أرمغانِ شَبْراوي

جويا جهانبخش

شبراوي، عبدالله بن محمد بن عامر(1091-1171)؛1

الإتحاف بحُب الاشراف، باتحقيقِ سامي غريري، بيروت:1

دارالکتاب الاسلامي، چاپ اول/ 2000 نسخه، 574ص، عربي،1

وزيري (گالينگور).

1

هم الإتحاف از آثارِ شناختة تُراثِ إسلامي است و هم شيخ عبداللهِ شَبْراوي از عالمانِ بنامِ عامّه.

جمال‏الدّين أبومحمّد عبدالله بنِ محمّد بنِ عامر بنِ شرف‏الدّينِ قاهري شافعي (1091-1172[1] ه‍ . ق)، معروف به «شَبْراوي»، فقيه و أصولي و محدِّث و مورّخ و أديب و از متصدّيانِ إقراء و تدريس در جامعِ أزهر بوده که به سالِ 1137 ه‍ . ق. به مقامِ مشيختِ جامعِ أزهر رسيده و شيخِ الأزهر[2] شده است. او را آثاري است، از جمله: منائح الألطاف في مدائح الأشراف که ديوانِ منظومات است، شرح الصّدر بغزوة بَدْر که دربارة صحابيانِ شرکت داشته در غزوة بدر تأليف کرده و افزونههايي نيز در تاريخِ خُلَفا دارد، عنوان البيان و بستان الأذهان که مجموعه‌اي است از حِکم و نصايح و مواعظ و أمثال، نزهة الأبصار في رقائق الأشعار، و الإتحاف بحبّ الأشراف ـ که سخنِ ما دربارة همين کتابِ أخيرست ـ (نگر: ص 10 و 11). وي ثَبَت هم داشته که مخطوطِ آن در خزانة رباط هست.[3]

زِرکْلي نمونه‌هائي از خطِّ شَبْراوي را که در پايانِ دو نسخة خطّي بوده است، در الأعلام (4/130) آورده.

و أمّا الإتْحاف:

مي‌دانيم گروهي از أهلِ تسنّن ـ مانندِ سِبْط بنِ جوزي و ابنِ صبّاغِ مالکي و ... ـ بودند که اعتقاد به إمامتِ أئمّة شيعه ـ عليهم‏ السّلام ـ را با عقيده به صحّتِ خلفايِ سه‏گانة مکتبِ سقيفه جمع مي‌کردند و آثاري از اين منظر دربارة أهلِ بيت ـ عليهم السّلام ـ نوشته‌اند. گويا نخستين بار شادروان استاد محمّد تقيِ دانشْ‌پِژوه ـ طابَ ثَراه ـ از اين عقيده تعبير به «تسنّنِ دوازده إمامي» کرد و بعدها دوستِ داناي دانشورم، استاد رسول جعفريان ـ دامَ عُلاه ـ بارها اين تعبير را در نوشتارهاي خويشبه کار بُرد.

الإتحاف را نيز بايد نگارشي از نگارشهايِ تسنّنِ دوازده إمامي قلمداد کرد که عمدة مطالبِ آن به سيره و أحاديثِ أئمّة أهلِ بيت ـ عليهم السّلام ـ اختصاص دارد؛ با اين تفاوت که ـ چُنان که خواهيم گفت ـ تعريف و تحديدِ شَبْراوي از أئمّة اثنا عَشَر، قَدري با تعريفِ کساني چون سبط بنِ جوزي و ابنِ صبّاغ و فضلِ خُنْجي و جامي و ديگر سُنّيانِ دوازده إمامي متفاوت و از عقيدة شيعه دورتر است.

باري، به هر روي سخنان شَبْراوي نشان مي‌دهد وي سنّيِ مُتَشَيِّعي است، بلکه چُنان که گفتيم او را از سنّيانِ دوازده إمامي مي‌توان قلم داد.

شَبّراوي در مقدّمة إتحاف از حبِّ فراوانِ خويش به خاندانِ رسالت ـ عليهم السّلام ـ سخن گفته و خاطرنشان کرده است که اميد دارد با عرضة اين خدمت به آستانِ خاندان، از شَفاعتِ نيايِ ايشان ـ صلّي الله عليه وآله و سلّم ـ برخوردار گردد (نگر: ص 23).

وي در بخشي که به سيرة نَبَوي اختصاص داده و در آن از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عنوانِ «قُطبِ» خاندان و أشرافِ موردِ بحث در کتابِ خود گفتگو نموده (نگر: ص 231)، از طهارت و إيمانِ آباء و أمّهاتِ کِرامِ آن حضرت بتفصيل سخن رانده و از کساني که حقِّ کرامت و شرافتِ اين سلسلة جليله را پاس نمي‌دارند انتقاد کرده است (نگر: صص 234-238).

شَبْراوي ظاهراً چون أميرِمؤمنان و إمام حَسَن ـ عليهما الصّلاة و السّلام ـ را در سلسلة خُلفا آورده، «أئمّة اثنا عَشَر» را از إمام حُسَين ـ عليه السّلام ـ مي‌آغازد (نگر: ص 258)، آنگاه زيد و حَسَن، فرزندانِ إمامِ مجتبي ـ عليه السّلام ـ ، را ـ به ترتيب ـ إمامِ دوم و إمامِ سوم مي‌خوانَد (نگر: ص 260 و 262) و سپس دوباره ترتيبِ إمامت را همآهنگ با عقيدة إماميه پي مي‌گيرد.

جالب آنست که شَبْراوي دربارة زيد و حَسَن ـ که به عنوانِ إمامِ دوم و سوم معرّفي کردهاست ـ ، مي‌گويد: آنان نه خود ادّعايِ إمامت کرده‌اند و نه ديگري درباره‌شان چُنين ادّعائي کرده (نگر: ص 264)!

شَبْراوي در عينِ إبزارِ اعتقاد به إمامتِ إمامِ دوازدهم ـ عليه السّلامِ ـ که به عقيدة وي نيز فرزندِ إمام عسکري ـ عليه السّلام ـ است و «مَهدي» از ألقابِ اوست، ادّعاي غريبي طرح کرده و آن اين که «مَهديِّ» مذکور در أحاديث و مُنتَظَر در آخر الزّمان، از همين خاندان ولي غير از اين حضرت است! (نگر: ص 366 و صص 374-375) اين ادّعايِ شگفتِ شَبْراوي که حتّي با أحاديثِ خودِ أهلِ تسنّن نيز وفق نمي‌دهد (و مصحّح نيز در هامش بتفصيل به نقدِ آن پرداخته)، از غرائبِ أنظارِ اوست و نمودار تلقّيِ کاملاً شاذِّ وي از إمامتِ اثناعَشَر ـ عليهم السّلام ـ . قابلِ توجّه است که شَبْراوي هيچ دليل يا شاهدي نيز براي عقيدة خود و ردِّ باورِ شيعيان ـ که شماري از أهلِ تسنّن نيز با آن همآوايند ـ ذکر نکرده و تنها با جملة «الصّحيحُ خلافُ ما ذَهَبُوا إليه ...» به بيان باورِ شاذّ و غريبِ خويش پرداخته!

از خصائصِ نگارشهايِ تسنّنِ دوازده إمامي آنست که بسياري از ماجَراها و درگيريهايِ صَدرِ إسلام ـ و حتّي اختلافاتِ سقيفه ـ را سخت گذرا و شتابناک مذکور مي‌دارند و لايه‌هايِ اختلاف و درگيريِ أئمّة أهل البيت ـ عليهم السّلام ـ را با حزبِ قرشيِ سقيفه و پشتيبانان و منسوبانِ ايشان چندان برنمي‌شکافند.

اين خصيصه در الإتحاف هم هست. نمونه را:

ماجَراي دفنِ إمامِ مجتبي ـ عليه السّلام ـ به نحوي تحريف و تلخيص شده که فتنة عايشه در آن رخداد بکلّي پوشيده و محو گردد (نگر: ص 117 و 160).

همچُنين ماجَراي حضورِ مسلم بنِ عقيل و شهادتش در کوفه به طرزِ غريبي ساده و سربسته گزارش گرديده است (نگر: 132).

از ديرباز تحليلهايِ مختلفي از واقعة عاشورا به دست داده شده و از منظرهايِ گوناگون به حکمتِ اين شهادت نگريسته‌اند. شَبْراوي نيز تحليل ويژه‌اي به دست مي‌دهد که احتمالاً با فضايِ متصوّفانة روزگارِ زندگاني وي در قاهره نيز بي‌پيوند نيست.

وي به بحث از حکمتِ شهادتِ إمام حُسَين ـ عليه السّلام ـ پرداخته مي‌گويد: مقدّراتِ أزلي و حکمتِ إلهي اقتضا مي‌کرد اين مصيبتِ بزرگ و فاجعة سترگ رخ دهد تا حقارتِ اين سراي را يادآور شود و فراياد آوَرد که طبيعتِ اين جهان با ناملايمات سرشته شده است، و مصيبت‌زدگان بدين مصيبت غمخواري و بردباري کنند و اين إمام به مقامِ شهادت که سبقت‌جويان از برايِ آن بر يکديگر سبقت مي‌جويند، دَر رَسَد؛ ورنه کيست که نزدِ خدايِ سبحان از پارة تنِ حبيبِ برگزيده و نوادة پيامبرِ مُصطَفاي وي ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ گرامي‌تر باشد، و معلوم است که خداوند قدرت داشت او را در برابرِ دشمنانش ياري کند و سلاحهايِ آنان را از وي بازدارَد و زيان و شرِّشان را از او دور سازد؛ ليک خداوند آنچه خواهد مي‌کُنَد و او را از آنچه کُنَد نَپُرسَند. (نقل به مضمون از: ص 152 و 153).

شَبْراوي که مانندِ بسياري از ديگر فقيهانِ أهلِ تسنّن وارثِ انديشة سياسيِ مدارا با حاکمِ جائرِ فاسقِ متغلّب است و قيام بر ضدِّ حاکمِ جائرِ فاسق را روا نمي‌بينَد,[4] در تحليلِ فقهي واقعة عاشورا به مشکل بازمي‌خورَد. از يکسو مي‌خواهد ميراثِ انديشة سياسي سنّي را پاس بدارَد و از سوي ديگر آشکارا مي‌بينَد که قيام و إقدام در برابرِ يزيد محکوميّتْ پذير نيست. لذا خاطرنشان مي‌کند: اين حرمتِ خروج بر حاکم جائر ـ که أهلِ تسنّن بدان قائل‌اند ـ ... ، محلِّ آن پس از استقرارِ أمور و انقضاي آن روزگاران است. أهلِ آن روزگاران خود مجتهد بودند و تحتِ حيطة رأي ديگري قرار نمي‌گرفتند. از همين روست که ابنِ زبير هم بر يزيد خروج کرد ... (نگر: ص 128)؛ بيعتي که با کسي چون يزيد صورت بنددد، نقضِ آن بر کسي چون إمام حسين [عليه السّلام] حرام نيست، زيرا در صدرِ إسلام أمر منوط به اجتهاد بود و اجتهادِ حسين [عليه السّلام] جواز و وجوبِ خروج بر يزيد را ـ به سببِ جَوْرِ يزيد و زشتکاريهاي وي که گوش را طاقتِ شنيدنش نيست ـ اقتضا مي‏كرد و حسين ]عليه‏السّلام[ در آن كار و آن شرايط مُحِق بود (نگر: ص 177).

شَبْراوي و أمثالِ او با «مجتهد» قلمداد کردنِ عمومِ صحابه و حملِ اختلافات و درگيريها بر اختلاف در اجتهاد, کوشيده‌اند رخنه‌هايِ هويدا در نظريّة عدالتِ صحابه و فقهِ سياسيِ تسنّن را فروبپوشانند و به نحوي، هم با محق و هم با مُبطل، کنار آيند، و اين قاعده‌هايِ عقيدتي و فقهيِ بَرساخته را نيز نقض نکنند!

درست در همين راستا وي معاويه را در پيکار با إمام حَسَن و أميرالمؤمنين ـ عليهما السّلام ـ به عنوانِ «مجتهدِ» مُخطي تبرئه مي‌کند و گناهکار نمي‌داند! (نگر: ص 178).

به هر حال، ثمرة طبيعيِ اين کلام و فقهِ حامي حاکم و تبرئه‌گرِ خلفاي جور، و مبتني بر أسطوره‌هاي مکتبِ سقيفه آنست که جوازِ لعنِ پليدي چون يزيد، محتاجِ قيل و قال و استدلال شود.

بحث دربارة جوازِ لعنِ يزيد که در ميانِ أهلِ تسنّن پيشينه‌مند است، در الإتحاف نيز بخشِ معتنابهي را به خود اختصاص داده (نگر: صص 167ـ191).

رويکردِ گستردة الإتحاف به آنچه به شهادتِ إمام حُسَين ـ عليه السّلام ـ مربوط مي‌شود، احتمالاً با أهمّيتِ زيارتگاهِ رأس الحسين ـ عليه السّلام ـ در مصر بي‌پيوند نيست.

شَبْراوي بخشي طولاني از الإتحاف را به بحث از رأس الحسين ـ عليه السّلام ـ و زيارتگاهِ آن و کراماتِ اين زيارتگاه اختصاص داده است (نگر: صص 193ـ211) و بر کسي که حضورِ رأسِ شريف را در آن مکان إنکار کند، سخت اعتراض کرده و چنين إنکاري را حرمان و وسوسه‌اي از جانبِ شيطان دانسته که أهلِ خذلان بدان دچار مي‌شوند (نگر: ص 210).

وي در پي آنچه در بابِ «مشهد رأس الحسين ـ عليه السّلام ـ» و زيارتِ آن نوشته به صحابة ساکن مصر و نيز مَراقدِ شماري از زاد و رودِ أهل‏البيت ـ عليهم السّلام ـ که در مصر شناخته و معروف بوده است، پرداخته (نگر: صص 211 ـ 217).

شَبْراوي پاره‌اي از سروده‌هايش را که در ستايشِ أهلِ بيت ـ عليهم السّلام ـ به نظم آورده (و به تعبيرِ خودش: به وسيلة آنها به ساکنِ مَشْهَدِ شريفِ رأس الحسين ـ عليه السّلام ـ توسّل جُسته) است، در الإتحاف آورده (نگر: صص 217-229) و تصريح نموده که ديوانِ شعري در مديح و بيانِ کمالاتِ أهلِ بيت ـ عليهم السّلام ـ و توسّل بدين خاندان پرداخته و منائح الألطاف في مدائح الأشراف نام كرده است (نگر: ص 229).

آخرين بابِ إتحاف به «حوادث الزّمان و ما أوقعه الدّهر الخوّان بالأكابر والأعيان» اختصاص يافته كه گويا مقصود و مطلوبِ مؤلّف از آن درسِ اخلاقي و اندرز بوده است (نگر: ص 505).

اين که شَبْراوي در همان خطبة کتابش، در کنارِ حُبِّ أهلِ بيت ـ عليهم السّلام ـ، حُبِّ أصحاب را نيز به حبِّ رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ مَقرون مي‌شمرَد (نگر: ص 19)، گويا از بابِ دَفْعِ دخلِ مُقَدَّر و کوششي است که اين مناقبْ‌نويسان در جدا کردنِ راهِ خود از شيعيان دارند؛ بدين ترتيب مي‌‌خواهند خود را از موضعگيري در برابرِ بعضِ صحابه ـ که ايستارِ تاريخي و عقيدتي شيعه است ـ تبرئه کنند و تأکيد کنند مهرورزي ايشان به خاندانِ رسالت ـ عليهم السّلام ـ آنها را از دائرة عامّه خارج نمي‌کند.

شَبْراوي در الإتحاف گاه به نامِ مآخذِ موردِ استفاده‌اش تصريح کرده است. مواردي که طي مطالعة کتاب بيرونْ‌نويس کرده‌ام، اينهاست:

الفصول المهمّه‌ي ابنِ صبّاغ (ص 82)، دُرَر السِّمْطَينِ زَرَندي (ص 83)، صواعقِ ابنِ حجر (ص 76)، شرح الهمزيه‌ي ابنِ حجر (ص 129 و 146 و 155 و 180)، جواهر العِقْدَينِ سَمهودي (ص 169)، المسايره‌ي ابن الهمام (ص 169)، المواعظ والاعتبار في الخطط والآثارِ مقريزي (ص 196)، المنن الکبري‌ي شَعْراني (ص 211)، نثر الدُّرَر (ص 285)، [صفة] الصَّفوه‌يِ ابنِ جوزي (ص 307)، إعلام الوري‌يِ طَبْرِسي (ص 316 / خيال مي‌کنم از اين کتاب مع‌الواسطه استفاده کرده باشد).

آقاي سامي الغريري براي طبعِ الإتحاف دو نسخة چاپيِ مصري از آن در اختيار داشته‌اند: يکي چاپِ 1318 ه‍ . ق. و ديگر چاپ 1316 ه‍ . ق. ايشان همين نسخة أخير را مبناي تصحيح و طبع قرار داده‌اند (نگر: ص 11 و 12).[5]

هوامشِ اين طبع ـ چون برخي از ديگر تصحيحهايِ آقايِ غريري که ديده‌ام ـ گرانبار است ولي مع الأسف آثارِ شتابزدگي در آن ديده مي‌شود.

نمونه را شَبْراوي يکجا (ص 199) نوشته است: «وقال صاحب الدّر النَظيم في أوصاف القاضي الفاضل عبدالرّحيم...».

مصحِّحِ إتحاف، پس از الدّرّ النظيم شماره گذاشته و در هامش نوشته است:

«هو جمال الدّين بن حاتم الشّامي صاحب کتاب اللّهاميم، و الدّر النّظيم ...»

مي‌نويسم:

أوّلاً: الدّرّ النّظيمِ شامي ـ که خوشبختانه به چاپ هم رسيده ـ در أحوالِ خاندانِ رسالت ـ عليهم السّلام ـ است، نه أوصافِ قاضي فاضل عبدالرّحيم! پس پيداست کتابي که شَبْراوي مي‌گويد درِّ نظيمِ ديگري است، نه تأليفِ مُنيفِ جمال الدّينِ شامي.

ثانياً: جمال الدّينِ شامي ـ رضوان الله عليه ـ کتابي به نامِ کتاب اللّهاميم ندارد، بلکه نامِ کاملِ همان درِّ نظيمِ وي، الدّرّ النظيم في مناقب الأئمّة اللّهاميم [عليهم السّلام] است.

مصحّحِ الإتحاف، پس از «عبدالرّحيم» هم شماره گذاشته و در هامش نوشته است:

«هو الوزير القاضي الأشرف أحمد بن القاضي الفاضل عبدالرّحيم ...».

چنان که پيداست اينجا نيز اشتباه شده است و ميانِ پدر و پسر خلط کرده و «أحمد بن عبدالرّحيم» را بجاي پدرش معرّفي کرده‌اند.[6]

در ضبطِ نص هم کاستيهايِ فراوان هست که باز به نظر مي‌رسد ناشي از شتابزدگي باشد: تشديدهاي نابجا (ص 144 و 145)، همزه‏هايِ نابجا (ص 151 و 154 و 161 و 183)، و ... .

از نادرستيهائي که مع‌الأسف بارها (ص 35 و 243 و 271 و 276 و 282 و 394) تکرار شده است، «هُشام» با ضمّة هاء است.

تغييرِ متنِ ماتن بر أساسِ مصادر و منابعِ ديگر نيز کاري است که مصحّحِ محترم بارها انجام داده‌اند. چُنين تغيير از منظرِ «روش‌شناسيِ تصحيحِ متون» تنها آن وقت جائز است که مصحّح يقين کُنَد دگرسانيِ متن ناشي از سهوالقلمِ کاتب است، ورنه دست بُردن در ضبط و نگارشِ يک ماتن ـ آنهم در تُراثِ تاريخي و حديثي ـ، بدين صورت و به اختيارِ خويش، کاري است بغايت ناروا و غيرِ علمي (از براي ملاحظة مواردي که آقاي غريري چُنين تغييري روا داشته‌اند و ما بيرونْ‌نويس کرده‌ايم، نگر: ص 181 ح 3؛ ص 170 ح 4؛ ص 183 ح 1 و 3 و 5؛ ص 184 ح 4).

فهرستِ أشعار هم که در مقدّمه (ص 13) وعدة آن را داده‌اند، از قلم افتاده است.

برغمِ اين کاستيها، اهتمامِ آقاي غريري با أهمّيت است، و ارج و أجرِ تلاششان بر جاي خويش، ملحوظ. بطَبْع، بازنگري تيزبينانه‌اي از براي طبعي ديگر، خواهد توانست اين موارد را نيز بزدايد.

آقاي غريري با تحقيقِ الإتحاف، پژوهشي در خورِ استفاده به کتابخانة ميراثِ إسلامي إهدا و إتحاف کرده‌اند. فيضِ قَلَم و إقدامشان فزون باد!

ختمِ مقالِ خود را دو بيت قرار مي‌دهيم که در حقِّ الإتحاف و شَبْراوي گفته شده است:

کتابٌ حوي مِن وصفِ آلِ محمّدٍ

                                      محاسنَ آثارٍ أحاسنَ أوصافِ

بِهِ الفاضلُ الشَّبراويُّ أَتْحَفَ عَصْرَهُ

                                      لِذاکَ دَعَوْهُ في البَرايا بِإتحافِ (ص 16).

 

پي‏نوشت:



[1]. تاريخِ « 1172» برايِ وفاتِ وي در سلک الدّرر آمده است ولي خيرالدّينِ زِرِکْلي تاريخي را که جَبَرْتي آورده، يعني: روزِ پنجشنبه6 ذي الحجّه‌ي 1171 ه‍ . ق. ترجيح داده است (نگر: الأعلام، ط: 25، 4/130).

[2]. سنج: دانشگاهِ الأزهر، بايارد داج، ترجَمة آذرميدختِ مشايخِ فريدني، چ: 1، تهران: مرکزِ نشرِ دانشگاهي، 1367 ه‍ . ش. ص 83.

[3]. نگر: الأعلام، 4/130.

[4]. دربارة اين رأي، نگر: حکمت و معيشت، عبدالکريمِ سروش، چ: 5، تهران: صراط، 1382 ه‍ . ش. 1/288-290.

[5]. دستنوشتِ الإتحاف بحبّ الأشراف به خطِّ شَبْراوي در مجموعة کتبِ کتاني در خزانةِ رباط است (نگر: الأعلام، 4/130).

[6]. درباره پدر، موسوم به «قاضي فاضل»، نگر: مَنظَر الإنسان، السّنجري، تصحيح مدّرسي، چ: 1، دانشگاهِ اروميه، 2/217-220؛ و: شَذَرات الذَّهَب، ابن العماد، دارالکتب العلمية، 4/324-327؛ و: الأعلام، 3/346. مَنظَر الإنسان، 2/220؛ و: شَذَرات الذَّهَب، 5/218.

هرچند به ما نَحْنُ فيه مربوط نيست، ليک پيشنهاد مي‌کنم دوستدارانِ تُراث حتماً وصفِ خواندني کتابخانه غنّي «قاضي فاضل» را ملاحظه کنند در: شَذَرات الذَّهَب، 4/325 و 326.