يك گنج و صدها گنجينه

(كتاب‏شناسي حديث «كنز مخفي»)

«كنت كنزاً مخفيّاً، فأحببت أن اُعرف، فخلقت الخلق، لاُعْرف»

پرويز رستگار

 

اشاره

حديث «كنز مخفي» از شناخته شده‏ترين احاديث به كار گرفته شده در متون اهل تصوف و ذوق و اشاره است كه از توجه تلاشگران عرصة حديث و تفسير و ديگران نيز بركنار نمانده است. اين مقاله درصدد كتاب‏شناسي اين حديث ـ براساس توالي و ترتيب تاريخي درگذشت پديدآورندگان عرصه‏هاي ياد شده ـ است.

 

درآمد

انديشه در رخدادهاي ريز و درشت محيطي که ما را دربرگرفته، همواره دغدغة ديرپاي اندک کساني بوده است که ناهمگون با تودة انبوه مردم پيرامون خويش، تکرار و چندين و چند بارگي رويدادها، آنان را در کمند خون‌سردي و بي‏تفاوت از کنار حادثه‏ها گذشتن، گرفتار نمي‏کند و فکر جوّال و ذهن وقّادشان يک روند و خستگي‏ناپذير در کمين کشف مجهولات و تحليل مکررات زندگي است، تا از سقوط سادة سيبي از شاخة درختي در گوشه‏اي از اين جهان پهناور، به قانوني پر سر و صدا و تأثيرگذار بر تمدن و تحولات علمي بشر ـ به نام «قانون جاذبة عمومي جهان» ـ پي ببرد!

با اين همه، آنچه مي‏تواند تاروپود زيربنايي‏ترين تلاشهاي تاريخ انديشة بشري را سامان دهد و نشانگر بالاترين نوسانات درنگهاي آدمي در اوج‏گيري تا ستيغ رشته‏کوههاي خردورزي و فرو شدن به ژرفاهاي ناپيداي اقيانوس خردمندي باشد، دغدغة انديشه در خاستگاه حيات و پيدا کردن ايستگاه آغازين آفرينش است.

البته، اصناف متعدد و متنوع اهل تحقيق و دسته‏هاي گوناگون دانشور و پژوهشگر، هر يک به فراخور حال و مذاق فکري و مکتب مطلوب خود، از زواياي جورواجور و با افقها و دورنماهاي رنگارنگ کوشيده‏اند مشعلهايي افروخته فراهم آورده و افراخته کنند تا با گامهايي لرزان، بدين نقطة تاريک و دخمة وهم‏آلود و خيال‏برانگيز هستي راهي ببرند که اهل تصوف و يا ـ به مدد سهل‏انگاري و سهل‏گيري‏اي در خور توجه! ـ عرفا يکي از اين درگيرشدگان با اين پرسش همچنان بي‏پاسخ‏اند!

با اوج‏گيري و پيشرفت فتوحات مسلمانان در مرزهاي شمال شرق جهان آن روز اسلام، سرزمينهايي که امروزه پس از فروپاشي شوروي، آسياي ميانه را مي‏سازند، به دست پيروان اسلام افتادند و افزون بر فرمان راندن اينان بر قطعاتي از جغرافياي آن روز کرة خاکي زمين، حجم انبوهي از تاريخ و آداب و سنن مردم آن سرزمينها نيز به درون جهان اسلام و خانواده‏هاي مسلمان راه يافت.

انديشة تصوف که روزگاري شهر بلخ از مراکز عمده و نقطة وارد کردن اين کالاي فرهنگي از شرق دور و از سرزمينهاي تحت سلطة تعليمات کنفوسيوس و بودا و نيز پايگاهي براي صدور آن به کشورهاي غرب آسيا بود، يکي از سوغاتهاي همين کشورگشاييها به شمار مي‏آيد. اين انديشه ـ چونان ديگر فرهنگهاي وارداتي، از جمله، فلسفة مغرب زمين و يونان ـ ناگزير بود در کنشها و واکنشهاي خود با پارامترهاي پر شماري که فضاي سرزمينهاي اسلامي و گرايشها و گريزهاي شهروندان مسلمان، آنها را بدان تحميل مي‏کرد، دگرديسي يابد و کم‏کم رنگ و پسوند «اسلامي» به خود بگيرد!

بدين ترتيب، تصوف, اندک اندک از شکل بسيط و بي‏پيراية نخستين خود که بيش از هر چيز، در «شور» و «وجد» و «جذب» و «حال» بازتاب مي‏يافت، خواه‏ناخواه به سوي دنياي پر هياهو و دلازارِ «قيل و قال مدرسه»‏ها و سنگلاخ استدلالها و مشاجرات و مستند سازيها کشيده شد و به اصطلاح، «متفلسف» گرديد.[1]

تصوف که ديگر اينک «اسلامي» شده بود، بايد براي هر چه بيشتر پذيرفتني جلوه کردن و نيز ايستادگي در برابر امواج کوه‏پيکر حساسيتها و انتقادهايي که از سوي مخالفان و منتقدان آن برمي‏خاست و از اهالي «عرف خاص» که در نقطه‏هاي بالايي هرم جامعه جا داشتند، به بدنه و قاعدة آن‏که «عرف عام» و «عوام» ناميده مي‏شدند، تزريق مي‏شد، به سلاح استدلال و برهان و عقل ـ همان عقلي که آن را در راه عشق، نابينا، داراي پايي چوبين و سزاوار جايگاه و سليقة بوعلي سينايش مي‏خواند[2]! ـ مسلح و پشتگرم مي‏شد و چه دليلي بهتر از حديث رسول خدا(ص) و يا گفته‏هاي ديگر چهره‏هايي که به هر تقدير، مسلمانان آنان را «معصوم» يا «عادل» و يا «حجت» مي‏دانستند و مضمون سخنانشان يا آنچه را بديشان منسوب مي‏شد، گرامي و ارجمند مي‏شمردند. از همين رهگذر بود که حديث «کنز مخفي» کم‏کم به گوشها رسيد و چونان حديث متواتر که نزد اهالي کوي اجتهاد، فوق‏العاده عزيز و گرامي است، يک مستند پر هواخواه در ميان صوفيان شد.[3]

1ـ حديث «کنز مخفي» در آثار اهل تصوف و ذوق و اشاره

در سال 615 هجري، در نتيجة فتوحات «جوجي» [فرزند چنگيزخان]، امپراتوري چنگيزخان در مغرب، با قلمرو [و] خاک خوارزمشاه همسايه شد. در آن سال، چنگيز سه تن از اتباع مسلمان خود را که هدايايي نيز همراه داشتند، نزد خوارزمشاه که در بخارا بود، اعزام داشت... و چنانچه حادثة فلاکت‏باري در اُترار (کنار رود سيحون) به وقوع نمي‏پيوست، احتمال مي‏رفت که مناسبات او با سردار بزرگ مغول، از هر حيث خوب مي‏شد... .[4]

چنگيز خان علاوه بر اعزام نمايندگان خود نزد محمد خوارزمشاه، جمعي از بازرگانان را نيز رهسپار ماوراءالنهر کرد. هنگامي که اين بازرگانان به اُترار رسيدند، اينالچوق، معروف به غايرخان، فرماندار آن ناحيه، نه تنها اموال ايشان را توقيف نمود، بلکه اين مردان بيچاره را دستگير کرده و جملگي را به استثناي يک نفر که توانست به هر ترتيبي [که] بود، فرار کرده و چنگيزخان را از واقعه مطلع سازد، به هلاکت رسانيد... .[5]

طبيعي است، هنگامي که چنگيزخان خبر اين تجاوز را شنيد، نخست سخت برآشفت و
فوراً از سلطان محمد خوارزمشاه خواست که اينالچوق را تسليم نمايد، ولي سلطان محمد خوارزمشاه
به تقاضاي او اعتنايي نکرد و فرستاده‏اش را به قتل رسانيد و بدين ترتيب، وقوع جنگ را
اجتناب‏ناپذير ساخت.[6]

به دنبال شعله‏ور شدن شعله‏هاي اين جنگ خانمان‏سوز بود که سپاهيان سيل‏آساي مغول، از مرزهاي شمال شرق قلمرو خوارزمشاهيان، به سوي ايران زمين تاختند و در ربيع‏الاول سال 618 قمري، به خوارزم يورش آورده، بخارا را با خاک يکسان کردند.[7] در اين نبرد نابرابر، يک دانشمند بزرگ شافعي که محدث و نيز مفسر قرآن کريم در ضمن دوازده جلد بود، بي‏آن‏که صحنة پيکار را ترک گويد، روياروي مغولان شتافت و در دهة هشتاد از سالهاي زندگي خود، کشته شد؛[8] شيخ نجم‏الدين کبري، احمد بن عمر بن محمد خوارزمي خيوقي.[9]

به گفتة يکي از پژوهشگران معاصر، به نظر مي‏آيد، شيخ نجم‏الدين کبري که در دهة دوم سدة هفتم هجري قمري جان سپرد، نخستين کسي باشد که دربارة حديث «کنز مخفي» سخن گفته است.[10]

سپس، چهرة جنجالي و پر سر و صداي عالم تصوف، شيخ محيي‏الدين بن عربي که بيست سال پس از کشته شدن شيخ نجم‏الدين کبري، در سال 638 قمري درگذشت,[11] آن را تفسير کرد[12] و از اين پس بود که اين حديث که خداوند را با هدف شناساندن آفريدگار هستي و از زبان خود او، گنجي پنهان مي‏خواند که دوست داشت شناخته شود و از همين روي، آفريدگان را از تاريکيهاي عدم به روشنايي وجود آورد، به جهانِ نوشته‏هاي انبوه اهل تصوف و ذوق و اشاره راه يافت و آن را اين کسان از آنان، در کنار پذيرش بي‏چون و چراي حديث و برکنار از هرگونه دودلي، دست‏ماية ادعاها و استدلالهاي خود کردند:

1-1ـ شيخ نجم‏الدين کبري (درگذشتة 618 قمري)، جدا از آنچه تاکنون گفته شد، در يکي از نوشته‏هاي خود، در کنار «حديث قدسي» خواندنِ حديث «کنز مخفي»، آن را چنين گزارش کرده است: «کنت کنزاً مخفيّاً، فأحببت أن اُعرف، فخلقت الخلق، لاُعرف».[13]

1-2ـ محيي‏الدين بن عربي (درگذشتة 638 قمري) نيز جدا از آنچه تاکنون گفتيم، در چندين اثر خود، گاه به اشاره و بدون اظهارنظري دربارة حديث «کنز مخفي»[14] و گاه با نسبت دادن آن به خداي متعال[15] و سرانجام، گاه نيز با اسناد آن به رسول خدا(ص),[16] از آن سخن گفته است.

1-3ـ شمس تبريزي، مرد نامي و پر آوازة دنياي گرايشهاي صوفيانه که در سالهاي پس از
645 قمري درگذشت,[17] در يکي از نوشته‏هاي خود، به پاره‏اي از حديث «کنز مخفي» اشاره کرده و بيش از اين، چيزي دربارة آن، نگفته است.[18]

1-4ـ نجم‏الدين رازي که در سال 654 قمري جان سپرد,[19] حديث مورد بحث را بخشي از گفت‏وگوهاي خداوند متعال با حضرت داوود(ع) و نيز پاسخ او به پرسش اين پيامبر دربارة چرايي آفرينش آفريده‏ها دانسته است، نه يک حديث نبوي.[20]

1-5ـ جلال‏الدين رومي، معروف به مولوي که سراينده‏اي بي‏نياز از هرگونه شناساندن و سخن‏سرايي کردن بدين منظور و درگذشتة سال 672 قمري است,[21] در يکي از آثار منثور خود، دوبار از بخشي از حديث محور بحث، سخن گفته است؛ يک بار آن را سخن «حق جل جلاله» خطاب به حضرت موسي(ع) دانسته[22] و ديگر بار شتابان و با اشاره از کنارش گذشته است.[23]

وي، همچنين، در دو جاي ديوان بزرگ و جاودانة خود، مثنوي معنوي، مضمون حديث «کنز مخفي» را در قالب شعر ريخته است:

خاک را تابان‏تر از افلاک کرد
1

 

‏گنج مخفي بُد زپُرّي چاک کرد
1

خاک را سلطان اطلس‏پوش کرد[24]
1

 

گنج مخفي بُد زپُرّي جوش کرد
1

يکي از دانشمندان بزرگ دهه‏هاي اخير نيز در کنار گردآوري احاديث ديوان مثنوي مولوي، با اشاره ـ تنها ـ به نخستين بيت از دو بيت ياد شده,[25] مستند سرودة مولوي را «حديث قدسي»اي دانسته که بازتاب‏دهندة گفت‏وگوي حضرت داوود(ع) با خداوند متعال دربارة چرايي آفرينش آفريدگان است[26].

1-6ـ صدرالدين قونوي که يک‏سال پس از درگذشت مولوي، در سال 673 قمري بدرود حيات گفت,[27] در مقام يکي از برجسته‏ترين شاگردان و شارحان آثار محيي‏الدين بن عربي نيز نمي‏توانسته است از سخني صريح دربارة حديث «کنز مخفي» يا اشاره‏اي گذرا به آن، برکنار بماند؛ وي در يکي از آثار قرآني خود که آن را به آهنگ تفسير سورة حمد نگاشته است، دو بار با اشاره و اقتباس، پاره‏هايي از حديث ياد شده را در لابه‏لاي مندرجات کتاب خود آورده[28] و دو بار ديگر آشکارا آن را حديث ناميده است.[29]

1-7ـ يکي از شاگردان قونوي، مؤيدالدين جندي که در سال 690 يا 700 قمري جان سپرده است,[30] در مقام شرح کتاب پر سر و صداي فصوص الحکم، حديث «کنز مخفي» را در شمار «احاديث الهي» دانسته، آن را در دو جاي اثر خود، سخن خداي متعال خوانده است.[31] وي، همچنين، با اشاره به برخي تفاوتهاي موجود در تعابير اين حديث,[32] قطعاتي از آن را در چهار جاي اين نوشتة خود، يادآور شده است.[33]

1-8ـ ابوالمفاخر باخرزي که در سال 736 قمري جان داد,[34] در يکي از نوشته‏هاي خود، اشاره‏اي گذرا به حديث «کنز مخفي» داشته و افزون بر اين، چيزي بر آن نيفزوده است.[35]

1-9ـ سيد حيدر آملي که در سالهاي پس از 782 قمري بدرود حيات گفت,[36] شايد بيش از همة قلم به دستان و قدم‏برداران قلمرو مکتب ذوق و اشاره، در آثار خود، از حديث «کنز مخفي» ياد کرده و بي‏پرواتر از همه، همه‏جا آن را «حديث قدسي» و نيز فرمودة خداي متعال دانسته است؛ وي در يک اثر تفسيري خود که در سه جلد، چاپ و منتشر شده، پنج بار حديث مورد بحث را به بهانه‏هاي گوناگون، بازخواني کرده و از آن براي اثبات ادعاهاي خود، سود جسته است: در جلد نخست، زير عنوان «الصور المعقولة في ذهن الإنسان مثال لترسيم الخلق من الحقّ تعالي»,[37] در جلد دوم، زير عنوان «في أنّ التوحيد إسقاط الإضافات»[38] و در جلد سوم، زير عنوان‌هاي «في أنّ غرض الأنبياء وهدفهم إيصال الخلق إلي کمال المطلوب»،[39] «بيان المناسبة الموجبة للمحبّة بين الحقّ والخلق نقلاً»[40] و «حقيقة الصلاة والذکر والتسبيح».[41]

وي، همچنين، در دو اثر ديگر خود نيز به حديث «کنز مخفي» استناد و در يکي از آنها، نُه بار[42] و در ديگري، شش بار[43] حديث مورد بحث را يادآوري کرده است!

1-10ـ صائن‏الدين بن ترکه ـ درگذشته به سال 835 قمري[44] ـ نيز يک بار به اشاره[45] و بار ديگر به صراحت,[46] از حديث «کنز مخفي» ياد کرده و هر بار تنها به پاره‏اي از آن پرداخته است.

1-11ـ ابوبکر زين‏خوافي که در نيمة نخست سدة نهم هجري بدرود حيات گفته است,[47] حديث مورد بحث را پاسخ خداوند به پرسش حضرت داوود(ع) دربارة چرايي آفرينش آفريدگان دانسته است.[48]

1-12ـ شيخ حافظ رجب برسي نيز که در نيمة نخست سدة نهم هجري مي‏زيست,[49] حديث مورد بحث را سخن خداي متعال و در شمار «قدسيات» دانسته است.[50]

1-13ـ معين‏الدين فراهي هروي ـ درگذشتة سال 908 قمري[51] ـ دو بار و به گونه‏اي گذرا، تنها قطعة «کنت کنزاً مخفيّاً» را يادآوري کرده است.[52]

1-14ـ دهدار شيرازي که در سال 1016 قمري رخ در نقاب خاک کشيد,[53] يک بار به اشاره، تنها قطعة «فأحببت أن اُعرف» را يادآوري کرده[54] و در ديگر بار، همين قطعه را «حديث قدسي» ناميده است.[55]

1-15ـ ميرزا لعل بيگ لعلي بدخشي که درگذشتة سال 1022 قمري است,[56] تنها بخش «کنت کنزاً» را مورد اشاره قرار داده و بيش از اين، چيزي بر آن نيفزوده است.[57]

1-16ـ سلطان محمد گنابادي که در سال 1327 قمري جان سپرد,[58] حديث «کنز مخفي» را «حديث قدسي» دانسته است.[59]

2ـ حديث «کنز مخفي» در آثار مفسران قرآن کريم

افزون بر آثاري که آنها را به رغم گنجانده شدنشان در حوزة قرآن‏پژوهي و تفسير آن، به دليل غلبة رنگ اشاري و ذوقي در آنها، زير عنوان «آثار اهل تصوف و ذوق و اشاره» ياد کرده‏ايم، ديگر نوشته‏هاي قرآني نيز ـ کم و بيش ـ به حديث «کنز مخفي» پرداخته‏اند. کانون اين يادآوريها، تفسير آية 56 از سورة ذاريات است: ]وما خلقت الجنّ والإنس إلاّ ليعبدون[. تفسير اين آية شريفه، از آن‏جا که هدف خداوند متعال را از آفرينش آفريده‏هاي داراي شعور و طبعاً مکلف، عبادت و بندگي مي‏داند و از سوي ديگر، برخي از مفسران پيشگام جهان تفسير، عبادت و بندگي را در اين‏جا، به عرفان و شناخت، تفسير يا تأويل کرده‏اند، آميخته با يادي گذرا يا درنگ‏آميز از حديث «کنز مخفي» نيز هست و بر همين اساس، اين مفسران از حديث ياد شده، ياد کرده‏اند:

2-1ـ فخر رازي که درگذشتة سال 606 قمري[60] و نيز معاصر و معاشر با شيخ نجم‏الدين کبري بود,[61] شايد نخستين مفسرِ بيرون از مکتب ذوق و اشاره باشد که از حديث «کنز مخفي» ياد کرده است؛ وي در پايان تفسير آية 56 از سورة ذاريات، در کنار بازگو کردن اين احتمال که شايد معناي «ليعبدون»، «ليعرفوني» باشد، افزوده است که از رسول خدا(ص) روايت شده که از زبان خداي خود، فرموده است: «کنت کنزاً مخفيّاً، فأردت أن اُعرف».[62]

2-2ـ آلوسي ـ درگذشتة سال 1270 قمري[63] ـ به گونه‏اي گسترده‏تر از ديگر مفسران، حديث موضوع بحث را محور سخنان خود قرار داده و به اشکالهاي متوجه به آن، پاسخ داده است.[64]

البته، اين سخن بدان معنا نيست که وي اين حديث را پذيرفته باشد و از همين‏رو، دربارة چگونگي گزارش آن، به تعبير «وقد جاء» بسنده کرده[65] و افزوده است که اهل تصوف نيز به عدم ثبوت اين حديث براساس معيارهاي اهل روايت و درايت، معترف‏اند.[66]

2-3ـ مراغي که مفسر درگذشتة مصر در سال 1371 قمري است,[67] براي اثبات مدعاي خود، به حديث مورد بحث که آن را «حديث قدسي» نيز مي‏خواند، استناد مي‏کند.[68]

2-4ـ مغنيه، مفسر معاصر لبناني که در سالهاي آغازين پس از انقلاب درگذشت، در لابه‏لاي بحثهاي تفسيري خود دربارة آية 56 از سورة ذاريات، در کنار پاسخ به يک پرسش، حديث «کنز مخفي» را يک «حديث قدسي» دانسته، آن را با آنچه خود گفته و تفسير کرده است، هماهنگ مي‏شمارد.[69]

2-5ـ دکتر زحيلي، مفسر معاصر نيز در مقام تفسير آية ياد شده، با تعبير «کماورد»، از حديث «کنز مخفي» ياد کرده است.[70]

 

3ـ حديث «کنز مخفي» در آثار اهل حديث

گويا نخستين کسي که در برابر حسن ظن اهل تصوف و پيروان مکتب ذوق و اشاره به حديث «کنز مخفي» ايستاده و گرايش ژرف آنان را به آن، دست‏ماية نقدها و نقاديهاي خود قرار داده است، ابن‏تيميه، دانشمند پر کار، خالق آثار متعدد و متنوع، صاحب‏نظر در علوم گوناگون، صريح و جنجاليِ نيمة دوم قرن هفتم و نيمة نخست سدة هشتم هجري باشد.

وي که در مسير ـ به گمان خود ـ پاسداري دين ناب از نشت و نفوذ انديشه‏هاي بيگانه با آن، با پيروان گرايشهاي گوناگون دست و پنجه نرم کرد، با صوفيه و نيز با انديشه‏هاي اهل اشاره و کشف هم درآويخت[71] و اين رويکرد را شاگردان و وفاداران به مکتب او نيز در رابطه با صوفيان و تصوف، دنبال کردند.[72]

از اين پس بود که حديث «کنز مخفي» نيز در کانون توجهات کساني قرار گرفت که در زمينة احاديث مشهور و متداول يا موضوع و ضعيف کتاب نوشتند و بيشتر آنها هم موضع منفي‏اي را که ابن‏تيميه در برابر اين حديث گرفته و آن را بي‏اساس خوانده بود، پذيرفتند و در پيش گرفتند؛ کساني چون:

3-1ـ سخاوي که درگذشتة سال 902 قمري است,[73] پس از بيان متن حديث مورد بحث، به گزارش واکنش ابن‏تيميه و نيز زرکشي و ابن حجر عسقلاني ـ به دنبال او که حديث «کنز مخفي» را بي‏پايه و بدون سند برشمرده و آن را سخن رسول خدا(ص) ندانسته ـ بسنده کرده است.[74]

3-2ـ سمهودي که در سال 911 قمري جان سپرد,[75] با بسنده کردن به سخن ابن‏تيميه، حديث مورد بحث را بي‏ريشه و اساس دانسته است.[76]

3-3ـ سيوطي که او نيز درگذشتة سال 911 قمري است,[77] بي‏آن‏که سخن کسي را گزارش کند، حديث «کنز مخفي» را بي‏پايه خوانده است.[78]

3-4ـ شيباني شافعي که در سال 944 قمري جان سپرد,[79] تنها به بيان موضعگيري منفي ابن‏تيميه و پذيرش آن از سوي زرکشي و ابن حجر عسقلاني، بسنده کرده است.[80]

3-5ـ ابن طولون صالحي که جان سپردة سال 953 قمري است,[81] همان واکنشي را در برابر حديث «کنز مخفي» از خود نشان داده است که در رديف پيشين گذشت![82]

3-6ـ کناني که جان باختة سال 963 قمري است,[83] پس از بيان متن حديث محور بحث، به گزارش ابن‏تيميه داير بر ساختگي بودن آن، بسنده کرده است.[84]

3-7ـ قاري درگذشتة، سال 1014 قمري,[85] پس از گزارش واکنش ابن‏تيميه و پذيرش آن از سوي زرکشي و ابن حجر عسقلاني,[86] متن و محتواي حديث مورد بحث را درست و پذيرفتني خوانده است و آن را قابل برداشت از آية 56 از سورة ذاريات دانسته، در اين مسير، به تفسير گزارش شده از ابن عباس، استناد کرده است.[87]

البته، مصححِ کتاب دانشمند ياد شده و نويسندة پانوشتهاي آن، آقاي محمد بن لطفي صباغ، از پذيرفتني دانستن متن و محتواي حديث مورد بحث از سوي ملا علي قاري، دچار شگفتي شده و آن را با صفات خداي متعال، متعارض و آشتي‏ناپذير دانسته است.

وي، همچنين، تفسيري را که بسياري از مفسران هنگام پرداختن به آية 56 از سورة ذاريات، به ابن عباس نسبت مي‏دهند، شايستة درنگ و کاوش بيشتري برشمرده است.[88]

3-8ـ عجلوني که در سال 1162 قمري جان سپرد,[89] همان واکنش ياد شده در رديف پيشين را از خود نشان داده[90] و آن‏گاه در کنار گزارش سخن ملا علي قاري و تعبير مشهوري که از حديث «کنز مخفي» بر سر زبانهاست، حديث موضوع بحث را داراي کاربري فراواني در ميان صوفيه دانسته، آن را پايه و ستون انديشه‏هاي آنان برشمرده است.[91]

3-9ـ سيد عبدالله شُبّر که محدث درگذشتة شيعي مذهب در سال 1242 قمري است,[92] تنها کسي است که در ميان آفرينندگان آثار حديثي، به حديث «کنز مخفي» روي خوش نشان داده، آن را «حديث قدسي» دانسته است.[93]

وي، همچنين، به يک اشکال وارد بر متن حديث ياد شده، پاسخ گفته و آن را به دو دليل، نپذيرفته است.[94]

3-10ـ محمد درويش حوت که در سال 1277 قمري جان سپرد,[95] پس از بيان واکنش ابن‏تيميه و ديگران در برابر حديث «کنز مخفي»,[96] يادآور مي‏شود، اهل تصوف به خاطر سهل‏انگاري‏اي که به خرج مي‏دهند، آن را در شمار «احاديث قدسيه» مي‏دانند.[97]

3-11ـ يکي از نويسندگان معاصر نيز که با عنايت به آغاز احاديث شريف نبوي، فهرستي از آنها را فراهم آورده است، دو تعبير از حديث مورد بحث را با بيان مصادر آن دو، يادآوري کرده است.[98]

3-12ـ سه تن ديگر از نويسندگان معاصر نيز که گسترده‏ترين اثر را در موضوع احاديث و آثار ضعيف يا موضوع ـ البته، تحت‏الشعاع سليقة اهل‏سنت ـ گرد آورده‏اند، دو تعبير از حديث «کنز مخفي» را يادآوري و به مصادر هر يک از آن دو نيز اشاره کرده‏اند[99] که افزون بر برخي منابع که تاکنون آنها را نام برده‏ايم، بدين قرارند:

3-12-1ـ ابن‏تيميه، احاديث القصّاص، اول، بيروت، المکتب الاسلامي، 1392 قمري، ش 3.[100]

3-12-2ـ محمد بشير ازهري، تحذير المسلمين من الاحاديث الموضوعة علي سيد المرسلين، اول، دمشق و بيروت، دار ابن کثير، 1405 قمري، ش 147.[101]

3-12-3ـ زرکشي، التذکرة في الاحاديث المشتهره (اللئالي المنثورة في الاحاديث المشهوره)، اول، بيروت، دارالکتب العلميه، 1406 قمري، ش 136.[102]

3-12-4ـ جلال‏الدين سيوطي، ذيل اللئالي المصنوعه، بي‏چا، هند، المطبع العلوي، 1304 قمري، ش 203.[103]

3-12-5ـ سليم هلالي، سلسلة الاحاديث التي لا اصل لها، اول، رياض، دارالصميعي،
1413 قمري، ش 2.[104]

3-12-6ـ محمد سندروسي، الکشف الالهي عن شديد الضعف والموضوع والواهي، اول، مکه، مکتبة الطالب الجامعي، 1408 قمري، ش 708.[105]

3-12-7ـ محمد بن عبدالباقي زرقاني، مختصر المقاصد الحسنة في بيان کثير من الاحاديث المشتهرة علي الالسنه، سوم، بيروت، المکتب الاسلامي، 1403 قمري، ش 777.[106]

3-12-8ـ ملا علي قاري، المصنوع في معرفة الحديث الموضوع، دوم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1398 قمري، ش 232.[107]

3-12-9ـ محمد اميرکبير مالکي، النخبة البهية في الاحاديث المکذوبة علي خير البريه، اول، بيروت، المکتب الاسلامي، 1409 قمري، ش 245.[108]

3-12-10ـ نجم‏الدين غزي عامري، اتقان ما يحسن من الاخبار الدائرة علي الالسن، اول، قاهره، الفاروق الحديثة للطباعة والنشر، 1415 قمري، ش 1368.[109]

3-12-11ـ محمد بن خليل قاوقجي، اللؤلؤ المرصوع فيما لا اصل له او باصله موضوع، اول، بيروت، دارالبشائر الاسلاميه، 1415 قمري، ش 416.[110]

3-12-12ـ عبدالمتعال جبري، المشتهر من الحديث الموضوع والضعيف والبديل الصحيح، اول، عابدين مصر، مکتبة وهبه، 1407 قمري، ش 9.[111]

3-12-13ـ محمد بن احمد صعدي يمني، النوافح العطرة في الاحاديث المشتهره، سوم، بيروت، مؤسسة الکتب الثقافيه، 1414 قمري، ش 1467.[112]

3-12-14ـ عمر بن حسن فلاته، الوضع في الحديث، بي‏چا، دمشق و بيروت، مکتبة الغزالي و مؤسسة مناهل العرفان، 1401 قمري، ج 1، ص 305.[113]

 

4ـ حديث «کنز مخفي» در آثار ديگران

جدا از اهل کشف و اشاره، مفسران و محدثان ياد شده، ديگران نيز به حديث «کنز مخفي» يا استناد و يا اشاره کرده‏اند که فهرست نام آنان ـ به ترتيب و توالي سال درگذشت ـ بدين شرح است:

4-1ـ عمادالدين طبري که در عصر خواجه نصير، علامة حلي و هلاکوخان مغول مي‏زيست,[114] در يک اثر خود که آن را در موضوع فضايل اهل‏بيت(ع) نگاشته است,[115] حديث ياد شده را ـ در لابه‏لاي عبارتي نارسا! ـ «حديث سماوي» و سخن خداي متعال دانسته است.[116]

4-2ـ ابوسعيد شيعي سبزواري که تا سال 753 قمري در قيد حيات بود,[117] در يکي از آثار خود که آن را در موضوع احاديث اخلاقي نوشته، اشاره‏اي گذرا به قطعة «کنت کنزاً مخفيّاً» کرده است.[118]

4-3ـ کار استناد به حديث «کنز مخفي» و استفاده از آن، به عالم سياست و جهانگشايي نيز کشيد؛ شاهرخ تيموري که در سال 850 قمري جان سپرد,[119] در نامه‏اي که به پادشاه (فغفور) چين نوشت و در آن، نام برده را به پذيرش دين اسلام فراخواند، به حديث مورد بحث نيز استناد کرد![120]

4-4ـ شيخ بالي حليفه[121] صوفيه‏وي که در سال 960 قمري[122] و يا در سالهاي پس از آن درگذشت,[123] حديث مورد بحث را شرح کرده است.[124]

4-5ـ قاضي نورالله شوشتري، شهيد ديار هند در سال 1019 قمري[125] که فقيهي داراي گرايشهاي صوفيانه بوده است,[126] در نامدارترين اثر خود که آن را در حوزة مباحث کلامي و در موضوع امامت نگاشته، براي اثبات غرض در افعال باري تعالي، به چند حديث قدسي ـ از جمله، حديث «کنز مخفي» ـ استناد کرده است.[127]

البته، محقق کتاب ياد شده و نيز نويسندة پانوشتهاي آن، مرحوم آيت‏الله مرعشي نجفي، پس از گزارش سخنان محدثان اهل سنت دربارة بي‏پايه بودن اين حديث و نيز تأييد اين خدشه و اشکال از سوي برخي دانشمندان شيعه مذهب، شگفتي خود را از اين‏که برخي علما جملة «کنت کنزاً مخفيّاً...» را سخن رسول خدا(ص) دانسته و آن را شرح کرده‏اند، پنهان نمي‏کند و مي‏افزايد: بايد در کار برخورد با آنچه گاه حديث به شمار مي‏آيد، درنگ و کاوش به خرج داد.[128]

4-6ـ محمدتقي مجلسي، فقيه عصر صفويه و درگذشته به سال 1070 قمري[129] که در ميان مردم، به داشتن گرايشهاي صوفيانه مشهور شده بود,[130] در يک اثر فقهي ـ حديثي خود و در مقام شرح دعايي منقول از امام باقر(ع)، حديث «کنز مخفي» را سخن خداوند متعال برمي‏شمارد.[131]

4-7ـ محمد باقر مجلسي، فقيه سالهاي پاياني سلطنت صفويان و درگذشتة سال 1110 قمري,[132] در گسترده‏ترين اثر حديثي شيعه، يک بار حديث «کنز مخفي» را ـ به نقل از پدرش، محمدتقي مجلسي ـ سخن خداي متعال مي‏داند[133] و بار ديگر، با تعبير «رُوي» که بوي عدم اعتماد به صحت صدور حديث مورد بحث را مي‏دهد، از آن ياد مي‏کند.[134]

4-8ـ مستشرق مجارستانيِ درگذشته در سال 1340 قمري (=1921 ميلادي)[135] نيز حديث مورد بحث را در ميان صوفيه، هم رايج و متداول و هم مورد اسناد و استناد مي‏داند.[136]

4-9ـ جالب آن است که حتي عباس افندي، پسر ارشد ميرزا حسينعلي نوري و معروف به عبدالبهاء که در سال 1340 قمري جان سپرد[137] نيز حديث موضوع بحث را براساس سليقة خود که همان گرايش بهائيت است، تفسير کرده است![138]

4-10ـ ميرزا موسي مجتهد طبيب (درگذشتة؟) نيز تفسير ابن عربي را بر حديث «کنز مخفي» نقد کرده است.[139]

4-11ـ شرحي از حديث مورد بحث نيز در کتابخانة انجمن ايران و فرانسه نگهداري مي‏شود که شايد اثر نجم‏الدين داية رازي باشد.[140] اين شرح صرفاً به مباحث مربوط به متن حديث «کنز مخفي» و اشکالات وارد بر آن پرداخته و سخني از سند آن به ميان نياورده است.[141]

4-12ـ از شرحي گمنام بر حديث موضوع بحث نيز ياد کرده‏اند که در فهرست دانشگاه تهران و آستان قدس رضوي مي‏توانش يافت.[142]

4-13ـ فهرست‏نگار برجستة شيعه نيز از شرح حديث «کنت کنزاً مخفيّاً...» که «الاعيان الثابتة» ناميده مي‏شود و در سال 1315 قمري، همراه کتاب «کلمات المحققين» چاپ شده، خبر داده است.[143]

4-14ـ در اين مسير، همچنين، از کتابهايي چون منتهي المدارک، نوشتة سعدالدين فرغاني,[144] نسخة خطي کتاب روضة التعريف[145] و نيز نسخة خطي رساله‏اي از ابن‏تيميه در موضوع احاديث دروغين و سست,[146] نام برده مي‏شود. احتمال دارد، رسالة اخيرالذکر همان احاديث القصّاص باشد که نخستين اثر در موضوع نگارش خود به شمار مي‏رود و در حروفچيني جديد و احيا شده‏اش، 152 صفحه است.[147]

پي‏نوشتها:



[1]. و چه شاهدي بهتر از اين سخن شيخ ابوسعيد ابوالخير، صوفي نامدار اوايل قرن پنجم که هم کوتاه است و هم گويا: «کان التصوّف ألماً، فصار قلماً»؛ تصوف، نخست درد بود و سپس، قلم شد!! (نكـ: محمد بن منور ميهني، اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي‏سعيد، پنجم، تهران، اميرکبير، 1361 شمسي، ص 312).

[2]. اشاره به رجزهاي صوفيانه‏اي چون:

عقل در راه عشـق نابيـناست         عاقلـي کار بــوعلـي سـيناست

پـاي استدلاليان چوبيـن بـود           پاي چوبين سخن بي‏تمکين بود

[3]. محيي‏الدين بن العربي، التجليات الالهيه، بي‏چا، تهران، دانشگاه تهران، 1367 شمسي، ص 184، پانوشت شمارة 267.

[4]. کميسيون ملي يونسکو در ايران، ايرانشهر، بي‏چا، تهران، کميسيون ملي يونسکو، 1342 شمسي، ج 1، ص 409-410.

[5]. همان، ص 410.

[6]. همان.

[7]. ابوعبدالله ذهبي، سير اعلام النبلاء، چهارم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1406 قمري، ج 22، ص 113.

[8]. همان، ص 111-113.

[9]. در ضبط اين کلمه، ناهمگونيهايي به چشم مي‏آيد؛ ذهبي آن را با کسر خاء، سکون ياء و فتح واو ثبت کرده (همان، ص 111)،
اما ياقوت حموي آن را در معجم البلدان، بي‏چا، بيروت، دار صادر، بي‏تا، ج 2، ص 415، با فتح خاء ضبط کرده، کسر آن را نه چندان محکم و متين دانسته است. ابو هاجر محمد سعيد بن بسيوني زغلول، محقق کتاب العبر في خبر من غبر، نوشتة ابوعبدالله ذهبي، بي‏چا، بيروت، دارالکتب العلميه، بي‏تا، آن را در ج 3، ص 177 کتاب ياد شده، با ضم خاء ـ و قهراً ضم ياء ـ ثبت کرده،
اما با اعتراض و تخطئة محققان کتاب سير اعلام النبلاء (همان، ص 111، پانوشت شمارة 2) مواجه شده است. خيرالدين زرکلي نيز در الاعلام، دهم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1992 ميلادي، ج 1، ص 185، آن را با کسر خاء دانسته است.

[10]. محمدتقي دانش‏پژوه، مجلة جاويدان خرد، سال سوم، شمارة اول، مقالة «شرح حديث کنت کنزاً مخفيّاً»، ص 27. البته، همين‏جا بايد يادآوري کنم، عين القضاة همداني که در سال 525 قمري کشته شد (نكـ: محمد معين، فرهنگ فارسي، هشتم، تهران، اميرکبير، 1371 شمسي، ج 5، ص 1227)، سالها پيش از کشته شدن شيخ نجم‏الدين کبري، در چند جاي يکي از آثار خود، به حديث مورد بحث اشاره کرده است (نكـ:  عين القضاة همداني، رسالة لوايح، بي‏چا، تهران، کتاب خانة منوچهري، بي‏تا، ص 10، 36، 55 و 125) و روزبهان بقلي شيرازي نيز که در سال 606 قمري درگذشت (نكـ: خيرالدين زرکلي، همان، ج 3، ص 35)،
در يکي از نوشته‏هاي خود، دو بار اشاره‏اي گذرا به پاره‏اي از حديث ياد شده، داشته است (
نكـ: روزبهان بقلي شيرازي، شرح شطحيات، دوم، تهران، انجمن ايران‏شناسي فرانسه در تهران، 1360 شمسي، ص 16 و 166).

[11]. خيرالدين زرکلي، همان، ج 6، ص 281.

[12]. محمدتقي دانش‏پژوه، پيشين.

[13]. نجم‏الدين كبري، الاصول العشره، اول، تهران، انتشارات مولي، 1363 شمسي، ص 83.

[14]. محيي‏الدين بن العربي، پيشين، ص 184 و 192.

[15]. همو، الفتوحات المکيه، بي‏چا، قاهره، الهيئة المصرية العامة للکتاب، 1408 قمري، ج 12، ص 574 و... .

[16]. همو، فصوص الحکم، اول، تهران، انتشارات الزهراء، 1366 شمسي، ص 203.

[17]. محمد معين، پيشين، ص 911.

[18]. شمس‏الدين تبريزي، مقالات شمس تبريزي، بي‏چا، تهران، مؤسسة مطبوعاتي عطائي، 1349 شمسي، ص 170.

[19]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 4، ص 125.

[20]. نجم‏الدين رازي، مرصاد العباد، دوم، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي، 1365 شمسي، ص 2.

[21]. محمد معين، پيشين، ج 6، ص 2048.

[22]. جلال‏الدين رومي، مجالس سبعه، اول، تهران، انتشارات کيهان، 1365 شمسي، ص 119.

[23]. همان، ص 121.

[24]. رينولد الين نيکلسون، شرح مثنوي معنوي مولوي، با ترجمه و تعليق حسن لاهوتي، اول، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1374 شمسي، ج 1، ص 399.

[25]. بديع‏الزمان فروزانفر، احاديث مثنوي، دوم، تهران، اميرکبير، بي‏تا، ص 28.

[26]. همان، ص 29.

[27]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6، ص 30.

[28]. صدرالدين قونوي، اعجاز البيان في تأويل اُمّ‏القرآن، اول، قم، بوستان کتاب، 1381 شمسي، ص 99 و 258.

[29]. همان، ص 160 و 246.

[30]. مؤيدالدين جندي، شرح فصوص الحکم، بي‏چا، مشهد، دانشگاه مشهد، 1361 شمسي، مقدمه، صفحة «سي ‏و هشت».

[31]. همان، دوم، قم، بوستان کتاب، 1381 شمسي، ص 45 و 285.

[32]. همان، ص 45.

[33]. همان، ص 142، 147، 457 و 679.

[34]. ابوالمفاخر باخرزي، اوراد الاحباب ونصوص الآداب، بي‏چا، تهران، دانشگاه تهران، 1345 شمسي، مقدمه، ص 26.

[35]. همان، ص 250.

[36]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 2، ص 290.

[37]. سيد حيدر آملي، تفسير المحيط الاعظم والبحر الخضم في تأويل کتاب الله العزيز المحکم، اول، قم، مؤسسة فرهنگي و نشر نور علي نور، 1422 قمري، ج 1، ص 324.

[38]. همان، ج 2، ص 355 و 356.

[39]. همان، ج 3، ص 107 و 108.

[40]. همان، ص 134 و 135.

[41]. همان، ص 147.

[42]. همو، جامع الاسرار و منبع الانوار، دوم، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي و انجمن ايران‏شناسي فرانسه، 1368 شمسي،
ص 102، 159، 162، 164، 601، 639، 662، 665 و 682.

[43]. همو، اسرار الشريعة واطوار الطريقة وانوار الحقيقه، بي‏چا، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي، بي‏تا، ص 45، 54، 58، 62، 82 و 106.

[44]. محمد معين، پيشين، ج 5، ص 962.

[45]. صائن‏الدين بن ترکه، تمهيد القواعد، سوم، قم، بوستان کتاب، 1381 شمسي، ص 121.

[46]. همان، ص 304.

[47]. نجيب مايل هروي، اين برگهاي پير، اول، تهران، نشر ني، 1381 شمسي، مقدمه، صفحة «سي‏ و سه».

[48]. همان، ص 571.

[49]. سيد محسن امين، اعيان الشيعه، بي‏چا، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403 قمري، ج 6، ص 465.

[50]. رجب برسي، مشارق انوار اليقين في اسرار اميرالمؤمنين، دهم، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بي‏تا، ص 27.

[51]. معين‏الدين فراهي هروي، تفسير حدائق الحقائق، بي‏چا، تهران، دانشگاه تهران، بي‏تا، مقدمه، صفحة «دوازده».

[52]. همان، ص 94 و 469.

[53]. دهدار شيرازي، رسائل دهدار، اول، تهران، نشر نقطه و دفتر نشر ميراث مکتوب، 1375 شمسي، مقدمه، ص 12.

[54]. همان، ص 55.

[55]. همان، ص 207.

[56]. ميرزا لعل‏بيگ لعلي بدخشي، ثمرات القدس من شجرات الانس، اول، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي،
1376 شمسي، مقدمه، صفحة «پنجاه ‏و سه».

[57]. همان، ص 321.

[58]. سلطان محمد گنابادي، بيان السعادة في مقامات العباده، دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1408 قمري، مقدمه، صفحة «هـ».

[59]. همان، ج 4، ص 116.

[60]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6،ص 313.

[61]. ابوعبدالله ذهبي، پيشين، ص 112.

[62]. فخر رازي، التفسير الکبير، اول، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1415 قمري، ج 10، ص 194.

[63]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 7، ص 176.

[64]. سيد محمود آلوسي بغدادي، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، بي‏چا، بيروت، داراحياء التراث العربي، بي‏تا،
ج 27، ص 21-22 و 26.

[65]. همان، ص 21.

[66]. همان، ص 22.

[67]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 1، ص 258.

[68]. احمد مصطفي مراغي، تفسير المراغي، دوم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1985 ميلادي، ج 27، ص 13.

[69]. محمدجواد مغنيه، التفسير الکاشف، اول، بيروت، دارالعلم للملايين، 1970 ميلادي، ج 7، ص 159.

[70]. دکتر وهبه زحيلي، التفسير المنير في العقيدة والشريعة والمنهج، اول، دمشق و بيروت، دارالفکر و دارالفکر المعاصر، 1411 قمري،
ج 27، ص 48.

[71]. جمعي از محققان و مؤلفان، دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، اول، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، 1369 شمسي، ج 3،
ص 173 و 174 (مدخل «ابن‏تيميه»، اثر عباس زرياب).

[72]. همان، ص 177.

[73]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6، ص 194.

[74]. محمد بن عبدالرحمن سخاوي، المقاصد الحسنة في بيان کثير من الاحاديث المشتهرة علي الالسنه، اول، بيروت، دارالکتب العلميه، 1407 قمري، ص 332.

[75]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 4، ص 307.

[76]. ابوالحسن سمهودي، الغمّاز علي اللمّاز، اول، بيروت، دارالکتب العلميه، 1406 قمري، ص 173.

[77]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 3، ص 301.

[78]. جلال‏الدين سيوطي، الدرر المنتثرة في الاحاديث المشتهره، بي‏چا، بيروت، دار الفکر، 1415 قمري، ص 227.

[79]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ص 318.

[80]. عبدالرحمن بن علي شيباني شافعي، تمييز الطيب من الخبيث فيما يدور علي السنة الناس من الحديث، سوم، بيروت، دار الکتب العلميه، 1409 قمري، ص 142.

[81]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6، ص 291.

[82]. محمد بن طولون صالحي، الشذرة في الاحاديث المشتهره، اول، بيروت، دار الکتب العلميه، 1413 قمري، ج 2، ص 51.

[83]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 5، ص 12.

[84]. علي بن محمد کناني، تنزيه الشريعة المرفوعة عن الاخبار الشنيعة الموضوعه، دوم، بيروت، دار الکتب العلميه، 1401 قمري، ج 1، ص 148.

[85]. خيرالدين زرکلي، پيشين.

[86]. ملا علي قاري، الاسرار المرفوعة في الاخبار الموضوعه (الموضوعات الکبري)، دوم، بيروت، المکتب الاسلامي، 1406 قمري، ص 269.

[87]. همان.

[88]. همان، پانوشت شمارة 6.

[89]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 1، ص 325.

[90]. اسماعيل بن محمد عجلوني، کشف الخفاء ومزيل الالباس عما اشتهر من الاحاديث علي السنة الناس، پنجم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1408 قمري، ج 2، ص 173.

[91]. همان.

[92]. آقا بزرگ تهراني، طبقات اعلام الشيعه، بي‏چا، نجف، بي‏نا، 1377 قمري، ج 10، ق 2، ص 778.

[93]. سيد عبدالله شُبّر، مصابيح الانوار في حل مشکلات الاخبار، دوم، بيروت، مؤسسة النور للمطبوعات، 1407 قمري، ج 2، ص 405.

[94]. همان.

[95]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 7، ص 74.

[96]. محمد درويش حوت، اسني المطالب في احاديث مختلفة المراتب، دوم، بيروت، دار الکتاب العربي، 1403 قمري، ص 243.

[97]. همان.

[98]. ابو هاجر محمد سعيد بن بسيوني زغلول، موسوعة اطراف الحديث النبوي الشريف، اول، بيروت، دار الفکر للطباعة والنشر و دارالکتب العلميه، 1410 قمري، ج 6، ص 507.

[99]. علي حسن علي حلبي، دکتر ابراهيم طه قيسي و دکتر حمدي محمد مراد، موسوعة الاحاديث والآثار الضعيفة والموضوعه، اول، رياض، مکتبة المعارف للنشر والتوزيع، 1419 قمري، ج 7، ص 446-447.

[100]. همان، ج 1، ص 30 و ج 7، ص 446.

[101]. همان، ج 1، ص 33 و ج 7، ص 446.

[102]. همان.

[103]. همان، ج 1، ص 37 و ج 7، ص 446.

[104]. همان، ج 1، ص 38 و ج 7، ص 446.

[105]. همان، ج 1، ص 41 و ج 7، ص 446.

[106]. همان، ج 1، ص 43 و ج 7، ص 446.

[107]. همان.

[108]. همان، ج 1، ص 46 و ج 7، ص 446.

[109]. همان، ج 1، ص 29 و ج 7، ص 446.

[110]. همان، ج 1، ص 42 و ج 7، ص 447.

[111]. همان، ج 1، ص 43 و ج 7، ص 447.

[112]. همان، ج 1، ص 46 و ج 7، ص 447.

[113]. همان، ج 1، ص 47 و ج 7، ص 447.

[114]. خوانساري، روضات الجنات في احوال العلماء والسادات، بي‏چا، بيروت، دار المعرفه، بي‏تا، ج 2، ص 261 و 262.

[115]. همان، ص 262.

[116]. عمادالدين طبري، کامل بهائي، بي‏چا، تهران، مکتب مرتضوي، بي‏تا، ج 1، ص 34.

[117]. سيد محسن امين، پيشين، ج 5، ص 51.

[118]. ابوسعيد شيعي سبزواري، مصابيح القلوب، اول، تهران، مرکز نشر ميراث مکتوب، 1383 شمسي، ص 193.

[119]. محمد معين، پيشين، ص 878.

[120]. ايگناس گلدزيهر، مذاهب التفسير الاسلامي، بي‏چا، قاهره و بغداد، مکتبة الخانجي و مکتبة المثني، 1374 قمري، ص 250، پانوشت شمارة 2.

[121]. يکي از پژوهشگران معاصر، اين کلمه را «خليفه» ضبط کرده است؛ نكـ: عمررضا کحاله، معجم المؤلفين، بي‏چا، بيروت،
دار احياء التراث العربي، بي‏تا، ج 3، ص 38.

[122]. همان.

[123]. حاجي خليفه، کشف الظنون، بي‏چا، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي‏تا، ج 2، ص 1040.

[124]. همان و عمررضا کحاله، پيشين.

[125]. سيد محسن امين، پيشين، ج 10، ص 228.

[126]. ميرزا عبدالله افندي، رياض العلماء وحياض الفضلاء، بي‏چا، قم، کتابخانة آيت‏الله مرعشي نجفي، 1401 قمري، ج 5، ص 265.

[127]. قاضي نورالله شوشتري، احقاق الحق وازهاق الباطل، بي‏چا، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي نجفي، بي‏تا، ج 1، ص 430-431.

[128]. همان، ص 431، پانوشت شمارة 2.

[129]. سيد محسن امين، پيشين، ج 9، ص 192.

[130]. ميرزا محمد تنکابني، قصص العلماء، دوم، تهران، انتشارات علمية اسلاميه، 1364 شمسي، ص 233.

[131]. محمدتقي مجلسي، روضة المتقين في شرح اخبار الائمة المعصومين، بي‏چا، تهران (؟)، بنياد فرهنگ اسلامي کوشانپور، بي‏تا،
ج 2، ص 709-710.

[132]. سيد محسن امين، پيشين، ص 182.

[133]. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403 قمري، ج 84، ص 199.

[134]. همان، ص 344.

[135]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 1، ص 84.

[136]. ايگناس گلدزيهر، پيشين.

[137]. علي‏ اکبر دهخدا، لغت‏نامه، اول، تهران، دانشگاه تهران، 1373 شمسي، ج 9، ص 13839-13840.

[138]. ايگناس گلدزيهر، پيشين.

[139]. محمدتقي دانش‏پژوه، پيشين.

[140]. همان.

[141]. همان، ص 28-31.

[142]. همان، ص 27.

[143]. آقا بزرگ تهراني، الذريعة الي تصانيف الشيعه، دوم، بيروت، دار الاضواء، بي‏تا، ج 13، ص 205 و ج 18، ص 118.

[144]. سيد محمود آلوسي بغدادي، پيشين، ص 21.

[145]. محيي‏الدين بن العربي، التجليات الالهيه، پيشين، ص 184، پانوشت شمارة 267.

[146]. همان.

[147]. علي حسن علي حلبي و...، پيشين، ج 1، ص 81-82.