نگاهي به كتاب «عصري‏سازي انديشة ديني»

محمّدعلي سلطاني

شرفي، عبدالمجيد(1942- ), عصري‏سازي انديشة ديني،
ترجمه‏ محمد امجد، تهران: نشر ناقد، چاپ اول/2000
نسخه، 148ص، فارسي، رقعي (شميز)، منابع: 131-141.
مدخل شمارة 520

ورود نشانه‏هايي از مدرنيته به جهان اسلام و تماس مسلمانان باغرب، دغدغه‏هاي جدّي در بين انديشوران جهان اسلام ايجاد كرده است. اين دغدغه در بين بعضي از كشورهاي اسلامي شمال افريقا كه به حكم مجاورت تماس فزون‏تر و مستقيم‏تري با روند انديشه در اروپا داشته و دارند زودتر از جاهاي ديگر چهره نموده و آنان را به فكر يافتن راه‏حل‏هايي براي ايجاد تفاهم بين سنّت‏هاي ديني و دست‏آوردهاي مدرنيته انداخت.

عبدالمجيد شرفي از جمله انديشوران اين خطّه است. عبدالمجيد شرفي استاد تاريخ تمدن و انديشه اسلامي در دانشگاه ادبيات و علوم انساني تونس و محقق همكار مركز تحقيقاتي «تحديث الفكر الإسلامي» برلين مي‏باشد. شرفي آثار چندي در حوزه انديشه ديني دارد كه بيانگر دل‏مشغولي‏هاي ايشان در خصوص اسلام و مدرنيته مي‏باشد. از جمله اين آثار كتابي با عنوان «تحديث الفكر الاسلامي» است كه توسط محقق ارجمند آقاي محمد امجد به فارسي ترجمه شده است. اين كتاب با همه كم حجمي آن سخنان قابل تأمل و جدّي دارد كه در اين مقاله به پاره‏اي از اين نكات اشاره خواهيم كرد. شرفي از دغدغه‏هاي خود در خصوص ايجاد و تفاهم بين سنت و مدرنتيه چنين مي‏گويد:

«... تلاش من شخصاً در جهت جبران اين نقيصه است تا انساني كه در فرهنگ اين عصر زندگي مي‏كند، از اين ميراث غني، كه در كُنِه وجود ما جاي گرفته و بسياري از رفتارها و سلوك ما را شكل مي‏دهد فاصله نگيرد. سنّتي كه از ما بيگانه نيست و اگرچه در سطح معرفت نظري بر ما پوشيده است، در واقع ما به آن آگاهي داريم ولو آن كه جزئي باشد» [ص 20]

بنابراين شرفي درد دين و سنّت و حفظ آن را دارد و در انديشه آن نيست كه جامعه خويش را تحت تأثير مدرنيته، جامعه‏اي به دور از دين و سنّت‏هاي ديني ببيند. امّا آنچه كه در جامعه اسلامي در سطح معرفت‏هاي رسمي و آموزش‏هاي سنّتي مي‏بيند، توان تفاهم با مدرنيته و يا مقابله با آن را ندارد و اگر روند بر همين پايه باشد و به همين محور بچرخد, به اجبار بايد دين و سنّت‏ها جاي خود را به مدرنيته داده و خود از جامعه رخت بربندند. از اين روي او به فكر بازسازي زيرساخت‏هاي انديشه ديني افتاده و در فكر تحوّل در نوع نگرش و برداشت از منابع و مجاري استنباط احكام و داده‏هاي ديني است تا در نتيجه, محصولي بدست آورد كه در عين پاسداري از سنّت و دين با مدرنيته نيز هماوردي و پيوند داشته باشد.

شرفي بر اين باور است كه بايد دين از حالت بسته‏بندي شده و قالب فعلي خود خارج شود تا بتواند با مقتضيات عصر به تعامل و داد و ستد بپردازد. وي خروج از اين حالت بسته‏بندي را در گرو بازنگري‏هاي چندي مي‏بيند تا عصري سازي دين همراه با اتهام خروج از دين نباشد و در واقع نوعي مشروعيّت به عصري سازي دين داده شود. اين بازنگري‏ها بر مقدمه‏اي مبتني است كه عبارت است از: تفاوت‏گذاري بين دين و انديشه ديني تا در عين حفظ دين از تغيير و تحوّل، انديشه ديني كه همان معرفت ديني است, بتواند با مقتضيات عصر به تعامل بپردازد. شرفي مشكل عمده اين روند را در اين مي‏بيند كه اين كار «با نظر علماي سنتي كه هر آن چه را از اسلام فهميده‏اند عين دين قلمداد كرده‏اند، آشكارا تعارض خواهد داشت».

شرفي با اين ديدگاه, به بازنگري در چگونگيِ تلقّي و برداشت از نصّ توصيه مي‏كند و بر اين باور است كه در انديشه سنّتي با نصّ برخوردي صحيح انجام نگرفته است. وي مي‏نويسد:

«در بيشتر مواقع، سياق تاريخي اين آيات يا اين‏گونه نصوص مورد استناد، ناديده گرفته شده است و اين جدا سازي و انفصال آيات و نصوص از زمينه تاريخي آن نتايج خطيري دارد، چرا كه ممكن است آيه و يا نصّ براي پاسخ‏گويي به مسأله و مشكلي خاص در يك شرايط زماني ويژه نازل گرديده باشد، اما فقهاء و اصوليون به عموم لفظ و الغاء خصوصيّت تمسك مي‏جويند، بدون آن كه به اين مسأله توجّه داشته باشند كه آن نصّ مورد استناد ايشان چه بسا متعلق به حادثه‏اي خاص باشد و ربطي به حوادث همگن و مشابه ديگر نخواهد داشت» [24].

شرفي موضوع ديگري را هم در رابطه با برخورد فقيهان و مفسران با نصوص را مطرح مي‏كند و آن اينكه «غالباً موضع‏گيري‏ها و ديدگاههايي متأثر از رويدادها و اوضاع تاريخي، به وضوح نحوة استناد فقيهان و مفسّران را به نصوص شكل داده است...» [24]. بنابراين نبايد ما برداشت فقيهان گذشته را به عنوان حكم الله تلقي كنيم, بلكه بايد آن را حكم فقيهي بدانيم كه از منابع برداشت و استخراج كرده است. شرفي نتيجه تجمّد به انديشه و برداشت فقيهان و مفسران گذشته را بريده شدن نسل‏هاي بعدي از نصّ مي‏داند و مي‏نويسد: «از اين‏جا به خوبي درمي‏يابيم كه نسل‏هاي بعدي مسلمانان، به خصوص از قرن چهارم به اين سو كه سنّت تفسيري شكل نهايي خود را يافت، چگونه به لحاظ عملي ـ نه نظري ـ خودشان را مخاطب مستقيم كلام الهي نيافتند، بلكه [گويي] خطاب الهي متوجّه مخاطباني بود كه در دوره پيامبر مي‏زيستند, پس هر آنچه كه ايشان درك كرده‏اند يا گمان مي‏رفت كه درك و فهم كرده‏اند (...) براي آيندگان الزامي گرديد» [ص25].

شرفي نگاه فقيهان و علماء سنّتي به احاديث را نيز مورد نقد و بررسي قرار مي‏دهد، ولي ايرادهاي چندي بر اين نگرش‏ها دارد, از جمله آن‏كه در انديشة سنّتي, الفاظ احاديث عين واژه‏هاي صادر شده از پيامبر (صلي الله عليه و آله) تلقّي مي‏شود در حالي كه چنين نيست و الفاظ و واژه‏ها از آن گزارش گران هستند كه ساليان بعد خاطره ملاقات خودشان را با رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) به ياد آورده و محتواي سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله) را در آن حادثه در قالب واژه‏ها و عبارت‏هاي خودشان بيان مي‏كردند. وي در اين خصوص از نقلِ فخر رازي كمك گرفته و كلام مخالفان حديث را به گزارش وي به اين شرح نقل مي‏كند:

«آنها مي‏گويند ما كاملاً بر اين امر واقف هستيم كه رسول خدا هنگامي كه سخن مي‏آغازيد، چنان نبود كه صحابه از صدر تا ذيل كلام ايشان را عيناً مكتوب كنند، آنها اين سخنان را مي‏شنيدند و از نزد ايشان خارج مي‏شدند و اي بسا بعد از سي سال آن كلام را نقل مي‏كردند، حال آن‏كه به خوبي مي‏دانيم [حتي] علمايي كه سروكارشان با سخن و نقل كلام مي‏باشد ، چنانچه سخني هر چند كوتاه را بشنوند و بخواهند در همان لحظه عيناً و لفظاً بدون تقدّم و تأخّر آن را تكرار كنند نخواهند توانست. پس چگونه ممكن است كلامي طولاني را پس از گذشت مدّتي مديد، آن هم بدون تكرار و كتابت [عيناً و لفظاً نقل كنند] [29].

آنچه شرفي درباره سنّت و نصّ و چگونگي برخورد انديشه اسلامي با آن مي‏گويد، اختصاص به انديشوران سنّي مذهب ندارد در جامعه شيعي نيز با چنين معضلي مواجه هستيم در حوزه‏هاي علميّه شيعه نيز وقتي به كلام معصوم (عليهم‏السلام) استناد مي‏كنند, به واژه‏ها و عبارت‏هاي منقول و حتّي به پيرايه‏هاي كلامي از قبيل وجود و عدم وجود تأكيد و واژه‏هاي تأكيدي، تقدّم و تأخّر عبارت‏ها، نوع حروف عطف و امثال آن نيز استناد مي‏كنند, در حالي كه به قطع مي‏توان گفت, تعداد اندكي از روايت‏ها عين الفاظ معصوم (عليهم‏السلام) هست و عمده روايت‏ها در شكل نقل مفاد و محتواي كلام معصوم (عليهم‏السلام) در واژه‏ها و عبارت‏هاي راوي است و به همين علّت در بسياري از موارد مضموني از يك معصوم (عليهم‏السلام) به چند شكل نقل شده است. در جهان تشيّع تنها فقيهي كه به اين نكتة ظريف پي برد و آن را مطرح كرد، فقيه تيزهوش و نكته‏سنج مرحوم آيت‏الله بروجردي (ره) بود، افسوس كه شمار كمي از شاگردان آن مرحوم به نكته‏سنجي‏هاي وي توجّه كرده و آن را پي گرفتند.

شرفي درباره «اجماع» هم ديدگاه خواندني و ظريفي دارد. وي در بخش دوّم كتاب به نوع برخورد و تعامل علماء سنّتي با اصول فقه پرداخته است. وي ضمن يادآوري اصول موضوعه در دانش اصول فقه به اين نتيجه مي‏رسد كه: «تمامي اين اصول موضوعه كه علم اصول فقه بر آنها مبتني است, همگي بشري‏اند و وقتي چنين است، ما مي‏توانيم حداقّل پرسش‏هايي دربارة آنها طرح كنيم تا ببينيم آيا اين اصول موضوعه، امروزه براي ما نيز قابل تطبيق‏اند يا آن‏كه در زماني مقبول بوده‏اند و در زمانه ما ديگر مقبول نيستند» [64].

و از آن جايي كه برداشت از قرآن، سنّت، اجماع و قياس [در فقه اهل سنّت] در چارچوب همين اصول موضوعه در اصول فقه انجام مي‏گيرد و در واقع با ابزار بشري به سراغ نصّ رفته, استنباط انجام مي‏گيرد, در نتيجه احكام بدست آمده نمي‏تواند قطعي باشد. وي مي‏نويسد:

«مي‏دانيم كه عمليات تفسير قرآن توسط فقيهان و اصوليّون به روش معيني صورت گرفته كه مي‏توان گفت روشي كاملاً بسته بود. به اين معنا كه ايشان هر آنچه را كه از قرآن استنباط شده به مثابه نسخه‏هايي آماده يا احكامي روشن و صريح و قطعي قلمداد كرده‏اند، حال آن‏كه در ارتباط با هر كدام از اين احكام قطعي الدّلالة [بنا به تعبير فقها] مي‏توانيم از طريق تحليل پي ببريم كه اين احكام نمي‏توانند قطعي باشند، بلكه هميشه نسبي هستند» [ص65].

شرفي اصول فقه را از نظر تاريخي يك تكنيك مي‏داند كه امروزه افزون بر آن به فلسفه قانون‏گذاري هم نيازمنديم وي مي‏نويسد:

«به لحاظ تاريخي، اصول فقه عبارت بوده است از تكنيك و روش استنباط كه به گونه‏اي الزام‏آور, جهت‏دهنده بوده است، حال آن‏كه امروزه ما محتاج فلسفه قانون‏گذاري هستيم و نه صرفاً تكنيك آن. ولي ما، در ميان متفكّران مسلمان، چيزي از فلسفه جديد در قانون‏گذاري اسلامي نمي‏يابيم، تنها تكرار همان منظومه فكري در پي تثبيت يك نوع محافظه‏كاري اجتماعي است» [ص74].

شرفي به پي‏آمدهاي بازسازي برداشت‏هاي ديني و عصري سازي دين كاملاً آگاه است و دغدغه‏اي كه جامعه متديّن در اين خصوص دارد را به خوبي درك مي‏كند و حتي از اين‏كه پاره‏اي از علاقه‏مندان به حفظ سنّت، هرگونه انديشه تحوّل‏زا را زاييده توطئه مستشرقان و غربي‏ها مي‏دانند، خبر دارد، ولي بر اين باور است كه اين دغدغه‏ها به جا نيست و بايد عصري سازي انديشه ديني انجام گيرد چه اين كار به حفظ دين كمك بسيار مي‏كند وي در پاسخ به يكي از اعتراضات مي‏گويد:

«در اين جا نگراني و ترسي از هرگونه تغيير هست و البته اين بيم و نگراني طبيعي است، به ويژه در جوامعي كه در عرصه‏هاي اقتصادي، تبليغاتي و حتي سياسي با آسيب‏هاي تهديدكننده روبرويند. من مي‏دانم كه جوامع ما در معرض تهديدهايي مي‏باشد و در يك دوره تاريخي پرمشقّت و سختي به سر مي‏برد، بنابراين بيم و نگراني از تغيير را به خوبي درك مي‏كنم. نگراني از تغييراتي كه گاهي ممكن است هويت و شخصيّت ما را به خطر اندازد، ولي اين نگراني‏ها موضع يك شخص عاجز و ترسو است، نه موضع شخص جسوري كه با شهامت، با مسايل و مشكلات عصر خويش مواجه مي‏شود. چنين ترس و هراسي در نهايت شخص را به سمت تحليل‏ها و توجيهات توطئه‏انديشانه خواهد كشاند. از ديد اينان در گذشته معتزله عليه‏اسلام توطئه كردند و امروز مستشرقان به كار همان توطئه‏هايند و چون چنين است, پس بهتر است كه هم‏چنان دست به دامن كلام اشعري و فقه مالك و طريقت جنيد بزنيم» [ص78].

اين‏كه تحليل توطئه موضع شخص ضعيف و ناتوان است, تقريباً امري روشن و بديهي است اين چنين موضعي انسان را به سوي پاك كردن صورت مسأله سوق مي‏دهد تا پيدا كردن راه حلّي مناسب, و در نهايت جامعه را در برابر روند انديشة حاكم در بيرون از مرزها خلع سلاح مي‏كند. اين موضع‏گيري عاجزانه و از روي ترس را در جوامع ديني شيعه نيز مي‏بينيم، در اين جامعه‏ها نيز گروهي به جاي پرداختن به مسائل و برداشت‏هاي جديد و هماهنگ با نيازها و مقتضيات روز همواره غول دشمن مجهول را علم مي‏كنند، گويي كه دشمن, همچون پلنگي در كمين است و ما بايد به هيچ عنوان از جاي خويش تكان نخوريم و واكنشي نشان ندهيم وگرنه مورد يورش قرار خواهيم گرفت.

كتاب عبدالمجيد شرفي با همه كمي حجم آن كتابي سودمند و خواندني است و حسن انتخاب آقاي امجد در ترجمه آن را بايد ارج نهاد. گرچه اين نقد بر مترجم هست كه در مواردي تلاش كرده پاره‏اي از ايرادهاي همگون در جامعه شيعي را به گونه‏اي توجيه كند, امّا واقعيّت با چنين توجيه‏هايي هماهنگ نيست. به عنوان نمونه مترجم در ذيل صفحه 33 تلاش مي‏كند فرق بين اجماع شيعي و اجماع اهل سنّت را نشان دهد امّا آنچه كه وي نگاشته فقط جنبه نظري دارد وگرنه اجماع عملاً در حدّ شهرت فتوايي فرود آمده و وظيفه اجماع را بر عهده گرفته است و در واقع همان نهادينه سازي برداشت‏ها و كنار زدن مخالفان را انجام مي‏دهد. نيز در پاورقي صفحه 64 ديدگاه شيعه را در خصوص تخطئة مجتهد را مطرح مي‏كند و تلاش مي‏كند بين نگرش اهل سنّت و شيعه فرق بگذارد اما واقعيّت اين است كه اين فرق تنها جنبة نظري دارد وگرنه در بين انديشوران سنّتي شيعه نيز برداشت‏هاي فقها حكم الله تلقي مي‏گردد كه بنابراين نتيجه امر يكي است. با همة اينها بايد تلاش آقاي عبدالمجيد شرفي نويسنده نكته‏سنج و مترجم خوش انتخاب را ارج نهاد.