أعلام التابعين» ـ مرتبكردن شمارههاي رديف
بر اساس تاريخ درگذشت افراد معرفي شده است و بر همين اساس، سفيان بن عيينه را پس از
سفيان بن سعيد ثوري (در گذشته سال 161هجري قمري) و پيش از عبدالرحمن بن زيد بن اسلم
(درگذشته سال 182هجري قمري)، نام برده است، ناگزير بايد معتقد به درگذشت او در سال
163هجري قمري
ـ يعني در حد فاصل سالهاي 161 تا 182هجري قمري ـ باشد.
ب) با آوردن صيغه مجهول «عُدَّ»
(=به شمار آمده است) كه بوي ترديد و تزلزل ميدهد، «سُدّي صغير» ـ محمد بن مروان ـ
را از اصحاب امام باقر(ع) دانسته است (ص118، س8)، با آنكه
ـ از يكسو ـ ميان تاريخ درگذشت او (سال 186هجري
قمري) و سال شهادت آن حضرت (سال 114هجري قمري)،
چيزي حدود 72 سال فاصله وجود دارد و ـ از سوي ديگر ـ كسي او را از «معمرين» و ديرزيستان
نام نبرده است.
به نظر ميآيد، مستند نويسنده
براي اين احتمال كه «سُدّي صغير» صحابي امام باقر(ع) است، سخن شيخ طوسي باشد كه شخصي
را با نام «محمد بن مروان كلبي»، در شمار صحابيان آن حضرت دانسته است،[92]
اما بايد دانست، نه نام «كلبي» را «محمد بن مروان» دانستهاند (چون او «محمد بن سائب» نام دارد و استاد «سُدّي صغير» به شمار ميرود)
و نه لقب «محمد بن مروان» را «كلبي» درج كردهاند (زيرا لقبش «سُدّي صغير» است
و شاگرد «كلبي» به شمار ميرود) و در واقع، شيخ طوسي با تركيب اسم يكي و لقب ديگري، از كسي در شمار صحابيان امام باقر(ع)
نام برده كه وجود خارجي نداشته است![93]
ج) پس از
آن كه در متن، سخن ابن عدي را درباره «كلبي» گزارش ميكند (ص120، آخرين بند)، در پانوشت
شماره دوم همان صفحه، او را «هشام بن محمد بن سائب» ميداند كه صحابي دو امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده و در سال 146هجري قمري، در گذشته است، با آن كه منظور آن
دانشمند رجالي از «كلبي»، همان «محمد بن سائب» (پدر) است، نه «هشام بن محمد»
(پسر).[94]
خود نويسنده هم ـ از يكسو ـ «محمد بن سائب» را ترجمه كرده و تاريخ درگذشت او را سال
146هجري قمري دانسته (ص114، رديف ش9، س20) و ـ از سوي ديگر ـ در ضمن شرححالنگاري
«هشام بن محمد» تاريخ درگذشتش را سال 204هجري قمري ثبت كرده است (ص118، رديف ش29، س20-21).
بماند كه شيخ طوسي نيز نام پدر ـ نه پسر ـ را در شمار صحابيان دو امام ياد شده، آورده
است.[95]
9ـ گاه برخي احاديث با اندكي
لغزش و سوء تعبير، نقل شدهاند. براي نمونه:
الف) نويسنده محترم حديثي را
از امام باقر(ع)، يك بار در ص308، س9 و بار ديگر، همان را در ص317، س6، با حذف كلمه
«سرقوا» (=ربودند) نقل ميكند، با آنكه درج اين كلمه در بار دوم نقل آن حديث، حياتيتر و مهمتر است، زيرا در اين بار، نويسنده
درصدد اثبات آيه بودن «بسمالله الرحمنالرحيم» و انتقاد امام باقر(ع) از كساني
است كه با آيه ندانستن آن، يكي از آيات قرآن كريم را ناديده گرفته، به تعبير آن حضرت،
«ربودند».
ب) همچنين، در ص318، س7، سخني
را از حاكم نيشابوري، درباره پدر ابنجريج از زبان ابنجريج، نقل و سپس، به گمان آن
كه طبعاً «پدر ابن جريج» بايد خود «جريج» باشد، آن را در همان صفحه، س8، از «جريج»
گزارش ميكند كه سعيد بن جبير بر او چنين و چنان را قرائت كرده و تعليم داده است. بايد
دانست:
اولاً: از ديرباز، در ميان اعراب،
سنتي وجود داشته است كه براساس آن، يك شخص را نه به پدر كه به جد ادني يا اوسط يا اعلايش
نسبت ميدادند. چنين كاري كه «التسمية باسم الجدّ» خوانده ميشود، درباره بسياري از
چهرههاي نامدار جهان و تاريخ اسلام ـ چون احمد بن حنبل، ابنسينا، ابنحزم، ابنبابويه،
و... ـ مصداق دارد.
برهمين اساس،«ابنجريج» كه نام
اصلياش «عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج» و از راويان بزرگ اهلسنت و پذيرفته شده نزد
گردآورندگان صحاح ششگانه است,[96]
فرزند پدري به نام عبدالعزيز است، نه فرزند «جريج»كه پدربزرگ اوست و به همين دليل،
از اين پدر كه عبدالعزيز بن جريج نام دارد، در زمره مشايخ روايي آن پسر، نام بردهاند.[97]
ثانياً: پدر ابنجريج كه عبدالعزيز
بن جريج نام دارد، از راويان حديث سعيد بن جبير است,[98]
گرچه نه بخاري، نه مسلم و نه هيچ يك از ديگر گردآورندگان صحاح ششگانه، روايات او را
از سعيد بن جبير، نقل نكردهاند.[99]
بنابراين، سعيد بن جبير نسبت به پدر ابن جريج ـ يعني عبدالعزيز ـ جنبه استادي دارد،
نه نسبت به پدربزرگش، جريج.
ثالثاً: خود حاكم نيشابوري كه
نويسنده محترم، مطلب مورد نقد را از وي نقد كرده است، هم تصريح ميكند، حديث موضوع
بحث را شيخين ـ با آن كه در تعريفشان از حديث صحيح ميگنجيد ـ در صحيح خود نقل نكردهاند[100]
و هم متن آن را چنين گزارش ميكند: «... قال: هي اُمّ القرآن. قال أبي [نه «قال جريج»]:
و قرأ عليّ سعيد بن جبير ...»[101]
البته، شايد بتوان پارهاي از
اين كمبودها و نارساييها را به آن دسته از همكاران نويسنده محترم نسبت داد كه وي از
آنان، با تعبير «ذوي الاختصاص بعلوم القرآن في الحوزة العلميّة بقم المقدّسة» ياد كرده و بازگوكردن نامشان را به آينده، واگذاشته است (ص6،
س14-15)، والله أعلم، و له الحمد أوّلاً و آخراً.
پينوشتها:
[1].
نام درست كتاب موضوع بحث، «التفسير الاثري الجامع» است.
[2]. نشانيهايي كه در اين مقاله، از كتاب «التفسير الاثري الجامع» داده ميشود، برگرفته از جلد اولِ چاپ جديدالانتشار آن از سوي مؤسسة التمهيد، اول، قم، 1425قمري است.
[3]. اين دودِلي از آنجاست كه كتاب موضوع بحث اين مقاله، برخلاف ديگر كتابهايي كه از اين دستاند و چند جلد داشته، در پايان هر مجلد، به نام سورهاي كه در آغاز مجلد آينده تفسير خواهد شد، تصريح ميكنند، در پايان مجلد نخست، چيزي از محتواي مجلد بعدي خود نگفته است.
[4].
همين واژه در همان صفحه، س17، دست نوشته شده است.
[5].
نكا: الكشاف، بيچا، بيروت، دارالكتاب العربي، بيتا، ج2، ص587.
[6]. نكا: روح المعاني، بيچا، بيروت، داراحياء التراث العربي، بيتا، ج14، ص79.
[7]. چنانكه تشديد ياء «ذرّيّه» در جمعش،«ذراريّ» و تشديد ياء «خاصّيّت» در جمعش، «خاصّيّات» هم رخ مينمايد.
[8]. نكا: ياقوت حموي، معجم البلدان، بيچا، بيروت، دار صادر، 1397قمري، ج1، ص266، پايان ستون اول.
[9]. چون از باب تفعيل و مشددة العين است، بايد «يكدّرها» نوشته شود.
[10].
وگرنه، با «السَّنَة» ـ به معناي «سال» ـ چه بسا اشتباه خواهد شد!
[11]. چون از باب تفعيل و مشددة العين است، بايد «مفتّحة» نوشته شود. البته، اين واژه در همان صفحه، س12، با تشديد، ضبط شده است.
[12].بايد دانست، اين كلمه، ماضي مجهول و همزه آن، همزه قطع است (نكا: ابوعيسي ترمذي، الجامع الصحيح، بيچا، بيروت، داراحياء التراث العربي، بيتا، ج5، ص173، ح2906، س3).
[13]. در اينجا، اين كلمه، ثلاثي مجرد است، نه از باب اِفعال.
[14]. اين كلمه، ثلاثي مجرد و همزه آغازين آن، همزه وصل است نه قطع.
[15]. در اين مورد خاص، به دليل كنار هم قرار گرفتن دو الف كه هر دو ساكناند، بايد «اللّه» با همزه قطع نوشته شود.
[16]. اين
كلمه بايد
بر اساس عدم وحدترويه كتاب موضوع بحث در نگارش همزه قطع، يا «أصول» نوشته شود، يا «اُصول» و يا «أُصول»!
[17]. نگارش درست اين كلمه كه از قضا، در ص107، س19 هم رعايت شده، «العبء» است.
[18]. اين كلمه ـ به ويژه، در ميان پارسي زبانان ـ با غلطهاي املايي متنوعي، نوشته ميشود و نگارش درست آن، «شيء» است.
[19]. اين كلمه چون وصف است نه فعل ماضي، بايد «بريء» نوشته شود.
[20]. در اين قبيل موارد كه همزه در پايان كلمه و ماقبلش مكسور است، بايد بر روي حرف ياء (أُطفي) قرار گيرد.
[21]. نگارش درست اين كلمه ـ با عنايت به پانوشت رديف 19 ـ «البذيء» است.
[22]. نام اصلي و مفصلتر «ابن عطيه» كه نويسنده كتاب «المحرر الوجيز» است، «عبدالحق بن غالب بن عبدالرحمن بن عطيه» است (نكا: خيرالدين زركلي، الاعلام، دهم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1992م، ج3، ص282، ستون اول) و تعبير موجود در متن كتاب، از باب «تسميه به اسم جد» بوده، به هر حال، «بن» ميان دو علم قرار گرفته است.
[23]. همين نام در همان صفحه، پانوشت ش3، درست ثبت شده است.
[24]. بايد يادآور شوم، واژههاي «فلان» و «فلانة» چون الفاظ كنايه از علماند، مشمول احكام اعلام نيز هستند. گفتني است، تعبير «فلان بن فلان» در ص175، س14، به درستي نوشته شده است.
[25]. مانند ضبط نام «معمَّر» در ص60، س19 و ص61، س11و14 تميز آن از «مَعْمَر» در ص116، آغاز رديف شماره17. البته، گفتني است، خيرالدين زركلي ـ برخلاف نويسنده كتاب موضوع بحث ـ «مُعَمَّر بن عبّاد» را «مَعْمَر بن عبّاد» ضبط كرده (نكا: پيشين، ج7، ص272، ستون دوم)، اما ذهبي همين نام را «مُعَمَّر» دانسته است (نكا: سير اعلام النبلاء چهارم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1406ق، ج10، ص546 و نيز فهرست آن، ج25، ص451).
[26]. اين نام در كتاب موضوع بحث، با صيغه تصغير ضبط شده است، با آن كه رجاليان و ديگر اهل فن، به جاي نام پدر «عبدالله» نام پدربزرگش را با صيغه تصغير ـ يعني «رُبَيِّعَه» ـ ثبت كردهاند (نكا: ابوالحجاج مزي، تهذيب الكمال، اول، بيروت، مؤسسة الرساله، 1408ق، ج14، ص408، سطر اول و ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، اول، حيدرآباد دكن، دائرةالمعارف النظاميه، 1326ق (افست دار صادر، بيروت)، ج5، ص183، سطر پاياني و پانوشت ش2.
همچنين، ذهبي نيز كه نامهايي را كه مصغر «حَبيب»اند، گردآوري كرده، از «حبيب بن ربيعه» نام نبرده است (نكا: المشتبه في الرجال، اول، بيجا، داراحياء الكتب العربيه، 1962م، ج1، ص215).
بماند كه تصغير «حَبيب» ـ چنانكه ذهبي نيز تصريح كرده ـ «حُبَيْب» است، نه «حُبَيب»، مگر آن كه «حُبَيْب» را مصغر «حبّ» بدانيم! افزون بر اين، محقق كتاب تهذيب الكمال، نام پدر «عبدالله» را با نهادن فتحه، «حَبيب» ضبط كرده است (نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين).
[27]. ضبط درست اين كلمه، «العَمْري» ـ منسوب به «عَمرو» ـ است. نكا: محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، دوم، قم، جامعه مدرسين، 1415ق، ج7، ص 125،120 و 126.
[28]. ضبط درست اين كلمه، نگارش حرف تاء با تشديد است. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج8، ص219، ش1674؛ ابوعبدالله بخاري، كتاب التاريخ الكبير، بيچا، بيروت، دارالفكر، بيتا، ج3، ص215، ش730؛ ابوالحسن دارقطني، المؤتلف و المختلف، اول، بيروت، دارالغرب الاسلامي، 1406ق، ج1، ص469 و حسنزاده آملي، اضبط المقال، اول، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1418ق، ص67، سطر اول.
[29]. ضبط درست اين نام،«السريّ» ـ با فتح سين و تخفيف آن و تشديد ياء ـ است. نكا: عبدالله مامقاني، تنقيح المقال، چاپ سنگي، ج1، ق2، ص85 (ذيل احمد بن محمد بن السري)؛ ابوعبدالله ذهبي، ميزان الاعتدال، اول، بيروت، دارالمعرفه، 1382ق، ج2، ص117 و محمد تقي شوشتري، پيشين، ج5، ترجمههاي شماره 3122-3128.
جالب آن است كه اين نام در چاپ جديد كتاب «اختيار معرفة الرجال» ـ يعني چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1382ش، تحقيق محمدتقي فاضلميبدي و سيدابوالفضل موسويان ـ در بخش «فهارس اختيار معرفة الرجال، فهرس الرجال»، ص781، به درستي، اما در متن آن، ص370، ش547 و ص371، ش549، به خطا ضبط شده است!
[30]. درباره ضبط درست اين نام كه «الرؤاسي» و حرف واو، كرسي همزه است، نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج11، ص200؛ ابوسعد سمعاني، الانساب، اول، بيروت، دارالجنان، 1408ق، ج3، ص97 و ابن اثير جزري، اللباب في تهذيب الانساب، بيچا، بغداد، مكتبة المثني، بيتا، ج2، ص40.
گفتني است، برخلاف تصريح ابن اثير جزري به اين نكته كه حرف واو در اين كلمه، مهموز ـ يعني كرسي همزه ـ است، ابوسعد سمعاني تنها به تخفيف واو اشاره كرده، اما در ادامه عبارتهاي خود، از «بني رؤاس» (همان) و «رؤاس» (همان، ص98) و «الرؤاسي» (همان)، سخن گفته است.
[31]. ضبط اين نام، با يك واو، درست است كه البته، در بسياري جاها، از جمله، در ص186، س9، در تركيب «داود بن [ابي] هند»، به درستي، ثبت شده است.
[32]. ضبط درست اين كلمه، «ابوقِلابه»، با كسر قاف و تخفيف لام ـ بر وزن «كِتابة»ـ است. نكا: محبالدين زبيدي، تاج العروس، بيچا، بيروت، دارالفكر، 1414ق، ج2، ص340، ستون اول. البته، اين كلمه در ص256، س6، بدون تشديد، ضبط شده است.
[33]. بر اساس قواعد اعلال، «السائب» درست است. البته، اين نام در ص302، س14، درست ضبط شده است.
[34]. بايد بخش پاياني اين نام، به صورت «هاني» و يا «هانيء» ضبط شود.
[35]. ضبط
درست اين نام،
«عرزمي» ـ با تقديم حرف راء مهمله ـ است. نكا: محمدتقي شوشتري، پيشين، ج6، ص142 و ابوسعد سمعاني، پيشين، ج4، ص178. سمعاني تصريح كرده است: «بفتح العين المهملة و سكون الراء و فتح الزاي المعجمة».
[36]. ضبط درست بخش پاياني اين نام، «جُرَيْج» است. ابنجريج همان عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج است كه ـ چنانكه از متن كتاب موضوع بحث اين مقاله برميآيد ـ حفص بن غياث از راويان او (نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج7، ص57) و خود او از راويان ابوبكر بن عبيدالله بن ابيمُلَيْكه به شمار ميرود (نكا: همان، ج18، ص344). البته، اين واژه در ص278، س19،17و20، درست ثبت شده است. درباره ابنجريج، در ادامه اين مقاله، باز هم سخن خواهيم گفت.
[37]. ضبط درست اين نام، ضم حاء و تخفيف باء است. نكا: ابوالحسن دارقطني، پيشين، ص475 و پانوشت ش4.
[38]. «كدام» ـ با دال و كسر كاف ـ درست است. درباره حديث منعكس شده در متن كتاب و نيز ضبط درست اين نام، نكا: ابنجرير طبري، تفسير الطبري، سوم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1420ق، ج1، ص81، ش140.
[39]. «سَلّام» ـ با فتح سين و تشديد لام ـ درست است. نكا: ابوعبدالله ذهبي، سير اعلام النبلاء، پيشين، ص490 و 491؛ خيرالدين زركلي، پيشين، ج5، ص176، ستون دوم و حسنزاده آملي، پيشين، ص104، س12.
[40]. «سَوّار» ـ با فتح سين و تشديد واو ـ درست است. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج12، ص238 و ابوالحسن دارقطني، پيشين،
ص331 و ج3، ص1642. البته، بايد يادآور شد، ظاهر عبارت كتاب موضوع بحث، بيانگر آن است كه معاذ بن معاذ، راوي «سَوّار» و شاگرد او در علوم قرآني است، با آن كه «سَوّار»، راوي معاذ بن معاذ (نكا: ابوالحجاج مزي، همان، ص239) و اين، نواده معاذ
ـ يعني معاذ بن مثني بن معاذ بن معاذ ـ است كه از راويان «سَوّار» به شمار ميرود (همان)، مگر آن كه اين معاذ بن معاذ كه نامش در كتاب موضوع بحث آمده، همان نواده ياد شده باشد كه از باب «تسميه به اسم جد»، معاذ بن معاذ ناميده شده است.
[41]. ضبط اين نام، با تشديد ضاد، درست است. البته، اين كلمه در مواردي ديگر چون ص388، س9، درست ثبت شده است.
[42]. بر اساس قواعد نگارش اعداد مركب و با توجه به مؤنث بودن معدود، بايد «أربع عشرة» نوشته ميشد.
[43]. به قرينه سياق و لزوم وحدت آن و نيز معلوم بودن فعل «يُغني»، ضبط درست اين واژه،«يُروي» است تا هم معلوم باشد و هم شامل ضميري كه به كلمه «ذكر» در سر سطر، برگردد.
[44]. با
توجه به معلوم بودن اين فعل، نگارشش با هر سه شكل «برأ»، «برؤ» و «بري» جايز و در هر حال، نيازمند كرسي اي براي همزه است.
[45]. بر اساس قواعد اعلال، بايد حرف عله ياء به صورت الف مقصوره نوشته شود: «يتنافي».
[46]. «المأمونين» درست است، زيرا واژه «سوي» به آن اضافه شده است.
[47]. «اقرؤوا» كه هم داراي كرسي همزه و هم داراي ضمير جمع مذكر مخاطب باشد، درست است.
[48]. از آنجا كه باب انفعال دائماللزوم است و اساساً جمله وصفيهاي كه اين واژه در آن به كار رفته، نيازي به مجهول شدنش ندارد، «يَنضاف» (=يَنْضَمُّ) درست است.
[49]. چون «أنّ» با اسم و خبرش، به مفرد تأويل ميشود و از سوي ديگر، «إذ» دائماً بايد به جمله اضافه شود (نكا: عباس حسن، النحو الوافي، چهارم، مصر، دارالمعارف، بيتا، ج3، ص78 به بعد)، لذا «إذ إنّ الربا ...» درست است.
[50]. «حديث الإهليلجة» درست است، چنانكه مرحوم مجلسي نيز در بحارالانوار، دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق، ج3، ص152، آغاز باب پنجم، آن را «الخبر المروي... المشتهر بالإهليلجة» دانسته و ظاهراً تعبير نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله، از بخش فهرست پايان جلد سوم بحارالانوار (ص340) گرفته شده است. البته، اگر تركيب «حديث الإهليلجيّة» وصفي ميبود
(= الحديث
الإهليلجيّة)، ميشد با تأويل «الحديث» به «الرواية» (= الرواية الإهليلجيّة) آن را توجيه كرد، اما چنين نيست و تركيب، اضافي است.
[51]. «أوّل آية» درست است، زيرا هرگاه «أفعل» تفضيل (مثلاً «أوّل») به يك نكره (مانند «آية») اضافه شود، براي مذكر و مؤنث، به طور يكسان و با لفظ مذكر ـ در اين جا، «أوّل» ـ به كار ميرود. بر همين اساس است كه ابن جرير طبري در تاريخ الطبري، بيچا، بيروت، روائع التراث العربي، بيتا، ج2، ص317، به نقل از واقدي مينويسد: «اجتمع أصحابنا علي أنّ أوّل أهل القبلة استجاب لرسولالله صلّياللّهعليه [وآله] وسلّم خديجة بنت خُوَيلد.»
[52]. «في
أنّ أصلهما
بمعني الجمع»
درست است و گرنه، بر اساس ظاهر عبارت متن، حرف جر «في» بر جمله پس از خود، داخل ميشود!
[53]. «كأنّ» درست است. نكا: بدرالدين زركشي، البرهان في علوم القرآن، بيچا، بيروت، دارالمعرفه، بيتا، ج1، ص317.
[54]. بر اساس ظاهر اين عبارت، «لعلّ» بدون اسم و داخل بر فعل «نشأت» خواهد بود (= لعلّ نشأت مزعومة ابن عمر، عبدالله من هكذا تلفيقات...). به همين دليل، بايد «لعلّ» به «لعلّه» يا «لعلّها» تغيير يابد، تا اسمش ضمير شأن يا قصه باشد و بر فعل، داخل نشود.
[55]. بر اساس ظاهر اين عبارت، صمير مفرد مذكر غايب در «أنّه» به «غياث بن ابراهيم» باز ميگردد و بدين ترتيب، حمل جزء بر كل و عينيت آن دو پيش ميآيد كه خطاست. به همين دليل، ذهبي در ميزان الاعتدال، پيشين، ج3، ص338 و ابن حجر عسقلاني در لسانالميزان، سوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1406ق، ج4، ص422، اين عبارت را چنين گزارش كردهاند:
«أشهد أنّ قفاك قفا كذّاب».
[56]. «ذكرنا أنّ من عوامل الوضع...» درست است.
[57]. تعبير «لعلّه» با وجود «لعلّ» در آغاز سطر 14، زائد است.
[58]. نكا: عباس حسن، پيشين و ابن هشام انصاري، مغني اللبيب، بيچا، بيروت، دارالكتاب العربي، بيتا، ج1، ص132.
[59]. «حيث تتوفّر دواعي...» درست است.
[60]. «حيث إنّ الموافق... متقدّم» درست است.
[61]. «حيث تزدحم روايات...» درست است.
[62]. «حييّاً» ـ به معناي «شرمگين» ـ درست است.
[63]. فعل ماضي مجهول است. نكا: ابن جرير طبري، تفسير الطبري، پيشين، ص82، س3.
[64]. بايد دانست، نويسنده كتاب موضوع بحث اين مقاله، در سه سطر نخست صفحه 162، سخناني را از آقابزرگ تهراني، با حذف و تقديم و تأخير، نقل كرده است كه به خودي خود، اشكال ندارد. چيزي كه هست، آقابزرگ در تعابير خود، واژه «الشعر باف» را به كار برده است. نكا: الذريعه، سوم، بيروت، دارالاضواء، بيتا، ج7، ص273، س9-11.
[65]. اين بخش از بند سوم، بايد ادامه بند دوم باشد، زيرا عبارت «الأمر الذي...»، حالت عطف بيان يا بدل كل از كل را براي عبارت
«و كان لكلِّ...» دارد، اما بر اساس ظاهر عبارت، جنبه مبتداي بدون خبر و جمله ناتمام را به خود گرفته است. البته، اگر عبارت
«و من ثمّ جاء الأمر...» آغاز بند سوم ميبود، درست ميبود.
[66]. گفتني است، در هر سه مورد اول تا سوم، در آغاز هر بند، تعبير «الأمر الذي...» آمده كه ارتباطش را با بند قبلي، در پانوشت پيش از اين، توضيح دادهام. جالب آن است كه نويسنده در موارد مشابه ديگر كه همين تعبير در آنها به كار رفته، درست عمل كرده، آن را سرآغاز بندي نو قرار نداده است. نكا: ص68، س11، ص70، يك سطر مانده به آخر، ص72، س22 و... .
[67]. اين بند با حرف «فاء» آغاز شده، زيرا جواب «أمّا» است كه در سطر آغازين بند قبلي قرار دارد. به همين دليل، اين دو بند بايد يكجا آورده شوند.
[68]. البته، اغلب چنين خطاهايي قاعدتاً بايد مانند بسياري ديگر از لغزشهاي پيشگفته، مربوط به مرحله حروفچيني باشند.
[69]. وي كه از راويان تابعي نامدار، عامر بن شراحيل شعبي است، داود بن ابيهند نام دارد. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج8، ص463 و ج14، ص32.
[70]. همين نام در ص131، س15، درست درج شده است.
[71]. همين كلمه در ص149، س10، به درستي ثبت شده است.
[72]. اين كلمه، مصدر باب تفعيل است، بي آنكه مهموز اللام يا معتل اللام باشد و به همين دليل، بر وزن «تفعلة» نميآيد و حرف هاء ـ در پايان آن ـ سومين حرف اصلي است، نه تاء گرد.
[73]. بهتر بود اين دو عدد، با آوردن يك حرف واو، از همديگر جدا ميشدند: 3و4.
[74]. افزون بر موارد ياد شده كه مربوط به متن كتاب است، نكا: ص13، پانوشت ش3، ص14، پانوشت ش3، ص15، پانوشت ش2 و... .
[75]. براي نمونه، نكا: ص14، انتهاي پانوشت ش5.
[76]. براي نمونه، نكا: ص338-339.
[77]. نكا: ص98-105، مبحث «تفسير الصحابي في مجال الاعتبار». ناگفته پيداست، عنوان اين مبحث نيز ـ به خودي خود ـ بيانگر رويكرد مثبت نويسنده و نگاه مهربانانه وي به آثار پذيرفتني اهلسنت است.
[78]. كذا في المتن!
[79]. براي نمونه، «سُدّي صغير»، محمد بن مروان را به خوانندگان، چنين ميشناساند:
«و كان الرجل موضع ثقة عند الأئمّة؛ اين مرد در نگاه پيشوايان علم رجال و جرح و تعديل راويان و محدثان، قابل اعتماد بود» (ص118، س7)، با آن كه همان «ائمه» او را آلوده انواع اتهامات و احاديثش را نانوشتني دانستهاند! (نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج26، ص393-394 و ابوعبدالله ذهبي، ميزان الاعتدال، پيشين، ج4، ص32-33).
[80]. نمونه پيامدهاي غيرقابل دفاع و سطحينگرانه اينگونه رويارويي با احاديث كه محصول تقليد بدون تعمق از مباحث رجالي اهلسنت است و طرفدارانش آن را جلوه محقق بودن و اجتهاد خود ميدانند، ضعيف دانستن 9485 حديث كتاب ارجمند كافي، از مجموع 15181 حديث آن است؛ يعني چيزي در حدود 60% محتواي ارزشمندترين كتاب حديثي شيعه (نكا: عبدالهادي الفضلي، تاريخ التشريع الاسلامي، دوم، قم، دارالكتاب الاسلامي، 1424ق، ص227) كه تكليف ديگر آثار حديثي اين مذهب را با رجز «ناگفته پيداست»، به خوبي، روشن و زبان انتقادها و بدگوييهاي خيليها را به آساني، باز ميكند.
[81]. نكا: شيخ مرتضي انصاري، فرائد الاصول، بيچا، قم، جامعه مدرسين، بيتا، ج1، ص56.
[82]. صاحب اين قلم، به خوبي از سالهاي تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد، به ياد دارد كه روزي جناب آيةالله معرفت در يكي از جلسات درس علوم قرآني يا درس تفسير و روشهاي تفسيري، پس از خواندن متن نوشتههاي سه تن از بزرگان اخباريگري، ملامحمدامين استرآبادي، شيخ حر عاملي و شيخ يوسف بحراني، با شگفتي تمام، رو به دانشجويان حاضر در مجلس درس كرد و پرسيد: «كجاي حرفهاي اين بندگان خدا دلالت دارد كه آنها ظواهر قرآن را حجت نميدانند؟!»
[83]. شايد به دليل واگذاري اين نكته به بديهي بودن و آشكار نمودن.
[84]. به زبان ديگر، «مأثور» در تركيب «التفسير المأثور» جنبه موضوعيت و در تركيب «التفسير بالمأثور» جنبه آليت و طريقيت دارد.
[85]. صاحب اين قلم، در اين باره، از چاپ اول كتاب ياد شده كه ناشرش دارالفكر بوده، سود جسته است.
[86]. نكا: جلالالدين سيوطي، الدر المنثور في التفسير المأثور، اول، بيروت، دارالفكر، 1403ق، ج1، ص9، س12.
[87]. نكا: همو، حسن المحاضرة في اخبار مصر و القاهره، اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1418ق، ج1، ص291.
[88]. نكا: ابوعلي طبرسي، مجمعالبيان في تفسير القرآن، اول، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1415ق، ج1، ص43. عين عبارت طبرسي و نيز گزارشش از سخن سيدمرتضي چنين است: «و أمّا النقصان منه [يعني تحريف القرآن بالنقصان] فقد روي جماعة من أصحابنا و قوم من حشويّة العامّة أنّ في القرآن تغييراً أو نقصاناً... و ذكر [أي السيّدالمرتضي] أنّ من خالف في ذلك من الإماميّة و الحشويّة لا يعتدّ بخلافهم.»
[89]. شايد هم نويسنده، واژه «اخباريه» را در معناي خاصي به كار ميبرد كه ما از آن ناآگاهيم و اگر چنين باشد، اولاً: خلاف اصطلاح متداول در مباحث رايج در عرصه فقه و حديث و تفسير قرآن است كه همهجا، «اخباريان» را نقطه مقابل «اصوليان» ميدانند و قدمتشان به سالها و سدهها پيش از ـ حتي ـ تولد سيدنعمةالله جزائري ميرسد. ثانياً: چنين مصطلح منحصر به فردي را در كجاي اين اثر خود، شرح دادهاند؟ ثالثاً: احاله شرح چنين اصطلاحي به كتاب ديگر خود، اگر هم مصداق «احاله به مجهول» نباشد، مصداق آسيب رساندن به پروژه تفهيم و تفهم كه هست. رابعاً: تنها هنر اصطلاحات خودساختهاي كه هنوز جنبه مقبوليت عام نيافته و «قائم به شخص»اند، دور كردن بنيانگذارانشان از وفاداري به چارچوبها و ضوابط پذيرفته شده عالم گفتوگوي شفاهي و كتبي است.
[90]. بنابراين، چگونه چنين كسي با چنين ويژگيهايي، نميتواند حديث قدسي را از آيات قرآن كريم، تميز دهد؟!
[91]. براي نمونه، نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج11، ص196.
[92]. نكا: رجال الطوسي، اول، نجف اشرف، منشورات حيدريه، 1380ق، ص135.
[93]. نكا: محمدتقي شوشتري، پيشين، ج9، ص564.
[94]. نكا: ابن عدي جرجاني، الكامل في ضعفاء الرجال، سوم، بيروت، دارالفكر، 1409ق، ج6، ص114-120.
[95]. محمد بن حسن طوسي، پيشين، ص136 و 289.
[96]. نكا: ابوالحجاج مزي، پيشين، ج18، ص338 و 354.
[97]. همان، ص341.
[98]. همان، ص118.
[99]. همان.
[100]. حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411ق، ج1، ص736، ح2020.
[101]. همان.