|
قاسم جوادي*
ما معمولاً دربارة متفكران
خود كمتر به نقد و بررسي ميپردازيم و حتّي در بزرگداشتهايي كه برگزار ميشود،
زبان تعريف و تمجيد، بر نقدها غالب است. در صورتي كه جامعة اسلامي و انساني هرگز
از ناحية نقاط قوّت صدمه نميبيند؛ اگر مشكلي به وجود ميآيد از ناحية ضعفهاست.
البته، در جامعة ما اگر نقدي هم صورت ميپذيرد شايد براي برطرف كردن ضعفها نباشد،
بلكه نوعي برخورد منفي با فرد و احياناً گروهي است كه فرد به آن وابسته است.
بنابراين، در اين مقال به دور از نكات ياد شده به بيان قوّت و ضعف پرداخته ميشود
تا به گونهاي مناسب منظور از نقد، تبيين شود تا بدين وسيله بالندگي انديشهها به
جريان افتد. به همين منظور نخست ذكر نكاتي چند بايسته است. 1. نخست اينكه، جريان عرفان
و تصوف در جامعة ما با دو برخورد افراطي و تفريطي رو به روست كه منظور ما در
اينجا بيشتر متوجه ناقدان عرفان و تصوف است. يكي از اشكالات ناقدان، اين است كه
كمتر سراغ همه نوشتهها و يا همة فرقهها ميروند؛ به عنوان مثال، فراوان نسبت به
صوفيان گفته ميشود كه آنان پايبند شريعت نيستند. اينجانب تا به حال نوشتههاي
فراواني كه از اين طايفه ديدهام كه همواره در آن نوشتهها بر شريعت و پيروي از
قرآن و سنت رسول اكرم تأكيد شده است، در حاليكه اگر بناست عرفان و تصوف مورد
قضاوت عادلانه و خداپسندانه قرار گيرد، بايد همة ادوار تاريخي آن همراه با همة
انديشمندان و فرقهها مورد بررسي قرار گيرد و كاملاً روشن شود كه، كدام يك از
كارها و انديشهها و باورها با ميزان وحي و شريعت، پذيرفتني و كدام يك، نقد كردني
است. در اين زمينه بايد هم نكات مثبت و هم نكات منفي بيان شود. بسياري از صوفيان
در گسترش اسلام و يا حركتهاي اجتماعي نقشي مؤثر داشتهاند و بسياري نيز، در
سدههاي اخير در مقابله با استعمارگران كوششهاي گستردهاي به انجام رساندهاند. شهيد مطهري در نقل نظريهها
درباره عرفان مينويسد: «نظرية گروه بيطرفها؛ عرفا مانند ساير طبقات فرهنگي
اسلامي، مانند غالب فِرق اسلامي نسبت به اسلام، نهايت خلوص را داشتهاند، و هرگز
نخواستند بر ضد اسلام مطلبي گفته و يا آورده باشند...؛ به اعتقاد ما عرفا سوءنيت
نداشتهاند، ولي در عين حال لازم است افراد متخصص و وارد در عرفان، دربارة مسائل
عرفاني و معارف اسلامي و انطباق آن با اسلام بحث و تحقيق نمايند، و بيطرفانه
داوري كنند.»[1] 2. سيد حيدر آملي از جمله
كساني است كه به يك بُعد قرآن و حديث كه كمتر مورد توجه قرار ميگيرد، پرداخته است.
در مجموعة مباحث موجود، هر گروهي به بخشي پرداختهاند. بخشي را متكلمان و فيلسوفان
و بخشي را فقيهان مورد تحقيق قرار دادند، از طرفي ديگر، مفسران به قرآن و اهل حديث
به حديث پرداختند و بخشي از آيات و روايات كه جنبة ملكوتي آن غالب بر جنبه مُلكي
است، يا اساساً مربوط به ملكوت ميشد، كمتر مورد توجه انديشمندان قرار گرفته است
مگر، مفسراني كه در عرفان كار كرده بودند، به اينگونه مباحث پرداختند. بنابراين،
آياتي نظير ]واتقوا الله ويُعلّمكم الله
والله بكلِّ شيء عليم[[2] ]أو لم ينظروا في ملكوت
السماواتِ والارض[[3] ]كذلك نري ابراهيم ملكوت
السماوات والارض[[4] در فقه، كلام فلسفه و حديث،
مورد بحث قرار نميگيرد. سيد حيدر تنها عارف اصطلاحي شيعه است كه به اين مباحث
پرداخته، و اين همان سيري است كه ميتواند انسان را از حضيض خاك تا اوج افلاك
راهبري كند. اگر نقدها با توجه به نكات
مثبت و منصفانه باشد و نكات منفي نيز، به گونهاي هوشمندانه و منصفانه بيان شود،
سبب كمال جامعة مسلمانان و شيعه خواهد شد؛ چرا كه مؤمنان آينة يكديگرند و بايد در
رفع ايرادها و مشكلات همديگر بكوشند. 3. محقق توانمند اين اثر با
استخراج منابع، تمام مطالب سيد حيدر را مستندسازي و با مقدمة مفصل و توضيحات
سودمند خود، كاري بس ستودني كرده است كه در بخش پاياني مقاله به آن پرداخته خواهد
شد. اثر حاضر، به بيان وجوه
سهگانة شريعت، طريقت و حقيقت، و انطباق آن با اصول اعتقادي (توحيد، عدل نبوت،
امامت، معاد) و فروع دين پرداخته است. نويسنده با استناد به منابع عرفاني و
غيرعرفاني پرشماري و با نگاهِ يك عالم شيعي، متن قابل قبولي را كه بيانگر وجوه
سهگانه در مباحث اصول و فروع دين است پديد آورده است. سيد از جمله عارفان شيعي
مذهب است تا واپسين روزهاي سي سالگي در زادگاه خود آمل طبرستان بزيست، با وجود
داشتن سِمت وزارت به يك بار شور و عشقي در او به وجود ميآيد كه از همه چيز دست
ميشويد. نخست به اصفهان، سپس به مكه مكرمه و سرانجام به عِراق سفر ميكند و در
كنار قبر مولاي متقيان(ع) رحل اقامت ميافكند و از فتوحات غيبية آن امام هُمام
بهره ميگيرد و كتابهاي فراواني به زبانهاي عربي مينويسد. حدود سي كتاب به او
نسبت داده شده كه از بين آنها، كتابهاي: جامع الأسرار، رسالة نقد النقود،
نصالنصوص، انوارالحقيقهو چند جلد از تفسير محيط اعظم به چاپ
رسيدهاند. آنچه مسلم است، سيد تا سال 787 قمري كه رسالة العلوم الإهيه را
نوشته، در قيد حيات بوده است. كامل مصطفي شيبي، اظهار ميدارد كه او متوفاي پس از
سال 794 است.[5] به هر حال
تاريخ وفات او مشخص نيست. كتاب با سازوارهاي از تعريف
شريعت، طريقت و حقيقت آغاز ميشود، و نويسنده اهل حقيقت را، بالاتر از اهل طريقت و
اهل طريقت را بالاتر از اهل شريعت قلمداد كرده و سپس ملازمة بين عقل و شرع را بيان
ميدارد و با ذكر دو اصل كليِ ارشاد مردم از سوي پيامبران، و بيان كمال موجودات به
شرح دو قاعده اصول و فروع پرداخته است و اين مسائل را با نگاه شريعت، طريقت و
حقيقت مورد بررسي قرار داده و در پي اين مباحث به شرح و تفصيل معراج صوري و معنوي
پيامبر ميپردازد و زان پس، دفتر اوراق خود را به پايان ميبرد. سيد و تأويل آيات
شايسته و بايسته است كه تأويلات
بايد حساب شده و داراي معيار باشد. به تعبير حضرت علامة طباطبايي، مفسران بايد از
تأويلات بيملاك خودداري كنند، اگر چنين نشود، مردم در استدلالهاي خود دچار انحراف
فكري ميشوند. (نقل به معنا) آملي در انوار الحقيقه، مباحثي را درباره
تأويل بيان كرده است. از جمله:
در صفحة 70 هنگامي كه حضرت
ابراهيم(ع) كه ستارگان و ماه و خورشيد را مشاهده كردند، سيد مينويسد: «اوّلي براي
ارشاد عوام است؛ دوّمي براي خواص؛ سوّمي براي خاص الخاص».[6]
بر حسب ترتيبي كه از شريعت، طريقت و حقيقت گرفته شده است. او در ادامه آورده است:
اوّلي (ستارگان) اشاره به نور حسي و دوّمي (ماه) اشاره به نور عقل، و سومي
(خورشيد) اشاره به نور قدسي دارد كه نور حق ناميده ميشود و در ادامه مينويسد:
نور خورشيد در عالم، به منزلة نور قدسي در انسان است. سپس آية شريفة: ]افمَن شرح الله صدره الاسلام
فهو علي نور مِن ربه[[7] به
عنوان شاهد مطلب آورده است. در حالي كه حضرت ابراهيم(ع) هر سه را رد ميكند و در
نهايت ميفرمايد: ]بريء ممّا تشركون[[8] اگر
تأويل آن چناني سيد دربارة خورشيد درست باشد، تفسير ]اني بريء مما تشركون[ چه خواهد شد.
در صفحة 523 كتاب مينويسد:
«انسان كامل قلب عالم است.» سپس با ذكر آية ]سبحان الذي اسري بعبده ليلاً
مِن المسجد الحرام الي المسجد الاقصي[[9] آن را
شاهد بر ادعاي خويش ميگيرد و مينويسد: «سبحان الذي اسري بعبده الحقيقي الذي هو
محمد(ص)» تا اينجا جايي براي اشكال نيست. در ادامه مينويسد: «ليلاً، اي في ليلة
الكثرة». پاسخ به اين پرسش، براي نگارنده معلوم نيست كه بر اساس كدام قاموسي
«ليلاً» به معناي «ليله كثرت» آمده است! و يا بر اساس كدامين دليل توجيهپذير،
ميتوان از وي قبول كرد كه منظور از «مسجد الاقصي، يعني حضرت روح و عالم مشاهدهاي
كه هو اقصي نهاية مراتب المشاهدات» است.[10]
در صفحة 575 دربارة آية پاياني
سورة علق، ]واسجُد واقْترب[[11]
مينويسد: «اعني تفني ذاتك و وجودك في ذات الحق و وجوده تبقي به ابداً دائماً وهذا
مقام أهل الحقيقه»؟![12]
آيا كسي جز سيد حيدر و امثال او، از آيه چنين چيزي ميفهمد؟ اگر بنا باشد هر كسي
هر چه به نظرش رسيد بنويسد آيا چيزي به نام قرآن كه چنگ زدن به آن، هدايت بندگان
خداست باقي خواهد ماند. به هر روي حفظ قرآن از همه چيز براي ما لازمتر است و بايد
با معيارهاي قابل قبول به سراغ تأويل آيات رفت، وگرنه هر فرقهاي در جهان اسلام
ميتواند با تأويلات خود، گروه خويش را تأييد و خود را فرقه حقه قلمداد كند.
همانگونه كه خوارج با دست يازيدن به آية «ان الحكم الا لله»[13]
به چنين شيوهاي روي آوردند. اين برخورد افراطي و بيضابطه با تأويل آيات قرآن كه
گويا راه و رسمي هميشگي براي برخي از عارفان بوده مورد ردّ و انكار بزرگاني نظير
امام خميني و علامه طباطبايي واقع شده است. اين بزرگان نه تنها به اين شيوه معترض
هستند، بلكه نسبت به پيامد زيانبار آن نيز هشدار دادهاند.[14]
اين شيوه از طرف سيد نه تنها در كتاب اسرار الشيعة به چشم ميخورد، بلكه وي
در ديگر آثار خود نيز، زيادهرويهايي كرده كه جاي تأمل بسيار دارد. از جمله
اينگونه مطالب در كتاب جامع الاسرار وي نيز، به چشم ميخورد. در اين مقال،
مجال ذكر سخنان درازدامن و يد طولاني وي در تعريف از خود و ديگران نيست و
خوانندگان را به متن كتاب حوالت ميدهيم، اما از يادكرد اين نكته نميتوان چشم
پوشيد كه وي در آنجا مقام مقايسة برخي از بزرگان تصوف و عرفان را به پيامبر كشانده
و مدعي ميشود كه آنها نه فقط از سلمان بالاترند، بلكه مشابهت با پيامبر دارند، و
چنانچه مدعي است قرآن و فصوص نظير ندارند و نوعشان منحصر در خودشان است، و كتابِ شرح
فصوص و تفسيرِ محيط اعظم، هم بينظير هستند.
قابل ملاحظه اينكه: اولاً، صِرف
قرار دادن فصوص الحكم، كنار قرآن و در مرحلة دوم، قرار دادنِ شرح فصوص
الحكم و محيط اعظم، در برابر آن، جاي تأمل بسيار دارد. آيا واقعاً قرآن
با محيط اعظم، قابل قياس است؟![15]
اگر به اين راحتي كتاب سيد حيدر و محييالدين در كنار قرآن قرار گيرد كه بايد صد
رحمت بر تئوري بسط تجربة نبوي فرستاد!
و همچنين سيد در بحث ختمِ ولايت
و اينكه چه كسي خاتم ولايت است، ضمن اينكه محييالدين را خاتم ولايت معرفي كرده و
از طرفي امام مهدي(عج) را نيز داراي شأن ولايت دانسته است. از طرفي طبق بيان
گذشته، سيد حيدر آملي بالاتر از سلمان است و مشابهت صوري و معنوي با سلمان دارد و
حتي اضافه بر آنچه سلمان دارد، او داراست! سيد در جاي ديگر، از خداوند وصول به
مقام محييالدين را طلب ميكند و مينويسد: «علي الجمله يمكن ان الشيخ (الحاتمي)
كان من المحبين، ويمكن انه كان من المحبوبين وعلي (كلا) التقديرين كان في مقام
عالٍ ومرتبة رفيعه كما شهد به بعض اقواله ويشهد به بعض افعاله. رزقنا الله الوصول
الي مقامه ومرتبته.»[16]
بالاخره معلوم نيست سيد بالاتر
است يا شيخ؟ به نظر ميرسد چندان سخنان بر اساس حساب و كتاب نباشد. قلم طغيان كرده
و هر از گاهي نكاتي نوشته است. افزون بر آنچه ذكر شد، عبارات صفحات 105، 233، 238،
102 و ص 12 همين كتاب قابل تأمل است.
سيد حيدر و احاديث بدون سند
چه بسا در بين احاديث بيسند،
حديث واقعي وجود داشته باشد، و برخي نيز، به علت تواتر يا تأييد به شواهد قرآني،
در مباحث اعتقادي و نظير آن، به اينگونه احاديث استناد ميشود، ولي بسياري از
احاديث كه بدانها تمسك ميشود، احاديث بدون سند و احاديثي است كه در منابع نخستين
اسلامي، اعم از شيعه و سني، وجود ندارد و استناد به اينگونه احاديث جاي بسي تأمل
و دقت است. محقق محترم نيز، در مواردي اذعان دارد كه چنين احاديثي در منابع معتبر
و اوليه نيامده است. اگر چنين است آيا شرط احتياط، در تأويل و استناد، جاري و ساري
نيست؟ از جمله اين موارد:
در صفحه 17 آورده است: قيل
ايضاً «الشريعة أن تعبده والطريقة أن تحضره والحقيقة أن تشهده».
اينجا سيد به عنوان «قيل» مطلبي
را ذكر كرده است كه جالب توجه است. محقق محترم هم مطالب مفصلي را ميآورد، از جمله
بياني از امام علي(ع) به نقل از جامع الأسرار سيد حيدر كه « الشريعة نهر
والحقيقه بحر، فالفقهاء حولالنهر يطوفون و الحكماء في البحر علي الدّار يغوصون، والعارفون علي سفن النجاة يسيرون».[17]
ربط اين روايت با آن جملة قبل چيست، و الله اعلم. در عين حال سيد در صفحه 21 پس از ذكر مطالبي دربارة شريعت،
طريقت و حقيقت مينويسد: همة اين مطالب اين قول پيامبر را تأييد ميكند: «
الشريعة اقوالي، والطريقة افعالي، والحقيقة احوالي والمعرفة رأس مالي، والعقل اصل ديني، والشوق مركبي، والخوف رفيقي،
والعلم سلامي، والحلم صاحبي، والتّوكل ردائي، والقناعة كنزي، والصّدق منزلي، واليقين مأواي، والفقر فخري، وبه أفتخر علي
سائر الأنبياء والمرسلين.» منبع اين روايت كه تمام
بيانات پيشين سيد حيدر را نيز تأييد ميكند، بر اساس تحقيق محقق محترم، خود سيد
حيدر است. چون اين روايت در عوالي اللئالي ابن ابيجمهور آمده و بعد هم در مستدرك
كه صاحب مستدرك تصريح كرده است ابن ابيجمهور از سيد گرفته است. تازه اگر روشن هم
نباشد كه ابن ابيجمهور از كجا گرفته، خود سبق زماني سيد كافي است؛ مگر اينكه ابن
ابيجمهور تصريح ميكرد كه از كتابي پيش از سيد گرفته است، و در عين حال، با قطع
نظر از بحث سندي، متن هم كاملاً جاي تأمل دارد؛ مگر براي اساس تأويلات كه ميتوان
به گونهاي آن را تأويل كرد. صفحه 86 آمده است: قال
اميرالمؤمنين(ع): «أنّ لله تعالي شراباً لاوليائه اذا شربوا سكروا واذا سكروا
طربوا، واذا طربوا طابوا، واذا طابوا، ذابوا واذ ذابوا خلصوا، واذا خلصوا طلبوا
واذا طلبوا وجدوا وإذا وجدوا وصلوا وإذا وصلوا اتّصلوا واذا اتصلوا لافرق بينهم
وبين حبيبهم.» روايت طبق آنچه در پاورقي
آمده، در روضات الجنات[18]
خوانساري به نقل از صحيفة الرضا آمده كه
سنديت اين دو مشخص نيست. البته محقق محترم نظير خيلي موارد ديگر، تلاش كرده كه اين
حديث را مستندسازي كند، ولي به نظر ميرسد چندان موفق عمل نكرده است. اگر سند
برخي از فقرات اين حديث را بتوان در ضمن احاديث صحيح ديگر پيدا كرد و اين حديث
تصحيح ميشد، بسيار خوب بود. در صفحه 153 از پيامبر(ص) نقل ميكند كه: يقول لعايشه: «كلّميني
يا حميرا ...». منبعي كه از سوي محقق محترم ذكر ميشود احياء علوم و محجة
البيضاء و طبقات الشافعيه است محجة البيضاء كه تهذيب احياست و طبقات
الشافعيه هم پس از احياء نوشته شده است. بنابراين، هيچيك سنديتي ندارد، و
مولانا نيز در دفتر اوّل عين حديث را در قالب نظم آورده و پر واضح است كه مولانا
در پي سنديابي و يا صحت و سقم احاديث نبوده است.
در
صفحه 332 حديث «مَن مات فقد قامت قيامته»[19]
از حلية الأولياي ابونعيم اصفهاني و إحياي علوم غزالي[20]
و مفاتيح الغيب ملاصدرا[21]
نقل شده است كه خوب بود محقق محترم در سنديابي چنين كاري را با دقت انجام ميدادند.
آيا صِرف نشاني دادن به يك كتاب، چيزي را حل ميكند؟ آيا حلية الأولياء واحياي
علوم حديثي از منابع هستند؟ از طرفي ملاصدرا كه چند قرن پس از سيد حيدر كتاب
را نوشته، نشاني روايت سيد حيدر به ملاصدرا چه معنا دارد؟! در
صفحة 340 روايت «قلب المؤمن وكرالله»[22]
منبع آن تفسير فرات كوفي و مختصر حسن بن سليمان است كه هر دويِ آنها
نيز، از مفضل و مرحوم مجلسي هم، در بحار الأنوار [23]
از اين دو نقل كرده است. اين حديث از هر جهت چه از حيث سند و چه از حيث متن
جاي بسي بحث و بررسي است. در صفحة 520، از امام علي(ع)
حديث «عرفت الله بترك الأفكار»[24]
را نقل ميكند. محقق محترم مثل موارد ديگر كه روايت را در هيچ منابع حديثي نمييابد،
نشاني رواياتي را ميدهد كه به گونهاي ميتوان با اين روايت تطبيق داد. به هرحال
روايت، سندي ندارد. در صفحة 588 در تفسير فرمايش
نبوي آورده است: «حبّب
اليَّ مِن دنياكم ثلاث: الطيب والنساء وجعلت قرة عيني في الصلوة» سيد با
تأويل حديث، آن را اينگونه تفسير كرده و مينويسد: مراد از اين حديث رعايت مراتب
سهگانه است. اوّل، قيام به شريعت چه از حيث حديث، علم و عمل و اخلاق و غيره.
دوّم، قيام به طريقت ذوقي و وجداني است حال يا محبت زنان خودي باشد، كه در اين
صورت به آية ]يا ايها الناسُ اتقوا
ربَّكم... وخلق منها زوجها[[25] استناد
ميكند. يا محبت زنان خارجي باشد، و در نهايت قيام به نماز حقيقي همانا مشاهده
محبوب است مورد نظر سيّد است. آيا واقعاً اين روايت اشاره به شريعت و طريقت و
حقيقت دارد؟ و آيا جز سيد كس ديگري نيز، احاديث را اينگونه تأويل كرده است.
در صفحه 643 آمده است: «مَن
طلبي فقد وجدني، ومن وجدني فقد عرفني، ومَن عرفني فقد أحبّني، ومَن أحبّني فانا
قتلته، ومن أنا قتلته فعليَّ ديته، ومَن عليَّ ديته فأناديته» نشاني كه محقق محترم دادهاند
كتاب المنهج القوي و مسكّن الفؤاد مرحوم شهيد است كه هيچكدام از
اين دو اعتبار حديثي ندارند. البته، عبارت حديث در اين دو منبع مختصري با هم فرق
دارد. از طرفي مفاد حديث نيز، قابل تامل است. البته، محقق محترم به تعليقه 226، ج2
محيط اعظم نيز، ارجاع ميدهد كه در آنجا هم ضمن يادكرد دو نشاني ذكر شده در
انوارالحقيقة، از مصباح الشريعة هم مطلبي نقل ميكند كه تفاوت زيادي
با آنچه كه در اين روايت آمده دارد. چنين برداشتها و تأويلات چه
در آيات و چه در روايات در انوارالحقيقه و اسرارالشريعه و آثار ديگر سيد تقريباً
زياد به چشم ميخورد كه در اين مقاله مجال بازگويي همة آن موارد نيست، پژوهشگران
با مراجعه به آثار سيد، به اينگونه تأويلات پي خواهند برد. بني الاسلام علي خمسة در صفحه 209 مينويسد: هدف رسالت
انبيا، پاكي ظاهري و باطني انسانها است. سپس در توضيح ميفرمايد: طهارت باطن از
نجاست شرك جلي و خفي و صيقل دادن آينة نفس از زنگار كفر و گمراهي ممكن نميشود،
مگر با اعتقاد صحيح به توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد؛ در هيچ روايتي نداريم كه
منظور پيامبر از اين عبارت، كه بدان با اين بيان پيامبر(ص) اشاره شده است كه فرمود:
«بني الاسلام علي خمسة».[26]
اصل اعتقادي معروف در نزد شيعه باشد، و نيز در هيچ يك از رواياتي كه محقق محترم در
پاورقي ذكر فرمودهاند، اشاره به اصول پنجگانه اعتقادي نشده است فقط ميتوان گفت
روايتي كه از كافي نقل شده درصدي به اين مطلب نزديك است، و حال آنكه در هيچ
روايتي تصريح وجود ندارد، و اي كاش، براي يك بار هم كه شده، محقق محترم مينوشتند
كه سيد اشتباه كرده و هاله عصمت دور سيد را برميداشتند يا لااقل مينوشتند در
آنچه داريم چنين چيزي نيست. شايد روايتي بوده كه به ما نرسيده و در اختيار سيد
بوده است. چون سيد احاديث متفرد هم دارد كه فقط در كتاب او يافت ميشود و پيش از
او كسي ذكر نكرده است. خلط مباحث مربوط به ايمان در صفحة 214 در باب اصول
ايمان مطلبي را از قول عدهاي كه اشاعره باشند، نقل ميكند: اصول ايمان بر دو اصل استوار است: تصديق به خداوند و
اينكه پيامبر صادق است و تصديق به احكامي كه علم دارد به گونهاي كه پيامبر
حكم به آنها كرده است. و برخي بر اين باورند كه اصول ايمان بر سه گونه است: تصديق
به قلب، اقرار به زبان، عمل به جوارح، كه عدهاي از عالمان شيعي بر اين اعتقادند.
سپس به بيان ديگر ديدگاهها ميپردازد و در نهايت ميفرمايد: اصول ايمان بر پنج اصل
مبتني است: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد و مختار من و بيشتر محققان از اهل الله
نيز، همين قول است.[27] اينجا سيد كاملاً بين تعريف
و اصول ايمان خلط كرده است؛ چون شيعياني كه معتقدند ايمان، تصديق به قلب و اقرار
به زبان و عمل به جوارح است، معتقد به اصول پنجگانهاند. دربارة معتزله نوشته كه اصول
ايمان نزد آنان پنج اصل است كه عبارت است از: توحيد، عدل، اقرار به نبوت، وعده و
عيد و قيام به امر معروف و نهي از منكر كه خالي از اشكال نميباشد؛ چون اصول
پنجگانه متفق معتزله كه در كتاب اصول خمسه قاضي عبدالجبار آمده، به جاي
اقرار به نبوت، منزلة بين المنزلتين است. همچنين سيد از برخي شيعيان نقل ميكند كه
اصول را چهار ميدانند كه عبارت از توحيد، عدل، نبوت و امامت. كاش به جاي آن نشانيهاي
كم خاصيت كه محقق محترم در برخي موارد ذكر كردهاند، نشاني اين حرف سيد را ميدادند
كه در چه تاريخي عدهاي از شيعيان معتقد به اصول چهارگانة اعتقادي بدون معاد بودهاند. انبيا و شرك جلي در صفحة 220 سيد ميفرمايد: «بدانكه
ظهور تمام انبيا و رسولان نبود، مگر براي دعوت خلق به توحيد الوهي و رهايي از شرك
جلي كه در مقابل توحيد الوهي است، ولي ظهور همة اوليا و ائمه نبود، مگر براي دعوت
خلق به توحيد وجودي و خلاص از شرك خفي كه در مقابل توحيد وجودي است». آيا آمدن انبيا براي رهايي
انسانها از شرك جلي بود؟ آيا موسي و عيسي و ابراهيم براي رهايي از شرك جلي آمدهاند چه قدر خوب بود مدارك صحيح اين
ادعا نوشته ميشد كه انبيا براي ترك شرك جلي آمدهاند و اوليا براي ترك شرك خفي! اينجاست كه بايد محقق محترم مدارك
اينگونه ادعاها را ميآوردند. عقلاي عالم و يگانگي هستي سيد حيدر آورده است: «انه قد
تقرر عند اهل الله باتفاق اكثر العقلاء أنَّ الوجود واحد.»[28]
بر اساس كدامين آمار و كدامين تحقيق اكثر عقلاي عالم قائل به وحدت وجودند؟!
در صفحه 379 آمده است: امام مهدي
خليفه الله اعظم و قطبي است كه جهان بر محور او ميچرخد و ولايت به او ختم ميشود
و تكليف و شرايع و اديان و ملل همه به واسطه او برداشته ميشود. شايد عبارت توجيهي
داشته باشد كه قابل قبول باشد!
سيد حيدر و رجعت
در صفحه 380 عبارت سيد دربارة
رجعت قابل تأمل است. وي مينويسد: بعضي از اماميه قائل به اين مطلب شدهاند كه حشر
جزئي از رجعت است و به آية شريفة «يوم نحشر من كل امة فوجاً»[29]
استدلال ميكنند چون «مِن» براي تبعيض است و از همين «مِن» بعضيّه استفاده ميشود
كه چرا عدهاي از اماميه قائل به اين نظر شدند و اخبار بسياري هم در اين دربارة
وارد شده است. اشكالات تصحيح و تحقيق 1. غلطهاي تايپي و غيرتايپي،
نظير آنچه در صفحه 777 آمده: «يا احمد عبجت من ثلاثه عبيد»، و در صفحة 24 پاورقي
هم به همين گونه آمده كه به نظر ميرسد«عجبت» باشد. عيون اخبار الرضا، در فهرست، در صفحه 809 اخبار
الرضا آمده و نشاني به صفحات 508 و 74 داده شده كه در ص 508 عيون الرضا آمده و
در ص 74 هيچكدام نيامده است. در صفحة 812 فهرست، عيون
آمده و نشاني به صفحه 156 داده شده است كه هيچ اثري از آن در صفحة مذكور نيست. در
همين صفحه فتوحات به صفحه 297 ارجاع داده شده كه اثري از فتوحات در
صفحة مذكور نيست و از طرفي فتوحات در صفحه 298 و 299 و 301 وجود دارد كه در
فهرست نيامده است. ضمن اينكه در صفحة 808 فهرست يك، الفتوحات آمده است و
نشاني به صفحه 191 داده است. كلمه الفتوحات در صفحات ديگري هم آمده كه در نشاني
كه داده شده وجود ندارد. نظير صفحه 309 (گفتني است در صفحه 309 هم الفتوحات
المكيه آمده، هم الفتوحات). در صفحه 808 المحيط الأعظم
آمده نشاني به صفحه 183 داده شده و هيچ اثري در صفحة مذكور از المحيط الاعظم
نيست. در صفحه 182 تفسير المحيط الاعظم آمده كه در تفسير المحيط الاعظم
كه در صفحه 81 فهرست آمده نشاني به اين صفحه داده نشده است. كلمه اماميه در صفحه 380
آمده و در فهرست قبايل و فرق نيامده است. اصطلاح رجعت در همين صفحه آمده و در
فهرست نيست. مقدمه
كتاب كه مصحح آن را نگاشته، در فهرست اعلام، كتابها و اصطلاحات از آن، اثري نيست. از اين قبيل اشكالات در
فهارس به مقدار قابل ملاحظهاي آمده كه احصاي آنها جز اطاله كلام چيز ديگري نخواهد
بود به عنوان نمونه به چند مورد اشاره شد. فارسي و عربي معلوم نيست چرا در مقدمة
عربي، مقداري فارسي گنجانده شده است! در صفحات 16، 17، 30، 31، 34 و 35 مقداري
فارسي آمده كه صفحات 16 و 17 قابل توجيه است؛ چون عبارت از شارق الدراري فرغاني
نقل شده كه فارسي بوده، اما عبارات صفحات ديگر چرا فارسي است، و الله اعلم. عبارت تيتر وسط صفحه 35
مقدمه «الإنسان الكامل له ولايت مطلقه» نيز، قابل تأمل است. در حديث «حبّب إليَّ من دنياكم ثلاث:
الطيب والنساء وقرة عيني في الصلوة» اين
روايت در صفحات 59، 468، 588 و 626 كتاب آمده است. در صفحه 626 در متن و پاورقي «حبيب
إليّ» آمده است و حال آنكه «حبّب» صحيح است. نكته مهمتر آنكه احاديث طولاني در
پاورقيها نقل شده، اما در اين موارد با اينكه يك جا مفصل ذكر كرده و ميتوانست نشاني
مفصل را در سه مورد ديگر تكرار كند و به جاي نشانيهايي كه داده، روايت را از متن خصال
نقل ميكرد، ولي اين كار نكرده و در نهايت آنچه نشاني داده با واقعيت سازگار نيست. ايشان در صفحه 59 در پاورقي
آورده است: «حدثه الصدوق قدس الله نفسه في كتابه الخصال باب الثلاثه، ص 165
الحديث 218 و 217 باسناده عن انس بن مالك عن البني(ص) در ص 468 الخصال باب الثلاثه
ص 165، الحديث 218 در صفحه 588 رواه الصدوق في الخصال باب الثلاثه الحديث 217 و
218 ص 165». در صفحة 626، رواه الصدوق في
الخصال باب الثلاثه صفحه 165 الحديث 217 و 218. مجموعه نشانيها چنين القا ميكنند
كه گويا متن صدوق با آنچه در متن كتاب آمده يكسان است. در حالي كه در كتاب خصال
عبارت اين چنين است: «حبب إلي من دنياكم الطيب و النساء و قرة عيني في الصلوة»[30]
كلمه ثلاث در عبارات خصال نيامده است و اتفاقاً درست هم همين است كه كلمه
ثلاث نيايد، براي اينكه نماز از امور دنيوي نيست. آنچه كه مورد علاقة دنيوي پيامبر
است طيب و نساست و قرةالعين پيامبر، نماز است. ديگر اينكه كتاب از شكل ظاهري
زيبايي نيز، برخوردار نيست. اوّلاً اندازه حروفها بسيار بزرگ به گونهاي كه اگر با
قلم 15 يا كوچكتر حروفنگاري ميشد حداقل 100 صفحه از حجم كتاب كاسته ميشد. در
ثاني صفحهآرايي بسيار نامناسب است. تيترها خيلي درشت و بدقواره و سطرها خيلي
نازيبا تنظيم شدهاند. پينوشتها: [1].
خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات صدرا، ص 568 با مختصر ويرايش. [2].
بقره، آية 282. [3].
اعراف، آية 185. [4].
انعام، آية 75. [5].
تصوف والتشيع، ج 1، ص457. [6]. نكا: سيد حيدر آملي، اسرار الشريعة، ص 70. [7].
زمر، آية 22. [8].
انعام، آية 79. [9].
اسراء، آية 1. [10]. نكا: سيد حيدر آملي، اسرار الشريعة، ص 523. [11].
علق، آية 19. [12]. نكا: سيد حيدر آملي، اسرار الشريعة، ص 575. [13].
انعام، آية 57. [14]. نكا: صحيفه نور، ج 8، ص 530 و تفسير الميزان،
ص 7. [15].
البته سيد كتابي را كه بر او فائص شده، تأويلات قرآن كريم مينامد كه به نظر
ميرسد همان محيط اعظم باشد. [16].
المقدمات من كتاب نص النصوص، ص 132. [17].
سيد در جامع الأسرار، ص 358 اين حديث را به امام علي (عليهالسلام) نسبت
داده است. [18].
ج 3، ص 130. [19].
ابونعيم اصفهاني، حلية الأولياء، ج 6، ص 268. [20].
إحيا، ج 4، ص 718. [21].
ص 629. [22]. نكا: سيد حيدر آملي، اسرارالشريعة، ص 340. [23].
مجلسي در ج 26، ص 256 و ج 25، ص 385 و ج 70، ص 39، اين حديث و احاديث ديگري كه
مختصر اختلافي در متن با هم دارند نقل كرده است. [24].
نمل، آيه 83. [25].
نساء، آية 1. [26].
مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 93، بخاري، ج 1، كتاب الايمان، ص 89. [27]. آيا واقعاً بيشتر اهل الله كه صوفيان هستند،
به اصول پنجگانهاي كه سيد ميگويد معتقد هستند؟ آيا بايزيد و خواجه عبدالله
انصاري و عبدالرزاق كاشاني و... اينها معتقد به اصول خمسه اثني عشري هستند؟ اينكه
آنها انسانهاي خوبي هستند مطلب ديگري است، و اينكه معتقد به اصول خمسه هستند بحث
ديگري است. سيد چند دسته از شيعيان را نقل ميكند كه معتقد به اصول خمسه نميباشند،
ولي بيشتر اهل الله معتقد هستند. انسان به ياد برخي از اجماعهاي ادعايي برخي از
فقيهان ميافتد من عند انفسهم ادعاي اجماع فرمودهاند و كاري به واقع نداشتهاند. [28]. نكا: سيد حيدر آملي، اسرار الشريعة، ص 191. [29].
نمل، آية 83. [30].
شيخ صدوق، خصال، ص 165، قم جامعه مدرسين، 1362. |