معرفي و بررسي كتاب «فمينيسم جهاني و چالشهاي پيشرو»
مجتبي عطارزاده
هاجري، عبدالرسول(1345- )؛ فمينيسم جهاني و چالشهاي
پيشرو، قم: بوستان کتاب قم، چاپ اول/ 2500 نسخه،
191ص، فارسي، وزيري (شميز)، بها: 15000 ريال، منابع:
-191. مدخل شمارة 229 از فصلنامة شماره 13
در آغاز كتاب, نگارنده به تصويب «كنوانسيون رفع كليه اشكال تبعيض عليه زنان» طي سالهاي اخير, اشاره كرده و به منظور دفاع از حقوق زنان در سراسر جهان و تلاش سازمان ملل متحد جهت پذيرش جهاني اين كنوانسيون توسط كشورهاي مختلف، ضرورت آگاهي و شناخت موارد كنوانسيون مذكور را يادآور شده, ضمن توضيح فصول مختلف كتاب, علت انتخاب عنوان كتاب به رغم تأكيد مطالب كتاب بر كنوانسيون رفع تبعيض را اينگونه تبيين ميكند:
«كنوانسيون رفع تبعيض، در حقيقت همان انگارهها و گزارههاي فمينيستي است كه شكل جهاني به خود گرفته و به نماد بينالمللي فمينيسم تبديل شده است.»
در مقدمه كتاب در راستاي توضيح پيشينه تاريخي كنوانسيون، آن را به نقل از آثار منتشر شده در زمينه مطالعات زنان, نتيجه و ثمره دو قرن مبارزه و فعاليت خستگيناپذير جنبش زنان اروپا و آمريكا در دفاع از حقوق انساني زنان ميداند. كه از اوايل قرن نوزدهم به نام «فمينيسم» و با شعار تساوي و برابري زن و مرد در همه شؤون در فرانسه پديدار شد. در ادامه روند تاريخي تكامل حركت فمينيستي طي قرن نوزدهم و بيستم و كنفرانسهاي جهاني برگزار شده در زمينه دفاع از زنان از سوي سازمان ملل طي 25 سال گذشته، مورد اشاره قرار گرفته است.
در ادامه مطالب مقدمه و در بررسي محتوايي كنوانسيون رفع تبعيض، نقطه عزيمت كنوانسيون مذكور, وضعيت ناعادلانه و اسفبار زنان در طول تاريخ و رفتارهاي ناروايي كه همواره بر آنان اعمال شده, معرفي ميگردد. آنگاه دوگزاره كه نظريه تساوي و برابري زنان و مردان در همه شئون بر آن مبتني است به شرح زير توضيح داده ميشود:
الف) هيچ تفاوت زيستي و طبيعي بين زنان و مردان وجود ندارد
ب) به رغم وجود تفاوتهاي زيستي و طبيعي ميان زن و مرد، اين امر موجب تفاوت حقوق و قوانين نميشود.
پس از اين توضيح، نگارنده به نقد محتوايي كنوانسيون ميپردازد و مواد آن را اولين منتقد جدّي نظريه تساوي و برابري زن و مرد در همه شئون ميداند و معتقد است نابرابري, حقوق زن و مرد را متناسب با تفاوتهاي اجتماعي و طبيعي تجويز كرده و اين گونه موارد را نه تنها تبعيض نميداند، بلكه آن را عين عدالت معرفي ميكند.
نگارنده در فصل اوّل در راستاي بازشناسي پيامدهاي اجتماعي كنوانسيون با طرح اين پرسش كه «آيا ناديدهانگاري تفاوتهاي زيستي و طبيعي و تشريع قوانين برابر, تا كنون در كشور يا جامعهاي كاملاً مجال تحقق يافته است و در صورت اجرا و تحقق بيروني آيا بهبود وضعيت زنان را در پي داشته يا خير؟» دو فرضيه را قابل تصور ميبيند:
1) نظريه تشابه محور كه بالطبع مواد كنوانسيون هنوز به طور كامل در هيچ كشور يا جامعهاي پياده نشده است.
2) مواد كنوانسيون و نظريه تساوي و برابري در برخي كشورها و جوامع به طور كامل اجرا و محقق گشته است؛ آنگاه در فصل اول به بررسي و آزمون درستي و نادرستي فرضيههاي دوگانه فوق ميپردازد و در صفحه 33 در ردّ فرضيه اول مينويسد:
«قراين و شواهد موجود بر جهش كنوانسيون و ناديدهانگاري مرحله آزمون و خطا گواهي ميدهد.»
در ادامه اين فصل و در مقام بررسي فرضية دوم برخي از كشورهاي غربي كه وضعيت زنان در آنجا بيشترين قرابت را به مواد كنوانسيون رفع تبعيض دارد, مورد نقد و بررسي قرار ميگيرد. در اين بخش از فصل اوّل, تلاش نگارنده آن است كه تضاد موارد توصيه شده به جوامع انساني از سوي كنوانسيون و جنبش فمينيستي از جمله: آموزشهاي مختلط به جاي قالبهاي سنتي آموزش، الغاي محدوديتهاي سنتي حضور اجتماعي زنان و روابط آزاد زن و مرد را با نظريههاي آسيبشناسانه تبيين نمايد و در اين رابطه برخي معضلات اجتماعي جوامع صنعتي غرب ناشي از اجراي روشهاي توصيه شده مذكور را بدين شرح برميشمارد:
1) رشد منفي يا سير نزولي جمعيت.
2) روابط نامشروع جنسي.
3) خشونت جنسي عليه بانوان.
4) فشار مضاعف.
5) آزارهاي جنسي عليه زنان شاغل.
6) بحران خانواده در غرب.
در پايان اين فصل ضمن پذيرش اين نكته كه احتمال خطور اين مسئله به ذهن وجود دارد, كه مباحث طرح شده از اثبات ارتباط ميان وضعيت نابسامان زنان در جوامع غربي با توصيههاي كنوانسيون ناتوان است، هدف خود را از طرح اينگونه مباحث را آشنا ساختن افكار عمومي جامعه ايراني با بركهاي است كه زورق فمينيسم در آن پهلو ميگيرد؛ به ويژه آنكه طي دهههاي اخير ديدگاههاي فمينيستي ـ در قالب كنوانسيونهاي بينالمللي يا مباحث تئوريك ـ به طرح شعارهاي تأثيرگذار اهتمام بيشتري نشان داده و كمتر از نتايج و پيامدهاي گزارههاي مساواتجويانه سخن گفتهاند. آنگاه با يادآوري ريشههاي عميق باورهاي ديني در جامعه ايراني، امكان قضاوت در باب پذيرش انديشههاي فمينيستي در اين جامعه را به افكار عمومي واگذار ميكند.
فصل دوم با عنوان «دفاع از حقوق زنان؛ ما و مسئوليتهاي ملّي و فراملّي» با اين بحث آغاز ميشود كه هر دو نگرش سنتي و مدرنيستي در برخورد با مسأله زنان مشابه عمل كرده و با چشم بستن بر واقعيت، حقيقت زنانگي را انكار كردهاند. اما اسلام همچون ديگر اديان الهي نه انسانيت زن را منكر شد و نه زنانگي او را ناديده گرفت و با همه اوصاف و ويژگيهايي كه وجود او را از مردان متمايز ميكند، او را انساني متفاوت و مستقل از مردان معرفي ميكند. بر اين اساس و به دليل واقعگرايي، دين, در برابر سنت و مدرنيته قرار ميگيرد. نگارنده در ادامه اين فصل و با هدف تبيين هماهنگي آموزههاي ديني با نيازهاي دروني و تمايلات انساني زنان و ناهماهنگي آموزههاي فمينيستي در اين رابطه به بيان نمونههايي از جمله: بحث ضرورت استقلال اقتصادي زنان از مردان و لزوم اشتغال بانوان مبادرت ميورزد و در پايان, اهتمام اسلام به احيا و دفاع از حقوق زنان و وضع قوانين مربوطه بر پايه عقلگرايي و سيره عقلايي را نتيجه ميگيرد.
در ادامه فصل دوم و در رابطه با اهداف سياسي ترويج كنوانسيون، نگارنده ضمن طرح مبحث جهانيشدن و بيان دو هدف عمده سياسي و اقتصادي اين امر، معتقد است طرح مقولاتي همچون كنوانسيون رفع تبعيض از زنان در كشورهاي ديگر و به ويژه كشورهاي جهان سوم از سوي كشورهاي غربي, عمدتاً هدف خروج از بحران مشروعيت را دنبال ميكند؛ چه آنكه همراهي افكار عمومي جهان در پذيرش عناصر و مؤلفههاي فرهنگ سكولار غرب ميتواند تا حدودي مشروعيت نظام سكولار را در درون مرزهاي كشورهاي بزرگ صنعتي تقويت و تحكيم نمايد.
سپس نحوه برخورد با اينگونه افكار, بررسي و ارزيابي عقلي و منطقي به جاي تقليد و مطلقگرايي ـ كه در جامعهشناسي از آن به «فرهنگپذيري گزينش شده» تعبير ميشود ـ به عنوان راهكاري مناسب در اين زمينه توصيه ميگردد. در ادامه به بررسي گونههاي فرهنگپذيري در ميان نخبگان ايراني پرداخته ميشود و در اين بين سه شيوه به شرح زير شماره ميگردد:
1) تحجرگرايي.
2) تجددگرايي.
3) انديشه و اعتدال.
بخش ديگري از مطالب اين فصل به سياستهاي راهبردي جمهوري اسلامي در برابر فمينيسم جهاني اختصاص دارد. نويسنده در اين بخش ضمن بررسي راههاي احتمالي برخورد با موج رو به گسترش فمينيسم در جمهوري اسلامي، بهترين راه را برخودِ از نوع سوم ميداند و آن را با معيارهاي عقلي، آموزههاي دين و توصيههاي مؤكد شرع مقدس سازگارتر ميبيند و به سياستگذاران و برنامهريزان امور زنان توصيه ميكند كه در صورت التزام به رويكرد عقلاني در گفتوگوهاي فرهنگي به اقتضائات آن گردن نهاده و سياستهايي چون: استقبال از گفتوگو با ديگر فرهنگها و تمدنها, حضور فعال و روشنگرانه در مجامع بينالمللي، بازشناسي تخصصي فرهنگ ديني، ملي و متون و منابع اسلامي و استفاده از صاحبنظران جامعالشرايط را در پيش گيرند.
در بخش ضميمه، قسمتهاي برجستهاي از متن كنوانسيون رفع كليه اشكال تبعيض از زنان طي 12 صفحه جهت آگاهي خوانندگان ذكر شده است.
نقد و بررسي
يكي از ابعاد مهم جنبشهاي اجتماعي غرب كه تا دهة هفتاد ميلادي, كمتر مورد توجه انديشمندان و دانشپژوهان اجتماعي قرار ميگرفت، مبارزات جنبشها در حوزه نمادي ـ معرفتي بود. با رشد جنبشهاي جديد اجتماعي در كشورهاي غربي از اواخر دهه 1960 و نمود آنها به عنوان نوعي فرهنگ متقابل, اين بعد از جنبشهاي اجتماعي نيز مورد توجه قرار گرفت. آلن تورن, جامعهشناس فرانسوي, در تعريف جنبش اجتماعي آن را تعاملات داراي سمتگيري هنجاري ميان طرفين متخاصمي ميبيند كه از يك ميدان فرهنگي مشترك «تفاسير اجتماعي» متعارض عرضه ميكنند و محور اصلي آن را يك طغيان فرهنگي ميداند. بيشك جنبش فمينيسم نيز يكي از جنبشهاي اجتماعي است كه از ميدان و حوزه فعاليت زنان, تفسير خاصي ارائه نموده و به حدي با ديگر تفاسير رايج متفاوت است كه نوعي طغيان فرهنگي تلقي گردد. ميتوان گفت بنيان همه مبارزات فمينيستي را نظريههاي جنسيت تشكيل ميدهد كه در آن سعي بر توضيح و تبيين رابطه قدرت نابرابر ميان زنان و مردان و به تبع آن، فرودستي اجتماعي زنان ميباشد.
با توسعه فعاليت فمينيستها طي دهه هفتاد ميلادي در عرصه جهاني، كوشش براي جنبه حقوقي بخشيدن به مبارزات زنان و احياي حقوق آنان نيز رو به فزوني نهاد. تا آنجا كه با تصويب كنوانسيون رفع تبعيض از زنان در 27 آذر 1358 (18 دسامبر 1979) در مجمع عمومي سازمان ملل متحد، فصل نويني در اين زمينه گشوده شد. پرداختن به اين موضوع در قالب بررسي كنوانسيون مذكور به طور ويژه و جداگانه در ادبيات مطالعات زنان, ويژگي منحصر به فردي است كه كتاب حاضر از ساير آثار در اين زمينه متمايز ميگردد. گرچه آثاري در زمينه حقوق زنان توسط نويسندگان داخلي و خارجي نگاشته شده است, اما در آن آثار, بخشهاي ويژهاي از حقوق زنان مورد بررسي و كنكاش قرار گرفته است. به عنوان نمونه خانم مهرانگيز كار در آثار خود عمدتاً نابرابريهاي حقوقي و يا تبعيضهاي اعمال شده عليه زنان در حوزه اشتغال را مورد بررسي قرار داده و يا در مجموعه مقالات تدوين شده توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان با عنوان «حقوق زنان، حقوق بشر» به جنبههاي مختلف حقوق زنان در حوزه عمومي و خصوصي پرداخته شده و گرچه متن كامل كنوانسيون, محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان در پايان كتاب مذكور آورده شده, لكن مواد كنوانسيون مذكور به طور خاص مورد تحليل و بررسي قرار نگرفته است. كتاب حاضر همه تلاش خود را صرف بررسي مواد كنوانسيون مذكور نموده و زمينههاي تدوين چنين متني را تبيين و روشن نموده و از اين جهت, حق مطلب ادا شده است. به رغم اين نقطه قوت در كتاب, نقاط ضعف و ابهامي نيز وجود دارد كه به صورت گذرا به آنها ميپردازيم:
نخست همانگونه كه نگارنده خود نيز به اين نكته اشاره كرده، هماهنگي كافي بين عنوان كتاب و محتواي آن وجود ندارد.
از اين گذشته, تنها به توضيح تلاشهاي مختلف تصويب اسناد و معاهدات بينالمللي در راستاي تقويت حقوق زنان پرداخته شده ولي زمينههاي طرح و اوجگيري چنين تلاشهايي كه به تصويب اين معاهدهها ختم گرديده, در هالهاي از ابهام باقي مانده است. همچنين در صفحه 17 كتاب، كنوانسيون به عنوان آخرين راهحلي معرفي شده كه افكار عمومي جهان همگام و همنوا با يافتهها و دستاوردهاي فرهنگي غرب براي رهايي زنان از تبعيض و نابرابري بدان دست يافته، است. اما با توجه به سال تصويب اين كنوانسيون در مجمع عمومي سازمان ملل متحد ـ كه جهان در چنبره سلطه دو قطبي قرار داشته ـ اين پرسش پيش ميآيد كه چگونه قطب رقيب كه همواره در پي انتقاد از عملكرد غرب بوده, در اين رابطه سكوت نموده و از خود واكنش مخالفي نشان نداده است؟!
از سوي ديگر, با عنايت به پذيرش ديدگاههاي متفاوت در بينش فمينيستي در خصوص «تساوي و برابري زن و مرد در همه شئون» از جمله ملاحظه تفاوتهاي زيستي و جنسي، طرح اين مسئله که برآيند اين نگرشها در چهارچوب مفاد کنوانسيون رفع تبعيض قابل جمعآوري است، مورد ترديد جدّي قرار ميگيرد. چه آنكه هر فرهنگي به زعم خود تعريف ويژهاي از زن بر اساس جنسيّت, طبقه, درك وضعيّت جنسي, مذهب يا نژاد دارد که در کنوانسيون مذکور و با عنايت به تفاوت برداشتها از نگرش فمينيستي مشهود نيست. ضمن آنکه محور اصلي تدوين کنوانسيون مذکور در از ميان برداشتن تمايز و مرزبندي عرصه عمومي و خصوصي، از نگاه نقدآميز مؤلف محترم کتاب حاضر بيرون مانده است.
بر پايه بينش فمينيستها مرزبندي مذکور در جامعه، ذاتاً يک جريان سياسي است که تأثيرگذار و تأثيرپذير از مناسبات قدرتهاست. در اين جريان فعاليتهاي خاصي براي تعريف حوزه عمومي وجود دارند و بقيه براي مشخص کردن حوزه خصوصي است.
براي مثال در بسياري از جوامع مشارکت در ساختار رسمي دولت و استخدام در بخش عمومي به عنوان فعاليتهاي اجتماعي به حساب ميآيند و روابط خارج از محل كار در ازدواج و تربيت فرزندان به عنوان بخش اصلي زندگي خصوصي به شمار ميروند, كه فمينيستها همواره تأکيد و اصرار بر طبيعت جنسي اينگونه تقسيمبنديها کردهاند. قدرت اقتصادي و سياسي و اجتماعي به حوزه عمومي وابسته است که دسترسي به آن براي زنان محدود شده است. به علاوه، هنگامي که دولت در صدد اعمال کنترل در جوامع غير توتاليتر برميآيد، مرز بين حوزه عمومي و خصوصي بسيار مورد نفوذ قرار ميگيرد.
نگارنده در صفحه 35, مؤلفان کنوانسيون را به دليل حرکت در راستاي مخالفت با سيره و روش عقلاني و ناديده گرفتن بديهيات زندگي پيرامون خود, متهم به پناه بردن و افتادن در دام تبليغات جهاني و اقدامات ژورناليستي به جاي گفتوگوي مستدلّ در جوي آرام كرده است. در صورتيکه در صفحه 16 به برپايي کنفرانسها و نشستهاي متعدد طي سالهاي 1963 تا 1979 که متن کنوانسيون محو کليه اشکال تبعيض عليه زنان به تصويب رسيد, اشاره ميكند. حال با عنايت به برپايي نشستها و کنفرانسهاي بينالمللي كه خود يکي از مظاهر بارز گفتوگو و تلاش جهت حل مسالمتآميز مشکلات جوامع بشري محسوب ميگردد، اين ابهام و پرسش جدي را به ذهن خواننده متبادر ميسازد که آيا بين اين دو مطلب تعارض جدي ديده نميشود؟
از صفحة 38 به بعد, نگارنده در مقام بيان ناکارآمدي مفاد قرارداد کنوانسيون رفع تبعيض از زنان, در دفاع از حقوق زنان و تأمين مطالبات آنها, تنها به صرف بيان معضلات و نابهنجاريهاي فزاينده در جوامع غربي بسنده نموده است, حال آنکه مورد خطاب اين کنوانسيون، زنان همه کشورها و جوامع هستند؛ به ويژه آنکه حساسيّت فرهنگي در صحنه بينالمللي و نيز آگاهي از ستم جنسيتي درون جامعه ـ که صراحتاً نشانگر وجود ستمهاي چندگانه فرساينده است ـ در مواد کنوانسيون مورد تأکيد قرار دارد.
همچنين با عنايت به وجود ارتباطي غير قابل تفکيک بين ستم نژادي، طبقاتي، جنسيتي، جنسي و عملکرد قدرتهاي استعماري، شايسته بود مؤلف محترم, اين مسئله اشاره ميكرد و مصداقهاي آن را در کشورهاي جهان سوم به ويژه ايران تبيين مينمود. بر اين اساس محدود شدن دامنه بررسي مؤلف به بخش خاصي از جوامع انساني، مشخص و روشن نيست. گذشته از اين چنانچه از زاويه نگرش ايدئولوژيک حاکم بر غرب ـ که بر پايه بينش ليبراليستي استوار است ـ به قضيه نگاه شود, آنگاه پيامدهايي که به زعم نگارنده و از ديدگاه ايدئولوژي اسلامي منفي و مذموم ارزيابي ميگردد، چندان در جامعه غربي ناموجه تلقي نميگردد و بر اين اساس به رغم اطلاع مقامات غربي از آمار متقن و مستند مندرج در متن کتاب در خصوص کاهش ميزان تشکيل خانواده و ...، نگراني چنداني از اين موضوع ابراز نشده و در نتيجه شاهد اقدامات جدي از سوي دولتمردان اين گونه جوامع و فشار از ناحيه افکار عمومي براي انجام اصلاحات در اين زمينه نميباشيم. شاهد و دليل بر اين مدعا، صرف بيان وضعيت موجود در غرب و عدم ارائه توصيه و يا مصوبهاي در راستاي مقابله با آن طي اعلاميه كنفرانس پکن در سال 1995 است. در ماده 93 اعلاميه يادشده آمده است:
«دختران جوان هم از نظر زيستشناختي و هم از نظر ويژگيهاي رواني ـ اجتماعي در برابر سوءاستفاده و خشونت جنسي و روسپيگري و نيز پيآيندهاي روابط جنسي بيمحافظ و پيش از بلوغ، آسيبپذيرند ...».
اکتفا به بيان آسيبپذيري دختران در برابر آسيبهاي اجتماعي مذکور و نيز ذکر مصداقهاي عيني اين آسيبپذيريها همچون: خطر آبستنيهاي ناخواسته و بسيار زود هنگام، ايدز و... صرفاً جنبه هشداردهنده داشته و جنبة بازدارنده و يا لحن تهديدآميزي در آن مشاهده نميشود.
در صفحة 77 در بحث از علت کاهش ميزان تشکيل خانواده در غرب نگارنده تمام توجه خود را به آزادي روابط جنسي پيش از ازدواج معطوف داشته است، حال آنکه تأثير آموزههاي ليبراليستي و به ويژه اصل اصالت فايده در اين امر غير قابل انکار است؛ چه آنکه در بينش مذکور تلاش انسان جهت اندوختن سرمايه لازم براي زندگي در ايام جواني و استفاده کامل از سلامت جسمي اين دوران، تأخير اقدام جهت تشکيل خانواده تا مقطع ميانسالي را کاملاً عقلاني و موجه جلوه ميدهد. مؤلف محترم در صفحه 80 نيز طي مصاحبهاي که از قول پيتر استين نقل ميکند, اين مسئله را بيان كرده است:
«... آنها اعتراف کردند كه مجرد بودن, اغلب به فرصتهاي پيشرفت شغليشان كمك ميكرد، زيرا ميتوانستند تمام علاقه و توجه خود را بر كارشان متمركز سازند ...».
در صفحة 93 در زمينه اشتغال بانوان گفته شده كه بر خلاف ادعاهاي مطرح شده در جهان غرب با هدف ايجاد برابري ميان زن و مرد، در عمل, نابرابري شديدي بين زن و مرد حاكم است. اما بايد به اين نكته توجه داشت كه افزايش سطح سواد و ميزان حضور زنان در عرصههاي آموزشي به ويژه آموزش عالي، فزوني تقاضاي آنان براي تصدي مسئوليتهاي اجتماعي و اقتصادي را اجتنابناپذير خواهد كرد و در پي آن مردان شاغل در آن پستها به سادگي حاضر به وانهادن پست خود نخواهند بود و زمينههاي دور ماندن زنان را از اين عرصهها فراهم خواهند كرد. از اين گذشته, روند جهاني شدن نيز حضور زنان در فعاليتهاي اجتماعي ـ اقتصادي را امري متداول و مرسوم جلوهگر خواهد ساخت. از اينرو نميتوان به بهانه ايجاد نابرابريهاي شديدتر، تقاضاي حضور زنان براي فعاليتهاي مذكور را صرفاً دستاورد فمينيسم دانست و آن را تخطئه نمود.
از صفحات 94 به بعد، بحث مبسوطي در خصوص پديده فشار مضاعف از زاويه نگرش جامعهشناختي عرضه شده و ضمن ارائه آمار و مثالهاي متعدد از زندگي خانوادههاي غربي, سعي شده فشار ناشي از كار بيرون و وظيفههاي داخل منزل زنان به عنوان يكي از آسيبهاي جدي ناشي از رواج بينش فمينيستي در اين گونه جوامع به تصوير كشيده شود؛ غافل از آنكه در جوامع غربي نقش اجتماعي زن و حضور پررنگ او در عرصههاي خارج از خانه, به مراتب قويتر از فعاليت او در داخل منزل مطرح است و طبق آموزههاي ليبراليستي كه پيش از اين گذشت، اصالت فايده و رفاه, تلاشِ پيگيرِ زنان در خارج از منزل را بر فعاليتهاي داخل منزل اولويت ميبخشد. ضمن آنكه در صفحه 141 به رغم بحث مبسوط در زمينه فشار مضاعف طي اين صفحات، مجدداً اين موضوع مطرح گشته است.
در صفحة 106 با طرح شاهدي از مورد آزار قرار گرفتن آتشنشانان زن توسط همكاران مرد، فعاليت خارج از خانه آنان, خطري براي زندگيشان معرفي شده است. بر اين اساس انتظار ميرود با توجه به اين خطرات جدي بر سر راه فعاليتهاي اقتصادي ـ اجتماعي زنان, بايد از ميزان مشاركت و يا تقاضاي زنان براي اينگونه فعاليتها در جوامع غربي به شدت كاسته شود، حال آنكه واقعيت و آنچه در غرب ميگذرد, خلاف اين امر را نشان ميدهد.
همانگونه كه نگارنده در صفحات 123 به بعد در تبيين و تحليل بحران خانواده در غرب به درستي اشاره نموده، حاكميت بينش اومانيستي، اصالت را به رفاه و آسايش فرد در زندگي دنيوي او ميدهد. آنگاه در صورت حاكميّت چنين نگرشي پديدههايي همچون: افزايش طلاق، خانوادههاي تك والديني آنگونه كه نزد ما به دليل حاكميّت بينش الهي مذموم جلوه ميكند، اصولاً مذموم تلقي نميشوند. نقل قولهاي صفحات 125 و 126 كه چنين پديدههايي را مورد اشاره قرار دادهاند، فارغ از موضعگيري ارزشي ميباشند.
در صفحة 135 طرح و گسترش ديدگاههاي فمينيستي در فضاي فرهنگي دهههاي اخير ايران به كنوانسيونهاي بينالمللي ارتباط داده شده است. اين مطلب در بوتهاي از ابهام و اجمال باقي ميماند كه آيا وضعيت اجتماعي ـ سياسي داخلي ايران زمينهساز طرح مواد چنين كنوانسيونهايي شده و يا اينكه اصولاً چنين زمينهاي براي طرح اينگونه مطالب در راستاي دفاع از مسائل زنان در فضاي فرهنگي ايران وجود نداشته و تصويب چنين كنوانسيونهايي، تحرك اجتماعي ـ سياسي را در عرصه مسائل زنان موجب گشته است. عنايت به تحرک اجتماعي زنان ايران طي دهه هفتاد شمسي و طرح مطالبات جديد در راستاي افزايش مشارکت سياسي ـ اجتماعي که زمينه طرح چنين مصوباتي را فراهم ساخت، ميتوانست از بروز اين ابهام تا حد زيادي جلوگيري کند.
در صفحة 142, هنگامي كه سخن از اهداف سياسي ترويج کنوانسيون در کشورهاي جهان سوم به ميان ميآيد، نگارنده طرح مباحث دفاع از حقوق زنان در پرتو ايده جهاني شدن را تلاش کشورهاي غربي جهت خروج از بحران مشروعيت ميداند. اما با توجه به ثبات سياسي ـ اجتماعي اينگونه کشورها و عدم وقوع انقلابهاي اجتماعي در اين جوامع, پس از انقلاب کبير فرانسه در 1789م. از يک سو و فروپاشي بلوک شرق از سوي ديگر و تلاش کشورهاي آن حوزه براي پيوستن به سازمانهاي سياسي ـ نظامي بلوک غرب؛ به ويژه پيمان استراتژيك و نظامي آتلانتيك شمالي (ناتو)، صحت ادعاي مذکور, به طور جدي مورد چالش قرار ميگيرد.
در پايان, اگر نويسنده در قالب يک جمعبندي اساسي، مطالب مختلف کتاب را مرور و به يک نتيجهگيري كلي دست مييافت, ميتوانست تلاشهاي وي را در تبيين کنوانسيون رفع تبعيض از زنان ساماني دوچندان بخشد.
پينوشت
1. Counter Culture.
2. Alain Touraine The Voice and the Eye: An Aralysis of Social Movements (Cambridge: Cambridge University Press, 1981) PP. 31-32.
3. Donnelly, Jack. 1989. Universal Rights in Theory and Practice. Ithaca NY: Cornell Univ. Press. P. 28.
4. Utilitarianism.
|