گزارش نظريه‏اي جديد در تفسير امامت

محمّدعلي سلطاني*

 

احمد قپانچي، خلافة الإمام علي بالنص ام بالنصب، قم: منشور سيدي، چاپ اوّل 1383، رقعي (شميز) 212 ص.

 

درگذشت پيامبر اکرم(ص) سرآغاز خدشه و رخنه در حکومت نوپاي اسلام بود. توصيه‏هاي فراوان پيامبر اکرم(ص) درباره علي بن ابي‏طالب(ع) و توصيف و تمجيدهايي که در طول حيات خود از وي به عمل آورده بود و نيز، موقعيّت درخشان علي بن ابي‏طالب در پيشبرد اسلام از آغاز پيدايش آن تا مرحله‏اي که به عنوان يک دين مقبول در مکه و مدينه و اطراف آن درآمد، زمينة لازم براي جانشيني وي پس از درگذشت پيامبر اکرم(ص) را فراهم مي‏آورد، امّا پس زمينه‏هاي انديشه قبيله‏گرايي و رسوبات فکري جامعه درباره حق حاکميت کهن‏سالان و شيوخ و تلاشهاي گسترده جهان مکّه و جريان مدينه در به دست آوردن جانشيني پيامبر(ص) و تفوّق هر کدام از دو شهر ياد شده بر ديگري، راه را براي بازگشت دوباره فرهنگ جاهلي در خصوص حق حاکميت شيوخ در لباس اسلام بازمي‏کرد. وجود اين دو زمينه و تفوّق انديشة حاکميت کهن‏سالان بر انديشه ديگر موجب شد خلافت از آنِ ابوبکر گردد و علي بن ابي‏طالب به اين انتخاب اعتراض کرد و در اعتراض خود پافشاري نمود و همين، سرآغازِ بحثهاي جديدي در حوزة انديشه و عملکردهاي بسياري در حوزه اجرا گشت. اين فرايند در حوزة انديشه در قلمرو فقه، کلام، تفسير، تاريخ و حديث تأثير جدّي گذاشت و در هر کدام از آن حوزه‏ها ديدگاههايي به وجود آورد.

در حوزه کلام مبحث امامت به يک مبحث بسيار جدّي و پر بحث تبديل گشت. فرقه‏ها و گروههاي بسياري به وجود آمد که هر کدام موضوع امامت را به گونه‏اي تفسير کرده و بر پايه تفسيرشان مکتب جديدي به وجود آوردند. سه تفکّر عمده در تفسير امامت در تاريخ اسلام نقش‏آفرين بودند. اهل سنّت با اعتقاد به خلافت، شيعيان با باور به امامت منصوص و خوارج با اعتقاد به رهبري منتخب و با شرايط بسيار خشک.

اين سه جريان موجب پيدايش بزرگ‏ترين حوادث در تاريخ اسلام شدند و افزون بر ايجاد مباحث تند و فراوان در حوزة ‏انديشه کلامي و نگارش صدها و بلکه هزاران کتاب در تأييد، تشريح، تثبيت يک جريان و يا ردّ جريان ديگر و ساختن زيرمجموعه‏ها و گرايشهاي درون جرياني، موجب جنگ، کشتار و قتلهاي فراواني در بين جامعة اسلامي گشتند. هر کدام از اين جريانها و بلکه زيرشاخه‏هاي آن، نيازمند بحث و بررسيهاي خاص خودش است. آنچه که در اين نوشته مورد نظر است نگاهي به تفسير جديد از «امامت» و يا به تعبيري دقيق‏تر بازآفريني تفسيري کهن از امامت در گرايش خاص شيعه دوازده امامي است. اين گرايش در برابر گرايش متداول و مقبول در بين شيعيان است که از ديرباز بر اين باور بودند که «امامت» با دربرداشتن سه قلمرو بيان شريعت، ولايت کبرا و الگو بودن براي جامعه و در نهايت در دست داشتن مديريت سياسي به نيابت و جانشيني از پيامبر اکرم، مي‏باشد. در اين تفسير متداول امامت به همان مفهوم خلافت رايج در بين عامة اهل سنّت است. اهل سنّت خليفه را جانشين پيامبر اکرم در بيان شريعت، الگو براي جامعه و به طور شاخص متصدّي حاکميت سياسي مي‏دانند که به يکي از چهار شکل انتصاب، انتخاب، وراثت و قهر و غلبه براي فردي از افراد امّت تحقق پيدا مي‏کند. شيعيان در تفسير متداول از امامت همين مفهوم را در نظر دارند با اين تفاوت عمده و جدّي که شکل درست تحقق امامت در انتصاب از سوي پيامبر اکرم(ص) به فرمان خداوند متعال منحصر است و دوازده نفر از پيش براي اين منظور تعيين شده‏اند. نظريه‏اي که در کتاب نويسنده تيزبين و محقق ژرف‏انديش با عنوان خلافة الإمام علي(ع) بالنّص ام بالنّصب نيز مطرح شده بيانگر اين است که «امامت» امري انتصابي است و علي بن ابي‏طالب(ع) در روز غدير از سوي پيامبر اکرم(ص) به امامت منصوب گشت و اين امامت براي يازده تن از فرزندان وي نيز وجود دارد، امّا در اين نظريه، آنچه که مفاد امامت را تشکيل مي‏دهد خلافت به مفهومِ در دست گرفتن حاکميت سياسي نيست، بلکه به معناي مرجع مشروع براي تفسير دين و شريعت و هدايت مردم به سوي خداوند و استحکام و انسجام پيوند بين خداوند و بندگان است و آنچه که در سقيفه از علي بن ابي‏طالب غصب شد در واقع همين امر بود، يعني خليفه علاوه بر به دست گرفتن حاکميت سياسي، خود را به عنوان مفسّر شريعت و دين


مطرح کرد و اقوال و رفتار خلفا جايگاه شريعت و تفسير آن را گرفت. اگر علي بن ابي‏طالب در آغاز امر در پي خلافت افتاد به علّت آن است که وي شايسته‏ترين فرد در بين ياران پيامبر(ص) براي مقام خلافت بود وگرنه براي خلافت به مفهوم حاکميت سياسي از سوي پيامبر(ص) منصوب نشده بود، امّا هم در واقع و هم به باور سياسي پيامبر اکرم علي بن ابي‏طالب بهترين و لايق‏ترين شخص براي حاکميت نيز بود. اين را مي‏توان تا حدودي ـ البته با توجّه به فهم صاحب اين قلم ـ گزيده ديدگاه مؤلف کتاب ياد شده دانست. براي فهم درست کتاب، لازم است گزارشي از محتواي کتاب ارائه شده و در مواردي که جاي تأمّل بيشتر وجود دارد تذکّر داده شود. در آغاز يادآوري اين نكته ضروري است که نقد يک کتاب و به ويژه يک نظريه جديد نه به مفهوم تأييد کامل و نه ردّ آن نظريه است، بلکه بازخواني و فهم درست و بيان نقاط ضعف و قوّت و توجّه دادن جامعه‏ انديشور به محتواي کتاب و يا نظريه است، تا با توجّه بيشتر، کتاب و يا نظريه مورد نقد، به خلوص نزديک‏تر شود و در زمينه فهم درست آن را فراهم آيد. البته، نفس پرداختن به نقد کتاب يا انديشه‏اي بيانگر اهميت آن است وگرنه کتابي و يا نظريه‏اي که فاقد ارزش لازم باشد، ارزش نقد و بررسي هم ندارد و بايد بي‏توجّه از کنار آن گذشت. اين کتاب از سه بخش تشکيل يافته است که پيوند ناگسستني با هم دارند و پيرامون يک نظريه مي‏چرخند. بخش عمدة کتاب نوشته‏اي است درباره امامت و تفسير آن، قسمت دوّم کتاب، سخنراني نويسنده درباره موضع‏‏گيري حضرت زهرا(س) درباره خلافت است و بخش سوّم آن نيز، سخنراني وي درباره مراتب ايمان است. در اين نوشته گرچه دو بخش نهايي هم گزارش خواهد شد، امّا عمدة توجّه به بخش نخست خواهد بود.

قپانچي در آغاز از دو نظرية شيعي درباره تفسير امامت سخن مي‏گويد و در طول بحث به ردّ نظرية اوّل و اثبات نظرية دوّم مي‏پردازد. وي براي فهم دقيق اين دو نظريه، دو مقدمه ذکر مي‏کند. در مقدمه اوّل مي‏گويد: مقام امامتي که براي علي(ع) و ديگر امامان معصوم مطرح است در سه قلمرو قابل تصور است: 1. تمام ولايت عامّه که مهم‏ترين مقام از مقامهاي امام است. در اين مقام امام، الگو، رهبر و هادي ديگر مردم به سوي هدايت و کمال انساني و معنوي است و وظيفة اصلي امام نجات مردم از تاريکيها و رهنمون شدن آنان به سوي نور از راه جذبه روحي و عشق، محبّت و ولايت است.

مقام دوّم امام، تصدّي بيان احکام دين و شريعت و تطبيق آن با موارد و جزئيات آن است که در همة حوزه‏هاي کلام، فقه، تفسير و غير آن مطرح است.

مقام سوّم: خلافت و رهبري دنيوي جامعه است و امام متصدي کارهاي سياسي، نظامي، اقتصادي و غير آن مي‏گردد. قبانچي بر اين باور است که نظرية رايج در بين شيعيان مبتني بر پذيرش هر سه مقام به صورت نصب براي امام است در حالي که در نظرية دوّم تنها قلمرو اوّل و دوّم به صورت نصب براي امام مطرح است و قسمت سوّم تنها از طريق ملازمة عقلي و يا عقلايي براي امام معصوم(ع) مطرح است و نه به صورت جعل از سوي خداوند.

وي در مقدمة دوّم از چهار مقام و مرتبه براي پيامبر اکرم(ص) ياد مي‏کند: مرتبه نبوّت؛ مرتبه انسان کامل؛ مرتبه حکومت و مرتبه بشري، و تذکّر مي‏دهد که بر پايه نظرية دوّم تنها مقام نخست براي پيامبر اکرم(ص) را مي‏توان مقام منصوب دانست، امّا سه مقام ديگري که ياد شده، به شکل مقام منصوب نيست.[1]

وي پس از بيان اين دو مقدمه مي‏نويسد: بر پايه نظرية اوّل در خصوص امامت پرسشهايي مطرح مي‏شود که نظرية مزبور قادر به پاسخ‏گويي آن نيست و تنها بر پاية نظرية دوّم که نظرية منتخب نويسنده است مي‏توان به اين پرسشها پاسخ گفت و آنگاه هيجده پرسش يا مطلب را مطرح مي‏کند که نظرية نخست در برابر آنها بي‏پاسخ است. اين پرسشها جان مايه کتاب است و قسمت بيشتر کتاب را از آن خود ساخته است. در اين مقاله مجال بحث كلامي دربارة تك تك اين پرسشها نيست. پاسخ برخي از پرسشها نزد پيروان نظريه اوّل واضح است و برخي ديگر به صورت مستوفا در منابع كلامي شيعه مورد كنكاش قرار گرفته است. در هر صورت براي ايجاد نشاط علمي در مباحث كلامي شيعه، توجه به پرسشهاي مطرح شده خالي از فايده نيست.

1. در سقيفه موضوع خلافت از سوي انصار مطرح شد و آنان هم در جريان سقيفه علي(ع) را مطرح نکردند، بلکه گفتند: «منا اميرٌ ومنکم اميرٌ». انصار و مهاجران کساني بودند که در حقّشان آية صدم سورة توبه[2] نازل شده که در اواخر عمر پيامبر بود و بيانگر رضايت خداوند از آنان است. از سوي ديگر ابوبکر و يا عمر رياست قبيله سنگيني را بر عهدة نداشتند تا به اجبار مهاجران و انصار را به بيعت وادارند و آنان سخنان پيامبر را در روز غدير شنيده بودند. بنابراين، چه چيزي موجب شد که آنان علي(ع) را نپذيرفته و با ابوبکر بيعت کردند؟ نظرية اوّل چاره‏اي ندارد جز آنكه  بگويد همه مهاجران و انصار جز تعداد انگشت‏شماري مرتد شدند و اين با آية مزبور نمي‏سازد و حال آنكه نظرية دوّم مي‏گويد: آنان از سخن پيامبر(ص) در روز غدير تنها منصب علي بن ابي‏طالب به امامت ديني را فهميدند و حاکميت دنيوي را نفهميدند.

2. اگر امام علي بن ابي‏طالب(ع) از سوي خداوند متعال براي خلافت و حاکميت منصوب بود، چرا پس از غدير علي(ع) با موضوع حاکميت پس از پيامبر با سردي برخورد کرد و با آنكه مي‏دانست تعداد زيادي از تازه‏مسلمانان و به ويژه سراني که در جنگها به دست علي(ع) شماري از ياران و خويشان آنان کشته شده بود، نسبت به وي کينه داشتند و احتمال آن داشت که اين حق را از او بگيرند، چرا به تدارک مقدمات به دست گرفتن حکومت نپرداخت و حتي پس از درگذشت پيامبر به دفن و کفن او پرداخت و نه خودش براي گرفتن حق الاهي‏اش به سقيفه رفت و نه از ياران نزديک و وفادارش مثل ابوذر، سلمان، عمّار کسي را براي پيشگيري از توطئه فرستاد؟ و قرائن حاکي از آن بود که اگر در سقيفه مي‏بود دست کم انصار را از بيعت کردن با ابوبکر بازمي‏داشت، زيرا پس از محاجّه علي بن ابي‏طالب با عمر و ابوبکر و بشير بن سعد يکي از بزرگان انصار گفت: اي علي بن ابي‏طالب، انصار پيش از بيعت با ابوبکر اين سخن تو را مي‏شنيدند، حتي دو نفر درباره تو اختلاف نمي‏کردند، ولي اکنون آنان بيعت کرده‏اند».[3] اينها همه حاکي از آن است که علي بن ابي‏طالب امامت را به مفهوم نصب براي حاکميت نمي‏دانست.

نکته‏اي که در سخن قبانچي پاسخ روشن ندارد اين است که بر خلاف تصوّر نويسنده محترم که مي‏پندارد علي بن ابي‏طالب مي‏دانست آنان با توجّه به کينه‏هاي پيشين عليه امام، حاضر به بيعت با او نمي‏شوند، از پاره‏اي از سخنان آن حضرت برمي‏آيد که وي حتّي احتمال نمي‏داد غير او را براي اين امر برگزينند، زيرا وي شايسته‏ترين آنان بود به همين خاطر در پاسخ عمويش عباس که گفت: «دستت را بده تا با تو بيعت کنم که اگر من بيعت کنم هيچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد و خواهند گفت: عموي پيامبر با پسر عموي پيامبر بيعت کرد، فرمود: اي عمو، آيا در اين امر غير از من هم کسي انتظار آن را دارد؟».[4] از اين سخن علي(ع) پيداست که وي ديگران را در حدّي نمي‏ديد که به خود جرأت طمع‏ورزي در خلافت داشته باشند. بنابراين، اگر علي(ع) در آغاز امر با موضوع خلافت جدّي برخورد نمي‏کند شايد ناشي از آن باشد که وي اطمينان داشت کسي جز او براي خلافت مطرح نيست.

3. پرسش ديگر اين است که هدف پيامبر(ص) از نصب امام علي(ع) براي خلافت چه بود؟ با آنكه پيامبر اکرم(ص) مي‏دانست علي(ع) به زودي از اين خلافت کنار گذاشته خواهد شد؟ آيا مي‏توان اتمام حجّت براي مردم را هدف اين تعيين دانست؟ و آيا اين نوعي نقض غرض نيست، زيرا پيامبر براي هدايت همه مردم مبعوث شده است و اکنون کسي را براي خلافت برمي‏گزيند که همة مسلمانان به جز چند نفر آن را نمي‏پذيرند و در نتيجه مرتد مي‏گردند و آيا اين تلاش چندين ساله پيامبر(ص) را در عرض چند روز از بين بردن نيست؟

4. پرسش چهارم اين است که اگر خلافت به مفهوم حکومت آن نصب الاهي است بايد همچون همه عبادات که بر مکلّفان واجب است و نمي‏توانند در صورت وجود شرايط از انجام آن سرباز زنند، از پذيرش آن هم نبايد شانه خالي کرد در حالي که علي(ع) پس از کشته شدن عثمان دست کم سه روز در برابر اصرار بيعت‏کنندگان مقاومت کرد و پس از سه روز آن را پذيرفت. بديهي است که اگر جعل الاهي در کار بود پذيرش آن بر علي(ع) واجب مي‏شد و وي شرعاً حق نداشت از پذيرش آن استنکاف کند.

نکته‏اي که در اين استدلال وجود دارد، آن است که شرايط پس از قتل عثمان کاملاً به هم ريخته بود و انقلابيون عليه عثمان همة مردم نبودند و بخشهاي ديگر جهان اسلام از جريانات مدينه خبر نداشتند و به تعبير ديگر موضوع کاملاً کور، مبهم و همچون فتنه بود. شايد همين شرايط موجب مي‏شد که علي بن ابي‏طالب هنوز به تنجّز تکليف دست نيافته بود و شرايط براي فعليت تکليف از نظر او آماده نبود.

5. پرسش ديگر قبانچي آن است که اگر خلافت، تعيين الاهي داشت، چرا حتي ديگر امامان(ع) هم در دستيابي به آن سستي کردند و در مواردي هم که به آنان پيشنهاد خلافت شد، خود را از آن کنار کشيدند، امام حسن(ع) صلح کرد، امام زين‏العابدين پيشنهاد مختار را ردّ کرد، امام صادق(ع) به سپاه خراسانيان پاسخ منفي داد، امام رضا(ع) درخواست مأمون را به شدت ردّ کرد و مأمون چاره‏اي جز اجبار امام به ولايت‏عهدي نيافت. همه اينها دليل بر آن است که ائمه(ع) به دست گرفتن قدرت را يک وظيفه شرعي خاص و واجب عيني نمي‏ديدند و اگر نصب الاهي براي خلافت در كار بود، واجب عيني مي‏شد و بايد آن را ردّ نمي‏کردند.

در اين پرسش هم مي‏توان همان نکتة پيشين را مطرح کرد که آگاهيهاي سياسي امامان(ع) و تجربه تاريخي آنان اين امر را بر ايشان مسجّل کرده بود که شرايط لازم براي انجام واجب مزبور تحقق نيافته است. پاسخهايي که امامان(ع) به پيشنهادها داده‏اند و نويسنده محترم شماري از آنها را آورده است مي‏تواند اين گمانه را تقويت کند.

6. پرسش ششم آقاي قبانچي يک پرسش مبنايي است. و آن اينکه آيا نصب خليفه از حق النّاس و يا از حقوق الاهي است. وي مي‏گويد: بايد پاسخ اين پرسش را از خارج از داده‏هاي هر ديني به دست آورد و خود دين نمي‏تواند در اين مورد تعيين تکليف کند، زيرا اين امر به حقّانيت و عدم حقّانيت مرجع و منبعي براي تصدّي کاري مربوط مي‏شود و در اين مورد خود آن مرجع که يک طرف قضيه است نمي‏تواند تعيين تکليف کند؛ زيرا در اين صورت همة اديان حق خواهند بود، زيرا همه مدّعي چنين امري هستند و ملاک بيروني براي درستي و عدم درستي مدّعايشان هم در دست نيست. از اين‏رو، نويسنده در پي دستيابي به پاسخ پرسش مزبور از داده‏هاي برون ديني است و بر اين باور است که منابع بيرون از دايره دين حق حاکمّيت را از آن مردم مي‏دانند که از طريق وکالت و يا نيابت در اختيار افرادي قرار مي‏دهند و اين با نظرية دوّم که امام را منصوب ديني مي‏داند و نه سياسي سازگاري دارد. در اين صورت مردم حق دارند که حاکميت خود را به هر کس که مي‏خواهند بسپارند و بديهي است در اين مورد امامان(ع) بهترين گزينه هستند.

7. پرسش هفتم اين است که امامت اگر به مفهوم حکومت و خلافت است پس چرا در قرآن نظرية خلافت مطرح نشده است با آنكه بسياري از جزئيات زندگي در آن مطرح شده است. اگر خلافت امري انتصابي است بايد به گونه‏اي در قرآن مطرح مي‏شد که مسلمانان به اختلاف برداشت برخورد نکنند و موضوع حاکميت براي دوران حضور امام(ع) و غيبت امام(ع) به شکل روشن مطرح مي‏گشت. وجود اختلاف فراوان در بين مسلمانان دليل بر آن است که اين موضوع در قرآن به صورت واضح مطرح نشده است و همين امر ادّعاي نصبي بدون خلافت را با ترديد مواجه مي‏کند. بر خلاف امامت به مفهوم امامت ديني که امري نصبي است و در قرآن هم روشن مطرح شده است.

8. پرسش هشتم اين است که حديث غدير بر بيش از امامت ديني دلالت نمي‏کند، زيرا اولويت مطرح شده در حديث پيامبر(ص) اولويت وي نسبت به مؤمنان است و همين اولويت براي علي(ع) تعيين شده است و اگر رياست مطرح بود قيد مؤمنان لازم نبود، زيرا رياست پيامبر(ص) هم براي مؤمنان و هم منافقان و کافران مسجّل بود و شايد همين امر موجب شده بود که علي(ع) در برابر کساني که از وي مي‏خواستند با ابوبکر بيعت کند به حديث غدير استدلال نکرد، بلکه به اولويت خاندان وحي نسبت به ديگر خاندانها بود.

موضوع اين پرسش از جمله مباحثي است که بسيار مورد بررسي و تحقيق کلامي بين شيعيان و اهل سنّت قرار گرفته و پاسخهايي هم داده شده است و پژوهشگران جزئيات اين مبحث را در کتابهاي کلامي در خصوص امامت مي‏توانند مطالعه کنند.

9. نويسنده در مبحث نهم نصوصي را مطرح مي‏کند که شيعيان براي منصوب به خلافت بودن امامان(ع) بدانها استناد مي‏کنند از قبيل حديث ثقلين، حديث سفينه، حديث منزلت، حديث دار، حديث بيرق و نيز آياتي چون آيه مباهله و آيه زکات دادن در رکوع و امثال آن. وي آنگاه عدم دلالت اين نصوص بر نصب ائمه(ع) به حاکميت را اثبات مي‏کند و در مقابل، بر دلالت آنها بر امامت ديني استدلال مي‏کند.

10. يکي از دلايلي که همواره ديدگاه مشهور به ضرورت نصب امام به عنوان حاکم جامعه اسلامي، به عنوان دليل عقلي به آن استدلال مي‏کند اين است که همان‏گونه که در سيره خردمندان ديده مي‏شود، آنان در غياب خود جانشيني تعيين مي‏کنند و بي‏اعتنايي به اين امر را غير خردمندانه مي‏دانند و پيامبر اکرم(ص) که خردمندترين خردمندان بود حتماً براي بعد از خود فکري کرده است و اين فکر جز اين نمي‏تواند باشد که يا بايد راه انتخاب و شورا را براي آينده امّت برگزيده باشد که چنين کاري نکرده است و يا آنكه خود کسي را نصب کرده باشد و نسبت به روش دوّم دلايل کافي داريم.

آقاي قبانچي در ردّ اين استدلال مي‏نويسد که اين دليل عقلي با دليل عقلي ديگر در تعارض است زير هر خردمندي در غياب خود کسي را به عنوان جانشين براي خود تعيين مي‏کند که بيشترين زمينه مقبوليت را داشته باشد و کسي با تعيين او مخالفت نکند و در اين موارد عقلا حتّي غير معتمد مقبول را بر معتمد غير مقبول مقدم مي‏شمارند، ولي پيامبر اکرم که خردمندترين خردمندان است، علي بن ابي‏طالب را براي اين مسؤوليت برمي‏گزيند که به خاطر جوان بودن و به خاطر ضربات روحي که در راه برقراري اسلام بر مشرکان ديروزي و تازه‏مسلمانان امروزي وارد کرده و نيز به علّت روحيه جاهلي شيخوخيت‏گرايي که هنوز ريشه‏هاي آن در بين مردم کاملاً نخشکيده بود، احتمال نپذيرفتن آن از سوي جمع کثيري از مسلمانان وجود دارد. به ويژه آنكه ابوسفيان و گروه بسياري از بني‏اميه و قبايل قريش و هم‏پيمانان آنان و بقاياي احزاب منتظر فرصت بودند که تلاشهاي پيامبر اکرم(ص) را خنثي کنند و جامعه را به جاهليت پيشين برگردانند.

طرفداران نظرية نصب حاکميت بايد در پاسخ‏گويي به اين ايراد تلاش و تحقيق جدّي انجام دهند، تا پاسخي قابل قبول ارائه کنند و يا در نظريه خود در تفسير امامت به حاکميت، اصلاحات لازم را انجام دهند. با اين حال مي‏توان گفت در ايراد آقاي قبانچي مسائلي در نظر گرفته نشده است که اگر


در نظر گرفته مي‏شد شايد صورت مسئله تا حدودي تغيير پيدا مي‏کرد. از جمله آنكه شايد تلّقي علي(ع) از آينده چنين نبود که جامعه او را نخواهند پذيرفت، بلکه همان‏گونه که خود آقاي قبانچي پيشتر يادآور شده است علي(ع) در پاسخ عمويش تأکيد داشت که غير از من کسي در اين امر طمع ندارد. از طرف ديگر مي‏توان با توجّه به پيشنهاد ابوسفيان به علي(ع) که: «مردم را سواره و پياده عليه آنان بسيج خواهم کرد» چنين در نظر گرفت که ابوسفيان در اين پيشنهاد صادق بود و تصوّر مي‏کرد که اگر خلافت در شاخه بني‏هاشم قرار بگيرد که از جهات خويشي با بني‏اميه نزديک‏تر از ديگر شاخه‏هاي قريش و ديگر قبايل غير قريش است براي او و اقوامش مناسب‏تر است، و اگر همين احتمال را درباره پيامبر(ص) هم در نظر بگيريم و بگوييم که پيامبر(ص) با توجّه به شرايط سياسي و روابط قبايلي به اين نتيجه رسيده بود که عمده مهاجران به پيروي از سران قبيله قريش و به ويژه ابوسفيان به انگيزه قبيله‏گرايي و عموم انصار به علّت آنكه در شخصيت علي بن ابي‏طالب نوعي اطمينان از عدم تفوق‏طلبي مکّه عليه مدينه را مي‏ديدند، با وي همراه مي‏شوند، در اين صورت انتخاب علي بن ابي‏طالب(ع) از سوي پيامبر اکرم(ص) کاملاً مطابق با سيرة خردمندان و سياستمداران تيزبين است و دليل عقلايي طرفداران نظريه اوّل هيچ معارضي نخواهد داشت. پيشنهاد ابوسفيان و سخن بشير بن سعد به علي بن ابي‏طالب(ع) که پيشتر آورده شده اين تحليل را قابل قبول‏تر مي‏سازد، امّا اينکه چنين پيش‏بيني تحقق نيافت و عواملي هر چند جزئي توانست اين طرح را عقيم سازد، دليل بر نادرستي اين تحليل نيست، زيرا بسياري از طرحها و نقشه‏هاي دقيق گاه با کوچک‏ترين عامل پيش‏بيني نشده، عقيم مي‏ماند.

11. آقاي قبانچي دلايل ديگري را که طرفداران نظرية تفسير امامت به اعم، از حاکميت اقامه مي‏کنند که از جمله آنها لزوم معصوم بودن امام است، دلايلي مي‏داند که با نظريه امامت به مفهوم امامت ديني بسيار سازگارتر است تا با نظريه نخستين و بر اين باور است که در حاکم عصمت شرط نيست، بلکه در امام دين چنين شرطي وجود دارد و بايد هم وجود داشته باشد، ولي در حاکم دنيايي چنين شرطي نه تنها وجود ندارد بلکه ضرورت هم ندارد.

12. ايراد ديگر آقاي قبانچي به نظريه مشهور اين است که دين و حاکميت با يکديگر متضاد و ناموافق است. اين عدم توافق هم در هدف آن دو وجود دارد، زيرا هدف دين هدايت انسان است و هدف حکومت تلاش براي برقراري قسط و عدل است و در برقراري قسط و عدل همواره شماري از مردم رنجيده‏خاطر مي‏شوند، و اين افراد، در صورتي که متصدي حکومت، متصدي دين هم باشد از دين روي گردان مي‏شوند. چنانکه در ابزاري که دين و حکومت براي رسيدن به هدف به کار مي‏گيرند، نيز با هم اختلاف دارند. ابزار دين رحمت و مهرماني است و ابزار حکمت قدرت و پليس است. در روش نيز با هم اختلاف دارند. روش دين تمسّک به حق در همه شرايط است و روش حکومت ترجيح مصلحت بر حق در صورت تعارض آن دو مي‏باشد. البته، قبانچي دين و سياست را جدا و متضاد از هم نمي‏داند و موضع سياسي را حق دين مي‏داند آنچه که وي در صدد اثبات آن است، اينکه حاکم سياسي و هادي ديني نمي‏تواند يکي باشد و اگر يکي باشد تعارضهاي فوق به وجود مي‏آيد.

13. ايراد سيزدهم هم آقاي قبانچي تا حدودي به همان ايراد دوازدهم برمي‏گردد و در واقع نوعي تشريح همان ايراد است و نيازي به تکرار آن نيست.

14. پرسش چهاردهم نويسنده اين است که بنابر نظرية مشهور منصوب بودن امام(ع) براي خلافت منحصر در علي(ع) نبود، بلکه همه امامان(ع) به اين مقام منصوب هستند و لازمة آن اين است که دست‏کم معتقدان به ائمه(ع) در خفا هم شده با آنان بيعت کنند و امام پيشين پيروان خود را به بيعت براي پيشواي بعدي فراخواند در حالي که آنچه در مصادر تاريخي داريم فقط سفارش به امامت امام بعدي است و هيچ‏گونه بيعتي در کار نيست. بيعتها معمولاً براي خلفاي اموي و عباسي بود و در اين بيعتها حتي استيذان از امام(ع) هم نقل نشده است و مردم بدون اذن امام معصوم(ع) با آنان بيعت مي‏کردند.

15. مسئلة بعدي که وي طرح مي‏کند اين است که اسلام نيازي به مقام خلافت ندارد، زيرا اسلام دين خداوند براي بشريت جهت هدايت آنان به خداوند متعال و نجات آنان از آتش دوزخ و تأمين سعادت اُخروي است، و مباحثي چون حدود و اقامه عدل و امثال آنها هدف اصلي دين نيست، بلکه هدف فرعي آن است و در اقامه آن ايمان شرط نيست، بلکه شخص کافر هم مي‏تواند آن را اقامه کند.

وي بر اين باور است که اين تلقّي رايج درباره اينکه اسلام چيزي جز قوانين آسماني براي تحقق عدالت و حکومت صالح براي مسلمانان نيست[5] تلقّي است که شرايط ناگوار شيعيان در طول تاريخ به طور ناخودآگاه در ذهن بسياري از نويسندگان و انديشوران اسلامي ايجاد کرده است.

اين ايراد و امثال آن به نوع نگاه به دين برمي‏گردد و اينکه دين، به ويژه اسلام، ارزش ذاتي دارند و يا جنبه کاربردي صرف و يا امتزاجي از آن دو است.

16. بحث شانزدهم پاسخ به ايرادي است که در مورد جدايي دين از حکومت، نه سياست، مطرح است و آن اينکه اگر حکومت و دين توافق ندارند پس چرا پاره‏اي از پيامبران و از جمله پيامبر اکرم(ص) حکومت برقرار کرد؟ نويسنده در پاسخ آن، با استدلال به عدم موفقيت آن حکومتها در روزگار خودشان بر اين عقيده است که وجود چنين حکومتهاي ناموفق، دليل بر جدايي دين از حاکميت است.

به نظر مي‏رسد نويسنده در اين پاسخ بين مقام نظري و مقام عملي خَلط کرده است. آنچه که نظريه شايع مطرح مي‏کند اين است که در برهه‏هايي از زمان حاکم دنيوي و هادي اُخروي در يک فرد گرد آمده است و اگر چنين کاري روا نبود و يا ممکن بود هادي اخروي را از هدفش دور سازد آنان متصدّي حکومت نمي‏شدند.

17. نويسنده محترم در اين قسمت پرسش خاصي مطرح نمي‏کند، بلکه در اين بحث به رسوبات فکري که در طول تاريخ به وجود آمده و در پي آن، حوادث تاريخي، به ويژه متون منقوله از پيشينيان به دور از واقعيت تاريخي خودشان و در فضاي فکري ساخته و پرداخته شده تفسير مي‏شوند، مي‏پردازد، و بر اين باور است که براي درک متون و نيز حوادث تاريخي بايد به دور از پيش‏زمينه‏هاي ذهني به دو مقولة بيان و تبيين حادثه و متن پرداخت. در مقام بيان بايد ديد که اصل واقعه چه بوده و چه تحولاتي در طول تاريخ پيدا کرده و در مقام تبيين بايد ديد که علل پيدايش آن حادثه در شرايط ويژه آن روز چه بوده است. و بايد با همين سبک به موضوع امامان و نصب آنان به اين مقام پرداخت.

18. اين بحث همچون بحث پيشين به روش بحث مربوط مي‏شود. نويسنده بر اين اعتقاد است که دين به عنوان واسطه بين انسان و باري تعالي است و بنابراين، داده‏هاي رسالت به يقين با داده‏هاي عقل و فطرت همآهنگ است. در حالي که در نظريه‏هاي علمي، دين را به عنوان موضوع مستقل در نظر گرفته و آن را رکني از ارکان شخصيت انسان مي‏دانند و به تعبير ديگر در روش جديد از بيرون به دين نگاه مي‏شود و در روش قديم از درون به دين نگريسته مي‏شود.

نويسنده در ادامه توضيح مي‏دهد که نتيجه و بازده هر کدام از اين دو روش چيست و کدام يک براي کشف واقع کاراتر است.

آقاي قبانچي در ادامه بحث با نقد کتابِ السلطة في الإسلام،[6] از عبدالجواد ياسين به دفاع جدّي و جانانه از تشيع مي‏پردازد و اشکالهاي نويسنده کتاب را پاسخ مي‏دهد همان‏گونه که در آغاز يادآور شديم آقاي قبانچي دو ضميمه براي اين کتاب دارد. نخست مباحثي است که طي يک سخنراني در سوم جمادي الثاني 1423 در روز شهادت حضرت زهرا(س) ايراد کرده و در آن موضع آن حضرت را درباره خلافت بيان داشته است. جان‏مايه اين سخنراني تقريباً همان بحث کتاب است و اثبات اينکه منصوب از قِبل خداوند متعال امامت ديني امامان بود و در واقع اعتراض حضرت زهرا(س) بر خليفه نخست هم همين بود که با جانشين شدن به جاي پيامبر در واقع حق هدايت‏گري و امامت دين و نيز، تبيين شريعت را غصب کرده است. البته، با اين باور که حضرت زهرا(س) همچون بسياري بر اين اعتقاد بود که علي بن ابي‏طالب(ع) صالح‏ترين نامزد جانشيني پيامبر(ص) بود و ديگران اين شايستگي را نداشتند. نويسنده مي‏گويد: «همه تحرکات و تلاشهاي حضرت زهرا(س) براي اثبات نقطه سياه در پيشاني خلافت و جدا کردن آن از امامت بود، يعني سمتکار مي‏تواند خليفه بشود، امّا نمي‏تواند امام باشد. زيرا امام بر دين به مقتضاي سخن خداوند متعال که فرموده: ]لا ينال عهدي الظالمين[[7] بايد معصوم باشد. حضرت زهرا(س) مي‏خواست به مردم بگويد: اينان در حق من ستم کردند و ستمگر نمي‏تواند امام و پيشواي مردم در دين باشند. و به همين خاطر حضرت زهرا(س) نخستين کسي بود که جدايي دين از دولت را برافراشت و نقش ويژه در حفظ دين اسلام تا به امروز داشت».[8] وي مي‏گويد پاره‏اي از پژوهشگران از اين مباحث، برداشت جدايي دين از سياست مي‏کنند در حالي که اسلام با سياست است، يعني از سياست سخن مي‏گويد و مردم را براي دخالت در سياست تشويق مي‏کند و همان‏گونه حضرت زهرا(س) انجام داد آنان را تشويق به اعتراض بر فساد حکومتها مي‏کند، امّا اين به معناي وحدت دين و دولت نيست.[9]

ضميمه دوّم يک سخنراني درباره مراتب ايمان به خدا و علاقه به اهل بيت(ع) است. وي ايمان را پنج مرتبه مي‏کند: «شعار، شعيره، شريعة، شعور و فنا» و هر کدام را توضيح مي‏هد. اين سخنراني نيز، با نظريه اصلي نويسنده در بخش نخست هماهنگي کامل دارد.[10]

 

پي‏نوشتها:[11]

 



*. محمّدعلي سلطاني دانش‏آموختة حوزة علميّه و مدتهاست در مركز تحقيقات دارالحديث در بخش حديث به تحقيق و تأليف اشتغال دارد. از وي تاكنون چندين جلد كتاب و مقاله‏هايي چاپ و منتشر شده است.

[1]. نكا: احمد قبانچي، خلافة الإمام بالنص ام بالنصب، ص 6ـ11.

[2]. ]والسّابقون الأوّلُون مِن المهاجرين والأنصار ....[

[3]. نكا: احمد، قپانچي، خلافة الإمام علي(ع)، ص 21.

[4]. نكا: همان ص 25.

[5]. نكا: همان ص 94.

[6]. نكا: همان ص 156.

[7]. بقره، آية 124.

[8]. خلافة الإمام علي، ص 184.

[9]. همان، ص 185.

[10]. همان، ص 193ـ210.