جنبشهاي اسلامي معاصر و چالشهاي آن

مرتضي بحراني

 

طحان، مصطفي محمد(1983-  چالش‏هاي سياسي جنبش
1

اسلامي معاصر، ترجمه‏ خالد عزيزي، تهران: احسان، چاپ
1

اول/ 3000 نسخه، 173ص، وزيري (شميز)، بها: 9000 ريال.
1

 

كليات

بيان و بررسي چالشهاي سياسي جنبش‏هاي اسلامي معاصر، محور بحث كتاب حاضر است. مهمترين اين چالشها ـ كه به نظر نويسنده در حيات جنبش‏هاي اسلامي نقشي كليدي داشته و جنبشهاي اسلامي بايد موضع خود را درباره آنها واضح و شفاف بيان كنند ـ عبارتند از: سياست و رابطه آن با دين، ديني بودن يا نبودن حكومت، عقلانيت نظام سياسي، دموكراسي، حقوق بشر، آزاديهاي اساسي، كثرت‏گرايي، خشونت و تساهل و جايگاه اقليت‏هاي ديني و نژادي در جامعه و حكومت اسلامي. تلاش نويسنده اين است كه با وجهه‏اي اسلامي و بيشتر با اتكا به آرا و نظريات جنبش اسلامي اخوان المسلمين, چالشهاي پيش‏گفته را ابتدا مورد بحث قرار داده و سپس راه‏حل اسلامي براي آنها بيان كند. از نظر وي اسلام و جنبش‏هاي اسلامي منتسب به اسلام اصيل مي‏توانند از عهده اين چالشها برآمده و خود را با مقتضيات و شرايط زمان و مكان تطابق دهند. نويسنده توانسته با استفاده از منابع مهم و آثار انديشمندان سياسي اسلامي طي دو قرن اخير، استقصاي خوبي از موانع و چالش‏هاي جنبشهاي اسلامي به عمل آورده و در حد مختصر و مفيد به آنها پاسخ گويد.

 

پديد آورنده

مصطفي محمد طحان متولد 1938 لبنان است. وي در سال 1964 موفق به اخذ كارشناسي ارشد مهندسي شيمي از دانشگاه استانبول تركيه شد, طي دوره دانشجويي در تركيه، انجمن دانشجويي


تركيه را با همكاري دوستان خويش تأسيس كرد. در سال 1969 در تأسيس اتحاديه اسلامي سازمانهاي جهاني دانشجويي نقش مهمي ايفا كرد, تا اينكه در سال 1977 بار ديگر به عنوان عضو شوراي مركزي اين اتحاديه انتخاب گرديد و منشاء تحولات مهمي در اين انجمن دانشجويي شد. وي در سال 1980 به عنوان دبيركل اين اتحاديه انتخاب شد كه مسئوليت او تاكنون نيز ادامه دارد. در حوزه انديشه و سياست به غير از اين كتاب، كتابهاي ديگري نيز دارد.

 

خلاصه فصول

كتاب داراي يك مقدمه بيست و چهار صفحه‏اي است كه در ابتدا جنبش اسلامي و مؤلفه‏هاي آن را توضيح مي‏دهد. محور بحث نويسنده، جنبش‏هاي اسلامي مصر است؛ به ويژه اخوان المسلمين. از نظر نويسنده، جنبش اسلامي، اساساً متفاوت از حزب است؛ از همين‏رو، به نظر وي، رسوخ روح تحزّب در برخي جنبش‏هاي اسلامي باعث موضع‏گيري، نگرش‏ها و ديدگاه‏هاي تند و خفي، نسبت به يكديگر شده است. خاستگاه زماني جنبشهاي اسلامي نيمه دوم قرن چهاردهم هجري (1925 ميلادي به بعد) بيان شده و در كنار اخوان المسلمين، جماعت اسلامي و جماعت تبليغ در شبه قاره هند، حزب التحرير و سلفي‏ها در كشورهاي عربي، حزب نظام، سلامت، رفاه و حركت نور و جنبش‏هاي اسلامي تصوف‏گرا در تركيه و ديگر مناطق آسيايي و آفريقايي نيز مدّنظر بوده است. همچنين حزب جمهوري اسلامي و انقلاب اسلامي ايران نيز مورد بحث و بررسي قرار گرفته شده است. مؤلف براي جنبش‏هاي اسلامي, اهداف و آرمان‏هايي را برشمرده, كه تحقق آنها چالش‏هاي خاصي را بروز داده است. (چالش‏هاي معطوف به سياست، دموكراسي، خشونت، غرب، مسايل قومي، و اقليت ديني و نژادي).

ادامه مباحث كتاب به بررسي چالش‏هاي جنبش اسلامي پرداخته شده است. بخش اول, چالش‏هاي سياسي را مورد بحث قرار داده است. منظور از چالش سياسي، نحوه تعامل با مقوله سياست است. چه، برخي از جنبش‏هاي اسلامي خود را از دنياي سياست دور نگه داشته و سياست را به عنوان مقوله‏هاي شيطاني, مادون منزلت و شأن انساني مي‏دانند. اما نويسنده مي‏گويد كه اسلام ديني نيست كه تنها به معنويات پرداخته و ماديات را فرونهاده باشد, بلكه معنويت و اخلاق را در پيوند با سياست، اقتصاد، اجتماع و امنيت مورد بحث و تحليل قرار داده است. مؤلف با استناد به حسن البنا، سياست را جزيي از شئون دين اسلام دانسته و اساساً آن را متفاوت از سياسي كاري مي‏داند. از نظر وي اسلام داراي يك تئوري سياسي است كه تربيت سياسي در آن نقش علمي دارد. هدف تربيت سياسي كه از طريق نهاد خانواده، مدرسه، گروه و رسانه‏ها تعقيب مي‏شود، پرداختن به رشد و گسترش روزافزون بينش ارزشي و اعتقاد سياسي مسلمانان است تا در پرتو آن در فعاليت‏هاي محلي، ملي، منطقه‏اي و جهاني مشاركت داشته باشد.

در بخش دوم مبحث چالش ايدئولوژي با دموكراسي طرح شده است. ادبيات جاري گروه‏هاي اسلامي عمدتاً چندان رغبتي به نظام دموكراتيك نشان نمي‏دهند؛ زيرا از نظر آنها دموكراسي، حكومت مردم بر مردم و براي مردم و به واسطه مردم است، حال آنكه مردم حق تشريع و قانون‏گذاري ندارند. چرا كه حكم، حكم خداست. نويسنده با انتساب اين نظريه به سيد قطب و مودودي، دموكراسي را ـ از نظر آنان ـ انحراف از جاده دين و همراهي با اكثريت ذكر مي‏كند كه در قرآن نهي شده است (و ان تطع اكثر من في الارض يضلّوك عن سبيل الله). اما مؤلف با اشاره به معناي دموكراسي و ميزان انطباق‏پذيري آن با سازوكار شورا در اسلام، نظام دموكراسي را حكومت و حاكميت اكثر مردم مي‏داند و از آنجا كه در كشورهاي اسلامي اكثريت ملت و امت مسلمان هستند، حاكميت آنها، همان حاكميت اسلام است. بنابراين نه حرف اتكا به دموكراسي غربي مي‏تواند براي كشورهاي اسلامي راه‏گشا باشد
ـ چراكه الگوي غربي آن صوري و مقطعي بوده ـ و نه مراد كامل آن، رفتاري عقلايي محسوب مي‏شود. از اين منظر مي‏توان با تقويت و اجراي نظام شورايي ـ كه از ارزش‏هاي انساني دين اسلام است ـ نكات مثبت دموكراسي را هم اخذ كرد.

نويسنده پايه‏هايي را براي دموكراسي برمي‏شمارد و آنها را از موازينِ اسلاميِ موردِ بحث قرار مي‏دهد. اين مؤلفه‏ها عبارتند از: حقوق بشر، آزادي، كثرت‏گرايي، تحزّب، انتخابات پارلماني، نقش مخالفان، شيوه امر دستيابي به قدرت، نحوه تشكيل حركت، تبادل قدرت، مشاركت سياسي زن و پيمان‏ها و قراردادها و معاهدات. از نظر نويسنده، حقوق بشر و جايگاه آن در حقوق و مفاهيم اسلامي كاملاً روشن و شفاف است. (با استناد به آيات 70 اسراء, 256 بقره، 32 مائده و....)

از نظر نويسنده، اوضاع نابسامان جهان اسلام، نمي‏تواند نافي اهميت و شفافيت حقوق بشر در اسلام باشد، زيرا اسلام مسئول اين وضع اسفبار در جامعة مسلمانان نيست, بلكه دوري از اسلام اين وضعيت را به وجود آورده است. همچنين مقولاتي چونان انتخابات، حقوق مخالفان، كثرت‏گرايي، احزاب، تبادل قدرت و جايگاه اجتماعي زن هم در ذيل پايه‏هاي كلي اسلام (شوري، عدالت، آزادي و برابري) مطرح بوده و داراي ارزش‏هايي ذاتي هستند. مشاركت سياسي و اجتماعي زنان در چهارچوبي مشخص و محدوده آموزه‏هاي دين اسلام روا و لازم است. زن داراي حق مشاركت، عضويت در مجامع پارلماني و پرداختن به وظايف و مشاغل عمومي است. نويسنده دراين بخش ـ كه حجم عمده كتاب را تشكيل مي‏دهد ـ نتيجه مي‏گيرد كه اجراي محدود نظام دموكراسي در چهارچوب قاعده شورا نه تنها تخريب و تغيير دين خدا نيست, بلكه باعث بالا بردن شأن انساني مسلمانان در جوامع اسلامي مي‏شود. وي دموكراسي، را ابزاري مهم براي اداره سياسي جامعه مي‏داند.

بخش سوم به شيوه‏هاي مخالفت از سوي گروه‏هاي اسلامي با حكومت‏هاي مستقر در كشورهاي اسلامي اختصاص يافته است. مهمترين چالش اين حوزه، بحث خشونت و تندروي است. از نظر نويسنده، پديده خشونت، تهديدي جدي در مسير جنبش‏هاي اسلامي است. برچسب‏هايي چون افراط‏گرايي، تروريسم، خشونت‏طلبي و دشمني با اصول دموكراسي، نتيجه همان تندروي‏ها است. جداي آن كه خشونت گناهي است در حق فرد، جامعه، نظام حاكم و دين اسلام و از آنجا كه اقدامات خشونت‏آميز محصول شوق و علاقه گروه‏هاي اسلامي به اين اقدامات نبوده ـ بلكه نتيجه ترس آنها از قلع و قمع و عدم اعطاي حقوقشان از سوي نظامهاي سياسي مستقر بوده است ـ هر دو طرف قضيه در اين اقدامات مسئول هستند. نويسنده از سوي ديگر به علل نظري گرايش به خشونت مي‏پردازد و استناد نظريه‏پردازان خشونت به آية «ومن لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون» (مائده، 44)، را نابجا و ناكافي مي‏داند و با توسل به رواياتي از ابن عباس و طاووس يماني و فتاوي ابوحنيفه، مالك، شافعي، ابن حنبل، ابن حزم و ابن تيميّه عموم مردم در كشورهاي اسلامي را به رغم گناهكار بودن, متصف به فسق و ظلم مي‏داند و آنها را از كفر مبرا مي‏كند و ضمن بيان اين‏كه اخوان المسلمين و  جماعت اسلامي توسل به خشونت را محكوم كرده‏اند، اقدام آنها را مي‏ستايد و عدم توسل به خشونت را نه از سر تقيه، بلكه از روي عقل و دين مي‏داند.

بخش چهارم چالش‏هاي مورد بحث به مسأله غرب و سياست‏هاي آن در قبال جنبش‏هاي اسلامي و رابطه مسلمانان با غرب مي‏پردازد. مؤلف در اين جا دو مسأله را از هم تفكيك مي‏كند يكي مسلمانان و غرب, و دول غرب و خشونت. در مبحث اول ضمن بيان تيرگي روابط تاريخي مسلمانان با غرب، ريشة آن را در نگرشهاي متقابل آنها مي‏داند امّا اذعان مي‏كند كه جامعة اسلامي نبايد از تجربه‏هاي سودمند غرب تغافل كند بلكه از آنجا كه حكمت, گمشده مؤمن است, بايد از اين تجارب بشري استفاده كرد. با اين حال رفتار غرب در قبال مسلمانان نيز يك سويه و از سر تحقير و منفعت است نه بر اساس اصول و روابط انساني. در مبحث غرب و خشونت و تلاش غرب براي مبارزه با تروريسم، ضمن به چالش كشيدن مفهوم جاري تروريسم، آن را مفهومي ايدئولوژيك و منفعت‏گرايانه براي غرب مي‏داند و انتساب آن به اسلام و مسلمانان را نادرست مي‏داند. از سوي ديگر يادآور مي‏شود كه در اسلام هدف، وسيله را توجيه نمي‏كند.

پنجمين چالش مربوط به مسايل قومي است. قوم‏گرايي چالش است كه مدتها اعضاي جنبش اسلامي را به خود مشغول داشته است و پيوسته آنان را سرگرم خود كرده است. در پي اعتقاد و تعقيب شديد به قوم‏گرايي، جنبش اسلامي انشعابهاي زيادي پذيرفت و به جاي وحدت، انواع منازعات ميان اقوام مختلف افغان، ترك، عرب, بنگال و... به وجود آمد. نويسنده در اين جا ضمن نقل قول‏هاي پي در پي از حسن البناء با احترام سجاياي اخلاقي هر قوم، آن را در معادلات اجتماعي اسلامي ناديده مي‏گيرد و استفاده ابزاري از قوميت براي كسب اولويت و برتري و در نتيجه بروز منازعات را رد مي‏كند. از نظر مؤلف, مداواي اين بيماري و حل اين مسأله بغرنج نه با كنار نهادن و فراموش كردن آن و نه با درگيري با آن ميسر است. چرا كه تا وقتي احساسات مليت‏خواهي از حدود سرزميني آن تجاوز نكند، با ويژگي جهاني بودن اسلام برخورد نخواهد داشت. مليت‏خواهي وقتي مخرّب است كه به عنوان يك بينش, ظاهر شود و جنبه ايدئولوژيك به خود بگيرد. در اين چالش، جنبش‏هاي اسلامي از يك كشور به كشور ديگر متمايز مي‏شوند و دغدغه‏هاي آنها به صورت قومي و نه اسلامي ظهور مي‏يابد.

مسايل مربوط به اقليت‏هاي ديني و نژادي، از ديگر چالش‏هايي است كه جنبش اسلامي بايد در مقابل آن راه‏‏حل پيدا كند. مسأله اقليت‏هاي ديني و نژادي معضل و مشكل بيشتر كشورهاي اسلامي است؛ جنبش‏هاي اسلامي در كشورهاي اسلامي بايد توجه داشته باشند كه اسلام همواره با اقليت‏هاي نژادي و ديني, برخوردي مسالمت‏آميز و اخلاقي داشته است. بنابراين آزادي عمل، احترام و اعتراف به هويت و شخصيت ديني و نژادي، استفاده از حقوق فطري و اجتماعي و فرصت‏هاي برابر براي همه اقليت‏هاي ديني و نژادي را مدّنظر داشته و بر آن تصريح كرده است. پيامبر ـ صلي‏ الله عليه و آله ـ رفتار ناشايست با اقليت‏ها را در حكم اقدامات جاهلي مي‏دانستند و قرآن صريحاً بيان كرده است كه «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثي وجعلناكم قبائل وشعوباً لتعارفوا» (الحجرات، 12). پرداختن به تفاوت‏هاي ديني و نژادي در واقع از دست رفتن فرصت‏ها و تحليل هزينه‏هاي گزاف بر امت اسلامي است. نويسنده در رابطه با ويژگي جهاني بودن دين اسلام و دعاوي ديني، نژادي و قومي ملت‏هاي اسلامي مختلف دو نظريه از مودودي و البنا ارايه كرده است: در حالي كه مودودي عصبيت و ملي‏گرايي را در تناقض با شموليت جهاني اسلام مي‏داند، البنا ملي‏گرايي را تا زماني كه ابراز احساسات ناشي از آن به برتري‏هاي سرزميني و نژادي و منازعه منجر نشود، معتبر مي‏داند.

 

نقد و بررسي

كتاب چالش‏هاي سياسي جنبش‏ اسلامي معاصر، را مي‏توان يك مطالعه نخستين در اين حوزه به حساب آورد. مباحث كتاب ـ اگرچه براي تبيين و ارايه راه‏حلي به، چالش‏ها ارائه شده است و نويسنده همين ادعا را هم دارد ـ اما بيشتر طرح مسأله مي‏باشد؛ چه در تمام بخش‏ها نه استدلالهاي محكم و قاطع ارائه شده و نه هم جوانب مسأله، مورد بررسي قرار گرفته است. تمام دغدغه نويسنده پاسخ به چالش‏ها است با اين پيش‏فرض كه اسلام هم دين و هم حركت, و هم عقيده و هم نظام است و بنابراين عمل كردن اين دو حوزة متداخل، ضرورت پاسخگويي به مسايل جديد و مستحدثه را مي‏طلبد و از آنجا كه بسياري از اين مسايل جديد, خوشامد انسان دوران جديد مي‏باشد و اساساً ساخته دست خود اوست, به گونه‏اي كه ايستادگي در مقابل آنها، حتي از عهده دين هم برنمي‏آيد، پس دين و متوليان دين و به ويژه جنبش‏هاي اسلامي مدعي اجراي شريعت بايد به آنها پاسخ مثبت داده و لاجرم مطلوبيت آن مسايل نزد عقل تجربي را به عنوان محور عمل خود قرار دهند و تلاش كنند تا سازگاري ميان آموزه‏هاي دين اسلام و مفاهيم و واقعيت‏هاي جديد عصر حاضر را برجسته سازند. اين جريان، حد وسط دو جريان متقابل است كه از يك طرف هرگونه تعامل ميان دين و سياست را رد كرده و از سوي


ديگر با برقراري نوعي تعامل خاص، بر عدم سازگاري اسلام با واقعيت‏هاي جديد، همچون دموكراسي, تأكيد مي‏كند. مي‏توان در يك سر اين طيف متخاصم، سيد قطب و مودودي را قرار داد و در سر ديگر علي عبدالرزاق و خالد محمد خالد و امثالهم. آنچه در اين ميانه مهم و قابل توجه جلوه مي‏كند اين است كه اين جريان سوم هم در همان بستر و با همان چشم‏انداز مطرح شده است. به عبارتي همه غم يك چيز را داشته‏اند و دغدغة واحدي را در سر مي‏پروراندند هم قائلان به جدايي و هم قائلان به اجراي خاص و كليشه‏اي شريعت (با تمسك به راه‏هاي خشونت‏آميز و نفي مفاهيم جديد) دغدغه حفظ دين را داشته‏اند و عجيب‏تر اين‏كه طرفداران جريان پيوند دهندة سوم نيز با همين رويكرد و با شعار و منطق حفظ دين دراين حوزه گام نهاده‏اند. همه در يك بستر و با استفاده از ادبيات واحد پيش رفته و همگان دانسته و ندانسته، بخشي از حقايق و وقايع را ناديده گرفته و بر برخي ديگر تأكيد مبرم داشته‏اند.

آنچه در مورد اين كتاب داراي اهميت است، همين مسأله است؛ يعني تلاش نويسنده به پيوند منطقي و عقلايي اسلام با شرايط و مقتضيات عصر. از همين‏رو تحقيق و شيوة پژوهش را فداي هدف كرده است و اثبات فرضية متناسب با پيش‏فرض‏هاي خود را هدف اول قرار داده است. نويسنده، جنبش‏هاي اسلامي مدعي اجراي دين و شريعت در قالب يك نظام، را با كل دين يكي دانسته است (هر چند كه يك تمايز اخلاقي و ارزشي ميان آنها قايل شده و برخي چون اخوان المسلمين را بر ديگران ترجيح و برتري داده است) و هنگام ورود به جزئيات، دايره اسلام را ـ جهت يافتن مستمسكي براي اثبات دعاوي و نظريات خود ـ بسيار گسترده‏تر كرده است. آيا مي‏توان اقدام عايشه در مخالفت عملي با حكومت امام علي(ع) را يك اقدام اسلامي مورد تأييد ديني به حساب آورد كه بر اساس آن نويسنده چالش معطوف به مشاركت زنان در عرصه‏اي سياسي اجتماعي را به زعم خود حل كرده است؟ نويسنده قائل است كه اقدام عايشه در مخالفت عملي با امام علي(ع)، مي‏تواند به عنوان يك دليل تاريخي براي ورود زنان به عرصه فعاليت‏هاي سياسي و تأييدي از سوي اسلام بر اين امر تلقي شود، اما آيا حقيقت امر هم همين است يا صرفاً برقراري نوعي سازگاري ميان آن دو مقوله بر اساس مطلوبيت‏هاي شخصي و اجتماعي مدنظر است؟

از سوي ديگر در بيشتر مباحث كتاب، نويسنده اقدامات افراطي و خشونت‏بار جنبش اخوان المسلمين را فراموش كرده و با اتكا بر برخي فتاوا و نظريات حسن البنا به نحوي آن را ملاك و معيار حركت‏هاي اسلامي معرفي مي‏كند. به گونه‏اي كه جاي جاي كتاب به البنا استناد شده است؛ حال آن‏كه مخفي نيست كه خاستگاه ظهور ديگر گروه‏هاي افراطي اسلامي، خود جنبش اخوان المسلمين مصر و گسترش آن در ديگر كشورهاي اسلامي از جمله سوريه، عراق، كويت و... است.

اگرچه بر ترجمه اثر و قلم مترجم نيز ايراداتي وارد است، اما با توجه به سخن مترجم و اذعان وي مبني بر نخستين ترجمه از ايشان كه منتشر مي‏شود, از ذكر جزئيات صرف‏نظر مي‏شود و به اين نكته بسنده مي‏شود كه بهتر مي‏بود ترجمه قبل از انتشار ويرايش ادبي مي‏شد برخي از عبارات و اصطلاحات عربي ـ مانند اساس ماههاي غربي ـ و اساسي كتب عربي و انگليسي به فارسي برگردانده مي‏شد. ضمن اين كه تلاش مترجم در ارائه نماي كلي از برخي جريانات و اشخاص و انديشمندان در پاورقي ستودني و قابل تقدير است.