|
نظام شخصيت زن در اسلام مجتبي
عطارزاده
فصل
نخست كتاب, به منظور
بسترسازي طرح ادعاي
حمايت از حقوق
زنان در غرب, به
بررسي مباني فکري
غرب در نگرش به
شخصيت زن پرداخته
شده است و در اين
رابطه با عنايت
به حاکميت انديشههاي
مسيحيت و کليسا
بر غرب طي قرون
وسطي و در نتيجه
توجه صرف آن به
جنبههاي اخلاقي
و غفلت از ابعاد
فلسفي، اجتماعي
و حقوقي دين، چنين
استنباط ميشود
که فضاي فکري آن
زمان تشنه طرح
انديشههاي مبلغ
ارزشهاي مادي
و فردگرايانه بود. با رونق
گرفتن بازرگاني
و اقتصاد پيشه
وري و پيدايش طبقه
جديدي (غير از فئودالها
و رعيتها) در شهرها
که اصطلاحاً بورژوازي[1]
ناميده ميشد،
به تدريج زمينه
عرضه چنين نگرشهائي
فراهم آمد. به اين
ترتيب به موازات
آغاز پيشرفتهاي
علمي، اقتصادي
و صنعتي، يک جهان
بيني و فلسفه زندگي
جديدي پيش روي
انسان غربي نهاده
شد که محوريترين
اصول آن را اومانيسم،
سکولاريسم، نسبيتگرايي
و فردگرايي تشکيل
ميداد. بر پايه
اين اصول، در جهان
هيچ حقيقت اخلاقي
وجود ندارد و اساساً
براي شناخت ارزشها
هيچ ملاک و ابزاري
در دست نيست.
از اينرو ارزشهاي
انساني جز بر پايه
تمايلات افراد
قابل تعريف و توصيف
نميباشد. در پرتو
اين نگرش و در پي
افزايش نياز صنايع
رو به توسعه غرب
به نيروي انساني،
بحثهاي مربوط
به ضرورت حضور
زنان در عرصههاي
خارج از خانه رونق
گرفت؛ تا آنجا
که نهضتي براي
آزادي زنان و تأمين
حقوق آنان آغاز
گرديد. در فصل دوم
به منظور تبيين
نگرش اسلام به
زن، اصول جهانبيني
اسلام در اين رابطه
مورد اشاره قرار
گرفته و ضمن ارائه
بحث مبسوط و گستردهاي
ذيل عنوان «انسان،
خليفه خدا», با مردود
دانستن فلسفه اومانيسم
و مسيحيت ـ که انسان
را پست و فرومايه
ميشمارد ـ انسان
را در بينش قرآني
در بهترين و والاترين
جايگاه تصوير ميکند
و هويت او را تنها
در ارتباط با خالق
جهان و کل نظام
هستي داراي معنا
و مفهوم، معرفي
ميکند. سپس با
استناد به آيات
متعدد قرآن، جايگاه
انسان در مقام
جانشين خدا بر
روي زمين تبيين
ميگردد و پس از
بيان تفاوتهاي
اساسي انسان در
تفکر اسلام و غرب,
نتيجه گرفته ميشود
که در اسلام بر
خلاف اومانيسم,
از دريچه تنگ چشم
آدمي به جهان نگريسته
نميشود و از روزنه
اميال پست مادي
براي عالم و آدم
برنامهريزي نميشود؛
بلکه انسان را
در پهنه گسترده
هستي مينگرد و
هويت او را در مجموعه
روابط عالم مورد
مطالعه و ارزيابي
قرار ميدهد. در ادامه
اين فصل سعي
شده تا با بيان
ديگر مباني جهانبيني
اسلامي از جمله:
هدفمند بودن هستي،
تناسب ميان تکوين
و تشريع، جايگاه
و نقش دين در قانونگذاري،
جايگاه فرد و جامعه
در شريعت اسلامي،
تفاوت و اختلاف
بنيادين ميان نگرش
غربي به هويت انساني
با نگرش اسلامي
تبيين گردد. پس
از بيان اين مباني
چنين نتيجه گرفته
ميشود که شريعت
اسلامي در مجموع
يک نظام حقوقي
منسجم و هماهنگ
را تشکيل ميدهد
که با ملاحظه مجموعه
شرايط و کليه مصالح
فرد و جامعه تنظيم
شده؛ از اينرو
شايسته است که
در پرتو چنين نگرش
جامعي مورد داوري
قرار گيرد. آنگاه
شبهات و سئوالات
مطرح شده در حوزه
مباحث زنان به
دو دسته کلي تقسيم
ميگردد: دسته اول
که از آن به «مسائل
برون ديني» تعبير
ميشود، اشکالاتي
هستند که به رغم
برخورداري از ظاهر
ديني نظير: عرفي
و عقلاني بودن
احکام و مقررات
اجتماعي، لزوم
تشابه حقوقي زن
و مرد... بر پيش فرضهاي
برون ديني متکي
هستند. دسته دوم
که به «مسائل درون
ديني» تعبير ميشود،
مواردي چون: احکام
ديه و قصاص، قضاوت
و مديريت کلان
اجتماعي زنان،
سن بلوغ و... را شامل
ميگردد. در پايان
اين فصل اين نکته
مورد تاکيد قرار
ميگيرد که مباحث
کتاب حاضر, ناظر
بر مسائل دسته
نخست است و مسائل
دسته دوم در
دفتر بعدي مورد
بررسي و ارزيابي
قرار خواهد گرفت. در بخش سوم،
اصول شخصيت زن
از نگاه اسلام
مورد بررسي قرار
ميگيرد. در اين
بررسي، مباحثي
چون اشتراک زن
و مرد با اشاره
به نگاه فرودستانه
مکاتب باستان و
دانشمندان قديم
به زن و ديدگاه
مترقي و تعالي
بخش اسلام به زن
و همساني زن با
مرد در سه ويژگي
مهم انساني؛ يعني
اختيار، مسئوليتپذيري
و توان ارتقا
و کمال، عنوان
ميشود. آنگاه
با ردّ ديدگاه
غربيان ـ که اسلام
را متهم به نگرش
فروتر به زن نسبت
به مرد کردهاند
ـ سعي ميشود با
استفاده از آيات
قرآن, بياعتباري
ادعاي فوق تبيين
گردد. سپس با طرح
اين موضوع که هدف
از خلقت انسان
(زن و مرد) نيل به
سعادت جاودانه
و عبوديت عارفانه
است، اين نکته
مورد تأکيد قرار
ميگيرد که وحدت
در هدف, لزوماً
به معناي وحدت
در مسير رسيدن
به آن هدف نميباشد.
بر اين اساس چنين
نتيجه گرفته ميشود
که براي به سعادت
رسيدن زن، تکاليفي
تعيين شده که با
وظايف مشخص شده
براي مرد متفاوت
است و اين به معناي
نگاه کمتر به زن
در مقايسه با مرد,
نميتواند تلقي
شود، بلکه اين
تفاوت از تفاوت
در ويژگيهاي تکويني
و لزوم هماهنگي
در امور اجتماعي
ناشي ميگردد.
دامنه اين تفاوت
بر خلاف نگرش فمينيستي
ـ که تفاوت ميان
زن و مرد را به اختلاف
بيولوژيکي منحصر
و محدود ميداند
ـ در نگرش اسلامي
به مراتب گستردهتر
است, تا آنجا که
از ملاحظه مجموع
آيات و روايات
چنين
برميآيد که زن
و مرد نه تنها در
بعد جسمي, بلکه
در ابعاد گوناگون
احساسي، روحي،
ذهني و رفتاري
به گونهاي از
هم متمايزاند. در ادامه اين فصل،
ضمن اشاره به روايت
منسوب به علي بن
ابيطالب ـ عليهالسلام
ـ در خصوص نقصان
عقل زن, تلاش
شده تا با توضيح
معناي لغوي واژههاي
«نقص» و «عقل» و تقسيمبندي
عقل به بخش نظري
و عملي و ابزاري
و اشاره به نظريات
مربوط به مفهوم
عقل در روايت مذکور،
نگرش صحيح اسلام
به مقوله و جايگاه
زن در جامعه استنباط
گردد. در بخش دوم
کتاب، جريانشناسي
نهضت زنان در غرب,
با طرح تاريخچه
نگرشهاي انديشمندان
غربي چون: ژان ژاک
روسو و منتسکيو
آغاز و سپس نقطه
آغاز جنبش فمينيستي
در قرن چهاردهم
و سير تحول اين
جنبش با اشاره
به امواج سه گانه
آن مورد تحليل
قرار ميگيرد.
در ادامه اين بخش،
پديده فمينيسم
اسلامي به عنوان
پديدهاي خاص و
ويژه ايران معرفي
ميشود که از عمر
آن بيش از دو دهه
نميگذرد. به اعتقاد
نگارندگان، فمينيستهاي
اسلامي در داخل
و خارج ايران
مباحث خود را بر
نسبيت فرهنگي استوار
ميکنند و با عاريت
گرفتن مفاهيمي
چون: اومانيسم،
سکولاريسم، حقوق
بشر و تشابه زن
و مرد، به سمت آرمانهاي
تساوي طلبانه به
پيش رفته و تفاوتهاي
زن و مرد مسلمان
در احکام و قوانين
را مورد انتقاد
قرار ميدهند.
شاخصههاي اصلي
تفکرات اين گروه
طي چند محور مورد
بررسي قرار گرفته
است: 1) تفکيک ميان
دينداري و دينمداري. 2) تاکيد بر
تشابه حقوق زن
و مرد. 3) عدم ثبات
در شريعت. 4) توجه به
نقش زن در خانواده. آنگاه نگرش
فمينيستي از دو
منظر برون ديني
و درون ديني مورد
نقد و انتقاد قرار
گرفته است. در ادامه
بخش دوم و در راستاي
جريانشناسي نهضت
زنان در ايران،
تاريخ معاصر ايران
مورد مطالعه قرار
ميگيرد و در اين
رابطه شناخت وضعيت
اجتماعي سلسله
قاجار، تحولات
فرهنگي و اجتماعي
اروپا پس از رنسانس،
اوضاع سياسي، اجتماعي
همسايه شمالي ايران
و تأثيرات نظام
کمونيستي جديد
در داخل ايران
به همراه شناخت
پديده استعمار
نو، ضروري شناخته
ميشود. در اين مطالعه،
آغاز حرکت دفاع
از حقوق زنان به
فرقه بهاييت نسبت
داده شده که در
جريان تشکيل مدارس
دخترانه توسط آمريکاييها
در عهد حاکميت
محمد شاه قاجار
تقويت گرديد. سپس
مسائل زنان در
عهد حاکميت پهلوي
اول و موضوع کشف
حجاب و در ادامه,
فعاليتهاي زنان
و موضع گروههاي
مختلف در دوران
حاکميت پهلوي
دوم, مورد عنايت
قرار ميگيرد. در راستاي
توضيح فعاليت گروههاي
مدافع حقوق زنان
پس از انقلاب اسلامي،
نگارندگان با
وجود آنکه سابقه
برخي از اين گروهها
را به ساليان قبل
از انقلاب باز
ميگردانند, آنها
را چهار گروه عمده
دستهبندي مينمايند: الف) جريان
سياسي مدافع حقوق
زنان. ب) جريان
غير ديني دفاع
از حقوق زنان. ج) جريان
تجديدنظر طلب. د) جريان
ديني اصولگرا. در پايان
بخش دوم چنين نتيجه
گرفته شده که طرح
مسائل زنان پس
از پيروزي انقلاب
اسلامي, توسط دول
استکباري با هدف
مهار پديده انقلاب
اسلامي و جلوگيري
از گسترش موج اصولگرايي
اسلامي در جهان
انجام گرفته است. متن سخنان
رهبر معظم انقلاب
به مناسبت تولد
حضرت زهرا ـ سلامالله
عليها ـ
و روز زن در ورزشگاه
آزادي در تاريخ
30/7/76 پايان بخش مطالب
مندرج در کتاب
يادشده است. نقد و بررسي
نهضت طرفداري
از زنان چه به عنوان
يک جنبش اجتماعي
و چه به عنوان مجموعه
انديشههايي که
به چنين جنبشي
مشروعيت ميبخشد
و آن را توجيه ميکند،
نمونهاي از يک
کنش جمعي است. با
عنايت به اينکه
وجود يک هويت مشترک
و احساس يگانگي
با آن هويت، پيش
شرط شکلگيري کنش
جمعي يک گروه اجتماعي
خاص است، ميتوان
جنسيت را بهسان
عواملي چون: قوميت،
زبان و نژاد از
بنيانهاي اوليه[2]
هويت بخش تلقي
نمود. اما اين بنيان
اوليه شکل دهنده
هويت, تنها
عامل نيست و به
بيان ديگر هويت
جمعي زنان در هر
شرايطي شکل نميگيرد؛
قرار گرفتن در
يک نقطه پيوند
تاريخي خاص[3]
براي ايجاد اين
هويت مشترک ضروري
است. با توجه به
اينکه زنان بر
خلاف اکثر گروههاي
اجتماعي ديگر متکي
بر هويتهاي اوليه
در انواع شکافهاي
اجتماعي اوليه
و ثانويه در هر
دوسوي اين شکافها
قرار دارند ـ از
طبقات فرادست و
فرودست، نژادهاي
مختلف، قوميتهاي
متفاوت، مذاهب
و آيينهاي مختلف،
شهرها و روستاها
و... هستند ـ و به رغم
ويژگيهاي مشترک
در گروههاي مختلف
«دستهبندي» شده,
پيوستگيهاي مختلف,
آنها را دستخوش
تفرقه ميسازد.
شکل گرفتن هويت
جمعي فعال در ميان
آنها با دشواري
بيشتري صورت ميپذيرد[4] و تعلقات
مختلف اجتماعي،
اقتصادي، سياسي
و... در کنار تعلق
به جنس مؤنث, مانع
از آن ميشود که
هويت زنانه به
سادگي ساخته شود. آنچه بيش
از هر چيز به ساخته
شدن يک هويت زمينهساز
کنش جمعي و فعالگرايي
اجتماعي شکل ميدهد،
وجود موقعيتهاي
عيني و ذهني متعارض
است. تعارض در ميان
عناصر مختلف موقعيت
عيني افراد و نيز
تضاد ميان موقعيت
عيني و عناصر سازنده
ذهن فرد, زمينه
نارضايتي را فراهم
ميآورد که هرگاه
براي افراد تشکيل
دهنده يک جمع خاص
پيش آيد، زمينه
کنش جمعي در قالب
نهضتهاي اجتماعي
را فراهم ميسازد. با توجه
به آنچه گذشت, نسبت
دادن پايه و اساس
شکلگيري نهضت
زنان در غرب, به
خلأ ناشي از تضاد
آموزههاي مسيحيت
و بيتوجهي به
حس هويتخواهي
زنان، توجه به
يک بعد (جنبه بيروني)
و غفلت از بعد دروني
قضيه است که در
صورت فقدان آن,
هر حرکتي هرچند
قوي, در بيرون صورت
پذيرد, نميتواند
مبناي يک کنش جمعي
قوي, آن هم در قالب
نهضت اجتماعي زنان
قرار گيرد. چه آنکه
در ساير پديدههاي
اجتماعي ـ سياسي
نيز غفلت از زمينه
پذيرش دروني، تحليل
آن رويداد را ناقص
و فاقد اعتبار
علمي ميگرداند. به عنوان
مثال تحليل به
قدرت رسيدن رضاخان
پهلوي در ايران
1299.ش. با طرحريزي
انگلستان و شخص
ژنرال آيرون سايد
و با هدف محدود
نمودن منافع رقيب
در ايران و خشکاندن
زمينههاي رشد
و شکوفايي انديشههاي
مارکسيستي در اين
کشور از رهگذر
تامين رفاه مردم
ايران از يک سو
و به کارگيري زور
در تحکيم حاکميت
زورمدارانه رضاخان
از سوي ديگر نوعي
فرافکني است. چراکه
تاريخ بارها ثابت
نموده هر اندازه
عوامل بيروني از
توان و قدرت بالايي
برخوردار باشند,
اما زمينه دروني
براي پذيرش ادعاهاي
آنان فراهم نباشد،
امکان غلبه و استيلا
وجود ندارد. حاکميت
طولاني مغولان
بر ايران و تلاش
براي استيلاي سياسي
و فرهنگي بر اين
سرزمين و ناکامي
آنها شاهد روشني
بر اين مدعاست.
از اين گذشته نوع
ارتباط بوژروازي
و شکلگيري نهضت
آزادي زنان در
غرب توسط نگارنده
نيز خالي از اشکال
نميباشد. در واقع
ظهور ايدههاي
عصر تجدد و روشنگري
ـ خواه آنها را
زمينهساز سرمايهداري
يا ناشي از استلزامات
سرمايهداري يا
شايد به گونهاي
منطقيتر در تعامل
و رابطه متقابل
و گاه کم و بيش کارکردي
با سرمايهداري
بدانيم ـ به معناي
گسستن از سنتگرايي
بود. تجددگرايي
به عنوان يک پيکربندي
ايدئولوژيک ـ فرهنگي
از هر نوع برداشت
مطلقانگارانه
و آمرانه ميگسست.[5]
آمريت به ويژه
در مورد رابطه
مردان با زنان
امري رايج بود.
حال آنکه انسانمداري
و عقلانيت مدرن,
تسليمپذيري،
انقياد، پذيرش
بي چون و چرا و ثبات
زندگي سنتي را
نميپذيرفت و تغيير
در همه ابعاد حيات
فردي، اجتماعي،
اقتصادي، سياسي
را در کنار دگرگون
ساختن طبيعت و
افزايش امکانات
طبيعي جايز و حتي
لازم تلقي ميکرد. اين آن جهانبيني
است که به موازات
آغاز پيشرفتهاي
علمي، اقتصادي
و صنعتي فرا روي
انسان غربي قرار
داده شد که اومانيسم،
سکولاريسم و... از
پيامدهاي آن بود,
نه آنگونه که
نويسندگان ادعا
دارند پايهها
و اصول چنين جهانبيني
را تشکيل دهد. اگر
در حيات سنتي, جايگاه
فرد در هرم اجتماعي
به عنوان امري
عادي و موجه پذيرفته
شده بود، ديگر
عادت و مسلم انگاشتن
يا توجيه سنتي
رفتارها، موقعيتها،
جايگاههاي فردي
و اجتماعي، روابط
قدرت در درون و
ميان نهادها و
بين افراد در نقشهاي
مختلف، دعاوي اقتدار
و مشروع شمردن
آنها و... در اين جهانبيني
جديد جايگاهي نداشت؛
ديگر سنتگرايي
که در آن گذشته,
مايه تفاخر بود
و نهادهاي گذشته
محترم بودند، ارزش
و جايگاه خود را
از دست داده بود.
برخلاف روال سابق
ديگر نظم حاکم,
مقدس نبود و شکستني
شمرده ميشد. بنا به تعريف
وبر، سنتگرايي
عبارت بوده از
مجموعه ايستارهاي
ذهني براي کارهاي
عادي روزمره... باور
به امر روزمره
عادي به عنوان
هنجار غير قابل
تخطي.[6]
در چارچوب چنين
تفکري اين استنباط
وجود داشت که جهان
تا بوده و تا هست,
به همين شکل خواهد
بود. با وجودي که
افراد در اين نوع
نظم, نوعي بازانديشي[7]
در حيات اجتماعي
داشتند, اما اين
نظم تقدسي داشت
که شکستن آن ناروا
جلوه ميداد. با
در نظر گرفتن چنين
برداشتي از وضعيت
موجود است که تا
پيش از انقلاب
صنعتي و نهضت رنسانس
ـ که گذشته را به
چالش طلبيد ـ فقدان
حرکتي در راستاي
پاسداري از حقوق
زنان در اروپا
کاملاً موجه و
منطقي جلوه ميکند.
در آن نظم، فقرا
فقر خود، فرودستان
زيردستي خود و
اربابان و صاحبان
زر و زور موقعيت
خود را طبيعي و
عادي ميديدند.
در اين فضا زنان
نيز مادري، اقتدار
مرد، اطاعات از
او و... را موجه و طبيعي
ميانگاشتند. در
حالت عادي اين
روابط و نظم ناشي
از آن زير سئوال
نميرفت و تنها
در شرايطي که فشار
بر گروههاي زيردست
از حد معمول فراتر
ميرفت, ميتوانست
شورشهاي مقطعي
با اهداف محدود
را برانگيزاند.
البته اقدامات
فردي زناني که
سرکش، بد خلق و...
تلقي ميشدند,
گاه به معناي طغيانهاي
فردي عليه روابطي
بود که عادلانه
تلقي نميکردند,
اما اين حرکتها
جنبه عمومي و فراگير
نداشت و بدليل
فقدان بستر فکري
لازم (پذيرش امکان
تغيير وضعيت موجود)،
هويت جمعي زنان
در اين مقطع از
تاريخ غرب تکوين
نيافت. گذشته از
اشکال محتوايي
که بر بحث اول کتاب,
در خصوص مباني
فکري غرب در نگرش
به شخصيت زن وارد
است, به لحاظ شکلي
نيز مباحث نظري
مطرح شده در اين
فصل در صفحه 67 به
گونهاي ديگر تکرار
شده است. همچنين
به لحاظ حفظ ارتباط
و سنخيّت موضوع
شايسته بود كه
بخش دوم از مبحث
جريانشناسي نهضت
زنان در ادامه
اصول و مباني نظري
غرب آورده ميشد. در صفحه
116 نگارندگان, پديده
فمينيسم اسلامي
و طرفداري از حقوق
زنان در جوامع
اسلامي را به حدود
ايران محدود و
منحصر ساختهاند،
گويي در ساير کشورهاي
مسلمان اين حرکت
به قدمت و سابقه
آن در ايران نيست.
با نگاهي به تاريخچه
حرکت دفاع از حقوق
زنان به خوبي سابقه
ديرينه آن در کشورهاي
عربي آشكار
ميشود. بيداري
فکري عرب در اواخر
قرن نوزدهم به
دست سيّد جمالالدين
اسدآبادي و
شاگردانش از يکسو
و کساني چون متفکر
معروف عرب,احمد
فارس الشدياق
که در سال 1855م. کتاب
«الساق علي الساق»
را نوشت, از سوي
ديگر آغاز شد. کتاب
اخير اولين کتابي
بود که آزادي زن
عرب را ندا داد.
يکي ديگر از اين
متفکران پيشرورفاعة
الطنطاوي بود
که با انتشار کتاب
«المرشح الامين
في تعليم البنات
و البنين» در سال
1872م. و سپس کتاب «تخليص
الابريز في تلخيص
باريز» در سال 1905م.
آموزش و آزادي
زنان را مورد تأکيد
قرار داد. اين پيشگامان
نهضت بيداري عرب
از خلال مبارزات
آزاديخواهانه
خود دريافتند که
مسئله زن يکي از
مسائل اساسي در
مبارزه عليه استعمار
و عقبماندگي اجتماعي
بهشمار ميرود.
شيخ محمد عبده
در نقد موقعيت
نازل اجتماعي زن
مقالاتي نوشت و
تعدد زوجات و حق
طلاق يک جانبه
براي مرد را به
باد انتقاد گرفت
و خواستار محو
نظام کنيزداري,
سوگليبازي, تامين
برابري زن و مرد
و پياده کردن جوهر
اسلام شد.[8] گذشته از
عبده، نويسندگان
ديگر عرب چون: قاسم
امين در کتابهاي
«تحرير المرأة» (سال
1900م.) و «المرأة
الجديدة» (سال
1911م.)، احمد لطفي
السيد در روزنامه
الجريدة و...
در اشاعه فکر آزادي
زنان در دنياي
عرب و جهان اسلام
نقش ايفا نمودند
که از نگاه نگارندگان
به دور مانده است. در قسمت
دوم از بخش دوم
مربوط به جريانشناسي
نهضت زنان ـ که
بر نهضت زنان در
ايران تمرکز دارد
ـ ، پديدآورندگان
به صرف ارائه يک
توصيف تاريخي از
آغاز حرکت زنان
در ايران بسنده
نمودهاند و حرکت
مزبور را حرکتي
پيوسته از زمان
آغازين تا به امروز
توصيف ميکنند.
در اين روند و به
ويژه در عصر حاضر
ميتوان چهار نحله
جداگانه را از
هم بازشناخت: 1) تاکيد
بر عدم تقابل زن
و مرد: اين رويکرد
جرياني ضد مردگرايانه
يا در مقابل مرد
موضعگيرانه است.
اين رويکرد يک
جريان فکري است
که خواستار از
بين بردن اصل «تقابل
زن و مرد» است؛ يعني
زن و مرد به مثابه
انسان مورد توجه
قرار گيرند نه
به مثابه دو جنس
متقابل، چرا که
هر انساني ظرفيت
و قابليتهاي دو
جنس را دارد، يعني
ويژگيهاي مذکر
و مؤنث در هر انساني
وجود دارد. مدعيان
اين رويکرد که
گاهي تأثيرپذير
از موج اول فمينيسم
هستند, معتقدند
كه بايد الگوهاي
ارزشي و رفتاري
متمايز ميان زن
و مرد متحول شود
و انسان بودن به
جاي زن يا مرد بودن،
هدف فرايند جامعهپذيري
قرار گيرد. اما
اين شباهت به طور
يکسان و برابر
از خصوصيات زنانه
و مردانه بهره
نگرفته, از آنجا
که فرهنگ مردسالارانه
فرهنگ برتر بوده،
اين زنان بودند
که شبيه به مردان
شدهاند. موج دوم
فمينيسم که رهبري
آن را فمينيستهاي
انسانگرا بر عهده
دارند نيز, بيتأثير
بر اين رويکرد
نبوده است؛ موج
دوم با طرح شعار
برابري کامل زن
و مرد در تمامي
حوزههاي اجتماعي،
رواني و فرهنگي،
خواهان انقلابي
اساسي در تمامي
زواياي زندگي فردي
و اجتماعي شدند.
از نظر آنها فرهنگ
با تعريف زنان
به عنوان مادر،
همسر و موجوداتي
زينتي, جنس مؤنث
را در محدوديت
تاريخي قرار ميدهد
و بايد براي آرمان
برابري و مقابله
با ستمهاي جنسي
در تمام زواياي
پيدا و پنهان جامعه
مبارزه کرد. 2) تاکيد
بر عدم برتري ميان
زن و مرد: در اين
رويکرد اصل تقابل
يا لااقل تفاوت
به مثابه امري
تکويني و تغيير
نايافتني پذيرفته
شده است, اما موجب
برتري يک جنس و
زبوني جنس ديگر
نميگردد. بنابراين
نبايد يک اخلاق
خاص يا حقوق خاص
را براي زن در نظر
گرفت و يک اخلاق
و حقوق ديگر را
براي مرد! همچنين
وجود فرصتهاي
نامساوي در مسائل
اجتماعي براي زنان
و مردان در اين
رويکرد پذيرفتني
نيست.[9] اين رويکرد
پس از موج دوم فمينيسم
ـ که بسيار افراطي
و مخالف با فطرت
و طبيعت زنانه
بود ـ به وجود آمد
و از ديدگاههاي
پست مدرني
پديدآمده است
و معتقد به وجود
قابليت مثبتي در
هويت زنانه ـ چه
از نظر زيستي و
چه از نظر اجتماعي
ـ است که نقش مادري،
ظرفيت پرورش دهندگي
و حس مسئوليت زنان
را افزايش ميدهد.
اين رويکرد کليت
خانواده را انکار
نميکند, ولي در
عين حال خواهان
نقش مساوي زن و
مرد در وظايف و
مسئوليتهاي خانوادهاي
و اجتماعي است.
يکي از ديگر از
ويژگيهاي پست
مدرنها در اين
باب آن است که تلاش
براي ايجاد يک
مکتب و نحله فمينيستي
خاص را رد ميکنند. 3) فمينيسم
جنسيتگرا: آنان
به پشتوانه دانش
جديد، زن و مرد
را نه دو جنس مخالف,
بلکه متفاوت و
خصوصيات «زنان»
و «مردان» را به آن
صورتي که بر طبق
سنت در دو قطب مخالف
هم قرار ميگيرند،
نه امري طبيعي
و سالم, که زاييده
شرايط اجتماعي
و فرهنگي ناسالم
و غير متعادل ميدانند.
کارل يونگ و ديگر
روانشناسان جديد
مثل ساندرابم[10]
نشان دادهاند
که هر دو دسته از
خصوصياتي که «مردانه»
و «زنانه» تلقي شدهاند،
به درجات مختلف,
هم در زن و هم در
مرد وجود دارد.[11]
با قبول اين نگرش،
کارکرد خانواده
از بين ميرود.
به عبارت ديگر،
يکي از عوامل مؤثر
براي کارکرد خانواده
تقسيم کار جنسي
است. به گفته پارسونز
براي آنکه خانواده
بتواند کارکرد
مؤثري داشته باشد,
بايد نوعي تقسيم
کار جنسي در آن
برقرار باشد؛ تا
مردان و زنان از
اين طريق بتوانند
نقشهاي بسيار
متفاوتي را بر
عهده گيرند.[12]
حال اگر کارکرد
و جهتگيريهاي
زنان و مردان در
خانواده بسيار
شبيه هم گردد،
رقابت ميان آنها
زندگي خانوادگي
را مختل خواهد
کرد و نقش تعيين
کننده خانواده
در حفظ استواري
اجتماعي ضعيف خواهد
شد. اين رويکرد
در ايران به مقتضاي
شرايط اجتماعي
و فرهنگي از ابراز
وجود کمتري برخوردار
بوده است، اگرچه
گاهي كموبيش فعاليتي
جسته و گريخته
در بعضي از مطبوعات
کشور از آنان مشاهده
شده است. 4) فمينيسم
علمگرا: اين رويکرد
بر اين باور است
که بايد زنان نيز
به عالم ـ چه عالم
درون و چه عالم
بيرون ـ نگاه عالمانه
کنند؛ به ادعاي
اين رويکرد، تاکنون
فقط مردان به عالم
نظر کردهاند و
فهمهاي خود را
از آنها ارائه
دادهاند و حالا
زنان نيز بايد
اين کار را انجام
دهند. طبق اين نگرش
براي حل و رفع مسائل
زنان, بايد خود
آنان به حوزههاي
معرفتي وارد شوند
تا خود
بتوانند از جهان
برداشتي داشته
باشند و بر تلقي
مردان از جهان
نيز تأثير گذارند.
با طرح اين شاخه
فمينيسم و پذيرش
آن از طرف پارهاي
از انديشمندان
کشور، به منظور
ترجمه آثار مکتوب
و راه اندازي رشته
خاص مطالعات زنان
در مجامع دانشگاهي
اقداماتي انجام
گرفته است. با عنايت به
نحلههاي چهارگانه
فوق، نقد و بررسي
فمينيسم ايراني
جنبه علمي به خود
گرفته و از حالت
نقلگونه مندرج
در کتاب حاضر خارج
ميشود. همچنين
توضيح و تعليل
نضجگيري حرکت
زنان طي سالهاي
پس از پيروزي انقلاب
اسلامي, به ويژه
دهه هفتاد, جنبه
منطقي مييابد
و فراتر از تمسک
به نظريه توطئه
که مورد استناد
نگارندگان قرار
گرفته، تحليل ميگردد. در پايان,
عدم ارائه يک
جمعبندي منسجم
از مطالب بخشهاي
مختلف کتاب و متناسب
با پيشگفتار و
مقدمه نسبتاً طولاني
کتاب (هفت صفحه)
از غناي مطلب تا
اندازهاي کاسته
است. پينوشت: |