دينشناسي حافظ

محمّدرضا زادهوش

بابايي، رضا(1343- )؛ دين‏شناسي حافظ، قم: آيت عشق،
چاپ اول/ 3000 نسخه، 264ص، فارسي، رقعي (شميز)،1
بها: 15000 ريال، منابع: 259-264. مدخل شمارة 5001

زماني سعي بر آن بود تا شاعران بزرگ ايران زمين را به گونهاي با دين مربوط ساخته، تدين آنان را نمايانده و حتّي برخي از آنان را شيعة اثنيعشري و يا متعلّق به يکي از فرقههاي تصوّف معرّفي کنند. متأسّفانه حافظ شيرازي نيز از اين قاعده مستثني نبود، و هر از چندي مطالبي را به او نسبت داده و حتّي وي را شيفته و ثناگوي امامام معصوم ـ عليه‏السلام ـ ميپنداشتند. اکنون شگفتي ما دو چندان شده؛ چرا که حافظ به عنوان يک دينشناس شناسانده ميشود.

ناگفته روشن است که نميتوان نظريات تفسيري و فلسفي و کلامي حافظ را در جاي جاي ديوان اشعارش پوشيده داشت؛ ولي آيا تنها دستيابي به جاي پاي چنين مواردي که ناگزير ناشي از تحصيلات ويژه او در زمانة خويشتن است، کفايت ميکند که او را بر جايگاه يک دينشناس و فقيه بنشانيم؛ آيا حافظ در اين مقام تازه، سخن ناشنيدهاي براي دينپژوهان دارد و آيا اشعار او در قياس با ديگر متون ديني موجود، رتبهاي خواهد داشت؟

به راستي اعجاز جاويدان حافظ جز اين نيست که آينههايي را در پيش ما داشته و هر آن کس که در آن بنگرد، خود و دانش خويش را مشاهده خواهد کرد. دانش آموختة هر رشتهاي که در صورت اشعار حافظ به تأمّل مينشيند، مضمون حرفة خود را مييابد، و درست همين مسأله باعث آمده است که کتابي پديد آيد و حافظ به دست يکي از آشنايان با علم دين، لباس دينشناسي بر تن کند.

پديدآورندة اين اثر، از روي فروتني و هم از آن جهت که راه را براي پرداختها و مجلّدات آيندة اينگونه برداشت، گشاده نگاه داشته باشد، کتاب خويش را درآمدي بر دينشناسي حافظ نام نهاده، و در توجيه بازگرداندن هر کنايه و اشارهاي به مسائل ديني مينويسد: «تقريباً همة انسانها حجابهاي سخت و ضخيمي بر نگاه ديني خود کشيدهاند که نه از راه عمل آنها، و نه از طريق گفتارشان نميتوان به سادگي در درون آنها رخنه کرد و پردهها را دريد، در اينگونه تحقيقات، بايد اشارات را دريافت، و هر کنايه را زير چُنان ذرّهبينهايي بُرد که کاه را کوه مينمايانند».

پيدا است که با چنين ديدي به تفسير حافظ پرداختن، حاصلي جز روي نمودن به عبارتپردازي و تشبيه و کنايه در تحليلها ندارد؛ به ويژه آن که مشکل اصلي حافظ در وارد شدن کامل به مباحث ديني، همان خود مميّزي يا اتو سانسوري ناشي از جامعه و حکومت وقت، عنوان ميگردد. درست چيزي که در يک تفسير درست و خوب از حافظ بايد از آن پرهيز داشت تا کاه کوه نشود و قطره به دريا تبديل نگردد؛ و الاّ نتيجة آن، همين ميشود که هنوز شرح پسنديدهاي از حافظ در دست نداريم با وجود آن که مؤلّف نيز اذعان دارد: «از نخستين روزهايي که گلاندام، همشاگردي و دوست حافظ، ديوان او را جمع و استنساخ کرد، تاکنون، استعدادهاي بسياري در اين سرزمين، صرف بازخواني وقف بازيابي او شده است، و بسا قلمها و دِرَمها که در اين راه هزينه شدند».

مؤلّف به سختي بر اين پاي ميفشارد که ديوان حافظ ارزش آن را دارد که دينپژوهانه به آن نگريست، ولي به گفتة خود، براي پرسشهاي با اهميّتتري همچون آن که: چرا حافظ؟ و آيا اشعار حافظ نه از روي جوّ زدگي و القاي ديگران، حرفي براي ما دارد؟ پاسخ اعتمادآفريني دست و پا نکرده است!

در دنبالة اين ماجرا با انگيزههاي مؤلّف روبهرو ميشويم که به سادگي بيان شده و ايشان حافظ را بهترين بهانه براي ورود به ضروريترين مباحث فکري دانستهاند. او بر آن است که حتّي اگر اين شمسالدّين محمّد شيرازي را نيز به کناري نهيم «باز محتاجيم که کسي ديگر را همچون حافظ معهود و آشنا با اذهان جمعي بيابيم، علم کنيم و دربارة او بنويسيم و بخوانيم؛ زيرا هميشه بايد در ميان ما کساني باشند که بهانة جرّ و بحث بر سر خدا، هستي، [...] مواجهة رندانه با جهان و جهانيان و صدها مسألة خرد و کلان ديگر باشند» به راستي صرافت طبع نگارنده در اين سطور، بسيار ستودني است ولي خواننده را به سختي نسبت به خواندن کتاب بيرغبت ميسازد.

اگر اين حافظ هم چيزي است که براي ما علم شده تا حرفهاي خود را ذيل نام او بگوييم و بنويسيم و اگر حافظ با همه چيز به صورت رندانه روبهرو شده و معلومات پيشين را همه به بازي گرفته و ميگويد:

بعد از اينم نبود شائبه در جوهر فرد           که دهان تو در اين نکته خوش استدلالي است

ميتواند که آموزگار دين باشد؟

شايد از همين‏رو است که نويسنده سرانجام به انديشة گريز از اين تنگنا ميرود و مقصود از ترکيب دينشناسي حافظ را طعم و بوي دين در کلام وي معنا ميکند و مينويسد: «بايد در نظر داشت که وقتي گفته ميشود: حافظ، دينشناس است؛ الزاماً بدين معنا نيست که دين باور نيز هست؛ زيرا هميشه نميتوان معرفت ديني را حاصل عمل ديني دانست».

در حقيقت گفتار نخستينِ کتاب که دينشناسي و مشکلات زباني نام گرفته، با فرض بر دينشناس بودن حافظ، فارغ از رويکرد عملي او در دين، آغاز شده و اقرار ميدارد که مرجع ما براي آگاهي از نظريّات وي، ديوان اشعار او است «ولي وقتي ديوان او را ميگشاييم، کلمات و جملاتي ميبينيم که به هيچ رو، قصد نظريّهپردازي و اظهارنظر در باب مقولات مختلف را ندارد» و اين چنين هرچه پيشتر ميرويم بيشتر با سيره و شيوهنامة مؤلّف که ناگفته مانده است روبهرو ميشويم؛ او کلّي گويي را در سراسر متن به صورت آشکارا پيشة خود ساخته، و هر چند که هر از چندي به جزييّات هم ميپردازد؛ ولي در مجموع يک بحث کلّي را ارائه ميدهد نه يک اثر آکادميک و کلاسيک را؛ چنانچه به جز پاورقيهاي مربوط به احاديث و اشعار منقول در متن، با ارجاعات ديگري روبهرو نميشويم؛ چرا که اصولاً کمتر نقل قولي در متن آمده، و حلّ مشکلات بر عهدة خود مؤلّف بوده است و با توجّه به زبان نوشتار در شرح ابيات که ساده و با گرايشي فلسفي است ميتوان گفت که خواننده بحثي عقلي را به مطالعه گرفته، نه مباحثي روايي را.

وي به شدّت از درگير شدن با مسائل روز پرهيز دارد؛ به عنوان مثال ميگويد: «در اينجا وقتي سخن از معرفت ديني ميگوييم، به هيچ روي ناظر به مباحث جديد کلامي نيست» ولي از سوي ديگر از معنا کردن عجولانة معرفت در بيت مشهور:

شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است            آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش

را ناپسند دانسته و مينويسد: «همين قدر که اين کلمات فريبنده را بر معاني رايج عصري، تطبيق نکنيم، گام بزرگي در فهم آنها و مراد حافظ برداشتهايم».

تکليف شارح نيز اينچنين روشن ميشود که نميتوان همة ابيات را تأويل کرد و يا تصريح انگاشت زيرا «بالاخره ابياتي در ميان غزليّات او هست که خودشان فرياد ميزنند که: ما را تأويل کنيد. ابياتي هم هست که تأويل در آنجا، زحمت لا طائل است و سخت، نامقبول». راهکار نويسنده براي حلّ معضلات بياني حافظ از همين جا شکل ميگيرد و چنين درج ميشود:

1. ‏ قرار دادن ابيات پراکنده و غزليات از هم گسيختة او در يک دستگاه و منظومة واحد؛

2. ‏ پيدا کردن محکمات ديوان او، و ارجاع متشابهات به آنها؛

3. ‏ پيدا کردن نظايري در عصر حاضر و اعصار گذشته براي حافظ. اين مشابه سازي کمک بسياري در تحليل و تعريف شخصيت حافظ ميکند.

4. ‏ اعتنا به همان حدّ اقلّي که از شرح حال و زندگاني او در کتب تاريخي و تذکرهها موجود است؛ اگرچه به همة آنها نميتوان اعتماد نمود.

5. ‏ آشنايي با زبان غزل و سيرت و سان شاعران غزلسرا .

سپس زبان ويژة حافظ را يکي از مشکلات مردافکن براي آشنايي با انديشههاي ديني حافظ ميداند که در بخشهاي ملامتيگري، ميل به ايهام گويي و ابهام افکني، تحيّر و مشرب رندي بررسي ميشود: «ملامتي بودن، بزرگترين مشکل سطحينگران در شناخت کسي مانند حافظ است. وقتي گويندهاي دينداري خود را پنهان کرد، و حتّي خود را فاسق و فاجر خواند؛ آيا ميتوان دربارة دين باوري و يا دين گريزي او به راحتي داوري کرد؟ اين که آيا او ملامتي بود يا نه، و اگر بود؛ چرا؟ ميتواند موضوع تحقيقات و نوشتههاي مفصّلي باشد».

وي در ذيل هر موضوع، نمونههاي بسياري را از ديوان حافظ و ديگر شاعران بزرگ پارسي زبان بيرون کشيده و براي اثبات مدّعاهاي خويش، به بحثهاي گوناگون وارد ميشود و گاه نتيجههاي کليدي و منشأهاي اصلي را نيز به خواننده مينماياند: «امّا نتيجهاي که بايد از اين مقولة دراز دامن در اين جا گرفت، کشف يکي از منشأها و علل ابهام و ايهام در شعر حافظ است [...] متحيّران ميتوانند از شمار يقينمندان باشند؛ امّا هيچگاه تجزّمگرايان، طعم يقين را نخواهند چشيد. ميتوان جازم نبود؛ امّا يقين داشت، و نيز ميتوان در حيرت بود، ولي در سرسراي يقين زيست».

نگارنده سرانجام مهمترين عامل ابهام و ايهام و تناقضگويي حافظانه را در مشي رندانة او در زندگي روزمره و زندگي ادبي ميداند. عاملي که حتّي از سيرة ملامتي و حالت تحيّر وي مهمتر است به طور کلّي «رند بودن؛ يعني فارغ از [....] مجادلات بودن و آنها را براي فخر رازيها باقي گذاشتن. رندانگي، اينجا آن است که گوشهاي را بگيرد و انگشت بر مسائلي بگذارد که ديگران از آن غافل شدهاند، يا تغافل ميکنند».

گفتار دوم با عنوان علم ديني؛ معرفت ديني کوششي است براي آشنايي با آراي ديني و گرايشهاي معرفتي حافظ، بدون آنکه به او اقتدا کرده و چون و چرا در انديشههاي ديني وي را ناروا پندارد و تأکيد دارد که به هيچ صورت «در مقام قضا و بر منصب داوري نيز ننشستهايم که حکم رانيم و ختم نزاع کنيم؛ گزارشگري تنگ مايهايم که معلوم نيست در همين گزارش هم چندان موفّق باشيم» مدّعاي گفتار دوم آن است که ديوان حافظ را ميتوان موضوع پارهاي از مباحث دينشناختي يا حدّاقلّ روانشناسي دينداران کرد و ميتوان دلايلي را به ياد آورد که بر اساس آنها، هرگونه تحقيق جدّي در کلمات و اشارات و اشعار حافظ، مغتنم و سودبخش است.

نخست: علم و فضل حافظ, که حتّي اگر در وجود محمّد گلاندام ترديد کنيم، صحّت دعاوي و تحسينهاي او را نميتوان به آساني در ورطة شکّ و غلوّ انداخت «وقتي انساني در تاريخ ما پيدا شود که همگان بر فضل و دانش او اقرار ميدهند، و خود نيز گهگاه به پاية علمي خويش اشارت دارد، ميتوان از دفتر او، وسيلهاي براي کاوشهاي دينپژوهانه ساخت؛ به ويژه اگر ابياتي در ديوان او به چشم آيد که شايستة هرگونه بررسي و نکتهيابي باشد. البته دانشمند بودن و اهل فضل و قلم بودن، براي اهميّت يافتن، کافي نيست. براي همين، ما به اين دليل واحد اکتفا نکرده، دلايل ديگري را نيز ميافزاييم».

دوم: اهتمام ملّي و تاريخي به حافظ که توسّط خود او نيز پيشبيني شده است:

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گويد           که گفتة سخنت ميبرند دست به دست

سوم: دعوي دينشناسي حافظ؛ چنانچه خود «مدّعي کشف اسرار دين ميشود، و حتّي از ما ميخواهد که آنچه را تاکنون از واعظ ميشنيديم، از اين پس، از او بشنويم».

حديث عشق زحافظ شنو، نه از واعظ           اگرچه صنعت بسيار در عبارت کرد

او در ادامة بحث، نتيجة اين گفتار را شکل ميبخشد و تناقض ميان تحسين معرفت و تقبيح علم مدرسهاي در شعر حافظ را اينگونه برطرف ميکند که حافظ، معرفت ديني را غير از علم ديني ميشمارد و «از اين دو کلمه، معاني متفاوتي را اراده کرده است».

تفاوت علم و معرفت درست همانند تفاوت شخصي است که مرگ را ميشناسد و تَبَعات آن را ميداند ولي او که مردگان را ميشويد؛ چنان با اين رخداد روبهرو است که به راستي نميهراسد و حتّي گذراندن شبي با آنان، برايش سهل و ساده است «البتّه نبايد تفاوت علم و معرفت را تا اين اندازه پايين آورد؛ امّا [...] ميتوان دريافت که وراي علم، نوعي آگاهي هست که نميتوان بر آن، نام علم نهاد». نگارنده پس از بحثهاي مفصّلي در اين باره، و کندوکاو فراوان در ديوان حافظ و همعصران او نتيجه ميگيرد که در ديدگاه حافظ، علم ديني براي دينداري ارزشمند و سعادتبخش کفايت ندارد، ناقص است و موجب فتنهخيزي ميگردد.

علاوه بر اين، دينورزي مقبول، در گرو برخورداري از معرفت ديني است که از راه مدرسه حاصل نميشود و به اين جهت که معرفت ديني در علوم رسمي نميگنجد، بايد در پي معيار ديگري بود که به ياري آن، معرفتهاي گوناگون را سنجيد؛ پس «بايد چيزي محکمتر از معرفت يافت که با آن، پيش رفت و خطا را از صواب بازجست. حافظ در ديوان خود، در اين باره نظري نداده است؛ امّا از اهتمام او به قرآن و يادکرد آن کتاب آسماني در لابهلاي مضامين شاعرانهاش، به اضافة دهها قرينه و شاهد ديگر، ميتوان دريافت که او نيز مانند بسياري از عالمان و عارفان، کلام وحي را که مصون از خطا و معصوم از تحريف است، در جايگاه معيار و مناط مينشاند و از آنجا در صحّت و ضعف معرفتها داوري ميکند».

درنگي کوتاه در مذهب حافظ نام گفتار سوم کتاب حاضر است که که مؤلّف نه از باب تفتيش عقايد؛ بلکه از روي کنجکاوي و هم از آن جهت که تمايلات مذهبي حافظ به هر حال در نوع دينداري او مؤثّر بوده است، به موقعيّت مذهبي او پرداخته و گفتارهايي دربارة سنّي دانستن او و برهانهايي مبني بر تشيّع او را ميآورد و تأکيد ميورزد که «حافظ و بسياري ديگر از شاعران بزرگ اين سرزمين، انگيزهاي براي برجسته کردن گرايشهاي فرقهاي خود نداشتند، و حتّي براي سالم ماندن وجهة ملّي و فراگير خود، گاه آن را ميپوشاندند». از سويي هيچ کس هر اندازه که رند باشد، باز هم نميتواند خود را از انديشهاي خاص تهي کند و دعوي فراغ از همة فرقهها را سر دهد و از آن رو که اموري را پذيرفته، و چيزهايي را طرد ميکند، «همين نفي و اثباتها, وي را در فرقهاي از فرق مياندازد که تلاشهاي رندانه نيز، نميتوانند او را بيرون کشند» چنانچه حافظ بيشتر به اشعريها متمايل است:

اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست          روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم

و البتّه کوششهاي نويسنده در استناد به ابيات و انديشههاي حافظ به جايي نميرسد؛ همانگونه که خود ميگويد: «در باب مذهب حافظ، از راه قرائن تاريخي، شواهد کلامي، نميتوان حرف آخر را زد و گذشت. همين قدر ميتوان يقين کرد که او فاصلة چنداني با تشيّع عصر خود نداشته است؛ امّا اينکه شيعه به معناي مشهور نيز بوده است، راهي براي اثبات قطعي آن وجود ندارد». در واقع بايد اين نکته را بر اين گفتار کتاب پيش رو بيفزاييم که علاقة فارسي زبانان به حافظ به خاطر مذهب او نيست ولي همين علاقه، باعث شده است تا او را هم مسلک خويش و به کيش خود پندارند.

گفتار چهارم و پاياني کتاب با عنوان رويکردهاي ديني حافظ به صورت اختصاصي به بيان نظريّات شخصي نويسنده در باب انديشههاي ديني حافظ ميپردازد. در اين گفتار بدون آن که به التزام يا عدم التزام عملي حافظ به احکام ديني نزديک شود، مستقيم به سراغ منظرهاي دينشناسانة او ميرود و پيش از آغاز بحث، گوشزد ميکند که «گزارش آرا و انديشههاي گويندهاي، به معناي پذيرش آنها نيست. نگارنده ممکن است در گزارش مواضع دينشناسي حافظ، گاه در خود حرارتي نشان دهد، و يا دليلي بر صحّت و سقم آنها اقامه کند؛ ولي اين همه، براي پرورش مطلب و شکافتن آنها است نه قبولاندن يا ردّ».

درد دين يکي از رويکردهاي حافظ است که در اين گفتار مورد بررسي قرار ميگيرد و گوياترين نشانه براي جدا کردن مخلصان از متظاهران است با عنايت به اين که درد دين به دو معنا به کار گرفته ميشود:

1.‏ بيمناکي و هراسيدن از بيديني خود؛

2.‏ اهميّت دادن و دل سوزاندن براي سرنوشت دين در اجتماع.

دين در چشم و دل حافظ که ما را به ياد يکي از فصلهاي پژوهش ديگر همين نويسنده مياندازد، بخش بعدي اين گفتار است که در ذيل آن به عنوانهاي فرعي ديگري همچون حافظ و تظاهر ديني برميخوريم. ريا يا همان تظاهر به دينداري «بنيانهاي ديني و ارکان جامعه را بر هم ميريزد؛ زيرا اين وضعيت نامبارک، کساني را در جايي مينشاند که سزاوار آن نيستند».

از همين‏رو است که حافظ دست کم به عنوان يک مسلمان، از تظاهر به دينداري پرهيز داشت و حتّي ظاهرگرايي ديني را نيز برنميتافت؛ چرا که ظاهرگرايي، توازن موجود در دين را بر هم ميزند و چهرة شرع را ناموزون ميدارد. «وقتي حافظ يا هر گويندة ديگري، ميگويد ما آن چه را شرع روا ندارد، ناروا ميشمريم، متوقّع است آن چه را هم که شرع روا دارد، ناروا نشمرند؛ يعني رخصتهاي شرع را نيز پاس دارند؛ يکي از اين رخصتها، دخالت دادن عقل در فهم دين، و اعتنا به اين حجّت دروني است. منشأ همة ظاهرگراييها از همين جا آغاز ميشود که گروهي، به هيچ رو و به هيچ اندازه، حاضر به دخالت دادن عقل خود در امور نيستند».

نويسنده براي پي بردن به انديشههاي ديني حافظ، جلوههايي از نگاه حافظ را که خود بر آن تأکيد داشته و بزرگنمايي کرده در ذيل تحفّظات و تعهّدات او بازشناسي ميکند. حافظ گناهاني را زشتتر ميشمارد و مخالفت با آنها را بر خود فرض ميکند: دروغ، غرور، کبر، غيبت، عيبجويي، خودپسندي، خودرأيي، مردم آزاري، بدگويي، محافظه‏کاري، عوامزدگي، بدخواهي، شبههخواري و ... که در مجموع، به سي و دو مورد ميرسند و بنابراين بيش از فضيلتهاي ديني، موضوع ابيات حافظ قرار گرفتهاند و از اين ميتوان دريافت که «جامعة ديني نزد او، جامعهاي است که بيشتر، سلامت دروني را هدف خود کرده است و انسان ديندار، آن متديّن و شريعتمداري است که با تمسّک به گوشههايي از دين، اساس و گوهر دين را از ياد نميبَرَد».

تعهّدات ديني حافظ نيز در حقيقت همان باورهاي ديني او است که البتّه گزيدهاي از آنها با تأکيد بر عبادات در ديوان او ذکر شده و بيش از همه به دعا و راز و نيازهاي شبانه علاقه نشان داده است؛ «حافظ در ديوانش، ارادت شگفتي به دعا و نيايش از خود نشان ميدهد». و سخن آخر که به واقع، اعتذار از خوانندگان است به جهت وارد نشدن به مباحثي همچون انديشههاي پلوراليستي و معضل جبر و اختيار، و اين پرسش که سرانجام اگر حافظ، نماد روا داري ديني باشد، در جرگة دينداران است يا در دستة اباحيگران؟

آري، کتاب به همين سادگي پايان ميپذيرد، درست در اوج و همانجا که خواننده به ادامة بحث، اميد دارد؛ چرا اينچنين؟ شايد براي آنکه بدانيم هنوز دربارة حافظ ميتوان مطالب تازهاي گفت و سزاوار است که بازار حافظپژوهي همچنان پر رونق بماند امّا به هر صورت، نتيجة نهايي اين نوشتار، چندان رضايتبخش نيست و با آنکه حافظ در قلم مؤلّف، جاري و ساري است ولي شتاب‏زدگي که گويي ناشي از طرح بديع نويسنده در پرداختن به باورهاي ديني حافظ است و نگارش محتاطانهاي که همواره همراه چنين کارهاي تازهاي است، ارتباط منطقي ميان بحثهاي گوناگون را از هم گسيخته است.

صفحهآرايي، ناپسند است و متن ناويراستة اين ويراستار، اندک نوآوريهاي زباني نويسنده را هم بياثر ميکند و تعجيل نويسنده را بيشتر بر ما مينماياند. شتابي که سرچشمه در کارهاي سفارشي دارد و باعث آمده تا در پاورقي صفحات، پديدآورندگان به عنوان سرشناسه قرار گيرند و فهرست منابع و مآخذ پايان کتاب، بر اساس عناوين کتابها باشد و فهرست کلمات و ابيات شرح شده، در نظر گرفته شود. همگي اينها سرنوشت اين کتاب را در سير حافظپژوهي به صورت يک اثر غير ماندگار رقم زده است.

پي‏نوشت

1 .‏ . درآمدي بر دينشناسي حافظ، ص 230
2 . همان، ص 13.
3 . همان، ص 12.
4 . همان، ص 13.
5 . همان، همان جا.
6 . همان، ص 21.
7 . همان، ص 31.
8 . همان، ص 97.
9 . همان، ص 32.
10 . همان، ص 37.
11 . همان، ص 37.
12 . همان، ص 40.
13 . همان، ص 77.
14 . همان، ص 80.
15 . همان، ص 81.
16 . همان، ص 85
17 . همان، ص 90.
18 . همان, ص 93.
19 . همان, ص 97.
20 . همان، ص107.
21 . همان، ص 132.
22 . همان، ص 137.
23 . همان، ص 158.
24 . همان، ص 174.
25 . همان، ص 182.
26 . «قرآن در چشم و دل مولانا».
27 . درآمدي بر دين‏شناسي حافظ، ص 205.
28 . همان، ص 216.
29 . همان، ص 250.
30 . همان، ص 251.
31 . همان، ص 257.
32 . براي مجموعة «نگاه نو» منتشره از سوي انجمن معارف اسلامي ايران.
33 . همچنين آنگاه که نقل قولي داخل گيومه ميآيد، و در آن نقل قول، از حديث و يا گفتهاي ياد ميشود، منابعي در پاورقي ميآيند که در اصل نقل قول، موجود بوده، و در تحقيق مؤلّف حاضر نيستند!