از افق «من» تا آفاق «ما»

(دو كتاب، يك نقد، يك معرفي)

پرويز رستگار

 

درآمد

شگفتي آفرينيهاي رنگارنگِ حلقه‏اي از حلقه‏هاي بي‏شمار زنجيرة زندگي كه نقشي انكارناپذير در سيكل و چرخة حيات دارد و «انسان» ناميده مي‏شود، تجليهاي گوناگون و خودنماييهاي جوراجوري داشته و دارد؛ ويژگيهايي كه قرنهاست بيولوژيستها را تنها در عرصة پيچيدگيهاي بخش خاكي و بعد فيزيكي انسان ـ يعني بدن و اجزاي آن‏كه در مجموع، ارگان و اندام او را شكل مي‏دهند ـ سخت درگير خود كرده است و هرگز نيز گريبان صدها تحقيق عميق و هزاران پيش‏فرض و فرضية جدي و جاندار را در زمينة سطح و عمق بخشيدن به اين دستْ كاوشهاي عقلاني رها نخواهد كرد!

با اين همه، آنچه بيش از عرصة جسم و ارگان، بي‏كرانه و سرگرداني آفرين است، دنياي جان و روان انسان و تو در تو بودن و لايه به لايه نمودن آن است؛ دنيايي كه هزاران عامل شناخته و ناشناختة بيروني ـ چون خانواده، دوست، معلم، جامعه، حاكميتهاي سياسي، روابط اقتصادي، شرايط آب و هوايي و زيست‏محيطي ـ و دروني ـ چون عوامل وراثتي و ژنتيكي، موتاسيون و جهشهايي كه در سر برآوردن يك بارة صفتهاي خفته در اعماق پنهان سلول نقش دارند، كروموزومها و شكستهاي كروموزومي كه «كراسينگ اوور» (Crossing Over) نام دارند ـ آن را مي‏سازند و همگي آنها ـ چه پارامترهاي دروني و چه مؤلفه‏هاي بيروني ـ ما را به يك نكته رهنمون مي‏شوند: نيروي بي‏مانند انعطاف‏پذيري و مانوردهندگيِ خميرماية وجودي انسان!

قرآن كريم در لابه‏لاي سخني گله‏مندانه از زبان حضرت نوح (ع) و رويارو با سرگراناني كه ايمان به خداي يكتا را برنمي‏تافتند ـ و عملاً نيز برنمي‏تابند و اين مشكل تاريخي بشر هنوز هم به دنبال نارسايي خرد او در كار محاسبة خردمندانة سود و زيان، همچنان به قوة نخستين خويش قد برافراشته مانده است ـ مي‏فرمايد: ]ما لكم لا ترجون لله وقاراً _ وقد خلقكم اطواراً[؛ شما را چه مي‏شود كه از عظمت خداوند نمي‏ترسيد _ و حال آنكه شما را گونه‏گون آفريده است.[1]

اين فرمودة فناناپذير كه شاهكاري از پيوند كوتاهي كلام با ژرفاييِ پيام است ـ سوگمندانه ـ در لابه‏لاي سخنان حجم انبوهي از مفسران، در اندازة نگاه يك جانبة قرآن كريم به ـ تنها ـ شاكلة جسمي و فيزيكي آفرينش انسان، فروكاسته شده است[2] و برخي ديگر از آنان نيز كه خواسته‏اند پاي يك احتمال امروزي‏تر ـ و به اصطلاح، نوآمدتر و به روزتر ـ را به ميان بكشند، باز هم نتوانسته‏اند از يادآوري رازگشاييهاي تازة علم جنين‏شناسي از اسرار آفرينش انسان و جابه‏جاييهاي هستة نخستين تولد يك نوزاد از شكل تك‏سلولي به قالب پر سلوليهاي بعدي آن، خودداري كنند![3]

تنها كساني ـ حداكثر ـ انگشت‏شمار توانسته‏اند با عنايت به روايتي از امام باقر(ع)، از شمول گستردة دو آية مورد اشاره و فراگيري آنها در ارتباط با ويژگيهاي روحي و رواني انسانها نيز سر درآورند،[4] با آنكه يد بيضاي خداوندي در كار خلقت انسان ـ اين گل سر سبد آفرينش و شاهكار هنرهاي زيباي همة عصرها ـ كه شايستة دريافت مدالِ لياقتِ ]فتبارك الله احسن الخالقين[[5] است، ساختن و پرداختن روح و رواني است كه واكنشها و رفلكسهايي رنگارنگ، پيچيده و پيش‏بيني ناشدني دارد و كفر و ايمان كه خود را در گرايشهاي ديني و مذهبي نشان مي‏دهند، تنها دو نمونه از بي‏شمار بازخوردهاي آن‏اند.

 

گزارش، نه داوري

شايد بتوان گفت: داستان آفرينش ـ در ايستگاه نخستين خود ـ با عبارتِ «يكي بود، يكي نبود. ميان انسانها در همة عرصه‏ها، يگانگي و يكرنگي بود و هنوز بي‏رنگي، اسير رنگ نشده بود.» آغاز شده است، اما هرگز اين ويژگي آرماني با گذشت سالها پس سال و قرنها پي قرن، نتوانست پا بر جا بماند و هزار و يك عامل دروني و بيروني كه پيشتر بدانها اشاره كرده‏ام، بر همة رفتارها، گرايشها و گزينشهاي آدمي تأثيري سخت ريشه‏دار و گريز ناپذير نهادند و آن اندازه فاتحانه و در امان از هرگونه اقدام بازدارنده تاختند، پيش آمدند و خودنمايي كردند كه ديگر نمي‏توان حتي دو نفر را پيدا كرد كه در تفسير و تحليل پيش پا افتاده‏ترين جنبه‏هاي زندگي روزمره نيز هم‏آهنگ و هم انديشه باشند! ماجراي پر فراز و نشيبِ كفر و ايمان و پيوندهاي دروني‏ هر يك با تك‏تك سلولهاي روح انسان ـ آن هم در عميق‏ترين زواياي پنهان آن ـ و درگيريهاي بي‏پايانِ بيروني هر كس براي حفظ ايمان خود و تغيير ايمان ديگران كه نام ديگرش «كفر» است (!) كه جاي خود دارد و مثنوي‏اي هفتاد من كاغذ است!!

صاحب اين قلم بي‏آنكه بخواهد در اينجا و در اين نوشتار پر كم و كاست و كوتاه، عوامل پيچيده و رنگارنگ كفر و ايمان را بازگو كند و يا اساساً تصويري پذيرفتني و انسان شناختي از آن دو داشته باشد، در صدد است بيش از آنكه در مقام داوري باشد، از جايگاه گزارش آنها سخن بگويد.

ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، در دنيايي به سر مي‏بريم كه حتي اگر آن را نقد شدني و ناپسند هم بدانيم (و اين، كاري است در مقام داوري و صدور حكم و ما هم اينك بركنار از آنيم)، جهان واقعيتهايي گريزناپذير است كه خود را به ما تحميل مي‏كنند. پايداري كليسا و روحانيت كاتوليكي در برابر كاوش و كلام خردمندانة گاليله، نمونه‏اي ساده از فروافتادنِ طشت رسواييِ اين‏گونه ناديده گرفتن واقعيتها از بام تاريخ است. آنجا كه همگان همان‏گونه مي‏انديشند كه «من» مي‏انديشم، همان كس را مي‏ستايند كه «من» مي‏ستايم و در يك كلمه، همه «من»‏اند، ناكجاآبادي است كه ـ دست كم ـ در اين روي سكة زندگي ـ حتي بر فراز ابرها و در سرزمين رخ دادن داستان «جك» و غول نشسته بر فراز «ساقة لوبيا»يش نيز ـ نمي‏توان سراغش را از كسي گرفت![6]

نتيجة منطقي چنين نگاهي آن نيست كه ما دست بسته و پا شكسته، به جبر و تحميل واقعيتها تن داده، «دست و پايي نزنيم». البته، پاره‏اي واقعيتها ـ چون گردش زمين به دور خورشيد ـ با هيچ يقه‏دراني و سيلاب اشك روان ساختني، بازگشت‏پذير و دگرگون شونده نيستند، اما اين، همة داستان هم نيست؛ تمرين تحمل كردن، بازگذاردن عرصه‏هاي گفت‏وگو و ارتباط و نراندن هر سخن و انديشه‏اي ـ به ويژه، اگر نوين و نوآمد باشد ـ به كوچة بن بست ارتداد و انحراف، از پيش، «چك سفيدِ» بطلانِ بي‏گفت‏وگو و بدون چون و چرا براي گزينشها و گرايشهاي ديگران نكشيدن، تلاش در هم سو كردن ديگران با خويش ـ در كنار اصراري محققانه و پيراسته از سياهيهاي عناد و تحقير، بر سر آرا و انديشه‏هاي خود داشتن ـ و... همه و همه مي‏توانند ما و همة بشريت را براي هر چه به هم نزديك‏تر شدن در عرصة ايمان و مذهب و انتخاب الگويي ـ اگرچه نه دقيقاً يكسان، بلكه تا حد امكان ـ متشابه و متقارن، ياري دهند.[7]

پارامترهاي ياد شده حتي اگر نتوانند در جنبة ايجابي و ايجاد الگويي يكسان يا نزديك به هم در عرصة ايمان و اعتقاد، كارآمد باشند و «متاع كفر و دين» همچنان «بي‏مشتري» نماند، دست‏كم مي‏توانند ما را در آسوده زيستن در كنار يكديگر و دوري هر چه بيشتر از تلخي طعنها و كنايه‏ها كه بارها جاي خود را در درازناي تاريك تاريخ، به شمشير و سرنيزه و توپ و تانك داده‏اند، ياري رسانند.

با اين همه، اگر كسي پافشارانه، همچنان بخواهد بر طبل تفرقه و تميز آشتي‏ناپذيرِ «منِ» سر تا پا حق از «او»ي سر تا پا باطل، بكوبد و ديگران را امروز كه دستش كوتاه است، تفسيق و تكفير و فردا كه ـ فرضاً ـ دستش مي‏رسد، به پذيرفتن انديشه‏ها و اعتقادات خود وادار كند و از ابزار و اسبابِ «مولد ايمان» چون داغ و درفش سود جويد، همان اشتباه استراتژيكي را كرده و همان راه صدها بار طي شده‏اي را در پيش گرفته است كه ديگر ساده‏لوحان تاريخ كرده‏اند و در پيش گرفته‏اند؛ «به تجربه ثابت شده است كه انديشه‏هاي تحميلي، آرايي خطاكار و سست بنيادند، چنانكه مائوتسه تونگ چنين كرد و كوشيد جامعة چيني را رنگي يگانه دهد و به روشي يكسان وادارد. وي از اين نكته كه اجتماع براي پيشرفت خود نيازمند تنوع است، غفلت ورزيد و از همين روي، ديديم چگونه جانشينانش او را تخطئه كردند و راه دگرگون كردن ميراثهاي او را در پيش گرفتند.»[8]

آنان‏كه نمي‏خواهند واقعيت گريزناپذير تنوع آرا و عقايد مذهبي و ديني را بپذيرند و هزار و يك عامل دروني و بيروني را كه در گرايشها و گزينشهاي آدمي پادرمياني مي‏كنند، به رسميت بشناسند
ـ گويا انسان را ماشيني بي‏اراده مي‏دانند كه هرگونه كوكش كنند، بره‏وار و برده‏كردار، پاسخ از پيش خواسته شده را مي‏دهد! ـ سر خود را به دو صخرة سرد و سفت مي‏كوبند: ناديده گرفتن واقعيتها و ساده انگاشتنِ امر پيچيده و كثيرالاضلاعِ ايمان و اعتقاد.

 

تنوع، تشيع و تسنن

دوگانگي پيروان تشيع و تسنن در گرايشهاي مذهبي خود ـ در كنار يگانگيها و هم‏خوانيهاي پر شمار ديني ـ نمونه‏اي از تنوع‏پذيريهاي آدميان در بستر انديشه‏ها و باورهاست؛ نمونه‏اي كه مي‏توانست ـ در عين حال ـ نشان‏دهندة سرفرازي پيروان دو مذهب ياد شده در ميدان شكيبايي و بردباري و زيست برادرانه ـ و دست كم، دوستانه و انساني ـ باشد، تا اين هر دو دسته كه علي(ع) را بزرگ مي‏دارند و او را يا مفتخر به امتياز «عصمت» و يا آراسته به بالاپوش «عدالت» مي‏دانند، در اندازة آنچه خود آن حضرت خطاب به مالك‏اشتر فرمود و اين كارگزار شايسته و برجستة خويش را يا برادر مصريان مسلمان و يا شهروندي همانند مردم غير مسلمان آن ديار خواند،[9] نشان دهند ناتوان از وفاداري به اين رهنمود فوق حقوق بشريِ آن بزرگوار نيستند، اما سوگمندانه چنين نشد و كوته‏بيني‏ها و بلندپروازيهاي برخاسته از تمامت‏خواهيهاي احساسي و عاري از محاسبة خردمندانه، تودرتوي تاريخ و جابه‏جاي جغرافيا، ديده‏ها و شنيده‏ها، ذهنها و زبانها و نوشته‏ها و گفته‏ها را از كشتارها و خونريزيها، طعنها و طعنه‏ها، تضعيفها و تمسخرها و در نهايت، دودليها و دوراهيها آكنده كرد و پيروان اين دو گرايش نه تنها نتوانستند دو برادر كه حتي دو دوست باشند و هر يك به فراخور كوتاهيهاي خود، صحنه‏هايي آفريدند كه بازگويي و بازخواني ديگر بارة آنها، بازتابي جز دردآلودگي دل و انباشت اندوه ندارد!

خوشبختانه در يك سدة بازپسين، مردان بزرگي از تبار خاندان والا گهر رسول خدا(ص) و از تخمة همان مرد مردي که بزرگوارانه پيامدهاي انتخابات سقيفه را تاب آورد و در برابر آن، فراتر از يک واکنش احساسي، موضعگيري‏اي حکيمانه و محاسبه‏مند داشت ـ يعني امام علي(ع) ـ به پا خاستند و «شرف‏الدين» نامها و «بروجردي» نشانها، با باز کردن درهاي گفت‏وگوها و کنش و واکنشهاي دوستانه و خردمندانه با «شيخ محمود شلتوت» اسمها و «شيخ سليم بِشري» رسمها، کوشيدند تا ديوارهاي بلند بي‏اعتمادي و کوه‏هاي يخي و قطور دلسرد را که ميان پيروان يک پيامبر و جهت‏يافتگان يک قبله به آسمانها رفته بود، از ميان بردارند و آب کنند.

اين تلاشهاي خجسته، سالها پيش از آنکه خرد جمعي انسانهاي متمدنِ قرن بيست‏ويکم بتواند اکسيري به نام «گفت‏وگوي تمدنها» و «گفت‏وگوي اديان بزرگ» را ـ البته، در چارچوب مؤثر، بدون تشريفات و بي‏تعارف و جدي خود ـ بشناسد، پيشتاز اين عرصه شد و در دنبالة زندگي ساده ـ اما صميمانة خود که در دوري از ريخت و پاشهاي بي‏حاصل کنگره‏ها و سمينارهاي هزينه‏بر، نفس مي‏کشيد و دم مي‏زد ـ در سال 1357 هجري شمسي، به رخدادِ سر تا پا دگرگون‏کنندة سيستم سياسي حاکم بر ايران، برخورد و از همان سالهاي آغازين اين تلاقي، با ابتکار ژرف‏بينانه و هوشمندانة شاگرد برجستة مکتبِ همه‏جانبه‏نگرِ حضرت آيت‏الله العظمي بروجردي(قده)، با تبديل مناسبت زاده شدن حضرت رسول اکرم(ص) به هفته‏اي براي نزديک شدنِ رهروان همان پيامبر خاتم خدا ـ مناسبتي که تا پيش از اين ابتکار، نمونه‏اي از چند دستگيهاي شيعه و سني، آن هم به بهانة زادن رسول منادي «اعتصام به حبل الله و پرهيز از پراکندگي»[10] بود!! ـ فاز نويني را پيش پاي خود ديد و از يک سو، با حسن استقبال برخي خواص دو مذهب و از سوي ديگر، با سوء برداشت برخي ديگر از آنها، رويارو و درگير شد.

 

وحدت يا اتحاد؟

پيش از آنکه سخن خويش را ادامه دهم، يادآوري يک نکته را همين جا و در متن ـ نه در جاي ديگر و در پانوشت يا پي‏نوشت ـ شايسته و بجا مي‏دانم:

چه نيکوست دقت و ظرافت در همة ابعاد ريز و درشت زندگي ـ حتي آنهايي نيز که پيش پا افتاده به شمار مي‏روند ـ زينت و زيور کارها باشد و مثلاً مهم‏تر بودنِ «مسمَّي»، ما را از حسن سليقه در کار انتخابِ «اسم» دور نسازد، چرا که چه بسا همين اندازه لغزيدن و «احتمال را در امور غير مهمه، منجِّز نديدن»، 1ـ گاه پيامدهاي ناگواري را ـ دست کم، براي کج‏انديشان، بدخواهان و بهانه‏جويان ـ پيش مي‏آورد و 2ـ اگر هم چنين نشود، حداقل، زبان ديگران را براي انتقاد از ميزان دقت نامگذار و «جاعل اصطلاح» بازمي‏کند!!

براي يادآوري نمونة پيامدهاي نوع دوم، کافي است به فقدان دقت فقيه نامور شيعه در عصر زنديه، مرحوم آقا وحيد بهبهاني اشاره کنم که در مقام جعل اصطلاحِ «دليل فَقاهتي» در برابر «دليل اجتهادي»، واژة «فَقاهة» ـ با فتح فاء[11] ـ را که به اصطلاح اهل ادبيات عرب، مؤنث لفظي و داراي «تاء منقوطه و مربوطه» است، «فَقاهتي» ثبت کرده است[12] نه «فَقاهي»، با آنکه چنان تائي در چنين مقامي حذف مي‏شود،[13] چنانکه در «کوفي» و «بصري» هم حذف شده است.[14]

اما داستان پيامدهاي نوع اول، از قرار ديگري است! رها کردن ظرافتِ نامگذاريهاي مولِّدِ اين‏گونه پس‏لرزه‏ها به اميد خدا يا به خوشدلي درک مخاطب و سر دادن شعار «عاقلان دانند» و رجز «ناگفته پيداست»، دردسر آفرين و جنجال برانگيز است و ما در ادامة همين نوشته، چشمه‏اي از اين‏گونه کژتابيها را نشان خواهيم داد.

واژة «وحدت» از همان آغاز و در ايستگاه نخستين مفهوم خود، با يک چيز سروکار دارد و از يگانگي و يکتايي آن گزارش مي‏دهد،[15] اما واژة «اتحاد» که محصول انتقال مادة «و ح د» از دنياي ثلاثي مجردها به سرزمين ثلاثي مزيدهاست، گاه با يک شيء يا يک شخص سروکار دارد و به همان معناي تازه گفته شده است[16] و گاه از دو شيء يا دو شخص ـ با همان معناي پيشين[17] ـ گزارش مي‏دهد[18] و در نهايت، از دو شيء يا دو شخص که در عين دو تا بودن و ثبات صبغة «اثنينيت» و حفظ شخصيت مستقل و دوگانة خود، خواهان اتفاق و همدلي و نزديک شدن به هم‏اند،[19] به ويژه، در عرصة عمل يا خطوط سياسي، اجتماعي و اقتصادي.[20]

آنچه از ديرباز ـ پيش از انقلاب و پس از آن ـ دل‏مشغولي و دغدغة خاطر حاميان و بانيان نزديکي مسلمانان شيعه و سني به يکديگر بوده است، نه «وحدت» ـ به معناي اضمحلال و رنگ باختن هر يک يا نابودي يکي به بهانة بود ديگري ـ که اتفاق، نزديکي و هم‏دلي آنها ـ همان معناي سوم واژة «اتحاد» ـ بوده و هست.

البته، درآمدنِ نه تنها شيعه و سني، بلکه همة انسانها ـ با هر گرايشي ـ به خانة يک ايمان و يک آيين چيزي نيست که خواستة کسي نباشد، اما چنين آرماني ـ براساس تجربه‏هاي ديرپاي تاريخي ـ تنها در سرزمين آمال و رؤياها رخ مي‏دهد و بس، چنانکه ورود و خروج از يک گرايش به ديگري نيز امري است نه فرمايشي و سفارشي که به جمع‏بنديهاي شخصيِ آدميان بازمي‏گردد. به همين دليل، دميدن در اين کوره و دويدن در اين پيست ناهموار، وجهة همت بانيان نزديکي شيعه و سني به هم نبوده است وگرنه، مناديان «قُرب» و اتحاد ـ خودشان ـ به سردمداران «بُعد» و افتراق تبديل مي‏شدند و يک بار ديگر، محصول کار «سرکه انگبين» و «روغن بادام»، «صفرا فزودن» و «خشکي نمودن» مي‏شد!!

بنيانگذاران اتحاد و هم‏دلي مسلمانان، خواهان توجه عميق پيروانِ واپسين پيامبر خدا(ص) به «محاسبة موقعيت» و دوري از نشستن بر سر شاخ و بريدن بن آن‏اند. درگير شدن در دفاع از انديشه‏ها و باورهاي خود و دفع ايمان و اعتقاد ديگران ـ آن هم از سر لجاج و با عنانِ رها شدة احساس ـ مصداق مضحکِ سوراخ کردن کشتي‏اي است که قرار است همة مسلمانان ـ بلکه بشريت ـ را به ساحل مقصد برساند.

کدام خرد زمينگير نشده‏اي مي‏پذيرد، درونيانِ يک خانه با هم درآويزند و با بيرونيان آن، بهتر و بردبارتر درآميزند؟![21] از دست به گريبان شدن دوستان و انگشت نما شدنشان نزد ديگران، کدام خردمندي ـ چه شيعه و چه سني ـ مي‏تواند دفاع کند؟! کدام شيعه و سني‏اي مي‏تواند با دردِ اشتياقِ گستراندن اسلام در جهان و فراخواندن ديگران به پذيرفتن اين دين، تلاش و تکاپو کند و انسانيت درگير در جنگها و درگيريهاي پيدا و پنهان را به سوي هم‏دلي و صلح و سلامِ مسلماني براند و در عين حال، با لبخند تمسخرآميز و پوزخند افسوس برانگيزِ مخاطبان غير مسلمانِ خود رويارو شود که: شما مسلمانها بهتر است به جاي افزودن شمار و آمارتان، با همديگر کنار بياييد و در آرامش زيستن را خودتان تمرين کنيد.[22] ما به اسلام ـ با کدامين تفسيرش ـ ايمان آوريم که تفسير ديگر، کفر و باطلش نداند و پيروانش را نجس و واجب‏القتل نخواند؟!

مناديان و مبتکران هفتة «وحدت» و حاميان اين دکترين کارگشا که ريشه در به رسميت شناختن حق گفت‏وگو و احترام به شخصيت علمي و اعتقادي ديگران دارد، از ديرباز، خواهان چنين هم‏دليِ دست‏يافتني‏اي بوده‏اند، نه به راه انداختن بساط جر و بحثهاي بي‏پايان و بي‏بازده ـ يا بسيار کم بازده ـ و پر هزينة شيعه کردن سنيان و سني کردن شيعيان که نه چيز تازه‏اي است و نه قرنهاست معجزه‏اي از آن برخاسته است!

با اين همه، کوتاهي کردن در گزينش نام مناسبي براي مناسبتي که افتراق ناشي از تفاوت دو گرايش مذهبي مسلمان را در کار تعيين ميلاد رسول اکرم(ص)، به بهانه‏اي براي اتحاد و اقتران تبديل کند و لغزش در گزينش واژه‏اي مناسب که لازمة طبع خطاکار آدمي است، سبب شد تعبير «هفتة اتحاد» جاي خود را به «هفتة وحدت» بدهد و سوءتفاهمهايي را در داخل و خارج کشور برانگيزد، با اين گمان نادرستِ هياهوگران که رسالت «هفتة وحدت»، يکي کردن مسلمانان در عرصة اعتقادات و گرايشهاي مذهبي است و بدين ترتيب، «يکدلي» را با «يگانگي» خلط کرده، در محافل شيعي هشدار دادند: «مي‏خواهند شيعه‏ها را سني کنند!» و در محافل اهل سنت ناليدند: «مي‏خواهند سنيها را شيعه کنند!»

 

يک اتفاق کاملاً ساده!

به گزارش عاميانة چگونگي شکل‏گيري يک ضرب‏المثل، دو تن ـ يا دو برادر ـ که از قضا، خيلي هم «زرنگ» تشريف داشتند، براي پر کردن کيسة خود با سرکسيه کردن يک پادشاه، به دربار او راه يافتند و در برابر دريافت بودجه‏اي هنگفت، وعده دادند لباسي شگفت‏آور و بي‏هتما برايش بدوزند؛ پوشاکي که يک ويژگي استثنايي داشت: تنها کساني که «حلال‏زاده» بودند، مي‏توانستند توفيق تماشاي آن را بر بالاي ذات اقدس ملوکانه پيدا کنند!

پادشاه و درباريانش براي فرارسيدن روز موعود، لحظه‏شماري مي‏کردند که ناگهان دو خياط «زرنگ» در حالي که دستهاي خود را به جلو گرفته بودند ـ گويا پارچه يا پوشاکي را بر روي آنها حمل مي‏کنند ـ وارد شدند.

چيزي ديده نمي‏شد! با اين وجود، پادشاه برهنه شد و لباس خيالي را پوشيد. همة درباريان با مشاهدة چنين پوشاک برازنده‏اي (!)، به تعريف و تمجيد پرداختند و دو «زرنگ» هم گردن مي‏افراختند! پادشاه برهنه ماند و دم برنياورد. درباريان دم برآوردند و ستايشها کردند. دست خياطهاي «زرنگ» رو نشد و مشتشان نيز بازنگرديد، زيرا هر کس گستاخي مي‏کرد و در بي‏همتايي فرآوردة کارگاه «زرنگها»، کم‏ترين ترديد يا مخالفتي مي‏کرد يا ـ العياذ بالله ـ آن را اساساً ناديده مي‏گرفت، «حرام‏زاده» بودن خود را افشا مي‏کرد!!

ضرب‏المثل «حلال‏زاده مي‏بيند» که در مقام کنايه از تحميل به مخاطب و واداشتنش به پذيرش بي‏چون و چراي ادعاي متکلم به کار مي‏رود، زبان حال کساني است که خيلي خونسرد با ديگران گفت‏وگو مي‏کنند به شرطي که «در پايان، تسليم حرف من باشي!» و يا با آنها به بحث و احتجاج مي‏پردازند با اين پيش شرط ساده و بي‏اهميت که «حق با من باشد!!» وگرنه، هر کس با آنان مخالف باشد، به ناچار و بدون تخفيف (!!)، بايد در بايگاني پرونده‏هاي هنجارهاي اخلاقي و روابط آميزشيِ مادر خويش، کندوکاوي موشکافانه و ـ صد البته ـ بي‏طرفانه داشته باشد!!

بر همين اساس بي‏قياس و کاملاً آکادميک (!) بود که چندي پيش، يک اتفاق کاملاً ساده افتاد؛ فردي که به طور خودخواسته، خودساخته و خودخوانده، «مرجع عاليقدر جهان تشيع» شده است، دست به قلم برد و کتابي در قطع جيبي نوشت که از باب «مدح عطار از مشک خود»، «کتابي است تفسيري عميق، روايي دقيق، علمي، دين‏شناسي،[23] مذهب‏شناسي،[24] اعتقادي، انتقادي، تربيتي، کلامي، انسان‏شناسي،[25] روان‏شناسي،[26] جامعه‏شناسي،[27] اخلاقي،[28] اجتماعي و سياسي و...[29] براساس دو منطق عقل و دين»!![30]

داستان از اين قرار بود: در دوراني که جهان به دهکده‏اي کوچک تبديل شده، عصر، عصر ارتباطات و اينترنت است و چيزي از کسي پنهان نمي‏ماند، «افراد نامعلومي (!!) به عنوان نمايندگان سني مذهب در مجلس شورا»،[31] به «نُه نفر از آقايان حوزة علمية قم»[32] نامه‏اي مي‏نويسند و دربارة سه پرسش خود، پاسخ مي‏خواهند که از اين ميان، «پاسخ شيوخ سه‏گانه»[33] در يکي از مطبوعات کشور، چاپ و پراکنده مي‏شود. «مرجع عاليقدر جهان تشيع» که از اين «پاسخهاي بي‏رويه»[34] و «ضد شيعي»،[35] سخت برآشفته مي‏شود، به دنبال اعتراض همه‏جانبة اقشار گوناگون مردم داخل و خارج کشور ـ مانند برخي از «آيات عظام آذري زبان مقيم حوزة علمية قم»،[36] «فضلاي عربستاني مقيم قم»،[37] «علماي اعلام پاکستان»،[38] «اساتيد دانشگاه تهران»،[39] «علماي اعلام مشهد مقدس»،[40] «اعاظم تهران»،[41] «فضلاي آذربايجان شوروي» (؟!)،[42] «بازاريان با ايمان»،[43] «مداحان با ولا»[44] و «خانمهاي متدينة اصفهان»[45] ـ در صدد برمي‏آيد با نگارش کتابي در قطع جيبي، در برابر بدعت «وحدت شيعه و سني» ايستاده، مشکل تاريخي گرايش اکثريت جامعة مسلمان را به يک باور مذهبي، به راحتي و بي‏دغدغه حل کند؛ به همين سادگي!!

«معظم له» (!) با نگارش اين کتابچه، ضمن آنکه «شيوخ سه‏گانه» را «اولي»، «دومي» و «سومي» مي‏نامد[46] و بدين ترتيب، مي‏خواهد هم‏پوشاني و تطبيق اين سه تن را با سه خليفة مسلمانان صدر اسلام تداعي کند، بررسي «اشکالات وارده بر پاسخهاي اولي و سومي» را به جاي ديگر موکول کرده،[47] راه پاسخ دادن به مرجع «دومي» را در پيش مي‏گيرد؛ نوشته‏اي سرشار از نااستواري متن در عرصة نگارش و ويرايش، بدگويي، تندي زبان قلم، متکي به کمک دنده و دوپينگِ «گرفتن دستور از امام زمان(عج)»،[48] خواب[49] و مکاشفه[50] و مستند به شعر[51] ـ از جمله، به زبانهاي طبري[52] و آذري[53] ـ «روايات دربارة خروس (!)»[54] که «بسيار است»[55] و ارجاعات متعدد به نوشتة ديگرش، «تفسير کبير بصائر».[56]

بدين ترتيب، اين «مرجع عاليقدر جهان تشيع» که «قهراً» (!) اصول فقه هم بلدند، از باب «وجوب عقلي ـ و شايد هم شرعيِ ـ نصب سُلَّم» براي «صعود به فوق سطح» و نيز گذر از «وجوب غيري اهانت به يکي»، به منظور رسيدن به «وجوب نفسي لجن مال کردن ديگران»، با «سفيه» و «مخدوش الفکر» خواندنِ مرجع «دومي»،[57] پلي مي‏زند براي فحاشي کردن و پرخاش به مسئولان سياسي طراز اول کشور.[58]

کتاب «معظم له» (!) که در فضاي ولايت‏مآبيهاي کذائي و تحت تأثير قاعدة کلية حقة «حلال‏زاده مي‏بيند» (!) نوشته شده و مزين است به يادآوري اين نکتة کاملاً ساده که «بر هيچ مسلمان حلال‏زاده و محقق انديشمند در رويدادهاي جانكاه تاريخ اسلامي پوشيده نيست...»، محصول سرسپردگي آن جناب به دکترين درخشان شاه اسماعيل صفويِ 15 سالة تهديدکنندة «رعيت سرکش» به شمشير[59] و نيز نتيجة دريغ ايشان بر تعطيلي يک «سنت حسنه با سابقة چهارده قرن»[60] است که
ـ به ادعاي آن «مرجع عاليقدر جهان تشيع» ـ «در ميان علماي بزرگ و حوزه‏هاي علوم ديني و شيعيان با ولاء از شهر و روستا ادامه داشته است».[61]

مضامين و فرازهاي اين شاهکارِ پيوند عقل سليم و احساس مستقيم (!) ـ به ويژه در بخشهاي پاياني فصل دوم که سرشار از تحقيقات رشيقه و اکتشافات بي‏بديل و موشکافانه است!! ـ بي‏نياز از هرگونه نقد و نقادي است و تنها آنچه در اين مقاله، يادآوري مي‏شود، وهمي است که براي «مرجع عاليقدر جهان تشيع»، در ارتباط با برداشت نادرست و سطحي وي از تيتر و تعبير «هفتة وحدت» پيش آمده و در نتيجه، آن جناب در «پاسخ بسيار عميق و دقيقِ»[62] خود ـ آن هم در «فرصت محدود»[63] ـ ميان مفهوم واژه‏هاي «وحدت» و «اتحاد» خلط فرموده‏اند، با آنکه اندک درنگي در گفتارها و کردارهاي بانيان و حاميان اتحاد مسلمانان با يکديگر ـ از پيش از انقلاب و پس از آن ـ براي در نغلتيدن در چاه چنين کج‏انديشيهايي بس است! دقت كنيد:

بنابراين، تنها دين مبين اسلام ولايي براساس فطرت انساني، استوار است که انسانيت انسان جز با چنين ديني محقق نمي‏گردد،[64] همان‏طوري که همة انسانها داراي يک فطرت توحيد و در انسانيت، همه مشترک‏اند، بايد دارا و تابع يک دين و يک مذهب براساس همان فطرت و انسانيت مشترک باشند و آن، جز دين مبين اسلام و مذهب شيعه نيست.[65]

بدون ترديد، کساني که شعار بي‏شعور وحدت (نکبت) بين شيعه و عامه و تقريب بين اديان، مذاهب، ملل، نحل و مسالک و... را سر داده‏اند... يا معني وحدت در امور اعتقادي را نفهميده و به حقيقت دين مبين اسلام، جاهل و نادان و با فطرت توحيد، بيگانه و با خالق خويش، نامحرم و از مفهوم انسانيت به دورند ـ که غالباً [هم] همين‏طورند ـ و يا خودفروخته، خودباخته، فرومايه، هويت از دست داده و مزدور و عامل مستقيم يا غير مستقيم بيگانه‏اند، اگرچه دم از دين، مذهب و تقدس زنند![66]

پس هيچ انسان عاقل و خردمندي نمي‏تواند [بي‏طرفانه] بگويد: «ما نمي‏گوييم: شيعه، سني شود و يا سني، شيعه گردد»... آيا زماني که حضرت ولي‏عصر ـ روحي له الفداء ـ ظهور کرد، مي‏فرمايد: من نمي‏گويم: شيعه، سني و يا سني، شيعه شود؟ و مي‏فرمايد: موسي(ع) به دين خود و عيسي(ع) به دين خود؟ پس چرا عيسي و ادريس و الياس و خضر(ع) به آن حضرت اقتدا مي‏کنند؟؟؟[67]

با توجه به بسياري از آيات قرآن کريم و روايات متواترة بي‏شمار... آيا مي‏توان دو خط متعاکس، دو طريق متخالف و دو راه متضاد را يکي نمود و به يک هدف مشترک دست يافت؟[68]

آنها [اهل سنت] تنها در لفظ اسلام با ما وحدت دارند، نه در حقيقت آن، چنانچه [= چنانکه!!] امروز بيش از شش ميليارد بشر بر کرة خاکي، در لفظ «انسان» با هم وحدت دارند، نه در انسانيت انسان، چه اينکه اکثر انسانها از انسانيت به دورند[69] و... آنها حتي در کلمة اسلام هم با شما [«شعاردهندگان بي‏شعور هفتة وحدت (نکبت)»][70] وحدت ندارند... .[71]

جالب آن است که «مرجع عاليقدر جهان تشيع» در کنار فروگذار نکردن از نثار هر چه دلش مي‏خواهد به انسانها، مسلمانان غير شيعه، شيعيان غير معتقد به مباني مشعشع ايشان و... مي‏نالد که:

آيا سب و لعن هفتادهزار خطيب مزدور، خود فروخته، خودباخته و فرومايه... به مولاي متقيان، اميرمؤمنان، امام علي(ع)، ايذاء و اهانت به اهل‏بيت عصمت و طهارت(ع) که آية تطهير در شأن آنها نازل گرديده، به شمار نمي‏رود؟![72]

وقتي هيئت يکصدوبيست نفري به رياست آقاي شيخ اکبر بهرماني ـ معروف به رفسنجاني ـ به عربستان سعودي سفر کردند، امام جمعة مسجدالحرام در مقابل چشمهاشان گفت: «شيعه، مشرک، کافر، نجس و بدتر از يهود صهيونيزم [= صهيونيست] است!»[73]

 

بازتابي از دغدغة «اتحاد»

باري، بنياد گرفتن، باليدن و راه کمال پيمودنِ نهال دانشهاي متنوع که بازخوردي از گسترش تمدن بشري در سطح و عمق خويش است، يکي از جلوه‏هاي بارز هم‏دليها و هماهنگيهاي انسانها در تکميل و تعميق تلاشهاي يکديگر ـ با شعار «دست در دست هم دهيم به مهر» ـ به شمار مي‏رود.

اين سخن، خطاست و در ترازوي نقد خردمندان، پشيزي نمي‏ارزد که: دانش يا هنر يا هر يک از بزرگيهاي ستودني در عرصة تأملهاي تابه‏تاي انديشه و تعملهاي تودرتوي عقل، ويژة فلان ملت يا بهمان قاره است؛ آنچه اينک به عنوان تمدن بشري در ابعاد گوناگون علمي داريم، حاصل تشريک مساعي و دسترنج خون‏دل خوردنهاي انسان چيني، هندي، ايراني، مصري، يوناني، آلماني، فرانسوي و ديگر مليتهاي ديروز و امروز تاريخ تمدن انساني است.

تمدن اسلامي و برآيند جهادهاي پيگير دانشمندان مسلمان نيز بيرون از اين قانون کلي و سخن فراگير نيست و زمين دانشهاي رنگارنگي که يا از همان آغاز زندگي خود، در دامان اسلام، زاده شدند و رشد کردند و يا پيشتر، در ميان ديگر اقوام و پيروان ديگر اديان سابقه داشتند، گام به گام و وجب به وجب، اثر انگشت و رد پاي تلاشگراني برخاسته از قوميتهاي مختلف و باورمند به گرايشها و مذاهب متعددي را بر خود دارد و ادعاي انحصار علم و دانش به يک نژاد و يا يک مذهب را به ريشخند و سخره مي‏گيرد!

يکي از اين دانشهاي محصولِ «بازار مشترکِ» تلاشهاي همة مسلمانان، علم حديث و دو دانش عمدة جانبي آن ـ رجال و درايه ـ است و کتاب «راويان مشترک» در کنار تأکيد بر آشنا شدن هر چه بيشترِ مسلمانان با «نقش‏آفرينان تاريخ تمدن ديرين خود»[74] و پا فشاري کردن بر «نقش مؤثر شيعه در روايات فريقين و نيز منزلت و جايگاه راويان اهل سنت در اين روايات»،[75] در حال و هواي دميدن در کورة تقريب، هم‏دلي و هماهنگي مسلمانان ـ با تفسير و تعبيري که در فرازهاي پيشين اين مقاله گفته شد ـ نيز به نگارش درآمده است.[76]

صاحب اين قلم، پيشتر از اين، با درج مقاله‏اي در ماهنامة گرانسنگ آينة پژوهش،[77] در مقام معرفي و نقد کتاب ياد شده برآمده بود و اينک ـ افزون بر آنچه گفته شد ـ يادآوري چند نکتة ديگر را نيز سودمند مي‏داند:

1ـ نويسندگان کتاب نام برده که صاحب اين قلم هم يکي از آنان به شمار آمده است، با گشودن تيترهاي ـ مثلاً ـ «اسحاق و دانشمندان مسلمان»[78] و «طبقه و منزلت روايي اسحاق»،[79] به تعاملهاي شيعه و سني در کار معرفي و چهره‏پردازي يک راوي از يک سو و نيز تلاشها و مجاهدات راوي در دست ترجمه در کار نشر و تدوين حديث از سوي ديگر، پرداخته‏اند.

2ـ نکتة ديگري که در تدوين کتاب پيش گفته، از نگاه نويسندگان آن به دور نمانده است، يادآوري يک يا چند روايت در بخشهاي پاياني ترجمة هر راوي بوده است. اين روايات که گاه فضايل ائمة اهل‏بيت(ع) را
ـ آن هم از زبان و با پادرمياني راوياني احياناً با گرايش اهل سنت ـ بازگو مي‏کنند، مي‏توانند نمونه‏اي از چندين و چند بهانة مسلمانان براي نزديکي آنان به هم و خوش‏گماني آنها در حق يکديگر باشند.

همچنين، يادآوري اين نکته که راوي در دست ترجمه، از راويان حديث غدير نيز هست، همان کارکرد ياد شده را با خود دارد.[80]

3ـ گزينش تيترِ ـ مثلاً ـ «انس و اهل‏بيت(ع)»[81] نيز تا جاي ممکن، با انگيزة گشودن نامة سربستة تعاملهاي برخي راويان و محدثان مسلمان با بازماندگان ارجمند پيامبر واپسين خدا، همراه بوده است.

4ـ پرداختن به زير و بمهاي زندگي صحابيان رسول خدا(ص)[82] نيز مي‏تواند به رغم روترش کردن برخي دانشمندان به کار گشودن پروندة کرداري و گفتاري پيرامونيانِ آن حضرت،[83] مسلمانان و پيروان برخي گرايشهاي مذهبي را در تعديل برخي مباني کليدي و کلامي خود و بازنگري در آنها، ياري رساند.

5ـ در پايان، يادآوري ديگر بارة اين نکته ـ به رغم پرداختن به آن، در مقاله‏اي که پيشتر، صاحب اين قلم، آن را براي معرفي و نقد کتاب «راويان مشترک» نشر داده بود[84] ـ شايد سودمند باشد:

انصاف بايد داد چشم‏داشتِ برکنار ماندن از هرگونه لغزش و نابساماني در کار نگارشهايي از اين دست که در فضايي از منابع متنوع، پراکنده، پراکنده‏گو و گاه ـ حتي ـ تناقض‏آميز و سرشار از نامها و تاريخها و پيچيدگيهايي در اين رديف، انجام مي‏شود، نادرست و بيرون از توان مرزبندي شدة انسانهاست، چنانکه ما نيز در دايرة تاب و توش خود، بر آن بوده‏ايم که در نگارش مطالب، از مسير مبارک انصاف بيرون نشويم و رنجش‏خاطر هيچ‏يک از برادران ديني را فراهم نياوريم. بسيار تلاش کرده‏ايم اگر لحن نوشته‏هاي ما اديبانه نيست، دست‏کم مؤدبانه باشد و چنانچه در اين سمت و سو
ـ کم و بيش ـ کامياب نبوده‏ايم، پيشاپيش از همه پوزش مي‏خواهيم.[85]

 

پي‏نوشتها:



[1]. سورة نوح / 13ـ14 (با ترجمة بهاءالدين خرمشاهي).

[2]. براي نمونه، نكـ: محمدحسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1394هـ. ق.،
ج 20، ص 32 و طنطاوي جوهري، الجواهر في تفسير القرآن الکريم، چهارم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1412هـ. ق.،
ج 24، ص 271.

[3]. نكـ: سيد قطب، في ظلال القرآن، هفتم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1391هـ. ق.، ج ص 302.

[4]. ر.كـ: محمدتقي مدرسي، من هدي القرآن، اول، بي‏جا، مکتبة العلامة المدرسي، 1410هـ. ق.، ج 16، ص 413.

[5]. سورة مؤمنون / 14.

[6]. آرمانشهري است که فروغ فرخزاد سراغش را از «ستاره‏ها» گرفته و ناليده است:

اي ستاره‏ها، ستاره‏ها، ستاره‏ها                 پس ديار عاشقان جاودان کجاست؟!

(نكـ: فروغ فرخزاد، ديوان اشعار، سوم، تهران، انتشارات ايدون، 1379هـ. ش.، ص 48).

و سهراب سپهري نيز در قالب «پشت درياها» نشاني غبارآلودي از آن داده است:

پشت درياها شهري است که در آن،

پنجره‏ها رو به تجلي باز است.

بامها جاي کبوترهايي است

که به فوارة هوش بشري مي‏نگرند.

دست هر کودک ده سالة شهر،

شاخة معرفتي است...!

(نكـ: سهراب سپهري، هشت کتاب، چهاردهم، تهران، انتشارات طهوري، 1384هـ. ش.، ص 364 (دفتر شعر «حجم سبز»)).

[7]. نگارش کتاب «المراجعات» و رد و بدل شدن نامه‏هايي دوستانه و صميمي ميان دو عالم برجستة دو گرايش عمده و ديرپاي جهان اسلام، نمونه‏اي موفق از «شدني» بودنِ انتخاب الگوهايي نزديک به هم و دور از جنجال و جوسازيهاي خون‏آلود و خون‏دل‏آلود است!

[8]. محمدتقي مدرسي، پيشين.

[9]. نهج‏البلاغه (نسخة دکتر صبحي صالح)، پنجم، قم، مؤسسة دارالهجره، 1412هـ. ق.، ص 427، نامة 53.

[10]. سورة آل عمران / 103.

[11]. نكـ: ابن منظور، لسان العرب، اول، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1408هـ. ق.، ج 10، ص 303 و 304.

[12]. نكـ: شيخ مرتضي انصاري، فرائدالاصول، چاپ سنگي، ص 191 و همان، دوم، قم، مجمع الفکر الاسلامي، 1422هـ. ق.،
ج ص 10.

[13]. همان (چاپ سنگي)، حاشية ميرزا رحمة الله کرماني.

[14]. يکي از محشّيان کتاب کفاية الاصول، تعبير «دليل فقهائي» را نيز در کنار «دليل فَقاهتي»، يادآوري کرده است (نكـ: محمدکاظم خراساني، کفاية الاصول، با حاشية ميرزا ابوالحسن مشکيني، اول، قم، دارالحکمه، 1416هـ. ق.، ج ص 15).

[15]. براي نمونه، نكـ: اسماعيل بن عّبّاد، المحيط في اللغه، اول، بيروت، عالم الکتب، 1414هـ. ق.، ج ص 181.

[16]. براي نمونه، نكـ: عبداللطيف عبيد و...، المحيط في معجم اللغة العربيه، دوم، بيروت، نشر المحيط، 1994م.، ج ص 32.

[17]. تجربة علميِ از ميان برداشتن مرزها ميان دو آلمان شرقي و غربي و نشستن سرزمين واحدِ آلمان به جاي آنها و نيز گفت‏وگو دربارة ايجاد کشور واحدِ کره به جاي دو کرة شمالي و کرة جنوبي، مصداقهاي زندة اين معناي «اتحاد»ند.

[18]. براي نمونه، نكـ: عبداللطيف عبيد و...، پيشين و سعيد خوري شرتوني، اقرب الموارد، اول، تهران و قم، دارالاسوه، 1374هـ. ش.، ج ص 730.

[19]. براي نمونه، نک: سعيد خوري شرتوني، همان و زمخشري، اساس البلاغه، بي‏چا، بيروت، دارالمعرفه، بي‏تا، ص 493.

گفتني است، ايجاد اتحاديه‏هايي با نام «پيمان ورشو» و «پيمان ناتو»، مصداقهاي عيني و عملي اين معناي «اتحاد» به شمار مي‏روند.

[20]. نک: عبداللطيف عبيد و...، پيشين.

[21]. براي آگاهي از يک نمونة اين‏گونه دست گل به آب دادنها و گردن زده شدن يک مسلمان سني مذهب در کنار بزرگداشت چند مسيحي به دست پادشاهان جهل و تعصبِ صفوي، ر.كـ: هاشمي رفسنجاني، اميرکبير يا قهرمان مبارزه با استعمار، بي‏چا، تهران، مؤسسة انتشارات فراهاني، 1346هـ. ش.، ص 245ـ250 و 254ـ257.

[22]. به زبان ساده و حکيمانة عرف عام:

اگر داني که نان دادن صوابه                        خودت بخور که بغدادت خرابه!

[23]. در همة اين موارد مراد، نويسندة کتابي با آن همه ويژگي (!)، از «شناسي»، همان «شناختي» است!

[24]. همان.

[25]. همان.

[26]. همان.

[27]. همان.

[28]. اين ويژگي را اصلاً جدي نگيريد و منتظر ادامة مطلب باشيد!

[29]. علامت نقطه‏چين که نويسنده و «مرجع عاليقدر جهان تشيع» آن را نوشته يا سفارش کرده‏اند، بيانگر آن است که ديگر ويژگيهاي نامحدود و پايان‏ناپذير اين کتاب را بايد خودتان زحمت کشيده، پيدا کنيد!

[30]. جويباري، حقيقت وحدت در دين و...، اول، قم، دفتر معظم له (!)، 1382هـ. ش.، ص 3.

[31]. همان، ص 7.

[32]. همان.

[33]. همان.

[34]. همان، ص 8.

[35]. همان.

[36]. همان، ص 10.

[37]. همان، ص 11.

[38]. همان، ص 12.

[39]. همان، ص 13.

[40]. همان، ص 14.

[41]. همان، ص 15.

[42]. همان، ص 16. ظاهراً «معظم له»! هنوز در جريان فروپاشي مرحوم کشور شوروي، قرار نگرفته‏اند!

[43]. همان، ص 17.

[44]. همان.

[45]. همان.

[46]. همان، ص 8.

[47]. همان.

[48]. همان، ص 26.

[49]. همان، ص 78 و 108.

[50]. همان، ص 78، 114 و 116.

[51]. همان، در جاهاي متعدد.

[52]. همان، ص 147-148.

[53]. همان، ص 149-150.

[54]. اين بخش از پاسخ «معظم له» (!)، بسيار روزآمد و هوشمندانه بوده، با پخش سريال «کمربندها را ببنديم» نيز هماهنگ است!!

[55]. جويباري، پيشين، ص 177.

[56]. همان، ص 29، 42، 43، 45، 46 و... .

[57]. همان، ص 78.

[58]. براي نمونه، نكـ: همان، ص 71-72.

[59]. همان، ص 167-168.

[60]. همان، ص 108.

[61]. همان.

[62]. همان، ص 22.

[63]. همان.

[64]. عبارت، به لحاظ نگارش و ويرايش، نارساست.

[65]. همان، ص 70.

[66]. همان، ص 71-72.

[67]. همان، ص 73-74.

[68]. همان، ص 75-76.

[69]. اين هم هدية «مرجع عاليقدر جهان تشيع» به انسانها، پس از لطف عميقي که دربارة اهل سنت داشته‏اند!!

[70]. جويباري، پيشين، ص 161.

[71]. همان، ص 162.

[72]. همان، ص 156.

[73]. همان، ص 163.

[74]. نكـ: حسين عزيزي، پرويز رستگار و يوسف بيات، راويان مشترک، اول، قم، بوستان کتاب قم، 1380هـ. ش.، ج ص 46.

[75]. همان.

[76]. همان، ص 47.

[77]. شمارة 75، ص 44-60.

[78]. حسين عزيزي، پرويز رستگار و يوسف بيات، پيشين، ص 95.

[79]. همان.

[80]. براي نمونه، نكـ: همان، ص 82.

[81]. همان، ص 122.

[82]. براي نمونه، نكـ: همان، ص 121-123.

[83]. جلال‏الدين سيوطي، تدريب الراوي، سوم، بيروت، دارالکتب العلميه، 1409هـ. ق.، ج ص 207 و کرماني، شرح صحيح البخاري، دوم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1401هـ. ق.، ج ص 34 (تقريب نووي).

[84]. آينة پژوهش، شمارة 75، ص 44-60.

[85]. همان، ص 52.