|
مُسْتَغْرَباتِ يك
مُسْتَشْرِق پرويز رستگار*
درآمد
چندي پيش بود كه دوست فاضل و
ارجمندم، جناب آقاي ملكي ـ حفظه الله وابقاه ـ به اين كمترين، پيشنهاد كردند
مقالهاي براي اين شمارة فصلنامة كتابهاي اسلامي كه هماينك پيش روي خوانندة
گرامي است، با انگيزة معرفي و نقد كتاب «گرايشهاي تفسيري در ميان مسلمانان»،
نوشتة مستشرق نامدار، ايگناس گلدزيهر بنويسم و افزون بر اين، كتاب ياد شده را نيز
با ترجمة نوآمدِ جناب آقاي سيد ناصر طباطبائي، در اختيارم قرار دادند. كمي كه كار مطالعه و فيشبرداري
را با محوريت ترجمة نام برده ـ آن هم تنها تا صفحة 32 ـ دنبال كردم، به نارساييهاي
بسياري برخوردم كه گاه مرا سرگردان ميكرد آنها را به چه كسي نسبت دهم؛ به مترجم
متن آلماني به عربي يا مترجم متن عربي به فارسي؟! در همين ترديدها و ترددها
دست و پا ميزدم كه نقد دوست فاضل و پركارم، جناب آقاي سيد حسن اسلامي ـ دامت
توفيقاته ـ را بر ترجمة پيش گفته ديدم و خواندم. اين مقاله ـ افزون بر آنچه از پيش
و در لابهلاي خواندن آن ترجمه بدان رسيده بودم ـ عزم مرا جزم كرد تا در كار معرفي
و نقد اثر نامدار گلدزيهر، متن ترجمة آلماني به عربي را محور تلاش خود قرار دهم و
ترجمة فارسي آن را كناري نهم، زيرا جدا از نارساييهاي فرآيند اين ترجمه كه در
ادامة اين نوشتار، به گوشههايي از آنها خواهم پرداخت، چه بسا ترجمة متن آلماني به
عربي ـ خود ـ از كاستيهاي مانع انتقال مقصود گلدزيهر به خوانندگانش بركنار نباشد و
چنين دغدغهاي در ترجمة متن عربي به فارسي دو چندان و مضاعف شود و يك بار ديگر،
ترجمهاي از اين دست كه با متن اصلي خود فاصله ميگيرد و واسطه ميپذيرد، مصداق
«سبك مجاز از مجاز» باشد! بدين ترتيب،ترجيح دادم كار
را ـ نه به انگيزة به صفر رسيدن چگالي لغزشهاي فرآيند ترجمه، كه به خيال كاسته شدن
هر چه بيشتر از آنها و بهداشتيتر بودن تلاش مترجم دست اول ـ با متن ترجمة آلماني
به عربي دنبال كنم. نگاهي به گلدزيهر و كتاب
«گرايشهاي تفسيري»
در اين باره، آقايان سيد
محمدعلي ايازي، نويسندة محترم مقدمه و نيز پانوشتهاي فصل پنجمِ ترجمة متن عربي به
فارسي،[1]
سيد ناصر طباطبائي، مترجم متن عربي به فارسي،[2]
عبدالحليم نجار، مترجم متن آلماني به عربي،[3] خيرالدين زركلي،[4]
و سيد حسن اسلامي، نويسندة مقالة انتقادي بر ترجمة متن عربي به فارسي،[5]
كم و بيش سخن گفتهاند و صاحب اين قلم ترجيح ميدهد به جاي رها كردن يك بارة
هرگونه سخني ذيل اين تيتر يا پرداختن ديگر باره و همهجانبه به آن، با در پيش
گرفتن برخي اصلاحات ويرايشي، به گلچيني از نوشتة آقاي سيد حسن اسلامي، بسنده كند و
سپس، بر اساس متن ترجمة متن آلماني به عربي، به بخش محوري مقالة خود بپردازد. «كتاب «گرايشهاي تفسيري در
ميان مسلمانان»، سرانجام با تأخيري تقريباً نود ساله، به فارسي ترجمه و منتشر شده
است و اين، ظاهراً سرنوشت كتابهاي جدي از اين دست است (!) ... براي دينپژوهان مسلمان،
گلدزيهر نامي آشناست، اما اين آشنايي تلخ است و غالباً در منابع مختلف، از او به نيكي ياد نميشود، زيرا اين، باور
جا افتادهاي است كه وي نگاهي ناهمدلانه در تحقيقات اسلامي خود دنبال و به
نام علم و يافتههاي علمي، مفروضات خود را به خواننده تحميل ميكند... . با اين همه، وي يكي از
پيشروان نگرشي در مطالعات اسلامي و به ويژه، حوزة تفسيرپژوهي است كه شايستة بررسي
است. لذا نگرش يك سويه و گاه خصمانة او، دليل موجهي براي نخواندن آثارش به شمار
نميرود، به ويژه آنكه اين آثار، حداقل از نظر برخي تقسيمبنديها، بر آيندگان
تأثيري ماندگار برجاي گذاشته است [و] كتاب حاضر [نيز كه] يكي از آنها به شمار
ميرود، از اين منظر، همچنان خواندني و قابل استفاده است. اين
كتاب، در سال 1920، به زبان آلماني، چاپ و منتشر شد و نخستين ترجمة كامل آن به
زبان عربي،
در سال 1954، به دست عبدالحليم نجار، انجام و
با نام «مذاهب التفسير الاسلامي»، در مصر چاپ گشت. گلدزيهر در اين كتاب، انواع
نگاههاي مختلف به كتاب مقدس قرآن را در ميان مسلمانان يا مكاتب تفسيري، تحليل
ميكند و با نقد و بررسي آنها، آراي خود را دربارة اسلام، قرآن، پيامبر اكرم(ص) و
درجة تأثيرپذيري قرآن از آيين يهود، بيان ميكند... . گلدزيهر در آغاز، نخستين مرحلة
تفسير و شكلگيري آن را طي دو فصل، بيان ميكند. سپس، مكتب تفسير نقلي و اصول آن
را بازميگويد. سومين بخش دربارة نگرش تفسيري معتزله است كه مؤلف گزارش تاريخي و
تحليلي دقيقي از اين جريان و شيوة سلوك فكري آنان، به دست ميدهد. چهارمين بخش،
ديدگاه تفسير صوفيانه را بحث و تفسير رمزي يا تأويلي را بررسي مينمايد. پنجمين
بخش دربارة تفسير عقيدتي يا فرقهاي است كه مؤلف در آن، نحوة استفادههاي فرقههاي
ديني و كلامي را از آيات قرآني نشان ميدهد و مواردي را نقل ميكند كه چگونه برخي
فرق براي اثبات باورهاي خود، با تكلف، از آيات، به سود خود كمك ميگرفتند...».[6] كاستيهاي ترجمة متن عربي به
فارسي
در اين
زمينه، مقاله نويس ارجمند، جناب آقاي اسلامي با گشودن دو تيتر با نامهاي «بررسي
ترجمة
كتاب»[7]
و «نادرستيهاي ترجمه»،[8]
به درستي، «به برخي از اين موارد با ذكر علت احتمالي اين خطاها»[9]
پرداخته و چهارده مورد را يادآور شدهاند.[10]
صاحب اين قلم نيز افزون بر آنها، چند نمونة ديگر از اين كاستيها را كه پس از
خواندن نُه صفحه از ترجمة ياد شده[11]
ديده است، در اين جا گوشزد ميكند: 1ـ عين عبارت مترجم محترم:
«البته از نكتهاي نيز نميتوان چشمپوشي كرد و آن اين كه نويسنده همة روشهاي
تفسيري را مورد نقد و تحليل قرار نداده است، وي تفسيرهاي فقهي همچون تفسير قرطبي و
كتابهاي احكام قرآن را و تفاسير لغوي و نحوي همچون كتاب ابوعبيده و زجاج و فراء و
همانند آن را چه از نظر اعجاز بلاغي و مباحث جهانشناسي و پزشكي و غيره مورد بحث
قرار نداده است، با وجود اين كتاب به بعضي از كتابهاي تفسير[ي] پرداخته و اسلوب و
روش آنان را به نقد و تحليل كشيده است.»[12] بررسي: جدا از نارساييهاي
ويرايشي و نگارشيِ منعكس در ترجمة مجموع اين بند، فرازهاي ريز و قطعههاي كوچك آن
نيز به درستي، به فارسي بازگردان نشدهاند: «لا يغضّ من مكانته» را
معادل «نميتوان چشمپوشي كرد» دانسته و گمان كردهاند، مادة «غَضّ» در اين جا، به
معناي مادة «غَمْض» است كه در قالب «تغميض عين» يا «اغماض عين» ـ نه «غمض عين» كه
غلط مشهور است ـ به معناي «چشمپوشي» و «چشم برهم نهادن»[13]
خواهد بود. «من نحا نحوهم» را «همانند
آن» ترجمه كردهاند كه ظاهر آن، اشاره به «كتاب ابوعبيده و زجاج و فراء» ـ در متن
فارسي ـ است، با آنكه كه اولاً: «كتب ابي عبيدة و...» ـ در متن عربي ـ جمع است نه
مفرد و ثانياً: مقصود مترجم متن آلماني به عربي، اشاره به نويسندگاني چون ابوعبيده
و... است. «من غير ذلك من وجهات النظر
إلي الإعجاز البلاغي و...» را در قالب «چه از نظر اعجاز بلاغي و...» بازگردان
كردهاند كه ظاهر آن، اشاره به موضوعها و محورهاي بحث در مكاتب تفسيريِ فقهي و
لغوي و ادبي است، با آنكه مقصود دكتر عبدالحليم نجار، اشاره به ديگر مكاتب تفسيري
در كنار مكتبهاي ياد شده، بوده است. تعبير «با وجود اين» خطاست،
زيرا ظاهر آن به خواننده چنين القا ميكند كه «با وجود نپرداختن گلدزيهر به بيان
همة مكاتب تفسيري، وي به بعضي از كتابهاي تفسيري پرداخته است.» (!!) و طبيعي است
كه صدر و ذيل چنين عبارتي، نه تنها با هم منافاتي ندارند كه تكرار و مكمل
همديگرند، با آنكه عبارت «با وجود اين»، در مقام دفع توهمي ناشي از يك ادعا و سخن
به كار ميرود كه نياز به استدراك و زدودن دارد. در واقع، مقصود آقاي طباطبائي،
«بنابراين» و «بر اين اساس» بوده، اما قرين انتخاب فراز مناسب نبوده است! «فحسبه ـ كما ذكرنا ـ أنه طريقة
ومنهج، ونموذج ومَثَل» را معادل «كتاب به بعضي از كتابهاي تفسير [ي] پرداخته و
اسلوب و روش آنان را به نقد و تحليل كشيده است» دانستهاند، در حالي كه مقصود دكتر
عبدالحليم نجار، بيان ويژگيهاي كتاب گلدزيهر ـ به رغم نارساييهايي كه دارد ـ بوده
است، نه بيان نوع كاركرد آن! عين متن عربي مورد نظر با
ترجمة پيشنهادي آن: «ولا يغضّ من مكانته أن المؤلف لم يستقص بيان مذاهب التفسير
كلها، من تشريعية كما في تفسير القرطبي وكتب أحكام القرآن؛ ومن لغوية نحوية كما في
كتب أبي عبيدة، والزجاج والفراء، ومن نحا نحوهم؛ ومن غير ذلك من وجهات النظر إلي
الإعجاز البلاغي، والبحث الكوني والطبي، الخ؛ فحسبه ـ كما ذكرنا ـ أنه طريقة
ومنهج، ونموذج ومَثَل»؛[14]
اين نكته كه مؤلف، همة مكاتب تفسيري از قبيل تفسير فقهي ـ چنانكه در تفسير قرطبي و
كتابهايي با موضوع احكام قرآن بازتاب يافته است[15]
ـ و تفسير لغوي و نحوي ـ چنانكه در كتابهاي ابوعبيده، زجاج، فراء و كساني كه چونان
اين سه تن گام برداشتهاند، رخ نموده است ـ و ديگر روشهاي تفسيري را كه به
جنبههاي اعجاز بلاغي، مباحث هستيشناختي، پزشكي و... نگريستهاند، بازگو نكرده
است، از جايگاه اين كتاب نميكاهد. بنابراين، براي ارزشمندي اين اثر ـ چنانكه
گفتيم[16]
ـ همين اندازه بس كه ارائهكنندة يك روش و سبك و نيز نمونه و الگويي در زمينة كار
خود است. 2ـ عين عبارت مترجم محترم:
«يكي ديگر از ويژگيهاي اين كتاب، پرداختن نويسنده به نزاعهاي ديني ميان فرق
اسلامي است كه ما نيز به بخشي از اين درگيريها اشاره كردهايم. البته نكتهاي را
بايد تذكر دهيم و آن اينكه خاورشناسان همواره اين مباحث را به ميان آوردهاند و
در آن باب داد سخن دادهاند. اين حساسيت خاورشناسان زماني جلوة بيشتري مييابد كه
در اين ميان براي اينگونه درگيريهاي فرقهاي دليل و علتي بيابند كه در اين موقع
از هواي نفس خود پيروي ميكنند و نيت ستمگرانهاي دارند.»[17] بررسي: جدا از نامفهومي و
نارسايي مجموع اين بند و تكرار هشت بارة واژة «اين» در آن، برخي قطعات و فرازهاي
آن نيز به درستي، به فارسي بازگردان نشدهاند: «لا يكاد يخلو منها كتاب من
كتب المستشرقين» را چنين بازگردان كردهاند: «خاورشناسان همواره اين مباحث را به
ميان آوردهاند و در آن باب داد سخن دادهاند.» «لا سيما فيما يتصل من الدين
بسبب أو نسب» را معادل اين بازگردان دانستهاند: «اين حساسيت خاورشناسان زماني
جلوة بيشتري مييابد كه در اين ميان براي اينگونه درگيريهاي فرقهاي دليل و
علتي بيابند.» «يميلها عليهم إلف ملازم، أو
هوي متبع، أو قصد جائر» را چنين بازگرداندهاند: «در اين موقع از هواي نفس خود
پيروي ميكنند و نيت ستمگرانهاي دارند.» عين متن عربي مورد نظر با
ترجمة پيشنهادي آن: «كما لا يحط من قيمته اشتماله علي قليل من النزغات الدينية
التي نبهنا إلي أهمها؛ وهي نزغات لا يكاد يخلو منها كتاب من كتب المستشرقين، لا
سيما فيما يتصل من الدين بسبب أو نسب، يميلها عليهم إلف ملازم، أو هو متبع، أو قصد
جائر»؛[18]
چنانكه اين نكته كه كتاب در دست ترجمه، در بر دارندة اندكي از كشاكشهاي دينياي
است كه مهمترينشان را يادآوري كردهايم، از ارزش آن نميكاهد؛ كشاكشهايي كه كم
پيش ميآيد كتابي از كتابهاي خاورشناسان از آنها ـ به ويژه اگر به گونهاي با دين
پيوند داشته باشند ـ بركنار بماند و (عللي چون) دوستِ همراه و هميشگي يا خواهش دل
و يا انگيزة بدخواهانه، پرداختنِ بدانها را سر راه ايشان قرار ميدهد. 3ـ عين
عبارت مترجم محترم: «ما در پاورقي بعضي از صفحههاي كتاب به بعضي از خطاهاي آنان اشاره كردهايم و البته
بعضي را نيز مورد نقد قرار ندادهايم كه خوانندة زيرك خود درخواهد يافت.»[19] بررسي: اساساً جملهاي معادل
اين بند كه در ترجمة فارسي منعكس شده است، در متن عربي به چشم نميآيد و ظاهراً
مترجم محترم آن را معادل اين فراز از متن عربي دانستهاند: «كذلك لن تضيرنا بعض
أخطاء علمية لفتنا النظر أحيانا إلي أهمها، وتركنا للدارس المختص كثيرا ما لا يخفي
عليه بيان وجه الصواب فيه»؛[20]
به همين ترتيب، هرگز برخي لغزشهاي علمي كه گاه به مهمترينشان توجه كرده و
يادآورشان شدهايم و بسياري از آنها را كه شرح چگونگي درست بودنشان بر پژوهشگر
متخصص پنهان نميماند، رها كردهايم، آسيبي به ما نميرساند. البته، اگر احتمال بروز خطا
را در حروفچيني متن عربي، ناديده بگيريم، قلم دكتر عبدالحليم نجار نيز در پردازش
عبارت عربي اين فراز، لغزيده است، زيرا كلمة «أخطاء» نكرة موصوفه و داراي دو نوع صفت
است: 1ـ مفرد (علمية) و 2ـ جمله كه خود، دو مصداق دارد: (لفتنا أحيانا ...) و
(تركنا للدارس ...) و براساس قواعد ادبيات عرب، هرگاه جملهاي صفت نكرهاي باشد،
بايد داراي ضميري باشد كه به موصوف نكره بازميگردد. اين قاعده تنها در جملة اول
(لفتنا أحيانا ...) رعايت شده و جملة دوم (تركنا للدارس ...) بدون ضمير كذايي است.
به همين دليل، بايد جملة دوم و ادامهاش، اينگونه بازسازي شود: «وتركنا للدارس
المختصّ كثيراً منها ممّا لا يخفي ...». 4ـ عين عبارت مترجم محترم:
«نكتهاي را كه بايد در اين خصوص تذكر دهيم آن است كه اين استاد و شاگرد [شيخ محمد
عبده و سيد محمد رشيد رضا] در بسياري از سخنان از يك آبشخور بهره ميجستند و هر دو
در پي يك هدف بودند و آن تبيين و هويدا كردن حقيقت دين بود.»[21] بررسي: اولاً: از آنجا كه
پيش از اين بند در ترجمة فارسي، دو بند ديگر ـ يكي پيش از بند ياد شده[22]
و دربارة عبده و شاگردش، سيد محمد رشيد رضا و ديگري پيشتر[23]
و دربارة ابن عربي و شاگردش، عبدالرزاق كاشاني ـ هم وجود دارد، تعبير «اين استاد و
شاگرد»، كمي ايهامآور است، مگر آنكه دست به دامان قاعدة «الاقرب للاقرب» شويم! ثانياً: بند مورد نظر ـ
چنانكه مترجم متن آلماني به عربي هم چنين كرده است ـ بايد ادامة بند پيش از خود و
مكمل آن باشد، زيرا هر دو دربارة عبده و شاگردش سخن ميگويند كه در اين صورت،
نارسايي ياد شده در چند سطر پيش هم برطرف ميشود. ثالثاً: قيد «مادام كلا
الكاتبين ...» در متن ترجمة آلماني به عربي، مربوط به عبارت «فلا يضيرنا مثلا ...»
بوده، بايد همراه آن معنا شود، اما مترجم محترم متن عربي به فارسي، آن را در آغاز
يك بند نو و با تعبير «نكتهاي را كه بايد در اين خصوص تذكر دهيم»، در قالب دفع يك
توهم و استدراك، يادآور شده است. عين متن عربي مورد نظر با
ترجمة پيشنهادي آن: «كذلك مثل أن ينسب المؤلف كثيراً من الأقوال، التي ساقها في
معرض التفسير في ضوء التمدن الإسلامي، إلي الشيخ محمد عبده، مع أنها من كلام
تلميذه السيد محمد رشيد رضا، مادام كلا الكاتبين ينزع من منزع واحد، ويتجه اتجاها
واحدا، ومادام الهدف تحديد المذهب وكشف خصائصه فحسب»؛[24]
همينطور اين نكته كه مؤلف بسياري از سخناني را در بخش «تفسير در پرتو تمدن
اسلامي» به شيخ محمد عبده نسبت داده كه از آنِ شاگردش، سيد محمد رشيد رضايند، براي
ما زيانمند نيست تا جايي كه اين دو نويسنده، داراي خاستگاهي يكسان و جهتگيرياي
يگانه بوده، هدفشان تنها مرزبندي مذهب و پردهفكني از ويژگيهايش باشد. 5ـ عين عبارت مترجم محترم:
«اين مرحله آغازين تفسير قرآن است و مراحل اوّليه آن داراي ريشههاي راست و درستي
بود تا بتواند به خوبي قرآن را بازنمايد.»[25] بررسي: جدا از نامفهومي
ترجمه و جانشين كردن واژة «جُذُور»[26]
به جاي واژة «بُذُور»،[27]
بايد پس از واژة «اين»، ويرگولي نهاده ميشد تا نشان دهد «اين»، نهاد جمله و واژة
پس از آن، گزاره است نه مشاراليه. افزون بر اين كه آشكار نيست مشاراليهِ «اين»
چيست؟ عين متن عربي مورد نظر با
ترجمة پيشنهادي آن: «تتمثل المرحلة الأولي لتفسير القرآن، وأوائل هذا التفسير
المشتملة علي البذور الصالحة، في إقامة النص نفسه»؛[28]
مرحلة نخست تفسير قرآن و گامهاي آغازين اين تفسير كه داراي هستهها (و جان
مايهها)يي سالم (و پذيرفتني) بود، در فراهم آوردن (و مشخص كردنِ) خودِ متن قرآن،
رخ مينمود. 6ـ عين عبارت مترجم محترم:
«اين وضعيت در زماني كه بحث تلفظ نيز پيش ميآيد موجب اختلاف ميشود زيرا در زبان
عربي چنين وضعي براي تلفظ آن الفاظ به وجود نيامده و در نظر گرفته نشده است، از
جنبه ديگر كلمه در زبان عربي در مواقع مختلف اعرابهاي مختلفي به خود ميگيرد كه
در مواقع مختلف ميتوان از آن برداشتهاي مختلفي كرد.» «در اين حالت نبود يك نقطه
يا اختلاف حركات در يك كلمه باعث ميشود تا اختلافات بسياري پديدار شود. نبود نقطه
و اختلاف حركتها، اولين سبب به وجود آمدن اختلاف در قرائتها بوده است و اين خود
نيز برخاسته از عدم دقت كافي در به حساب آوردن نقطهها و حركتها به شمار ميرود.»[29] بررسي: افزون بر نارسايي
مفهوم مجموع اين جملات، فرازها و قطعههاي آن در مقام مقايسه با متن عربي، چنان
مخدوش است كه ترجيح ميدهم عين متن عربي مورد نظر را با ترجمة پيشنهادي آن، ارائه
كنم: «بل كذلك في حالة تساوي
المقادير الصوتية، يدعو اختلاف الحركات الذي لا يوجد في الكتابة العربية الأصلية
ما يحدده، إلي اختلاف مواقع الإعراب للكلمة، وبهذا إلي اختلاف دلالتها. وإذاً
فاختلاف تحلية هيكل الرسم بالنقط، واختلاف الحركات في المحصول الموحّد القالب من
الحروف الصامتة، كانا هما السبب الأول في نشأة حركة اختلاف القراءات في نص لم يكن
منقوطا أصلا، أو لم تتحرّ الدقة في نقطه أو تحريكه»؛[30]
همين طور ـ در حالت تلفظ يكسان نيز ـ اختلاف حركات كه در نگارش عربي اصلي، چيزي
براي مرزبندي (و نشان دادن حدود و ثغورِ) آن وجود ندارد، به اختلاف جايگاههاي
اعرابي يك كلمه [در مقام تركيب آن در يك جمله] ميانجامد و اين حالت ـ خود ـ نيز
اختلاف معناي آن واژه را در پي دارد! بدين ترتيب، اختلاف ناشي از چگونگي شكلگيري
يك واژه به دنبال نقطهگذاري و نيز اختلاف حركاتش ـ با آنكه محصول يگانه و ساخته
شدهاي از حروف بيصداست ـ هر دو با هم، نخستين سبب پديد آمدن نهضت اختلاف قرائتها
در نصي بودند كه يا اساساً نقطهگذاري نشده بود و يا ـ اگر هم شده بود ـ در اين
كار و نيز در كار حركتگذاري آن، دقتي به كار نرفته بود. 7ـ عين عبارت مترجم محترم:
«در خصوص اين موضوع ميتوان به قصهاي كه در سورة كهف آية 75 آمده است، اشاره كرد.
قصه كه مربوط به مردماني اَبله ميباشد (نه ايله) كه در كنارة رودخانة دجله زندگي
ميكردهاند، مفسران در خصوص اين روستا ميگويند همان جايي است كه حضرت موسي و
همراه وي به آنجا رفتهاند و از مردمان آنجا خواهان ياري و كمك شدهاند، مردم در
زمان خليفة دوم يعني عمر خواستار شدند تا وي آية مربوط را كه چنين است: «پس برفتند
تا به دهي رسيدند، از مردم آن ده طعامي خواستند، از ميزبانيشان سر برتافتند.»
تغيير داده و چنين بخوانند، «مردم آن ده آنان را به ضيافت خود فراخواندند.» زيرا
اين آيه موجب ذلّت و خواري آنان شده است ...».[31] بررسي: جدا از چندين نارسايي
در نگارش و ويرايشِ مجموعِ اين جملات كه صاحب اين قلم آنها را عيناً منعكس كرده
است، فرازها و قطعات متعدد آنها نيز جاي تأمل و گاه تعجب دارد: «أهل الأبلة» را كه يك تركيب
اضافي و به معناي «مردم اُبُلّه»[32]
است، تركيبي وصفي و ـ به قرينة درخواست نابخردانهاي كه از خليفة مسلمانان
داشتهاند ـ به معناي «مردماني اَبله» ـ با درج فتحه بر روي همزه ـ دانستهاند!! آية نام برده را در سه فراز
جدا از هم و بركنار از هرگونه پيوندي با يكديگر ترجمه و از مراجعه به يكي از
ترجمههاي قرآن مجيد، خودداري كردهاند، با آنكه با عنايت به قواعد زبان عربي، بخش
دوم، صفت بخش اول و بخش سوم، معطوف بر بخش اول است. شگفت آنكه شمارة اين آيه در
چند قرآني كه بدانها مراجعه كردهام، 77 است، اما در متن ترجمة عربي به فارسي، از
عدد 75 و در متن ترجمة آلماني به عربي، از عدد 73 ياد شده است! عين متن عربي مورد نظر با
ترجمة پيشنهادي آن: «تعتمد علي الخصوصية المذكورة قصه أن أهل الأبلة (لا أيلة) علي
دجلة ـ وهي القرية التي حمل المفسرون عليها القرية المبهمة الممتنعة من قري الضيف
في الآية 73 من سورة الكهف ـ سألوا عمر أن يغير آية الكهف: «حتي إذا أتيا ـ أي
موسي وصاحبه ـ أهل قرية استطعما أهلها فأبوا أن يضيفوهما» بأن يقرأ: فأتوا أن
يضيفوهما بدلا من: فأبوا، لما فيه من مهانة لهم ...»؛[33]
اين داستان بر ويژگي ياد شده (در متن كتاب) استوار است كه مردم اُبُلّه 8 و 9 و 10ـ ترجمة بخش
«يادداشتهاي مترجم عربي بر متن كتاب»[35]
نيز كه صاحب اين قلم، تنها دو صفحة آغازينش را ملاحظه كرده، از همين كاستيها و
نارساييها، بركنار نمانده است.[36] به گمان صاحب اين قلم،
ناكامي مترجم محترم در كار بازگردان اين كتاب به چند عامل عمده و اصلي بازميگردد:
نداشتن تخصص لازم و كافي در حيطه و حوزة علوم قرآن و ناآگاهي از اصطلاحات رايج و
گاه محوري در اين رشته، فقدان اطلاعات متنوع و جانبياي كه اثر خود را در مباحث
غير علوم قرآني ـ مثلاً تفسير نام شهرها و به جا آوردن جغرافياي آنها ـ نشان
ميدهد، به كار نگرفتن آن دسته علايم نگارشي و سجاوندي ـ مانند پرانتز، نقطه
ويرگول و... ـ كه در كمك به فهم هر چه بهتر عبارات، پا در مياني ميكنند و مهمتر
از همه، ناآشنايي ايشان با قواعد ادبيات عرب و سليقة رايج نويسندگان تازي زبان در
حوزة ويرايش و نگارش متون عربي. براي نمونه، اشتباه شگفتانگيز نام برده كه تعبير
«أهل الأبلة» را در متن عربي، در قالب «مردماني اَبله» ترجمه كردهاند و ما پيش از
اين، آن را يادآوري كردهايم، از آنجا برميخيزد كه ويراستاران عرب ـ چه بسا ـ
همزة قطع را چه مضموم باشد و چه مفتوح، با قرار دادن «عين بتراء» بر روي الف، نشان
ميدهند و براي تميز اين دو از هم، همزة مضموم را با نهادن ضمه بر روي الف، ثبت
نميكنند. افزون بر اين، در بسياري از متون ـ از جمله، متن عربي كتاب مورد بحث ـ
از به كارگيري تشديد، تنوين، دو نقطة زير ياء و... نيز خودداري ميكنند. به همين
دليل، در عبارت «أهل الأبلة» هر دو همزه، مفتوح و لامِ دوم «الأبلة»، مخفف به نظر
ميآيند و فراز مورد بحث، در قالب يك تركيب وصفي جلوه ميكند، گرچه مترجم محترم در
صورت آگاهي از قواعد ادبيات عرب، بايد درمييافتند كه به رغم همة اين ظواهر
لغزشآفرين، باز هم تركيبي چون «أهل الأبلة» نميتواند تركيبي وصفي باشد، زيرا
تطابقهاي لازم ميان موصوف و صفت در آن رعايت نشده است و نيز لام الكلمة واژة
«اَبله» ـ به معناي «كم خرد» ـ اساساً نميتواند داراي دو نقطه باشد، زيرا تاء
تأنيث هيچگاه يكي از سه حرف اصلي كلمهاي نيست و حداكثر نقش قائم مقامي يك حرف
اصلي را ميپذيرد. # # # نكتة ديگري كه يادآورياش در
همين جا بايسته است، آن است كه جا داشت جناب آقاي سيد محمدعلي ايازي كه قلم به دست
گرفته، رنج نوشتن مقدمهاي دراز دامن بر اين كتاب و نيز درج پانوشتهاي گستردة بخش
پنجم آن را بر خود هموار كردهاند، پيشاپيش از ميزان اتقان و درجة استحكام ترجمة
پيش روي خود مطمئن ميشدند و سپس، آستين همت را بالا ميزدند، چرا كه ـ اي بسا ـ
بسياري از خردهگيريهاي ايشان بر نويسندة متن آلماني، دست كم، محصول لغزش مترجم
متن عربي به فارسي نيز باشد. بماند كه قلم شخص ايشان هم
در پارهاي موارد، از رواني و گويايي مطلوب و مؤثري برخوردار نيست و ميبايست بهتر
از اينها ميبود! براي نمونه: 1ـ «اينجانب تا پيش از
مطالعة اين كتاب نميدانستم كه كتاب گلدزيهر تا اين اندازه در تحقيقات بعديها اثر داشته، به ويژه وقتي فصل پنجم كتاب را
كه دربارة تفاسير شيعي است مطالعه ميكردم؛ مطمئن شدم كه بخشي از كتابهايي
كه در نقد تفاسير شيعه نوشته شده يا نسبتهايي كه در تحريف قرآن به شيعه دادهاند
يا مراجعه به كتابهاي خاص شيعه، ماده اوليهاش از گلدزيهر گرفته شده است.»[37] خواستهاند بفرمايند:
اينجانب تا پيش از مطالعة اين كتاب نميدانستم، نوشتة گلدزيهر تا اين اندازه در
تحقيقات بعديها اثر گذار بوده است تا آنكه ـ به ويژه ـ فصل پنجم آن را كه دربارة
تفاسير شيعي است، خواندم و مطمئن شدم مادة اولية بخشي از كتابهايي كه در نقد
تفاسير شيعيان نوشته شده و نيز نسبتهايي كه در تحريف قرآن به شيعه دادهاند، از
گلدزيهر گرفته شده است. همچنين، بر من آشكار شد، منتقدان شيعيان در بحث تحريف قرآن
كريم، تنها به كمك نشاني دادنها و راهگشاييهاي خاورشناس ياد شده بوده است كه
توانستند به برخي از كتابهاي خاص شيعه راه ببرند و محتوايشان را دستآويز نسبت
دادن تحريف به آنان، قرار دهند. 2ـ «كتابهايي كه از گلدزيهر
به عربي و فارسي ترجمه شده، همگي همراه با نقد و حاشيه بوده است، اما اين كتاب براي بار نخستين از عربي به فارسي
ترجمه و منتشر ميشود مترجم عرب زبان تمام فصلهاي كتاب را حاشيه زده بجز
فصل پنجم كه مربوط به تفاسير شيعه است، به همين علت ...»[38] خواستهاند بفرمايند: همة
كتابهاي ترجمه شدة گلدزيهر به عربي و فارسي، داراي نقدهايي در پانوشتهايند، اما يك
بخش اين كتاب كه براي نخستين بار از عربي به فارسي بازگردانده ميشود، در اين
ميان، استثنا شده است، زيرا مترجم عرب زبان، فصل پنجم را كه به تفاسير شيعه
ميپردازد، بدون درج هيچ ملاحظهاي در قالب پانوشتها، به حال خود رها كرده و به
دنبال آن، بازگردان شدة آن از عربي به فارسي نيز همين ويژگي را در خود، بازتاب داده
است. به همين علت ... . 3ـ «شيوة مطالب گلدزيهر در
اين كتاب شگفتآور است، او در حالي كه چيزي را ثابت ميكند، در جايي ديگر انكار
ميكند.»[39] خواستهاند بفرمايند: شيوة
گلدزيهر در سامان دادن مطالب اين كتاب، شگفتآور است؛ او چيزي را در جايي
نميپذيرد و انكار ميكند كه همان را در جايي ديگر، پذيرفته و اثبات كرده است! 4ـ «معلوم نيست هدف وي از
آنچه گاهي به دفاع از عقايد اسلامي برميخيزد يا اشكالات و شبهات ديگران را پاسخ
ميدهد، چيست؟ آيا درك و دريافت او منسجم نيست، يا هدف از اين شيوه بيان چيزي چون
ايجاد تزلزل و ترديد است؟ ممكن است اين احتمال باشد كه او برخي مطالب را نفهميده
باشد اما باز هم شيوة بيان او تعجبآور است.»[40] خواستهاند بفرمايند: معلوم
نيست وي با دفاعيات موردي و گاه به گاهش از عقايد اسلامي و پاسخدهي به برخي
خردهگيريها و اشكالتراشيهاي ديگران در ارتباط با اسلام، چه هدفي را دنبال
ميكرده است؟! آيا اجزاي دستگاه فكرياش به خوبي با هم هماهنگ و همخوان نبودهاند
يا ميخواسته است بذر ترديد و تزلزل را در دل خوانندگان كتابش بپاشد؟! شايد هم اين
دوگانگيها، پيآمد كوتاهي گلدزيهر در فهم درست پارهاي مطالب باشد و به هر حال،
شيوة او در ساماندهي اين كتاب، شگفتآور است. # # # گلدزيهر در بوتة نقد
برآيند تلاشهاي گلدزيهر ـ
جدا از هرگونه ارزشداوري ـ نوشتهاي است چونان ديگر آثار قلميِ ديگر انسانها؛
برخوردار از برخي برجستگيها و آسيبديده از شماري كاستيها. وي كه كتاب خود را سرشار از
استنادها و مراجعهها به آثار ديگر خاورشناسان گرد آورده است،[41]
از پس كاري ـ انصاف بايد داد ـ دشوار برآمده كه محصول چندين پارامتر مهم است كه
بايد الگو و چراغ راه كساني باشد كه دغدغة يك پژوهش پر كار، همهجانبه و به دور از
شتاب و گيشه پسندي را دارند؛ محورهايي چون فراهم آوردن مواد خام، ريز، پراكنده و
انبوه (تجزية استادانه كه الزاماً به معناي تركيب ماهرانه و استحصال سنتزهاي بدون
نقص نيست)، نگاهي تاريخي به دانش تفسير و جدا از دغدغههاي برخاسته از درگير شدن
در نكتهها و گفتهها و ناگفتههاي اقيانوسگونة اين علم و در واقع، نگاه آزادانه
و از بالا و مشرف، به جاي نگاه درگيرانه و از پايين و در سطح، مراجعه به منابع دست
اول و كمتر واسطه خورده، كنجكاويهاي همهجانبه و تتبع زيادي كه در متن و نيز در
پانوشتها و نشانيدهيهاي پر شمار كتاب، به خوبي بازتاب يافته است[42]
و آگاهيهاي خوب از قواعد زبان و ادبيات عرب،[43]
تاريخ صدر اسلام[44] و تاريخ
نزول قرآن كريم[45] كه مورد
تصديق، تأييد و اعتراف آقايان ايازي[46]
و عبدالحليم نجار[47] هم قرار
گرفته است. با اين همه، گلدزيهر و
كتابش، مصداق «يك انسان» و «يك انساني»اند و ناگزير در همان چارچوبي كه همة
«انسانها» و «انسانيها» را در بر گرفته است، دست و پا ميزنند. به همين دليل،
نبايد چندان شگفتآور باشد اگر او و اثرش را حتي با اندكي مطالعه و سير در حالات و
صفات هر دو، داراي كاستيها و نارساييهاي زير بدانيم: 1ـ يكي از بزرگترين
آسيبشناسيهاي جهان پژوهش و تحقيق، به تمركز بيش از اندازة يك پژوهشگر بر يك عامل در مقام تحليل چرايي يك رخداد
بازميگردد. بازتاب اين كاستي دشوار آفرين كه در عمل، به فروكاستن علل
متعدد و متنوع يك حادثه در تنها يك علت و ناديده گرفتن يا فراموش شدن ديگر علل
ميانجامد و «ساده سازي» ناميده ميشود، در اين اثر گلدزيهر ـ به ويژه در بخش نخست
آن ـ[48]
به خوبي نمايان و آشكار بوده، با اعتراض مترجم متن آلماني به عربي نيز رويارو شده
است[49]. 2ـ خود برتربيني در قالب تز
قديمي و ريشهدار برتري و آپارتايد مذهبي قوم يهود نسبت به پيروان ديگر اديان كه
قهراً به كوچة بنبست نقد و طرد و تضعيف آثار ديني و محورهاي مقدس ديگران
ميانجامد؛ اعتراض گلدزيهر به اضطراب و اغتشاش متن قرآن كريم ـ آن هم در بالاترين
درجة خود؟! ـ جدا از آنكه در ذات خود، تناقضآميز[50]
است و با سخن خود او درجاي ديگر كتابش تعارض دارد،[51]
برخاسته از همان نكتة روانياي است كه گفتيم.[52] 3ـ فرو كاستن تعاليم اسلامي
به آنچه پيشينهاش به اديان پيشين بازميگردد و انكار هرگونه طراوت و تازگي در كار
اسلام يا مسلمانان[53] كه
سوگمندانه اين انديشة كودكانه و رويكرد سادهسازانه، بسياري از يدككشان عنوان
روشنفكري و مدعيان اسلامشناسي معاصر ـ به ويژه «آن ورِ آبيها» (!!) ـ را فريفتة
الفاظ و تعابير زيباي خود ـ به ويژه اگر انگليسي (!!) و با نگارش ايتاليك (!!) هم
باشند ـ كرده است كه پشت نقاب زيباي خود، چيزي جز يك مشت ادعاهاي سطحي،
پارادوكسيكال و خودْ خنثيكننده ندارند، اما چه كنيم كه «غربيها» گفتهاند!! 4ـ قياسهاي بيجاي برخي
ادعاهاي مسلمانان ـ نه تعاليم اسلام ـ با گفتهها و تعاليم اديان پيشين، به انگيزة
نشان دادن بازگشت همه چيز به كوچة بنبست «خوديها»![54] 5ـ نگاه به اسلام تنها از
زاوية تفسيرها و تأويلهاي اهل سنت كه اثرش را به ويژه در بخش نخستين كتاب، نشان
داده است.[55] 6ـ ادعاهاي گزاف و نادرست كه
گوشههايي از آنها را جناب آقايان ايازي[56]
و عبدالحليم نجار[57] يادآور
شدهاند.[58] 7ـ تناقضگوييها و
پريشاننويسيها.[59] 8ـ به كارگيري تعابير مبهم و
غلطاندازي چون «أحد ثقات القراء»[60]
و «بعض العلماء»[61] كه به اعتراض
مترجم متن آلماني به عربي نيز انجاميده است.[62] 9ـ خود لغزيدن يا ديگران
لغزاندن با نقلقولهاي نادرست[63]
كه اعتراض و يادآوري مترجم متن آلماني به عربي را در پي داشته و كار او را مصداق
نيرنگ و «تدليس» دانسته است.[64] # # # سيري در ترجمة متن آلماني به
عربي
بازگردان دكتر عبدالحليم
نجار كه به گفتة خودش،[65]
شتابآلود و در حال درگيري با ديگر دلمشغوليهاي وي سامان يافته است، چنانكه خود
نيز اعتراف كرده،[66] اثري كم خطا
نيست و ما در اين جا، برخي از نارساييهاي آن را گوشزد ميكنيم: 1ـ از آنجا كه ادعاهاي
گلدزيهر در بستر باورهاي اهل سنت و رنگ سني مآبانة اسلامي كه خاورشناس ياد شده
خواهان معرفي و نقد آن بوده است، ميگنجد، در بسياري جاها، با سكوت تأييدآميز
مترجم متن آلماني به عربي همراه بوده، بيآنكه ملاحظهاي ستارهدار و مندرج در
پانوشتهاي خود بر آنها بنگارد.[67] 2ـ برخي مقاومتها و دفاعيات
هم كه در برابر ادعاهاي گلدزيهر از خود نشان داده، همگي برخاسته از همان مذاق اهل
سنت و سليقههاي آنان در اين مسير بوده است.[68]
به همين لحاظ، بيشترين ملاحظاتش بر سخنان خاورشناس ياد شده، به بخش اول كتاب او
بازميگردد. 3ـ به رغم پوزشي كه مترجم در
مقدمة كتاب درج كرده،[69]
شمار ملاحظاتش بر ادعاهاي گزاف و نادرست گلدزيهر، بسيار اندك و براساس آمارگيري
مترجم محترم متن عربي به فارسي، آقاي طباطبائي، تنها 127 عدد است![70]
البته، براي رسيدگي به كاستيهاي فراوان كتاب مورد بحث، شايد سخن جناب آقاي
طباطبائي درست باشد كه «پرداختن به خطاها و لغزشهاي مؤلف وادي بس گستردهاي است كه
پاسخ دادن به آن از عهدة يك يا دو نفر برنميآيد و بايد مجموعهاي از متخصصان و
پژوهشگران تاريخ، تفسير، فقه و ادبيات و علوم وابسته به آن گرد آيند و به نقد و
نقادي انديشههاي مؤلف بپردازند.»[71] 4ـ سكوت در برابر برخي
لغزشهاي آشكار و اشتباهات فاحش گلدزيهر، مانند معتزلي خواندن سيد مرتضي و «علي بن
طاهر» دانستنش،[72] با آنكه او
يك شيعة امامي و نيز نسبش «علي بن حسين» است![73]
همچنين، در برابر ادعاي قاطع و «يك كلامِ» خاورشناس ياد شده مبني بر «اُبُلّه»
بودنِ نام روستايي كه مردمش از ميزباني و پذيرايي موسي و دوست همراهش خودداري
كردند و نفي احتمال «اَيْلَه» بودن نام آنجا،[74]
چيزي نميگويد، با آنكه نام آن روستا ـ به گفتة غالب مفسران ـ همان «اَيْلَه» بوده
است![75]
نيز يادآور نميشود كه شمارة آية در بر دارندة قصة «اهل قريه»، 77 است، نه 73!![76] 5ـ مترجم، ملاحظات خود را در
پانوشتها و زيرخط فاصل، با قرار دادن علامت ستاره در آغاز هر يك، منعكس كرده، اما
با تعدد ملاحظات در هر صفحه، بر تعدد ستارهها نيفزوده و بدين ترتيب، گاه حتي براي
هر يك از سه ملاحظة درج شده در پانوشتهاي يك صفحه، تنها يك ستاره به كار گرفته
است، نه دو ستاره براي ملاحظة دوم و سه ستاره براي ملاحظة سوم.[77] 6ـ از تعداد ستارههاي به
كار رفته از سوي دكتر عبدالحليم نجار در ترجمة بخش اول كتاب گلدزيهر و سنجش و
نسبتگيري آنها با شمار كل ملاحظات مترجم ياد شده، برميآيد وي سخنان خاورشناس نام
برده را در اين بخش، با آن كه با سليقة اهل سنت هماهنگ هم هست، بيش از ديگر جاها
نميپسندد و شماري از آنها را با قرائت همكيشان خود از اسلام، هم افق نميداند. 7ـ چنانكه مترجم متن آلماني
به عربي در مقدمة كتاب گلدزيهر اعتراف كرده است،[78]
شمار خطاهاي اين چاپ، اندك نيست.[79]
به همين دليل، گمان ميرود، واژههاي «النزغات»[80]
و «نزغات»[81] در اصل،
«النزعات» و «نزعات» ـ به معناي «گرايشها» و «تمايلات» ـ بودهاند و افزوده شدن يك
نقطه و تبديل «عين» به «غين»، از مصداقهاي تصحيفهاي بسياري است كه در
نسخهبرداريها و حروفچينيهاي متون عربي، فراوان رخ ميدهند، هر چند ترجمة پيشنهادي
ما ـ در مقام نقد ترجمة آن فراز از متن عربي به فارسي كه در بر دارندة اين دو واژه
است ـ مبتني بر همين ثبت و درجِ منعكس در ظاهر اين چاپ بوده است! 8ـ يكي از خردهگيريهاي
مترجم متن آلماني به عربي بر گلدزيهر، اسناد سخن يكي به ديگري است.[82]
اين خردهگيري گرچه به جاست و از كسي چون خاورشناس ياد شده، چشم داشت چنين خطايي
با چنان ادعاهاي گزافي نميرود، شايسته بود دكتر عبدالحليم نجار در ملاحظات خود بر
بخش چهارم كتاب گلدزيهر، هم بر جاهاي لغزش مؤلف دركار نسبت دادن اقوال به اين و
آن، انگشت مينهاد و هم به نادرستيهاي اصل ادعاها ـ چه گويندهاش ابنعربي باشد و
چه عبدالرزاق كاشاني ـ اشاره كند، حال آنكه در اين بخش، تنها هشت پانوشت انتقادي
دارند[83]
كه از نكتة ياد شده، تهياند. همين نارساييها در ملاحظات سهگانة ايشان بر بخش ششم
كتاب[84]
نيز ـ در ارتباط با سخنان سيد محمد رشيد رضا كه گلدزيهر آنها را به محمد عبده نسبت
داده ـ بازتاب يافتهاند. به بيان ديگر، بايد خود سخن ـ جدا از آنكه گويندهاش
كيست ـ نقد و نقادي ميشد و تنها يادآوري اين نكته كه آن را آقاي x به
زبان نياورده و گويندهاش آقاي y است،
درماني به شمار نميرود! اينگونه خردهگيري مترجم
متن آلماني به عربي، صاحب اين قلم را به ياد داستاني مياندازد كه با گزارش آن از
زبان يكي از علماي معاصر با قاجارها،[85]
اين مقالة پر كم و كاست را به پايان ميبرد: «سيد نعمة الله جزائري در
انوار نعمانيه[86] نوشته كه
مباحثه و مناظرهاي واقع شد ميان شيخ بهائي و عالمي از علماء كه مذهب عامه داشت و
اعلم علماء اهل مصر بود و شيخ بهائي چون سفر مكه رفت، چهار سال سفر آن بزرگوار طول
كشيد و دو سال در مصر ماند و ميان شيخ و آن عالم، مودتي بود و شيخ به آن شخص اعلام
نمود كه من [ايراني و] بر مذهب عامه ميباشم. پس روزي آن عالم به شيخ گفت كه اين
طائفة رافضه كه در پيش شما [در ايران] ميباشند، در باب شيخين [ابوبكر و عمر] چه
ميگويند؟ شيخ بهائي فرمود كه آنها دو حديثي براي من ذكر نمودند كه من از جواب
آنها عاجز آمدم! آن عالم سني گفت كه آن دو حديث، كدام باشد؟ و چه ميگويند؟ شيخ
فرمود كه ميگويند كه مسلم [بن حجاج نيشابوري] در صحيح خود [كه مهمترين كتاب در
ميان صحاح ششگانه، پس از صحيح بخاري است][87]
روايت ميكند كه پيغمبر(ص) فرمود كه هر كه فاطمه [عليها السلام] را اذيت و آزار
كند، پس به تحقيق كه مرا اذيت كرده و هر كه مرا اذيت كند، پس خدا را اذيت كرده و
هر كه خدا را اذيت كرد [كذا!]، پس به تحقيق كه او كافر است[88]
و ايضاً مسلم [بن حجاج] بعد از اين حديث، به پنج ورق [فاصله]،[89]
روايت كرد[90] كه فاطمه
عليها السلام بيرون رفت از دنيا و حال آن كه ساخطه و غضبناك بود بر ابيبكر و عمر،[91]
پس من نتوانستم موافقت به [كذا!] اين دو حديث نمايم در جواب و از جواب اين شبهه
عاجز شدم! عالم سني به شيخ گفت كه بگذار مرا تا امشب آن كتاب را نگاه كنم. پس آن
عالم رفت. چون صبح شد، آن عالم به نزد شيخ آمد. پس به شيخ عرض كرد كه من هميشه
ميگفتم براي تو كه رافضه در نقل حديث، دروغ ميگويند؛ ديشب كتاب صحيح مسلم را
نگاه كردم. بيشتر از پنج ورق، فاصله داشت (!!)[92]
و اين، نهايت اعتذار او بود از معارضة اين دو حديث!!» پينوشتها: *. دكتر پرويز رستگار، دانشآموختة
حوزه و دانشگاه است. علاوه بر چندين مقاله كه، در مجلات علمي كشور چاپ و منتشر
شده، از وي تاكنون كتابهايي نيز، درباره رجال،
و علوم قرآني به چاپ رسيده است. وي اكنون استاد و عضو هيأت علمي دانشگاه كاشان
است. [1].
ايگناس گلدزيهر، گرايشهاي تفسيري در ميان مسلمانان، ترجمة سيد ناصر طباطبائي، با
مقدمه و حواشي سيد محمدعلي ايازي، اول، تهران، انتشارات ققنوس، 1383 هجري شمسي، ص
7ـ20. [2].
همان، ص 21ـ23. [3].
همان، ص 25ـ27. [4]. نكا: خيرالدين زركلي، الاعلام، هفتم، بيروت، دارالعلم
للملايين، 1986 ميلادي، ج 1، ص 84، ستون دوم. [5].
ر.كا: آينة پژوهش، شمارة 87، ص 25ـ36. [6].
همان، ص 25ـ26. [7].
همان، ص 27. [8].
همان. [9].
همان. [10].
همان، ص 27ـ35. [11].
يعني صفحههاي 25، 26 و 27 (با عنوان «مقدمة مترجم عربي»)، 29، 30، 31 و 32 (با
عنوان «بخش يكم؛ دورة نخستين تفسير») و 335 و 336 (با عنوان «يادداشتهاي مترجم
عربي بر متن كتاب»). [12].
ايگناس گلدزيهر، پيشين، ص 25، سطر پاياني ـ ص 26، س 5. [13].
براي نمونه، نكا: ابن منظور، لسان العرب، اول،
بيروت، داراحياء التراث العربي، 1408 هجري قمري، ج 10، ص 123، س 13ـ15، ستون دوم. [14].
ايگناس گلدزيهر، مذاهب التفسير الاسلامي، ترجمة دكتر عبدالحليم نجار، بيچا، قاهره
و بغداد، مكتبة الخانجي ومكتبة المثنّي، 1374 هجري قمري، ص 4، ص 5ـ9 (مقدمة
كتاب). [15].
همچنين، ممكن است مقصود آقاي عبدالحليم نجار، كتابهاي متعددي باشد كه با عنوان
«احكام القرآن» به نگارش درآمدهاند. [16]. نكا: ايگناس گلدزيهر، پيشين (ترجمة آلماني به عربي)، ص
3، س 19ـص 4، س 4 (مقدمة كتاب). [17].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 26، س 6ـ11. [18].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، س 10ـ13 (مقدمة كتاب). [19].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 26، س 14ـ15. [20].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، س 15ـ16 (مقدمة كتاب). [21].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 26، س 22ـ24. [22].
همان، س 20ـ21. [23].
همان، س 16ـ19. [24].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، س 20ـ23 (مقدمة كتاب). [25].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 29، س 17ـ18. [26].
جمع «جِذْر» و «جَذْر»؛ ريشه. [27].
جمع «بَذْر»؛ دانه، هسته. [28].
ايگناس گلدزيهر، پيشين (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، س 1ـ2 (متن كتاب). [29].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 31، س 25ـ ص 32، س 3. [30].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 8، س 3ـ ص 9، س 2 (متن كتاب). [31].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 31، پانوشت سوم. [32].
شهري بوده است بر ساحل دجله در منطقة بصره كه پيشينهاي بيش از آن داشته است (نكا: ياقوت حموي، معجم البلدان، بيچا، بيروت، دارصادر،
بيتا، ج 1، ص 77). [33].
ايگناس گلدزيهر، پيشين (ترجمة آلماني به عربي)، ص 8، پانوشت شمارة 1 (متن كتاب). [34].
شهري بر ساحل درياي سرخ و نزديك شام (سورية امروزي). در اين باره، نكا: ياقوت حموي، پيشين، ص 292. [35].
ايگناس گلدزيهر، پيشين (ترجمة عربي به فارسي)، ص 335ـ349. [36].
براي نمونه، نكا: همان، ص 335، س 10ـ11 و ص 336،
س 1ـ3 و نيز شمارههاي 5 و 8. [37].
همان، ص 18، س 7ـ11. [38].
همان، س 15ـ18. [39]. همان،
س 22ـ23. [40].
همان، ص 19، س 6ـ10. [41].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، پانوشتهاي متعدد در صفحات متعدد. [42].
براي نمونه، نكا: همان، ص 97، س 12 و ص 126، س
3. [43].
براي نمونه، نكا: همان، ص 14، سطر آخر ـ ص 15، س
4 و ص 128، س 7. [44].
براي نمونه، نكا: همان، ص 16، س 3ـ6 و ص 34، س
15 به بعد. [45].
همان، در جاهاي متعدد. [46].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 16، آخرين پاراگراف ـ ص 17 به بعد. [47].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 3، آخرين پاراگراف ـ ص 4 به بعد (مقدمة كتاب). [48].
همان، ص 8، س 1 (متن كتاب). [49].
همان، نخستين پانوشت ستارهدار. [50]. همان
(ترجمة عربي به فارسي)، ص 18، سطر آخر ـ ص 19، س 2. [51].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، نخستين پانوشت ستارهدار (متن كتاب). [52].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 12 به بعد. [53].
همان، ص 14، آخرين پاراگراف به بعد. [54].
براي نمونه، نكا: همان (ترجمة آلماني به عربي)،
ص 123، س 5 و ص 124، پانوشت شمارة 3. البته، گاه مدعي تأثيرگذاريِ مسلمانان از نوع
معتزله در اهل رأيِ يهود نيز ميشود (نكا: همان،
ص 128، پانوشت شمارة 2 و ص 138، پانوشت شمارة 3). [55].
به عنوان مشتي از خروار، نكا: همان، ص 5، س 1ـ2
(متن كتاب). جالب آن است كه مترجم سني مذهبِ متن آلماني به عربي، نه تنها اعتراضي
به ادعاي گلدزيهر در اين جا ندارد، آن را دو چندان تأكيد هم ميكند (نكا: همان، پانوشت ستارهدار)!! [56].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 20. [57].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، پاراگرافهاي چهارم و پنجم (مقدمة كتاب). [58].
شايد يكي از همين ادعاها، معتزلي خواندن سيد مرتضي (نكا:
همان، ص 136، س 9 ـ ص 137 ـ س 2) و ناميدن او به «علي بن طاهر» باشد (همان) كه
هيچيك از آنها، با اعتراضي از سوي آقاي عبدالحليم نجار، مواجه نميشود، گرچه
نميتوان از شگفت انگيز بودن و غلطانداز جلوه كردنِ برخي آراي سيد مرتضي نيز غفلت
كرد!! [59].
در جاهاي متعدد كتاب كه آقاي ايازي در مقدمه و آقاي عبدالحليم نجار در پانوشتهاي
خود ـ از جمله، در همان، ص 15، دومين پانوشت ستارهدار و ص 31، دومين پانوشت
ستارهدار ـ بدانها اشاره كردهاند. [60].
همان، ص 37، س 4. [61].
همان، ص 38، س 2. [62].
همان، نخستين پانوشت ستارهدار. [63].
همان، ص 62، س 5ـ8. [64].
همان، پانوشت ستارهدار. [65].
همان، ص 5، س 7 (مقدمة كتاب). [66].
همان، س 9ـ10. [67].
براي نمونه، نك: همان، ص 5، س 1ـ2 (متن كتاب) و سخن مترجم در پانوشت ستارهدار. [68].
همان، ص 17، پانوشت ستارهدار؛ ص 19، نخستين پانوشت ستارهدار؛ ص 20، پانوشت
ستارهدار؛ ص 23، پانوشت ستارهدار و... . [69].
همان، ص 5، س 7ـ10 (مقدمة كتاب). [70].
همان (ترجمة عربي به فارسي)، ص 22، س 22ـ23. [71].
همان، ص 23، س 8ـ11. [72].
همان (ترجمة آلماني به عربي)، ص 136، س 9 ـ ص 137، س 2. [73].
دربارة نسب او، از جمله، نكا: خيرالدين زركلي،
پيشين، ج 4، ص 278، ستون سوم. البته، زركلي نيز با تعبير «يقول بالاعتزال»، سيد
مرتضي را با اندكي احتياط، معتزلي دانسته است و اين ـ چنانكه در پانوشت شماره 58
نيز اشاره كردهام ـ به برخي انديشهها و ادعاهاي او بازميگردد. [74].
ايگناس گلدزيهر، پيشين (ترجمة آلماني به عربي)، ص 8، پانوشت شمارة 1 (متن كتاب).
البته، در اين باره، نميتوان احتمال خطا را به ديگران نسبت داد، زيرا گلدزيهر،
رسماً روستاي مورد بحث را بر ساحل دجله معرفي ميكند و پيداست كه چنين وصفي ـ با
عنايت به كتابهاي نگاشته شده در موضوع جغرافياي جهان اسلام ـ بر «اُبُلّه» تطبيق
ميكند، نه بر «اَيْلَه» كه در كنارة درياي سرخ، متمايل به جانب سرزمين شام قرار
داشت (نكا: ياقوت حموي، پيشين). بنابراين،
نميتوان اين لغزش را به حروفچين و مراحل حروفچيني، نسبت داد! [75].
براي نمونه، نكا: امينالاسلام طبرسي، مجمع
البيان في تفسير القرآن، اول، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات،
1415 هجري قمري، ج 6، ص 374؛ فخر رازي، التفسير الكبير، اول، بيروت، داراحياء
التراث العربي، 1415 هجري قمري، ج 7، ص 487؛ اسماعيل بن كثير، تفسير القرآن
العظيم، دوم، بيروت، دارالمعرفه، 1407 هجري قمري، ج 3، ص 103. البته، تنها برخي از
مفسران چون زمخشري، آن هم با به كارگيري تعبير «قيل»، نام روستاي مورد بحث را
«اُبُلّه» دانستهاند (نكا: محمود بن عمر
زمخشري، الكشاف، بيچا، بيروت، دارالمعرفه، بيتا، ج 2، ص 494). [76].
البته، گلدزيهر در جاهاي ديگر ـ مثلاً در پيشين، ص 162 (متن عربي و پانوشت)، 287
(در هر دو مورد) و... ـ نشاني صحيح آيات را به دست داده است. [77].
براي نمونه، نكا: همان، پانوشتهاي ص 9 (متن
كتاب). [78].
همان، ص 5، س 9ـ10 (مقدمة كتاب). [79].
جالب آن است كه در كنار ادعاي مترجم متن آلماني به عربي: «ويقيني أنها اشتملت علي
خطأ غير قليل؛ اطمينان دارم [نمونههاي چاپ شده] در بر دارندة لغزشهايياند كه
اندك هم نيستند»، مترجم متن عربي به فارسي، اين اعتراف صادقانة آقاي عبدالحليم
نجار را چنين بازگردان كردهاند: «... در تمام مراحل چاپ حضور نداشتم و ممكن است
به اين واسطه خطاهاي چاپي در اين كتاب روي داده باشد.»!! [80].
ايگناس گلدزيهر، پيشين (ترجمة آلماني به عربي)، ص 4، س 10 (مقدمة كتاب). [81].
همان، س 11. [82].
همان، س 15ـ23. [83].
همان، پانوشتهاي ستارهدار ص 129، 131، 147، 163، 167، 171، 181 و 191. [84].
همان، پانوشتهاي ستارهدار، ص 350، 364 و 371. [85]. نكا: ميرزا محمد تنكابني، قصص العلماء، دوم، تهران،
انتشارات علمية اسلاميه، 1364 هجري شمسي، ص 235ـ236. [86]. نكا: سيد نعمةالله جزائري، الانوار النعمانيه، بيچا، تهران
و تبريز، مكتبة حقيقت، بيتا، ج 1، ص 93ـ94. [87]. نكا: مسلم بن حجاج نيشابوري، صحيح مسلم، دوم، بيروت،
دارالفكر، 1398 هجري قمري، ج 4، ص 1902ـ1903، ح 93 و 94. [88].
البته، تعبير منعكس در صحيح مسلم، تنها شامل اين فقره است: «يؤذيني ما آذاها؛ هرچه
او را بيازارد، مرا نيز ميآزارد.» [89].
البته، در چاپهاي در دست از صحيح مسلم، فاصلة اين دو حديث، چيزي حدود 520 صفحه
است! [90].
مسلم بن حجاج نيشابوري، پيشين، ج 3، ص 1380، ح 52. نيز در اين باره، نكا: ابوعبدالله بخاري، صحيح البخاري، پنجم، دمشق و
بيروت، دارابن كثير واليمامه، 1414 هجري قمري، ج 3، ص 1126، ح 2926. [91].
البته، گردآورندگان صحيح بخاري و صحيح مسلم، تنها از ابوبكر نام بردهاند. [92].
با يادآوري اين نكته كه آنچه در اين داستان، حديث دوم به شمار آمده است، صدها صفحه
پيش از حديثي كه مقدم دانسته شده، قرار دارد! |