نقد درس كلام اسلامي در حوزه و دانشگاه

(کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد)

علي الله بداشتي*

کشف المراد في شرح تجريد الإعتقاد علامة حلي؛ تحقيق و تعليق حسن‏زاده آملي، قم: مؤسسة نشر اسلامي، وزيري (گالينگور) 645 ص.
 
 


ضرورت آموزش كلام اسلامي به مسلمانان به ويژه نسل جوان و به طور خاص دانشجويانِ جوياي حقيقت، به منظور تفهيم حقايق ديني و تحكيم پايه‏هاي معنوي و ارائه پاسخهاي در خور به شبهات فكري آنان، بر اهل نظر پوشيده نيست. از سوي ديگر ترديدي نيست كه رسالت علم كلام، گردآوري، تنظيم، تبيين و تفسير گزاره‏هاي ديني و اعتقادي به منظور تعميق ايمان دينيِ مسلمانان و جذب ديگران به دين و پاسداري از مرزهاي دين و ايمان و مقابله با تهاجم مهاجمان و عناد معاندان فكري است كه با شُبهه‏افكني در اصول و اركان، اخلاق و دين و ايمان مردم را نشانه رفته‏اند. با اين وجود، هنوز در بيشتر دانشگاه‏ها در رشتة الاهيات و حوزه‏هاي علميه کتابِ کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، به عنوان منبع شماره يک کلام شناخته شده است، اما اين کتاب از جهاتي قابل تأمل است:

1. کهنگي متن, اين کتاب متعلق به قرن هفتم هجري است و طبيعتاً ناظر به مسائل سؤالات و شبهات کلامي متعلق به آن عصر است.

2. پاره‏اي از ديدگاه‏هاي خواجه نصيرالدين طوسي و شارح آن, امروزه با توجه به حکمت متعاليه و تحول در ديدگاه‏هاي کلامي قابل پذيرش نيست.

3. ظهورِ تفکرات فلسفي و فرقه‏هاي ديني و مذهبي به ويژه ظهور مکتبهاي فلسفي پس از رنسانس در غرب و طرح مسائل جديد كلامي، روزآمد كردن كلام را ضروري‏تر مي‏سازد، که اين کتاب با همة اهميت علمي‏اش فاقد ويژگيهاي فوق است.

در آغاز يادکرد چند نكته ضروري به نظر مي‏‏رسد.

1. علم كلام غالباً به گونه مضاف استعمال مي‏شود به طوري كه برخي از علوم رنگ مذهب و دين خاصي ندارند. به عنوان مثال رياضيات, اسلامي و غير اسلامي, علم شيمي و فيزيك، مسيحي يا يهودي، هندويي يا بودايي ندارد، علم پزشكي و بسياري از علوم ديگر از اين‏گونه‏اند، اما علم كلام همواره از موضع يك دين خاص سخن مي‏گويد و بيانگر تمامِ حقيقت، يا دست‏كم حقيقت برتر است.

2. به طور طبيعي كسي متكلم ناميده مي‏شود كه موضع جانبدارانه نسبت به يك مكتب يا مذهب داشته باشد، او همچون فيلسوف محض يا فيلسوف دين نيست كه تعلق خاطري نسبت به دين خاصي نداشته باشد و نگاهش به دين، نگاه يك ناظر بيروني باشد, كه نگاه پديدارشناسانه به دين دارد، بلكه او دغدغه حفظِ تماميت دين و ايمان مؤمنان را داشته و اين دغدغه است كه او را در موضع معلم، مبلغ و مدافع دين قرار مي‏دهد.

3. نكاتي كه قبل از طرح هر مسئله كلامي طراحان علم كلام و متكلمان بايد به آنها توجه نمايند عبارت‏اند از:

الف)‏ مخاطبان او چه كساني هستند و نيازهاي فكري آنان چيست؟

ب) چگونه بايد بياموزند و ابزار آموزش چيست؟

ج) سؤالات عصر او و نسلي كه مي‏خواهند آموزش ببينند چيست؟

د) شبهاتي كه از بيرون جامعه ديني در فراروي آنان قرار مي‏گيرد چيست؟ و در مقابل آنها چه موضعي بايد گرفت؟

سخن ما در اين مقاله اين است منابعي كه امروزه غالباً در رشته الاهيات به نام كلام اسلامي معرفي و كتابهايي كه تدريس مي‏شود چه ميزان متناسب با نيازهاي مخاطبان و سؤالات ذهن او و شبهات عصر اوست؟

اين‏جانب كه از 1363 وارد دانشكدة الاهيات دانشگاه تهران شدم اولين كتابي كه به عنوانِ كلام اسلامي با آن مواجه شدم كشف المرادِ علامة علي الاطلاق، يعني حسن بن يوسف بن مطهر حلّي بود كه بر شرح تجريد الاعتقاد، سلطان المحققين خواجه نصيرالدين طوسي نوشته شده است، و همان كتاب منبع آزمون براي ورود به كارشناسي ارشد بود. آنگاه كه به كارشناسي ارشد راه يافتم مجدداً همين كتاب محور درس و بحث كلام قرار گرفت و در نهايت براي آزمون دكتري رشته فلسفه و کلام دانشگاه تهران نيز، همين كتاب به علاوه شوارق الالهام، شرح ناتمام تجريد الاعتقاد خواجه طوسي منبع امتحان بود، و اينك كه درست بيست سال از ورودم به دانشگاه تهران مي‏گذرد و مدرس اين درس هستم منبع اصلي تدريسم در كلام بر اساس سرفصلهاي وزارت علوم همين كتاب است، به علاوه معاد منظومه حكمت سبزواريكه خود داستان ديگري دارد.

اما مي‏دانيم كه اين كتاب شريف متعلق به قرن هفتم هجري و طبيعتاً ناظر به مسائل كلامي و سؤالات و شبهات مربوط به آن عصر است، يعني عصري كه ميدان دار رسمي علم كلام علماي اشعري بودند كه در مقابل افكار اقليتِ معتزله، كه از نظر سياسي و اجتماعي دوران افول را طي مي‏كردند، و اماميه قرار داشتند. خواجه در اين كتاب گرانسنگ مسائل كلامي مطرح در آن زمان را با ايجاز, بيان و ديدگاه خويش را اظهار و نظريات مخالفان اعم از معتزله و اشاعره و مجسمه و كراميه و شبهات آنان بر مذهب اماميه را طرح و نقد كرده است، پس از او شارحان بسياري از مذاهب مختلف اسلامي به ويژه اماميه به شرح و گاه به نقد آن پرداختند که مجموعه آنها قريب به صد اثر است؛[1] اما در عصر ما بسياري از آن مسائل و شبهات نه قائلي دارد و نه مورد ابتلاي شيعيان است كه در اينجا به برخي از آنها اشاره مي‏شود.

 

نقل مسائل غير ضروري

خواجه در مقصد ثالث پس از اثبات واجب تعالي به اثبات صفات و دفع شبهات و برخي مسائل مربوط به اين باب مي‏پردازد.

شبهه اول، براي نفي قدرت و اختيار حق تعالي گروهي قائل به واسطه بين واجب تعالي و عالَم شدند؛ خواجه با غير معقول خواندن چنين واسطه‏اي ‏آن را رد كرده است.

شبهه دوم، در همين باب آمده است كه قادر چون فعلش به عدم تعلق نمي‏گيرد به وجود هم تعلق نخواهد گرفت. اين اشكال بر اين مقدمه مبتني است كه قدرت بايد بر فعل و ترك تعلق بگيرد و چون ترك متعلق عمل فاعل واقع نمي‏شود، پس فعل هم متعلقِ قدرت نمي‏شود.

شبهه سوم، در اين باب مي‏نويسد، اثر فاعل در حال حصول قدرت حاصل است. بنابراين، ضروري الوجود مي‏شود در نتيجه مقدور خدا نيست يا در حال حصول قدرت معدوم است، پس وجودش ممتنع است و در نهايت، قدرت فاعل ثابت نشده است.

شبهه چهارم، در باب رؤيت خدا از ديدگاه اشاعره است كه آنان بر اين باورند که خداي تعالي ديده شدن خود را معلق به استقرار كوه كرد و استقرار ممكن است، چون هر جسمي سكونش ممكن است و آنچه كه معلق بر امر ممكن باشد، ممكن است.

شبهه پنجم، در باب اثبات جبر و نفي اختيار است قائلان به جبر گفته‏اند اگر انسان، فاعلِ كارهايش باشد، بايد به آن عالِم نيز، باشد در حالي كه مي‏بينيم عالِم به افعالش نيست. پس انسان، فاعل فعلش نبوده و مجبور است.

شبهه ششم، نيزدر همين باب است؛ گفته‏اند اگر انسان فاعل كارهايش بود مي‏توانست فعلي را كه يك بار انجام داد بار دوم نيز، مانند آن را به انجام برساند؛ مثلاً خطي بنويسد كه از هر جهت مانند خط اول باشد، اما اين محال است، پس انسان فاعل مختار نيست.

شبهه هفتم، گفته‏اند اگر ما فاعل قادر بوديم مي‏توانستيم اجسام را هم ايجاد كنيم، چون توان انجام چنين كاري را نداريم، پس مطلقاً موجود و فاعل نيستيم، يعني مجبوريم.

شبهه هشتم، چون ما خود حادث هستيم، پس نمي‏توانيم علت حدوث هيچ فعلي باشيم، چون لازمه فاعل بودن تغاير فعل و فاعل است؛ اما چون هم ما حادثيم و هم فعل ما حادث است، پس در معناي حدوث مشتركيم. بنابراين، فاعل هيچ فعلي نيستيم، پس مجبوريم.

همچنين مباحثي كه درباره الم، اجل، رزق، اسعار و عدم انخراق افلاك، يا انخراق آنها و مانند آن طرح شده مباحثي هستند كه محل نزاع متكلمان گذشته بوده و آنچه كه امروزه در مسئله شرور و ساير مسائل مانند آن از سوي فيلسوفان الحادي و منكران معاد يا برخي روشنفكران طرح مي‏شود، كاملاً متفاوت است و حال آنكه آموزشهاي رسمي بايد پاسخ‏گوي شبهات عصر و نسل امروز باشند.

اما مباحثي كه علامه در بسياري از مواضع كتاب براي تفسير متن آورده است مانند مباحث طرح شده در تفسير اراده حق تعالي و مباحث مربوط به فاعلِ متولد و مخترع و مباحث اعراض و مانند آنها مباحثي هستند كه از نظر تاريخ علم كلام با ارزشند؛ اما مسائل ضروري آموزش علم كلام براي طلاب و دانشجويان اين عصر و زمان نيستند و چه بسا مسائل ضروري‏تري وجود دارد كه بايد آمورزش داده شود، اما در اين كتاب از آنها بحثي نشده است.

 

نقد ديدگاههاي خواجه نصير

با همه احترامي كه براي مقام علمي خواجه و دفاع او از عقايد شيعه قائل هستيم؛ اما مي‏دانيم كه كلام عقلي او متناسب با رشد تفكر فلسفي ـ كلامي تا قرن هفتم هجري است و جهان اسلام در بستر تفكر عقلي هماره رو به رشد بوده و هست و چون كلام, فهم متكلم از دين است و اين فهم مصبوغ به پيش‏فهمهاي متكلم در مسائل ديگر به ويژه ديدگاه‏هاي عقلي او در امور عامه و جهان‏شناسي اوست، پس بديهي است كه الاهيات بالمعني الاخص خواجه، مبتني بر مباني او در مسائل فوق است. با اين مقدمه به نقد ديدگاه‏هاي اين حكيم فرزانه و شارح آن علامه حلي مي‏پردازيم.

نقد ما در اين بخش نيز، منحصر به الاهيات بالمعني الاخص، يعني مقصد سوم تا ششم است. البته، مبنايي که نگارنده در اين مقاله بر اساس آن ديدگاه‏هاي خواجه و علامه را به نقد کشيده همان مبناي حکمت متعاليه است.

 

برهان خواجه براثبات صانع

اين برهان بر پذيرش موجود و اصل واقعيت به عنوان امر بديهي و ابطال دور و تسلسل مبتني


است،[2] اما برهاني كه ملاصدرا و حضرت علامة طباطبايي طراحي كرده‏اند. بنابر اصل واقعيت پي‏ريزي شده و نيازي به مقدماتي چون ابطال دور و تسلسل نيست؛[3] و نيز با برهاني که صدرالمتألهين ارائه کرده همة اوصاف ذاتي و فعلي حق ثابت مي‏شود، اما برهان خواجه چنين ويژگي را ندارد.

علامه حلي در پايان شرح خويش بر اين برهان آن را برهان لمّي ناميده كه اين سخن نيز، محل تأمل است.

اولاً: برهان لمّي نيست، چون برهان لمّي از علت به معلول رسيدن است و علتي براي حق تعالي نيست چون او ]هو الاول[4][ اول است و هيچ چيزي از هيچ حيثيتي بر او مقدم نيست.

ثانياٌ: همان‏گونه كه حضرت علامه طباطبايي در مقدمه نهاية الحکمة آورده‏اند در فلسفه برهان لمّي نداريم، بلكه براهين آن انّي نوع دوم، يعني حركت فكري از احدالملازمين به ملازم ديگر است، چون چيزي مقدم بر وجود نيست تا علت وجود باشد.

خواجه نصير در اثبات اوصاف ذاتي حق مانند قدرت، علم، حيات، اراده و... بر وجوب وجود كه مبناي اثبات بسياري از صفات، مانند سرمديّت، جود، حكمت، قيوميت و... قرار داده، استناد نجسته است؛ و حال آنكه مي‏توانست اين صفات را هم با استناد به واجب‏الوجود بودن حق تعالي اثبات نمايد، اما چنين نكرده است.

خواجه در اثبات قدرت و اختيار حق تعالي از راه حدوث عالم پيش رفته و اين روش از معلول به سوي علت رفتن است كه آن را در منطق و فلسفه، دليل ناميده و چندان قابل اعتماد نمي‏دانند، چون با اين روش تنها علتهايي که از نوع ممکنات هستند ثابت مي‏شود. نه علت  شخصي معيّن از اين رو آن را مانند برهان لمّي با انّي نوع دوم مفيد يقين نمي‏دانند.

 

ديدگاه خواجه درباره علم حق تعالي

الف) از نظر هستي‏شناسي، وي براي اثبات علم حق تعالي سه دليل بيان كرده كه دو دليل آن همانند دليل او بر اثبات قدرت خداي سبحان است.

ب) در مبحث معنا‏شناسي، وي متأثر از شيخ اشراق است. بنابراين، در علم خدا معتقد به علم حضوري خدا شده و مناط علم او را وجود خارجي اشيا مي‏داند و علامه حلي، اشكالاتي را كه خواجه در شرح اشارات و تنبيهات بر نظرية علم ابن سينا وارد كرده بود در شرح خود بر كلام خواجه كه علم به صور را نفي كرده[5] آورده است، اما اشكالاتي كه بر اين نظريه وارد است:

اولاً وقتي مناط علم وجود خارجي اشيا شد، به اين معناست كه خداي سبحان قبل از ايجادِ اشيا، به آنها علم نداشت و لازمه آن نفي علم پيشين خدا به آنهاست.[6]

ثانياٌ، اشكالاتي را كه علامه حلي به پيروي از خواجه به حصول صور اشيا در ذات حق وارد كرده از سوي صدرالمتألهين[7] پاسخ داده شده است؛ گرچه ايشان خود چند اشكال ديگر بر نظريه صور مرتسمه ابن سينا وارد كرده است.[8] در نتيجه سخن خواجه در باب علم نه از ديدگاه هستي‏شناختي و نه از حيث معنا‏شناختي، از اتقان لازم برخوردار نيست. همچنين اشكالات شارح علامه كه براي علم خدا از طريق صور برشمرده، وارد و متقن نيست.

 

ديدگاه خواجه و شارح علامه درباره حيات خدا

خواجه مي‏فرمايد: «كل قادرٍ عالمٍ حيٌ بالضروره»،[9] در اين برهان از لوازم يك صفت به مبدأ آن استدلال شده است كه استدلال از معلول به علت است، اين شيوه در نزد حكما، دليل خوانده مي‏شود و اعتبار ساير اقسام برهان را ندارد. پس بهتر بود از وجوبِ وجود حق و بساطت حقيقي او بر حياتش استدلال مي‏كرد و يا مانند صدرالمتألهين مي‏فرمود كه حيات از صفات كماليه حق و از كمالات موجود به ما هو موجود است و هر كمالي كه براي موجود من حيث هو ثابت باشد، براي مبدأ وجود و فاعلش نيز، ثابت است.[10] اما سخن شارح كه مي‏فرمايند: «اگر صفات خدا را زايد بر ذات بدانيم در اين صورت حيات، صفت ثبوتيه زايد بر ذات خواهد بود. در غير اين صورت، بازگشتش به صفت سلبي است» پيداست كه هر دو نظرية علامه محل تأمل است.

اولاً، حيات از صفات ثبوتيه حقيقي است كه بدون هيچ‏گونه حيثيت تقييد يا تقيديه بر حق تعالي حمل شود. برخلاف ساير صفات كه در آنها به گونه‏اي اضافه اعتبار مي‏شود.

ثانياً، ايشان حيات را به معناي سلبي برگردانده است و حال آنكه علو مرتبه يك موجود، به كمالات آن موجود بستگي دارد, سلب نقص به تنهايي دلالت بر كمال نمي‏كند، مگر آنكه به سلبِ سلبْ، يعني كمال وجود برگردد.

پس همانگونه كه صدرالمتألهين مي‏فرمايد: «حيات مانند ساير صفات كمالي نظير علم و قدرت و اراده است و همه در درجه واحدي از وجود هستند و داراي هويت واحد و تشخص يگانه‏اند، گرچه مفاهيم آنها مختلف است».[11] پس معناي حيات براي حق تعالي بر وجه اعلي و اشرف ثابت است. بنابراين، حكيم الاهي كه درباره صفات حق بحث مي‏كند صفت حيات را نيز، بايد بي هيچ نياز به واسطه‏اي اثبات نمايد‏. پس در اثبات صفت حيات و تفسير آن نيازمند به صفات ديگر و يا ارجاع آن به صفت سلبي نيستيم.

 

اراده حق تعالي

خواجه در اثبات اراده حق تعالي نيز از راه ممكنات و معلولات پيش رفته است و مي‏فرمايد: «تخصيص بعض الممكنات في وقتٍ يدل علي ارادته»[12] از اينكه بعضي ممكنات و آن هم در وقت خاصي تحقق يافته‏اند به اراده خدا دلالت دارد. اين روش استدلال به همان دليل كه در بحث علم و قدرت گفته شد مفيد يقين نيست، چون از معلول به علت رفتن است؛ اما سخن شارح علامه: ايشان ديدگاه‏هاي متكلمان را كه در باب معناي اراده، در ذيل اين عبارت خواجه كه سخن در مقام هستي‏شناسي و اثبات اين صفت بر خداست آورده و حال آنكه مي‏بايست در ذيل عبارت بعد كه خواجه در مقام تفسير معناي اراده است، مي‏آورد تا خلط مباحث معنا‏شناختي و هستي‏شناختي نشود.

 

مباحث تجريد از يك نظم و انسجام منطقي برخوردار نيست

در مباحث توحيد و صفات ذات و صفات فعل، صفات ثبوتي و سلبي، قاعده بر اين است كه پس از اثبات واجب‏الوجود، توحيد ذات, ثابت شود. سپس، توحيد در صفات و فعل و ديدگاه كلي مذهب در باب رابطه ذات و صفات مورد بحث و بررسي قرار گيرد. آنگاه به بحث تفصيلي در باب صفات پرداخته شود؛ اما در تجريد الاعتقاد، خواجه پس از اثبات ذات، نخست درباره قدرت، علم، حيات، اراده، سمع، بصر و كلام بحث شده است گويي كه چالش اصلي خواجه با اشاعره بوده است كه هفت صفت قديم مورد نظر اشاعره را طرح و نقد كرده است، آنگاه به صفات سلبي پس از صفات فعلي حق مثل جود، حكمت، قيوميت و... پرداخته و سپس وارد بحث فعل حق تعالي شده است.

 

افعال حق تعالي

خواجه در بحث افعال حق تعالي در پاسخ به اين اشكال كه اگر خداي سبحان عالِم به افعال ما قبل از ايجادش باشد جبر لازم مي‏آيد، ايشان براي دفع اين اشكال قائل به تابعيت علم از معلوم شده و فرمودند: «والعلم تابع»، يعني علم حق به افعال پس از افعال ما پيدا مي‏شود. اين مستلزم محذورات كثيري است و مهم‏تر، اينكه خدا در مرتبه ذات از اين نوع كمال علمي خالي باشد. دوم اينكه، انسان خودش به حدود فعلش قبل از ايجاد علم دارد، اما خدا از آن غافل است و اين موجب نقصان علمي است و واجب تعالي كه موجودي ثابت و واجب الوجود و منشأ همه كمالات مي‏باشد محال است كه اين‏گونه باشد.

متكلمان گذشته از جمله خواجه, رابطه خدا و انسان را رابطه عبد و مولي و مكلَّف و مكلِّف ترسيم مي‏كردند. در اين طرح خداوند همواره تكليف كننده و انسان ملزم به اداي تكليف است، تا مستوجب عقوبت نشده و مستحق ورود در بهشت شود.

اما رابطه ديگري هم مي‏توان بين خدا و انسان ترسيم كرد كه در آن انسان همواره مكلّف و مجبور به انجام تكليف نيست؛ بلكه رابطه محبّ و محبوب و عاشق و معشوق است و حركت بنده به سوي خدا حركت حُبّي است و اعمال او از نماز، روزه، پرداخت خمس و زكات مال و ساير انفاقها و احسانهاست که براساس عشق محبوب و عشق وصال انجام مي‏پذيرد، اميرمؤمنان علي(ع) عبادت‏كنندگان را به سه دسته تقسيم مي‏كند، «عبادت بندگان، عبادت بازرگانان و عبادت آزادگان, گروهي خدا را به اميد بخشش پرستش كردند, كه اين پرستش بازرگانان است و گروهي او را از روي ترس عبادت كردند كه اين پرستش بردگان است و گروهي خدا را از روي سپاسگزاري پرستيدند و اين پرستش آزادگان است»[13] و علي(ع) اين‏گونه عبادت را مي‏پسندد و چون خدا را شايسته عبادت مي‏يابد مي‏فرمايد:

«اي مولاي من، گيرم كه بر آتش عذاب تو صبر كنم پس چگونه فراق تو را تحمل كنم».[14]

و امام سجاد در مناجات خمس عشر مي‏فرمايد:

«خدايا، كيست كه شيريني محبت تو را چشيد و جز تو ديگري را طلب نمود ... خدايا دوستي تو را و دوستي دوست دارانت و دوستي هر عملي كه مرا به مقام قرب تو رساند، درخواست مي‏كنم».[15]

اينجا ديگر رابطه، رابطه تكليفي كه پايه و اساس مباحث كلامي متكلمان نخواهد بود، بلكه سخن از حبّ و محبّ و محبوب؛ عشق و عاشق و معشوق است. ديگر نماز و روزه و حج نيست، بلكه پرواز به سوي محبوب است.

 

بعثت انبيا

خواجه در فايدة بعثت اموري را بيان كردند از جمله تعليم صنايع و تعليم چيزهايي كه براي ما مفيد است، مثل غذا ها و داروها و تحذير از چيزهايي كه به ضرر ماست، مثل سموم و ساير غذاها و نوشيدنيهاي مضر و... در اينجا لازم بود خواجه دو چيز را از هم متمايز مي‏كرد:

اول، آنچه غرض و هدف اصلي بعثت است و براي تحقق آن اهداف و مقاصد بعثت انبيا ضروري است و آنها اموري هستند كه هيچ بديلي در هيچ علمي اعم از روان‏شناسي، جامعه‏شناسي، فلسفه، عرفان، علوم تجربي و ساير رشته‏ها و دانش بشري كه انسان با عقل خويش مي‏تواند بدانها دست يابد، يافت نمي‏شود.

دوم، چيزهايي كه هدف نهايي بعثت نيست، اما به اقتضاي زمان هر پيامبري در عصر خودش به مردم آموخته است، مثل صنعت زره سازي توسط حضرت داوود(ع) و كشتي‏سازي توسط نوح(ع) و مانند آنها. اينها اموري هستند كه از سوي عقل و تجربه بشري نيز حاصل مي‏شود. پس نمي‏توانند جزو مقاصد نهايي انبيا باشند. اگر اين دو دسته از هم تفكيك نشوند لازمه‏اش اين است كه هر گامي كه بشر به سوي تمدن و ساير علوم بشري بر‏دارد به همان اندازه هم از انبيا بي‏نياز گردد و حال آنكه خود متكلمان معتقدند كه پيامبر اكرم(ص) براي همه انسانهايي كه پيام قرآن به آنها برسد فرستاده شده است.[16] پس بايد كاركردهاي بعثت هم امور بي‏بديلي باشند كه دوام ضرورت بعثت را اثبات نمايد. از سوي ديگر علامه در شرح عبارتِ «تعليمهم الصنايع» مي‏نويسد:

«نوع انساني محتاج به آلات و اشيايي است كه براي بقاي او مفيد باشد مانند لباس مسكن و مانند آنها، و اينها چيزهايي هستند كه نياز به آموزش دارند و بشر از آنها عاجز است و از سوي نبي نازل مي‏شود».[17]

همان‏گونه كه گفته شد اولاً، اينها از ضروريات بعثت نيستند، چنانكه علامه شعراني در شرح خود بر تجريد متذكر شده است.[18]

ثانياً، اين سخن علامه كه مي‏فرمايد عقل بشر از آن عاجز است محل تامل است. چرا كه بشر در قرون اخير به پيشرفتهاي شگفت‏انگيزي در علوم و صنايع دست يافته كه مجموع آنچه در عصر انبياي گذشته براي بشر حاصل شده يک دهم از آن را هم دربرنمي‏گيرد. پس اينها را نمي‏توان از اهداف بعثت برشمرد گرچه از منافع بعثت به ويژه در دوراني كه بشر از نظر علم و صنعت و تمدن گام مهمي برنداشته بود بسيار با ارزش هستند.

 

روش شناخت پيامبر

خواجه طريقه معرفت نبي را منحصر به ظهور معجزه به دست نبي مي‏داند.[19] اما سؤال اينجاست كه آيا براي اطمينان از صداقت نبي و ايمان به او ضرورتا بايد ابتدا طلب معجزه كرد؟ آيا وقتي پيامبر(ص) از غار حرا برگشت و نبوتش را به حضرت خديجه و علي بن ابي‏طالب عرضه نمود، آنها از او طلب كاري خارق‏العاده كردند؟ آيا خداوند قبل از آمدنش بشارت پيامبري او را نداده بود؟ آيا چهل سال زندگي معصومانه او و اشتهارش به امانت و صداقت براي آنان كافي نبود؟ آيا سخنان بلندي كه پيامبر از جانب خدا بر آنان خوانده بود، سخناني كه بر دلها مي‏نشست و آرامش بخش قلبها بود و هر انسان پاك فطرتي را مجذوب خود مي‏ساخت، براي اينكه او را تصديق نمايند و به او بگروند، كافي نبود؟ آيا هيچ يك از مورخان نوشته‏اند كه وقتي پيامبر, خديجه(س) و علي(ع) را دعوت به ايمان كرد آنان از او طلب معجزه‏اي ‏كرده باشند؟ پس چنين نيست كه تنها طريقه معرفت صدق نبي معجزه باشد، بلكه يكي از آنها و آن هم براي كساني كه در صدق گفتار و دعوت نبي ترديد مي‏كنند معجزه است.

اما راه ديگر شهود عرفاني است.[20] يعني كسي كه نبوت براي او به علم حضوري ثابت شود نيازي به معجزه ندارد. مانند آنچه درباره حضرت علي(ع) رسيده كه رسول اكرم درباره او فرمود «انك تسمع ما اسمع و تري ما ادي الا انك لست بنّبي؛  تو مي‏شنوي آنچه من مي‏شنوم و مي‏بيني آنچه من مي‏بينم جز آنكه تو پيامبر نيستي»[21] دوم, كسي كه داراي عقل سليم و فطرت پاك باشد و به صداقت و راستي مدعي نبوت، از قبل يقين داشته باشد و محتواي دعوت او را معارض عقل نبيند بي‏ترديد بر صدق او گواهي خواهد داد. آيا سلمان و ابوذر آنگاه كه دعوت ملكوتي پيامبر را شنيدند ابتدا طلب معجزه كردند و بعد او را تصديق نمودند يا قلب پاكشان و عقل سليمشان آنها را در برابر دعوت پيامبر خاضع ساخت و سر بر آستين عبوديت خداي يگانه نهادند.

 

معاد

خواجه بر اساس نگرشهايي كه در بين متكلمان عصرش در باب معاد مطرح بود بحث معاد را از اينجا آغاز مي‏كند كه آيا خلق عالمي ديگر ممكن است يا محال؟ وي پس از رد اقوال كساني كه خلق عالم ديگر را به دليل كروي بودن اين عالم و اينکه ايجاد عالمي ديگر به شكل كره مستلزم خلا است، ممتنع مي‏دانستند، به اثبات معاد بر اساس مباني طبيعيات قديم و دلايل سمعي مي‏پردازد كه:

اولاً مباني طبيعيات خواجه بر اساس فيزيك جديد از پايه ويران است به عنوان نمونه در پاسخ كساني‏كه شكافته شدن افلاك را محال مي‏دانستند مي‏فرمايد:

«عدم انخراق الافلاك و حصول الجنه فوقها و... استبعادات» اينكه گفته‏اند شكافته شدن فلك و ايجاد بهشت بر بالاي افلاك محال است اين سخن استبعاد است، يعني از نظر خواجه هم شكافته شدن فلك و هم ايجاد بهشت در بالاي افلاك ممكن است.[22]

سخن ما اين است كه محدود كردن جهان به نُه فلك بر اساس هيئت بطلميوسي و بعد سخن گفتن درباره خرق و التيام آن، از اساس باطل است پس نه اشكال و نه پاسخ آن ديگر جاي بحث و گفت‏وگو ندارد.

 

ظهور تفكرات جديد در جهان از جمله جهان اسلام

همگام با تحولات فلسفي و علمي و فهمهاي تازه از خدا، انسان و جهان و فهمهاي نو و متفاوت از كتابهاي مقدسِ اديان توحيدي زنده دنيا به ويژه برداشتهاي مختلف متفكران مسلمان از قرآن و سنت، مكتبهاي مختلف فكري، فلسفي و مذاهب مختلف كلامي در اديان توحيدي از جمله اسلام مواجه هستيم و از آنجا كه غالباً متكلمانِ هر دين و مذهب و متفكران هر نحله فلسفي اگر تمام حق را منحصر به انديشه و دين و مذهب خود ندانند دستكم  انديشه و مذهب خود را برتر از معتقدات ديگران مي‏دانند و هر يك با طرح سؤال در برابر ديگر مكتبها و مذاهب سعي در تضعيف غير و تثبيت خود دارند، اگرچه برخي از پيروان انديشه و اديان و مذاهب قائل به كثرت‏گرايي و در صحنه عملي زندگي طرفدار زندگي مسالمت‏آميز هستند. شيعه اثناعشري كه ملت ما افتخار پيروي از آن را دارد در جهان امروز براي تثبيت خود و استواري پيروان خود چند رسالت اساسي بر عهده دارد؛

1. شناخت مكتبهاي فلسفي كه ادعاي جهان شمولي و جانشيني اديان الاهي را دارند، مكتبهايي مانند ماركسيسم، مائوئيسم و... .

2. شناخت اديان غير توحيدي و توحيدي و اثبات برتري اسلام بر ساير اديان و نجات بخش نبودن اديان غير توحيدي و نسخ اديان توحيدي غير از اسلام با ظهور اسلام.

3. شناخت فرقه‏هاي مختلف اسلام و اثبات تجلي كامل اسلام در مذهب اهل‏بيت پيامبر و برتري آن بر ساير مذاهب.

4. شناخت اصول و مباني اعتقادي شيعه بر اساس آموزه‏هاي قرآن و اهل‏بيت كه مفسران قرآن و راسخان در علم هستند.

متكلمان شيعه بايد با خلق آثاري نو در چهار محور فوق نسل جوان به ويژه دانشجويانِ جوياي حقيقت را از سرچشمه زلال قرآن و سنت سيراب نمايند، اما سؤال اينجاست كه منابع درسي ما مانند تجريد الاعتقاد، خواجه طوسي و كشف المراد، علامه حلي و شوارق الالهام، لاهيجي و ساير كتابهاي كلامي چند قرن گذشته مي‏توانند به رسالتهاي مذكور جامعه عمل بپوشانند؟ آيا مسئولان و برنامه‏ريزان علمي و فرهنگي کشور در حوزه‏ها و دانشگاه‏ها در اين باره انديشه كرده‏اند و به فكر راه‏حلي هستند؟

سرفصلها و منابع درسي كلام ما چند سال يك بار بازنگري مي‏شود. آيا هيچ نياز سنجي از پژوهشگران شده است تا بر اساس نيازهاي نسل جديد سرفصلها تنظيم و منابع تدوين گردد؟ آيا نمي‏توان تعدادي از اساتيد با تجربه از آموزش و پژوهش را براي اين امر دعوت كرد تا با فراغت بال به تنظيم درسنامه‏هاي متقن و استوار مبادرت ورزند؟

 

شبهات و سؤالات عصر جديد و نسل جديد

در اين بخش از مقاله نيز لازم است به مواردي اگرچه مختصر اشاره شود.

1. پيشرفت علوم، سؤالات تازه‏اي ‏را در برابر اديان الاهي از جمله اسلام طرح نموده است؛ مثلاً وقتي فرضيه تبدل انواع از سوي داروين مطرح شد، پذيرش اين مسئله از سوي متشرعان بسيار مشكل بود و با تفسيري كه غالباً از خلقت انسان و آدم ابوالبشر داشتند اين سخن را برنمي‏تابيدند؛ اينجاست كه متكلمان مي‏بايست تفسير خود را از كتابهاي مقدس اديان با اين نظريه سازگار نمايند يا به ابطال اين فرضيه همت بگمارند و ديگر سؤالاتي كه دانشمندان رشته‏هاي مختلف در برابر اديان نهاده‏اند.

2. مكتبهاي فلسفي عصر جديد، سؤالاتي طرح كردند كه شالوده همه اديان را در صورت بي‏پاسخ ماندن سست مي‏نمايد؛ مثلاً پوزيتويست اين سؤال را طرح كرده‏اند كه آيا اساساً گزاره‏هاي ماوراي طبيعي گزاره‏هاي معناداري هستند يا بي‏معنا، و اگر بي‏معنا هستند ديگر بحث در صدق و كذب آنها بي‏مورد است، و سؤالاتي ديگر كه از سوي روشنفكران در پيش روي اديان و متديّنان قرار مي‏گيرد. مانند اينكه دين برآورنده كدام يك از نيازهاي بشر است كه هيچ يك از شاخه‏هاي علوم فلسفي و تجربي و انساني چون پزشكي، روان‏شناسي تجربي، ادبيات، هنر، فيزيك، شيمي، زمين‏شناسي، زيست‏شناسي و... توان برآوردن آن را ندارد، و كدام گِره را از زندگي فردي و اجتماعي مي‏گشايد كه قوانين اقتصادي, حقوقي و جزايي قادر به گشودن آن نيست؟ دين چه معنا و معنويتي به حيات آدمي مي‏بخشد كه مكتبهاي فلسفي و دستآوردهاي علمي فاقد آنند؟ و به راستي آيا دين براي آباد كردن دنياي آدمي است يا آخرت او، و يا هر دويِ آنها؟ آيا دين‏داري و عبوديت با آزادي انسان تعارض ندارد؟

3. سؤالات و شبهاتي كه اديان غير توحيدي پيش روي اديان توحيدي نهاده‏اند و منكر توحيد نبوت و معاد به طور كلي يا تفسيري كه اديان الاهي از آنان دارند شده‏اند؛ مشهور است كه بَراهَمه


نبوت را منكر شده‏اند و گفته‏اند كه آموزه‏هاي انبيا يا مطابق دريافتهاي عقلي است يا مخالف آن، در هر صورت انسان از نبي الاهي بي‏نياز است، چون آنچه مطابق عقل است عقل خود آن را مي‏يابد و آنچه مخالف عقل است قابل پذيرفتن نيست.[23]

و يا درباره معاد مي‏گويند انسان نتيجه اعمالش را در دوره‏هايي كه به دنيا برمي‏گردد (تناسخ) مي‏بيند، پس كسي كه نيكوكار است پس از برگشت به دنيا، حيات پاك و سعادتمندي خواهد داشت و كسي كه بدكار و شرور است در بازگشتش دچار شقاوت خواهد شد.[24]

4. شبهات و سؤالاتي كه اديان توحيدي پيش روي اسلام نهاده‏اند. ما بر اين باوريم كه با ظهور اسلام ديگر اديان پيش از اسلام رسالتش پايان يافته و اهل همه اديان چه در عصر بعثت و چه در زمان حاضر بايد به اسلام بگروند، تا اهل نجات و رستگاري شوند, از سوي ديگر تنها اسلام است كه بايد جاودانه باشد، چرا كه تنها پيامبر اسلام است كه خاتم انبياست. پس چند مسئله اساسي را بايد اثبات كرد. اوّل، نسخ ساير شرايع. دوم، جهان شمولي و انحصار نجات‏بخشي اسلام براي همه كساني كه به آن دسترسي دارند. سوم، خاتميت پيامبر اسلام و انحصار اين ظرفيت جاودانگي در اسلام و كتاب مقدس آن قرآن.

 

شبهات و سؤالات ساير فرقه‏هاي اسلامي نسبت به تشيع

از نخستين روزي كه دوستان علي بن ابي‏طالب براساس نصب الاهي و اعلام نبوي به ولايت علوي گردن نهادند، براي حفظ و اظهار اين عقيده بهاي سنگيني پرداختند، و همواره ملزم بوده‏اند چه از جهت سياسي و نظامي و چه از جهت فرهنگي از خود دفاع نمايند. مخالفان همواره با طرح شبهات تلاش مي‏كردند شيعه را نه تنها مذهبي فروتر از ساير مذاهب، بلكه آن را خارج از ملت اسلام بدانند. از اين‏رو، امامان شيعه و متكلمان مكتبشان در طول تاريخ اسلام بر اساس اصول عقلي و مدارك نقلي در اثبات حقانيت و برتري شيعه تلاش به سزايي كرده‏اند.

و اكنون نيز، اين حملات سياسي، نظامي و فرهنگي عليه شيعه همچنان ادامه دارد، و بر ماست كه براي مقابله با شبهات فكري كه عليه عقايد شيعه منتشر مي‏شود، خود را به نيروي علم و دانش روز، بياراييم، تا بتوانيم با افتراهاي بي‏اساس كه مي‏كوشند تا حضور شيعه را در جهان اسلام كمرنگ جلوه دهند، به مقابله برخيزيم. به عنوان مثال، صابر طعيمه، در کتاب خويش كوشيده است تا بين عقايد اماميه و يهود ارتباط برقرار سازد و منهج امامي را متأثر از يهود بدانند,[25] در مقابل اين اتهامات، به سكوت گذراندن، آن هم از باب ضعف علمي موجب تثبيت دشمن در اتهامات خويش و تضعيف جوانان شيعه در عقايدشان مي‏شود.

خلاصه سخن

با توجه به آنچه گفته شد اين نتيجه حاصل مي‏شود كه بر عالمان و متكلمان شيعه واجب است كه كتابهايي جامع در باب كلام تدوين كنند كه: در مرحله اول به اثبات برهاني عقايد شيعه بپردازند، و در ثاني، انواع شبهه‏هايي را كه پاره‏اي ‏از آنها را برشمرديم استقصا كرده و پاسخ گويند و سرانجام با بررسي تطبيقي عقايد شيعه با ساير اديان و مذاهب، برتري اسلامِ اهل‏بيت را بر آنها اثبات نمايند.

 

پي‏نوشتها:



*. دکتر علي الله بداشتي دانش‏آموخته حوزه و دانشگاه است. زمينة کاري و تخصص ايشان فلسفه و کلام اسلامي است. از وي تاکنون غير از چند کتاب در علم کلام، مقاله‏هايي نيز، در زمينة علم كلام و فلسفة اسلامي در مجلات علمي کشور به چاپ رسيده است. ايشان هم اکنون استاد و رئيس گروه فلسفه و کلام و عضو هيأت علمي دانشگاه قم است.



[1]. صدرايي، خويي و...، کتابشناسي تجريد الاعتقاد، قم 1382.

[2]. علامه حلي، کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 280.

[3]. نكا: ملاصدرا، اسفار، ج 1، ص 14ـ15.

[4]. حديد، آية 30.

[5]. کشف المراد، ص 286.

[6]. شواهد الربوبيه، ص 39؛ نهاية الحکمه، ص 255.

[7]. همان، ص 53.

[8]. اسفار، ص 189ـ192.

[9].‏ كشف المراد ص 287.

[10]. اسفار، ج 6، ص 418.

[11]. همان، ص 419.

[12]. کشف المراد، ص 289.

[13].‏ نهج‏البلاغه صبحي صالح, حكمت 237.

[14]. مفاتيح الجنان، ص 132.

[15]. همان، ص 260.

[16]. کشف المراد، ص 359.

[17]. همان.

[18]. ابوالحسن شعراني، شرح فارسي تجريد، ص 482ـ484.

[19]. کشف المراد، ص 350ـ354.

[20]. جوادي آملي، وحي و نبوت در قرآن، ص 32.

[21]. همان، ص 33.

[22]. نكا: کشف المراد، ص 407.

[23]. کشف المراد، ص 348.

[24]. دروس في تاريخ الاديان، حسين توفيقي، ص 47.

[25]. نكا: صابر طعيمه، الاصول العقدية للامامية ص 28ـ33.