در امتدادِ فلسفه و عرفان

(بررسي توصيفي و تطبيقي آثار علمي علامه سيّدجلال‌الدين آشتياني)

محمّد ملكي

 

أرَأيتَ کَيفَ خَبا ضِياءُ النّادي

 

أرَأيتَ مَنْ حَمَلُوا علي الأعوادِ

مِنْ وَقْعِهِ مُتَتَابِعَ الإزبادِ

 

جبلٌ هَوَي لوْ خَرّ في البَحرِ اغْتَدي

أنّ الثّري يعْلُو علـي الأطوادِ؛[1]

 

ما کنتُ أعلَمُ قَبلَ حَطِّک في الثّري

آيا ديدي، چه شخصيتي را، روي تابوت به حرکت درآوردند، و ديدي، چگونه شمع محفل ما خاموش شد؛ کوهي فروريخت که اگر به دريا مي‏ريخت آن را به هيجان مي‏آورد، و دريا از سنگيني آن، انبوهي از کف را، بر ساحل خود، مي‏راند؛ من پيش از آنکه خاک، تو را دربرگيرد، باور نمي‏کردم که خاک، مي‏تواند بر کوهها شرف يابد.

شبهاي بلند تنهايي استاد که مونسي جز کلمات نداشت، خدا نيز کلمه است، به پايان آمد. شبهايي که ترنُم مکاشفات او در خلوت تنهايي خويش وي را از بازگشتن به عالم طبيعت بازمي‏داشت، و سوز مناجاتش در شبانگاهان تا به حريم فلك زبانه مي‏كشيد و شرري بر دل و جان ساكنان فلك مي‏انداخت كه گويي از دست ساقي سرمدي, جامي برگرفته‏اند.

گهي از دست دل، گاهي زدلدار

 

شب آمد كه نالد عاشق زار

شب است آهنگ بزم عشقِ دمساز[2]

 

شب است آشوبِ رندان نظرباز

خوشا، به حال آن جان سوخته‏اي كه عمري در خلوت خود بال و پر زد و جان شيفته‏اش, كه مالامال از حكمت الاهي بود، چنان شعله‏ور شد كه شعاع شعلة وجودش روشني‏بخش رواق انديشة انديشمندان شد.

آزاده مردي كه در راه تحقق بخشيدن به اهداف خويش از تمام لذايذ دنيا چشم و دل فروبست و براي متاع دنيا، مدح هيچ حاكمي نكرد، و با وجود مشكلات گوناگوني كه داشت، دست نياز به سوي هيچ كسي دراز نكرد.[3] آن دستاني كه حدود پنجاه سال در تنهايي خويش قلم زد و بجز واژگان حكمت و عرفان، هيچ واژه‏اي ننگاشت.

او به دور از هرگونه هياهو, يا در پي کشف حقيقت بود و يا در شبهاي بلند تنهاي خويش مشغول راز و نياز عاشقانه بود. البته، نه مثل کساني که از عرفان و فلسفه، فقه و فقاهت دم مي‏زنند و خرقة سالوسي مي‏پوشند، پوستين دين به تن مي‏کنند و غافل از آنکه پوستين وارونه به تن کرده‏اند؛ با عناويني چون حکيم متأله، فقيه فلان و فلان، آن‏چنان شيفتة دنيا هستند که گويي براي هميشه مخلّد در آنند.

سيدُ الاحرار، آشتياني حكيم، هيچ‏گونه عُلقه‏اي به مظاهر فريبندة دنيا نداشت و از هر تعيّني بيزار بود.

زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

 

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

اگر تخته پوست فلسفه و عرفان را پهن مي‏کرد رونق بازارش از بسياري بيشتر بود که بود، چرا که علماً و عملاپهلوان اين ميدان بود، اما هيچ‏گاه به اين کار راضي نشد. اگر هم کسي دست ارادت به سوي او دراز مي‏کرد آن هم به جهت عظمت و روح لطيف و دانش بي‏نهايت او بود. از خودنمايي اِبا داشت، با اينکه کمتر کسي همانند او هوشيار بود. اين درسي است که اين تنديس فلسفه و عرفان به ديگران داد و سخاوتمندانه دستآورد علمي و عرفاني گرانبهاي خود را در اختيار نسلهاي پس از خود به يادگار گذاشت.

او قلندري بود كه عمري قلندري كرد، ولي هيچ‏گاه لباس تقواي ظاهري به تن نكرد و به راستي از دنيا و مافيهاي آن گريزان بود. زاهدي بود كه زهدش مبتني بر شريعت و آيين خدا بود كه ظاهربينان را باور كردني نبود، ولي شاگردان و كساني كه او را مي‏شناختند از زهد و دنياگريزي او، حقيقت و كمال انقطاع را مي‏آموختند. گاهي از هياهوي بي‏خردانِ بي‏ذكر و فكر، دلش به تنگ مي‏آمد، ولي هيچ‏گاه زبان به شِكوه و شكايت نگشود. هر از گاهي زبانش تند مي‏شد، و كلامش عريان، ولي تندي زبانش و عرياني كلامش هميشه عالم نمايان ظاهربين و قشري‏مذهبان را نشانه مي‏گرفت كه براي لقمه ناني يا تصاحب پُست و مقامي ننگ هرگونه مدحي را به جان مي‏خرند. آيا اينان نمي‏دانند دنيا به سان سراب و آب‏نماي دروغ و غير حقيقي است كه هر كسي آزمند و دوستدار آن باشد، در رنج مي‏ماند! آنگاه كه در اين زندگي حريّت نباشد بادة مرگ گواراتر از هر چيزي است.

وكلُّ حريصٍ في هَويها مُعذَّبٌ

 

ألا إنّما الدُّنيا سرابٌ مُكذَّبٌ

فإنّ رَحيقُ الموتِ أحلي وأعْذبُ[4]

 

اذا لم يكن في ذي‏الحيوة عُذوبةٌ

عشق يك ماهيّت مرموز و يك شعله الاهي است كه در جان و دل آدمي لانه مي‏كند، و زاييدة تنهايي و تنهايي زاييدة عشق است. او روحي بود كه عمري در عشقِ حكمت و عرفان بسوخت و بگداخت و صفحات پر شماري از فلسفه و عرفان از خود به يادگار گذاشت، عالي‏ترين تجلي عشق او همين صفحاتي است كه در احياي حكمت و عرفان نِماد و نمود پيدا كرده است.

عشق اصطرلاب اسرار خداست

 

علت عاشق ز علتها جداست

جان آن كس راز هستي در گرفت

 

عشق چون در سينه‏اي منزل گرفت

گر تو مرد عشقي از خود در گذر

 

عشق نگذارد به عاشق خواب و خور

استاد علامه سيّد‌جلال‏الدين موسوي آشتياني به سال 1304 شمسي[5] در آشتيان به دنيا آمد و در دوازده سالگي دورة ابتدايي را در دبستان خاقاني آشتيان به پايان رساند و چند سالي هم در نزد دو تن از روحانيان[6] آن ديار, گلستان سعدي، بوستان، منشآت قائم مقام، ديوان حافظ، منشآت اميرنظام گرّوسي, نصاب الصبيان و جامع المقدمات و قسمتي از شرح سيوطي و درة نادري و خط و مقداري رياضيات را فراگرفت. پس از اين دوران جهت ادامة تحصيل در دبيرستان، عازم تهران مي‏شود. ولي ميرزا احمد آشتياني او را از اين كار بازمي‏دارد و مي‏فرمايد «عمر خود را ضايع نكن، شايسته است كه به قم برويد و به تحصيل علوم قديمه بپردازيد.» استاد نيز، بنا به سفارش ميرزا احمد و دانش آشتياني به سال 1323، يعني در نوزده سالگي عازم حوزة علمية قم مي‏شود،[7] و پس از پايان دورة سطح در درس خارج فقه و اصول حضرت آيت‏الله العظمي بروجردي[8] آن فقيه فهيم حاضر شد، و همزمان مدت هشت سال تمام در درس حكيم الاهي, حضرت علامة طباطبايي، الاهيات شفا و اسفار الأربعه و قريب يک دوره اصول فقه و قسمتي از تفسير قرآن را در خدمت آن حکيم بي‏نظير عصر، فراگرفت.[9] پس از اين دوره، به سفر انفس و آفاق پرداخت. در قزوين از محضر پر فيض آيت‏الله سيّد‌ابوالحسن رفيعي قزويني سفر اسفار را آموخت و سپس, در سال 1336 جهت تکميل علوم نقلي راهي نجف شد.[10] مدت دو سال از محضر آيات عظام, حکيم و عبدالهادي شيرازي, و به ويژه محقق عظيم‏الشأن, ميرزا سيّد‌حسن بجنوردي, بهره‏مند شد.[11] در همين زمان سختْ بيمار شد و به ناچار به ايران بازگشت. پس از مداوا در تهران مدتي به حوزة درس اسفار حکيم محقق ميرزا احمد آشتياني و مدتي نيز به طور متفرقه به درس ميرزا مهدي آشتياني راه يافت.

سيدنا الاستاد به سال 1338 خورشيدي آهنگ ارض ملکوتي رضوي كرد و در آن ديار در حدود پنجاه سال به تصنيف و تدريس فلسفه و عرفان در حوزه و دانشگاه فردوسي مشهد (دانشكدة الاهيات) پرداخت[12] و اين دوره بحق دورة پر بار عمر آن حکيم الاهي است[13] كه حاصل آن صدها كتاب و مقالة فلسفي ـ عرفاني است، كه نظير آن را در هيچ يك از تأليفات مدعيان فلسفه و عرفان عصر حاضر نمي‏توان يافت، و ديگر خيل شاگرداني است كه در كشور پهناور ايران پراكنده‏اند و حتي از كشورهاي ديگر نيز، به درس‏آموزي به خدمت استاد مي‏رسيدند.[14] همين تأليفها و تدريس متون عالي از وي شخصيت عظيم جهاني ساخته بود. متوني كه تدريس و فهم آنها فيلسوف و عارفي چون حكيم آشتياني را شايسته و بايسته بود. دريغا كه با رفتن اين حكيم الاهي دوران غريبي اين اوراق دوباره فرارسيد تا حكيمي و آشتياني ديگري؛ و استاد در اين باره مي‏فرمايد: «و اگر کسي مي‏توانست عبارات شِفا و حکمة الاشراق سهروردي درس بدهد شقّ‏القمر کرده بود.»[15] و در جاي ديگر به گونه‏اي صريح‏تر مي‏فرمايد: «با كمال تأسف چراغ فروزان حكمت متعاليه و عرفان كه به دست لرزان افراد نادر از اكابر علماي اماميه تا اين اواخر، اطراف خود را روشن مي‏نمود، رو به خاموشي رفت. در عصر ما استاد وارد در عرفان, كه از عهدة تدريس آثار عرفاني برآيد، وجود ندارد و در حكمت و فلسفه نيز، جز عدة بسيار معدود، كسي باقي نمانده است؛ چرا كه محيط موجودْ مستعد و آماده براي پرورش شاگرد نمي‏باشد و اگر به نام درس فلسفه و تصوف حوزه‏اي ديده شود، بايد چيزي شبيه كاريكاتور تلقي شود.»[16] آن قلب دردمندي كه از وضعيّت حوزه‏ها و دانشگاهها به ويژه حوزة فلسفه و عرفان ناله‏ها سر مي‏داد، ولي سرايِ مدرسه و بحث علم و طاق و رواق را چه سود، چون دلِ دانا و چشم بينا نيست. اين دردها, سينة فراخش را به درد آورده بود. در راه ترميم اين دردها حدود پنجاه سال شبها را تا به صبح نخوابيد و تارهاي وجودش نغمه‏هاي حكمت و عرفان را نواخت.

و جاوبَتِ الْمَثاني وَالْمَثالي[17]

 

سلامُ اللهِ ما كَرَّ اللَّيالي

او عمري را با حكمت و عرفان زندگي كرد و وجوه حكمت (لفظي، كتبي، ذهني و عيني) در دل و جان او ريشه كرده و از او حكيمي جامع ساخته بود كه نظيرش را در عصر حاضر و در صورت ادامه وضعيّت فعلي در آينده هم نخواهيم يافت، و اينجاست كه جايگاه او جايي نيست كه هر قلندري بتواند بر آن تكيه زند.

وآنكه اين كار ندانست در انكار بماند

 

هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند

سرانجام آن سوارکار بزرگ و بي‏نظير حکمت و عرفان، كه عمري با تصنيف و تحقيق در علوم عقلي بر سمند عمرش تاخته بود، پس از هشتاد سال از سمند خود پياده شد در حالي که آن را با بيداري شبهاي بلند و تنهايي، خسته کرده بود. آن نفس مطمئنه‏اي كه عمري بدن عنصري را در تصرف خود داشت و آن نوري كه از ظلمات دنيا به تنگ آمده بود، به هنگام بانگ نيم‏روز چهارشنبه سوم فروردين ماه 1384 «ندا آمد كه واصل شو به الطاف خداوندي» تن را رها كرد و از ثري به ثريا پر کشيد و شعر حضور زمزمه كرد و آن روح بزرگي كه در كالبد نحيفش حلول كرده بود و سالها در درون خويش آن را احساس مي‏كرد به عالم ملكوت اوج گرفت.

چند روزي قفسي ساخته‏اند از بدنم

 

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

و قلبي بزرگ که هماره براي تحقيق و تدقيق و تأليف مي‏تپيد از کار افتاد و آن جان شيفتة حقيقت و معارف الاهي، با عرفان و معرفت در جوار هشتمين قطب عالم امكان به آرامش رسيد[18]، و دفتر ايامش بسته شد. ولي اوراق حكمت و عرفانش تا قيامِ قيامت گشوده خواهد ماند و هرگاه در حلقه‏هاي تدريسِ حكمت و عرفان نامي از كسي برده شود نام او شايسته و بايسته خواهد بود و در يادها خواهد ماند.

مبادا زشوق و سودايِ تو خالي

 

سويدايِ دل من تا قيامت

منِ بد نام رندِ لا اُبالي

 

كجا يابم وصالِ چون تو شاهي

گرچه صدمة روزگار، مصيبتي پيش‏آورد و بر ما سخت گرفت و باغبان حكمت و عرفان را با خود برد و باغها براي هميشه افسرده و تشنه ماندند. از ستم روزگار حال ما بدان‏جا انجاميد که خجستگيهاي آفاق و کرانه‏ها به نامبارکيها بدل شد.

وعاد الرّوضُ عَطشاناً عبوساً

 

فَأبدَت صدمةُ الأيامِ بؤساً

سعودُ الأفقِ لانقَلبتْ نحـوساً[19]

 

وقد بَلَغَتْ بِشِقْوَته إلي أن

آري، مرگ او مرگ شخص نبود، چون دانشمندان زمان، نژاد عالي و داراي گوهرند و در اين سخن حق، جاي ترديدي براي هيچ منكري نيست، و او كسي نبود كه مرگ او را چون مرگ يك تن بتوان پنداشت.

وما في مَقالِ الحقِّ شكٌ لجاحدٍ

 

فَما علماءُ الدّهر إلا بجوهرٍ

وما كان جلالٌ هُلْكُه هُلكُ واحدٍ[20]

 

وما موتُ هذا، موتَ شخص معينٍ

آري، ياد آن روزگاران، روز وصل دوستداران ياد باد. خداوندا، روان او را شاد و از شراب طهور سيراب بدار. به راستي از هر كسي خيري و علمي به مردم برسد، او را مرده مپنداريد و هر كسي كه نام و ياد او در ميان مردم باشد از ديده‏ها پنهان نمي‏شود و از يادها نمي‏رود. سيّد‌ما چنين و چنان بود.

كَأنِّي إلي شخصهِ ناظِرٌ

 

فقلتُ سَقَي الله روحَهُ

وما غابَ مَن ذِكرهُ حاضرٌ[21]

 

فما فاتَ مَن علمُهُ واصلُ

]وسلام عليه يوم وُلد ويوم يموت ويوم يبعث حياً[[22].

 

بزرگ مرزبان فلسفه و عرفان

قبل از ميلاد در سرزمين پهناور ايران حكمايي زندگي مي‏كردند كه به حكماي ايران باستان (فهلويون) معروف بودند كه حكمت از همين سرزمين به يونان رفت و در آنجا پرورده شد و دو مكتب مشاء و اشراق به وجود آمد. ارسطو (322ـ384ق.م) مكتب مشاء و افلاطون (427؟ـ347؟ق.م) مكتب اشراق را بنيان نهاد.

با ظهور اسلام، فلسفه در دنياي اسلام رونقي دوباره يافت و شاهد فيلسوفاني چه بسا بزرگ‏تر از ارسطو و افلاطون در دنياي اسلام بوديم، ولي دو مكتب اشراق و مشاء اصالت خود را در دنياي اسلام نيز، حفظ كردند و رنگ و بوي اسلامي به خود گرفتند. گرچه مكتب كلامي و عرفان نظري و عملي نيز، با آموزه‏هاي اسلامي با توجه به مباحث توحيدي و پاره‏اي از مسائل كلامي از قبيل بحث جبر و اختيار در ميان مسلمانان مطرح، و عرفان نظري و عملي با توجه به واردات قلبية الاهيه پايه‏گذاري شد. افزون بر دو روش فوق، روش عرفان و كلام نيز از جمله مباحث علوم عقلي شمرده شد.

1. روش فلسفي استدلالي مشائي. اين روش پيروان زيادي دارد. بيشتر فيلسوفان اسلامي پيرو اين روش بوده‏اند. كِنْدي، فارابي، بوعلي سينا، ميرداماد و ابن رشد اندلسي و صدها فيلسوف ديگر. نماينده كامل اين مكتب، پورسينا، فرزند بي‏نظير ايران زمين است.

2. روش فلسفي اشراق. اين روش نسبت به روش مشائي پيروان كمتري دارد. در دنياي اسلام شيخ شهاب‏الدين سهروردي مؤسس و بنيانگذار اين مكتب است و قطب‏الدين شيرازي و شمس‏الدين شهرزوري، هر دو از پيروان و شارحان كتاب حكمة الاشراق شيخ هستند. در اين روش به دو چيز تكيه مي‏شود: استدلال و برهان عقلي، و مجاهده و تصفية نفس.[23]

3. روش سلوك عرفاني. روش عرفان و تصوف فقط بر تصفية نفس براساس سلوك الي الله تا وصول به حقيقت تكيه دارد و به هيچ وجه اعتمادي به استدلال عقلي ندارد. روش عرفاني پيروان زيادي دارد و عارفان نامداري در جهان اسلام از جمله بايزيد بسطامي، حلاج، شبلي، جنيد بغدادي، ابوسعيد ابوالخير[24] محيي‏الدين عربي و مولانا جلال‏الدين بلخي پا به عرصة وجود نهادند. نماينده و مظهر كامل اين روش ابن عربي است كه او توانست اين علم را نظام‏مند كند و پس از آن بيشتر عارفان اسلامي تحت تأثير او قرار گرفتند. اين روش با حكمت اشراق يك وجه اشتراك و دو وجه اختلاف دارد. وجه اشتراك آن دو، تكيه بر اصلاح و تهذيب نفس است.

امّا وجوه اختلاف، عارف به طور كلي اعتمادي به استدلال ندارد، ولي اشراقيان آن را حفظ كرده‏اند و ديگر اينكه عارف در پي وصول به حقيقت است، ولي فيلسوف اشراقي در پي كشف آن است.

4. روش استدلال كلامي. متكلمان مانند فيلسوفان مشاء تكيه بر استدلال عقلي دارند ولي تفاوتهايي با هم دارند كه در جاي ديگر بايد به آنان پرداخته شود.

5. حكمت متعاليه. چهار روش فكري كه به اجمال معرفي شد در قرن يازدهم به دست ملاصدرا
(979-1050ق) به جريان فكري مستقلي تبديل شد كه به نام «حكمت متعاليه» شهرت يافت. گرچه كلمة «حكمة متعاليه»[25] در اشارات پورسينا نيز، به كار رفته است، ولي هرگز فلسفه مشاء به اين نام معروف نشد. آموزه‏هاي اين مكتب از نظر روش شبيه مكتب اشراق، بلكه برگرفته از آن مكتب است، و از نظر استدلال و استنتاجات عقلي با روش مشايي همگون است.

در ايران زمين، فيلسوفان و عارفان پر شماري هستند كه هر يك به نوعي با توجه به ذوق و استعداد خود در ترويج و گسترش آموزه‏هاي اين مكتبها رساله‏ها نگاشتند و سالهاي سال از عمر گرانبهاي خود را صرف حفظ و نگه‏داري آثار حكمت و عرفان نموده‏اند و چه بسا از بيشتر آنها حتي نامي هم نمانده است. برخي از مورخان، ايرانشهري را اوّلين فيلسوف اسلامي دانسته‏اند و ابوريحان بيروني بارها از او در كتابهاي خود ياد كرده است. ليكن آثاري از او در دست نيست و بايد اولين فيلسوف اسلامي را يعقوب بن اسحاق كندي دانست كه او را فيلسوف عرب نيز، لقب داده‏اند. با توجه به تاريخ فلسفه و عرفان در ايران، بايد گفت كه فلسفه در ايران وامدار فارابي و ابن‌سيناست. اين دو حكيم الاهي با آثار و تعليمات خود فلسفه را غناي خاصي بخشيدند و در اين راه صدمات زيادي ديدند و تاوان سنگيني نيز، در دفاع و ترويج فلسفه پرداختند. فيلسوفان پس از ابن‌سينا وامدار، و به نوعي از مروجان و شارحان مكتب او هستند. ابونصر فارابي و به ويژه ابن‌سينا اساس و پيِ علوم عقلي را در دنياي اسلام استوار كردند و شيخ اشراق و ملاصدرا و صدها حكيم ديگر با مشربهاي خاص از رهروان اين راهند. به هر حال با مجاهدت حكيمان، به ويژه در برابر فقيهان ظاهرگرا كه تعبد بي‌چون و چرا را بر تعقل برمي‌گزيدند حكمت در سراسر ايران جان گرفت و حتي پا از مرزهاي ايران به بيرون گذاشت. و در اين سير تاريخي مكاتبي چند پديد آمد.

در قرن چهارم، مكتب بخارا و جرجان به وسيله ابن‌سينا پي‏ريزي شد و درس حكمت و فلسفه رواج پيدا كرد.

اصفهان، در دورة سلاطين صفوي با وجود ميرداماد آن حكيم كم‏نظير، به جايگاه تدريس فلسفة مشاء تبديل شد و چنان رونقي گرفت كه حاصل آن، مكتبي به نام «مكتب اصفهان»، بود و بزرگاني در اين مكتب تربيت شدند كه هر يك سند افتخار اين مرز و بومند. استحكام علمي و حِكمي اين مكتب به گونه‏اي بود كه تا اواخر (قرن چهاردهم) يكي از حوزه‏هاي پر رونق دانش حكمت و عرفان بود، ولي هزاران افسوس كه چراغ پر فروغ اين مكتب به خاموشي گراييده است.

در مكتب شيراز، (قرن يازدهم) حكيماني چون ملاصدرا، صدرالدين دشتكي، قطب‏الدين شيرازي، دوّاني، فيض كاشاني، لاهيجي و صدها حكيم ديگر باليده‏اند.

مكتب تهران، از دوره قاجار (اواخر قرن چهاردهم) تا چند دهة پيش مركز حكيمان و عارفاني چون آقا محمدرضا قمشه‏اي، حكيم آقا علي نوري,[26] آقا علي زنوزي، ملاعبدالله زنوزي، ميرزا ابوالحسن جلوه، ميرزا هاشم اشكوري، ميرزا مهدي و ميرزا احمد آشتياني، سيّد‌كاظم عصّار، ميرزا ابوالحسن قزويني و سيّد‌جلال‏الدين آشتياني آخرين حلقه اين حكيمان را به خود ديده است، ولي با كمال تأسف چراغ حوزة حكمت و فلسفه در تهران به كلي خاموش گشته و جز تعدادي گزارشگر فلسفه و عرفان، چيزي از آن باقي نمانده است.

قم و نجف، افتخار آن را دارد كه عشّ آل محمد است و در خود، غير از امامان معصوم(ع) و اولاد آنها، فقيهان و حكيماني چون شيخ اعظم، آخوند خراساني، ميرزاي شيرازي، شيخ محمدحسين غروي نائيني، صاحب جواهر و حدائق، آقا وحيد بهبهاني، سيدابوالقاسم خويي، آقا حسين قمي و سيدحسين طباطبايي بروجردي، سيّد‌محمدباقر صدر، سيّد‌روح‏الله خميني، سيّد‌محمدرضا گلپايگاني، قاضي طباطبايي، علامه طباطبايي، سيدمحسن حكيم، مهدي حائري و صدها حكيم و فقيه عظيم‏الشأن را، جاي داده است و سيّدجلال‏الدين آشتياني متعلق به اين سه حوزه (قم، نجف، تهران) است.

جلال حكمت و عرفان در راه خراسان

مشهد، آن ارض ملكوتي ميزبان هشتمين قطب عالم امكان است. جارالرضا بودن بزرگ‏ترين سعادت و افتخار هر كسي است. علامه آشتياني به آن ديار پا مي‏گذارد تا چراغ حكمت علوي و فلسفة الاهي را، كه در آن ارض اقدس به دست نااهلان به خاموشي گراييده جاني دوباره بخشد، ولي چه انتخاب سختي است!

ستيزه‏جويان فلسفه و عرفان به بهانة دفاع از مكتب و معارف اهل‏بيت، كه بنابه فرموده استاد «اين جماعت چيزي كه نمي‏دانند معارف اهل‏بيت است.»[27] در اين قرن اخير در مشهد مقدس گردهم آمدند و به مخالفت با فلسفه و عرفان پرداختند. دليل مخالفت آنها جز جهل و نرسيدن به عمق فلسفه و عرفان چيز ديگري نيست، گرچه در اين اواخر تلاش كردند اين مسئلة را سياسي كنند تا بتوانند با اتهامات بي‏اساس به مقاصد خود برسند,[28] ولي هوشياري آن هوشيار مردِ فلسفه و عرفان مانع آن شد تا به مقاصد خود برسند.

ميرزا مهدي اصفهاني كه خود نخست به تحصيل فلسفه و عرفان اشتغال داشت، ولي هر چه كوشيد، به جايي نرسيد و از عرفان بهره‏اي نگرفت و در نتيجه به جاي آنكه نقص را در خود جست‏وجو كند به گردن فلسفه انداخت و آن را تخته كردن درِ خانة ائمه قلمداد نمود و عده‏اي را نيز، دور خود گرد آورد و آموزه‏هاي بي‏عمق و سطحي خود را به آنها القا نمود و بعضي از آنها هم تلاش كردند تا آن مطالب پراكنده را تدوين و با نام «مكتب تفكيك» به خورد عده‏اي بدهند، كه حتي خود پيروان ميرزاي اصفهاني اين عنوان را برنتافتند، گاهي از باب ضرورت اين اصطلاح را به كار مي‏برند. علامه آشتياني در چنين فضايي نفس مي‏كشيد و به تدريس فلسفه و عرفان مي‏پرداخت كه سيّد‌كاظم عصّار هنگامي كه مي‏شنود استاد براي تدريسِ فلسفه و عرفان عازم مشهد است مي‏گويد: «كجا مي‏روي؟ به مشهد، جايي كه مذبح فلسفه است. يعني تو به شهري مي‏روي كه قتلگاه فلسفه است... و يا حضرت آيت‏الله العظمي سيدعزالدين زنجاني مي‏فرمايد: مطهري كه در عرصة علمي كشور چهره‏اي شاخص و سرشناس است، در شهر مشهد حتي نفس كشيدن را بر او تنگ مي‏گرفتند و بسيار غريبانه و مظلومانه وارد اين شهر مي‏شد و بعد هم مي‏رفت، چون فلسفه مي‏خواند... و يا در جاي ديگر مي‏فرمايد: حتماً تفسير مرحوم طالقاني و بعد هم حضرت امام كه از تلويزيون پخش مي‏شد (با قرآن در صحنه) به ياد داريد كه تعطيل شد. معترض و متعرض اصلي از مشهد بود و صريحاً گفتند: آنچه مي‏گوييد يا براي عوام است و يا براي خواص، عوام كه نمي‏فهمد و خواص هم نمي‏خواهند.»[29] و هم اينان در جهت پيشبرد اهداف خود، از انتساب مطالب بي‏اساس به علامه طباطبايي آن حكيم پر افتخار اسلام و
ايران نيز، فروگذار نكردند.[30] آشتياني در چنين فضايي، منظومه، اسفار، شواهد الربوبيه، شرح فصوص قيصري، تدريس مي‏كند.[31]

آشتياني و مكتب مشهد

علامة آشتياني در تبيين سير تاريخي ماجراي ضد فلسفه در مشهد چنين مي‏نويسد: «الآن در حوزة قم زمينة مناسب براي تدريس و كار در فلسفه هست، در مشهد اين طور نيست. مرحوم آقاي ميلاني را به جهت اينكه شاگرد مرحوم آقا شيخ محمدحسين اصفهاني فيلسوف بوده، با اينكه شيخ محمدحسين اصفهاني از زهاد درجة اول زمان خودش بوده است مورد توهين و اذّيت قرار دادند. اين مخالفت با فلسفه در مشهد تاريخچه‏اي دارد و آن برمي‏گردد به زمان آقا ميرزا مهدي اصفهاني، كه شاگرد ميرزا حسين نائيني بوده است. او ابتدا همان طريقة آخوند ملاحسينقلي همداني و بهاري و كشميري را انتخاب مي‏كند...؛ او پيش ميرزا احمد آشتياني شواهد الربوبيه مي‏خواند، امّا فهم مطالب فلسفي براي او از اصعب امور بود، پس از همة اين مراحل به دليل فاقد توانايي فهم اين متون از عرفان و فلسفه سرخورده مي‏شود و به جان فلسفه مي‏افتد.»[32]

در جايي ديگر مي‏فرمايد: «الآن مشهد شش هزار نفر طلبه دارد، ولي عده‏اي هم منع مي‏كنند و مي‏گويند: فلسفه نرويد كفر است. و يك مكتب خاصي براي خودشان دارند و هر چيز جز آن را طرد و تخطئه مي‏كنند. حقير در ضمنِ نقد و ردّ تهافت الفلاسفه، آثار رب‏النوع[33] آنها را مورد نقد قرار مي‏دهم تا معلوم شود اين جماعت با چيزي كه آشنا نيستند معارف ائمه است.»[34]

جوّ مسموم مشهد به ويژه قبل از انقلاب چيزي نيست كه در اين مختصر بتوان آن را تبيين كرد و ما در اين نوشتار در پي آن نيستيم. ولي از آنجايي كه عظمت و غريبي و مظلوميّت اين حكيم الاهي در دفاع از فلسفه و عرفان اسلامي روشن شود، مختصر اشاره‏اي به اوضاع و احوال مشهد و چگونگي برخورد اشعري مسلكان با فلسفه و عرفان، شد.

به هر حال، علامه آشتياني نزديك به پنجاه سال در چنين حوزه‏اي به تدريس فلسفه و عرفان اشتغال داشت و آن هم، تدريس آن حكيم الاهي كه به حق عنوانِ مدرس عرفان و فلسفه تنها بر او شايسته و بايسته است. او تنها و يك تنه در مقابل اين افراد ايستاد، و اگر نبود عظمت و جامعيّت و اخلاص علمي آن درخت تناورِ فلسفه و عرفان، كه به راستي جلال حكمت و عرفان است، مقاومت و ادامة راه ممكن نمي‏شد. او كه به ظاهر يك فرد بود، ولي در واقع هزاران تن، فلسفه را در آن حوزة مبارك از غربت نجات داد، همان‏گونه كه سقراط در يونان چنين كرد.

ورُبَّ فريدٍ قد يكون ألُوفاً

 

فَرُبَّ ألوفٍ لا تُماثِل واحداً

با توجه به آن وضعيّت حتي پس از انقلاب قسم مي‏خورند كه «ما نمي‏گذاريم كسي كه (آشتياني) تحت عنوان فلسفه به مرحوم مجلسي اهانت مي‏كند آب خوش از گلويش پايين برود و راحت زندگي كند؛[35] و يا رياست دانشكدة الاهيات كه به پاس خوش ‏خدمتي، به پستهاي مادي دنيوي رسيده بود، زمينة بازنشستگي اجباري استاد را فراهم مي‏كند و در گزارش كار خود، اين كار را از افتخارات دوران تصدي رياستش قلمداد مي‏كند و به خيال خود، محيط دانشكده را از وجود ايشان منزه كرده است.»[36]

حال استاد، با آن وضع اسفناك و دردآور، حدود صد جلد كتاب و يا رساله تأليف، و يا احيا مي‏كند و چندين مقالة عالمانه، كه در مجله‏هاي علمي كشور چاپ و منتشر شده، مي‏نگارد و در دو مركز علم و دانش، دانشكدة الاهيات دانشگاه فردوسي و مدرسة علميّة امام جعفر صادق[37] به تدريس مي‏پردازد. اين نيست جز توفيق و همراهي حضرت حق و درستي راه و اخلاص در عمل، و صلابت ايمان، و از همه مهم‏تر سفارش استادش حضرت علامه طباطبايي مبني بر اينكه «چراغ فلسفة سنتي را روشن نگه دارد.»[38]

پس از اين پيشگفتار كه به ناچار به اختصار از آن گذشتم به شرح و توضيح آثار مكتوب (كتاب‏شناسي، مقاله‏شناسي، مصاحبه‏ها، نامه و رساله‏هاي) آن حكيم آزاده، كه هدف اصلي اين مقاله است، مي‏پردازم، چون سخن او از هر سخني دلنشين‏تر است و لطف و احسان او به ياد ماندني‏تر.

لما طابَ الحديث ولا الكلامُ

 

ولو لا اللطف والإحسان منه

أستاذي فيه والله الأمامُ

 

وكل لطيفةٍ وظريف معني

 

آشتياني، حكيم احياگر

بيشترين آثار حضرت استاد در دوران تدريس، تأليف شده است و دوران تحصيل استاد که خود داستان ديگري دارد که به يقين درس بزرگي براي طالبان علم و دانش است که بسي خواندني و شنيدني است و نوراني‏ترين چراغ راه رهروان اين راه است و بيشتر اين آثار حاصل و نتيجه همين دوران تحصيل است. خود استاد در اين باره مي‏فرمايد: «حقير، ايامي که در حوزة پر فيض قم موفق به تحصيل علوم اسلامي بود، در مسائل مشکلِ علمي کتبي را که قرائت مي‏نمود مي‏نوشت. به همين مناسبت طي ده سال از ايام تحصيل را که به دروس عاليه اشتغال داشتم، مطالب زياد و مفصلي در فلسفه و عرفان و فقه و اصول و کلام تهيه نمودم. کتبي را که در ايام اشتغال به تدريس فلسفه و عرفان اسلامي در دانشگاه مشهد چاپ و منتشر كردم و يا آماده براي انتشار دارم، محصول و نتيجة زحمات طاقت‏فرساي آن ايام پر فيض طلبگي است؛ ايامي که با عشق بي‏حدّ و نهايت و خلوص ايمان و عقيدت از براي کسب فيض به محضر اساتيد عالي‏مقام، که بعضي از آنها در قيد حيات و برخي چهره در نقاب خاک کشيده‏اند، حاضر مي‏شدم. کساني که از فلسفه و تصوف اطّلاع کافي دارند و به حاقّ مسائل علمي مدون در کتب فلاسفه و عرفا رسيده‏اند، مي‏دانند که تحرير و تأليف اين قبيل از کتب، چه اندازه صرف وقت و دقت و مطالعه لازم دارد.»[39]

ولم يدر ما يجري علي رأس سمسم

 

يري الناس دهناً في قوارير صافياً
3

سيدنا الاُستاذ، تمامي عمر با برکت خود را، صرفِ تحقيق و پژوهش در آثار، افکار و احوال حکيمان و فيلسوفان بزرگ اسلامي، نمود و حال آنكه خود از برجستگان اين جماعت بود. او تمام عمر خويش را وقف احياي آثار و تصنيفات فلسفي و عرفاني نمود و حتي تحت هيچ شرايطي حاضر نشد كه بخشي از وقت خود را صرف تشكيل خانواده و ازدواج كند.[40] با اينكه آن حالت تجرد به ويژه در دوران اخير، كه سن آن جناب به بالاي هفتاد رسيده بود، روزگار سختي را بر ايشان تحميل كرده بود و لطافت روحي خاص استاد نيز دشواري اين دوران را صد چندان كرده بود. به هر حال ازدواج را مانع درس و بحث قلمداد مي‏كرد. گويا وجود زنان را در زندگي علمي طلبه‏ها مخلّ ترقي آنها مي‏دانست و يا شايد در مقامات خود به مقامة شانزدهم مقامات حميدي رسيده بود:

أقصِر فما لِلوافيات وجودٌ

 

دَع ذِكرَهُنَّ فما لَهُنَّ عهودٌ

ما لاحَ لي إلاّ النّوي وصدود

 

أنّي إذا جرّبتُهُن بخبرة

وانَّهنَّ لِقَلْبِ الصَّبِّ أتراكٌ

 

دع حُبَّهُنَّ فإنّ الحُبَّ أشراكُ

فَلَيْسَ يَجْمَعُها حَدْسٌ وإدراكٌ

 

إذا تأمَّلتَ ما فيهنّ مِن خُلُقٍ

علامة آشتياني شارح بزرگ و بي‏بديل حکمت و عرفان در بين نحله‏هاي موجود مكتب صدرايي را كامل‏تر از بقيّة مكتبهاي فلسفي مي‏دانست. اگر روزگاري همة آن نظريات عميق و دقيق و اصولي كه در فلسفه و عرفان تبيين و تأسيس كرده در يك كتاب تدوين شود، خود نمايانگر عُمق انديشه و مكتب فلسفي و عرفاني استاد خواهد بود، و آنگه مكتب و استقلالِ فكر و انديشة خود را نشان خواهد داد، و روش ذوقي و عرفاني و فلسفي او نمايان خواهد شد. او با شرح و نقد عالمانة سه مكتب فلسفي مشاء، اشراق، حكمت متعاليه و شرح و نقد عرفان نظري، كه همه نشان‏دهندة تسلط كامل او بر مباني همة مكاتب فلسفي و عرفاني است، ثابت كرد كه در پي كشف و وصول به حقيقتي است كه نظام معنوي عالم هستي بر آن استوار است. آشتياني آثاري بس ارزشمند از خود به يادگار گذاشت كه بزرگ‏ترين دليل بر اين مدعاست، و مي‏توان آثار مکتوبِ آن حضرت را، که اندکي از خرمن عمر پر بار آن حکيم الاهي است، در دَه عنوان تقسيم كرد، كه در اين رساله، هر عنواني در يك فصل به طور جداگانه به ترتيب حروف الفبا فهرست‏نگاري توصيفي خواهند شد.[41]

الف) تصنيفات مستقل فلسفي و عرفاني.

ب) مقدمات، تعليقات و تصحيحات آثار فلسفي و عرفاني (رساله‏ها و كتابها).

ج) مقدمات، تعليقات و تصحيحات آثار فلسفي و عرفاني (مجموعه‏ها).

د) پيشگفتار بر كتابهاي مختلف.

ه‍ ) مقالات (دربارة مسائل عرفاني و فلسفي).

و) مصاحبه‏ها (با چندين نشرية علمي).

ز) مجموعه مقالات.

ح) نامه‏ها.

ط) پايان‏نامه‏ها.

ي) خاتمه.

يادكرد

نزديك به دويست اثر نوشتاري، اعم از تصنيف، تأليف،‌ تصحيح و تحقيق و تعليق در قالب كتاب، رساله (كم برگ ـ پربرگ) مقدمه، مقاله، پيشگفتار، مصاحبه و نامه از علامه آشتياني به يادگار مانده است. البته، بيشتر اين آثار را تصحيحات، تأليفات و مقدماتي تشكيل مي‌دهند كه آن استاد عظيم‌الشأن بر حسب وظيفه و در پي احياي آثار ارزشمند فلسفي و عرفاني نوشته‌اند. از اين تعداد حدود 180 عنوان چاپ و منتشر شده است. نزديك به بيست عنوان از اين آثار يا دست‌نوشته است ويا در دست مؤسسات و اشخاص است كه سرنوشت آنها خيلي معلوم نيست.

تاكنون سه نفر از اصحاب قلم كه دو نفر از آنها از دوستان بنده و از شاگردان دوره اخير حضرت استاد نيز، هستند آثار استاد را فهرست كرده‌اند، هر سه مورد مختصر و بعضاً كاستيهايي دارد. البته، كاستي در فهرست‌نگاري آنها نيست. يا, بنا بر اختصار بوده و يا صفحاتِ مجلات، روزنامه‌ها و يا يادنامه‌هايي كه اقدام به چاپ اين فهرستها كرده‌اند گنجايش تفصيل را نداشته است، يا زماني نوشته‌شده كه بعضي از آثار استاد چاپ نشده بود و يا دسترسي به بعضي از آنها مستلزم صرف وقت بوده، كه اين كار صورت نگرفته است. بنابراين، در بيشتر اين فهرستها به ذكر مشخصات شناسنامه‌اي اكتفا شده است.

اثر حاضر، جامع‌ترين و كامل‌ترين فهرست‌نگاري توصيفي درباره آثار مكتوب و غير مكتوب استاد است. بنده تا آنجايي كه در توانم بود، حدود چهار ماه تمام وقتم را براي جمع‌آوري، مطالعه و تدوين اين اثر گذاشتم وچندين بار آن را با مراجعه به اصل منابع مقابله، و بازنويسي كردم.

تمام نشريات و مجلاتي كه (قبل و بعد از انقلاب) احتمال داده مي‌شد كه استاد با آنها همكاري داشته مورد بررسي قرار گرفت و ساعتها وقت در كتابخانه‌ها صرف يافتن مجلاتي شد كه بيشتر آنها قبل از انقلاب چاپ شده بودند و دسترسي به آنها مستلزم صرف وقت بود.

امّا درباره آثار فلسفي و عرفاني كه در قالب كتاب و رساله به چاپ رسيده، با اينكه تمام اين آثار از چاپهاي پيشين و پسين در كتابخانه بنده موجود است، دسترسي به چاپهاي قبل از انقلابِ بعضي از اين آثار مشكل بود كه در مأخذ‌شناسي تكميلي مراجعه به آن چاپها ضروري بود كه بيشتر آنها را انجمن فلسفه و حكمت، دانشگاه فردوسي، انتشارات باستان مشهد و زوّار چاپ و منتشر كرده است. به هر حال براي حل اين مشكل، از سروراني كه در كتابخانه‌هاي خود از چاپهاي قبلي داشتند به امانت گرفته شد و در همين جا از آن سروران كمال تشكر را دارم. درباره نامه‌ها، بنده تعدادي از نامه‌هايي كه استاد به بعضي از دوستان نوشتند ديدم و بعضي را دورا دور جويا شدم. جز مطالب خصوصي مطلب ديگري نداشت، و گويا آثاري در دست اشخاص و مؤسسات به امانت سپرده شده كه شايسته است براي چاپ اين دسته از آثار، اگر باشد، فكري بشود.

به هر حال، سعي و تلاش ما بر اين بود كه يك فهرست جامع و كامل از آثار استاد به دست داده شود و در حدّ توان هم تلاش شد. حال چقدر موفق شدم، قضاوت با خوانندگان مطلع از آثار استاد است.

در اينجا از همة سروران معظم، دوستداران و شاگردان آن حكيم الاهي عاجزانه تقاضا دارم اگر رساله و يا مقاله و يا نامه‌اي از استاد سراغ دارند كه در اين مجموعه نيامده منتي بر اين بنده كمترين بگذارند به گونه‌اي حقير و يا ناشر محترم را در جريان بگذارند، تا اين اثر در چاپهاي بعدي، اگر داشته باشد، تكميل شود كه همانا ارج نهادن به فلسفه و عرفان و حضرت استاد است، و ديگر اينكه اگر به خبط و خطايي برخوردند و قطعاً هم بي‌خبط و خطا نيست، بنده‌نوازي فرموده خطاهاي اين بنده ناتوان را با پيشنهادات خود، اصلاح فرمايند و بنده نيز، از راه دور و نزديك سپاسگزار سروران معظم خود خواهم بود.

در اينجا ياد كرد اين مطلب هم ضروري به نظر مي‌رسد كه در محافل، نشستها و مجالسي كه حرف از آمار آثار استاد به ميان مي‌آيد، پنجاه اثر تأليفي را براي ايشان مي‌شمارند كه قطعاً اين آمار اشتباه است. به عنوان مثال، اثر عظيم منتخبات آثار حكماي الهي، كه شامل 25 رسالة (كوچك و بزرگ) از نويسندگان مختلف است يك اثر شمرده شده كه با توجه به تعدد نويسندگان و گونه‌گون بودن موضوع رساله‌ها، يك اثر محسوب نمي‌شود و به يقين اين گونه آماردهي خطاست. و ما در اين فهرست هر يك از رساله‌ها را يك عنوان شمرديم و درست هم همين است و با محاسبه مقاله‌ها و نامه‌‌هاي چاپ شده در اين رساله، حدود دويست عنوان، را تشكيل مي‌دهد، كه هر عنوان به تفكيك در مدخلي معرفي شده است.

 

چند كلمه

مدخلها و مقاله‌هاي كوتاه و بلندي كه در آنها به معرفي آثار استاد پرداخته شده تقريباً به سبك و سياقِ مقاله دانشنامه‌اي تدوين و تنظيم شده است، به گونه‌اي كه ابتدا نام كتاب به عنوان «مدخل» و سپس موضوع اثر مورد نظر با نام مؤلف آن در يك سطر يا بيشتر به عنوانِ «شناسه» آمده است.

آنگاه در چندين سطر به معرفي مؤلف يا مصنف پرداخته شده،‌ به طوري كه در اين چند سطر شناخت مختصري از احوال و انديشه مؤلف كتاب به دست داده شده است. پس از اين مرحله، كتاب مورد نظر با نگاه محتوايي و بيان اهميّت و جايگاه آن مورد بررسي قرار گرفته است.

سپس، حاشيه، تعليقه، مقدمه و هر نوع تصحيح و تحقيقي كه از سوي استاد آشتياني بر روي كتاب انجام گرفته شده به صورت جامع معرفي شده است. از آنجايي هدف اصلي از تدوين اين رساله معرفي آثار استاد است بنابراين، در اين قسمت تلاش شده به اندازه كافي به اين بخش از مقاله پرداخته شود و آن هدف تأمين گردد.

در پايان, مشخصات شناسنامه‌اي اثر و به عبارتي به مأخذ‌شناسي پرداخته شده است. در اين قسمت ضمن معرفي كامل كتاب به تمام چاپها، سال، صفحه، تاريخ، ناشر، مكان نشر، قطع و غيره اشاره شده است و اين قسمت در پايان هر مدخل به صورت مايل (ايتاليك) آمده تا از بقيه متن مشخص شود.

 

فصل اوّل

تصنيفات مستقلِ فلسفي و عرفاني

(8 عنوان)

 

1.‌ تفسير سورة توحيد[42]

عنوان رساله‏اي است در تفسير عرفاني و فلسفي و بيان اسرار سورة توحيد، به زبان فارسي.

سوره‏هاي حمد و توحيد از جمله سوره‏هاي قرآن است که مفسران و عالمان بيشتر بدان توجه كرده‏اند و بسياري از مفسران علاوه بر تفسير کامل قرآن به طور جداگانه نيز به تفسير اين دو سوره پرداخته‏اند. علامه آشتياني در اين اثر، نخست مختصري دربارة آشنايي خود با مرحوم استاد محمدتقي شريعتي و تحصيلات وي سخن گفته، سپس شروع به تفسير سورة توحيد مي‏نمايند. روش تفسيري استاد در اين رساله کاملاعرفاني و فلسفي است که با استناد به آيات و روايات به تفسير و تبيين اسرار سوره توحيد مي‏پردازد. از ويژگيهاي اين تفسير، تأويلات عرفاني است که تماماً براساس قواعد تأويل، آياتي از سوره را به زيباترين و منطقي‏ترين وجه تأويل كرده و بنابراين، تفسيري دلنشين و ذوقي به دست داده است.

اين رساله در يادنامة شادروان استاد محمدتقي شريعتي، مجلة دانشکدة ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي مشهد، شماره اوّل و دوم سال بيستم (پياپي 76ـ77)، بهار و تابستان 1366 خورشيدي، از صفحة 53ـ120، (68 صفحة وزيري) به چاپ رسيده است.

 

2.‌ شرح رسالة نوريه در عالم مثال

عنوان كتابي است درباره عالم مُثُل و مِثال براساس آموزه‏هاي حكمت متعاليه و عرفان از بهائي لاهيجي به زبان فارسي.

«رسالة حاضر، اثر نفيسي است كه در عالم مِثال نوشته شده است. مسئلة عالم برزخ و مِثال يكي از مباحث مهم فلسفي و عرفاني و كلامي است كه از قديم‏الأيام مورد بحث و تحقيق واقع شده است.»[43] از آنجايي كه مسئله عالم مِثال و عالم برزخ از مسائل مهم فلسفي و كلامي است و مؤلف اين رساله چنانكه شايد و بايد از عهده تبيين اين دو مسئله بر نيامده است. بنابراين، استاد به شرح مفصل آن مي‏پردازد و در واقع بايد اين اثر را از جمله آثار مستقل علامة آشتياني به حساب آورد.

اصل اين رساله در حدود سي صفحه و با پاورقيهاي استاد در حدود پنجاه صفحه است. علاوه بر اين پاورقيها، در حدود 168 صفحه مطلب در قالب دو پيشگفتار (براي چاپ اوّل و دوم) و يك مقدمه نوشته كه حكم شرح اين رساله را دارد. مقدمة اين اثر نيز، مثل بيشتر آثار ديگر استاد در حدود چهار برابر اصل رساله است.[44] استاد در مقدمة چاپ دوّم، كه نگارش آن را در بهار 1372 خورشيدي به پايان برده، با توجه و تسلط كامل به كلمات فيلسوفان و عارفان، عالم مِثال را براساس آموزه‏هاي حكمت متعاليه و مشرب ارباب معرفت و نظريات خود، كه اين مسئله از جمله مسائلي است كه علامه آشتياني نظريات خاص خود را دارد,[45] مورد بحث و بررسي دقيق قرار داده و همه مطالب آن را با قوّة عاقله خود و با استناد به روايات معصومان و كلمات فيلسوفان محقق، برهاني كرده است.

پيشگفتار چاپ نخست كه چند صفحه‏اي بيش نيست، در بهمن 1350 خورشيدي از نگارش آن فراغت پيدا كرده و در آن، درباره ميراث فلسفه و حكمت در سرزمين ايران در گذشته سخن گفته و تأسف خود را از نبود يك دوره كتاب مدون فلسفه و تاريخ آن و رو به زوال گذاشتن اين علم در روزگار ما ابراز كرده است. در پانوشت همين پيشگفتار مختصر به مكتبهاي فلسفي و رونق مكتبهاي فلسفي اصفهان و شيراز و تهران در زمان سابق اشاره كرده است. در پاورقي اين پيشگفتار مختصري دربارة عظمت علمي و روحي و شخصيت حكيم شهيد شهاب‏الدين سهروردي سخن گفته و وي را به گونه‏اي ستوده است كه گويي خود حكيمي اشراقي است.[46] پس از اين دو پيشگفتار، استاد مقدمه‏اي بر رساله نوريّه نوشته كه در آن عالم مِثال و مُثُل[47] را از ديدگاه حكماي ايران باستان و يونان و فلاسفه مشاء و شيخ اشراق و كتابهاي ابن عربي و پيروان او بررسي عالمانه كرده و اشتباهات هر يك را به تفصيل در متن و مقدمه و يا بعضاً در پانوشتهاي مفصل يادآور شده است و علل و دلايل مشائيان كه عالم مُثُل را وهم و خيال پنداشته‏اند بيان كرده و به نقد موشكافانه آنها پرداخته است. در ادامه همين مقدمه دلايل پورسينا و پيروان او را در نفي عالم مثال و برزخ ذكر و براساس آموزه‏هاي ملاصدرا و حكمت متعاليه و پيروان او، اقوال و اعتقادات اين گروه از فلاسفة اسلامي را رد كرده است. در اين بخش نيز، با پانوشتهاي سودمند خود به طرح اشكالاتي پرداخته و با استدلال برهان به آنها جواب داده است. پس از اين مقدمة مفصل كه با پانوشتهاي مفصلي نيز، همراه است، اصل رساله آمده و ضمن تصحيح آن، نقصها و كمبودهاي آن را در پاورقيهاي مفصل جبران و اشتباهات را گوشزد كرده است، و در چندين جا از پانوشتها ضعف مؤلف در اقامة برهان و تقرير مطالب را بيان داشته و خود آن مطلب را به گونه‏اي مستدل و متقن بيان كرده است و اين كار از عهدة هر كسي ساخته نيست مگر حكيم دانا و مسلط به تمام مباني علوم عقلي و نقلي كه سيّد‌الاحرار داراي چنين قوتي بود، و اين نيست مگر ]كلاّ اِنّ كتابَ الابرار لفي علّيين وما ادراك ما عِلّيّون كتابٌ مرقوم يشهَدُهُ المقرّبون[.[48]

انجمن حكمت و فلسفه ايران به سال 1350 خورشيدي اين اثر را براي اولين بار چاپ و منتشر كرد و چاپ دوم آن را حوزة هنري سازمان تبليغات اسلامي با مقدمة مفصل استاد با قطع وزيري در 218 صفحه به سال 1372 منتشر كرده است.[49]

 

3.‌ شرح بر زاد المسافر[50]

شرحي است تحقيقي و توضيحي بر رسالة زادالمسافر ملاصدرا دربارة معاد جسماني براساس آموزه‏هاي حکمت متعاليه به زبان فارسي.

معاد از جمله مسائلي است که هيچ آييني به اندازة دين مبين اسلام به آن توجه نکرده است، تا جايي که حدود دو هزار آيه از آيات قرآن به اين موضوع اختصاص داده شده است.

متکلمان و فيلسوفان نيز، توجه خاصي به اين مسئله نموده‏اند، و در اينكه معاد جسماني يا روحاني است بين فيلسوفان و متکلمان اختلاف مبنايي وجود داشت و تا زمان ملاصدرا نيز، اين اختلاف به حال خود باقي بود. با ظهور ملاصدرا اندکي اين اختلاف حل شد و شعلة اختلاف تا حدودي فروکش کرد. با توجه به تجرد نفس، اثبات معاد روحاني زياد دشوار نيست. آنچه در اثباتش نياز به استدلالات محکم و برهاني است مسئلة معاد جسماني است که با قصه‏هاي عوامانه که در اين زمان رواج پيدا کرده نمي‏توان آن را به اثبات رساند. حکيماني چون صدرا، علامة طباطبايي و حکيم آشتياني را بايست که در پيرامون آن سخن برانند و بنگارند.[51]

ملاصدرا در رسالة مختصري در حدود نُه صفحه وزيري، علاوه بر مبحث معاد در اسفار الاربعه، به اين مسئله پرداخته است. وي نخست در دوازده فصل، مباني حکمت متعاليه دربارة معاد را بيان کرده آنگاه نظرية خود را در مورد معاد جسماني براساس همان اصول طرح شده بيان نموده است[52] که در نتيجه، امّهات مباحث مربوط به معاد جسماني در اين رساله آمده است. اساس و بنياد اين رساله بر تجرد عالم مِثال و تقسيم آن به نزولي و صعودي نهاده شده و ملاصدرا در مسئلة نفس و معاد و چگونگي پيدايش نفس و کيفيت ارتباط آن با قواي ظاهري و باطني، مباحث ارزشمندي را در اين رسالة کوچک آورده است. استاد در اين باره مي‏فرمايد: «احدي از حکماي مشّائي و اشراقي، در مسئلة معاد مانند ملاصدرا حقّ مطلب را ادا نکرده است. پايه و اساس مطلب در معاد جسماني و روحاني چند اصل اساسي است که حکماي دوران قبل از ملاصدرا، اين اصول را يا انکار نموده و يا آنکه به کُنه مطلب نرسيده‏اند.»[53]

علامة آشتياني در شرح اين رساله با استناد به آيات قرآن و با ذکر کلمات حکما و عرفا به ويژه حکيمان مشاء و اشراق و کلمات ابن عربي و پيروان او و با توجه و تسلط کامل به آثار ابن‌سينا و شيخ اشراق، به تفصيل از عالم مِثال بحث كرده و مطالب آنان را نقل و در بيشتر موارد به نقد آنها پرداخته و سپس با توجه به همان اصولي که در مبحث معاد از آن سخن رفته[54] نقصهاي نظريات آنها را تكميل و بيان کرده است. استاد با اصل قرار دادن اين رسالة مختصر، به شرح و بسط آن اقدام و در آن جوهر تحقيقاتِ مربوط به نشئات پس از دنياي نفس و بسياري از مباحث دربارة وجود قبل از نشئة جسماني نفس را از اشارات و نصوصِ کتاب و سنت نبوي و مأثورات علوي اخذ و بر همة آنها برهان اقامه کرده است.[55] توجه به مطالب و نظريات حکماي متأخر و معاصر از جمله آقا علي مدرس زنوزي طهراني، حکيم سبزواري، آقا محمدرضا قمشه‏اي و ديگر بزرگان هم‏عصر آنها از جمله مطالب و مباحث طرح شده در اين اثر است. يکي از ويژگيهاي اين اثر جامعيت آن در اين موضوع است که بحق نياز پژوهشگراني که در اين موضوع کار مي‏کنند برمي‏آورد. خود استاد در سه سطر دربارة اين اثر مي‏فرمايد: «اثر حاضر، مشتمل است بر اصول و قواعد تحقيقي در مسئلة معاد و نحوة پيدايش نفس
و کيفيت وجود اُخروي آن و رجوع آن به حق اوّل و فناي آن در مبدأ و غايت وجودي خود که
]إنّا لله وإنّا اليه راجعون[[56] است.»

باز جويد روزگارِ وصل خويش[57]

 

هر کسي کو دور ماند از اصل خويش

گرچه اين اثر به شرح زادالمسافر ملاصدرا معروفست، ولي در واقع كتاب مستقلي است، چون موضوعاتي در اين شرح آمده كه در متن نُه صفحه‌اي ملاصدرا نيامده است. گويا با توجه به رساله ملاصدرا استاد دست به تأليف اين اثر زده است. به دليل اينكه مطالب آن را از زمان تحصيل و تدريس جمع‌آوري و سپس، در فرصت مناسب در قالب كتاب تدوين و منتشر كرده است.

از ديگر ويژگيهاي اين اثر پانوشت‏هايي است که سيدنا الاستاد به مناسبت طرح مي‏كند و بيشتر موارد به معرفي افراد و آثاري مي‏پردازد که مطلبي از آنها نقل کرده و به نقد آنها پرداخته است و آنگاه اساس نقد و اشکال خود را بيان كرده و جواب آن را داده و مطالب ارزشمند خود را در قالب اين سرفصلها بيان کرده است: مقدمه، متن رساله زاد المسافر، شرح زاد المسافر، تحقيق در حقيقت معاد، بيان مذاهب حکما و فلاسفه در معاد، در بيان احوال نفوس انساني، بيان معناي موت طبيعي بنابر مشرب صدر المحققين، بحث تفصيلي در بيان اقسام برزخ از برزخ نزولي و صعودي، نقل و تزييف ادلة اتباع مشائية اسلام در نفي عالم مثال و برزخ، بحث و تحقيق حول عذاب اُخروي و نحوة دوام و عدم دوام آن، اثبات عدم انقطاع عذاب از مخلدين در جهنم، علت اجتماع اسم رحمان و رحيم و خاتمه. در پايان نُه سياهه اعم از سياهة مطالب و آيات بر اين کتاب آمده است.

چاپ اوّل (1355ش) و دوم (1359ش) اين اثر ابتدا از سوي انجمن حکمت و فلسفة ايران با قطع وزيري در 480 صفحه چاپ و منتشر شده است. چاپ سوم آن را مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم با ويرايش دوباره، در 598 صفحه با قطع وزيري و درسال 1381 خورشيدي منتشر كرده است. تاريخ نگارش اين اثر بنابر آنچه در مقدمه آمده 1355 خورشيدي برابر با 1396 قمري است.

4.‌ شرح حال و آراي فلسفي ملاصدرا

عنوان کتابي است دربارة آثار، احوال، آرا و نظريات فلسفي ملاصدراي شيرازي به زبان فارسي.

صدرالمتألهين شيرازي (979-1050ق) از بزرگ‏ترين فيلسوفان اسلام و بنيانگذار حکمت متعاليه است. آوازة او مرزهاي ايران را درنورديده و به گوش مغرب‏زمينيان نيز، رسيده است. نام او با أسفار الأربعه گره خورده و انديشة او در حرکت جوهري و اصالة‏الوجود و اعتباريت ماهيت و صدها مسئلة مهم فلسفي ديگر تجلي نموده است. از اين‏رو، پرداختن ديگر باره به زندگينامه اين حکيم نامدار سدة يازدهم کاري بزرگ است و اهتمامي سترگ مي‏طلبد که بارِ پرداختن بدان را پيشينيان به دوشِ قلم و دفتر و دوات خود کشيده و ديگران نيز، شيريني خواندن و دانستن آنها را چشيده‏اند. بنابراين، نگارنده خوانندگان را به اصل کتاب ارجاع مي‏دهد و مطالب آن كتاب را کافي و وافي مي‏داند.

استاد در اين اثر پس از مقدمة کوتاه، که در آن مختصري دربارة سرزمين پهناور ايران و گذشتة پر افتخار آن، که زادگاه حکيمان و عارفاني چون ابونصر فارابي شيخ‏الرئيس، شيخ اشراق، حافظ، مولانا جلال‏الدين بلخي، ملاصدرا، علامه طباطبايي و صدها حکيم و عارف ديگر است که بيشتر آنها داراي شخصيت جهاني هستند، مطالبي را به اختصار بيان مي‏دارد و نظريات بعضي از مستشرقان را نيز، مي‏آورد، و در همين مقدمه به ردّ مطالب علامه اقبال لاهوري و ادوارد براون دربارة آموزه‏هاي ملاصدرا و مسئله بابيت، در چند سطر مي‏پردازد.

علامة آشتياني اين کتاب را به منظور تجليل از مقام علمي ملاصدرا و به مناسبت چهارصدمين سال تولد آن فيلسوف عظيم‏الشأن، در مدت خيلي کوتاه تأليف[58] و آرا و عقايد خاص ملاصدرا را به اختصار بيان کرده و ضمن شرح آراي ملاصدرا کلمات شيخ‏الرئيس را نيز، يادآور شده است تا مقايسه‏اي بين تحقيقات ملاصدرا و عقايد فلسفي ديگران هم شده باشد.[59] در مقام مقايسه نخست کلمات شيخ‏الرئيس و سپس کلمات ملاصدرا را آورده و در موارد زيادي مطالب ابن‌سينا را با کمال احترام نقد مي‏كند و يادآور مي‏شود که شيخ‏الرئيس بزرگ‏ترين مقام را بين فلاسفة اسلام دارد و نقادي کلمات وي چيزي از مقام وي نمي‏کاهد.[60] استاد بر اين باور است كه شيخ الرئيس تجرد خيال را چه در قوس صعود و چه در قوس نزول انكار مي‌كند. در پانوشت مي‌نويسد: شيخ با اين نظريه هم خيال منفصل را منكر شده و براي طبايع فراعقلاني، فرد برزخي و مثالي قائل نيست و هم قوة متخليه را كه برزخ متصل مي‌نامند انكار كرده است و چون صعود بر اساس نزول است بايد فيض وجود از وجود برزخي كه عالَم بين دو عالَم است گذر نمايد و به ماده برسد و اگر چنين نشود طفره در نظام وجود لازم مي‌آيد. نظير اين موارد در اين اثر بسيار به چشم مي‌خورد كه استاد با آن احاطة عجيب به فلسفة مشاء و صدرا به محاكمه برمي‌خيزد.

استاد علاوه بر اينکه نظريات خاص ملاصدرا را در اين اثر گرد آورده، تلاشي مضاعف نموده تا مطالب وي را توضيح دهد و تنها به نقل عبارات و ترجمة کلمات اکتفا نکرده است، بلکه مباني حِکْمي و فلسفي او را به گونه‏اي تقرير کرده که ايرادهاي متأخران، که بيشتر ناشي از عدم تسلط آنها به کلمات ملاصدراست، روشن شود. علامه در اين اثر، ضمن طرح مباحث به نقد آراي علمي ـ فلسفي ملاصدرا نيز، پرداخته است.

سرفصلهاي كتاب عبارت‏اند از: شرح حال و سوانح زندگي ملاصدرا، اصالت وجود و اعتباريت ماهيت، حرکت در جوهر، معاد جسماني و تجرد خيال، اتحاد عاقل و معقول و تحقيق در حقيقت علم، اتحاد نفس با عقل فعّال و کيفيت ادراک کليات، علم حق‏تعالي، بيان قاعدة بسيط الحقيقة کل الاشياء، مُثُل افلاطوني و ارباب انواع و در خاتمه موارد اشکالات ملاصدرا بر شيخ را ذکر کرده است.

بيشتر نظريات خاص ملاصدرا در موضوعات فوق آمده و بيشترِ اختلاف بين حکماي اسلام نيز، در همين مسائل است. استاد اين مسائل و موضوعات را عالمانه و دقيق بررسيده و مسائل پيراموني آن را اعم از براهين ملاصدرا، و مطالب شيخ‏الرئيس و شيخ اشراق و براهين آنها را ذکر كرده و به مقايسة آراي اين سه حکيم پرداخته است. وي در بيشتر موارد نظريات ابن‌سينا را ردّ کرده و حق را به جانب ملاصدرا داده است. در ردّ کلمات شيخ از مطالب شيخ اشراق نيز، بهره جسته است. در پايان کتاب سياهة کتابها و رساله‏هاي ملاصدرا را با مختصر توضيحاتي آورده و در واپسين صفحات کتاب، نامة ملاصدرا به ميرداماد نيز آمده است.

اين اثر اوّلين بار در مشهد مقدس به سال 1342 خورشيدي (1382ق.) در قطع وزيري از سوي انتشارات زوّار، چاپ و منتشر شده و چاپ دوم آن را نهضت زنان مسلمان در سال 1360 خورشيدي با قطع وزيري در 240 صفحه، با چاپ تقريباً نامناسبي در تهران منتشر كرد. چاپ سوم و چهارم آن را دفتر تبليغات اسلامي قم با ويرايش دوباره با قطع وزيري در 288 صفحه به سال 1380 خورشيدي چاپ و در رديف ششمِ سلسلة آثار حضرت استاد منتشر كرده است. نگارش اين اثر شب پنجشنبه بيست و دوم جمادي‌الاوّل 1341 خورشيدي (1381ق.) قمري به پايان رسيده است.

 

5.‌ شرح فصوص الحکمة[61]

عنوان رساله‌اي است دربارة مباحث کلي وجود، از ابونصر فارابي به زبان عربي.

ابونصر محمد بن محمد بن طرخان يکي از بزرگ‏ترين حکماي مشايي در دوران اسلامي است که در سال 259 قمري[62] در فاراب[63] ترکستان از پدري ايراني و مادري ترک متولد شد. روي همين اصل، فارابي به زبانهاي عربي، فارسي و ترکي تسلط کامل داشت. فارابي تمام تحصيلات فلسفي خود را در ايران آموخت و در ايران و دمشق به تدريس کتابهاي فلسفي پرداخت. آثار زيادي از وي به صورت رسائل فلسفي به جا مانده که بيشتر آنها در دسترس پژوهشگران قرار دارد و مورد توجه اکابر و حکماست؛ از جملة آنها فصوص الحکم است. ابونصر در 339 قمري در دمشق درگذشت.

دو کتاب فصوص الحکم از دو محقق عظيم در دست ارباب فلسفه و عرفان است: يکي فصوص الحکم ابن عربي که از دقيق‏ترين آثار در عرفان نظري و عملي است. ديگري همين رسالة مختصر فارابي در مسائل الاهيات فلسفي که به سبک و سياق و مذاق حکماي مشايي نوشته شده است.

رسالة فصوص الحکم در هفتاد فص تصنيف شده و فارابي در آن گزارشي از مباحث کلي وجود و الاهيات به دست داده است، و اين رساله «يکي از رسائل مختصر منسوب به فارابي است كه از حيث عبارات و الفاظ در حد اعلاي فصاحت و از جهت معنا بسيار عميق و دقيق است و مدارك زيادي در دست است که از آثار فارابي است.»[64]

منشأ ترديد از آنجاست که معلم ثاني مشائي است، ولي در اين رساله از اصطلاحاتي که در حکمت ذوقي به كار مي‏رود استفاده شده است. گويا اينها مقامات عارفان اشارات و تنبيهات پورسينا را نديده‏اند و نمي‏دانند که حکماي مشائي از ارباب توحيدند.[65] اين رساله خلاصة افکار و انديشه فارابي است از همين‏رو به «فصوص الحکم» نام بردار شده است.

علامه آشتياني ضمن تصحيح و شرح، مقدمة مفصلي بر اين رساله نوشته که در آن ابتدا شرح حال مختصري از فارابي آورده و سپس به نسخه‏شناسي و بيان شرحهاي فصوص الحكم پرداخته و در پايان اساس مکتب اشراق را، آموزه‏هاي فلسفه ايران باستان دانسته است. گرچه خيلي به اختصار از اين مطلب گذشته است.[66]

پس از درج متن فصوص به شرح هيجده فص از فصوص پرداخته است. علامه آشتياني براساس مکتب تأله و آموزه‏هاي آن به شرح و بسط اين رساله پرداخته و بنابراين مقايسه‏اي نيز بين فلسفة مشاء و حکمت متعاليه به عمل آورده است. استاد پس از ذكر بخشي از متن به شرح و بسط کلمات فارابي پرداخته و با تفکيک افکار مشايي فارابي از اصول حکمت متعاليه صدرايي، به سير مباحث فلسفي در ايران نيز، اشاره کرده است. از ويژگيهاي اين شرح دقت، تفصيل و احاطة شارح عظيم‏الشأن آن به مباني فلسفة مشاء، اشراق، عرفان و حكمت متعاليه است. نگارنده در نظر دارد اين رساله را با حروف‏چيني و ويرايش مجدد چاپ و منتشر سازد، إن‏شاءالله.

اين شرح در نشرية دانشکدة الاهيات دانشگاه فردوسي مشهد در شماره‏هاي سيزدهم و چهاردهم به سال 1353 و 1354 به چاپ رسيده است.[67]

 

6.‌ شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم

عنوان کتابي است تحقيقي، انتقادي، تکميلي در شرح و تبيين مباني عرفان نظري به زبان فارسي.

ابن عربي، ابوعبدالله محيي‏الدين محمد بن علي حاتمي (560-638ق.) معروف به شيخ اکبر، عارف و صوفي بزرگ جهان اسلام در بيست‏وهفتم رمضان 560 قمري در شهر مُرسيه، جنوب شرقي اندلس چشم به جهان گشود و در 638 قمري در صالحية دمشق چشم از جهان فروبست.

دربارة زندگي و آثار وي رساله‏ها و کتابهاي بسياري نگاشته‏اند. اين نوشتار گنجايش ذکر سوانح زندگي اين عارف نامي را ندارد، ولي آنچه مسلّم است مي‏توان او را بحق بنيانگذار نظام عرفان نظري در تاريخ اسلام به شمار آورد. براي ابن عربي حدود 511[68] جلد کتاب و رساله برشمرده‏اند، و خود وي نيز، در بعضي از رساله‏هايش به تعداد قابل توجهي از آنها اشاره کرده و بي‏شک مهم‏ترين و جامع‏ترين آنها فتوحات المکيه، و دقيق‏ترين و عميق‏ترين آنها فصوص الحکم، است.[69]

فصوص الحکم، دورة کامل و فشرده‏اي در عرفان نظري است که در 27 فص (حقيقت شيء) و هر فصي به يکي از پيامبران، که نام بيشتر آنها در قرآن آمده است، اختصاص دارد و با عنوان «کلمة»، حکمت و معارفي را که بر قلب آن نبي و رسول الهام شده با استناد به آيات و احاديث نبوي بيان مي‏کند.[70] بنا به تصريح نويسنده در يک مکاشفة رؤياگونه‏اي مطالب آن از سوي جناب رسول‌الله به وي القا شده است.[71] شروح و تعليقات زيادي بر اين کتاب نوشته شده است که، تعداد 125 شرح عربي و فارسي و ترکي، 35 ردّيه و 33 دفاعيه تاکنون گزارش شده است.[72] از اين شروح عده‏اي با بيان عصارة افکار ابن عربي کتاب مستقلي با توجه به متن فصوص الحکم تأليف کرده‏اند؛ مانند کتابهاي فکوک و نصوص صدرالدين قونيوي و لمعات فخرالدين عراقي؛ و عده‏اي ديگر با آوردن متن اصلي به شرح و بسط آن‏ پرداخته‏اند؛ از اين جمله شرح مؤيدالدين جَنْدي و داوود قيصري است و بي‌شك دقيق‏ترين و عميق‏ترينِ شروح مقدمه، شرح علامه آشتياني است.

شرح قيصري داراي دو بخش کلي است: بخش نخستين آن مقدمه‏اي است که حاوي دوازده فصل و مشتمل بر قواعد و اصول مباحث عرفاني است كه در واقع کتاب مستقلي است، و اهميت و شناخت اسرار فصوص نيز، به همين مقدمه موقوف است.

دومين بخش آن، بدنة اصلي کتاب است که قيصري با کمک صرف و نحو و معاني و بيان سعي دارد به صورت کلاسيک، مشکلات جملات کتاب را حل کند آنگاه به شرح مشکلات معاني مي‏پردازد.[73] «فصوص الحکم، يکي از کتب نفيس عرفاني است. اين کتاب ساليان متمادي است که جزء کتب درسي تصوف و عرفان است. به همين جهت حواشي و تعليقات و شروح زيادي بر اين کتاب نوشته شده است. به عقيدة نگارنده، شرح قيصري از جهاتي براي تدريس و قرائت نزد استاد به ساير تعليقات و شروح ترجيح دارد.»[74]

داوود قيصري (  -751ق.) در اين مقدمه اصول عرفان نظري را براساس مشرب محيي‏الدين در دوازده فصل تنظيم کرده كه شهرت اين مقدمه از اصل كتاب كمتر نيست، و از زمان نگارش تاکنون مورد توجه خاص فلاسفه و عرفا قرار گرفته است. سرفصلهاي آن عبارت‏اند از: در وجود و اينکه آن حق است، در اسماء و صفات ايزد تعالي، در اعيان ثابته و تنبيه به مظاهر اسمائيّه، در جوهر و عرض به طريقة اهل‌الله، در بيان عوالم کليّه و حضرات خمس الاهيّه، در آنچه متعلق به عالم مثالي است، در مراتب کشف و انواع آن به اجمال، در اينکه عالم صورت حقيقت انسانيه است، در بيان اخلاق حقيقت محمديّه و اينکه او قطب‏الاقطاب است، در بيان روح اعظم و مراتب اسماء آن در عالم انساني، در عود روح و مظاهر آن در ايزد تعالي به قيامت کبرا، و فصل دوازدهم اختصاص به نبوت و رسالت و ولايت دارد.

اين مقدمه به اختصار به بيان مسائل عرفاني مي‏پردازد و بيشتر موارد آن كه صعوبت و غوامض خاصي دارد حکيمي مثل علامة آشتياني مي‏خواهد تا مشكلات آن را حل کند. حضرت آشتياني با احاطة کامل به مباني محيي‏الدين و آثار وي و تمامي فتوحات مكيه و با توجه به تفسير آيات، و آثاري چون مفتاح الغيب حمزة فناري و ديگر کلمات عرفا با استدلال و با ذکر مأخذ به شرح و توضيح مجملات و عويصات مقدمه پرداخته است كه بحق تاكنون چنين اثري، از حيث حجم و دقت‏نظر در شرح و بيان اين مقدمه نوشته نشده است.

از ديگر ويژگيهاي اين شرح، بيان موارد اختلاف عرفا و حکماست که با استناد به اقوال عرفا و حکما حتي‏المقدور تمام مسائل را با براهين تطبيق داده است. قيصري در مواردي هم، مثل مسئلة علم واجب، مباحث را به طور کامل بيان نکرده و استاد اين‏گونه موارد را نيز، به كمال تحقيق كرده و براساس آموزه‏ها و قواعد عرفاني و مباني حکمت متعاليه مشکلات آن را روشن ساخته است. از طرفي قيصري قسمتي از مطالب نفيس بحث ولايت را به اجمال و اهمال گذرانده است. بنابراين، حضرت آقاي آشتياني در اين بخش مهم نيز، براساس قواعد اهل ذوق و شهود و کشف و با استناد به براهين عقلي به تفصيل وارد بحث شده و شايد تاکنون کسي به اين زيبايي و دقت‏نظر مسئلة ولايت از ديدگاه عرفان و فلسفه را بيان نکرده است.[75]

همان‏گونه که ذکر شد تاکنون شرحهاي زيادي به اين مقدمه نوشته شده، ولي اين مطلب بر اهل تحقيق روشن و مبرهن است که هيچ‏يک از آنها جامعيت اين شرح را ندارند و با انصاف بايد گفت که شامل همة مطالب آن شروح و نقدهاي استاد است. که در آثار ديگران يا اصلاً نيامده و يا اگر هم آمده به اشاره و اجمال از آن گذشته‌اند. اگر بخواهيم اين اثر را به طور کامل معرفي کنيم شايد در پنجاه صفحه، حق مطلب ادا نشود. بنابراين ما در اينجا به همين مقدار اکتفا کرده و پژوهشگران را به مقدمه‏هايي كه استاد بر همين شرح نوشته ارجاع مي‏دهيم.[76]

اين شرح با مقدمة عالمانه پروفسور هانري کربن به چاپ رسيده است. در همين مقدمه است که جناب پروفسور از استاد علامة آشتياني با عنوان «ملاصدراي دوم» يا «ملاصدراي عصر ما» ياد مي‏كند و آثار آن حکيم الاهي را با کمال ادب مي‏ستايد. متن فرانسوي اين مقدمه در پايان کتاب آمده و دکتر حسين نصر اين مقدمه را ترجمه کرده است و او نيز با چه شوقي استاد را در اين مقدمه ستايش کرده است.[77] اي کاش، آن دسته از خراسانيان كه قسم خورده بودند كه نگذارند آب خوش از گلوي استاد پايين برود اين مقدمه را بخوانند و اگر اهل عبرتند، عبرت بگيرند، گرچه بعيد به نظر مي‏رسد.

عبرت از ياران بگير استاد شو

 

خشم بنشان چشم بگشاي شاد شو

علامه آشتياني در سال 1368ش در حوزة علميّه مشهد شروع به تدريس اين كتاب نمودند و حاصل تدريس مكرر استاد شرح حاضر بر مقدمه قيصري شد.

استاد در ارديبهشت 1344 خورشيدي، بنابر آنچه در پايان چاپ سوم كتاب آمده، نگارش اين كتاب جامع و بي‏نظير پرداخته و چاپ اوّل آن را انتشارات باستانِ مشهد در همان سال منتشر كرده است. انتشارات اميركبير چاپ دوم (1364ش.) و سوم (1370ش.) آن را با قطع وزيري در 998ص+5صفحه مقدمة فرانسوي چاپ و منتشر كرده است. زآن پس دفتر تبليغات اسلامي قم چاپ چهارم آن را در سال 1372 خورشيدي با همان قطع منتشر كرده است. اميد است دفتر مزبور با حروف‏چيني و ويرايش مجدد به چاپ و نشر دوبارة اين اثر بپردازد.

 

7.‌ نقدي بر تهافت الفلاسفة غزالي

نقدِ افكار و انديشة فلسفي و كلامي غزالي و ردّ مطالب كتابِ تهافت غزالي است.

ابوحامد محمد بن محمد غزالي (450-550ق.) از پر آوازه‏ترين عالمان حوزة فرهنگ و معارف اسلامي است كه در تصوف و عرفان نظري جايگاه بلندي دارد. وي در ردّ فلسفه كتابي به نام تهافت الفلاسفه[78] نوشته كه در آن به گمان خودش تناقضات فلسفه را برشمرده و آموزه‏هاي آن را بي‏اساس قلمداد كرده است. ابن رشد انداسي در ردّ اين كتاب، كتابي به نام تهافت التهافت، نوشته كه تا حدودي موفق به رد اشكالات غزالي شده است.

تهافت الفلاسفة، غزالي در چهار مقدمه و بيست مسئله تدوين شده كه در آن به طور كلي نظريات فيلسوفان در قِدم عالم، قِدم زمان، فاعل عالم، وجود صانع، اثبات علم، بسيط بودن وجود اوّل، مبدأ اوّل، نفوس انساني و چندين مسئلة ديگر بحث شده و غزالي اقوال فيلسوفان را در اين گونه مسائل نقل كرده و به ابطال آنها پرداخته است.

كتابِ نقدي بر تهافت الفلاسفة غزالي، مجموعه مقاله‏هاي حكيم علامة آشتياني است كه در شماره‏هاي سالهاي آغازين «كيهان انديشه» به چاپ رسيده[79] و سپس با ويرايش مجدد و با بازبيني دوبارة استاد[80] به صورت كتاب حاضر به چاپ رسيده است. گرچه عناويني كه در سرفصلهاي كتاب آمده با عناوين مقاله‏ها تطبيق كامل ندارد، ولي مطالب همان است كه در «كيهان انديشه» آمده است. به هر حال استاد در اين اثر با استناد به آيات و روايات نبوي و علوي با توجه و تسلط كامل به كلمات فيلسوفان مشاء و اشراق و حكمت متعاليه و آموزه‏هاي عرفا و يافته‏هاي خود، به نقد و بررسي مطالب غزالي پرداخته است. ايشان ابتدا مطالب جناب غزالي را نقل مي‏كند و سپس به جرح و تعديل آنها مي‏پردازد و مطالب خود را به گونه‏اي مستدل بيان مي‏دارد و آموزه‏هاي اشعري را، كه غزالي در اصول پيرو و مبلغ اين مذهب است، نقد و بررسي، و يافته‏هاي غزالي را بي‏اساس و منطق قلمداد مي‏كند و آراي فيلسوفان را نقل و مورد كاوش قرار مي‏دهد و ضمن دفاع از مباني آنها به دفاع از اقوال و آثار و مباني آنها مي‏پردازد.

به اعتقاد استاد، غزالي به جان و عمق فلسفه راه نيافته و اوهامي به هم بافته و با آنها جنگيده است. اگر نزد استادي زبردست فلسفه مي‏خواند و اشعري‏گري خود را به كناري مي‏نهاد، به عمق فلسفه مي‏رسيد و آنگاه چنين اشتباهي از او رخ نمي‏داد، و خود استاد در پاسخ سؤالي كه دربارة تهافت الفلاسفه شده چنين مي‏فرمايد: «تهافت الفلاسفه‏اي كه در اختيار نگارنده اين سطور قرار دارد، چاپ 1962 بيروت است كه دكتر ماجد فخري بر آن مقدمه نوشته است.

حقير در اطراف بيست مسئلة فلسفي كه ابوحامد انتخاب [كرده] و به زعم خويش آن مسائل را از بيخ و بن ردّ يا مورد ترديد قرار داده است بحث كرد‏ه‏ام، به اين نحو كه تمام مسائل را جزء به جزء نقل و بعد از بيان مراد شيخ بارع غزالي به نقد و جرح آن پرداخته‏ام.»[81]

سرفصلهاي اين اثر عبارت‏اند از: مقدمه، بيان علل مخالفت اشاعره و معتزله با فلسفه و نحوة ظهور اشاعره و معتزله، بيان غزالي در توحيد الاهي و نقد آن، ملاصدرا و حكمت يونان، ارادة حق و نحوة تعلق آن، گفتاري در علم حق سبحانه، نقدي كوتاه بر گفتار فخر رازي در حدوث فيض، نگاهي گذرا به پژوهشهاي غير علمي، بحث و تحقيق در نحوة تأثير واجب، نقدي بر تهافت‏نويسيها بر ضد فلاسفه، تحقيقي در توحيد افعالي و مسئلة قدر، تحقيقي پيرامون عقل و احكام آن در احاديث، تحقيقي پيرامون صدور اشيا از واحد حقيقي، سخني در فناي علمي و وجودي و درجات عروج، تحقيقي در طريق اعلا در معرفة الربوبيه، تحقيقي در حشر، تحقيقي عرشي در وحي، تحقيقي در صدور كثرت از وحدت و بحث در اثبات مبدأ وجود.

مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، براي اوّلين بار اين اثر را به سال 1378 خورشيدي، با قطع وزيري، در 551 صفحه چاپ و منتشر كرده است.

 

8.‌ هستي از نظر فلسفه و عرفان

عنوان کتابي است درباره مباحث وجود براساس كتاب المشاعر، به زبان فارسي.

هستي‏شناسي، زيربناي مباحث فلسفه و حکمت است. اين بحث از روزگاران کهن مورد توجه فيلسوفان و عارفان بوده است. در فلسفة اسلامي صدرالمتألهين، توجه کاملي به اصالت وجود و وحدت وجود کرد و تمامي زواياي آن را کاويد و با اعتقاد به «اصالت وجود» بسياري از غوامض فلسفي را حل کرد و فصل تازه‏اي در اين باب گشود، گرچه حکمت متعاليه، در بسياري از مسائل، روشي متفاوت با فلسفة مشاء و اشراق در پيش گرفت، ولي در طرح بحث از وجود و هستي‏شناسي وامدار مشائيان و اشراقيان است.

اثر حاضر، پژوهشي است عميق و دقيق، شامل امهات مباحث وجود که براساس کتاب المشاعر ملاصدرا و آموزه‏هاي حکمت متعاليه تصنيف شده است. علامة آشتياني آن دسته از مطالب عرفاني را که مربوط به اين مباحث است، و با براهين عقلي و فلسفي موافق بوده نقل مي‏كند و از آوردن آنچه با براهين عقلي به اثبات نرسيده مي‏پرهيزد و تمام مباني ذوقي را برهاني مي‏كند و به بررسي اين مسئله از ديدگاه فيلسوفان با مشربهاي مختلف و با توجه به بازسازي تاريخي مسئلة وجودشناسي از زمان فهلويون تا مکتب صدرالمتألهين مي‏پردازد و ضمن بررسي نحله‏هاي مختلف فلسفي و عرفاني از استدلالهاي برهاني و تحليل و نقد آنها و نيز کشف و شهودهاي عرفاني در شناخت بهتر هستي بهره مي‏گيرد. حضرت آشتياني در اين اثر، ضمن تبيين انديشه‏هاي ملاصدرا و عرفاي بزرگ و تفسير فلسفي و عرفاني برخي از آيات شريفة قرآن، به مناسبتهاي مختلف نکاتي بسيار سودمند، و گاه و منحصر به فرد در تاريخ فلسفة اسلامي، بيان مي‏كند.[82] يکي از ويژگيهاي اين اثر را خود استاد چنين بيان مي‏دارد: «در مطالب غامضة اعتقاديه به کلمات واردة از طريق وحي اشاره و در مطالبي که مورد خدشه و حملة اشخاص قشري و غير وارد و بي‏اطّلاع از رموز فلسفه واقع شده است، به اقوال بزرگان از فقها و اصوليان، که جامع علوم عقليه و نقليه بوده‏اند، استشهاد نموده‏ام، تا گمان نشود که مسائل مدونة در کتب اعاظم و فلاسفه اسلام، مثل شيخ و خواجه و ميرداماد و صدرالمتألهين و ساير بزرگان، مخالف کلمات واردة از اهل‏بيت عصمت و طهارت، سلام لله تعالي عليهم أجمعين، مي‏باشد.»[83]

مطالب اين اثر در يک مقدمه و بيست فصل با موضوعات زير مورد بحث و بررسي دقيق قرار گرفته است: اقوال در وجود، در بيان تعريف وجود، وجود ذهني، بساطت حقيقت وجود، شمول حقيقت وجود، در بيان تميز در وجودات، در اصالت وجود، بيان ملاک تشخيص در وجودات، در بيان آنکه وجود مشترک معنوي و مفهوم عام بديهي است، در بيان فهلويون، در حقيقت وجود حق‏تعالي، در مظاهر متجلي از حق، در مراتب وجودي، در بيان اشکالات اشراقيون، در بيان اصالت وجود و اعتباريّت ماهيت از طريق جعل، در اثبات مبدأ وجوديه طريقة حکماي الاهيين، در اثبات آنکه واجب‏الوجود به حسب شدت وجود تناهي ندارد، حق‏تعالي مبدأ و غايت براي جميع اشياست، در اينکه وجود عين ماهيت حق است و حق‏تعالي وجودي زايد بر ماهيت ندارد، و فصل بيستم اختصاص به صفات حق‏تعالي دارد.

در آغاز کتاب تقريظ حکيم دقيق النظر سيّد‌ابوالحسن رفيعي قزويني و در پايان مصادر تحقيق آمده است. لازم به يادآوري است بخشي از اين کتاب درسهاي آن حکيم الاهي در دانشگاه فردوسي مشهد (دانشكدة الاهيات) است كه پس بازبيني کلي و اضافات به صورت کتاب حاضر عرضه شده و اوّلين اثر قلمي استاد است كه در مدت خيلي كوتاه آن را نوشته است.[84]

بنابر آنچه در پايان کتاب آمده استاد در سال 1339 خورشيدي (1379ق.) از نگارش اين اثر فراغت پيدا کرده و چاپ اوّل آن، به سال 1340 خورشيدي (1380ق.) در مشهد از سوي انتشارات زوار و چاپ دوم آن از سوي نهضت زنان مسلمان در سال 1360 خورشيدي در قطع وزيري با 268 صفحه با کيفيت نامناسب چاپ و منتشر شده است، و چاپ چهارم آن از سوي مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي با ويرايش سوم در سال 1382 و با قطع وزيري در 344 صفحه چاپ و منتشر شده است.

 

فصل دوم

مقدمات، تعليقات و تصحيحات بر آثار فلسفي و عرفاني(رساله‏ها و كتابها)

(22 عنوان)

 

1.‌ اثولوجيا

عنوان کتابي است دربارة الاهيات براساس آموزه‏هاي فلسفه يونان باستان از اِفْلوُطين به زبان عربي، ترجمه ابن ناعمه حمصي، با تعليقات قاضي سعيد قمي، مقدمه انگليسي از سيّد‌حسين نصر.

اِفْلُوطين[85] معروف به شيخ يونان در حدود 204 قبل از ميلاد در اسکندريه متولد شد. در 28 سالگي به تحصيل فلسفه آغازيد. در چهل سالگي به رُم رفت و در آنجا به تعليم فلسفه پرداخت و در اندک زماني اهميت و اعتبار و احترام بسيار به دست آورد. او پيش مردم از احترام آن‏چناني برخوردار بود که همة مردم در کارهايشان با او مشورت مي‏کردند. سراي او پر از يتيمهايي بود که پدرانشان او را وصّي خود قرار داده بودند. او تا پنجاه سالگي چيزي ننوشت، پس از آن به تأليف رساله‏هايي در موضوعات فلسفه پرداخت. «فلوطين» يکي از انديشمندان و صاحب‏نظران بزرگ يونان قديم است كه توانايي وي در آميختنِ فلسفة افلاطون و ارسطو با فلسفة رواقيان است. او از اين سه جريان فکري، فلسفة نويني پديد آورده که در زمرة مهم‏ترين فلسفه جهان است و به فلسفة «نو افلاطوني» که رنگ عرفاني و الاهي دارد، معروف شده است. نوشته‏هايي که از او در دست است بيشتر يادداشتهايي اوست که براي تدريس آماده مي‏کرد و بعدها شاگردان وي، از جمله فرفوريوس به تدوين آنها همت گماشت. وي در 270 قبل از ميلاد در 66 سالگي درگذشت.»[86]

ابن ناعمه، عبدالمسيح بن عبدالله حِمصي ناعمي مترجم مسيحي آثار فلسفي ارسطو در سده‏هاي دوم و سوم است. با اينکه وي از مترجمان بنام است، ولي هيچ آگاهي از زندگي او در دست نيست. همين قدر مي‏دانيم او هم عصر ابويوسف يعقوب بن اسحاق کِنْدي بوده و خود و پدرانش از اهالي حِمص[87] هستند. وي در سال 226 قمري اين اثر نفيس را از سرياني به عربي ترجمه کرده است.

«قاضي سعيد (1049-1103ق.) يکي از افاضل حکما و عرفاي ايران در دوران سلاطين صفويه است. قاضي علاوه بر تبحر در مباحث تصوّف و عرفان، از حکمت مشايي و اشراقي نيز، آگاهي داشته است. نگارنده در تاريخ فلسفه و عرفان ايران در چهار قرن اخير به تفصيل پيرامون احوال و آثار و عقايد او بحث مي‏نمايم.»[88]

«اثولوجيا يکي از آثار مهم فلسفه و حکمت الاهي است که به غلط به ارسطو نسبت داده شده است.»[89] بنابر کندوکاوي که والنتين روزه، در سال 1883 ميلادي انجام داد معلوم شد که اين اثر از ارسطو نيست و متعلق به فلوطين و بخشي از کتاب تاسوعات اوست.[90] چنانچه فصولي از اين کتاب به نام رسالة في العلم الاهي، به فارابي منسوب شده است.[91]

ساليان متمادي فيلسوفان ما زحمات زياد، ولي بي‏موردي تحمل مي‏كردند تا آموزه‏هاي اين اثر را با افكار و انديشة ارسطو تطبيق دهند با اينكه اساس و بن‏ماية آراي اين دو حكيم با هم تفاوت دارد.

اثولوجيا داراي ده ميمر است: ميمر اوّل، در نماياندن معناي نفس؛ دوم در نماياندن چگونگي جان؛ سوم، در نماياندن تجرد جان؛ چهارم، در نماياندن شرف جهان عقلي؛ پنجم، در نماياندن هستي آفريدگار؛ ششم، در نماياندن چگونگي هستي ستارگان؛ هفتم، در نماياندن حقيقت جان؛ هشتم، در نماياندن ماهيت آتش؛ نهم، در نماياندن ماهيت جان متفکر و دهم، در نماياندن هستي پديدآورندة نخستين.

حکيم آشتياني ضمن نگارش مقدمة مفصلي که در آن، به معرفي کتاب اثولوجيا، افکار و انديشة فلوطين، و طرح اشکالاتي بر بعضي از نظريات شيخ يونان و جواب آنها، سُست دانستن بعضي از نظريات وي و مقايسة نظريات فلوطين با حکماي اسلامي به ويژه با ملاصدرا پرداخته و بعد به تفصيل دربارة افکار، انديشه و زندگي و آثار اساتيد و تعليقات قاضي سعيد و نوع بررسي نظريات ابن‌سينا و ملاصدرا و ترجيح اقوال آنها مطالبي را آورده و به بيان نظرية خود در اين‏گونه موارد پرداخته است. سپس، متن تصحيح شده چهار ميمر از اثولوجيا با تعليقات علامه آشتياني و پس از آن، تعليقات مفصل قاضي سعيد با تعليقات مختصر استاد بر تعليقات قاضي آمده است. استاد در اين تعليقات مستندات قاضي را مشخص و در مواردي هم نقدي بر نظريات وي زده است.[92] در پايان، هشت صفحه از کتاب را مقدمة انگليسي دکتر سيّد‌حسين نصر به خود اختصاص داده است.

انجمن فلسفه و حكمت ايران اين كتاب را در فروردين 1357 با قطع وزيري در 216 صفحه چاپ و منتشر كرده است.

 

2.‌ اساس التوحيد

عنوان کتابي است در بررسي قاعدة «الواحد»، از ميرزا مهدي آشتياني به زبان فارسي.

«ميرزا مهدي آشتياني (1268-1332ق.)[93] يکي از حکما و عرفاي نامدار و استادي مسلّم در علوم عقليه و نقليه قرن ماست.»[94] از وي آثاري در فلسفه و عرفان به جا مانده از جمله تعليقات بر شرح منظومه که به انصاف بايد گفت از دقيق‏ترين تعليقه‏هاست. ديگر همين کتابِ اساس التوحيد، است که در آن به شرح و توضيح قاعدة مهم فلسفي «الواحد لا يصدر عنه إلا الواحد» پرداخته است. ميرزا مهدي در اين کتاب با استناد به کلمات فلاسفه و عرفا و مکاتب فلسفي مشاء، اشراق، حکمت متعاليه و آموزه‏هاي ابن عربي در عرفان نظري، به شرح مفصل اين قاعده مي‏پردازد و وجوه اختلاف فلسفه‏هاي اشراق، مشاء و حکمت متعاليه را بيان و به بهترين وجه به داوري مي‏كند و احوال صحيح را با دلايل برهاني و فلسفي به اثبات مي‏رساند.

علامه آشتياني نيز، با تصحيح خود، که اغلاط بي‏شماري در چاپ اوّل آن راه پيدا کرده بود، اين اثر را احيا کرد. علاوه بر تصحيح و تعليقات مختصر، مقدمة بسيار خواندني دربارة آثار، احوال، و سوانح زندگي ميرزا مهدي آشتياني بر اين کتاب نوشته که در آن خاطراتي را نقل مي‏کند که خود يک دنيا درس از زندگاني و اوضاع احوال حوزه‏هاست. استاد در اين مقدمه به تحصيل و تدريس و جايگاه علمي و عملي ميرزا اشاره كرده است. وي در چهاردهم شهريور 1374 خورشيدي از تصحيح و نگارش مقدمه فراغت پيدا كرده است.

تعليقات استاد برخي تكميلي و برخي داوري و برخي توضيحي است، و در مواردي نيز، به نقد برخي از مباحث كتاب پرداخته است. از جمله آن موارد روايتي است كه از امام رضا عليه‌السلام نقل شده و ميرزا مهدي آشتياني آن را دليل بر درستي مذهب ميرداماد كه قائل به حدوث دهري است دانسته و علامه آشتياني دلالت اين حديث را بر نظرية ميرداماد كافي نمي‌داند.[95]

چاپ اوّل اين كتاب در سال 1329 خورشيدي به صورت سربي در تهران صورت پذيرفته است. چاپ دوم آن را دانشگاه تهران در سال 1330 خورشيدي با مقدمة منوچهر صدوقي سُها در 530 صفحه منتشر كرده و انتشارات مولي نيز، از روي همين نسخه كه غلطهاي چاپي فراواني نيز در او راه پيدا كرده چاپ سوم آن را در به سال 1360 خورشيدي افست و منتشر كرده است. چاپ چهارم اين اثر با تصحيح و مقدمه علامة آشتياني با قطع وزيري در 425 صفحه از سوي انتشارات اميركبير به سال 1377 چاپ و منتشر شده است.[96]

 

3.‌ اصل الاُصول

عنوان كتابي است درباره معناي مفهوم وجود و مسائل پيراموني آن از ملانعيماي طالقاني[97]
به زبان عربي.

«دانشمند محقق و جامع علوم عقلي و نقلي ملامحمد نعيماي طالقاني (زنده تا سال 1152ق.) يكي از علماي بزرگ ايران و از مدرسان نامدار حوزة علمي اصفهان در قرن دوازدهم قمري است. وي كتاب حاضر را پس از فرار از اصفهان،[98] در شهر قم به درخواست يكي از دوستان علم و معرفت نوشته است. وي غير از اصل الاصول، حاشية اشارات، تجريد و رساله‏اي در معاد جسماني دارد كه نسخه‏اي از آن در كتابخانة مجلس موجود است.»[99]

اين رساله عاري از هرگونه عنوان است كه حكيم الاهي در حين تصحيح و نگارش مقدمه و تعليقه عناويني بر اين اثر برگزيده و در سه فصل و يك خاتمه تدوين شده است:

فصل اوّل، در بيان معناي مفهوم وجود و چگونگي حمل آن بر افراد و بداهت وجود، انكار عوارض ماهيّت و ارجاع آن به عوارض وجود، در بيان بساطت مشتقات و فرق بين مشتق و منشأ آن و چندين مسئلة ديگر در همين موضوع؛

فصل دوم، در چگونگي جعل و تأثير، ايجاد، احداث و تكوين و مسائل پيراموني اين مسائل؛ و فصل سوم در توحيد واجب تعالي و چگونگي اتصاف آن به احد و واحد و بيان فرق بين «احديّت» و «واحديّت». ملانعيما در اين فصل از ثمرة توحيد، مراتب توحيد، فرق بين توحيد افعالي كه عرفا به آن اعتقاد دارند و مسلك جبري اشعري، معاني كلمة «لااله‌الا‌الله»، سخن گفته است. در خاتمه تفسير سورة اخلاص، نور و مسائلي دربارة حقيقت فروع دين آمده است. وي در نگارش اين رساله به كلمات شيخ اشراق، ابن‌سينا، ابن عربي و به ويژه به آموزه‏هاي ملاصدرا نظر داشته و از آنها مطالبي در جاي جاي كتاب نقل كرده است.

علامه آشتياني ضمن نگارش مقدمه، كه در آن به معرفي مختصر طالقاني و اوضاع عصر وي پرداخته، به تصحيح و تعليق اين اثر دست زده و در تعليقات خود چه در مقدمه و چه در متن با عناويني چون «وهم و تنبيه»[100] اشتباهات مؤلف را گوشزد نموده است، و در غير اين موارد هر جا كه عبارت و سخن مؤلف آميخته با تعقيد و صعوبت بوده با تعليقه‏هاي استاد، گويا و روان شده است. تاريخ تصحيح و تعليق، 1355 خورشيدي (ذيحجةالحرام 1396ق.) و تاريخ نگارش مقدمه 1356 خورشيدي (ذيقعده 1397ق.) است.

اين اثر اوّلين بار از سوي انجمن اسلامي حكمت و فلسفه ايران به سال 1357 خورشيدي با قطع وزيري در 178 صفحه چاپ و منتشر شده است.[101]

 

4.‌ اصول المعارف

عنوان کتابي است دربردارندة يک دورة مختصرِ فلسفة اسلامي از ملامحسن فيض‌کاشاني به زبان عربي.

فقيه و فيلسوف و محدث قرن يازدهم هجري ملامحسن فيض کاشاني، يکي از متكلمان و حکما و محدثان و مفسران بزرگ عالم تشيع است که در مشارب مختلف فلسفه استاد و در علم سلوک و اخلاق ممتاز بود. از وي آثار زيادي به جا مانده و اين اثر نفيس از جمله آنهاست. ملافيض کاشاني پس از حدود 92 سال زندگي به سال 1092 قمري بدرود حيات گفت.

اصول المعارف[102] خلاصة انديشه‏هاي ملاصدراست که گويا با توجه به شواهد الربوبية او، نگاشته شده و اصول و امهات حکمت متعاليه را در ده باب تنظيم کرده است. فيض در اين اثر، که خلاصة کتابِ عين‏اليقين است، در مقام تلفيق «بين طريقة حکمت و معرفتِ حاصل از طريق برهان و فلسفة معهود بين حکماي اوائل و اساطين فن از اعاظم حکماي يونان و بينِ معارف وارد از طريق شريعت محمديه و انوار فايض از طريقه ائمة شيعه، برآمده و ثابت کرده که بين اسرار نازل از حق اوّل به وساطت انبيا و اوليا وحکمت فائض بر نفوس مستعدين از حکماي الاهي تهافت و تناقضي وجود ندارد.»[103] فيض در اين اثر از نقل آرايي که مسلّم نيست و مورد نقض و ابرام و مناقشات واقع شده احتراز جسته و فقط به ذکر طريق حق و نقل مطالب و تحقيق در آرايي که مورد تأييد، بلکه مختار اهل توحيد و سالکان مسلک الاهي است اکتفا نموده است. اصول دهگانه اين اثر عبارت‏اند از: در وجود و عدم معرفت ذات، در علم و جهل، در غنا و فقر و معرفة الأسما، در ماهيات و تعينات اعيان، در سبب و مسبب و بيان معرفت غايات و نهايات، در طبيعت و بيان حدوث عالم، در حرکت و زمان و مکان، در آسمانها و زمين و آنچه در آن است، در خير و شر و لذّت و درد و بهشت و جهنم، در اصول نشئات و حقايق موجودات، و در خاتمه مطالبي در فرق دنيا و آخرت و چگونگي وجود جسماني آمده است، و هر باب شامل چندين اصل و فصل است.

علامه آشتياني مقدمة مفصلي به زبان فارسي، در حدود دو برابر اصل کتاب، بر اين اثر نوشته که در واقع از دو بخش تشکيل مي‏شود: در نخستين بخش آن، ضمن معرفي مختصر رساله به وضعيت تاريخ فلسفه در چهار قرن اخير پرداخته که استاد از آن به عنوان تاريک‏ترين دورة تاريخ فلسفه ياد کرده است. در ادامه همين مقدمه به تحصيل و تدريس و وضعيت حکما و عرفا و تکفير آنان توسط نادانان و چگونگي آموزش علوم عقلي، آثار ميرداماد از جمله قبسات، چاپ آثار فلسفي ايران زمين در آن سوي مرزها (مصر)، علامه طباطبايي و توجه آن حکيم الاهي به آينده و به مطالبي درباره اين سينا و ارسطو و مقايسه بين اين دو و برتري ابن‌سينا بر ارسطو اشاره کرده است.

دومين بخش از مقدمه،[104] که در واقع بيشترين حجم از کتاب را به خود اختصاص داده، در حدود دو برابر متن است، و اگرچه استاد از آن به عنوان مقدمه ياد کرده، در حقيقت شرح مفصلي است بر ده باب متنِ اصول المعارف. سيّد‌آشتياني مقدمه يا بهتر بگوييم شرح خود را به ترتيب بابهاي متن، يعني به طور مجزا عناوين اصلي متن (بابها) را آورده و در ذيل آن به شرح و بسط مطالب باب پرداخته به گونه‏اي که ضمن توضيح تمام مطالب متن، مشکلات و غوامض آن را حل و شرح كرده و در موارد متعدد اقوال حکماي ديگر را درباره مسائل مشابه مورد بررسي دقيق قرار داده است و اين مسئله در باب حرکت جوهري بيشتر از بابهاي ديگر به چشم مي‏خورد. علامه آشتياني در اين مقدمه از بيان هيچ مسئله‏اي در شرح و بسط کلام فيض فروگذار نكرده است. استاد در اوّل هر بابي نخست خلاصة آن باب، و اينکه فيض از طرح اين باب در پي اثبات چه مسئله‏اي است را بيان کرده تا خواننده قبل شروع به خواندن شرح مطالب، با آشنايي کامل به موضوع آن باب، وارد شود.

از ديگر ويژگيهاي اين مقدمه آن است كه استاد در مقام شرح متن، اقوال حکمايي که در موضوع مورد نظر مطلبي دارند، آورده و با آن تسلط بي‏نظير به مباني اساطين حکمت، چنان مسئله را حلاجي مي‌كند که هيچ زاوية تاريکي در پيرامون موضوع نمي‌ماند. علاوه بر اين، پانوشتهايي است که در بيشتر صفحات شرح به چشم مي‏خورد و نوعاً در اين پانوشتها ضمن توضيح مطالب متن، يا مقدمة خود به حکومت بين آرا و اقوال و يا به معرفي مکتب و مشرب صاحبان اقوال پرداخته است. استاد به گواهي تاريخ ثبت شده در پايان متن 1391 قمري و تاريخ مقدمه 1393 قمري از تصحيح و نگارش مقدمه فراغت پيدا كرده است.

چاپ اوّل اين کتاب (متن) با تصحيح استاد آشتياني بدون مقدمه و تعليقه در سال 1350 خورشيدي از سوي چاپخانة دانشگاه فردوسي مشهد چاپ و منتشر شده است[105] و چاپ دوم به سال 1362 و چاپ سوم آن به سال 1375 خورشيدي با مقدمة مفصل (360ص) سيّد‌جلال‏الدين آشتياني با قطع وزيري در 563 صفحه از سوي انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم چاپ و منتشر شده است.[106]

 

5.‌ اعجاز البيان في تفسير أمّ‏القرآن

عنوان کتابي است دربارة تفسير عرفاني و تأويل سوره حمد به زبان عربي از صدرالدين قونيوي.

ابوالمعالي صدرالدين محمد بن اسحاق بن يوسف قونيوي (607-673ق.) ملقب به شيخ کبير از علماي نامي و عرفاي عالي‏مقام و مشايخ بزرگ دنياي اسلام است. او فرزندخواندة شيخ اكبر است و با تربيت و آموزه‏هاي ابن عربي بزرگ شد و رشد کرد و از جملة بزرگ‏ترين شاگردان و مروجان مکتب او به شمار مي‏رود. آثار زيادي از وي به جا مانده از جمله: مفتاح الغيب؛ النفحات إلاهية؛ فکوک؛ نصوص، و همين کتابِ اعجاز البيان.

کساني که با قرآن و علوم پيراموني آن سروکار دارند؛ با دو اصطلاح «تفسير و تأويل» كاملاآشنا هستند. تفسير و تأويل، از رايج‏ترين روشهايي است كه با فنون و شرايطي که در تفسير و تأويل برشمرده‏اند، مي‏توان راز و رمز قرآن را تا آنجايي كه علم بشري توانايي دارد گشود. البته، بايستي بين تفسير و تأويل فرق گذاشت.

سورة حمد از جمله سُوَري است که تفاسير بسياري بر آن نوشته‏اند. شايد بتوان گفت يکي از مفصل‏ترين تفاسير سوره حمد، همين تفسير اعجاز البيان است.

قونيوي در تفسير سورة حمد به اقوال مفسران توجه زيادي نکرده و خود در مقدمة کتاب نيز، به اين مطلب تصريح کرده که به ياري خداوند تفسير خود را با کلام مفسران و متفکران آميخته نخواهم کرد.[107]

اين تفسير، تفسيري کاملاعرفاني و ذوقي است که، بيشتر مستندات آن کشف و شهود عرفاني است و با تکيه بر واردات قلبيّه به تأويل آيات پرداخته است و ديگر اينکه با توجه به قاعدة ارتباط بين لفظ و معنا و پيوند آنها به شرح و بسط کلمات و جملات آيات اشاره كرده و با به کارگيري اين قاعده، اسرار سوره را آشکار ساخته است.

علامه آشتياني با مقابله چند نسخه و با تصحيح دقيق و عالمانه، متني قابل اعتماد از اين تفسير به دست داده است، و نسخه بدلها را نيز، در پاورقي آمده است.

چاپهاي گوناگوني از اين تفسير در ترکيه و مصر و ايران و هند با مقدمه افراد مختلف صورت پذيرفته است. غير از چاپ بوستان کتاب قم، که با همت علامه آشتياني به دوستداران قرآن عرضه شده، چاپ حيدر آباد دکن[108] در ايران بيشتر از چاپهاي ديگر در دسترس بود و هست.[109]

بوستان كتاب چاپ اوّلِ اين اثر را به سال 1381 با قطع وزيري در 390 صفحه با تصحيح و مقابله علامه آشتياني چاپ و منتشر كرده است.

 

6.‌ انوار جليه در کشف اسرار حقيقت علويه

عنوان کتابي است در شرح حديث حقيقت، از ملاعبدالله مدرس زنوزي، به زبان فارسي.

ملاعبدالله زنوزي تبريزي معروف به مدرس فرزند باباخان زنوزي (  -1257) يکي از حکما و دانشمندان دوران قاجار است که در علوم نقلي از شاگردان صاحب رياض آقا سيّد‌علي و در عقليات از اعاظم شاگردان ملاعلي زنوزي است.

حديثي است مشهور به «حديث حقيقت» که در منابع عامه و خاصه سخن از اين حديث به ميان آمده که کميل از اصحاب مورد عنايت قطب العارفين اميرمؤمنان حضرت علي(ع) سؤال مي‏کند:
«ما الحقيقة؟» حضرت در جواب مي‏فرمايند «ما لک في الحقيقة» و دنباله حديث.

عده‏اي از علما بر اين حديث شرح نوشتند[110] از جمله آنها ملاعبدالله زنوزي است که در بين شرحها، مفصل‏ترين و جامع‏ترين آنهاست. مؤلف به شرح و بسط حديث پرداخته و اسرار آن را گشوده است و در نهايت نامي به همين معنا براي آن انتخاب کرده است و مراد از «حقيقت» را روشن، و حديث را با ذوق عرفاني و بن‏پايه فلسفي شرح کرده است.

علامه آشتياني ضمن تصحيح[111] اين اثر و نگارش دو مقدمة مختصر براي چاپ اوّل و دوم نگاشته است. در مقدمه دوم، دربارة مکتب اصفهان و شيراز و آثار به وجود آمده از اين حوزة عظيمِ فلسفه و موقعيت حکومت صفوي و حکماي آن دوران سخن گفته و در ادامه دربارة انوار جليه و ملاعبدالله زنوزي و آقا علي مدرس حکيم و مکتب فلسفي تهران در زمان قاجار و تدريس اين پدر و پسر مطالبي به نگارش درآورده است. در مقدمة چاپ اوّل دربارة مؤلف کتاب و کتاب انوار، آثار علمي مؤلف، و موضوع کتاب و حديثِ حقيقت و شارحان اين حديث مطالبي را بيان داشته است، و در پايان به اختصار به شرح کاشاني و اشکالات زنوزي بر شرح کاشاني اشاره و تفصيل آن را به زمان ديگر موکول كرده است.

چاپ اوّل اين اثر را مؤسسة مطالعات اسلامي در قطع وزيري به سال 1354 و چاپ دوم آن را انتشارات اميرکبير به سال 1371 خورشيدي با قطع وزيري در 460 صفحه چاپ و منتشر کرده است.

 

7.‌ تمهيد القواعد

عنوان كتابي است در عرفان نظري و وجودشناسي از صائن‏الدين علي بن محمد تركه اصفهاني به زبان عربي با حواشي آقا محمدرضا قمشه‏اي و ميرزا محمود قمي.

آل‏تركه از خاندان نامي دين و دانش در ايران هستند كه بيش از دو قرن در اصفهان معروفيّت عام داشتند. اصل اين خانواده از خُنجد تركستان است و جدّ آنان در عصر خوارزمشاه به ايران مسافرت كرد. به جهت آنكه ترك زبان بودند آنان را تركه ناميدند.[112]

«ابوحامد[113] محمد بن حبيب‏الله (  -850ق) از محققان حكماي مشائي در عصر خود بود كه به علم توحيد و تصوف گرايش پيدا نمود و منغمر در طريق تصوّف شد و در عرفان آثاري را به وجود آورد. از جمله رسالة قواعد توحيد، كه از آثار كم‏نظير در عرفان عملي به طريق محيي‏الدين است. تمهيد القواعد، شرح تحقيقي و عميقي است بر رسالة قواعد، و مؤلف آن صائن‏الدين علي التركه اصفهاني (قرن نهم) از اسباط مؤلف است.»[114]

اين كتاب يكي از متون عالي عرفان و صائن‏الدين تقريباً اوّل كسي است كه قواعد عرفان و فلسفه و شريعت را با هم تلفيق كرد. اين اثر از كتابهاي درسي در حوزة علمي و عرفاني است كه اساطين عرفان و معرفت آن را تحصيل و تدريس مي‏كردند.[115]

توحيد و انسان كامل دو ركن اساسي عرفان است كه مؤلف تمهيد القواعد با توجه به اين دو ركن شالودة كتاب خود را پي‏ريخته، گرچه در خلال مباحث به بحث توحيد بيشتر از مسئلة انسان كامل پرداخته است. ابن تركه در اين اثر با تأكيد بر اصالة‏الوجود، وحدت ذاتي، صفاتي، و وحدت افعالي را با مقايسه با ذات مقدس قابل اثبات مي‏داند و در غير اين صورت وحدت هيچ يك از اقسام قابل اثبات نخواهد بود. تمهيد نيز، مثل فصوص الحكم در زمان حيات مؤلف مورد توجه علما قرار گرفت و تاكنون از جمله متون عالي در عرفان نظري در حوزه‏هاي علميه بوده است. مؤلف در تدوين اين اثر بي‌توجه به حكمت مشاء و اشراق نبوده و در جاي جاي كتاب الهام از اين دو مكتب مشهود است، با اين فرق كه مباحث عرفاني و اشراقي قدري پررنگ‌تر است.

استاد در مقدمه دربارة اين اثر مي‏نويسد: «مؤلف، در اين كتاب در صدد اثبات وجود مطلق برآمده كه مراد از وجود مطلق، وجود صرف معرَّا و مبرَّا از كليه قيود، حتي قيد اطّلاق است كه از نهايت تمامي، لا بشرط از كلية تعيُّنات و اضافات است و از نهايت كمال معرّا از هر قيد و شرط است.»[116] اهل عرفان، به كلي تشكيك در اصل مراتب وجود را از باب نفي افراد و مراتب وجود، انكار مي‏كنند. بنابراين، يكي از مباحث مهم اين رساله، بحث اشتراك معنوي وجود است كه در فلسفه از امهات مباحث به شمار مي‏رود كه مؤلف اين اثر براهيني در اين مبحث اقامه كرده است.[117]

حكيم آشتياني در مقدمة كتاب مباحث فوق را طرح و به نقد و بررسي عالمانه آنها مي‏پردازد و نظريات فلاسفه و عرفا و صاحب اين اثر را به خوبي تبيين مي‏كند. استاد در مقدمة مفصل خود، پس از بيان جايگاه عرفاني و فلسفي خاندان ابن تركه و معرفي نسخه‏هاي موجود و به ويژه نسخة ميرزا احمد آشتياني و جايگاه آن حكيم در ميان عالمان و آثار وجودي وي و به مناسبتي موقعيّت آقا محمدرضا قمشه‏اي و ميرزا محمود قمي كه تمهيد مزيّن به حواشي آنهاست، به شرح مواضع اختلاف عارفان و فيلسوفان در مسائل وجود و الاهيات پرداخته است. سپس با تصحيح حواشي ميرزا محمود قمي و آقا محمدرضا قمشه‏اي، كه در زمان تدريس اين كتاب در تهران نگاشته و با تعليقات خود، مشكلات اين متن را به خوبي گشوده است. از جمله مواردي كه مورد توجه محشيان بوده مسئلة اشتراك وجود در مشرب عرفا و كيفيّت احاطة انسان به مظاهر وجوديه و بُروز و ظهور حق‏تعالي در آن است.

علاوه بر حواشي فوق‌الذكر كه با رمز «رضا» آقا محمد رضا قمشه‌اي و «م.ق» ميرزا محمود قمي مشخص شده حواشي ديگري نيز، از ميرزا احمد آشتياني و خود علامة آشتياني به چشم مي‌خورد، كه حواشي استاد نوعاً توضيحي است، و آن دسته از حواشي كه نام كسي در پايان آن نيامده از آنِ خود استاد است. در بخشهاي پاياني كتاب به تفصيل به حاشيه‌نگاري پرداخته و با عنوان «جلال آشتياني» مشخص شده است.

چاپ اوّل با مقدمة فارسي و انگليسي دكتر سيّد‌حسين نصر[118] همراه بوده و در چاپ دوم، كه پس از انقلاب چاپ شده، حذف شده است و همچنين صفحه اهداء به ميرزا احمد و تصوير صفحاتي از نسخه‏هاي آقا محمدرضا، و ميرزا حسن آشتياني و ميرزا محمود قمي آمده كه در چاپ سوم وجود ندارد. استاد در سي‏ام شوّال 1395 برابر با قمري، تصحيح و تعليق و در صفر 1396 قمري برابر با اسفند 1354 خورشيدي از نگارش مقدمه اين اثر فراغت پيدا كرده است.

چاپ اوّل اين اثر در 1355 و چاپ دوم آن در سال 1360 خورشيدي از سوي انجمن اسلامي حكمت و فلسفة ايران با قطع وزيري در 192 صفحه مقدمه، 274 صفحه متن، و چاپ سوم آن با ويرايش مجدد و بازنگري دوباره از سوي استاد با حواشي آقا محمدرضا قمشه‏اي و آقا ميرزا محمود قمي به سال 1381 خورشيدي از سوي بوستان كتاب قم با قطع وزيري در 480 صفحه چاپ و منتشر شده است.

 

8.‌ رسالة النصوص

عنوان رسالة مختصري است در عرفان نظري از محمد بن اسحاق قونيوي به زبان عربي با تعليقات ميرزا هاشم اشکوري.

صدرالدين محمد بن اسحاق قونيوي (607-673ق.) ملقب به شيخ کبير پسرخوانده و مهم‏ترين شاگرد ابن عربي و شارح کلام و جانشين اوست.

«اين اثر مشتمل بر يک ديباچه در حمد خدا و صلوات بر رسول و بيست‏ويک فص (فصل) کوتاه است و با بحث دربارة حق‏تعالي از حيث اطّلاق ذاتي او و عدم شناخت حضرت حق در اين مرتبه و عدم صحت انتساب هرگونه نسبتي به او، حتي نسبت وحدت و وجوب و مبدئيت ايجاد و صدور، آغاز مي‏شود و با مسائلي چون اسماء و صفات و احکام الاهيّه و انتساب آنها به حق از حيث تعيّنات و اشتمال تعين اوّل بر اسماء ذاتي، و مغايرت اسماء با يکديگر و اتحاد بعضي با بعضي ديگر و مسئلة علم و غيره ادامه مي‏يابد.»[119]

علامه آشتياني از روي دو نسخه چاپي و نسخه‏اي خطي متعلق به ميرزا احمد آشتياني، متن نصوص را تصحيح کرده و همچنين با تصحيح تعليقات[120] اشکوري (  -1332ق) که از استادان بنام عرفان نظري در عصر خود و شاگرد آقا محمدرضا قمشه‏اي و استادِ ميرزا احمد آشتياني است، به صورت زيرنويسِ متن نصوص آمده است. و بن‏ماية اين تعليقات نوعاً توضيحي است. در پايان، تعليقة ديگري در 26 صفحه وزيري از مرحوم اشکوري که از روي نسخة منحصر به فرد[121] استنساخ شده و نوعاً به نقد متن پرداخته، آمده است. براساس شنيده‏ها، استاد براي چاپ دوم مقدمه‏اي نوشته‏اند که به همراه متن و تعليقات ميرزا هاشم چاپ شده است، ولي بنده نديده‏ام. استاد بر اين رساله مقدمه‌اي ننوشته‌اند، و در بعضي موارد تعليقاتي دارند كه حرف «ش» مشخص و معين شده است.

چاپ اوّل اين رساله را مرکز نشر دانشگاهي به سال 1362 با مقدمة مختصر نصرالله پورجوادي با قطع وزيري در 120 صفحه چاپ و منتشر کرده است.[122]

 

9.‌ شرح دعاي عرفه

عنوان رساله‌اي است در شرح دعاي عرفه منسوب به امام حسين(ع) از ملامحمدعلي فاضل.

ملامحمد علي فاضل مشهور به حاجي فاضل (1260-1342ق) يكي از اساتيد عاليقدر حوزة علميّه مشهد، و از اكابر علماي اسلام در قرن چهاردهم هجري به شمار مي‌رود، و در علوم معقول و منقول از مدرّسان نامي زمان خويش مي‌باشد.

حاجي فاضل در فقه و اصول و تفسير و حكمت و فلسفة الاهي اعم از حكمت مشّاء و اشراق و فلسفه ملاصدرا استاد مسلم بود. وي مردي بسيار قويّ القلب و شجاع بود و در مقابل علماي مشروطه قد علم كرد و آخرالامر هم به دست عوامل مشروطه ترور شد. وي در نجف تحصيل كرد و آنگاه به مشهد مراجعت كرد و به تدريس علوم عقلي پرداخت. زندگي وي را استاد آشتياني در مقدمه همين كتاب به تفصيل قلمي كرده است.

دعاي عرفه زيباترين نيايش امام حسين(ع) در روز عرفه است كه در صحراي عرفات با خداوند داشته است. آن حالت روحي كه ميان انسان و معبودش رابطة اُنس و اُلفت ايجاد مي‏نمايد و او را در جاذبة روحي قرار مي‏دهد، نيايش ناميده مي‏شود.

براساس نقل بشير بن غالب حضرت در مكه در كنار كوه مشرف به خانة خدا با اهل و عيال خود در مقابل كعبه ايستادند و اين دعا را قرائت كردند. مؤلف اين اثر با سبك و سياق عرفاني به شرح و توضيح بخشهاي دعا پرداخته است. وي با احاطة كامل به ادبيات عربي و فارسي و با آشنايي به احاديث و مأثورات اهل‏بيت و فلسفه و عرفان پس از مدتها تحقيق و تدريس حكمت و عرفان، يعني در دوران پختگي اين دعا را شرح كرده است. مؤلف در ضمن شرح از طرح مباحث عالي عرفاني، اصول عقايد و ديگر معارف مثل جبر و اختيار مشيّت پروردگار و اين‏گونه مسائل، خودداري نكرده است.

استاد نيز، ضمن تصحيح در تعليقات مختصر خود,[123] موارد اجمال اين اثر را توضيح داده است. متأسفانه مؤلف حكيم كل دعا را شرح نكرده، ولي همين مقدار نيز بسيار عالي و مشحون از آيات، روايات است كه با استناد به آنها مطالب عالي عرفاني را در ذيل بخشهاي دعا جهت توضيح و تبيين اسرار و رموزات دعا آورده است. حدود پانصد حديث و تعدادي آيات قرآن در شرح اين اثر مورد استناد مؤلف قرار گرفته است كه از سوي استاد تماماً مصدريابي شده است. گويا يكي از شاگردان استاد نيز، در اين امر وي را ياري كرده است.

استاد درباره اين شرح مي‌فرمايد: «رسالة حاضر شرحي است بر دعاي عرفه منسوب به امام الأحرار و سيّد‌الأبرار، مبدأ الأشواق و قلبة العشّاق، خاتم الأولياء و سيّد‌الأصفياء الوليّ الشفيع الشهيد، أبي عبدالله الحسين، تأليف استاد نامدار الفقيه المحقق و المجتهد البارع، قدوة الحكماء المتألهين الحاج ملامحمد علي فاضل خراساني. شارح دعاي عرفه كليّه شرايطي را كه شايد شارح اين مأثور عظيم دارا باشد واجد است»[124] استاد در مقدمه خود به بيان حقيقت دعا و زبان خاص آن و سرّ اجابت دعا پرداخته، سپس انواع دعا و عطاياي مترتب بر طلب دعا، اقسام سائل و چندين مطلب ديگر را مورد بحث و بررسي قرار داده است.

برخي از سرفصلهاي كتاب عبارت‌اند از: معناي حمد و شكر و ثنا، قضاء و قدر، تفويض رضا به قضاي الاهي، فضل قرآن، جواد حقيقي، تمثل و تجسّم اعمال، دعا و فضيلت آن، توحيد و معناي اسماء، معناي لطيف و خبير، حقيقت ذكر و فضيلت تفكر.

ابتدا اين اثر، در سال 1357 در دو قسمت در «نشرية دانشكدة الاهيات» مشهد در شماره‌هاي
26 و 27
(بهار و تابستان 1357) و شماره (28 بهار 1358) با تصحيح و تعليقه استاد چاپ و منتشر شد. در سال 1381 بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي با مقدمه استاد آشتياني اين شرح را با قطع وزيري در 296 صفحه با تحقيق قسم كلام و فلسفه بنياد چاپ و منتشر كرده است.

 

10.‌ شرح رسالة مشاعر ملاصدرا

عنوان کتابي است درباره وجود از ملاصدراي شيرازي با شرح محمد جعفر لاهيجي.

از زندگي ملامحمدجعفر لاهيجي شارح محقق اطّلاعات قابل ملاحظه‏اي در دست نيست. آنچه گفته شده از مدرس تبريزي در ريحانة الادب و آقا بزرگ تهراني در الذريعه[125] است که هر دو به اختصار به معرفي وي پرداخته‏اند؛ ولي آنچه مسلّم است لاهيجي از اساتيد آقا علي مدرس زنوزي و آقا محمدرضا قمشه‏اي است، و کسي است که به مباني ملاصدرا کاملاوقوف دارد، ولي بنابر نوشته آقا محمدرضا قمشه‏اي در عرفان استاد فن نيست.[126] وي بايد در زمان محمدشاه قاجار زيسته باشد. و بنا به فرموده استاد همايي «علي التحقيق پيش از سال 1294 قمري فوت کرده است.»[127] با توجه به اين تاريخ وي از مدرسان بنام حكمت در مكتب اصفهان بوده است.

المشاعر، يکي از شاهکارهاي فلسفي ملاصدراست[128] که در آن مباحث «وجود» به بهترين وجه مطرح شده است. اين کتاب كه از اصلي‏ترين آثار تأليفي ملاصدرا به شمار مي‌رود که شامل يک دورة کامل هستي شناختي فلسفي است که اُمّهات افکار ملاصدرا را دربرمي‏گيرد. شرحهاي زيادي بر اين کتاب نوشته‏اند، ولي کامل‏ترين آنها شرح مرحوم لاهيجي است.[129] ملاصدرا مقدمه‏اي بر اين كتاب نگاشته كه از نظر ادبيات و قلم، در اوج فصاحت و بلاغت است و در آن ضمن معرفي كتاب، برتري علم الاهي را بر ساير علوم و معارف برشمرده است.

علامه آشتياني علاوه بر تصحيح، مقدمه‏اي مفصل بر اين اثر نوشته که در آن به معرفي مکتب فلسفي تهران و شارحان حکمت ملاصدرا پرداخته است و در تعليقات شرح‏گونة خود با استناد به اقوال بسياري از حکما و عرفاي دورة اخير مطالب ملاصدرا و شارح لاهيجي را با دقت تمام توضيح داده و نظريات خود را نيز در مواردي که لازم به توضيح بيشتر بوده آورده است، به گونه‏اي که منبع مناسب و کاملي براي فلسفه‏پژوهان دربارة مباحث وجود شده است. از حواشي استاد چنان برمي‏آيد که در اين کتاب، دقيق‏تر از بقيه قلم زده است. در نتيجه مشاعر با شرح لاهيجي و با تعليقات مفصل و محققانة علامه آشتياني در خور توجه خاص است؛ چون بي‏شک اين شرح و تعليقات، در توضيح و تبيين موشکافانة مشاعر بي‏نظير است. آشتياني در تعليقات خود، که آن را به فارسي نگاشته، از ملاصدرا، شيخ اشراق، ابن‌سينا و ابن عربي، سبزواري، قونيوي و محمداسماعيل اصفهاني و عدة ديگري از اساطين فلسفه و عرفان و از کتابهايي چون اسفار، شِفا، حکمة الاشراق، فتوحات، فصوص، منظومه و تمهيد القواعد در توضيح متن و شرح، استفاده كرده است که در واقع مقدمه و تعليقات علامة آشتياني خود يک شرح مفصل بر مشاعر است. خود استاد درباره اين شرح مي‌نويسد: «نگارنده در تعليقات و حواشي خود بر اين كتاب بيشتر به توضيح و تحقيق اصل رسالة مشاعر پرداختم و مشكلات آن را شرح و توضيح داده‌ام» چون اين رساله، از ساير مصنفات علامه مختصر و فشرده نوشته شده است. مطالب زيادي را جهت توضيح و شرح مطلب نقل كرده‌ام و براي تثبيت و تحليل مطالب و نشان دادن اطّلاعات وسيع‌تر و كامل‌تري به نقل كلمات متأخران از حكما و عرفا پرداخته‌ام و براي آنكه براي شخص متتبع كار را آسان كرده باشم در موارد زيادي با ذكر مورد، ارجاع به ساير مصنفات ملاصدرا و مسفورات ساير اعلام فن حكمت و معرفت داده‌ام. هنگام نوشتن اين تعليقات به كلية تأليفات صدرالمتألهين مراجعه و آنچه را كه لازم بود بيان و تحقيق نموده‌ام.[130]

اين کتاب در يک فاتحه (خطبه) که شامل هشت مشعر، و سه منهج، هر منهجي نيز، چند مشعر دارد. که مباحث آن از تحقيق در مفهوم وجود و احکام و آثار آن شروع مي‏شود و در حدوث عالم پايان مي‏پذيرد. سرفصلهاي كتاب و موضوعات مورد بحث عبارت‏اند از: فاتحه: در تحقيق مفهوم وجود و احكام آن؛ منهج اوّل: در وحدت وجود كه در هشت مشعر به اين موضوع و احكام آن پرداخته شده است. منهج دوم: در احوال و صفات باري تعالي، در چهار مشعر و منهج سوم: در صُنع و ابداع است كه در سه مشعر اين مسائل مورد بحث و بررسي قرار گرفته است، و خاتمه، كه در آن از طرق ايصال الي الله سخن گفته شده است. در پايان مطالبي نيز، با عنوان خاتمه آمده است.

آشتياني در هيجدهم خرداد 1342 خورشيدي از تصحيح و نگارش تعليقات اين کتاب، فراغت پيدا کرده و در سال 1371 خورشيدي نيز، براي چاپ سوم يک بار ديگر اين اثر را بازبيني کرده است.

چاپ اوّل اين اثر را انتشارات زوّار مشهد در سال 1343 و چاپ دوم آن را دفتر تبليغات اسلامي قم در سال 1360 با قطع وزيري در 400 صفحه و چاپ سوم آن را انتشارات اميرکبير با قطع وزيري در 377 صفحه با تصحيح مجدد استاد (1371) به سال 1376 خورشيدي با حذف مقدمة استاد آشتياني و دو مقدمة ديگر كه در پانوشت به آن اشاره شده چاپ و منتشر کرده است.[131]

 

11.‌ شرح فصوص الحکم

عنوان کتابي است در تبيين و شرح اصول و قواعد عرفاني براساس مشرب عرفاني محيي‏الدين عربي از محمد داوود قيصري رومي ساوجي به زبان عربي.

دربارة ابن عربي، داوود قيصري و کتاب فصوص الحکم در معرفي شرح مقدمة قيصري به اختصار مطالبي آورده شد که ديگر نيازي به تکرار آنها نيست. آنچه لازم است در اينجا آورده شود، اجمالي از مقدمة شصت صفحه‏اي استاد است. اين مقدمه در دو بخش تدوين شده است: در بخش يكم آن مختصري به معرفي ابن عربي و جانشين وي صدرالدين قونيوي و شاگردان معروف قونيوي، نيز برخي شارحان فصوص همچنين استاد بي‏نظير عرفان در قرون اخير آقا محمدرضا قمشه‏اي پرداخته شده است. سپس استاد تعليقات و شروح فصوص الحكم را برشمرده و به بررسي محتوايي آنها پرداخته و در مجموع شرح قيصري را جامع‏تر يافته است. در بخش دوم خبط و خطاي ابوالعلاء عفيفي و قيصري و ابن عربي را در فصوص الحكم و بعضاً در فتوحات با ذكر بخشهايي از اين دو اثر برشمرده آنگاه به نقد و ردّ آنها پرداخته و در پايان، مختصر اشارتي به مقامات انسان و حقيقت محمديّه نموده است. استاد در اين بخش از مقدمه با بحثي دقيق ابوالعلاء عفيفي و تعليقات وي را بر فصوص الحكم بررسيد و ايراداتي بر آن وارد كرده است. استاد مي‏نويسد: «اين شخص فقط عربي مي‏دانسته است و رشتة علمي هم كه تحصيل كرده ربطي به مبدأ و معاد ندارد. عظمت كتب شيخ خصوصاً فصوص الحكم او را مسحور كرده به توصية نيكلسون، كه معتقد به نبوت خاتم الانبيا نبوده و قرآن را داستان فرض كرده، او را به ورطة هولناك كشانده است.» استاد نظريات وي را دربارة حلولي بودن حلاج نقد و بي‏اساس دانسته است. متن تصحيح شده مقدمه دوازده فصل دارد. خود اين مقدمه دوازده فصلي نيز، داراي چند صفحه مقدمه است، با حواشي بسيار دقيق و عالمانه که با عدد «12» معين و مشخص شده[132] و حواشي حکيم عارف آقا محمدرضا قمشه‏اي ـ كه برخي از اين تعليقات بسيار طولاني و در حد يك رسالة مختصر است ـ و شخصي به نام غلامعلي شيرازي[133] و بعض اعاظم به صورت پي‏نوشت، آمده است. ويژگيهاي حواشي علامه آشتياني كه با علامت اختصاري «ج» مشخص شده توضيحي و نقد نظريات شارح و ماتن است.

پس از مقدمه، حواشي امام خميني بر مقدمة فصوص،[134] که دوازده صفحه است، آمده و استاد نيز، در بعضي موارد به حواشي امام تعليقه زده و در پانوشت همان صفحه آورده است. بعد از آن حواشي مفصل ميرزا حسن جلوه بر مقدمة قيصري با تصحيح استاد آمده که تاريخ تصحيح اين مقدمه و اين تعليقه، ششم مرداد 1366 خورشيدي است. پس از حواشي ميرزا ابوالحسن جلوه تعليقات استاد بر حواشي ميرزاي جلوه آمده که به زبان فارسي و عربي آن را نگاشته است. گويا در حين تصحيح حواشي ميرزاي جلوه، تعليقاتي نيز همزمان بر اين حواشي نوشته‏اند. چون تاريخ هر دو، يعني پايان تصحيح حواشي ميرزا و پايان حواشي خود استاد، ششم مرداد ماه 1364 خورشيدي است.

پس از پايان مقدمه و تعليقات آن (60+286ص) بدنه اصلي کتاب شروع مي‏شود که در 27 فص تنظيم و تصنيف شده است و در اين بخش از کتاب تمام تعليقه‏ها در پاورقي آمده، که بيشترين و دقيق‏ترين آنها از آنِ خود استاد است. گرچه مطالب استاد به صورت تعليقه آمده، در واقع هم از جهت تفصيل و از جهت مشکل‏گشايي و يا نقد متن در حکم شرح مفصلي است. اگر تعليقات استاد به مقدمه و بدنة كتاب در رساله‏اي جداگانه چاپ شود خود کتاب مستقلي در شرح مشكلات و بيان مراد قيصري و ابن عربي خواهد بود، ولي همان‏گونه که بر اهل تحقيق روشن است عادت استاد بر اين بود که آثار گذشتگان را با نوشتن تعاليق ارزشمند و مفصل خود احيا کند. ضمن اينكه بيشترين تعليقات را علامه آشتياني بر اين کتاب نوشته است تعليقه‏هاي امام خميني، آقا محمدرضا قمشه‏اي، عبدالرحمان جامي، غلامعلي شيرازي، عبدالرزاق کاشاني، ملاهادي سبزواري، ميرزا هاشم اشکوري و يك مورد نيز از ميرزا مهدي اميركلا، كه استاد شرح منظومه را به سفارش ميرزا مهدي آشتياني نزد همين شخص قرائت كرده، آورده و در پايان هر تعليقه نام افراد ذکر شده است و تعليقه‏هايي که خود استاد بر متن كتاب نوشته با حرف «ج» مشخص و معين شده است.

اين اثر اوّلين بار در سال 1375[135] خورشيدي از سوي انتشاران علمي و فرهنگي در قطع وزيري در 1200 صفحه با تصحيح و تعليقات مفصل چاپ و منتشر شده است. در پايان کتاب نيز، حدود 130 فهارس مختلف آمده است که در نهايت 1325 صفحه کل کتاب را تشکيل داده است. بنده چاپ دوم يا چاپ ناشر ديگري را نديدم. بنابر آنچه خود استاد در پايان کتاب مرقوم داشته‏اند تصحيح و تعليقه بر فصوص 1371 خورشيدي (1412ق.) پايان يافته و در سال 1374 خورشيدي مقدمه‏اي مفصل که در آن به معرفي ابن عربي و مکتب وي، داوود قيصري و محتويات کتاب پرداخته، نوشته است. اين شرح با كيفيّت نسبتاً خوب همراه با فهرستها و اعلامي كه لازمة چنين كتابي است عرضه شده گرچه از غلطهاي چاپي بي‏بهره نيست، ولي با توجه به حجم كتاب قابل اغماض است.

12.‌ شرح فصوص الحکم

عنوان کتابي است در عرفان نظري در شرح فصوص از مؤيدالدين جَندي، به زبان عربي.

مؤيدالدين جَنْدي (  -690ق) اوّلين کسي است که فصوص الحکم ابن عربي را شرح کرده است. وي از مردم جَنْد ترکستان است که به دست مغولان ويران شد و پس از آن هرگز روي آبادي را به خود نديد. آثار قابل ملاحظه‏اي از جندي در کتابخانه‏ها موجود است از جمله آنها اين شرح است که استاد اقدام به احياي آن نمود و دربارة آن مي‏فرمايد: «در شرح جَنْدي مطالبي عالي در عرفان نظري وجود دارد که در ديگر شرحها وجود ندارد. وي در شرح فصوص طريق خاصي دارد به گونه‏اي که پس از نقل بخشي از متن، خود راساً به تحقيق در اطراف آن مي‏پردازد»[136]

بنابراين، از جهاتي در بين شرحهايي که بر فصوص نوشته‏اند شرح عارفِ محقق مؤيدالدين جَنْدي تحقيقي‏ترين و جامع‏ترين شرحها بر فصوص است. گرچه براي تدريس، شرح قيصري مقدم بر اين شرح است، کما اينکه مدتهاست در حوزه‏هاي عرفان اين کتاب از جمله متون درسي عرفان است. جندي با همة احاطه و تبحري كه نسبت به مسائل عرفاني دارد، ولي در بعضي مسائل از جمله در شرح خطبه، محيي‏الدين را معصوم دانسته و او را از هرگونه خبط و خطا مبرّا معرفي كرده است. كساني كه با احاديث اهل‏بيت و آموزه‏هاي تشيع آشنا هستند به بي‏اساس بودن اين مطلب پي خواهند برد. از اين‏گونه خبط و خطاها جسته و گريخته در اين اثر به چشم مي‏خورد كه با دقت مضاعف بر اهل كشف و نظر روشن خواهد شد. استاد اين مسئله را در مقدمه قيصري به خوبي مورد دقت قرار داده است و چنان مسئلة ختم ولايت را عالمانه بحث كرده كه براي هميشه به اختلاف محشيان فصوص در اين مبحث پايان داده است.

به جهت وجود اغلاط چاپي بيش از حدّ معمول و مبذول نشدن دقت کافي در تصحيح متن، که استاد به علت مريضي و تب طولاني از تصحيح آن بازمانده بود و دنبالة کار را محقق ديگري پي گرفته بود، استاد از اين چاپ رضايت نداشت.[137] بنابراين تصميم به بازنگري گرفت که حاصل آن چاپ دوم اين شرح است که از سوي بوستان کتاب قم در سال 1381 چاپ و منتشر شده است[138] كه هم‏اكنون در دسترس پژوهشگران فلسفه و عرفان قرار دارد. به علت طولاني شدن بيماري، استاد از نگارش مقدمه بر اين اثر بازماند و چه بسا علامه اين مقدمه را مي‏نوشت در مواردي سودمندتر از متن مي‏شد. جَنْدي در شرح خود بعضاً متن فصوص را آورده و بعضاً از آن غفلت كرده است. استاد با آوردن آن بخش از حذفيات ضمن تصحيح و بيان نظريات خود در پانوشتها اين اثر را تكميل و بر غناي آن افزوده و خواننده را از مراجعه به متنِ فصوص به طور جداگانه بي‏نياز كرده است. از آنجايي كه در اين كتاب‏شناسي فصوص الحكم از جمله كتابهايي است كه در مدخل شرح مقدمة قيصري، معرفي شده از تفصيل آن در اينجا خودداري شده است.

آنچه قابل ذكر است شرح خود جندي است كه استاد به اندازة كافي آن را معرفي كرده و آقاي ديناني هم در مقدمة محققانة خود بر چاپ اوّل مطالبي را در اين باره آورده است، گرچه در چاپ اخير مقدمة ايشان نيامده است.[139] در پايان كتاب حدود 240 صفحه فهرستهاي گوناگون اعم از آيات، اشعار، احاديث، اعلام و غيره آمده است. با توجه به اينكه استاد علامه مقدمه‏اي بر اين كتاب ننوشته‏اند و از طرفي هم مقدمة آقاي دكتر ديناني بسيار محققانه و موشكافانه است به هر دليل نبايد اين مقدمه حذف مي‏شد. شايسته است اولياي امور چاپ، در چاپهاي بعدي اين مقدمه را به همراه كتاب چاپ نمايند چون در معرفي اين اثر بسيار راهگشاست.

چاپ اوّل اين اثر به سال 1361 زيرنظر علامه آشتياني با همکاري و مقدمة دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني با قطع وزيري در 700 صفحه از سوي مؤسسة چاپ و انتشارت دانشگاه مشهد، و چاپ دوم آن با ويرايش مجدد با تصحيح و تعليقة استاد آشتياني در سال 1381 خورشيدي با قطع وزيري در 975 صفحه از سوي بوستان كتاب قم چاپ و منتشر شده است.

 

13. شرح فصوص الحكم

عنوان كتابي است در عرفان نظري از عبدالرحمان جامي به زبان عربي.

عبدالرحمان جامي از جمله شارحان فصوص است كه توانسته اين كتابِ دقيق و عميق را با ذوق عرفاني و با بهره‌گيري از ادبيات كه خود از جمله اديبان برجسته است،شرح و مشكلات آن را حل نمايد.

اين شرح همانند شرح قيصري مورد توجه خاص حضرت استاد بود. ايشان اين اثر را پس از تصحيح و نگارش مقدمه حدود يك سال قبل از مريضي جهت چاپ به نشر ميراث مكتوب سپرد، ولي با كمال تأسف تاكنون اقدام به چاپ و نشر آن نشده است. بنده اطّلاع دقيق از علت تأخير آن ندارم. اميدست اولياي امور ميراث مكتوب در اين خصوص عنايت ويژه‌اي بنمايند تا اين اثر ارزشمند نيز، به جمع آثار مكتوبِ آن حكيم فرزانه درآيد. از آنجايي كه اين اثر در دسترس نيست، طبعاً معرفي محتوايي و صوري آن نيز، ممكن نخواهد بود.[140]

 

14.‌ الشواهد الربوبيه في المناهج السلوکيه

عنوان کتابي است دربارة هستي‏شناختي فلسفي از صدرالمتألهين شيرازي به زبان عربي.

آثار زيادي از حکيم ملاصدرا (979-1050ق.) به جا مانده است از جملة آنها کتاب شريف شواهد الربوبيه است که خلاصة افکار و انديشه ملاصدرا در اين کتاب منعکس شده است. شرحها و تعليقات دقيق و عميقي بر اين کتاب نوشته‏اند از جملة آنها تعليقات مفصل حکيم سبزواري است. وي با اينکه خودش از برجستگان فلسفه و عرفان است، ولي از مروجان مکتب صدرايي نيز، محسوب مي‏شود.

بنا به تصريح خود ملاصدرا: «به امر آمري از عالم غيب مأمور شدم که قسمتي از اسرارِ معارف را که بنابر علتي از ما پنهان است آشکار کنم، امتثال امر کردم و دامن همت برچيدم مطالبي را در اين کتاب جمع و به رشته تحرير درآوردم».[141] بنابراين، صدرالمتألهين در اين کتاب در بسياري از مسائل مهم فلسفي از قبيل مسئلة وجود و مراتب گوناگون آن، نظام آفرينش و رابطة آن با مبدأ ذهني و مراتب آن، مسئلة حرکت به ويژه تحقيق دربارة حرکت جوهري، بقاي ماده در تمام مراحل وجود و رابطة آن با صورت، تبديل تدريجي ماده به صورت و مراحل گوناگون آن، نفس و رابطة آن با بدن، وحدت آن با حدوث بدن و بقاي آن بعد از فناي بدن، حقيقت عالم آخرت و معاد جسماني و حقيقت بهشت و جهنم و احوال انسان در سراي ديگر، حشر اجساد و ارواح، اسرار و نکاتي را بيان کرده است.[142] بنا به فرموده علامه آشتياني: «اين کتاب خلاصة افکار صدرالدين شيرازي و کتاب اسفار است که حاوي افکار و انديشه و نظريات اختصاصي ملاصدراست که با قلمي روان و با عباراتي سليس و جذّاب تقرير شده است. وي در اين کتاب صرفاً آخرين آراي خود را بيان کرده و در بعضي موارد مطالبي ديده مي‏شود که در اسفار الاربعه نيامده و بيشتر مطالب را به طور اجمال و سربسته بيان کرده است. البته به گونه‏اي نيست که پژوهشگر فلسفه با داشتن استاد ماهر، که در روزگار ما حُکم کيميا را دارد، پي به عمق آن نبرد.»[143]

خدايا، زين معمّا پرده بردار

 

سخن سربسته گفتي با حريفان

ملاصدرا در اين اثر گاهي مطالب را به گونه‏اي مختصر و گاهي به نحو اشاره و گاهي به تفصيل بيان کرده است. در بين تعليقاتي که بر اين اثر نوشته‏اند، تعليقات حکيم سبزواري از جايگاه ويژه‏اي برخوردار است.

سبزواري در اين تعليقات موارد اجمال و مشکل متن را گشوده، با آوردن بخشي از متن مورد نظر به شرح و بسط آن پرداخته است. اين تعليقات توضيحي و انتقادي است.

علامة آشتياني، علاوه بر تصحيح متن و تعليقات سبزواري و نگارش تعليقاتي بر تعليقات سبزواري (تعليقه بر تعليقه) مقدمة مفصلي بر اين اثر نوشته که در فهم مطالبِ تعليقات و متن شواهد بسيار راهگشاست به گونه‏اي که بر غناي مطالب افزوده شده است، و در آن نخست به شرح حال ملاصدرا و اساتيد، معاصران و کساني که ناشر افکار او بوده‏اند، و همچنين به شرح حال جماعتي از حکما و عرفا، که سمت شاگردي او را نداشته‏اند و با او از جهت مشرب فلسفي مخالف بودند، پرداخته شده است، و به تفصيل خصوصيات فلسفة ملاصدرا و ابتکارات فلسفي او، خصوصيات کتاب شواهد و مطالب فصلهاي آن که با عناويني چون، مشهد، اشراق، شاهد آمده، منابع کارهاي علمي ملاصدرا، شرح حال ميرداماد و دانشمندان متأله و حکماي طبقه مقدم بر ملاصدرا و اساتيد او، ميرداماد و ميرفندرسکي، ملارجبعلي تبريزي، ملاشمساي گيلاني، آقا حسين خوانساري، اساتيد و دانشمندان بعد از ملاصدرا، فيض کاشاني، ملاعبدالرزاق لاهيجي، شيخ حسين تنکابني، کيفيت رشد افکار و انديشه ملاصدرا در حوزة اصفهان و گسترش آن به ساير بلاد، دانشمندان طبقه بعد از ملاعبدالرزاق و فيض و ملاعلي نوري و ملامحمدصادق اردستاني و معاصران او، بيان تاريخ انتقال حوزة فلسفي و عرفاني از اصفهان به تهران و حکمايي که در تهران کرسي تدريس حکمت داشتند، مثل آقا محمدرضا قمشه‏اي، شهر قم و علما و حکماي آن مثل شيخ عبدالکريم، آيتالله بروجردي، امام خميني، ميرزا محمدعلي شاه‏آبادي و سيدابوالحسن قزويني و سرانجام حضرت علامه طباطبايي تبريزي، كه جامعة ما سخت به وجود امثال او نيازمند است، اساتيد حکيم سبزواري در فنون عقليه و نقليه و معاصران او، مدرسان فلسفة اسلامي در شهر مقدس مشهد و بيان احوال شاگردان و تأليفات و آثار حکيم سبزواري و ويژگيهاي تعليقه او بر شواهد و اسفار و مفاتيح‏الغيب و آثار حکيم را، مورد بحث و بررسي همه‏جانبه قرار داده و در بعضي موارد نيز، نقدهايي بر بعضي مطالب زده که حاکي از دقت‏نظر و عمق انديشة اين حکيم دقيق‏النظر روزگار ماست که افسوس و هزاران افسوس كه قدرش را ندانستيم و هيچ‏گاه انديشه عالي او را فهم نكرديم و او را برنتابيديم.

سير اين مقدمه در واقع بيان قطعه‏اي از تاريخ فلسفه از زمان ملاصدرا تا به امروز است که از قلم حکيمي مسلط به تمام مباني مکتبهاي فلسفي تراوش کرده است. افزون بر اين مقدمه، پاورقيهاي اين مقدمه نيز، حکايت از جولت فکر و انديشه و اطّلاع وسيع و گستردة او از مسائل فلسفي دارد، و همچنين تعليقات او بر متن شواهد و بر تعليقات حکيم سبزواري نشان از دقت‌نظر و وسعت علم و حکمت او دارد که شايسته است با دقت تمام در آنها نگريسته شود و نقدهاي اين حکيمِ الاهي به گونه‏اي عالمانه مورد مداقه قرار گيرد.

حاصل اينکه استاد علامه آشتياني پس از مقدمة مفصل در بيان ويژگيهاي حکمت متعالية صدرايي و سير تاريخي آن در چهارصد سال گذشته، نخست متن کتاب را با تعليقات خود و توضيحات منابع سخنان وي و از ديگر آثار ملاصدرا آورده و سپس حواشي سبزواري را با ارجاع به صفحات متن تصحيح شده درج کرده است.

کتاب شواهد در پنج مشهد و هر مشهدي در چندين شاهد و هر شاهدي در چندين اشراق تدوين شده است:

مشهد اوّل، در امور عامه داراي پنج شاهد و هر شاهدي در چندين اشراق تدوين شده است.

مشهد دوم، در بيان وجود خدا و ايجاد عالم آخرت و عالم دنيا به قدرت خلاقة خويش در دو شاهد و هر شاهدي نيز شامل چندين اشراق است.

مشهد سوم، در مسائل مختص به معاد است که در سه شاهد و هر شاهدي به چندين اشراق تقسيم شده است.

مشهد چهارم، دربارة معاد جسماني و اثبات آن است که در سه شاهد و هر شاهدي هم در چندين اشراق به اختصار به بيان مسائل معاد پرداخته شده است.

مشهد پنجم، دربارة نبوات و ولايات است که در دو شاهد و چندين اشراق به اين موضوع پرداخته شده است.

علامه آشتياني در رجب 1386 قمري از نگارش مقدمه و در رمضان همان سال از تصحيح تعليقات سبزواري و تعليقه بر آن فراغت پيدا کرده است. ياد و نامش براي هميشة تاريخ سرفراز باد.

چاپ اوّل اين کتاب در سال 1346 خورشيدي با قطع وزيري و با حواشي ملاهادي سبزواري از سوي انتشارات دانشگاه مشهد، و چاپ دوم آن از روي چاپ اوّل در سال 1360 خورشيدي، با قطع وزيري در 833 صفحه از سوي مرکز نشر دانشگاهي به صورت افست چاپ و منتشر شده است. چاپ سوم از اين کتاب در سال 1379 در دو جلد از سوي داراحياء تراث العربي در بيروت منتشر شد که در پانوشت به چگونگي چاپ آن از سوي اين ناشر بيروتي اشاره شده است؛[144] چاپ چهارم (چاپ سوم دفتر)[145] اين اثر را بوستان کتاب قم به سال 1382 با ويرايش مجدد، در قطع وزيري در 911 صفحه چاپ و منتشر کرده است.

 

15.‌ قُرة العيون

عنوان كتابي است در باره وجود و احكام آن و ماهيّت از ملامحمدمهدي نراقي به زبان عربي.

خاندان نراقي كاشاني، از جمله خاندانهاي بزرگ و عالم‏پرور منطقه كاشان است. محمدمهدي نراقي (  -1209ق.) معروف به محقق نراقي پدر ملااحمد نراقي از جمله عالمان كم‏نظير و مفاخر جهان شيعه است. از ملامهدي نراقي آثار علمي زيادي به جا مانده است از جملة آنها كتابِ قرة العيون است كه در بعضي منابع[146] از آن به نام قرة العيون في الوجود والماهية، ياد شده است.

در اين اثر، مباحث و احكام مربوط به وجود و ماهيّت به گونه‏اي عميق و دقيق و با نظم خاصي در چهارده فصل مورد بررسي قرار داده شده است. نراقي با استناد به كلمات فيلسوفان اشراقي و مشايي به روش حكمت متعاليه احكام وجود و ماهيّت را بررسيده و در موارد اختلافي با (قلتُ) به داوري پرداخته و بيشتر قول ملاصدرا را ترجيح داده است.

استاد علامة آشتياني در مقدمة خود بر اين اثر مي‏نويسد: «يكي از آثار نفيس نراقي در حكمت الاهي كتاب مختصر او به نام قرة‏العيون، است. «حقير اين رساله (قرة‏العيون) را جهت تدريس در دانشكده انتخاب نموده و با تحرير و تقرير مسائل كتاب به زبان فارسي، و تشريح بعضي از مشكلات و تذكر برخي از نكات لازم، كار را قدري بر دانشجوي دورة ليسانس و مراحلِ بعد از ليسانس آسان مي‏نمايد.»[147]

استاد دو بار اين كتاب را تصحيح و تعليقه بر آن نوشته است. بار اوّل در سال 1355 خورشيدي
(1396ق.) كه همين نسخه است كه در اين مقاله به صورت كتاب مستقل معرفي شده است و بار دوم در سال 1356 خورشيدي (1397ق.) كه در مجموعة بي‏نظير منتخبات چاپ و منتشر شده است.[148] طبعاً اعتبار نسخة اخير بيشتر از نسخة حاضر (چاپ انجمن فلسفه و حكمت) خواهد بود.

همان‏طوري كه گفته شد استاد اين كتاب را براي تدريس انتخاب و در تعاليق فارسي خود بر آن تمام مشكلات متن را گشوده و با نشاني دادن مآخذ رساله، چگونگي سير افكار فلسفي و عرفاني را تبيين كرده است. پاورقيهاي استاد بيشتر به زبان فارسي و بعضاً به زبان عربي نوشته شده است[149]. استاد در بسياري از صفحات اين اثر، تعليقاتي دارد كه بحق خود يك كتاب مستقلي است و بن و مايه بيشتر اين تعليقات توضيحي و تكميلي و انتقادي است كه با اين تعليقات هم به غناي كتاب افزوده شده و هم نقصهاي آن جبران شده است.

نسخه‏هاي نفيس خطي، چه از خود مؤلف و چه از ديگران از اين اثر موجود است كه در پيشگفتار نراقي و مقدمة استاد به آنها اشاره شده است و آقابزرگ نيز، نامي از اين رساله در الذريعه برده و به چند نسخه آن اشاره كرده است.[150] حاشية مختصر ديگري نيز، آقا محمد بيدآبادي بر اين كتاب نوشته است.[151]

اين اثر در سال 1357 از سوي دانشگاه فردوسي مشهد و انجمن فلسفة ايران با قطع وزيري در 240 صفحه با پيشگفتار حسن نراقي با تصحيح و تعليق و مقدمة راهگشاي استاد چاپ و منتشر شده است.[152]

 

16.‌ لمعات الهية

عنوان کتابي است دربارة الاهيات فلسفي به زبان فارسي از ملاعبدالله زنوزي.

«يکي از دانشمندان بزرگ ايران در قرن سيزدهم هجري آخوند ملاعبدالله زنوزي است که از بزرگان و شاگردان آخوند ملاعلي نوري است و ساليان متمادي در کربلا و نجف و قم و اصفهان به درس حوزه علمي محققان از فقها و حکما و عرفاي عصر خود حاضر شده است. ملاعبدالله از اهالي زنوزِ مرند آذربايجان شرقي است. وي ساليان متمادي در مدرسة مروي تهران به تدريس مشغول بود. از وي آثار قلمي از جمله انوار جليه و لمعات به جا مانده است. ملاعبدالله در سال 1257 دار فاني را وداع گفت.»[153]

لمعات، يک دوره الاهيات فلسفي شامل مسائل الاهيات بمعني الاخص، بحث از مبدأ وجود و صفات کمالية حق و کيفيت صدور کثرت از واحد حقيقي و ديگر مسائل علم الاهي است، که به قلم شيواي زنوزي، نوشته شده است و نمايانگر مکتب فلسفي تهران و فارسي‏نويسي در عصر قاجار است. براهين اثبات باري‏تعالي و تقريرات چندگانة برهان صديقين به همراه بحث از اسماء و صفات خداوند به شيوة فيلسوفان، که با تحقيقات مرحوم زنوزي اثري ماندگار شده است. زنوزي در نگارش اين کتاب با توجه به کلمات متکلمان و حکماي اسلامي و يوناني به ويژه ارسطو و ملاصدرا، مسائل را مستدل و با بيان شيوا و رسا تقرير کرده است به گونه‏اي که شايد بتوان گفت اين کتاب ترجمة مفصل و گزارش‏گونة الاهيات بمعني الاخص أسفار الأربعه، ملاصدراست.

علامه آشتياني نيز، علاوه بر تصحيح، مقدمه‏اي نسبتاً مفصل که در 1395 قمري نوشته و در آن به زندگي و آثار و احوال و اساتيد و شاگردان و تدريس وي در تهران اشاره و به اختصار مکتب فلسفي تهران را در لابه‏لاي سطور معرفي کرده است. اين اثر با تعليقاتي مختصر از علامه آشتياني و آقا علي مدرس تهراني،[154] فرزند حکيم ملاعبدالله زنوزني به چاپ رسيده است. تعليقات آقا علي، در عين اختصار پخته و محققانه است. تعليقات استاد به كلمه «جلال» «جلال آشتياني» و «ج ل ش» مشخص شده است.

اين اثر در بيست فصل تدوين يافته و هر فصلي هم شامل چند «لمعه» است و بعضاً همين عنوان با اضافه به اصطلاح ديگري مانند «لمعة کلاميه» يا «لمعة الاهيه» فراهم آمده است، که از اثبات وجود واجب‏الوجود شروع مي‏شود و به اثبات عدل واجب‏بالذات و تعريف معناي عدل پايان مي‏يابد. آشتياني سياهة مفصلي از مطالب کتاب تهيه كرده و در اوّل کتاب آمده است.

انجمن حکمت و فلسفه ايران چاپ اوّل اين اثر را در سال 1354 و مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگي چاپ دوّم آن را به سال 1361 خورشيدي با قطع وزيري در 478 صفحه چاپ و منتشر کرده است.[155]

 

17.‌ المبدأ والمعاد

عنوان کتابي است از صدرالدين محمد شيرازي به زبان عربي.

در فلسفه و كلام اسلامي و حتي در قرآن و اخبار نبوي و علوي مسئلة مبدأ و معاد از جمله مسائلي است كه اهتمام ويژه‏اي به آن شده است؛ چه پايداري نظام آفرينش و اميد تمام هستي به اين دو مسئله استوار و وابسته است. به همين جهت آيات پر شماري در قرآن و روايات پر معنايي از پيامبر و امامان شيعه(ع) به توضيح و تبيين اين مسئله پرداخته‏اند. در اديان آسماني ديگري نيز، اهتمام خاصي بر اين مسئله مبذول شده است. از اين رهگذر فيلسوفان، متكلمان و عالمان نيز، به پيروي از قرآن و سنت هر يك بنابر افكار و مشارب گوناگون خود در پي تبيين و تفسير اين موضوع برآمده‏اند كه از جملة آنها ملاصدراست، چه در اسفار الأربعه و چه در آثار ديگر خود، از بيان اين مسئله غفلت نكرده است.

کتابِ المبدأ والمعاد، که پس از اسفار الأربعه تأليف شده در دو مقاله (فن) به بررسي فلسفة اولي يا الاهيات بمعني الاخص مي‏پردازد و مسئلة مبدأ و معاد را با دقت تمام مورد بحث و برمي‏رسد. پيش از ملاصدرا حضرت حجةالحق پورسينا نيز، کتابي در مبدأ و معاد، که خلاصة مباحث الاهيات شِفاست، با عباراتي کوتاه و گويا به رشته تحرير درآورده و ملاصدرا در تأليف و انتخاب نام کتاب و تدوين مباحث آن از ابن‌سينا پيروي كرده است. با اين اعتقاد که او مسئلة مبدأ و معاد را به خوبي فهميده و داد سخن را داده است.

اين کتاب در يک مقدمه و دو فن و هر فني در چندين مقاله تدوين شده است: فن اوّل، در بيان ربوبيات که شامل سه مقاله است. در مقالة اوّل، مبدأ وجود، در مقالة دوم، صفات باري‏تعالي و در مقالة سوم، افعال باري‏تعالي بحث و بررسي مي‏شود، که تقريباً همان مباحث نمطهاي چهارم تا هفتم اشارات و تنبيهات است. ملاصدرا در اين فن در بحث صفات الاهي به مسئلة علم خداوند، قدرت، حيات، سمع و بصر، لذّت حق، عشق، بيشتر از مباحث ديگر توجه، و مباحث دراز دامني را در اين فن طرح کرده است و در نگارش اين بخش از مقاله، به فلسفة شهاب‏الدين سهروردي نيز، توجه كامل شده است.

فن دوم، در بيان معاد و چگونگي ترتيب معاديّه است، و آن راطي چهار مقاله، که بيشترين حجم کتاب را هم اين فن به خود اختصاص داده، مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. مقالة اوّل، در چگونگي پديد آمدن عايدات از عناصر، مقالة دوم، در معاد جسماني؛ مقالة سوم در بيان معاد و حشر براي انسانها و مقالة چهارم دربارة نبوات است، که در آن به تبيين و تحليل معجزه و کرامت و سعادت انسان پرداخته شده است. در اين قسمت صدرالمتألهين مباحثي را که ابن‌سينا در نمط سوم، هشتم، نهم و دهم اشارات مطرح کرده مورد مداقه قرار داده و با روش خود براساس حکمت متعاليه آنها را تحليل فلسفي نموده است.[156]

علامه آشتياني علاوه بر تصحيح دقيق متن و نگارش مقدمه‏اي مفصل که در آن نخست دربارة کتاب و نسخه‏هاي آن، سيرِ نگاه صدرالمتألهين در مسئلة معاد با توجه به آثار وي، بررسيده و ديدگاه او را در شرح هدايه اثيريه و بهره‏بري ملاصدرا از حکمت اشراق و ابن عربي را در مسئلة معاد به اختصار بيان کرده است. سپس، موضوعاتي چون اثبات حشر اجساد و ديدگاه مذهب حق از نگاه مکاتب فلسفي (مشاء، اشراق، حکمت متعاليه) و عرفان و كلام، خطابات الاهيه و توجه تکاليف، مسئلة اعاده معدوم، اختلاف مسالک و مشارب در معاد را با بيان اقوال حکما، متکلمان و عرفا مورد بحث و بررسي قرار داده است و در بخش پاياني مقدمه، به نقل و نقد مذاهب حکماي اسلامي، مثل مسلک ملاصدرا در شرح هدايه، و مسلک آقا علي حکيم و حکيم زنوزي پرداخته و نظريات آنها را دربارة معاد به دقت كاويده و بعضاً به مقايسة نظريات ملاصدرا با ديگر حکيمان مشايي چون ميرداماد پرداخته است. سيّد‌الأحرار در پانوشتهاي اين مقدمه مطالبي را به مناسبت موضوعات آورده که آنها نيز، در جاي خود بسي سودمند است. اين مقدمه در واقع کليد حل متن كتاب مبدأ و معاد است که به گواهي تاريخ مقدمة آن، در سال 1395 قمري از نگارش آن در مشهد رضوي فراغت پيدا کرده است.[157]

چاپ اوّل اين اثر در سال 1354 خورشيدي از سوي انجمن حکمت و فلسفه اسلامي چاپ و منتشر شده و نوبت دوم و سوم آن با ويرايش مجدد از سوي مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم با قطع وزيري در 671 صفحه به سال 1380 خورشيدي به زيور طبع آراسته شده است.

 

18.‌ مشارق الدّراري

شرح تائية ابن فارض، درباره توحيد و ولايت از سعيدالدين سعيد فرغاني به زبان فارسي.

«شرف‏الدين عمر بن علي حموي مصري مشهور به ابن فارض (576-632ق.)[158] يکي از اکابر عرفا و متصوّفه اسلامي در قرن هفتم است. پدر او از شام به مصر رفته و در آنجا توطن گزيده و ابن فارض در مصر به دنيا آمده است،[159] و در همان ديار به تحصيل و تدريس پرداخت تا اينکه به مراتب عالي عرفاني دست يافت و در همان ديار نيز، رخ در نقاب خاک کشيد. از ابن فارض اثري به نثر در دسترس نيست، ولي دو اثر در نظم از او تاکنون شناسايي شده است: قصيديه خمريه[160] و تائيه که اين اثر، شرح بر همين قصيدة اخير است.

ابن فارض از جمله عرفايي است که علاوه بر عرفان عملي و انغمار در زهد و تقوا و سلوک طريق مجاهدت، در عرفان نظري نيز، احاطه و تبحّر چشمگيري داشته است. وي، در اين قصيده مباني عرفاني را به صورت نظم درآورده و مراتب و مراحل سلوک را با نظم و ترتيب خاص منظم و مرتب، به گونة متن عرفاني که به نثر نوشته شده باشد، بيان کرده که در آن هيچ‏گونه انحراف از مباني عرفاني و پريشان‏گويي و تکرار و تفصيل مملّ و يا ايجاز مخلّ ديده نمي‏شود.[161]

سعيدالدين سعيد فرغاني کاساني[162] (  -700ق.)[163] يکي از بزرگ‏ترين عرفاي اسلامي است که در دقت‏نظر و تحقيق در معضلات تصوف و عرفان نظري و وسعت اطّلاع و تحقيق و توضيح در مشکلات علم توحيد در بين اساطين عرفان کم‏نظير است. وي از جمله شاگردان بنام و مخلص محمد بن اسحاق قونيوي است، که پس از استاد خود کرسي تدريس عرفان و معرفت داير نمود و ضمن تدريس کتابهاي ابن عربي و قونيوي به ترويج مباني عرفاني وي پرداخته و آموزه‏هاي فرغاني در فهم کتابهاي قونيوي مؤثر افتاد.

شرحهاي[164] زيادي بر قصيده تائيه ابن فارض نوشته‏اند، ولي شرح فرغاني از جايگاه ويژه‏اي برخوردار است. وي در اين شرح درجات و منازل سير و سلوک از اقسام بدايات، ابواب معاملات، چگونگي طي منزل توسط سالک تا رسيدن به مقام وحدت، مراتب قُرب و حبّ و ابواب اخلاق تا فنا في الله و فناء از فناء را به خوبي و با استناد به منابع عرفاني و يافته‏هاي خود در مراحل کشف و شهود شرح و تبيين کرده است. به انصاف بايد گفت که اين شرح در نوع خود بي‏نظير يا حداقل کم‏نظير است، به گونه‏اي که علامة آشتياني در اين باره مي‏فرمايد: «اين اثر منيف که شايد بهترين اثري است که تاکنون[165] توسط نگارندة اين سطور در اختيار اهل معرفت و ارباب حکمت قرار گرفته است.»[166] در مقدمه‏اي كه صدرالدين قونيوي بر کتاب حاضر نوشته تصريح مي‏كند: قصيدة تائيه را در ديار مصر و شام و روم تدريس نموده‏ام[167] و جمعي از مريدان ناظم، يعني ابن فارض و شاگردان خودم، قصيده را نزد اين‏جانب قرائت نموده و تحقيقات اين جانب را نوشتند.»[168]

از آنجايي که اين شرح حاصل درسهاي قونيوي است و خود فرغاني نيز، از برجستگان عرفان و تصوف است، از همين‏رو عده‏اي اين اثر را بهترين شرح قصيدة تائيه قلمداد کرده‏اند.[169]

علامه آشتياني علاوه بر تصحيح و پيشگفتار مختصر که در آن به معرفي مختصر کتاب و شارح و چگونگي تدوين اين شرح و وضعيت کساني مي‏پردازد که با عنوان استاد با اتصال به مراکز قدرت وارد دانشگاه مي‏شوند، دو مشکل قلمداد مي‏کند، فقدان اخلاق و سواد، که اين را از بزرگ‏ترين مشکلها و بدبختيهاي دانشگاهها دانسته و با صراحت اعلام مي‏دارد که براي اصلاح دانشگاهها بايد محيط دانشگاهها را از وجود اين انسانهاي بي‏سواد خالي کرد، و اين بي‏سوادان براي حفظ خودشان و براي آشکار نشدن بي‏سوادي خود، دست به هر کاري مي‏زنند و بنابراين، فساد اخلاق آنها آشکار مي‏شود؛[170] پرداخته است.

آشتياني در مقدمه‏اي مفصل علاوه بر شرح و بيان خصوصيات و مزاياي فکري علمي قونيوي، به مباحثي چون: ترجمة مختصر احوال ابن فارض مصري، و ابن فارض و عشق الاهي، مذهب ابن فارض، تحقيق در مسئلة خلافت و امامت و ولايت محمديه و اهميت شرح فرغاني پرداخته و آورده است که بيان اين مسائل راهگشا و مشعلي است براي فهم متن و شرح قصيدة فرغاني، که مشحون از مطالب عميق عرفاني است، و در هر جا هم که اجمال و يا نقصاني در شرح ديده مي‏شود با تعليقات سودمند خود به توضيح و تبيين مسئله پرداخته است. به ويژه در مسائل اعتقادي و يا مواردي که نساخ اهل سنت[171] تغييراتي در کتاب داده‏اند، استاد تذکر داده و متن را اصلاح كرده است، و در نتيجه علاوه بر حفظ اصالت کتاب، به غناي آن نيز افزوده است. تاريخ فراغت از تحرير مقدمه ششم شوال 1397 و پيشگفتار 1398 قمري است. استاد اين كتاب را به دوست خود حضرت آقاي مصطفي خميني تقديم كرده است.

انجمن اسلامي حكمت و فلسفة ايران چاپ اوّل اين اثر را با تصحيح علامة آشتياني به سال 1398 قمري در قطع وزيري و مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم چاپ دوم آن را با ويرايش مجدد به سال 1379 با قطع وزيري در 943 صفحه چاپ و منتشر كرده است.

 

19.‌ مَشرع الخصوص إلي معاني النصوص

عنوان كتابي است در حقيقت توحيد، نبوت و ولايت، در شرح و تبيين مشكلات كتاب النصوص صدرالدين قونيوي، از علي بن احمد مهائمي به زبان عربي.

صدرالدين قونيوي[172] (607-673ق.) پسر خواندة ابن عربي است و در ميان شاگردان وي بيشتر از همه به مباني و نظريات استاد تسلط داشت و به درستي مطالب وي را برهاني مي‏كرد. قونيوي بر خلاف ابن عربي، موجزنويس بود و افكار بلند عرفاني خود را در عبارتهاي بسيار كوتاه و با تسلط كامل به ادبيات و مباني عرفان عملي و نظري و كلمات فلاسفه، مقاصد خود را با رمز و راز بيان مي‏كرد و رسالة نصوص و ديگر رسالة خود به نام فكوك را با توجه به فصوص ابن عربي در عين ايجاز و اتقان تحرير كرده است. بر رسالة نصوص شرحهاي متعددي نوشته‏اند كه گويا قديمي‏ترين آنها همين مَشرع الخصوص، باشد كه نسخة خطي آن در نزد خود استاد بود كه به فرمودة خودش[173] صحيح‏ترين نسخه است و ديگري در كتابخانه دانشگاه تهران به شمارة 2506 و نسخه‏هايي از آن در برخي از كتابخانه‏ها از جمله كتابخانة دانشگاه استانبول موجود است.[174]

«رسالة نصوص، داراي يك مقدمه و 22 فصل يا نصّ است كه به بحث از اطّلاق ذاتي حق‏تعالي و عدم امكان شناخت او و به بحث از تعيّن اوّل و اسماي ذاتي حق در اين مرتبه و احكام اين اسماء مي‏پردازد. بحث از انسان كامل و نبوت و ولايت نيز، از ديگر مباحث عرفاني اين كتاب است. صدرالدين قونيوي نام اين رساله را النصوص مفتاح مفاتيح الفصوص ذكر كرده است.»[175]

علي بن احمد[176] در مقام شارح نصوص در مقدمه مي‏نويسد: «هرگز شرحي بر اين كتاب نيافتم»، از اين عبارت استنباط مي‏شود كه شايد اين كتاب اوّلين شرح بر نصوص باشد. و استاد نيز، مي‏نويسد: «أنّ الشارح العلامة هو أوّل مَن شرح نصوص القونيوي».[177] وي «در مقدمة شرح خود به بيان ادله نقلي و عقلي توحيد عرفاني پرداخته و سپس اشكالات و شبهه‏هاي مربوط به اين موضوع را نقد كرده و آنگاه با تسلط كافي به مباني قونيوي و عرفان نظري رسالة نصوص را شرح كرده است.»[178] گرچه استاد در مقدمه خود مي‏نويسد: «شارح علامه در مسائل عقلي و كلامي نظير آنچه كه از اساتيد فن از جمله شيخنا الأقدم البحرُ الموّاج خواجه نصيرالدين طوسي نقل مي‏نمايد چندان راسخ نيست، ولي در مسائل عرفاني و كلمات ارباب تصوف باسط اليد است.»[179]

شارح نصوص با استناد به كلمات عرفا و فيلسوفان، گرچه بنا به فرمودة استاد كه در چندين جا از تعليقه به اين مطلب اشاره كرده كه وي خيلي به مباني عقليه تسلط نداشت، به شرح متن نصوص قونيوي پرداخته است. ولي از استدلالها و نوع چينش مطالب معلوم مي‏شود به مباني و آموزه‏هاي صدرالدين قونيوي آشنا بوده است.

استاد ضمن تصحيح و نگارش مقدمة تحقيقي و عالمانه‌اي به معرفي نصوص و شرح[180] آن، و حل مشكلات رسالة نصوص پرداخته است و در بعضي موارد تعليقه‏هاي مختصري نيز، به تعليقات ميرزا هاشم اشكوري و متن كتاب نوشته است و ضمن تصحيح تعليقات ميرزا هاشم و قرار دادن آن در پانوشت صفحات، از شرح و تعليق خود صرف‏نظر كرده است.

مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي اين اثر را براي اوّلين بار در سال 1379 خورشيدي با تصحيحات و مقدمة استاد با قطع وزيري در 335 صفحه چاپ و منتشر كرده است.[181]

 

20.‌ مصباح الهداية الي الخلافة والولاية

عنوانِ کتابي عرفاني است دربارة حقيقت خلافت محمديه و ولايت علويه به زبان عربي از امام خميني.

«يکي از آثار نفيس که در مبحث نبوت و ولايت به طريقة محققان از عرفا و کمّل از حکماي اسلامي نوشته شده، رساله مصباح الهداية است.»[182]

عمدة مطالب اين رساله در «پيرامون حقيقتِ خلافت محمديه و تجليات و ولايت علويه و چگونگي سريان اينها در عوالم و غيب شهود و نفوذ آنها در مراتب نزول و صعود است. گرچه همة اين مطالب به صورت رمز و اشاره آمده است.»[183]

امام خميني در اين اثر، با استناد به آيات و احاديث و کلمات عرفاي بزرگ و آثار مکتوب آنها، حقيقت مقام نبوت و وصايت را در دو مشکات طرح كرده است، که مشکات اوّل شامل 55 مصباح و مشکات دوم شامل سه مصباح است. مصباح اوّل اين مشکات 21 عنوان «نور» و مصباح دوم سيزده «مطلع» و چهار اصل و يک خاتمه را دربردارد. مصباح سوم شامل دوازده فيض است و در پايان مطالبي با عنوان خاتمه آمده است. در مشکات اوّل از اسرار خلافت محمديه و ولايت علويه در حضرت علميّه و در مشکات دوم از اسرار خلافت و ولايت و نبوت در نشئه عينيه و عالم امر و خلق بحث شده است. علاوه بر اين مطالب، از مباحث توحيد و علم الاسماء و مسائل مهمي از قبيل بَدا و سرّ قدر، علم حق به اشيا قبل از کثرت به طريقه حکما سخن گفته شده است. کتاب با بياني رسا و با زبان عرفا با عبارات پر معنا تقرير شده است. حضرت امام در مباحث عماء، بَدا، و نبوت نظريات عرفا را نقل و سپس نظرية خود را ذکر کرده است. نگارش اين اثر در سال 1349 قمري پايان پذيرفته است.

علامه آشتياني در مقدمة مفصل خود که بيشتر از دو برابر متن است، ضمن گشودن موارد اجمال و رمزگونه اين اثر، بخشهايي از مطالب اين کتاب را نقل مي‏كند و به شرح و توضيح آن مي‏پردازد و با نقل کلمات ديگر بزرگان عرفان و فلسفه، مثل ملاصدرا، قيصري، ابن عربي، عبدالرزاق کاشاني، مولانا جلال‏الدين بلخي و تعداد ديگري از اساطين فلسفه و عرفان و تصوف پاره‏اي اوقات به مقايسه و به حکومت پرداخته است، و در پانوشتهاي مقدمة خود نيز، در مواردي به شرح اصطلاحات و به مناسبتي به شرح حال اساطين حکمت مي‏پردازد که با اين ترکيب (متن و حاشيه) به غناي اين اثر افزوده است. چه بسا در مواردي مطالب مقدمه از اصل متن قو‏ي‏تر است. نگارش اين مقدمه، در آذرماه سال 1371 پايان يافته است.

مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني اين اثر را براي اوّلين بار با مقدمة علامة آشتياني در سال 1372 با قطع وزيري در 167 صفحه مقدمه و 80 صفحه متن چاپ و منتشر كرده است.[184]

 

21.‌ المظاهر الالهيّة في اسرار العلوم الكماليّه

عنوان كتابي است از صدرالمتألهين شيرازي، دربارة مبدأ و معاد به زبان عربي.

اين اثر، اوّلين اثري از آثار ملاصدراست كه حضرت آشتياني آن را به مناسبت چهارصدمين سال تولد ملاصدرا تصحيح و تحقيق كرده و با تقريظ مرحوم دكتر علي‏اكبر فياض به چاپ سپرده است. آقاي فيّاض در تقريظ خود مي‏نويسد: «كوششي كه مصحح محترم كتاب، دوست دانشمند آقاي سيّد‌جلال‏الدين آشتياني، معلم فلسفه و عرفان دانشگاه مشهد در راه احياي اين اثر نفيس مبذول داشته‏اند، حقاً در خور همه‏گونه ستايش است. اين نخستين بار است كه دانشمند جوان ما، به كار چاپ انتقادي يك متن فلسفي دست مي‏زنند و آشنايان به اين كار مي‏دانند كه تصحيح و انتقاد متون فلسفي چه دشواريها دارد و چقدر توانايي و سعة اطّلاع مي‏طلبد. مقدمه و تعليقات فاضلانه‏اي كه دانشمند جوان بر اين كتاب افزوده‏اند، نموداري از مقام علمي ايشان است.»[185]

متن كتاب ساده و روان و به دور از هر گونه تعقيد نوشته شده است و علامة آشتياني نيز، با تصحيح دقيق و عالمانه، متني منقح از كتاب عرضه كرده و با تعليقات انتقادي خود، كه به حق مشكلات متن را گشوده، به همراه تعليقات ميرزا حسن نوري، كه آن نيز از دقت خاص خودش برخوردار است، بر غناي كتاب افزوده است. علاوه بر آن استادِ علامه در مقدمه‏اي مفصل با عنوان شرح حال مؤلف تمام آثار ملاصدرا را توصيف و معرفي نموده است.

صدرالدين شيرازي اين كتاب را به منظور بيان قسمت مهمي از علوم حقيقي و معارف الاهي، در يك مقدمه، دو فنِ (مبدأ و معاد) و در چندين مظهر تصنيف كرده است و در واقع بايد فن اوّل را پايه و اساس فن دوم به حساب آورد. بايد اين كتاب را با كمي حجم يكي از كتابهاي بسيار دقيق در اين موضوع دانست كه مسائل مربوط به مبدأ و معاد و مطالب پيراموني آن را با قلم بسيار ساده و روان تحرير كرده است. استاد نيز، با تعليقاتي از خود و ميرزا حسن نوري و ساير كتابهاي ملاصدرا، ابن‌سينا و شيخ اشراق، مطالب اين اثر را تكميل كرده است.

سرفصلهاي اين كتاب عبارت‏اند از: فن اوّل دربارة شناخت مبدأ و افعال او كه در هشت مظهر به اين موضوع پرداخته است. فن دوم، دربارة معاد است كه در اين فن نيز، مباحث معاد را در هشت مظهر توضيح داده است. در پايان تعليقات استاد به بعضي از فقره‏هاي كتاب، آمده است.[186]

اين اثر,[187] در سال 1286 خورشيدي (1314ق.) در حاشية كتاب مبدأ و معاد به صورت سنگي در تهران چاپ و منتشر شده است. دانشگاه فردوسي مشهد چاپ آن را در سال 1340 (1380ق.) با تحقيق و تعليق استاد آشتياني به زيور طبع آراسته است، و مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم چاپ دوم آن را با ويرايش مجدد با قطع وزيري در 198 صفحه به سال 1377 چاپ و منتشر كرده است.

 

22.‌ مکاتبات عرفاني

عنوان نامه‏هايي است دربارة دو بيت از عطار، از سيّد‌احمد حائري و محمدحسين غروي.

«سيد احمد حائري تهراني (  -1332ق.) يکي از اکابر عرفا و ارباب معرفت در عصر خود است. در کربلاي معلا داراي حوزة تدريس اخلاق و سلوک بوده و در فقه و اصول و تفسير داراي مقام عالي است و در عرفان علمي و عملي از نوادر ادوار به شمار مي‏رود.»[188]

«شيخ محمدحسين اصفهاني (1257-1320ق.) يکي از اکابر علماي شيعه و يکي از بزرگ‏ترين اساتيد در حوزة علميه نجف بود. وي داراي آثاري در فقه و اصول و فلسفه است.»[189]

کتاب مکاتبات عرفاني، شامل مباحث عالي در عرفان و فلسفه است که اصل آن نامه‏هايي است که بين حائري و غروي در تفسير و شرح بيان دو بيت از عطار نيشابوري رد و بدل شده است:[190]

در كمال عزّ خود، مستغرق است