|
يك گنج و صدها گنجينه (كتابشناسي حديث «كنز مخفي») «كنت كنزاً مخفيّاً، فأحببت أن اُعرف، فخلقت الخلق،
لاُعْرف» پرويز
رستگار
اشاره
حديث «كنز مخفي» از شناخته شدهترين احاديث به كار گرفته
شده در متون اهل تصوف و ذوق و اشاره است كه از
توجه تلاشگران عرصة حديث و تفسير و ديگران نيز بركنار نمانده است. اين مقاله
درصدد كتابشناسي اين حديث ـ براساس توالي و ترتيب تاريخي درگذشت پديدآورندگان عرصههاي
ياد شده ـ است.
درآمد
انديشه در رخدادهاي ريز و درشت
محيطي که ما را دربرگرفته، همواره دغدغة ديرپاي اندک کساني بوده است که ناهمگون با
تودة انبوه مردم پيرامون خويش، تکرار و چندين و چند بارگي رويدادها، آنان را در کمند
خونسردي و بيتفاوت از کنار حادثهها گذشتن، گرفتار نميکند و فکر جوّال و ذهن وقّادشان
يک روند و خستگيناپذير در کمين کشف مجهولات و تحليل مکررات زندگي است، تا از سقوط
سادة سيبي از شاخة درختي در گوشهاي از اين جهان پهناور، به قانوني پر سر و صدا و تأثيرگذار
بر تمدن و تحولات علمي بشر ـ به نام «قانون جاذبة عمومي جهان» ـ پي ببرد! با اين همه، آنچه ميتواند تاروپود
زيربناييترين تلاشهاي تاريخ انديشة بشري را سامان دهد و نشانگر بالاترين نوسانات درنگهاي
آدمي در اوجگيري تا ستيغ رشتهکوههاي خردورزي و فرو شدن به ژرفاهاي ناپيداي اقيانوس
خردمندي باشد، دغدغة انديشه در خاستگاه حيات و پيدا کردن ايستگاه آغازين آفرينش است. البته، اصناف متعدد و متنوع اهل
تحقيق و دستههاي گوناگون دانشور و پژوهشگر، هر يک به فراخور حال و مذاق فکري و مکتب
مطلوب خود، از زواياي جورواجور و با افقها و دورنماهاي رنگارنگ کوشيدهاند مشعلهايي
افروخته فراهم آورده و افراخته کنند تا با گامهايي لرزان، بدين نقطة تاريک و دخمة وهمآلود
و خيالبرانگيز هستي راهي ببرند که اهل تصوف و يا ـ به مدد سهلانگاري و سهلگيرياي
در خور توجه! ـ عرفا يکي از اين درگيرشدگان با اين پرسش همچنان بيپاسخاند! با اوجگيري
و پيشرفت فتوحات مسلمانان در مرزهاي شمال شرق جهان آن روز اسلام، سرزمينهايي که امروزه پس از فروپاشي شوروي،
آسياي ميانه را ميسازند، به دست پيروان اسلام افتادند و افزون بر فرمان راندن اينان
بر قطعاتي از جغرافياي آن روز کرة خاکي زمين، حجم انبوهي از تاريخ و آداب و سنن مردم
آن سرزمينها نيز به درون جهان اسلام و خانوادههاي مسلمان راه يافت. انديشة تصوف که روزگاري شهر بلخ
از مراکز عمده و نقطة وارد کردن اين کالاي فرهنگي از شرق دور و از سرزمينهاي تحت سلطة
تعليمات کنفوسيوس و بودا و نيز پايگاهي براي صدور آن به کشورهاي غرب آسيا بود، يکي
از سوغاتهاي همين کشورگشاييها به شمار ميآيد. اين انديشه ـ چونان ديگر فرهنگهاي وارداتي،
از جمله، فلسفة مغرب زمين و يونان ـ ناگزير بود در کنشها و واکنشهاي خود با پارامترهاي
پر شماري که فضاي سرزمينهاي اسلامي و گرايشها و گريزهاي شهروندان مسلمان، آنها را بدان
تحميل ميکرد، دگرديسي يابد و کمکم رنگ و پسوند «اسلامي» به خود بگيرد! بدين ترتيب، تصوف, اندک اندک
از شکل بسيط و بيپيراية نخستين خود که بيش از هر چيز، در «شور» و «وجد» و «جذب» و
«حال» بازتاب مييافت، خواهناخواه به سوي دنياي پر هياهو و دلازارِ «قيل و قال مدرسه»ها
و سنگلاخ استدلالها و مشاجرات و مستند سازيها کشيده شد و به اصطلاح، «متفلسف» گرديد.[1] تصوف که ديگر اينک «اسلامي» شده
بود، بايد براي هر چه بيشتر پذيرفتني جلوه کردن و نيز ايستادگي در برابر امواج کوهپيکر حساسيتها و انتقادهايي که از سوي مخالفان
و منتقدان آن برميخاست و از اهالي «عرف خاص» که در نقطههاي بالايي هرم جامعه
جا داشتند، به بدنه و قاعدة آنکه «عرف عام» و «عوام» ناميده ميشدند، تزريق ميشد،
به سلاح استدلال و برهان و عقل ـ همان عقلي که آن را در راه عشق، نابينا، داراي پايي
چوبين و سزاوار جايگاه و سليقة بوعلي سينايش ميخواند[2]!
ـ مسلح و پشتگرم ميشد و چه دليلي بهتر از حديث رسول خدا(ص) و يا گفتههاي ديگر چهرههايي
که به هر تقدير، مسلمانان آنان را «معصوم» يا «عادل»
و يا «حجت» ميدانستند و مضمون سخنانشان يا آنچه را بديشان منسوب ميشد، گرامي
و ارجمند ميشمردند. از همين رهگذر بود که حديث «کنز مخفي» کمکم به گوشها رسيد و چونان
حديث متواتر که نزد اهالي کوي اجتهاد، فوقالعاده عزيز و گرامي است، يک مستند پر هواخواه
در ميان صوفيان شد.[3] 1ـ حديث «کنز مخفي» در آثار اهل
تصوف و ذوق و اشاره در سال 615 هجري، در نتيجة فتوحات
«جوجي» [فرزند چنگيزخان]، امپراتوري چنگيزخان در مغرب، با قلمرو [و] خاک خوارزمشاه
همسايه شد. در آن سال، چنگيز سه تن از اتباع مسلمان خود را که هدايايي نيز همراه داشتند،
نزد خوارزمشاه که در بخارا بود، اعزام داشت... و چنانچه حادثة فلاکتباري در اُترار
(کنار رود سيحون) به وقوع نميپيوست، احتمال ميرفت که مناسبات او با سردار بزرگ مغول،
از هر حيث خوب ميشد... .[4] چنگيز خان علاوه بر اعزام نمايندگان
خود نزد محمد خوارزمشاه، جمعي از بازرگانان را نيز رهسپار ماوراءالنهر کرد. هنگامي
که اين بازرگانان به اُترار رسيدند، اينالچوق، معروف به غايرخان، فرماندار آن ناحيه،
نه تنها اموال ايشان را توقيف نمود، بلکه اين مردان بيچاره را دستگير کرده و جملگي
را به استثناي يک نفر که توانست به هر ترتيبي [که] بود، فرار کرده و چنگيزخان را از
واقعه مطلع سازد، به هلاکت رسانيد... .[5] طبيعي است، هنگامي که چنگيزخان
خبر اين تجاوز را شنيد، نخست سخت برآشفت و به دنبال شعلهور شدن شعلههاي
اين جنگ خانمانسوز بود که سپاهيان سيلآساي مغول، از مرزهاي شمال شرق قلمرو خوارزمشاهيان، به سوي ايران زمين تاختند و در ربيعالاول
سال 618 قمري، به خوارزم يورش آورده، بخارا را با خاک يکسان کردند.[7]
در اين نبرد نابرابر، يک دانشمند بزرگ شافعي که محدث و نيز مفسر قرآن کريم در ضمن دوازده
جلد بود، بيآنکه صحنة پيکار را ترک گويد، روياروي مغولان شتافت و در دهة هشتاد از
سالهاي زندگي خود، کشته شد؛[8]
شيخ نجمالدين کبري، احمد بن عمر بن محمد خوارزمي خيوقي.[9] به گفتة
يکي از پژوهشگران معاصر، به نظر ميآيد، شيخ نجمالدين کبري که در دهة دوم سدة هفتم هجري قمري جان سپرد، نخستين
کسي باشد که دربارة حديث «کنز مخفي» سخن گفته است.[10] سپس، چهرة جنجالي و پر سر و صداي
عالم تصوف، شيخ محييالدين بن عربي که بيست سال پس از کشته شدن شيخ نجمالدين کبري،
در سال 638 قمري درگذشت,[11]
آن را تفسير کرد[12] و از اين پس
بود که اين حديث که خداوند را با هدف شناساندن آفريدگار هستي و از زبان خود او، گنجي
پنهان ميخواند که دوست داشت شناخته شود و از همين
روي، آفريدگان را از تاريکيهاي عدم به روشنايي وجود آورد، به جهانِ نوشتههاي
انبوه اهل تصوف و ذوق و اشاره راه يافت و آن را اين کسان از آنان، در کنار پذيرش بيچون
و چراي حديث و برکنار از هرگونه دودلي، دستماية ادعاها و استدلالهاي خود کردند: 1-1ـ شيخ نجمالدين کبري (درگذشتة
618 قمري)، جدا از آنچه تاکنون گفته شد، در يکي از نوشتههاي خود، در کنار «حديث قدسي»
خواندنِ حديث «کنز مخفي»، آن را چنين گزارش کرده است: «کنت کنزاً مخفيّاً، فأحببت أن
اُعرف، فخلقت الخلق، لاُعرف».[13] 1-2ـ محييالدين بن عربي (درگذشتة
638 قمري) نيز جدا از آنچه تاکنون گفتيم، در چندين اثر خود، گاه به اشاره و بدون اظهارنظري
دربارة حديث «کنز مخفي»[14]
و گاه با نسبت دادن آن به خداي متعال[15]
و سرانجام، گاه نيز با اسناد آن به رسول خدا(ص),[16]
از آن سخن گفته است. 1-3ـ شمس تبريزي، مرد نامي و
پر آوازة دنياي گرايشهاي صوفيانه که در سالهاي پس از 1-4ـ نجمالدين رازي که در سال
654 قمري جان سپرد,[19]
حديث مورد بحث را بخشي از گفتوگوهاي خداوند متعال با حضرت داوود(ع) و نيز پاسخ او
به پرسش اين پيامبر دربارة چرايي آفرينش آفريدهها دانسته است، نه يک حديث نبوي.[20] 1-5ـ جلالالدين رومي، معروف
به مولوي که سرايندهاي بينياز از هرگونه شناساندن و سخنسرايي کردن بدين منظور و
درگذشتة سال 672 قمري است,[21]
در يکي از آثار منثور خود، دوبار از بخشي از حديث محور بحث، سخن گفته است؛ يک بار آن
را سخن «حق جل جلاله» خطاب به حضرت موسي(ع) دانسته[22]
و ديگر بار شتابان و با اشاره از کنارش گذشته است.[23] وي، همچنين،
در دو جاي ديوان بزرگ و جاودانة خود، مثنوي معنوي، مضمون حديث «کنز مخفي» را در قالب شعر ريخته است:
يکي از دانشمندان بزرگ دهههاي
اخير نيز در کنار گردآوري احاديث ديوان مثنوي مولوي، با اشاره ـ تنها ـ به نخستين بيت از دو بيت ياد شده,[25]
مستند سرودة مولوي را «حديث قدسي»اي دانسته که بازتابدهندة گفتوگوي حضرت داوود(ع)
با خداوند متعال دربارة چرايي آفرينش آفريدگان است[26]. 1-6ـ صدرالدين قونوي که يکسال
پس از درگذشت مولوي، در سال 673 قمري بدرود حيات گفت,[27]
در مقام يکي از برجستهترين شاگردان و شارحان آثار محييالدين بن عربي نيز نميتوانسته
است از سخني صريح دربارة حديث «کنز مخفي» يا اشارهاي گذرا به آن، برکنار بماند؛ وي
در يکي از آثار قرآني خود که آن را به آهنگ تفسير
سورة حمد نگاشته است، دو بار با اشاره و اقتباس، پارههايي از حديث ياد شده
را در لابهلاي مندرجات کتاب خود آورده[28]
و دو بار ديگر آشکارا آن را حديث ناميده است.[29] 1-7ـ يکي
از شاگردان قونوي، مؤيدالدين جندي که در سال 690 يا 700 قمري جان سپرده است,[30] در مقام شرح کتاب پر سر و صداي فصوص الحکم، حديث «کنز مخفي» را در شمار
«احاديث الهي» دانسته، آن را در دو جاي
اثر خود، سخن خداي متعال خوانده است.[31]
وي، همچنين، با اشاره به برخي تفاوتهاي موجود در تعابير اين حديث,[32]
قطعاتي از آن را در چهار جاي اين نوشتة خود، يادآور شده است.[33] 1-8ـ ابوالمفاخر باخرزي که در
سال 736 قمري جان داد,[34]
در يکي از نوشتههاي خود، اشارهاي گذرا به حديث «کنز مخفي» داشته و افزون بر اين،
چيزي بر آن نيفزوده است.[35] 1-9ـ سيد حيدر آملي که در سالهاي
پس از 782 قمري بدرود حيات گفت,[36]
شايد بيش از همة قلم به دستان و قدمبرداران قلمرو مکتب ذوق و اشاره، در آثار خود،
از حديث «کنز مخفي» ياد کرده و بيپرواتر از همه، همهجا آن را «حديث قدسي» و نيز فرمودة
خداي متعال دانسته است؛ وي در يک اثر تفسيري خود که در سه جلد، چاپ و منتشر شده، پنج
بار حديث مورد بحث را به بهانههاي گوناگون، بازخواني کرده و از آن براي اثبات ادعاهاي
خود، سود جسته است: در جلد نخست، زير عنوان «الصور المعقولة في ذهن الإنسان مثال لترسيم
الخلق من الحقّ تعالي»,[37]
در جلد دوم، زير عنوان «في أنّ التوحيد إسقاط الإضافات»[38]
و در جلد سوم، زير عنوانهاي «في أنّ غرض الأنبياء وهدفهم إيصال الخلق إلي کمال المطلوب»،[39]
«بيان المناسبة الموجبة للمحبّة بين الحقّ والخلق نقلاً»[40]
و «حقيقة الصلاة والذکر والتسبيح».[41] وي، همچنين، در دو اثر ديگر خود
نيز به حديث «کنز مخفي» استناد و در يکي از آنها، نُه بار[42]
و در ديگري، شش بار[43]
حديث مورد بحث را يادآوري کرده است! 1-10ـ صائنالدين بن ترکه ـ درگذشته
به سال 835 قمري[44] ـ نيز يک بار
به اشاره[45]
و بار ديگر به صراحت,[46]
از حديث «کنز مخفي» ياد کرده و هر بار تنها به پارهاي از آن پرداخته است. 1-11ـ ابوبکر زينخوافي که در
نيمة نخست سدة نهم هجري بدرود حيات گفته است,[47]
حديث مورد بحث را پاسخ خداوند به پرسش حضرت داوود(ع) دربارة چرايي آفرينش آفريدگان
دانسته است.[48] 1-12ـ شيخ حافظ رجب برسي نيز
که در نيمة نخست سدة نهم هجري ميزيست,[49]
حديث مورد بحث را سخن خداي متعال و در شمار «قدسيات» دانسته است.[50] 1-13ـ معينالدين فراهي هروي
ـ درگذشتة سال 908 قمري[51]
ـ دو بار و به گونهاي گذرا، تنها قطعة «کنت کنزاً مخفيّاً» را يادآوري کرده است.[52] 1-14ـ دهدار شيرازي که در سال
1016 قمري رخ در نقاب خاک کشيد,[53]
يک بار به اشاره، تنها قطعة «فأحببت أن اُعرف» را يادآوري کرده[54]
و در ديگر بار، همين قطعه را «حديث قدسي» ناميده است.[55] 1-15ـ ميرزا
لعل بيگ لعلي بدخشي که درگذشتة سال 1022 قمري است,[56]
تنها بخش «کنت کنزاً» را مورد اشاره قرار داده و بيش از اين، چيزي بر آن نيفزوده
است.[57] 1-16ـ سلطان محمد گنابادي که
در سال 1327 قمري جان سپرد,[58]
حديث «کنز مخفي» را «حديث قدسي» دانسته است.[59] 2ـ حديث «کنز مخفي» در آثار مفسران
قرآن کريم افزون بر آثاري که آنها را به
رغم گنجانده شدنشان در حوزة قرآنپژوهي و تفسير آن، به دليل غلبة رنگ اشاري و ذوقي
در آنها، زير عنوان «آثار اهل تصوف و ذوق و اشاره» ياد کردهايم، ديگر نوشتههاي قرآني
نيز ـ کم و بيش ـ به حديث «کنز مخفي» پرداختهاند. کانون اين يادآوريها، تفسير آية
56 از سورة ذاريات است: ]وما خلقت الجنّ والإنس إلاّ ليعبدون[. تفسير اين آية شريفه، از آنجا که هدف خداوند متعال را از آفرينش
آفريدههاي داراي شعور و طبعاً مکلف، عبادت و بندگي ميداند و از سوي ديگر، برخي از
مفسران پيشگام جهان تفسير، عبادت و بندگي را در اينجا، به عرفان و شناخت، تفسير يا
تأويل کردهاند، آميخته با يادي گذرا يا درنگآميز از حديث «کنز مخفي» نيز هست و بر
همين اساس، اين مفسران از حديث ياد شده، ياد کردهاند: 2-1ـ فخر رازي که درگذشتة سال
606 قمري[60]
و نيز معاصر و معاشر با شيخ نجمالدين کبري بود,[61]
شايد نخستين مفسرِ بيرون از مکتب ذوق و اشاره باشد که از حديث «کنز مخفي» ياد کرده
است؛ وي در پايان تفسير آية 56 از سورة ذاريات، در کنار بازگو کردن اين احتمال که شايد
معناي «ليعبدون»، «ليعرفوني» باشد، افزوده است که از رسول خدا(ص) روايت شده که از زبان
خداي خود، فرموده است: «کنت کنزاً مخفيّاً، فأردت أن اُعرف».[62] 2-2ـ آلوسي ـ درگذشتة سال 1270
قمري[63]
ـ به گونهاي گستردهتر از ديگر مفسران، حديث موضوع بحث را محور سخنان خود قرار داده
و به اشکالهاي متوجه به آن، پاسخ داده است.[64] البته، اين سخن بدان معنا نيست
که وي اين حديث را پذيرفته باشد و از همينرو، دربارة چگونگي گزارش آن، به تعبير «وقد
جاء» بسنده کرده[65] و افزوده است
که اهل تصوف نيز به عدم ثبوت اين حديث براساس معيارهاي اهل روايت و درايت، معترفاند.[66] 2-3ـ مراغي که مفسر درگذشتة مصر
در سال 1371 قمري است,[67]
براي اثبات مدعاي خود، به حديث مورد بحث که آن را «حديث قدسي» نيز ميخواند، استناد
ميکند.[68] 2-4ـ مغنيه، مفسر معاصر لبناني
که در سالهاي آغازين پس از انقلاب درگذشت، در لابهلاي بحثهاي تفسيري خود دربارة آية 56 از سورة ذاريات، در کنار پاسخ به يک پرسش،
حديث «کنز مخفي» را يک «حديث قدسي» دانسته، آن را با آنچه خود گفته و تفسير
کرده است، هماهنگ ميشمارد.[69] 2-5ـ دکتر زحيلي، مفسر معاصر
نيز در مقام تفسير آية ياد شده، با تعبير «کماورد»، از حديث «کنز مخفي» ياد کرده است.[70] 3ـ حديث «کنز مخفي» در آثار اهل
حديث گويا نخستين کسي که در برابر
حسن ظن اهل تصوف و پيروان مکتب ذوق و اشاره به حديث «کنز مخفي» ايستاده و گرايش ژرف
آنان را به آن، دستماية نقدها و نقاديهاي خود قرار داده است، ابنتيميه، دانشمند پر
کار، خالق آثار متعدد و متنوع، صاحبنظر در علوم گوناگون، صريح و جنجاليِ نيمة دوم
قرن هفتم و نيمة نخست سدة هشتم هجري باشد. وي که در مسير ـ به گمان خود
ـ پاسداري دين ناب از نشت و نفوذ انديشههاي بيگانه با آن، با پيروان گرايشهاي گوناگون
دست و پنجه نرم کرد، با صوفيه و نيز با انديشههاي اهل اشاره و کشف هم درآويخت[71]
و اين رويکرد را شاگردان و وفاداران به مکتب او نيز در رابطه با صوفيان و تصوف، دنبال
کردند.[72] از اين
پس بود که حديث «کنز مخفي» نيز در کانون توجهات کساني قرار گرفت که در زمينة احاديث مشهور و متداول يا موضوع و ضعيف
کتاب نوشتند و بيشتر آنها هم موضع منفياي را که ابنتيميه در برابر اين حديث گرفته
و آن را بياساس خوانده بود، پذيرفتند و در پيش گرفتند؛ کساني چون: 3-1ـ سخاوي که درگذشتة سال 902
قمري است,[73] پس از بيان متن
حديث مورد بحث، به گزارش واکنش ابنتيميه و نيز زرکشي و ابن حجر عسقلاني ـ به دنبال
او که حديث «کنز مخفي» را بيپايه و بدون سند برشمرده و آن را سخن رسول خدا(ص) ندانسته
ـ بسنده کرده است.[74] 3-2ـ سمهودي که در سال 911 قمري
جان سپرد,[75] با بسنده کردن
به سخن ابنتيميه، حديث مورد بحث را بيريشه و اساس دانسته است.[76] 3-3ـ سيوطي که او نيز درگذشتة
سال 911 قمري است,[77] بيآنکه سخن
کسي را گزارش کند، حديث «کنز مخفي» را بيپايه خوانده است.[78] 3-4ـ شيباني شافعي که در سال
944 قمري جان سپرد,[79]
تنها به بيان موضعگيري منفي ابنتيميه و پذيرش آن از سوي زرکشي و ابن حجر عسقلاني،
بسنده کرده است.[80] 3-5ـ ابن طولون صالحي که جان
سپردة سال 953 قمري است,[81]
همان واکنشي را در برابر حديث «کنز مخفي» از خود نشان داده است که در رديف پيشين گذشت![82] 3-6ـ کناني که جان باختة سال
963 قمري است,[83] پس از بيان متن
حديث محور بحث، به گزارش ابنتيميه داير بر ساختگي بودن آن، بسنده کرده است.[84] 3-7ـ قاري درگذشتة، سال 1014
قمري,[85]
پس از گزارش واکنش ابنتيميه و پذيرش آن از سوي زرکشي و ابن حجر عسقلاني,[86]
متن و محتواي حديث مورد بحث را درست و پذيرفتني خوانده است و آن را قابل برداشت از
آية 56 از سورة ذاريات دانسته، در اين مسير، به تفسير گزارش شده از ابن عباس، استناد
کرده است.[87] البته، مصححِ کتاب دانشمند ياد
شده و نويسندة پانوشتهاي آن، آقاي محمد بن لطفي صباغ، از پذيرفتني دانستن متن و محتواي
حديث مورد بحث از سوي ملا علي قاري، دچار شگفتي شده و آن را با صفات خداي متعال، متعارض
و آشتيناپذير دانسته است. وي، همچنين، تفسيري را که بسياري
از مفسران هنگام پرداختن به آية 56 از سورة ذاريات، به ابن عباس نسبت ميدهند، شايستة
درنگ و کاوش بيشتري برشمرده است.[88] 3-8ـ عجلوني که در سال 1162 قمري
جان سپرد,[89] همان واکنش ياد
شده در رديف پيشين را از خود نشان داده[90]
و آنگاه در کنار گزارش سخن ملا علي قاري و تعبير مشهوري که از حديث «کنز مخفي»
بر سر زبانهاست، حديث موضوع بحث را داراي کاربري فراواني در ميان صوفيه دانسته، آن
را پايه و ستون انديشههاي آنان برشمرده است.[91] 3-9ـ سيد عبدالله شُبّر که محدث
درگذشتة شيعي مذهب در سال 1242 قمري است,[92]
تنها کسي است که در ميان آفرينندگان آثار حديثي، به حديث «کنز مخفي» روي خوش نشان داده،
آن را «حديث قدسي» دانسته است.[93] وي، همچنين،
به يک اشکال وارد بر متن حديث ياد شده، پاسخ گفته و آن را به دو دليل، نپذيرفته است.[94] 3-10ـ محمد
درويش حوت که در سال 1277 قمري جان سپرد,[95]
پس از بيان واکنش ابنتيميه و ديگران در برابر حديث «کنز
مخفي»,[96]
يادآور ميشود، اهل تصوف به خاطر سهلانگارياي که به خرج ميدهند، آن را در شمار «احاديث
قدسيه» ميدانند.[97] 3-11ـ يکي از نويسندگان معاصر
نيز که با عنايت به آغاز احاديث شريف نبوي، فهرستي از آنها را فراهم آورده است، دو
تعبير از حديث مورد بحث را با بيان مصادر آن دو، يادآوري کرده است.[98] 3-12ـ سه تن ديگر از نويسندگان
معاصر نيز که گستردهترين اثر را در موضوع احاديث و آثار ضعيف يا موضوع ـ البته، تحتالشعاع
سليقة اهلسنت ـ گرد آوردهاند، دو تعبير از حديث «کنز مخفي» را يادآوري و به مصادر
هر يک از آن دو نيز اشاره کردهاند[99]
که افزون بر برخي منابع که تاکنون آنها را نام بردهايم، بدين قرارند: 3-12-1ـ ابنتيميه، احاديث
القصّاص، اول، بيروت، المکتب الاسلامي، 1392 قمري، ش 3.[100] 3-12-2ـ محمد بشير ازهري، تحذير
المسلمين من الاحاديث الموضوعة علي سيد المرسلين، اول، دمشق و بيروت، دار ابن کثير،
1405 قمري، ش 147.[101] 3-12-3ـ زرکشي، التذکرة في
الاحاديث المشتهره (اللئالي المنثورة في الاحاديث المشهوره)، اول، بيروت،
دارالکتب العلميه، 1406 قمري، ش 136.[102] 3-12-4ـ جلالالدين سيوطي، ذيل
اللئالي المصنوعه، بيچا، هند، المطبع العلوي، 1304 قمري، ش 203.[103] 3-12-5ـ سليم هلالي، سلسلة
الاحاديث التي لا اصل لها، اول، رياض، دارالصميعي، 3-12-6ـ محمد سندروسي، الکشف
الالهي عن شديد الضعف والموضوع والواهي، اول، مکه، مکتبة الطالب الجامعي، 1408
قمري، ش 708.[105] 3-12-7ـ محمد بن عبدالباقي زرقاني،
مختصر المقاصد الحسنة في بيان کثير من الاحاديث المشتهرة علي الالسنه، سوم،
بيروت، المکتب الاسلامي، 1403 قمري، ش 777.[106] 3-12-8ـ ملا علي قاري، المصنوع
في معرفة الحديث الموضوع، دوم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1398 قمري، ش 232.[107] 3-12-9ـ محمد اميرکبير مالکي،
النخبة البهية في الاحاديث المکذوبة علي خير البريه، اول، بيروت، المکتب الاسلامي،
1409 قمري، ش 245.[108] 3-12-10ـ نجمالدين غزي عامري،
اتقان ما يحسن من الاخبار الدائرة علي الالسن، اول، قاهره، الفاروق الحديثة
للطباعة والنشر، 1415 قمري، ش 1368.[109] 3-12-11ـ محمد بن خليل قاوقجي،
اللؤلؤ المرصوع فيما لا اصل له او باصله موضوع، اول، بيروت، دارالبشائر الاسلاميه،
1415 قمري، ش 416.[110] 3-12-12ـ عبدالمتعال جبري، المشتهر
من الحديث الموضوع والضعيف والبديل الصحيح، اول، عابدين مصر، مکتبة وهبه، 1407
قمري، ش 9.[111] 3-12-13ـ محمد بن احمد صعدي يمني،
النوافح العطرة في الاحاديث المشتهره، سوم، بيروت، مؤسسة الکتب الثقافيه، 1414
قمري، ش 1467.[112] 3-12-14ـ عمر بن حسن فلاته، الوضع
في الحديث، بيچا، دمشق و بيروت، مکتبة الغزالي و مؤسسة مناهل العرفان، 1401 قمري،
ج 1، ص 305.[113] 4ـ حديث «کنز مخفي» در آثار ديگران جدا از اهل کشف و اشاره، مفسران
و محدثان ياد شده، ديگران نيز به حديث «کنز مخفي» يا استناد و يا اشاره کردهاند که
فهرست نام آنان ـ به ترتيب و توالي سال درگذشت ـ بدين شرح است: 4-1ـ عمادالدين طبري که در عصر
خواجه نصير، علامة حلي و هلاکوخان مغول ميزيست,[114]
در يک اثر خود که آن را در موضوع فضايل اهلبيت(ع) نگاشته است,[115]
حديث ياد شده را ـ در لابهلاي عبارتي نارسا! ـ «حديث سماوي» و سخن خداي متعال دانسته
است.[116] 4-2ـ ابوسعيد شيعي سبزواري که
تا سال 753 قمري در قيد حيات بود,[117]
در يکي از آثار خود که آن را در موضوع احاديث اخلاقي نوشته، اشارهاي گذرا به قطعة
«کنت کنزاً مخفيّاً» کرده است.[118] 4-3ـ کار استناد به حديث «کنز
مخفي» و استفاده از آن، به عالم سياست و جهانگشايي نيز کشيد؛ شاهرخ تيموري که در سال
850 قمري جان سپرد,[119]
در نامهاي که به پادشاه (فغفور) چين نوشت و در آن، نام برده را به پذيرش دين اسلام
فراخواند، به حديث مورد بحث نيز استناد کرد![120] 4-4ـ شيخ بالي حليفه[121]
صوفيهوي که در سال 960 قمري[122]
و يا در سالهاي پس از آن درگذشت,[123]
حديث مورد بحث را شرح کرده است.[124] 4-5ـ قاضي
نورالله شوشتري، شهيد ديار هند در سال 1019 قمري[125]
که فقيهي داراي گرايشهاي صوفيانه بوده است,[126]
در نامدارترين اثر خود که آن را در حوزة مباحث کلامي و در موضوع امامت نگاشته، براي اثبات غرض در افعال باري تعالي، به چند
حديث قدسي ـ از جمله، حديث «کنز مخفي» ـ استناد کرده است.[127] البته، محقق کتاب ياد شده و نيز
نويسندة پانوشتهاي آن، مرحوم آيتالله مرعشي نجفي، پس از گزارش سخنان محدثان اهل سنت
دربارة بيپايه بودن اين حديث و نيز تأييد اين خدشه و اشکال از سوي برخي دانشمندان
شيعه مذهب، شگفتي خود را از اينکه برخي علما جملة «کنت کنزاً مخفيّاً...» را سخن رسول
خدا(ص) دانسته و آن را شرح کردهاند، پنهان نميکند و ميافزايد: بايد در کار برخورد
با آنچه گاه حديث به شمار ميآيد، درنگ و کاوش به خرج داد.[128] 4-6ـ محمدتقي مجلسي، فقيه عصر
صفويه و درگذشته به سال 1070 قمري[129]
که در ميان مردم، به داشتن گرايشهاي صوفيانه مشهور شده بود,[130]
در يک اثر فقهي ـ حديثي خود و در مقام شرح دعايي منقول از امام باقر(ع)، حديث «کنز
مخفي» را سخن خداوند متعال برميشمارد.[131] 4-7ـ محمد
باقر مجلسي، فقيه سالهاي پاياني سلطنت صفويان و درگذشتة سال 1110 قمري,[132]
در
گستردهترين اثر حديثي شيعه، يک بار حديث «کنز مخفي» را ـ به نقل از پدرش، محمدتقي
مجلسي ـ سخن خداي متعال ميداند[133]
و بار ديگر، با تعبير «رُوي» که بوي عدم اعتماد به صحت صدور حديث مورد بحث را ميدهد،
از آن ياد ميکند.[134] 4-8ـ مستشرق مجارستانيِ درگذشته
در سال 1340 قمري (=1921 ميلادي)[135]
نيز حديث مورد بحث را در ميان صوفيه، هم رايج و متداول و هم مورد اسناد و استناد ميداند.[136] 4-9ـ جالب
آن است که حتي عباس افندي، پسر ارشد ميرزا حسينعلي نوري و معروف به عبدالبهاء که در سال 1340 قمري جان سپرد[137]
نيز حديث موضوع بحث را براساس سليقة خود که همان گرايش بهائيت است، تفسير کرده است![138] 4-10ـ ميرزا موسي مجتهد طبيب
(درگذشتة؟) نيز تفسير ابن عربي را بر حديث «کنز مخفي» نقد کرده است.[139] 4-11ـ شرحي از حديث مورد بحث
نيز در کتابخانة انجمن ايران و فرانسه نگهداري ميشود که شايد اثر نجمالدين داية رازي
باشد.[140]
اين شرح صرفاً به مباحث مربوط به متن حديث «کنز مخفي» و اشکالات وارد بر آن پرداخته
و سخني از سند آن به ميان نياورده است.[141] 4-12ـ از شرحي گمنام بر حديث
موضوع بحث نيز ياد کردهاند که در فهرست دانشگاه تهران و آستان قدس رضوي ميتوانش يافت.[142] 4-13ـ فهرستنگار برجستة شيعه
نيز از شرح حديث «کنت کنزاً مخفيّاً...» که «الاعيان الثابتة» ناميده ميشود و در سال
1315 قمري، همراه کتاب «کلمات المحققين» چاپ شده، خبر داده است.[143] 4-14ـ در اين مسير، همچنين، از
کتابهايي چون منتهي المدارک، نوشتة سعدالدين فرغاني,[144]
نسخة خطي کتاب روضة التعريف[145]
و نيز نسخة خطي رسالهاي از ابنتيميه در موضوع احاديث دروغين و سست,[146]
نام برده ميشود. احتمال دارد، رسالة اخيرالذکر همان احاديث القصّاص باشد که
نخستين اثر در موضوع نگارش خود به شمار ميرود و در حروفچيني جديد و احيا شدهاش، 152
صفحه است.[147] پينوشتها: [1]. و چه شاهدي بهتر از اين سخن شيخ ابوسعيد ابوالخير، صوفي نامدار اوايل
قرن پنجم که هم کوتاه است و هم گويا: «کان التصوّف ألماً، فصار قلماً»؛ تصوف، نخست
درد بود و سپس، قلم شد!! (نكـ: محمد بن منور ميهني، اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابيسعيد،
پنجم، تهران، اميرکبير، 1361 شمسي، ص 312). [2]. اشاره به رجزهاي صوفيانهاي چون: عقل در راه عشـق نابيـناست عاقلـي
کار بــوعلـي سـيناست پـاي استدلاليان چوبيـن بـود پاي
چوبين سخن بيتمکين بود [3]. محييالدين بن العربي، التجليات الالهيه، بيچا، تهران، دانشگاه تهران،
1367 شمسي، ص 184، پانوشت شمارة 267. [4]. کميسيون ملي يونسکو در ايران، ايرانشهر، بيچا، تهران، کميسيون ملي
يونسکو، 1342 شمسي، ج 1، ص 409-410. [5]. همان، ص 410. [6]. همان. [7]. ابوعبدالله ذهبي، سير اعلام النبلاء، چهارم، بيروت، مؤسسة الرساله،
1406 قمري، ج 22، ص 113. [8]. همان، ص 111-113. [9]. در ضبط اين کلمه، ناهمگونيهايي به چشم ميآيد؛ ذهبي آن را با کسر
خاء، سکون ياء و فتح واو ثبت کرده (همان، ص 111)، [10]. محمدتقي دانشپژوه، مجلة جاويدان خرد، سال سوم، شمارة اول، مقالة
«شرح حديث کنت کنزاً مخفيّاً»، ص 27. البته، همينجا بايد يادآوري کنم، عين القضاة
همداني که در سال 525 قمري کشته شد (نكـ: محمد معين، فرهنگ فارسي، هشتم، تهران، اميرکبير، 1371 شمسي، ج 5، ص 1227)، سالها
پيش از کشته شدن شيخ نجمالدين کبري، در چند جاي يکي از آثار خود، به حديث مورد بحث
اشاره کرده است (نكـ: عين القضاة همداني، رسالة لوايح، بيچا، تهران، کتاب
خانة منوچهري، بيتا، ص 10، 36، 55 و 125) و روزبهان بقلي شيرازي نيز که در سال 606
قمري درگذشت (نكـ: خيرالدين زرکلي، همان، ج
3، ص 35)، [11]. خيرالدين زرکلي، همان، ج 6، ص 281. [12]. محمدتقي دانشپژوه، پيشين. [13]. نجمالدين كبري، الاصول العشره، اول، تهران، انتشارات مولي، 1363
شمسي، ص 83. [14]. محييالدين بن العربي، پيشين، ص 184 و 192. [15]. همو، الفتوحات المکيه، بيچا، قاهره، الهيئة المصرية العامة للکتاب،
1408 قمري، ج 12، ص 574 و... . [16]. همو، فصوص الحکم، اول، تهران، انتشارات الزهراء، 1366 شمسي، ص 203. [17]. محمد معين، پيشين، ص 911. [18]. شمسالدين تبريزي، مقالات شمس تبريزي، بيچا، تهران، مؤسسة مطبوعاتي
عطائي، 1349 شمسي، ص 170. [19]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 4، ص 125. [20]. نجمالدين رازي، مرصاد العباد، دوم، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي،
1365 شمسي، ص 2. [21]. محمد معين، پيشين، ج 6، ص 2048. [22]. جلالالدين رومي، مجالس سبعه، اول، تهران، انتشارات کيهان، 1365 شمسي،
ص 119. [23]. همان، ص 121. [24]. رينولد الين نيکلسون، شرح مثنوي معنوي مولوي، با ترجمه و تعليق حسن
لاهوتي، اول، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1374 شمسي، ج 1، ص 399. [25]. بديعالزمان فروزانفر، احاديث مثنوي، دوم، تهران، اميرکبير، بيتا،
ص 28. [26]. همان، ص 29. [27]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6، ص 30. [28]. صدرالدين قونوي، اعجاز البيان في تأويل اُمّالقرآن، اول، قم، بوستان
کتاب، 1381 شمسي، ص 99 و 258. [29]. همان، ص 160 و 246. [30]. مؤيدالدين جندي، شرح فصوص الحکم، بيچا، مشهد، دانشگاه مشهد، 1361
شمسي، مقدمه، صفحة «سي و هشت». [31]. همان، دوم، قم، بوستان کتاب، 1381 شمسي، ص 45 و 285. [32]. همان، ص 45. [33]. همان، ص 142، 147، 457 و 679. [34]. ابوالمفاخر باخرزي، اوراد الاحباب ونصوص الآداب، بيچا، تهران، دانشگاه
تهران، 1345 شمسي، مقدمه، ص 26. [35]. همان، ص 250. [36]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 2، ص 290. [37]. سيد حيدر آملي، تفسير المحيط الاعظم والبحر الخضم في تأويل کتاب الله
العزيز المحکم، اول، قم، مؤسسة فرهنگي و نشر نور علي نور، 1422 قمري، ج 1، ص 324. [38]. همان، ج 2، ص 355 و 356. [39]. همان، ج 3، ص 107 و 108. [40]. همان، ص 134 و 135. [41]. همان، ص 147. [42]. همو، جامع الاسرار و منبع الانوار، دوم، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش
عالي و انجمن ايرانشناسي فرانسه، 1368 شمسي، [43]. همو، اسرار الشريعة واطوار الطريقة وانوار
الحقيقه، بيچا، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي، بيتا، ص 45، 54، 58، 62، 82 و 106. [44]. محمد معين، پيشين، ج 5، ص 962. [45]. صائنالدين بن ترکه، تمهيد القواعد، سوم، قم، بوستان کتاب، 1381 شمسي،
ص 121. [46]. همان، ص 304. [47]. نجيب مايل هروي، اين برگهاي پير، اول، تهران، نشر ني، 1381 شمسي،
مقدمه، صفحة «سي و سه». [48]. همان، ص 571. [49]. سيد محسن امين، اعيان الشيعه، بيچا، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات،
1403 قمري، ج 6، ص 465. [50]. رجب برسي، مشارق انوار اليقين في اسرار اميرالمؤمنين، دهم، بيروت،
مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيتا، ص 27. [51]. معينالدين فراهي هروي، تفسير حدائق الحقائق، بيچا، تهران، دانشگاه
تهران، بيتا، مقدمه، صفحة «دوازده». [52]. همان، ص 94 و 469. [53]. دهدار شيرازي، رسائل دهدار، اول، تهران، نشر نقطه و دفتر نشر ميراث
مکتوب، 1375 شمسي، مقدمه، ص 12. [54]. همان، ص 55. [55]. همان، ص 207. [56]. ميرزا لعلبيگ لعلي بدخشي، ثمرات القدس من شجرات الانس، اول، تهران،
پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، [57]. همان، ص 321. [58]. سلطان محمد گنابادي، بيان السعادة في مقامات العباده، دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1408 قمري، مقدمه، صفحة
«هـ». [59]. همان، ج 4، ص 116. [60]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6،ص 313. [61]. ابوعبدالله ذهبي، پيشين، ص 112. [62]. فخر رازي، التفسير الکبير، اول، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1415
قمري، ج 10، ص 194. [63]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 7، ص 176. [64]. سيد محمود آلوسي بغدادي، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع
المثاني، بيچا، بيروت، داراحياء التراث العربي، بيتا، [65]. همان، ص 21. [66]. همان، ص 22. [67]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 1، ص 258. [68]. احمد مصطفي مراغي، تفسير المراغي، دوم، بيروت، داراحياء التراث العربي،
1985 ميلادي، ج 27، ص 13. [69]. محمدجواد مغنيه، التفسير الکاشف، اول، بيروت، دارالعلم للملايين،
1970 ميلادي، ج 7، ص 159. [70]. دکتر وهبه زحيلي، التفسير المنير في العقيدة والشريعة والمنهج، اول،
دمشق و بيروت، دارالفکر و دارالفکر المعاصر، 1411 قمري، [71]. جمعي از محققان و مؤلفان، دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، اول، تهران،
مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، 1369 شمسي، ج 3، [72]. همان، ص 177. [73]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6، ص 194. [74]. محمد بن عبدالرحمن سخاوي، المقاصد الحسنة في بيان کثير من الاحاديث
المشتهرة علي الالسنه، اول، بيروت، دارالکتب العلميه، 1407 قمري، ص 332. [75]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 4، ص 307. [76]. ابوالحسن سمهودي، الغمّاز علي اللمّاز، اول، بيروت، دارالکتب العلميه،
1406 قمري، ص 173. [77]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 3، ص 301. [78]. جلالالدين سيوطي، الدرر المنتثرة في الاحاديث المشتهره، بيچا، بيروت،
دار الفکر، 1415 قمري، ص 227. [79]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ص 318. [80]. عبدالرحمن بن علي شيباني شافعي، تمييز الطيب من الخبيث فيما يدور
علي السنة الناس من الحديث، سوم، بيروت، دار الکتب العلميه، 1409 قمري، ص 142. [81]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 6، ص 291. [82]. محمد بن طولون صالحي، الشذرة في الاحاديث المشتهره، اول، بيروت، دار
الکتب العلميه، 1413 قمري، ج 2، ص 51. [83]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 5، ص 12. [84]. علي بن محمد کناني، تنزيه الشريعة المرفوعة عن الاخبار الشنيعة الموضوعه،
دوم، بيروت، دار الکتب العلميه، 1401 قمري، ج 1، ص 148. [85]. خيرالدين زرکلي، پيشين. [86]. ملا علي قاري، الاسرار المرفوعة في الاخبار
الموضوعه (الموضوعات الکبري)، دوم، بيروت، المکتب الاسلامي، 1406 قمري، ص 269. [87]. همان. [88]. همان، پانوشت شمارة 6. [89]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 1، ص 325. [90]. اسماعيل بن محمد عجلوني، کشف الخفاء ومزيل الالباس عما اشتهر من الاحاديث
علي السنة الناس، پنجم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1408 قمري، ج 2، ص 173. [91]. همان. [92]. آقا بزرگ تهراني، طبقات اعلام الشيعه، بيچا، نجف، بينا، 1377 قمري،
ج 10، ق 2، ص 778. [93]. سيد عبدالله شُبّر، مصابيح الانوار في حل مشکلات الاخبار، دوم، بيروت،
مؤسسة النور للمطبوعات، 1407 قمري، ج 2، ص 405. [94]. همان. [95]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 7، ص 74. [96]. محمد درويش حوت، اسني المطالب في احاديث مختلفة المراتب، دوم، بيروت،
دار الکتاب العربي، 1403 قمري، ص 243. [97]. همان. [98]. ابو هاجر محمد سعيد بن بسيوني زغلول، موسوعة اطراف الحديث النبوي
الشريف، اول، بيروت، دار الفکر للطباعة والنشر و دارالکتب العلميه، 1410 قمري، ج 6،
ص 507. [99]. علي حسن علي حلبي، دکتر ابراهيم طه قيسي و دکتر حمدي محمد مراد، موسوعة
الاحاديث والآثار الضعيفة والموضوعه، اول، رياض، مکتبة المعارف للنشر والتوزيع، 1419
قمري، ج 7، ص 446-447. [100]. همان، ج 1، ص 30 و ج 7، ص 446. [101]. همان، ج 1، ص 33 و ج 7، ص 446. [102]. همان. [103]. همان، ج 1، ص 37 و ج 7، ص 446. [104]. همان، ج 1، ص 38 و ج 7، ص 446. [105]. همان، ج 1، ص 41 و ج 7، ص 446. [106]. همان، ج 1، ص 43 و ج 7، ص 446. [107]. همان. [108]. همان، ج 1، ص 46 و ج 7، ص 446. [109]. همان، ج 1، ص 29 و ج 7، ص 446. [110]. همان، ج 1، ص 42 و ج 7، ص 447. [111]. همان، ج 1، ص 43 و ج 7، ص 447. [112]. همان، ج 1، ص 46 و ج 7، ص 447. [113]. همان، ج 1، ص 47 و ج 7، ص 447. [114]. خوانساري، روضات الجنات في احوال العلماء والسادات، بيچا، بيروت،
دار المعرفه، بيتا، ج 2، ص 261 و 262. [115]. همان، ص 262. [116]. عمادالدين طبري، کامل بهائي، بيچا، تهران، مکتب مرتضوي، بيتا، ج
1، ص 34. [117]. سيد محسن امين، پيشين، ج 5، ص 51. [118]. ابوسعيد شيعي سبزواري، مصابيح القلوب، اول، تهران، مرکز نشر ميراث
مکتوب، 1383 شمسي، ص 193. [119]. محمد معين، پيشين، ص 878. [120]. ايگناس گلدزيهر، مذاهب التفسير الاسلامي، بيچا، قاهره و بغداد، مکتبة
الخانجي و مکتبة المثني، 1374 قمري، ص 250، پانوشت شمارة 2. [121]. يکي از پژوهشگران معاصر، اين کلمه را «خليفه» ضبط کرده است؛ نكـ: عمررضا کحاله، معجم المؤلفين،
بيچا، بيروت، [122]. همان. [123]. حاجي خليفه، کشف الظنون، بيچا، بيروت، دار احياء التراث العربي،
بيتا، ج 2، ص 1040. [124]. همان و عمررضا کحاله، پيشين. [125]. سيد محسن امين، پيشين، ج 10، ص 228. [126]. ميرزا عبدالله افندي، رياض العلماء وحياض الفضلاء، بيچا، قم، کتابخانة
آيتالله مرعشي نجفي، 1401 قمري، ج 5، ص 265. [127]. قاضي نورالله شوشتري، احقاق الحق وازهاق الباطل، بيچا، قم، كتابخانة
آيتالله مرعشي نجفي، بيتا، ج 1، ص 430-431. [128]. همان، ص 431، پانوشت شمارة 2. [129]. سيد محسن امين، پيشين، ج 9، ص 192. [130]. ميرزا محمد تنکابني، قصص العلماء، دوم، تهران، انتشارات علمية اسلاميه،
1364 شمسي، ص 233. [131]. محمدتقي مجلسي، روضة المتقين في شرح اخبار الائمة المعصومين، بيچا،
تهران (؟)، بنياد فرهنگ اسلامي کوشانپور، بيتا، [132]. سيد محسن امين، پيشين، ص 182. [133]. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار الجامعة
لدرر اخبار الائمة الاطهار، سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403 قمري، ج 84،
ص 199. [134]. همان، ص 344. [135]. خيرالدين زرکلي، پيشين، ج 1، ص 84. [136]. ايگناس گلدزيهر، پيشين. [137]. علي اکبر دهخدا، لغتنامه، اول، تهران، دانشگاه تهران، 1373 شمسي،
ج 9، ص 13839-13840. [138]. ايگناس گلدزيهر، پيشين. [139]. محمدتقي دانشپژوه، پيشين. [140]. همان. [141]. همان، ص 28-31. [142]. همان، ص 27. [143]. آقا بزرگ تهراني، الذريعة الي تصانيف الشيعه، دوم، بيروت، دار
الاضواء، بيتا، ج 13، ص 205 و ج 18، ص 118. [144]. سيد محمود آلوسي بغدادي، پيشين، ص 21. [145]. محييالدين بن العربي، التجليات الالهيه، پيشين، ص 184، پانوشت شمارة
267. [146]. همان. [147]. علي حسن علي حلبي و...، پيشين، ج 1، ص 81-82. |