|
از افق «من» تا آفاق «ما» (دو كتاب، يك نقد، يك معرفي) پرويز رستگار
درآمد
شگفتي آفرينيهاي رنگارنگِ حلقهاي
از حلقههاي بيشمار زنجيرة زندگي كه نقشي انكارناپذير در سيكل و چرخة حيات دارد و
«انسان» ناميده ميشود، تجليهاي گوناگون و خودنماييهاي جوراجوري داشته و دارد؛ ويژگيهايي
كه قرنهاست بيولوژيستها را تنها در عرصة پيچيدگيهاي بخش خاكي و بعد فيزيكي انسان ـ
يعني بدن و اجزاي آنكه در مجموع، ارگان و اندام او را شكل ميدهند ـ سخت درگير خود
كرده است و هرگز نيز گريبان صدها تحقيق عميق و هزاران پيشفرض و فرضية جدي و جاندار
را در زمينة سطح و عمق بخشيدن به اين دستْ كاوشهاي عقلاني رها نخواهد كرد! با اين همه، آنچه بيش از عرصة
جسم و ارگان، بيكرانه و سرگرداني آفرين است، دنياي جان و روان انسان و تو در تو بودن
و لايه به لايه نمودن آن است؛ دنيايي كه هزاران عامل شناخته و ناشناختة بيروني ـ چون
خانواده، دوست، معلم، جامعه، حاكميتهاي سياسي، روابط اقتصادي، شرايط آب و هوايي و زيستمحيطي
ـ و دروني ـ چون عوامل وراثتي و ژنتيكي، موتاسيون و جهشهايي كه در سر برآوردن يك بارة
صفتهاي خفته در اعماق پنهان سلول نقش دارند، كروموزومها و شكستهاي كروموزومي كه «كراسينگ
اوور» (Crossing Over) نام دارند ـ آن را ميسازند و همگي آنها ـ چه پارامترهاي دروني و
چه مؤلفههاي بيروني ـ ما را به يك نكته رهنمون ميشوند: نيروي بيمانند انعطافپذيري
و مانوردهندگيِ خميرماية وجودي انسان! قرآن كريم در لابهلاي سخني گلهمندانه
از زبان حضرت نوح (ع) و رويارو با سرگراناني كه ايمان به خداي يكتا را برنميتافتند
ـ و عملاً نيز برنميتابند و اين مشكل تاريخي بشر هنوز هم به دنبال نارسايي خرد او
در كار محاسبة خردمندانة سود و زيان، همچنان به قوة نخستين خويش قد برافراشته مانده
است ـ ميفرمايد: ]ما لكم لا ترجون لله وقاراً _ وقد خلقكم اطواراً[؛ شما را چه ميشود كه از عظمت خداوند نميترسيد _ و حال آنكه شما را گونهگون آفريده است.[1] اين فرمودة فناناپذير كه شاهكاري
از پيوند كوتاهي كلام با ژرفاييِ پيام است ـ سوگمندانه ـ در لابهلاي سخنان حجم انبوهي
از مفسران، در اندازة نگاه يك جانبة قرآن كريم به ـ تنها ـ شاكلة جسمي و فيزيكي آفرينش
انسان، فروكاسته شده است[2]
و برخي ديگر از آنان نيز كه خواستهاند پاي يك احتمال امروزيتر ـ و به اصطلاح، نوآمدتر
و به روزتر ـ را به ميان بكشند، باز هم نتوانستهاند از يادآوري رازگشاييهاي تازة علم
جنينشناسي از اسرار آفرينش انسان و جابهجاييهاي هستة نخستين تولد يك نوزاد از شكل
تكسلولي به قالب پر سلوليهاي بعدي آن، خودداري كنند![3] تنها كساني ـ حداكثر ـ انگشتشمار
توانستهاند با عنايت به روايتي از امام باقر(ع)، از شمول گستردة دو آية مورد اشاره
و فراگيري آنها در ارتباط با ويژگيهاي روحي و رواني انسانها نيز سر درآورند،[4]
با آنكه يد بيضاي خداوندي در كار خلقت انسان ـ اين گل سر سبد آفرينش و شاهكار هنرهاي
زيباي همة عصرها ـ كه شايستة دريافت مدالِ لياقتِ ]فتبارك الله احسن الخالقين[[5] است، ساختن و پرداختن روح و
رواني است كه واكنشها و رفلكسهايي رنگارنگ، پيچيده و پيشبيني ناشدني دارد و كفر و
ايمان كه خود را در گرايشهاي ديني و مذهبي نشان ميدهند، تنها دو نمونه از بيشمار
بازخوردهاي آناند. گزارش، نه داوري
شايد بتوان گفت: داستان آفرينش
ـ در ايستگاه نخستين خود ـ با عبارتِ «يكي بود، يكي نبود. ميان انسانها در همة عرصهها،
يگانگي و يكرنگي بود و هنوز بيرنگي، اسير رنگ نشده بود.» آغاز شده است، اما هرگز اين
ويژگي آرماني با گذشت سالها پس سال و قرنها پي قرن، نتوانست پا بر جا بماند و هزار
و يك عامل دروني و بيروني كه پيشتر بدانها اشاره كردهام، بر همة رفتارها، گرايشها
و گزينشهاي آدمي تأثيري سخت ريشهدار و گريز ناپذير نهادند و آن اندازه فاتحانه و در
امان از هرگونه اقدام بازدارنده تاختند، پيش آمدند و خودنمايي كردند كه ديگر نميتوان
حتي دو نفر را پيدا كرد كه در تفسير و تحليل پيش پا افتادهترين جنبههاي زندگي روزمره
نيز همآهنگ و هم انديشه باشند! ماجراي پر فراز و نشيبِ كفر و ايمان و پيوندهاي دروني
هر يك با تكتك سلولهاي روح انسان ـ آن هم در عميقترين زواياي پنهان آن ـ و درگيريهاي
بيپايانِ بيروني هر كس براي حفظ ايمان خود و تغيير ايمان ديگران كه نام ديگرش «كفر»
است (!) كه جاي خود دارد و مثنوياي هفتاد من كاغذ است!! صاحب اين قلم بيآنكه بخواهد
در اينجا و در اين نوشتار پر كم و كاست و كوتاه، عوامل پيچيده و رنگارنگ كفر و ايمان
را بازگو كند و يا اساساً تصويري پذيرفتني و انسان شناختي از آن دو داشته باشد، در
صدد است بيش از آنكه در مقام داوري باشد، از جايگاه گزارش آنها سخن بگويد. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم،
در دنيايي به سر ميبريم كه حتي اگر آن را نقد شدني و ناپسند هم بدانيم (و اين، كاري
است در مقام داوري و صدور حكم و ما هم اينك بركنار از آنيم)، جهان واقعيتهايي گريزناپذير
است كه خود را به ما تحميل ميكنند. پايداري كليسا و روحانيت كاتوليكي در برابر كاوش
و كلام خردمندانة گاليله، نمونهاي ساده از فروافتادنِ طشت رسواييِ اينگونه ناديده
گرفتن واقعيتها از بام تاريخ است. آنجا كه همگان همانگونه ميانديشند كه «من» ميانديشم،
همان كس را ميستايند كه «من» ميستايم و در يك كلمه، همه «من»اند، ناكجاآبادي است
كه ـ دست كم ـ در اين روي سكة زندگي ـ حتي بر فراز ابرها و در سرزمين رخ دادن داستان
«جك» و غول نشسته بر فراز «ساقة لوبيا»يش نيز ـ نميتوان سراغش را از كسي گرفت![6] نتيجة منطقي چنين نگاهي آن نيست
كه ما دست بسته و پا شكسته، به جبر و تحميل واقعيتها تن داده، «دست و پايي نزنيم».
البته، پارهاي واقعيتها ـ چون گردش زمين به دور خورشيد ـ با هيچ يقهدراني و سيلاب
اشك روان ساختني، بازگشتپذير و دگرگون شونده نيستند، اما اين، همة داستان هم نيست؛
تمرين تحمل كردن، بازگذاردن عرصههاي گفتوگو و ارتباط و نراندن هر سخن و انديشهاي
ـ به ويژه، اگر نوين و نوآمد باشد ـ به كوچة بن بست ارتداد و انحراف، از پيش، «چك سفيدِ»
بطلانِ بيگفتوگو و بدون چون و چرا براي گزينشها و گرايشهاي ديگران نكشيدن، تلاش در
هم سو كردن ديگران با خويش ـ در كنار اصراري محققانه و پيراسته از سياهيهاي عناد و
تحقير، بر سر آرا و انديشههاي خود داشتن ـ و... همه و همه ميتوانند ما و همة بشريت
را براي هر چه به هم نزديكتر شدن در عرصة ايمان
و مذهب و انتخاب الگويي ـ اگرچه نه دقيقاً يكسان، بلكه تا حد امكان ـ متشابه
و متقارن، ياري دهند.[7] پارامترهاي ياد شده حتي اگر نتوانند
در جنبة ايجابي و ايجاد الگويي يكسان يا نزديك به هم در عرصة ايمان و اعتقاد، كارآمد
باشند و «متاع كفر و دين» همچنان «بيمشتري» نماند، دستكم ميتوانند ما را در آسوده
زيستن در كنار يكديگر و دوري هر چه بيشتر از تلخي طعنها و كنايهها كه بارها جاي خود
را در درازناي تاريك تاريخ، به شمشير و سرنيزه و توپ و تانك دادهاند، ياري رسانند. با اين همه، اگر كسي پافشارانه،
همچنان بخواهد بر طبل تفرقه و تميز آشتيناپذيرِ «منِ» سر تا پا حق از «او»ي سر تا
پا باطل، بكوبد و ديگران را امروز كه دستش كوتاه است، تفسيق و تكفير و فردا كه ـ فرضاً
ـ دستش ميرسد، به پذيرفتن انديشهها و اعتقادات خود وادار كند و از ابزار و اسبابِ
«مولد ايمان» چون داغ و درفش سود جويد، همان اشتباه استراتژيكي را كرده و همان راه
صدها بار طي شدهاي را در پيش گرفته است كه ديگر سادهلوحان تاريخ كردهاند و در پيش
گرفتهاند؛ «به تجربه ثابت شده است كه انديشههاي تحميلي، آرايي خطاكار و سست بنيادند،
چنانكه مائوتسه تونگ چنين كرد و كوشيد جامعة چيني را رنگي يگانه دهد و به روشي يكسان
وادارد. وي از اين نكته كه اجتماع براي پيشرفت خود نيازمند تنوع است، غفلت ورزيد و
از همين روي، ديديم چگونه جانشينانش او را تخطئه كردند و راه دگرگون كردن ميراثهاي
او را در پيش گرفتند.»[8] آنانكه نميخواهند واقعيت گريزناپذير
تنوع آرا و عقايد مذهبي و ديني را بپذيرند و هزار و يك عامل دروني و بيروني را كه در
گرايشها و گزينشهاي آدمي پادرمياني ميكنند، به رسميت بشناسند تنوع، تشيع و تسنن
دوگانگي پيروان تشيع و تسنن در
گرايشهاي مذهبي خود ـ در كنار يگانگيها و همخوانيهاي پر شمار ديني ـ نمونهاي از تنوعپذيريهاي
آدميان در بستر انديشهها و باورهاست؛ نمونهاي كه ميتوانست ـ در عين حال ـ نشاندهندة
سرفرازي پيروان دو مذهب ياد شده در ميدان شكيبايي و بردباري و زيست برادرانه ـ و دست
كم، دوستانه و انساني ـ باشد، تا اين هر دو دسته كه علي(ع) را بزرگ ميدارند و او را
يا مفتخر به امتياز «عصمت» و يا آراسته به بالاپوش «عدالت» ميدانند، در اندازة آنچه
خود آن حضرت خطاب به مالكاشتر فرمود و اين كارگزار شايسته و برجستة خويش را يا برادر
مصريان مسلمان و يا شهروندي همانند مردم غير مسلمان آن ديار خواند،[9]
نشان دهند ناتوان از وفاداري به اين رهنمود فوق حقوق بشريِ آن بزرگوار نيستند، اما
سوگمندانه چنين نشد و كوتهبينيها و بلندپروازيهاي برخاسته از تمامتخواهيهاي احساسي
و عاري از محاسبة خردمندانه، تودرتوي تاريخ و جابهجاي جغرافيا، ديدهها و شنيدهها،
ذهنها و زبانها و نوشتهها و گفتهها را از كشتارها و خونريزيها، طعنها و طعنهها،
تضعيفها و تمسخرها و در نهايت، دودليها و دوراهيها آكنده كرد و پيروان اين دو گرايش
نه تنها نتوانستند دو برادر كه حتي دو دوست باشند و هر يك به فراخور كوتاهيهاي خود،
صحنههايي آفريدند كه بازگويي و بازخواني ديگر بارة آنها، بازتابي جز دردآلودگي دل
و انباشت اندوه ندارد! خوشبختانه در يك سدة بازپسين،
مردان بزرگي از تبار خاندان والا گهر رسول خدا(ص) و از تخمة همان مرد مردي که بزرگوارانه
پيامدهاي انتخابات سقيفه را تاب آورد و در برابر آن، فراتر از يک واکنش احساسي، موضعگيرياي
حکيمانه و محاسبهمند داشت ـ يعني امام علي(ع) ـ به پا خاستند و «شرفالدين» نامها
و «بروجردي» نشانها، با باز کردن درهاي گفتوگوها و کنش و واکنشهاي دوستانه و خردمندانه
با «شيخ محمود شلتوت» اسمها و «شيخ سليم بِشري» رسمها، کوشيدند تا ديوارهاي بلند بياعتمادي و کوههاي يخي و قطور دلسرد
را که ميان پيروان يک پيامبر و جهتيافتگان يک قبله به آسمانها رفته بود، از
ميان بردارند و آب کنند. اين تلاشهاي خجسته، سالها پيش
از آنکه خرد جمعي انسانهاي متمدنِ قرن بيستويکم بتواند اکسيري به نام «گفتوگوي تمدنها»
و «گفتوگوي اديان بزرگ» را ـ البته، در چارچوب مؤثر، بدون تشريفات و بيتعارف و جدي
خود ـ بشناسد، پيشتاز اين عرصه شد و در دنبالة زندگي ساده ـ اما صميمانة خود که در
دوري از ريخت و پاشهاي بيحاصل کنگرهها و سمينارهاي هزينهبر، نفس ميکشيد و دم ميزد
ـ در سال 1357 هجري شمسي، به رخدادِ سر تا پا دگرگونکنندة سيستم سياسي حاکم بر ايران،
برخورد و از همان سالهاي آغازين اين تلاقي، با ابتکار ژرفبينانه و هوشمندانة شاگرد
برجستة مکتبِ همهجانبهنگرِ حضرت آيتالله العظمي بروجردي(قده)، با تبديل مناسبت زاده
شدن حضرت رسول اکرم(ص) به هفتهاي براي نزديک شدنِ رهروان همان پيامبر خاتم خدا ـ مناسبتي
که تا پيش از اين ابتکار، نمونهاي از چند دستگيهاي شيعه و سني، آن هم به بهانة زادن
رسول منادي «اعتصام به حبل الله و پرهيز از پراکندگي»[10]
بود!! ـ فاز نويني را پيش پاي خود ديد و از يک سو، با حسن استقبال برخي خواص
دو مذهب و از سوي ديگر، با سوء برداشت برخي ديگر
از آنها، رويارو و درگير شد. وحدت يا اتحاد؟ پيش از آنکه سخن خويش را ادامه
دهم، يادآوري يک نکته را همين جا و در متن ـ نه در جاي ديگر و در پانوشت يا پينوشت
ـ شايسته و بجا ميدانم: چه نيکوست دقت و ظرافت در همة
ابعاد ريز و درشت زندگي ـ حتي آنهايي نيز که پيش پا افتاده به شمار ميروند ـ زينت
و زيور کارها باشد و مثلاً مهمتر بودنِ «مسمَّي»، ما را از حسن سليقه در کار انتخابِ
«اسم» دور نسازد، چرا که چه بسا همين اندازه لغزيدن و «احتمال را در امور غير مهمه،
منجِّز نديدن»، 1ـ گاه پيامدهاي ناگواري را ـ دست کم، براي کجانديشان، بدخواهان و
بهانهجويان ـ پيش ميآورد و 2ـ اگر هم چنين نشود، حداقل، زبان ديگران را براي انتقاد
از ميزان دقت نامگذار و «جاعل اصطلاح» بازميکند!! براي يادآوري نمونة پيامدهاي
نوع دوم، کافي است به فقدان دقت فقيه نامور شيعه در عصر زنديه، مرحوم آقا وحيد بهبهاني
اشاره کنم که در مقام جعل اصطلاحِ «دليل فَقاهتي» در برابر «دليل اجتهادي»، واژة «فَقاهة»
ـ با فتح فاء[11] ـ را که به اصطلاح
اهل ادبيات عرب، مؤنث لفظي و داراي «تاء منقوطه و مربوطه» است، «فَقاهتي» ثبت کرده
است[12]
نه «فَقاهي»، با آنکه چنان تائي در چنين مقامي حذف ميشود،[13]
چنانکه در «کوفي» و «بصري» هم حذف شده است.[14] اما داستان پيامدهاي نوع اول،
از قرار ديگري است! رها کردن ظرافتِ نامگذاريهاي مولِّدِ اينگونه پسلرزهها به اميد
خدا يا به خوشدلي درک مخاطب و سر دادن شعار «عاقلان دانند» و رجز «ناگفته پيداست»،
دردسر آفرين و جنجال برانگيز است و ما در ادامة همين نوشته، چشمهاي از اينگونه کژتابيها
را نشان خواهيم داد. واژة «وحدت» از همان آغاز و در
ايستگاه نخستين مفهوم خود، با يک چيز سروکار دارد و از يگانگي و يکتايي آن گزارش ميدهد،[15]
اما واژة «اتحاد» که محصول انتقال مادة «و ح د» از دنياي ثلاثي مجردها به سرزمين ثلاثي
مزيدهاست، گاه با يک شيء يا يک شخص سروکار دارد و به همان معناي تازه گفته شده است[16]
و گاه از دو شيء يا دو شخص ـ با همان معناي پيشين[17]
ـ گزارش ميدهد[18] و در نهايت،
از دو شيء يا دو شخص که در عين دو تا بودن و ثبات صبغة «اثنينيت» و حفظ شخصيت مستقل
و دوگانة خود، خواهان اتفاق و همدلي و نزديک شدن به هماند،[19]
به ويژه، در عرصة عمل يا خطوط سياسي، اجتماعي و اقتصادي.[20] آنچه از ديرباز ـ پيش از انقلاب
و پس از آن ـ دلمشغولي و دغدغة خاطر حاميان و بانيان نزديکي مسلمانان شيعه و سني به
يکديگر بوده است، نه «وحدت» ـ به معناي اضمحلال و رنگ باختن هر يک يا نابودي يکي به
بهانة بود ديگري ـ که اتفاق، نزديکي و همدلي آنها ـ همان معناي سوم واژة «اتحاد» ـ
بوده و هست. البته، درآمدنِ نه تنها شيعه
و سني، بلکه همة انسانها ـ با هر گرايشي ـ به خانة يک ايمان و يک آيين چيزي نيست که
خواستة کسي نباشد، اما چنين آرماني ـ براساس تجربههاي ديرپاي تاريخي ـ تنها در سرزمين
آمال و رؤياها رخ ميدهد و بس، چنانکه ورود و خروج از يک گرايش به ديگري نيز امري است نه فرمايشي و سفارشي که به جمعبنديهاي شخصيِ
آدميان بازميگردد. به همين دليل، دميدن در اين کوره و دويدن در اين پيست ناهموار،
وجهة همت بانيان نزديکي شيعه و سني به هم نبوده است وگرنه، مناديان «قُرب» و اتحاد
ـ خودشان ـ به سردمداران «بُعد» و افتراق تبديل ميشدند و يک بار ديگر، محصول کار «سرکه
انگبين» و «روغن بادام»، «صفرا فزودن» و «خشکي نمودن» ميشد!! بنيانگذاران اتحاد و همدلي مسلمانان،
خواهان توجه عميق پيروانِ واپسين پيامبر خدا(ص) به «محاسبة موقعيت» و دوري از نشستن
بر سر شاخ و بريدن بن آناند. درگير شدن در دفاع از انديشهها و باورهاي خود و دفع
ايمان و اعتقاد ديگران ـ آن هم از سر لجاج و با عنانِ رها شدة احساس ـ مصداق مضحکِ
سوراخ کردن کشتياي است که قرار است همة مسلمانان ـ بلکه بشريت ـ را به ساحل مقصد برساند. کدام خرد زمينگير نشدهاي ميپذيرد،
درونيانِ يک خانه با هم درآويزند و با بيرونيان آن، بهتر و بردبارتر درآميزند؟![21]
از دست به گريبان شدن دوستان و انگشت نما شدنشان نزد ديگران، کدام خردمندي ـ چه شيعه
و چه سني ـ ميتواند دفاع کند؟! کدام شيعه و سنياي ميتواند با دردِ اشتياقِ گستراندن
اسلام در جهان و فراخواندن ديگران به پذيرفتن اين دين، تلاش و تکاپو کند و انسانيت
درگير در جنگها و درگيريهاي پيدا و پنهان را به سوي همدلي و صلح و سلامِ مسلماني براند
و در عين حال، با لبخند تمسخرآميز و پوزخند افسوس برانگيزِ مخاطبان غير مسلمانِ خود
رويارو شود که: شما مسلمانها بهتر است به جاي افزودن شمار و آمارتان، با همديگر کنار
بياييد و در آرامش زيستن را خودتان تمرين کنيد.[22]
ما به اسلام ـ با کدامين تفسيرش ـ ايمان آوريم که تفسير ديگر، کفر و باطلش نداند و
پيروانش را نجس و واجبالقتل نخواند؟! مناديان و مبتکران هفتة «وحدت»
و حاميان اين دکترين کارگشا که ريشه در به رسميت شناختن حق گفتوگو و احترام به شخصيت
علمي و اعتقادي ديگران دارد، از ديرباز، خواهان چنين همدليِ دستيافتنياي بودهاند،
نه به راه انداختن بساط جر و بحثهاي بيپايان و بيبازده ـ يا بسيار کم بازده ـ و پر
هزينة شيعه کردن سنيان و سني کردن شيعيان که نه چيز تازهاي است و نه قرنهاست معجزهاي
از آن برخاسته است! با اين همه، کوتاهي کردن در گزينش
نام مناسبي براي مناسبتي که افتراق ناشي از تفاوت دو گرايش مذهبي مسلمان را در کار
تعيين ميلاد رسول اکرم(ص)، به بهانهاي براي اتحاد و اقتران تبديل کند و لغزش در گزينش واژهاي مناسب که لازمة طبع خطاکار
آدمي است، سبب شد تعبير «هفتة اتحاد» جاي خود را به «هفتة وحدت» بدهد و سوءتفاهمهايي
را در داخل و خارج کشور برانگيزد، با اين گمان نادرستِ هياهوگران که رسالت «هفتة وحدت»،
يکي کردن مسلمانان در عرصة اعتقادات و گرايشهاي مذهبي است و بدين ترتيب، «يکدلي» را
با «يگانگي» خلط کرده، در محافل شيعي هشدار دادند: «ميخواهند شيعهها را سني کنند!»
و در محافل اهل سنت ناليدند: «ميخواهند سنيها را شيعه کنند!» يک اتفاق کاملاً ساده! به گزارش عاميانة چگونگي شکلگيري
يک ضربالمثل، دو تن ـ يا دو برادر ـ که از قضا، خيلي هم «زرنگ» تشريف داشتند، براي
پر کردن کيسة خود با سرکسيه کردن يک پادشاه، به دربار او راه يافتند و در برابر دريافت
بودجهاي هنگفت، وعده دادند لباسي شگفتآور و بيهتما برايش بدوزند؛ پوشاکي که يک ويژگي
استثنايي داشت: تنها کساني که «حلالزاده» بودند، ميتوانستند توفيق تماشاي آن را بر
بالاي ذات اقدس ملوکانه پيدا کنند! پادشاه و درباريانش براي فرارسيدن
روز موعود، لحظهشماري ميکردند که ناگهان دو خياط «زرنگ» در حالي که دستهاي خود را
به جلو گرفته بودند ـ گويا پارچه يا پوشاکي را بر روي آنها حمل ميکنند ـ وارد شدند. چيزي ديده نميشد! با اين وجود،
پادشاه برهنه شد و لباس خيالي را پوشيد. همة درباريان با مشاهدة چنين پوشاک برازندهاي
(!)، به تعريف و تمجيد پرداختند و دو «زرنگ» هم گردن ميافراختند! پادشاه برهنه ماند
و دم برنياورد. درباريان دم برآوردند و ستايشها کردند. دست خياطهاي «زرنگ» رو نشد و
مشتشان نيز بازنگرديد، زيرا هر کس گستاخي ميکرد و در بيهمتايي فرآوردة کارگاه «زرنگها»،
کمترين ترديد يا مخالفتي ميکرد يا ـ العياذ بالله ـ آن را اساساً ناديده ميگرفت،
«حرامزاده» بودن خود را افشا ميکرد!! ضربالمثل «حلالزاده ميبيند»
که در مقام کنايه از تحميل به مخاطب و واداشتنش به پذيرش بيچون و چراي ادعاي متکلم
به کار ميرود، زبان حال کساني است که خيلي خونسرد با ديگران گفتوگو ميکنند به شرطي
که «در پايان، تسليم حرف من باشي!» و يا با آنها به بحث و احتجاج ميپردازند با اين
پيش شرط ساده و بياهميت که «حق با من باشد!!» وگرنه، هر کس با آنان مخالف باشد، به
ناچار و بدون تخفيف (!!)، بايد در بايگاني پروندههاي هنجارهاي اخلاقي و روابط آميزشيِ
مادر خويش، کندوکاوي موشکافانه و ـ صد البته ـ بيطرفانه داشته باشد!! بر همين
اساس بيقياس و کاملاً آکادميک (!) بود که چندي پيش، يک اتفاق کاملاً ساده افتاد؛ فردي که به طور خودخواسته، خودساخته
و خودخوانده، «مرجع عاليقدر جهان تشيع» شده است، دست به قلم برد و کتابي در قطع جيبي
نوشت که از باب «مدح عطار از مشک خود»، «کتابي است تفسيري عميق، روايي دقيق، علمي،
دينشناسي،[23] مذهبشناسي،[24]
اعتقادي، انتقادي، تربيتي، کلامي، انسانشناسي،[25]
روانشناسي،[26] جامعهشناسي،[27]
اخلاقي،[28]
اجتماعي و سياسي و...[29]
براساس دو منطق عقل و دين»!![30] داستان از اين قرار بود: در دوراني
که جهان به دهکدهاي کوچک تبديل شده، عصر، عصر ارتباطات و اينترنت است و چيزي از کسي
پنهان نميماند، «افراد نامعلومي (!!) به عنوان نمايندگان سني مذهب در مجلس شورا»،[31]
به «نُه نفر از آقايان حوزة علمية قم»[32]
نامهاي مينويسند و دربارة سه پرسش خود، پاسخ ميخواهند که از اين ميان، «پاسخ شيوخ
سهگانه»[33]
در يکي از مطبوعات کشور، چاپ و پراکنده ميشود. «مرجع عاليقدر جهان تشيع» که از اين
«پاسخهاي بيرويه»[34] و «ضد شيعي»،[35]
سخت برآشفته ميشود، به دنبال اعتراض همهجانبة اقشار گوناگون مردم داخل و خارج کشور
ـ مانند برخي از «آيات عظام آذري زبان مقيم حوزة علمية قم»،[36]
«فضلاي عربستاني مقيم قم»،[37]
«علماي اعلام پاکستان»،[38]
«اساتيد دانشگاه تهران»،[39]
«علماي اعلام مشهد مقدس»،[40]
«اعاظم تهران»،[41] «فضلاي آذربايجان
شوروي» (؟!)،[42] «بازاريان با
ايمان»،[43]
«مداحان با ولا»[44] و «خانمهاي متدينة
اصفهان»[45]
ـ در صدد برميآيد با نگارش کتابي در قطع جيبي، در برابر بدعت «وحدت شيعه و سني» ايستاده،
مشکل تاريخي گرايش اکثريت جامعة مسلمان را به يک باور مذهبي، به راحتي و بيدغدغه حل
کند؛ به همين سادگي!! «معظم له» (!) با نگارش اين کتابچه،
ضمن آنکه «شيوخ سهگانه» را «اولي»، «دومي» و «سومي» مينامد[46]
و بدين ترتيب، ميخواهد همپوشاني و تطبيق اين سه تن را با سه خليفة مسلمانان صدر اسلام
تداعي کند، بررسي «اشکالات وارده بر پاسخهاي اولي و سومي» را به جاي ديگر موکول کرده،[47]
راه پاسخ دادن به مرجع «دومي» را در پيش ميگيرد؛ نوشتهاي سرشار از نااستواري متن
در عرصة نگارش و ويرايش، بدگويي، تندي زبان قلم، متکي به کمک دنده و دوپينگِ
«گرفتن دستور از امام زمان(عج)»،[48]
خواب[49]
و مکاشفه[50]
و مستند به شعر[51] ـ از جمله، به
زبانهاي طبري[52] و آذري[53]
ـ «روايات دربارة خروس (!)»[54]
که «بسيار است»[55] و ارجاعات متعدد
به نوشتة ديگرش، «تفسير کبير بصائر».[56] بدين ترتيب، اين «مرجع عاليقدر
جهان تشيع» که «قهراً» (!) اصول فقه هم بلدند، از باب «وجوب عقلي ـ و شايد هم شرعيِ
ـ نصب سُلَّم» براي «صعود به فوق سطح» و نيز گذر از «وجوب غيري اهانت به يکي»، به منظور
رسيدن به «وجوب نفسي لجن مال کردن ديگران»، با «سفيه» و «مخدوش الفکر» خواندنِ مرجع
«دومي»،[57]
پلي ميزند براي فحاشي کردن و پرخاش به مسئولان سياسي طراز اول کشور.[58] کتاب «معظم له» (!) که در فضاي
ولايتمآبيهاي کذائي و تحت تأثير قاعدة کلية حقة «حلالزاده ميبيند» (!) نوشته شده
و مزين است به يادآوري اين نکتة کاملاً ساده که «بر هيچ مسلمان حلالزاده و محقق انديشمند
در رويدادهاي جانكاه تاريخ اسلامي پوشيده نيست...»، محصول سرسپردگي آن جناب به دکترين
درخشان شاه اسماعيل صفويِ 15 سالة تهديدکنندة «رعيت سرکش» به شمشير[59]
و نيز نتيجة دريغ ايشان بر تعطيلي يک «سنت حسنه با سابقة چهارده قرن»[60]
است که مضامين و فرازهاي اين شاهکارِ
پيوند عقل سليم و احساس مستقيم (!) ـ به ويژه در بخشهاي پاياني فصل دوم که سرشار از
تحقيقات رشيقه و اکتشافات بيبديل و موشکافانه است!! ـ بينياز از هرگونه نقد و نقادي
است و تنها آنچه در اين مقاله، يادآوري ميشود، وهمي است که براي «مرجع عاليقدر جهان
تشيع»، در ارتباط با برداشت نادرست و سطحي وي از تيتر و تعبير «هفتة وحدت» پيش آمده
و در نتيجه، آن جناب در «پاسخ بسيار عميق و دقيقِ»[62]
خود ـ آن هم در «فرصت محدود»[63]
ـ ميان مفهوم واژههاي «وحدت» و «اتحاد» خلط فرمودهاند، با آنکه اندک درنگي در گفتارها
و کردارهاي بانيان و حاميان اتحاد مسلمانان با يکديگر ـ از پيش از انقلاب و پس از آن
ـ براي در نغلتيدن در چاه چنين کجانديشيهايي بس است! دقت كنيد: بنابراين، تنها دين مبين اسلام
ولايي براساس فطرت انساني، استوار است که انسانيت انسان جز با چنين ديني محقق نميگردد،[64]
همانطوري که همة انسانها داراي يک فطرت توحيد و در انسانيت، همه مشترکاند، بايد دارا
و تابع يک دين و يک مذهب براساس همان فطرت و انسانيت مشترک باشند و آن، جز دين مبين
اسلام و مذهب شيعه نيست.[65] بدون ترديد، کساني که شعار بيشعور
وحدت (نکبت) بين شيعه و عامه و تقريب بين اديان، مذاهب، ملل، نحل و مسالک و... را سر
دادهاند... يا معني وحدت در امور اعتقادي را نفهميده و به حقيقت دين مبين اسلام، جاهل
و نادان و با فطرت توحيد، بيگانه و با خالق خويش، نامحرم و از مفهوم انسانيت به دورند
ـ که غالباً [هم] همينطورند ـ و يا خودفروخته، خودباخته، فرومايه، هويت از دست داده
و مزدور و عامل مستقيم يا غير مستقيم بيگانهاند، اگرچه دم از دين، مذهب و تقدس زنند![66] پس هيچ انسان عاقل و خردمندي
نميتواند [بيطرفانه] بگويد: «ما نميگوييم: شيعه، سني شود و يا سني، شيعه گردد»...
آيا زماني که حضرت وليعصر ـ روحي له الفداء ـ ظهور کرد، ميفرمايد: من نميگويم: شيعه،
سني و يا سني، شيعه شود؟ و ميفرمايد: موسي(ع) به دين خود و عيسي(ع) به دين خود؟ پس
چرا عيسي و ادريس و الياس و خضر(ع) به آن حضرت اقتدا ميکنند؟؟؟[67] با توجه به بسياري از آيات قرآن
کريم و روايات متواترة بيشمار... آيا ميتوان دو خط متعاکس، دو طريق متخالف و دو راه
متضاد را يکي نمود و به يک هدف مشترک دست يافت؟[68] آنها [اهل سنت] تنها در لفظ اسلام
با ما وحدت دارند، نه در حقيقت آن، چنانچه [= چنانکه!!] امروز بيش از شش ميليارد بشر بر کرة خاکي، در لفظ «انسان» با هم وحدت دارند،
نه در انسانيت انسان، چه اينکه اکثر انسانها از انسانيت به دورند[69]
و... آنها حتي در کلمة اسلام هم با شما [«شعاردهندگان بيشعور هفتة وحدت (نکبت)»][70]
وحدت ندارند... .[71] جالب آن است که «مرجع عاليقدر
جهان تشيع» در کنار فروگذار نکردن از نثار هر چه دلش ميخواهد به انسانها، مسلمانان
غير شيعه، شيعيان غير معتقد به مباني مشعشع ايشان و... مينالد که: آيا سب و لعن هفتادهزار خطيب
مزدور، خود فروخته، خودباخته و فرومايه... به مولاي متقيان، اميرمؤمنان، امام علي(ع)،
ايذاء و اهانت به اهلبيت عصمت و طهارت(ع) که آية تطهير در شأن آنها نازل گرديده، به
شمار نميرود؟![72] وقتي هيئت يکصدوبيست نفري به
رياست آقاي شيخ اکبر بهرماني ـ معروف به رفسنجاني ـ به عربستان سعودي سفر کردند، امام
جمعة مسجدالحرام در مقابل چشمهاشان گفت: «شيعه، مشرک، کافر، نجس و بدتر از يهود صهيونيزم
[= صهيونيست] است!»[73] بازتابي از دغدغة «اتحاد» باري، بنياد گرفتن، باليدن و
راه کمال پيمودنِ نهال دانشهاي متنوع که بازخوردي از گسترش تمدن بشري در سطح و عمق
خويش است، يکي از جلوههاي بارز همدليها و هماهنگيهاي انسانها در تکميل و تعميق تلاشهاي
يکديگر ـ با شعار «دست در دست هم دهيم به مهر» ـ به شمار ميرود. اين سخن، خطاست و در ترازوي نقد
خردمندان، پشيزي نميارزد که: دانش يا هنر يا هر يک از بزرگيهاي ستودني در عرصة تأملهاي
تابهتاي انديشه و تعملهاي تودرتوي عقل، ويژة فلان ملت يا بهمان قاره است؛ آنچه اينک
به عنوان تمدن بشري در ابعاد گوناگون علمي داريم، حاصل تشريک مساعي و دسترنج خوندل
خوردنهاي انسان چيني، هندي، ايراني، مصري، يوناني، آلماني، فرانسوي و ديگر مليتهاي
ديروز و امروز تاريخ تمدن انساني است. تمدن اسلامي
و برآيند جهادهاي پيگير دانشمندان مسلمان نيز بيرون از اين قانون کلي و سخن فراگير نيست و زمين دانشهاي رنگارنگي
که يا از همان آغاز زندگي خود، در دامان اسلام، زاده شدند و رشد کردند و يا پيشتر،
در ميان ديگر اقوام و پيروان ديگر اديان سابقه داشتند، گام به گام و وجب به وجب، اثر
انگشت و رد پاي تلاشگراني برخاسته از قوميتهاي مختلف و باورمند به گرايشها و مذاهب
متعددي را بر خود دارد و ادعاي انحصار علم و دانش
به يک نژاد و يا يک مذهب را به ريشخند و سخره ميگيرد! يکي از اين دانشهاي محصولِ «بازار
مشترکِ» تلاشهاي همة مسلمانان، علم حديث و دو دانش عمدة جانبي آن ـ رجال و درايه ـ
است و کتاب «راويان مشترک» در کنار تأکيد بر آشنا شدن هر چه بيشترِ مسلمانان با «نقشآفرينان
تاريخ تمدن ديرين خود»[74]
و پا فشاري کردن بر «نقش مؤثر شيعه در روايات فريقين و نيز منزلت و جايگاه راويان اهل
سنت در اين روايات»،[75]
در حال و هواي دميدن در کورة تقريب، همدلي و هماهنگي مسلمانان ـ با تفسير و تعبيري
که در فرازهاي پيشين اين مقاله گفته شد ـ نيز به نگارش درآمده است.[76] صاحب اين قلم، پيشتر از اين،
با درج مقالهاي در ماهنامة گرانسنگ آينة پژوهش،[77]
در مقام معرفي و نقد کتاب ياد شده برآمده بود و اينک ـ افزون بر آنچه گفته شد ـ يادآوري
چند نکتة ديگر را نيز سودمند ميداند: 1ـ نويسندگان کتاب نام برده که
صاحب اين قلم هم يکي از آنان به شمار آمده است، با گشودن تيترهاي ـ مثلاً ـ «اسحاق
و دانشمندان مسلمان»[78]
و «طبقه و منزلت روايي اسحاق»،[79]
به تعاملهاي شيعه و سني در کار معرفي و چهرهپردازي يک راوي از يک سو و نيز تلاشها
و مجاهدات راوي در دست ترجمه در کار نشر و تدوين حديث از سوي ديگر، پرداختهاند. 2ـ نکتة
ديگري که در تدوين کتاب پيش گفته، از نگاه نويسندگان آن به دور نمانده است، يادآوري يک يا چند روايت در بخشهاي پاياني ترجمة هر راوي بوده است. اين روايات که گاه فضايل
ائمة اهلبيت(ع) را همچنين، يادآوري اين نکته که
راوي در دست ترجمه، از راويان حديث غدير نيز هست، همان کارکرد ياد شده را با خود دارد.[80] 3ـ گزينش
تيترِ ـ مثلاً ـ «انس و اهلبيت(ع)»[81]
نيز تا جاي ممکن، با انگيزة گشودن نامة سربستة تعاملهاي برخي راويان و محدثان
مسلمان با بازماندگان ارجمند پيامبر واپسين خدا، همراه بوده است. 4ـ پرداختن
به زير و بمهاي زندگي صحابيان رسول خدا(ص)[82]
نيز ميتواند به رغم روترش کردن برخي دانشمندان به کار گشودن
پروندة کرداري و گفتاري پيرامونيانِ آن حضرت،[83]
مسلمانان و پيروان برخي گرايشهاي مذهبي را در تعديل
برخي مباني کليدي و کلامي خود و بازنگري در آنها، ياري رساند. 5ـ در پايان، يادآوري ديگر بارة
اين نکته ـ به رغم پرداختن به آن، در مقالهاي که پيشتر، صاحب اين قلم، آن را براي
معرفي و نقد کتاب «راويان مشترک» نشر داده بود[84]
ـ شايد سودمند باشد: انصاف بايد داد چشمداشتِ برکنار
ماندن از هرگونه لغزش و نابساماني در کار نگارشهايي از اين دست که در فضايي از منابع
متنوع، پراکنده، پراکندهگو و گاه ـ حتي ـ تناقضآميز و سرشار از نامها و تاريخها و
پيچيدگيهايي در اين رديف، انجام ميشود، نادرست و بيرون از توان مرزبندي شدة انسانهاست،
چنانکه ما نيز در دايرة تاب و توش خود، بر آن بودهايم که در نگارش مطالب، از مسير
مبارک انصاف بيرون نشويم و رنجشخاطر هيچيک از برادران ديني را فراهم نياوريم. بسيار
تلاش کردهايم اگر لحن نوشتههاي ما اديبانه نيست، دستکم مؤدبانه باشد و چنانچه در
اين سمت و سو پينوشتها: [1]. سورة نوح / 13ـ14 (با ترجمة بهاءالدين خرمشاهي). [2]. براي نمونه، نكـ: محمدحسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1394هـ. ق.، [3]. نكـ: سيد قطب، في ظلال القرآن، هفتم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1391هـ. ق.، ج 8، ص 302. [4]. ر.كـ: محمدتقي مدرسي، من هدي القرآن، اول، بيجا، مکتبة العلامة المدرسي، 1410هـ. ق.، ج 16، ص 413. [5]. سورة مؤمنون / 14. [6]. آرمانشهري است که فروغ فرخزاد سراغش را از «ستارهها» گرفته و ناليده است: اي ستارهها، ستارهها، ستارهها پس ديار عاشقان جاودان کجاست؟! (نكـ: فروغ فرخزاد، ديوان اشعار، سوم، تهران، انتشارات ايدون، 1379هـ. ش.، ص 48). و سهراب سپهري نيز در قالب «پشت درياها» نشاني غبارآلودي از آن داده است: پشت درياها شهري است که در آن، پنجرهها رو به تجلي باز است. بامها جاي کبوترهايي است که به فوارة هوش بشري مينگرند. دست هر کودک ده سالة شهر، شاخة معرفتي است...! (نكـ: سهراب سپهري، هشت کتاب، چهاردهم، تهران، انتشارات طهوري، 1384هـ. ش.، ص 364 (دفتر شعر «حجم سبز»)). [7]. نگارش کتاب «المراجعات» و رد و بدل شدن نامههايي دوستانه و صميمي ميان دو عالم برجستة دو گرايش عمده و ديرپاي جهان اسلام، نمونهاي موفق از «شدني» بودنِ انتخاب الگوهايي نزديک به هم و دور از جنجال و جوسازيهاي خونآلود و خوندلآلود است! [8]. محمدتقي مدرسي، پيشين. [9]. نهجالبلاغه (نسخة دکتر صبحي صالح)، پنجم، قم، مؤسسة دارالهجره، 1412هـ. ق.، ص 427، نامة 53. [10]. سورة آل عمران / 103. [11]. نكـ: ابن منظور، لسان العرب، اول، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1408هـ. ق.، ج 10، ص 303 و 304. [12]. نكـ: شيخ مرتضي انصاري، فرائدالاصول، چاپ سنگي، ص 191 و همان، دوم، قم، مجمع الفکر الاسلامي، 1422هـ. ق.، [13]. همان (چاپ سنگي)، حاشية ميرزا رحمة الله کرماني. [14]. يکي از محشّيان کتاب کفاية الاصول، تعبير «دليل فقهائي» را نيز در کنار «دليل فَقاهتي»، يادآوري کرده است (نكـ: محمدکاظم خراساني، کفاية الاصول، با حاشية ميرزا ابوالحسن مشکيني، اول، قم، دارالحکمه، 1416هـ. ق.، ج 4، ص 15). [15]. براي نمونه، نكـ: اسماعيل بن عّبّاد، المحيط في اللغه، اول، بيروت، عالم الکتب، 1414هـ. ق.، ج 3، ص 181. [16]. براي نمونه، نكـ: عبداللطيف عبيد و...، المحيط في معجم اللغة العربيه، دوم، بيروت، نشر المحيط، 1994م.، ج 1، ص 32. [17]. تجربة علميِ از ميان برداشتن مرزها ميان دو آلمان شرقي و غربي و نشستن سرزمين واحدِ آلمان به جاي آنها و نيز گفتوگو دربارة ايجاد کشور واحدِ کره به جاي دو کرة شمالي و کرة جنوبي، مصداقهاي زندة اين معناي «اتحاد»ند. [18]. براي نمونه، نكـ: عبداللطيف عبيد و...، پيشين و سعيد خوري شرتوني، اقرب الموارد، اول، تهران و قم، دارالاسوه، 1374هـ. ش.، ج 5، ص 730. [19]. براي نمونه، نک: سعيد خوري شرتوني، همان و زمخشري، اساس البلاغه، بيچا، بيروت، دارالمعرفه، بيتا، ص 493. گفتني
است، ايجاد
اتحاديههايي با نام «پيمان ورشو» و «پيمان ناتو»، مصداقهاي عيني و عملي اين معناي «اتحاد» به شمار ميروند. [20]. نک: عبداللطيف عبيد و...، پيشين. [21]. براي آگاهي از يک نمونة اينگونه دست گل به آب دادنها و گردن زده شدن يک مسلمان سني مذهب در کنار بزرگداشت چند مسيحي به دست پادشاهان جهل و تعصبِ صفوي، ر.كـ: هاشمي رفسنجاني، اميرکبير يا قهرمان مبارزه با استعمار، بيچا، تهران، مؤسسة انتشارات فراهاني، 1346هـ. ش.، ص 245ـ250 و 254ـ257. [22]. به زبان ساده و حکيمانة عرف عام: اگر داني که نان دادن صوابه خودت بخور که بغدادت خرابه! [23]. در همة اين موارد مراد، نويسندة کتابي با آن همه ويژگي (!)، از «شناسي»، همان «شناختي» است! [24]. همان. [25]. همان. [26]. همان. [27]. همان. [28]. اين ويژگي را اصلاً جدي نگيريد و منتظر ادامة مطلب باشيد! [29]. علامت نقطهچين که نويسنده و «مرجع عاليقدر جهان تشيع» آن را نوشته يا سفارش کردهاند، بيانگر آن است که ديگر ويژگيهاي نامحدود و پايانناپذير اين کتاب را بايد خودتان زحمت کشيده، پيدا کنيد! [30]. جويباري، حقيقت وحدت در دين و...، اول، قم، دفتر معظم له (!)، 1382هـ. ش.، ص 3. [31]. همان، ص 7. [32]. همان. [33]. همان. [34]. همان، ص 8. [35]. همان. [36]. همان، ص 10. [37]. همان، ص 11. [38]. همان، ص 12. [39]. همان، ص 13. [40]. همان، ص 14. [41]. همان، ص 15. [42]. همان، ص 16. ظاهراً «معظم له»! هنوز در جريان فروپاشي مرحوم کشور شوروي، قرار نگرفتهاند! [43]. همان، ص 17. [44]. همان. [45]. همان. [46]. همان، ص 8. [47]. همان. [48]. همان، ص 26. [49]. همان، ص 78 و 108. [50]. همان، ص 78، 114 و 116. [51]. همان، در جاهاي متعدد. [52]. همان، ص 147-148. [53]. همان، ص 149-150. [54]. اين بخش از پاسخ «معظم له» (!)، بسيار روزآمد و هوشمندانه بوده، با پخش سريال «کمربندها را ببنديم» نيز هماهنگ است!! [55]. جويباري، پيشين، ص 177. [56]. همان، ص 29، 42، 43، 45، 46 و... . [57]. همان، ص 78. [58]. براي نمونه، نكـ: همان، ص 71-72. [59]. همان، ص 167-168. [60]. همان، ص 108. [61]. همان. [62]. همان، ص 22. [63]. همان. [64]. عبارت، به لحاظ نگارش و ويرايش، نارساست. [65]. همان، ص 70. [66]. همان، ص 71-72. [67]. همان، ص 73-74. [68]. همان، ص 75-76. [69]. اين هم هدية «مرجع عاليقدر جهان تشيع» به انسانها، پس از لطف عميقي که دربارة اهل سنت داشتهاند!! [70]. جويباري، پيشين، ص 161. [71]. همان، ص 162. [72]. همان، ص 156. [73]. همان، ص 163. [74]. نكـ: حسين عزيزي، پرويز رستگار و يوسف بيات، راويان مشترک، اول، قم، بوستان کتاب قم، 1380هـ. ش.، ج 1، ص 46. [75]. همان. [76]. همان، ص 47. [77]. شمارة 75، ص 44-60. [78]. حسين عزيزي، پرويز رستگار و يوسف بيات، پيشين، ص 95. [79]. همان. [80]. براي نمونه، نكـ: همان، ص 82. [81]. همان، ص 122. [82]. براي نمونه، نكـ: همان، ص 121-123. [83]. جلالالدين سيوطي، تدريب الراوي، سوم، بيروت، دارالکتب العلميه، 1409هـ. ق.، ج 2، ص 207 و کرماني، شرح صحيح البخاري، دوم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1401هـ. ق.، ج 1، ص 34 (تقريب نووي). [84]. آينة پژوهش، شمارة 75، ص 44-60. [85]. همان، ص 52. |