|
عناد با فرهنگ، ستيز با تاريخ! نقدي بر ديدگاههاي
تاريخي سيد احمد
كسروي علي ابوالحسني
(مُنْذِر)
اشاره
بيستمين
چاپ تاريخ
مشروطه (از
سلسله
انتشارات
اميركبير) به
بازار آمد, با اينكه,
كتاب فوق از
مهمترين
كتابهاي
تاريخ مشروطه به
شمار ميرود,
ولي در بسياري
از روايات
تاريخي آن
غرضورزيهاي
نويسنده به
چشم ميخورد. با
اين حال
ميبينيم كه
از زمان خود
كسروي تا به
امروز برخي,
اقوال وي را
در بيان
اتفاقات
مشروطه وحي
منزل تلقي ميكنند. در اين بين
آنچه
اهميت دارد,
روششناسي احمد
كسروي در بيان
وقايع مشروطه
است. به همين
علّت از استاد
علي
ابوالحسني
خواسته شد كه
دربارة روش
نقل تاريخي
كسروي مقالتي بنويسند,
ايشان نيز با
بزرگواري
خويش خواستة
دفتر مجله را
اجابت كرده و
نوشتاري در
نقد قرائت
تاريخي كسروي
نگاشتند. مشروطيت
از حوادث بزرگ
تاريخ ما است كه
به لحاظ «تأثير
ژرف و ماندگار»
آن در سياست و فرهنگ
اين سرزمين، نقطه
عطفي در تاريخ
كشورمان به شمار
ميرود، چندآنكه
امروزه بسياري
از صاحبنظران،
كاوش در باره ريشهها،
روند و پيامدهاي
مشروطه را براي
آشنايي نسل حاضر
با پيشينه فرهنگ
و سياست كشور خويش،
و عبرتگيري از
آن در جهت بهبود
وضعيت كنوني، امري
حياتي ميشمرند. در
اهميت و ضرورت
پرداختن به تاريخ
مشروطه، هر چه
بگوييم كم گفتهايم.
نكتهاي كه، اما،
نبايد به هيچ روي
از آن غفلت كرد
آن است كه، ما خود
در متن رويدادهاي
مشروطه، «حضور»
نداشتهايم و حتي
دسترسي «مستقيم»
به طرفين درگير
آن ماجرا و شنيدن
حرفها و دفاعيات
آنان نيز ـ به علت
گذشت حدود يك قرن
از طلوع مشروطه
و مرگ صحنه گردانان
حوادث آن دوران
ـ براي ما ميسور
نيست. در چنين وضعيتي
چاره نداريم جز
آنكه از «روزن
نگاه» و «زاويه ديد»
مورخان، به حوادث
مشروطه نظر كنيم.
طبعاً از آنجا
كه «زلال» واقعيات
تاريخي، نوعاً
در جامِ «رنگينِ»
حبّ و بغضهاي شخصي
و جناحي، تمايلات
نژادي و طبقاتي،
و گرايشهاي مرامي
و ايدئولوژيك مورّخ،
به رنگ ديگر جلوه
ميكند، براي دستيابي
دقيق و همه جانبه
به واقعيات تاريخ،
بايستي (گذشته
از غور در اسناد
مكتوب دست اول
تاريخي)، با گزارش
و تحليل تاريخنگاران
كاملاً نقادانه
برخورد كنيم و
از تأمل در مواضع
فكري و سياسي و
ميزان صداقت و
تقواي آنان در
نقل حوادث تاريخ،
و بالاخره سنجش
صحت و سقم گفتههاي
ايشان از طريق
سنجش ميزان انطباق
با مفاد اسناد
دست اول و معتبر،
چراغي برافروزيم
كه در پرتو آن،
مسلّمات تاريخ
را از جَعليّات
مغرضانه و اظهارات
يكسويه و ناشي
از تصفيه حسابهاي
شخصي و جناحي باز
شناخته و پيرايهها
و پندارها را از
چهره حقيقت بزداييم.
نكته فوق، شرط
لازم براي هرگونه
بازخواني و بازنگريِ
«واقعبينانه»
تاريخ معاصر كشورمان
(خاصّه دوران بحثانگيز
مشروطيت) است و
رعايت دقيق آن،
به پژوهنده حقجوي
تاريخ امكان ميدهد
كه در فرجام پژوهش
و تحقيق خويش،
درك صحيحي (يا صحيحترين
درك) را از حقيقت
قضايا و واقعيت
رويدادهاي تاريخ،
داشته باشند. سوگمندانه
بايد گفت كه تاريخ
مشروطيت، غالباً
نه از منظري «بيطرفانه»
و «واقعبينانه»،
بلكه «يكسويه» و
«جهتدار» نوشته
شده و بهويژه
كساني كه سنگِ
بنايِ «نگارش» اين
بخش از تاريخ ايران
را نهادهاند،
بيش و پيش از آنكه
درصددِ كشف و شناساييِ
حقايق باشند، ملكوكسازيِ
چهره «جناح مغلوب»
و توجيه اعمالِ
«جناح غالب» در آن
دورانِ عبرتزايِ
تاريخي را مدّنظر
داشتهاند. و پر
پيداست كه اين
امر، بدون «تحريف»
يا «كتمانِ» واقعيات،
شدني نبوده است.
در همين زمينه
بايد افزود كه:
تواريخ مشروطه،
نوعاً بر پايه
«نظريه توطئه» (يا
«توهم توطئه») ـ در
شكل افراطي آن
ـ يعني «توطئهپنداري
مطلق» نوشته شده
و هر كس نسبت به
صحنهگردانان
مشروطيت و مجلس
شورا (آن هم اقليت
تندرو و افراطي
آن) اعتراض و انتقادي
داشته، عملاً به
انواع نسبتهاي
زشت، متهم گشته
است. حتي شخصيتهايي
كه پيشينه شركت
در نهضت عدالتخواهي
صدر مشروطه داشته
و در اوايل امر،
از سران و فعّالان
جنبش مشروطيت بوده
و در اين راه رنجها
برده ولي بعداً
به صف معترضان
پيوستهاند، نه
تنها از حمله مصون
نمانده، بلكه بيش
از ديگران در معرض
اتهام و هتاكي
و دشنام قرار گرفتهاند!
گويي صحنهگردانان
مشروطه، معصوم
و ايمن از هرگونه
خطا بوده و هيچ
يك از معترضان
به آنان، حرف حساب
يا اعتراض معقولي
ندارند و همگي
بدون استثنا جاهجو،
رياستطلب، حسود،
هوادار استبداد،
جيرهخوار شاه
(و احياناً روسيه)
و بالاخره ضدّ
آزادي و ترقي و
پيشرفت و تمدن
بودهاند![1]
به تبع اين ديدگاه
منفي افراطي ـ
كه بر مبنايِ «نفيِ
مطلقِ» شخصيت و
منزلت انسانيِ
مخالفان استوار
است ـ ادبياتي
هم كه در تواريخ
مشروطه براي گزارش
و تحليل حوادث
به كار گرفته،
غالباً مشحون از
طعن و لعن و هتاكي
و فحاشي نسبت به
جناح معترض است. مشكل
ديگر تواريخ مشروطه،
تقسيمبندي كليشهاي
و نخنماي شخصيتها
و جناحهاي دست
اندركار آن روزگار
به دو گروه «مشروطهخواه»
و «مستبد» است و در
نتيجه، غفلت يا
تغافل از شخصيتهايي
چون آخوند ملاقربانعلي
زنجاني و... كه به
رغم داشتن موضع
انتقادي نسبت به
مشروطه (مشروطه
سكولار)، با استبداد
نيز سرسازش نداشتند
و حاكميت اسلام
را ميخواستند.
بگذريم از اينكه،
تصويرپردازي اينگونه
تاريخنگاران
از استبداد و مستبدين
نيز غالباً تصويري
واقعبينانه نبوده
و مبالغهآميز
و كاريكاتورگونه
است. مشكل ديگر
تواريخ مشروطه
را بايد در رونويسي
مورّخان از دست
يكديگر، تكثير
شايعات، و عدم
برخورد نقّادانه
آنان با منقولات
و مسموعات خويش
جستجو كرد. حتي
گاه مشاهده ميشود
كه مورّخان دست
اول، ماجرايي را
با قيد «ترديد» مطرح
ساخته و همان را
مورخان بعدي به
عنوان سند و مدركي
قطعي! قلمداد كردهاند! توقع
ما به طور طبيعي
از تاريخنگاران
مشروطه آن است
كه اولاً اطّلاعاتشان
راجع به ماجراهايي
كه نقل و نسبت به
آن تحليل و داوري
ميكنند كامل و
نيز خالي از اعوجاج
باشد. در معني،
راجع به آنچه كه
مينويسند و داوري
ميكنند، علم و
آگاهي كافي داشته
و اگر جنبههايي
از ماجرا بر خود
آنان مخفي است
صادقانه خواننده
را در جريان بگذارند
و تاريخ را از شايعات
سست و اثبات نشده
پر نسازند. ثانياً
حوادث و رويدادهاي
تاريخي را صادقانه
و بيطرفانه گزارش
و تحليل كنند و
حبّ و بغضهاي شخصي
يا گروهي خويش
نسبت به رقبا و
مخالفان خود را
در اظهارات خود
دخالت ندهند. ثالثاً
همه ابعاد و زواياي
ماجرا را بيان
داشته و ناقص و
گزينشي عمل نكنند. معالأسف
آنچه كه از بررسي
انديشه و عملكرد
بسياري از مورخان
مشروطه (همچون
ناظمالاسلام
كرماني، يحيي دولتآبادي،
حاج سياح محلاتي،
مهدي ملكزاده
و كسروي) به دست
ميآيد نشان از
فقدان اين شرايط
ضروري در آنان
دارد.[2]
فيالمثل شرط اول
هر قضاوت «منصفانه»،
«بيطرفيِ» قاضي
است، و معالأسف
مورخان مشهور مشروطه،
نوعاً فاقد اين
خصلت اساسي بوده
و پژوهنده تاريخ،
جايْ جايْ خود
را با «يكسويهنگري»
بلكه «خصومتِ آشكارِ»
مورخان يادشده
نسبت به به روحانيت
بهويژه شيخ فضلاللّه
و همفكران وي روبرو
ميبيند. اين امر،
طبعاً و منطقاً
راه را بر «اعتماد
كورانه» به گزارش
و تحليل مورخان
مزبور در باره
حوادث عصر مشروطه
و مواضع فكري و
سياسي علماي آن
روزگار ميبندد
و پژوهشگران را
واميدارد كه با
اقوال و آراء اين
جماعت، محتاطانه
و نقّادانه برخورد
كنند و اظهارات
آنها را ـ پيش از
سنجش آنها با مفاد
اسناد و مدارك
معتبر و دست اوّل
تاريخي ـ نپذيرند. گفتار
زير، نمونهوار،
به بررسي و نقد
آراء و نظرياتِ
يكي از مورّخان
صاحب نام و تأثيرگذار
در مكتب تاريخنگاري
مشروطه «احمد كسروي»
ميپردازد. كسروي
(1308ق - 1324ش) يكي از مشخصترين
و نيز مؤثرترين
تاريخنگاران
معاصر است كه كتاب
وي: «تاريخ مشروطه
ايران»، در شصت
و اند سال اخير،
محور بسياري از
داوريها و قضاوتهاي
تاريخي قرار گرفته
است. بررسيِ صحت
و سقم گزارشها
و داوريهاي او
بر پايه اسناد
و مدارك معتبر
تاريخي، آزمون
خوبي براي درك
ميزان صحت و اصالت
«مكتب تاريخنگاري
مشروطه» است. براي
سنجش ميزان درستي
و اعتبار مندرجات
تاريخ مشروطه
كسروي، بايستي
توجه داشت كه اصولاً
بررسي نگارشهاي
تاريخيِ وي ـ از
«تاريخ مشروطه»
گرفته تا «تاريخ
پانصد ساله خوزستان»
و غيره ـ نبايد
جدا و بريده از
كلّ انديشه و آثار
او، و اين همه نيز،
مجرّد از نقش يا
نقشهايي صورت گيرد
كه وي در طول زندگاني
خود بر عهده داشته
است: از اشتغال
در دادگستري رضاخاني
و عضويّت در لژ
ماسوني «انجمن
آسياي همايوني
لندن» توسط «ميرزا
محمّدخان بهادر
حاكم سياسي انگليسها
در كربلا» گرفته
تا انتشار ماهنامه
پيمان و ادعاي
پاكديني و بعد
هم رسيدن به مقام
برانگيختگي! و
نيز از مبارزات
قلميش با غربزدگي
و به قول خود: «اروپاييگري»
تا گرايش به سوسياليسم
و... . در
سنجشِ ميزانِ درستي
و اصالت مندرجات
«تاريخ مشروطه»
كسروي، ميتوان
موضوع را از دو
زاويه و منظر،
مورد كاوش قرارداد:
1. ميزان بيطرفي،
امانت و صداقت
كسروي در نقل حوادث
و رويدادها 2. ميزان
صحّت، عمق و جامعيتِ
تحليلها و داوريهاي
وي در باره رويدادهاي
مزبور. ضمناً،
با توجه به آنكه
تاريخ مشروطه
كسروي در سالهاي
اوج خفقان و اختناق
رژيم ديكتاتوري
نگارش يافته و
خود نيز (چنانكه
خواهيم ديد) از
حمايت نهان و آشكار
آن رژيم بهرهمند
بوده، بايستي به
نقش ويژهاي نيز
كه وي در آن برهه
از تاريخ ايفا
كرده توجه كافي
مبذول داشت. احمد
كسروي در چند سطر به
نوشته بامداد:
سيد احمد كسروي
در سال 1308 قمري در
تبريز متولد و
تحصيلات خود را
نيز در تبريز نمود.
در سال 1333 قمري در
مدرسه موريال اسكول
كه آمريكاييها
آن را دائر كرده
بودند زبان انگليسي
را آموخت و ضمناً
در همان مدرسه
ادبيات عربي و
فارسي را نيز تدريس
ميكرد. در سال
1298 خورشيدي عضو وزارت
دادگستري شد، بعد
كنارهگيري كرد
و مدتي معلم زبان
عربي در مدرسه
ثروت شد. سپس دوباره
به خدمت وزارت
دادگستري بازگشت
و در مدت خدمت ده
ساله خويش در آن
وزارت خانه مراحلي
را طي كرد: عضويت
استيناف مازندران،
رياست دادگستري
اردبيل, زنجان,
خوزستان, دادستان
تهران، خراسان,
عضويت ديوان عالي
جنايي, رياست محاكم
بدايت. سپس از كار
قضاوت دست كشيد
و به وكالت دعاوي
مشغول شد و در بيست
اسفند 1324 خورشيدي
كه به اتفاق منشي
خود حدادپور در
شعبه 7 بازپرسي
دادگستري حضور
داشت ناگهان مورد
حمله دو نفر مسلّح
(از جمعيت فدائيان
اسلام) واقع گرديد
و جان باخت. تأليفات
وي بالغ بر 63 جلد
كتاب و رساله ميشود.[3] شهرت
كسروي، عمدتاً
مرهون تكرويهاي
فكري و عملي، بهويژه
تأليفات بحثانگيز
او ميباشد كه
پيرامون موضوعات
گوناگون (تاريخي،
لغوي، ادبي، عرفاني،
اجتماعي، سياسي
و ديني) به رشته
تحرير در آورده
است و اساساً همين
مخالفتهاي «بيپروا»
با باورها و عقايد
اصوليِ هموطنان
مسلمان خويش (همچون
سوزاندن برخي از
كتب مذهبي و...) بود
كه به بحثها و جنجالهاي
زيادي در زمان
او دامن زد و نهايتاً
موجبات قتل وي
را فراهم ساخت.
برخورد تند كسروي
با آيين تشيع و
پيشوايان آن، بسياري
از آثار وي (از آن
جمله: تاريخ مشروطه
ايران) را پوشش
داده و بررسي اين
مسئله، ميتواند
نقطه شروع خوبي
براي آشنايي با
«زاويه نگاه» و «شيوه
عمل» وي در عرصه
تاريخنگاري مشروطيت
باشد. دشمني
با مذهب و علما كسروي
با اسلام و به تبع
آن: با علماي دين
دشمني و عناد آشكار
دارد و اين امر
بر هر كس كه مروري
كوتاه بر آثار
او ـ اعم از تاريخي
و غير تاريخي ـ
داشته باشد، كاملاً
روشن است. شادروان
جلال آل احمد،
كه خود زماني از
اعضا و نويسندگان
مهم حزب توده بود،
مينويسد: پس از
شهريور 1320 «از هر صد
نفر توده اي، 70ـ80
نفرشان قبلاً در
كتابهاي كسروي
تمرين عناد با
مذهب را كرده» بودند.[4]
احسان طبري، تئوريسين
پيشين ماركسيسم،
نيز سخن جلال را
تأييد ميكند:
«آموزش كسروي،
اي چه بسا حلقه
رابط بين مذهب
و افكار انقلابي
[بخوانيد: كمونيسم] قرار گرفت».[5] جلال
و طبري، به درستي،
آزادي عمل كسروي
در زمان رضا خان
را ناشي از همسويي
او با سياست استعماري
و ضدّ ديني پهلوي
ميدانند. به گفته
جلال: «اگر به خاطر
كوبيدن مذهب يا
به عنوان جانشين
كردن چيزي به جاي
روشنفكري نبود،
پيمان [مجله
مشهور كسروي] هم ميتوانست
مثل هر مجله و مطبوعه
ديگري در توبره
محرّم علي خان
[مأمور معروف
سانسور] جا بگيرد و
فرصت نيافته باشد
براي آن مذهبسازي
قراضه...[6]
كسروي در زماني
به اوج فعاليت
خود رسيده بود
كه در سالهاي پيش
از 1320 حكومت وقت نسبت
به روحانيت بدجوري
سخت ميگرفت».[7]
اظهارات طبري را
در صفحات آينده
خواهيم آورد. سخن
جلال و طبري كاملاً
درست است و رمزِ
حمايتِ كسروي از
بنيادگذار سلسله
پهلوي و اقدامات
ضدّ اسلامي وي
را، دقيقاً بايد
در ستيز آشكار
او با اسلام و روحانيّت
جستجو كرد. در اين
باره، بد نيست
نخست با موضع «جانبدارانه»
كسروي نسبت به
ديكتاتور پهلوي
آشنا شويم و سپس
رمز اين جانبداري
را معلوم سازيم. حمايت
كسروي از رضاخان دو
اثر مشهور كسروي:
«تاريخ مشروطه
ايران» و «تاريخ
هجده ساله آذربايجان»،
سالها پيش از آنكه
با عنوان و به شكل
كنوني منتشر شود،
نخست به صورت پاورقي
و با عنوان واحد
«تاريخ هجده ساله
آذربايجان» در
مجله پيمان (سالهاي
1313 به بعد) درج و نشر
يافت و سپس با افزود
و كاستهاي بسيار،
به شكل چاپهاي
فعلي درآمد. كسروي
در چاپهاي پيشين
و پسين تاريخ مشروطه،
همه جا نسبت به
ديكتاتور پهلوي
(رضاخان) لحني جانبدارانه
دارد. براي نمونه،
در ديباچه «تاريخ
هجده ساله آذربايجان»
(ضميمه پيمان 1313ش،
ص 9) از بنيادگذار
سلسله پهلوي به
عنوان «يكي از سرداران
نامدار تاريخي،
اعلي حضرت شاهنشاه
پهلوي» ياد كرده
و در تاريخ مشروطه
ايران نيز وي را
پادشاهي ميشمارد
كه: «بيست سال با
توانايي و كارداني
بسيار فرمانروايي
كرد»![8]
در همان ديباچه
(ص 28) وقتي از قتل ميرزا
آقاخان كرماني
به دست محمدعليشاه
سخن ميگويد، خطاب
به ميرزا آقاخان
(و با اشاره به عصر
پهلوي) مينويسد:
«دريغ اي جوان غيرتمند
دريغ!... دريغ كه گرفتار
ديو تيره دروني
گرديدي! دريغ كه
زود رفتي و روزهاي
خوش ايران را نديدي»،
و مقصودش از «روزهاي
خوش ايران»، با
توجه به تنقيد
شديد كسروي از
دوران حاكميت قاجار
و نگارش اين مطلب
در سالهاي 1313ـ1314،
«عصر پهلوي» است! به
همين نمط، در اثر
ديگرش: «تاريخ پانصد
ساله خوزستان»
از «سردار نامي
ايران (حضرت اشرف
رئيس الوزرا) اعليحضرت
شاهنشاه امروزي»
سخن ميگويد كه
«قد مردانگي برافراشت»[9]
و سپس بر سركوب
قيامهاي ضد استعماريي
چون قيام جنگل
توسط رضاخان صحّه
گذاشته و آن را
به چوب شورشهاي
كوري (نظير فتنه
سيميتقو) ميراند:
«آقاي رئيس الوزرا
چون از سال 1339 [اشاره به كودتاي
سوم اسفند 1299ش] رشته كارها
را به دست گرفته،
به كندن ريشه گردنكشان
و خودسران پرداختند
و در مدت دو سال،
شورش امير مؤيّد
را در مازندران
و آشوب [!] جنگليان را
در گيلان و فتنه
اسماعيل آقاي سمتقو
در آذربايجان و
كردستان كه هركدام
از سالها مايه
گرفتاري ايران
[!] بود فرو
نشاندند و پس از
اين فيروزيها،
به سركوب عشاير
كه از آغاز مشروطه
سر به خودسري آورده
و جز تاخت و تاز
و راهزني [!] كاري
نداشتند، پرداختند»![10]
در جريان سركوب
خزعل توسط سردار
سپه (كه عملاً راه
را بر دستيابي
رضا خان به «سلطنت»
گشود) كسروي رئيس
عدليه خوزستان
بود و در جشن پيروزي
قشون پهلوي به
ايراد نطق پرداخت
و در آن از رضا خان
به عنوان «بازوي
نيرومندي» ياد
كرد كه «خداي ايران
براي سركوبي گردنكشان
اين مملكت و نجات
رعايا آماده گردانيده
است» و افزود كه
«بايد... همه ساله
در اين روزها به
شادي و جشن بپردازيم
و فاتح آن، سردار
باعظمت ايران را
كه امروز خود شخصاً
به خوزستان آمده
از درون جان و بُن
دندان دعا گفته
و ثنا خوانيم»![11] كسروي،
در پيشگفتار «تاريخ
مشروطه ايران»
(چاپ فعلي) اصولاً
فلسفه نگارش تاريخ
را زمينهسازي
براي روشن شدن
ارج خدمات رژيم
پهلوي دانسته و
با اشاره به دوران
قاجار مينويسد:
«دستههاي انبوهي
آن زمانهاي تيره
گذشته را از ياد
بردهاند و از
آسايشي كه امروز
ميدارند خشنود
نمينمايند، و
يك چيزي دربايد
كه هميشه روزگار
درهم و تيره گذشته
را از پيش چشم اينان
هويدا گرداند».[12]
اين سخن و نيز سخن
پيشين را، كسروي
در كتاب تاريخ
مشروطه ميزند
كه مقدمه وي بر
آن كتاب، تاريخ
بهمن 1319ش در زير امضاي
خود دارد: يعني
آخرين سال ديكتاتوري
رضا خاني، و به
تعبيري، اوج دوران
ديكتاتوري را![13] بدگويي
از شهيد مدرس،
به نفع سر پاس مختاري! تقدير
چنين بود كه كسروي،
پس از شهريور بيست
كه بغض فروخورده
ملت ايران عليه
جنايات عصر رضاخاني
تركيد، سمت وكيل
مدافع يكي از جانيترين
عوامل دستگاه ديكتاتوري
يعني پزشك احمدي
را بر عهده گيرد
و با اين عنوان
فريبنده كه او
«واسطه افزار جرم»
بوده نه عامل آن،
خواستار تبرئه
وي گردد![14]
دعاوي و دلايل
كسروي در لوث كردن
جنايات پزشك احمدي،
همگي سست و بيبنياد
بوده[15]
و آقاي ارسلان
خلعت بري (وكيل
خانواده سردار
اسعد در محاكمه
پزشك احمدي) خوب
به آنها پاسخ داده
است.[16]
خاطرات علي صالح
اردوان (داماد
سردار اسعد و همبند
وي در زندان شماره
يك قصر) نيز كه اخيراً
منتشر شده، صحت
اقارير پرونده
دادگاه پزشك احمدي
را دقيقاً تأييد
ميكند. مرداد
1321 شمسي، محاكمه
سر پاس مختاري
(رئيس شهرباني
سفاك عصر رضاخان)
در ديوان كيفر
(شعبه اول) آغاز
گرديد[17]
و اتهام وي در اين
محاكمه، «معاونت
در قتل مرحوم مدرس
و نصرت الدوله
و ديبا و خزعل و
پروندهسازي و
بازداشت غير قانوني
و زجر و شكنجه و
سلب آزادي عده
زيادي از افراد
كشور» بود.[18]
همكاران و همدستان
مختاري در قتل
شهيد مدرس و ديگران
نيز (همچون حسينقلي
فرشچي) همراه وي
به پاي ميز محاكمه
كشيده شدند و جالب
است بدانيم كه
كسروي نيز در شمار
وكلاي مدافع مختاري
و فرشچي درآمد!
وي در آن دادگاه،
براي سبك جلوه
دادن قتل مدرس
بلكه انكار آن،
اظهار داشت: در
باره مدرس، من
او را يك بار بيشتر
نديده بودم و از
نزديك نميشناختم،
ولي چنانكه از
مردم ميشنوم يك
مردي بوده بيآز
و طمع، و به پول
و جاه اهميت نميداده،
ترس از كسي نميكرده،
نمازخوان و روزهدار
بوده، اينها خصايص
ديني اوست. ولي
همه ميدانند
كه شادروان مدرس
در سياست هميشه
اشتباه ميكرد
و كارهايش به زيان
كشور بود. مثلاً
در قضيه مهاجرت،
مدرس در ميان مهاجران
تفرقه انداخت و
باعث آن شد كه كساني
از سران مهاجران
را گرفتند و به
زنجير كشيدند و
به استانبول بردند...
در داستان نافرمانيِ
خزعل، مدرس به
او هوادار درآمد
و در مجلس يك اقليتي
به ضد شاه گذشته
پديد آورد... در چنان
هنگامي كه ممكن
بود منجر به جدا
شدن خوزستان از
ايران گردد آقاي
مدرس بيباكانه
با دولت مخالفت
مينمود. حقيقت
آن است كه جمعي
از آزمندان و سودجويان
از خزعل و از ديگران
پولهايي گرفته
و به او وعده پشتيباني
داده بودند، چون
خود آنان وجهه
كار نداشتند مدرس
را پيش انداخته
وسيله كار خود
گرفته بودند...». سپس
نيز واقعيت قتلِ
مدرس را منكر شده
و از دادگاه، خواستار
تبرئه مختاري ميشود.
اين شرابپاشيها
از كسي چون كسروي
در باره شهيد مدرس،
آن هم در سالهاي
پس از شهريور بيست
و اظهار نفرت شديد
ملت ايران از ديكتاتور،
در حالي بود كه
كساني چون دكتر
مصدق و حتي تقيزاده،
مدرس را مظهر آزادگي
و ستيز با اسطوره
استبداد ميشمارند.
دكتر مصدق، ضمن
نطق كوبنده و افشاگرانه
خويش بر ضد رهبر
كودتاي سوم اسفند
سيد ضياءالدين
طباطبايي در مجلس
چهاردهم (17 اسفند
1322ش) گفت: مردم
به حضرت سيدالشهدا(ع)
چرا معتقدند؟ براي
اينكه او در راه
آزادي صدماتي كشيد
و جان خود را فداي
امت كرده: بابي
انت و امّي بااباعبداللّه.
پس من هم كه سگ آستان
حضرتم بايد به
آقا و مولاي خود
تأسي كنم و براي
خير اين مردم و
براي آزادي اين
جامعه هرگونه فحش
و ناسزا بشنوم.
مگر نبود مدرس
در همين مجلس سيلي
خود؟! مگر نه اين
است كه مقام مدرس
در اين جامعه به
واسطه مشقاتي است
كه ديد؟! مگر نه
اين است كه شربت
شهادت چشيد؟! من
هم دست كم از او
ندارم و خود را
براي هر كاري آماده
نموده و به طوري
كه عرض كردم آرزومندم
به درجه شهادت
نايل شوم.[19] تقيزاده
نيز زماني كه فرزند
مدرس از وي پرسيد
كه: «در تغيير سلطنت
و انقراض قاجار،
مدرس و شما (تقيزاده)
و دولتآبادي و
علاء و دكتر مصدق
شديداً مخالفت
نموديد و نطق همه
شما در مجلس، بسيار
محكم و مستدل است.
چه شد كه از ميان
شما مخالفين، تنها
مدرس و مصدق مورد
غضب قرار گرفته،
يكي شهيد و ديگري
زنداني شد؟» پاسخ
داد: هيچ
كدام از ما، مدرس
نبوديم و نميشديم. غير از
او، بقيه ما صلاح
ديديم همراه سيلِ
آمده حركت كنيم
و با جريان آن،
خويشتن را به ساحل
برسانيم،[20]
ولي مدرس به خاطر
رشادت و تهوّري
كه داشت خلاف جريان
به حركت درآمد،
و دست از مخالفت
برنداشت. ما اين
از خودگذشتگي و
شجاعت را نداشتيم
كه تا مرز شهادت
پيش رويم، ولي
او داشت. نظير مدرس
در تمام طول تاريخ،
كمتر پيدا ميشود.[21] جدا
از اظهارات شخصيتهاي
فوق در ستايش مدرس،
بايد خاطر نشان
سازيم كه كسروي،
در اظهارات يادشده
بر ضدّ مدرس، معالاسف
از سر ناآگاهي
يا به عمد، بيانصافي
و مغلطه كرده است:
در قضيه مهاجرت
جمعي از مليون
ايراني در جنگ
جهاني اول به عثماني،
بر اهل نظر پوشيده
نيست كه اين شكست
قشون عثماني از
انگليس در اواخر
جنگ بود كه باعث
عقبنشيني ارتش
تُرك (و بهتبع
آن، عقبنشيني
سران مهاجرين)
به سوي اسلامبول
گرديد و مدرس نقشي
در اين امر نداشت،
بلكه خود وي نيز
از كساني بود كه
ناگزير از هجرت
به تركيه شد و در
آنجا نيز بيكار
ننشست و در گفتگوهايي
با خليفه و صدر
اعظم عثماني داشت
صراحتاً از استقلال
و تماميت ارضي
ايران دفاع كرد،
و اين سخن وي به
اولياي دولت بلندپرواز
عثماني مشهور است
كه: اگر كسي به مرزهاي
ايران تجاوز كند
از ملّيت و آيينش
نميپرسيم، بلكه
نخست او را (پس از
اخطار) ميكشيم،
سپس بررسي ميكنيم
اگر ختنه كرده
بود (يعني مسلمان
بود) به آيين مسلماني
كفن و دفنش ميكنيم
و الاّ نه! در
مورد روابط مدرس
و خزعل نيز تحقيقات
محققان، كاملاً
نشان ميدهد كه
اولاً حمايت مدرس
از خزعل، حمايتي
مشروط و مبتني
بر «توبه» او از اعمال
سوء گذشته و رعايت
حقوق و مصالح ملت
بود. ثانياً قرار
بود خزعل و ديگر
سران عشاير منطقه،
راه را بر بازگشت
سلطان «قانوني»
ايران يعني احمد
شاه (كه با زور و
نيرنگ رضاخان،
از كشور خارج شده
بود) بگشايند و
رجال قانونخواه
و دمكرات وقت (نظير
مشيرالدوله، مؤتمن
الملك، مستوفي
و...) نيز همگي با اين
امر موافق بودند.
با آمدن احمد شاه
طبعاً جايي براي
تجزيه خوزستان
و اينگونه امور
وجود نداشت و در
صورت بروز وقايعي
جز از اين، با آن
شديداً مقابله
ميشد. در واقع،
قرار بود از سنگ
خزعل و عشاير غرب
ايران، براي شكستن
ديكتاتوري مهيبي
استفاده شود كه
با كودتاي انگليسي
حوت 1299 سربرداشته
و جا را براي آزادي
و عدالت و قانون
تنگ كرده بود،
و اينك با سركوبي
رضاخان و حذف هميشه
وي از شطرنج سياست،
فصلي كه با كودتاي
بيگانگان و بيگانهپرستان
در تاريخ كشورمان
باز شده بود بسته
شده و جريان امور
به وضع طبيعي و
قانوني خود بازگردد. راز
همسويي كسروي با
رضاخان حمايت
كسروي از پهلوي،
چنانكه ميبينيم،
عمدتاً به علت
اقداماتي بود كه
آن سلطان سفّاك
در جهت مبارزه
با اسلام و روحانيت
درپيش گرفته بود،
و اين حقيقتي است
كه كسروي خود در
آثار گوناگونش
(از جمله: مجله پيمان
و نيز كتاب «شيعيگري»
يا «بخوانند و داوري
كنند») جابجا به
آن اشاره دارد.
به برخي از تصريحات
او در مجله پيمان
اشاره ميكنيم: ارديبهشت
1315ش: كساني قدر اين
زمان را نميشناسند،
ليكن ما نيك ميدانيم
كه شرق را زمان
بسيار نيكي فرا
رسيده. اين جنبشهايي
كه امروزه پديد
آمده و دستهاي
نيرومندي شرق را
تكان ميدهد، همه
اينها خواست خداست.
ما چنين روزي را
چشم براه بوديم
و اينك بدان رسيدهايم.[22] شهريور
1318ش: تا ساختمانهاي
كهن هزار سال پيش
كه در عقايد مردم
مخصرصاً شرقيها
وجود دارد خراب
نشود، به جاي آن
شالوده تازه و
عاقلانه نميتوان
ريخت.[23] برخي
از آن بيماريها
را كه يكسره از
پريشاني كار دين
پديد آمده و نتيجه
آلودگي كيشهاست
ياد مينماييم
و... اين... خود چيزهايي
است كه ما امروز
ميدانيم و ميتوانيم
نوشت.[24] در
كتاب «بخوانند
و داوري كنند» («شيعيگريِ»
قبلي)، كسروي از
شعائر شيعه، بهويژه
روضهخواني، با
لحني هتاكانه و
كينهتوزانه شديداً
انتقاد ميكند[25]
و با اشاره به حملات
سخت رضاخان به
شعائر اسلامي،
مدعي ميشود كه
رضاشاه از نادانيها
جلوگيري كرد![26]
او حتي پس از سقوط
رضاخان نيز صريحاً
اقدامات وي نظير
تخته قاپو كردن
ايلات و عشاير،
مبارزه با نفوذ
روحانيت، كشف حجاب
و منع شعائر حسيني(ع)
را «چند رشته كارهاي
سودمند» شمرده
و نوشت: «وزيراني
كه پس از برافتادن
رضا شاه به روي
كار آمدند بايستي
اينها را نگاهدارند
و كميهاي آنها
را جبران كنند».[27] آل
احمد در كتاب «خدمت
و خيانت روشنفكران»
در ريشهيابيِ
«كمخوني جريان
روشنفكري درايران»
(كه به گفته وي: «ميكروبهاي
اصليش در سوپ بيرمق
دوره نظامي بيست
ساله پيش از شهريور
بيست كشت شد») به
سه جريان «زردشتي
بازي»، «فردوسي
بازي» و «كسروي بازي»
اشاره ميكند كه
هر سه هدفي واحد
داشت و آن اينكه:
«سر جوانان رايك
جوري گرم نگهدارند»
و از آنچه در كشور
ميگذرد غافل سازند
و ضمناً اسلام
را بكوبند.[28]
جلال به شيوايي
توضيح ميدهد كه
هدف از آن همه بازيها،
صرفاً قطع ارتباط
ملّت با گذشته
و گنجينه پربار
و تحرّكزاي تاريخ
و فرهنگش بود،
و انهدام قوه مقاومت
وي در برابراستعمار
و استبداد؛ «گذشته»
و «گنجينه»اي كه
شور و شعور لازم
براي تنظيم و تعقيب
خطّ حركت ضدّ استبدادي
ـ ضدّ استعماريِ
ملّت ما را تأمين
ميكرد و حماسههايي
چون نهضت تحريم
تنباكو و قيام
عدالتخواهي صدر
مشروطه ايجاد مينمود،
و چنين چيزي، پُر
پيدا است كه با
مذاق رضاخان و
ميليتاريسم خشن
وي سازگار نبود
و بايستي، به هرقيمت
كه شده، نابود
ميگشت. تاريخ
مشروطه ايران؛
عرصه عناد با اسلام
و روحانيت در
مورد عناد و كينه
ايدئولوژيك كسروي
نسبت به تشيع و
روحانيت شيعه،
چندان نيازي نيست
كه راه دور برويم.
«تاريخ مشروطه
ايران» نوشته وي،
گواهِ كاملِ اين
عناد «بيمارگونه»
است. در اين زمينه،
به چند نمونه روشن
از دهها نمونه
اين امر اشاره
ميكنيم: كسروي،
به درستي، قيام
تحريم تنباكو را
ميستايد و آن
را «آغاز بيداري
در توده ايران»[29]
و مقدمه نهضت مشروطه
ميشمرد. به گفته
او: اين قيام «نخستين
تكان در توده ايران»
بوده و «پيشامد
ارجداري» است كه
«بايد در تاريخ،
ياد آن بماند».[30]
اين در حالي است
كه به اعتراف خود
او: زمام رهبري
اين جنبش باشكوه
ضدّ استعماري /
ضدّ استبدادي،
به دست علما بوده
است: در
همه جا علما پيشگام
بودند. در تبريز
حاجي ميرزا جواد،
و در اسپهان آقا
نجفي، و در تهران
ميرزا محمدحسن
آشتياني و ديگران
پا در ميان داشتند.
از سامرا مجتهد
بزرگ ميرزا محمدحسن
شيرازي تلگراف
به شاه فرستاد
و زيانهاي امتياز
را باز نمود و درخواست
به هم زدن آن را
كرد. گرفتاري بزرگ
شده و شاه نميدانست
چكار كند؟!...[31] اين
را ميتوان «نخستين
تكاني در توده
ايران» شمرد، و
اين اگرچه با دست
علما بود، و همچشمي
دو همسايه بي هنايش
نبود، خود پيشامد
ارجداري به شمار
است و بايد در تاريخْ
ياد آن بماند...[32] آن
«ستايش» و اين «اعتراف»،
يك آزمون بزرگ
را براي كسروي
پيش ميآورد كه
نشان دهد مخالفت
او با روحانيت
شيعه (كه در سراسر
كتاب او موج ميزند)
آيا پايهاي «منطقي
و حقيقتجويانه»
دارد يا از كينهاي
«كور و بيدليل»
سرچشمه ميگيرد؟
معالأسف كسروي،
به رغم ستايش از
جنبش و اعتراف
به نقش علما، عملاً
در قبال رهبران
اين جنبش ملّي
و ضدّ استعماري،
موضعي را بر ميگزيند
كه تنها جنبه «عقده
گشايي» دارد! 1. يكي
از اعلاميههاي
منتشره در دوران
قيام تنباكو را
كه به گفته او: «بيگمان
از خامه يكي از
علما بوده» نقل
ميكند و نيمه
دوم آن را كه به
تبيين هويّت «ديني
و اعتقادي» قيام
ميپردازد، با
اين عنوان زننده
كه «بسيار پرت است»![33]
سانسور ميكند. 2. كسروي
براي تبريز و نقش
مهم و مؤثر آن در
جنبش تنباكو،[34]
بدرستي، حسابي
خاص باز ميكند،
كه با توجه به «پيشگامي»
علما در آن قيام،
نقش مجتهد پرنفوذ
آن خطّه، حاجي
ميرزا جواد آقا
تبريزي،[35]
خود بخود در قيام
مزبور برجسته ميشود:
«در همه جا علما
پيشگام بودند.
در تبريز حاجي
ميرزا جواد، و
در اسپهان آقا
نجفي...».[36] حال
ببينيم كسروي،
خدمت بزرگ مجتهد
تبريز به جنبش
را چگونه ارج مينهد؟ در
تبريز در آخرهاي
زمان ناصرالدين
شاه مجتهد آذربايجان
حاجي ميرزا جواد
ميبود. اين مرد
در فزوني پيروان
و چيرگي به مردم،
در ميان همكاران
خود، كمتر مانند
داشته. سخنش در
همه جا ميگذشته،
و دولت پاسش ميداشته،
و مردم جانفشانيها
در راهش مينموده
اند. ولي اين مرد
كسي كه معني كشور
و توده بداند و
پرواي چنين چيزها
كند نبوده... اينكه
كشور را دشمناني
هست و ميبايد
انديشه آنان هم
كرد، و يا اينكه
كشور را قانوني
دربايد كه ستم
كمتر باشد، و ديگر
مانند اينها، چيزهايي
است كه حاجي ميرزا
جواد و مانندهاي
او هيچ نميدانستهاند...
و همه مجتهدان
آذربايجان همچو
او ناآگاه ميبودند.[37] و اين
در حالي است كه
بر پايه گزارش
كاردار سفارت انگليس:
حاكم تبريز و وليعهد
در تلگرافشان به
شاه از تبريز به
عنوان «جنگلي است
سراسر آغشته به
نفت» ياد كرده بودند
«كه با كوچكترين
جرقهاي مشتعل
خواهد شد و در آنجا
خطر حمله به اروپاييان
وجود دارد... و ناصرالدين
شاه را علناً سوداگري
كافر كه مملكتش
را فروخته است
قلمداد ميكنند
و زندگي وليعهد
در خطر است...».[38]
تأييد اين گزارش
را ميتوان در
كلام يكي از مشروطه
خواهان صدر مشروطه
باز جُست كه در
شرح اوضاع تبريز
پيش از مشروطه
مينويسد: «اكثر
خانههاي تجار
تبعه روس، مركز
جاسوسي بود و راپورتها
مثل سيل به طرف
كنسولگري روسيه
ارسال ميگرديد.
ولي آذربايجانيِ
بيدار، از نفوذ
روسيه باخبر بود
و همه وقت عليه
آن ميكوشيد. بايد
دانست كه بعضي
از علماي برجسته
آذربايجان مثل
مرحوم حاجي ميرزا
جواد و پسر او حاجي
ميرزا آقا به شدت
عليه اين نفوذ
ميكوشيدند و مردم
طبقه دوم و سوم
هم بشدت از تجرّي
روسيه در آذربايجان
متنفّر بودند.[39]
مسبوق به همين
سابقه بود كه ژنرال
كنسول روسيه در
تبريز در جنگ جهاني
اول، برادرزاده
همين ميرزا جواد
آقا را تهديد كرد
كه اگر از فعّاليتهاي
خود بر ضدّ روسها
دست بر نداشته
و تبريز را ترك
نگويد، خانه او
را «با ديناميت،
منهدم و خراب خواهد»
كرد![40] مروري
بر پرونده حاجي
ميرزا جوادآقا،
بازنماي عمق و
دامنه تحريف حقيقت
در كلام كسروي
است. مروري
بر زندگي و مجاهدات
حاجي ميرزا جواد
آقامجتهد تبريزي آيةاللّه
حاجي ميرزا جواد
آقا مجتهد (م 1313ق)
در عصر خود زعيمي
مطاع و مرجعي پر
نفوذ بود و «بعد
از وفات برادر
خود، حاج ميرزا
باقر مجتهد رياست
مطلقه علميه كه
توأم با نفوذ و
اقتدار بينهايت
بوده بدو منتهي
شد...». مدرس تبريزي،
با ذكر اين مطلب
ميافزايد: ساليان
دراز با نفوذ تمام،
حامل لواي رياست
تامّه بوده و كارهاي
مهم بسياري را
كمال شهامت و موفقيت
از پيش برده است.
در نزد امرا و حكام
و درباريان وبا
طبقات متنوعه ملت
با تمام احترام
و عزّت زيسته،
بلكه در اثر وجهه
ملي فوقالعاده
كه داشته امرا
و حكام وقت از وي
ترسناك و انديشناك
بودند، اوامر و
احكام او را با
كمال تذلّل قبول
و اجرا ميكردند
و اصلاً قدرت ردّ
آنها را نداشتند.[41] نادر
ميرزا، اميرنظام
گرّوسي، عباس ميرزا
مُلك آرا، اعتماد
السلطنه، ارفع
الدوله، افضلالملك
كرماني، محمد قزويني،
احمد كسروي و ديگران،
همگي به مقام والاي
علمي، و نفوذ و
محبوبيت گسترده
حاجي ميرزا جواد
آقا در بين مردم،
و چيرگي حكم و فرمان
وي نزد ملت و دولت،
اشاره كردهاند.[42] از
نادر ميرزا آغاز
ميكنيم كه معاصر
مجتهد بوده و در
شهر وي ميزيسته
است: «از مال او سائل
و محروم را حقي
باشد. كريم النفس
و اَبيُّ الضَّيم
است. اكنون به تبريز،
مُطاعتر از او
نباشد و سزاوار
است به هر بزرگي...
اين عالم نبيل
را حلقه [اي]
باشد
انبوه از طلبه
علوم...». امير نظام
گرّوسي، حاكم مقتدر
و پر صولت آذربايجان
در عصر ناصرالدين
شاه، در نامه به
حاجي ميرزا جواد
آقا مينويسد:
«از حق تعالي مسئلت
مينمايم كه مرا
به اداي حق آن شخص
شريف كه مايه مفاخرت
ملت و شريعت ما،
و مصدر هر گونه
خير و بركت است
موفق فرمايد، بمنّه
وجوده...».[43]
اعتماد السلطنه
او را «در علم فقه
و اصول، از جمله
فحول محسوب» داشته
و «در حديث و تفسير
و رجال و كلام نيز،
نخستين شخص تبريز،
بلكه تمام آذربايجان»
ميشمرَد كه «اعتبارش
در دين و دولت،
و اقتدارش در مُلك
و ملّت، محتاج
بيان نيست».[44]
افضل الملك شيرازي،
مورخ عصر مظفري،
با اشاره به نفوذ
اجتماعي حاجي ميرزا
يوسف آقا مجتهد
تبريزي (فقيه معاصر
حاجي ميرزا جواد
آقا) نكتهاي نغز
دارد: در
آن زمان، مشكل
بود كه كسي در ولايتي،
بلكه در مملكتي،
با مثل مرحوم حاجي
ميرزا جوادآقا...
كه پيشقدمتر از
صناديد قوم بود
و توقّر و تبحّري
به كمال داشت و
محلّ ملاحظه دولت
ايران بود همقدم
شود و احكام شرعيّهاش
نِفاذ يابد.[45] كسروي
نيز، به رغمِ سرگرانيِ
معمولش با روحانيت
شيعه و شخص حاجي
ميرزا جواد آقا،
چنانكه ديديم،
در خلال اظهاراتش
راجع به وي اعتراف
جالبي دارد: «اين
مرد، در فزوني
پيروان و چيرگي
به مردم، در ميان
همكاران خود كمتر
مانند داشته سخنش
در همهجا ميگذشته،
و دولت پاسش مي
داشته، و مردم
جانفشانيها در
راهش مينمودهاند».[46] حاجي
ميرزا جواد آقا
در سال 1311ق، سالهاي
آخر سلطنت ناصرالدين
شاه و پس از ختم
غائله رژي، سفري
به تهران كرد و
مورد استقبالي
باشكوه و كم نظير
قرار گرفت. پرنس
ارفع الدوله، دولتمرد
مشهور قاجار، كه
شاهد اين استقبال
بوده مينويسد:
«نصف بيشتر اهالي
تهران، تا شاه
آباد و ينگي امام
به استقبال رفته
بودند و در همه
جا چادر زده و براي
مستقبلين چايي
و شربت و سيگار
ميدادند؛ به يك
احترامي كه مثل
آن را كسي در تهران
نديده. حاجي ميرزا
جواد آقا را وارد
تهران كردند و
دسته گلهاي زياد
آورده به پاي او
نثار ميكردند...».[47]
اعتماد السلطنه،
نديم ناصرالدين
شاه، كه در همان
روزها با مجتهد
ديدار كرده مجتهد
را (به قول خود) «در
كمال غرور و نخوت»
ديده «كه از دولت
و سلطنت و وليعهد
و صدارت، از همه
بد ميگفت».[48] حاجي
ميرزا جواد آقا
نسبت به نفوذ و
سلطه استعمار بر
ايران اسلامي شديدا
حساس بود و هر جا
كه از اين بابت
احساس خطر ميكرد
با تمامي قدرت
بپا ميخاست. نمونه
بارز اين امر،
نقش چشمگير و مؤثري
است كه وي در بر
هم زدن بساط كمپاني
رژي ايفا كرد،
چندانكه تاريخ
از او به عنوان
يكي از پرچمداران
مهم نهضت تحريم
ياد ميكند كه
قيام مردم تبريز
به رهبري او بر
ضد رژي، اولين
سكته را به كار
آن كمپاني استعماري
وارد ساخت و زمينه
ساز لغو كلّي قرارداد
شد. شيخ حسن كربلايي
كه «تاريخ دخانيه»
اش قديمترين و
اصيلترين منبع
تاريخيه جنبش تنباكو
شمرده ميشود مينويسد:
او و حاجي ميرزا
يوسف آقا، دو مجتهد
مسلَّم القول تبريز
«الحق بر حسب وظيفه
و منصب بزرگ خودشان
در مقام خيرخواهي
ملّت و دولت اسلام
از هيچ رو خودداري
نفرمودند؛ از آغاز
تا انجام» در ردّ
قرارداد رژي «به
پاي مقاومت و مردانگي
ثبات ورزيدند و
با همديگر متحد
شده و هرچندي كه
دولت در اين خصوص
اقدام و اهتمام
نمود، ايشان نيز
زياده از آن به
اصرار و امتناع
خودشان افزودند».[49]
مدرّس تبريزي نيز
از «شهامت بي نهايت»
مجتهد در پيشبرد
حكم تحريم ميرزاي
شيرازي[50]
سخن گفته و واعظ
خياباني وي را
«از بزرگترين... اعوان»
ميرزا «در اجرا
و انفاذِ» حكمِ
«قاطعِ» مزبور دانسته
است.[51] بر
آشنايان جنبش تنباكو
پوشيده نيست كه
نخستين سكته مهم
به كار كمپاني
و اجراي قرارداد،
در تبريز وارد
شد. و آن نبود جز
دستاورد پايداريِ
مردم قهرمان تبريز
به رهبري مرحوم
حاجي ميرزا جواد
آقا. امين حضور
ـ كه در بحبوحه
جنبش، از سوي ناصرالدين
شاه به تبريز اعزام
شد تا آتش قيام
را خاموش سازد
ـ شرحي زباندار
از حماسه قيام
مردم بر گرد مجتهد
به دست داده است،
كه آن را به نقل
از مُلك آرا (برادر
شاه) ميآوريم: ...بعد
از حصول اطمينان
از جان، به خانه
مجتهد رفتم. تمام
كوچهها و بامها
و خانه مجتهد را
مملوّ از مردم
مسلّح ديدم كه
تمام، تفنگ مارتين
در دست و طپانچه
در كمر و قطار فشنگ
بسته بودند. به
خدمت مجتهد رسيده،
با اين حال اظهار
هيچ مطلبي را جايز
نديدم. هدايا را
رسانيده دست مجتهد
را بوسيده بيرون
آمدم و شاه تلغرافي
به امير نظام حسنعلي
خان گرّوسي [حاكم آذربايجان] وزير وليعهد
فرمودند كه مقدار
كافي اسلحه و قورخانه
داري به سربازهاي
تبريز فشنگ بده
و در ميان شورشيان
شليك نما. جواب
امير نظام اين
شد كه به دست چندين
هزار ياغي كه مسلّح
هستند دادن اسلحه
و مهمات حرب را
جايز نميدانم.
يعني سرباز و نوكر
هم داخل شورشيان
ميباشد. چون
كار چنين شد شاه،
تبريز را از عوض
برخي مستثني فرمودند
[كذا].[52] به
گزارش سر كنسول
روسيه در تبريز،
قانون انحصار تنباكو
بايستي در 4 سپتامبر
در آنجا به اجرا
درمي آمد. ولي در
آن روز جمعيت انبوهي
كه قبلاً اسلحه
به آنها داده شده
بود در خيابانها
ازدحام كردند.
ظاهراً تبريز خيال
قيامي مسلّحانه
در سر داشت و مردان
مسلّح به سه گروه
تقسيم شده بودند:
گروه اول ميبايست
به مقرّ وليعهد
برود، گروه دوم
به مقرّ امير نظام،
و گروه سوم به محله
اروپاييان. تنها
هنگامي استفاده
از اسلحه منتفي
شد كه تلگرافي
از ناصرالدين شاه
رسيد كه در آن،
وعده الغاي امتياز
داده شده بود».[53]
از امين السلطان
نقل شده است كه:
«حالا ثابت شده
است كه مجتهد نقش
فتنه آميز بزرگي
در تمام آشوبهاي
اخير مربوط به
رژي ايفا كرده
است.»[54] تلگراف
مشهور ناصرالدين
شاه به والي آذربايجان
(امير نظام گروسي)،
بروشني حاكي از
سپرانداختنِ وي
در برابر قيام
تبريز و پيشواي
آن: ميرزا جواد
آقاست: «در
اينجا با كمپاني
خيلي مذاكره شد.
چند روز است كه
شب و روز امين السلطان
مشغول گفتگوست.
من خودم هرقدري
حرف زدهام كمپاني
ميگويد موقوف
كردن بهيچوجه امكان
ندارد، زيرا كه
با دو سه كمپاني
فرانسه و عثماني
كنترات بسته و
تنباكو فروختهام
و كرورها تنباكو
در شيراز و كاشان
و طهران و غيره
و غيره خريدهام.
اما در كار آذربايجان
هرنوع تسهيلات
بخواهند ميكنم.
مثلاً حرف آنها
در فرنگي است؛
مأمورين فرنگي
خود را برميدارم،
سهل است از خارجِ
مذهب، هيچ نميگذارم.
كارهاي آذربايجان
را به خود آذربايجانيها
رجوع ميكنم. تاجر،
سيد، ملا، هركس
را مجتهد، معيّن
ميكند طوري ميكنيم
كه كار آذربايجان
با خود آذربايجاني
باشد. در وضع خريدن
يا فروختن، هر
عيبي به نظر علما
آمده است، بگويند
رفع ميكنم. به
طوري اصلاحات ميدهم
كه خود مجتهدين
راضي شوند. اين
است حرفهاي كمپاني.
حالا ببينيد در
اين صورت و با اين
تعهدات، ديگر چه
حرفي باقي ميماند؟
اين نكته را هم
لازم است بدانيد
كه اگر اين كارها
را تجار براي حمل
كردن تنباكو به
خارجه ميكنند،
هم دولت عثماني
و هم دولت روس قراردادهاند
تنباكويي كه به
مملكت آنها وارد
شود ضبط نموده
يك چيزي بسيار
جزئي به صاحب تنباكو
بدهند و مسلّم
است اين تجارت
تنباكو بعدها با
اين قرارداد روس
و عثماني و براي
تجار ما هيچ صرف
ندارد و نميتوانند
بكنند. حاجي ميرزا
جواد آقاي مجتهد
از همه آذربايجانيها
عاقلتر و داناتر
است و مطلب را ميفهمد.
الآن كه اين دستخط
رسيد بفرستيد مجتهد
را هم در حضور وليعهد
حاضر نموده، همه
اين تفصيلات را
براي او بخوانند
و بگوييد كاري
را كه به اين سهولت
ميتوان اصلاح
كرد، چه ضرورت
دارد كه بايد دچار
اشكالات شد، كه
اقلّ ضرر آنها
تقسيم ايران و
اسلام در ميان
كفار است».[55] پس
از لغو امتياز
تنباكو، كمپاني
رژي (كه قيام ملّت
به رهبري روحانيت،
خفّتِ شكست را
به وي تحميل كرده
بود) دست از شيطنت
و آزار برنداشت
و عمّالِ آن در
اسلامبول، به اشكال
گوناگون، در مقام
ايذا و ورشكستگيِ
تجّار و فروشندگانِ
ايرانيِ تنباكو
به عثماني برآمدند
و دولت ايران را
نيز كه گرفتار
هزينه سنگين خسارت
كمپاني بود، با
فشار و تطميع،
با خود همراه ساخته
و انحصار فروش
تنباكوي ايراني
در عثماني را به
جيب زدند. جمعي
اندك از تجار ايراني
مقيم اسلامبول
نيز، از در بند
و بست با كمپاني
درآمدند و منافع
ملّي را قربانيِ
سود جوييِ شخصي
خويش كردند. يكي
از آنان فردي به
نام ميرزا حبيب
سلماسي بود كه
در اغفال سفير
ايران در اسلامبول
جهت امضاي انحصار
فروش تنباكوي ايران
در عثماني نقش
داشت.[56]
مجتهد در اينجا
نيز بيكار ننشست
و ضمن اقداماتي
كه براي حلّ اين
مشكل نزد دولت
ايران انجام داد،[57]
ميرزا حبيب سلماسي
را كه مرتكب آن
خيانت شده بود،
مهدورالدم شمرد.[58]
ايفاي نقش مؤثر
در لغو رژي، تنها
فصلي از مبارزات
حاجي ميرزا جواد
آقا است. اين فقيه
مجاهد، همپاي ستيز
بانفوذ خطرناك
انگليس، از سلطه
خزنده روس تزاري
نيز غافل نبود.
سخن كريم طاهر
زاده بهزاد را
قبلاً خوانديم
كه به مبارزه شديد
حاجي ميرزا جواد
و پسر او حاجي ميرزا
آقا عليه نفوذ
روسيه تصريح دارد.[59] ضمناً
اين فقيه مجاهد،
همپاي مبارزه با
استعمار خارجي،
از نبرد با استبداد
داخلي غافل نبود،
و در اين زمينه،
نامه سوزناك وي
به امين السلطان
پس از لغو رژي،
قابل ذكر است كه
در آن، به تنقيد
از «بعض تكلمات
و بعض حركات و اجزاي
كارناديده و غير
مجرّبِ» وليعهد
(مظفرالدين ميرزا)
«در حق علماي اعلام»
و خود وي «و عامّه
مردم» و «تغييرِ
وضع و سلوك خودِ»
وليعهد پرداخته
و به «اشتباه كاريها
و تعديات حكومت»
تبريز اعتراض كرده
است. دلتنگي او
از دست دولتيان،
تا آن حد شديد است
كه به صدراعظم
مينويسد: واللّه
العليّ الغالب،
از زندگي... خود سير
شدهام و هيچ نميخواهم
در دنيا باشم. [ در طول 20 سالي
كه از نجف به تبريز
آمدهام] چه از صدمات
دولت، و چه از اشتباه
كاريها و تعديات
حكومت ـ از هر قبيل
و هر گونه كه اگر
بعضي را شرح دهم
اسباب ملال است
ـ آسوده نبودهام...
انصاف دهيد كه
اين، زندگاني است
كه من در اين بيست
سال كرده و ميكنم
[؟!]... ديگر
به تنگ آمده از
تمام دنيا و مافيها
چشم پوشيدهام.
مرا بكشند آسوده
شوم، هزار درجه
بهتر از اين زندگاني
است كه من دارم...
. آنگاه
مشكل بازرگانان
تنباكو را با صدراعظم
در ميان ميگذارد
كه مأمورين دولتي
مانع كار آنان
شده و موجبات ناراحتي
و شورش آنان را
فراهم ساختهاند،
و از وي ميخواهد
كه اين مشكل را
رفع كند.[60] از
تلگراف صدراعظم
به مجتهد كه ظاهراً
مربوط به همان
ايام يا چندي جلوتر
است، برميآيد
كه مجتهد از وجود
بي نظميها و ظلم
حكام به رعايا
در آذربايجان،
و پيامدهاي سوء
اين امر، سخت ناراحت
و نگران بوده و
اميد حلّ اين مشكلْ
به دست وليعهد
را هم نداشته است.
لذا صدراعظم، با
اشاره به اقامت
حدوداً 40 ساله وليعهد
در آن سامان و بصيرت
وي به اوضاع آنجا
و علاقهاش به
مردم، دلداري ميدهد
كه وي «هرگز راضي
به بي نظمي نخواهد
شد و نميگذارد
ولايت به هم بخورد
و احقاق حق عارضين
را كاملاً خواهد
كرد و ظالم و متعدي
را تنبيه خواهد
نمود... در اين صورت،
يقين حاصل است
كه جناب مستطاب
عالي با چنين شخصي
همراه و موافق...
خواهيد بود و رفع
تمام اين تصورات
ميشود...».[61] افزون
براين، بايستي
به نقش آن بزرگمرد
در قيام تبريز
بر ضد فتحعلي خان
صاحبديوان (حاكم
مستبد و يهودي
تبار آذربايجان)
در 1295ق اشاره كرد
كه خود درخور بحثي
جداگانه است.[62]
خشونت و استبداد
صاحبديوان و كارگزاران
او در تبريز، مردم
را سخت شوراند
و قيام عمومي آنان
كه مجتهد نيز در
آن نقشي اساسي
داشت، به فرار
حاكم از شهر، و
سپس عزل او توسط
شاه، انجاميد.
گفتني است كه صدراعظم
وقت ناصرالدين
شاه، ميرزا حسين
خان سپهسالار،
طي تلگرافي به
مجتهد، زمام امور
آذربايجان را تا
رسيدن وليعهد به
تبريز، به دست
او سپرد: جناب
شريعت مآب حاج
ميرزا جواد آقا
مجتهد سلّمه اللّه
تعالي! ان
شاء اللّه مزاج
شريف، قرين اعتدال
است و رفع عارضه
شده است. جناب صاحبديوان
از مأموريت آذربايجان
خلع شده، حضرت...وليعهد...
عنقريب با اجزاي
تازه تشريف فرما
ميشوند. تا ورود
موكب مسعود والا،
لازم است كه از
طرف جناب سامي
كمال مراقبت در
انتظام امور عامّه
و آسايش خلق، معمول
شود و به نصايح
لازمه و مواعظ
شافيه، موجبات
تأمين و آرامش
خلق را فراهم نموده،
از مراقبات وافيه،
اخلاصمند را قرين
اطمينان داريد.[63] چنانكه
ميبينيم، پرونده
حاج ميرزا جواد
آقا، بر خلاف گفته
مغرضانه كسروي،
از انديشه «اينكه
كشور را دشمناني
هست و ميبايد
انديشه آنان هم
كرد، و... كشور را
قانوني دربايد
كه ستم كمتر باشد»
تهي نبوده است.
اصولاً خود قيام
تنباكو، در عين
برخورداري از جنبه
آشكار ضد استعماري،
چالشي سخت با استبداد
محسوب ميشد و
بر اين اساس، حضور
چشمگير مجتهد در
هسته رهبري آن
قيامْ فصلي از
ستيز وي با شاه
و دولت بود. به گزارش
شاهدان عيني: در
گرماگرم قيام تنباكو،
نصرتالدوله (فرمانفرماي
مشهور بعدي) فرماني
از جانب شاه نزد
مجتهد برد كه دستور
ميداد يا تبريز
را (به سوي عتبات
يا تهران) ترك گويد
و يا در خانه بنشيند
و سخني نگويد. امّا
مجتهد در جواب
گفت: تهران
نميروم و آرزوي
ديدن شاه را ندارم؛
چرا كه او را ناصر
دين گمان ميكردم،
اكنون حامي كفر
است، و عتبات عاليات
را هم هر وقت بخواهم
خودم ميروم، حاجت
به تحكّم از طرف
ديگري نيست. تبريز
هم در خانه نمينشينم،
كه شما عَلَم كفر
را بلند كنيد! ناچار
از دفاع و جهادم،
و تكليف ديني خود
را چنين ميدانم...
. به
شاه تلگراف كنيد
كه سلطنت قاجار
بسته به هواخواهي
اهالي آذربايجان
است، حال كه شما
اهالي آذربايجان
را از خود ميرنجانيد
نتيجه خوب نخواهد
داشت... . گزارشگر
ماجرا ميافزايد:
بعد از عرض مراتب
به حضور همايوني،
حكم تلگرافي براي
موقوف شدن رژي
در داخله ولايات
ايران آمده است.[64] مجتهد
چندي پس از پيروزي
آن قيام، به تهران
آمد و هنگام ورود
وي، كه جنبه نوعي
تبعيد داشت، مردم
پايتخت پيشوازي
باشكوه از وي به
عمل آوردند.[65]
اعتمادالسلطنه،
وزير ناصرالدين
شاه كه در 2 جمادي
الاول 1311 با مجتهد
در تهران ديدار
داشته، مجتهد را
ديده است كه «در
كمال غرور و نخوت...
از دولت و سلطنت
و وليعهد و صدارت،
از همه بد ميگفت».[66]
گزارش عبداللّه
بهرامي ظاهراً
مربوط به همين
زمان ميشود، آنجا
كه مينويسد: مجتهد
در خانه متعلق
به ميرزا ولي سراج
الدوله مستوفي
مازندران اقامت
داشت. «ناصرالدين
شاه براي ملاقات
او از ارك دولتي
از... كوچه [گلوبندك] عبور نمود...
ناصرالدين شاه
ترجيح داده بود
كه پياده به زيارت
جناب مجتهد بيايد...».[67] در
يك كلام: حاجي ميرزا
جواد آقا، در برابر
زورگوييهاي ارباب
قدرت، حامي و پناه
مردم بود: در سال
1331ق، فردي تبريزي
مدّعي شد مِلكي
كه در تصرف عبدالحسين
ميرزا فرمانفرما
(داماد ناصرالدين
شاه، و حاكم مقتدر
عصر قاجار) است
مالِ او بوده و
فرمانفرما (25 سال
پيش، زمان سلطنت
ناصرالدين شاه)
جبراً از چنگ او
بيرون آورده است،
و دعوا را به محضر
شرع حاجي ميرزا
حسن آقا مجتهد
تبريزي (برادرزاده
ميرزا جواد آقا)
برد. فرمانفرما
كه نگران صدور
حكم ميرزا حسن
عليه خويش بود
نامهاي به دامادش
عباس ميرزا سالار
لشگر نوشت (23 محرم
1331ق) و در آن، با اشاره
به دوران حيات
و حكومت شرعيه
حاجي ميرزا جواد
آقا نوشت: «...در آن
موقع، مثل مرحوم
مغفور مظفرالدين
شاه شخص عادل و
مرحوم حاج ميرزا
جواد آقاي مجتهد
با آن قدرت در تبريز
بودند چگونه كسي
ممكن بود مِلكِ
ديگري را جبراً
بخرد؟».[68]
اين گواهي از شخصيتي
چون فرمانفرما،
رجل قدرتمند عصر
قاجار و بسته نزديك
آن سلسله، در مورد
نفوذ و نقش دادخواهانه
ميرزا جواد آقا
مجتهد، بسيار مهم
و قابل توجه است. اديب
الممالك فراهاني،
شاعر مشهور عصر
مشروطه، در مدح
ميرزا جواد آقا
مجتهد قصيدهاي
دارد كه به تاريخ
25 محرم 1308قمري در
باغ مجتهد سروده
است. در اين قصيده
وي بر چند خصلت
ميرزا جواد آقا
(همچون دادخواهي
و جود) انگشت تأكيد
مينهد:
سپس
به بيماري سخت
و شفاي وي كرده
و ميگويد:
كارنامه
درخشان حاجي ميرزا
جواد آقا در ستيز
با استعمار و استبداد،
گذشته از عامّه
مردم، وي را نزد
خواص نيز محبوب
ساخته بود، تا
آنجا كه نوشتهاند:
وي «در وجهه و نفوذ
به آنجا رسيد كه
به ناصرالدين شاه
گزارش دادند كه
چندين اصلاح طلب،
او را نامزد سلطنت
كردند».[70]
گفتني است كه در
يكي از گزارشهاي
محرمانه به ناصرالدين
شاه ميخوانيم
كه ملكم خان «در
كتابچه آخري» خويش
«سلطنت را مخصوص
حاجي ميرزا جواد
مجتهد كرده است
و شخصي كه مجمع
پسران حاجي سيد
مرتضي[71]
با صوابديد او
كار ميكند ميرزا
آقا پسر مجتهد
است». شاه در ذيل
گزارش مزبور مينويسد:
«در فقره تنبيهات
پسران سيد مرتضي،
مردكه صحيح نوشته
است. بايد پدر اينها
را آتش زد و به همين
ترتيبات اينها
را تنبيه كرد. همين
مسوده را محرمانه
براي وليعهد بفرستيد
كه در صدد اين تنبيهات
باشد بيمجازات
و تنبيه سخت چطور
اطمينان از آتيه
حاصل ميشود».[72]
هواداري ملكم از
علما، البته، رياكارانه
و مزوّرانه بود.
اما اين گزارش
نشان ميدهد كه
نفوذ و محبوبيت
اجتماعي ميرزا
جواد آقابه حدي
بوده كه روشنفكر
زمانه نيز به عنوان
بهترين جايگزين
موجود (به لحاظ
نفوذ مردمي و انجام
اصلاحات) چشم به
ميرزا جواد آقا
داشته است. مدرّس
تبريزي مينويسد:
مجتهد «در اثر وجهه
ملّيِ فوقالعاده
كه داشته امرا
و حكام وقت از وي
ترسناك و انديشناك
بودند، اوامر و
احكام او را با
كمال تذلّل قبول
و اجرا ميكردند
و اصلاً قدرت ردّ
آنها را نداشتند».[73] علاوه،
كسروي، خود اعتراف
دارد كه: «مردم جانفشانيها
در راه» مجتهد «مينمودهاند».
كساني كه با ديناميزمِ
روابط و مناسبات
اجتماعي ميان ملت
و روحانيت شيعه
در كشورمان آشنايند،
نيك ميدانند كه
علاقه مردمِ «ستمديده»
آن روزگار (در حد
«جانفشاني») به يك
رجل ديني، جز حاصل
دفاع جدّي شخصيت
مزبور از جان و
مال آنان در برابر
حكام جائر نبوده
است. ميرزا
علي خان لعلي (متوفي
1325ق) شاعر تواناي
عهد قاجار در وصف
ميرزا جوادآقا
نكتهاي نغز دارد:
مجتهد
در 17 شعبان 1313ق، كمتر
از يك سال پس از
درگذشت ميرزاي
شيرازي، در تبريز
درگذشت. «موقع وفات
او چند روز تعطيل
عمومي شد و در تمامي
بلاد ايران مجالس
ترحيم منعقد گرديد...».[75] اينك
ميتوان يك بار
ديگر سخن كسروي
در باره ميرزا
جوادآقا را مرور
كرده و عيار صحت
آن را در ربط با
آنچه فوقاً گذشت
سنجيد. برچسب
ناآگاهي به تمامي
عالمان مبارز كسروي
ـ چنانكه ديديم
ـ به مجتهد تبريزي
و ساير مجتهدان
آذربايجان نسبت
«ناآگاهي» داده
است. جالب است بدانيم
كه وي عموم رهبران
ديني و حتي مصلحان
و مبارزان مذهبي
را (از سيد جمال
اسدآبادي گرفته
تا مدرس و خياباني)
به ناآگاهي و خودخواهي
متهم ساخته است! از
نظر او: سيد جمال
الدين اسدآبادي
«به كار بزرگي برخاسته
بوده، ولي راه
آن را نميشناخته
و آنگاه هيچگاه
خود را فراموش
نميكرده...»[76]
(بخوانيد: نادان
و جاهجوي بوده
است!). ميرزا كوچكخان
و ياران او مرداني
«كوتاه بين و ساده»
بوده «و از دورانديشي
و شناختن سود و
زيان كشور بي بهره»
بودهاند![77]
(قبلاً هم ديديم
كه در «تاريخ پانصد
ساله خوزستان»
جنگليان را جمعي
از «گردنكشان و
خودسران» شمرده
بود!).[78]
شيخ محمد خياباني،
به رغم نيكخواهي
و دلسوزيش براي
كشور، «يك راه روشني
در انديشه نميداشت»[79]
و بيانيه وي كه
بر دو اصل «برقرارداشتن
آسايش عمومي و
از قوه به فعل آوردن
رژيم مشروطيت»
تكيه داشت، حاكي
از «بيمايگي كار»
او و همدستانش
بوده و ضمناً نشانگر
«بي پروايي خياباني
به مردم» است![80] در
همان ايام، شهيد
مدرّس پرچم قيام
بر ضدّ قرارداد
1919 وثوق الدوله ـ
كاكس را در تهران
بر دوش داشت. داوري
كسروي در باره
مدرّس را نيز لابد
بايستي از تصوير
كلياي كه وي از
مخالفان قرارداد
ننگين وثوق الدوله
به دست ميدهد،
بازجست: ...بيرون
آمدن اين پيماننامه
ناخشنودي سختي
در مردم پديد آورد
و در هر كجا تكاني
پيدا شد... راستي
آن است كه گذشته
از خود پيشامد
و برخورد آن به
همه كس، انگيزههايي
در ميان بود كه
به سختي شور و هياهو
ميافزود: نخست
يك دسته از آزاديخواهان
از بيكاري دلتنگ
گرديده و افتادن
كابينه را با ناشكيبايي
آرزو ميكردند.
دوم هوچيان كه
گفتيم با هر كابينه
دشمني مينمودندي
و افتادن آن را
خواستندي... و به
يك چنين بهانهاي
نيازمند ميبودند.
سوم يك گروه كوتاه
انديش چون از كوششي
نتيجه برنگيرند
و يا در كشاكشي
شكسته بيرون آيند
در پي كسي باشند
كه گناه را به گردن
او گذارند و با
شور و هياهو بر
سر او پرند و خشم
خود را فروريزند
و بدينسان از زير
شرمساري بيرون
آيند. توده ايران
در اين هنگام چنين
حالي ميداشتند
و به داشتن يك كسي
كه همه گناهها
را به گردن او اندازند
نيازمند و آرزومند
ميبودند و آن
كس وثوق الدوله
را يافتند...[!][81] تأثير
اين اظهارات مشعشع!
در خواننده ناآگاه،
«ايجاد بدبيني
شديد به پيشينه
مبارزات ضدّ استعماري
ملت ايران و تصور
منفي از پيشوايان
خبير و دلسوز آن
(نظير شهيد مدرس)»
خواهد بود. چنانكه
خواننده آگاه نيز،
پس از قرائت اين
سطور، رويش دو
شاخ تعجب! را بر
فراز سر خويش احساس
خواهد كرد! كسروي
حتي علماي مشروطه
خواه ايران و عراق:
طباطبايي، بهبهاني،
آخوند خراساني،
شيخ عبداللّه
مازندراني و... را
نيز (كه «ظاهراً»
به آنان ارادت
نشان ميدهد) از
برچسب «ناآگاهي»
محروم نگذاشته
و راجع به آنان
مينويسد: «از كشورداري
و چگونگي پيشرفت
توده و اينگونه
انديشهها بسيار
دور ميبودند»![82] تعريف
از ميرزا ملكم
خان شگفتا
كه همين كسروي،
وقتي به ميرزا
ملكم خان (بنيانگذار
فراموشخانه فراماسونري
در ايران، مشوّق
سرمايهگذاري
خارجي در ايران
و دلال قراردادهاي
استعماري رويتر
و لاتاري، و طرّاح
تز «اخذ تمدن فرنگي
بدون تصرف ايراني»)
ميرسد، لحنش كاملاً
عوض شده و او را
به «فهم و بيداري»
ميستايد: به
امتيازهايي كه
به بيگانگان داده
ميشده خرده ميگرفته
و زيان آنها را
باز مينموده
ميرزا ملكم خان...
مرد بافهم و بيداري
بوده و از سياست
دولتهاي اروپايي
در باره آسيا آگاهي
درستي يافته،
دلش به حال ايران
ميسوخته، و اين
بوده كه به بيداري
مردم ميكوشيده. در
زمان صدراعظمي
حاجي ميرزا حسين
خان [سپهسالار] اين همراز
و همدم او بوده...
و اين بيگمان است
كه... به امتيازهايي
كه به بيگانگان
داده ميشده خرده
ميگرفته و زيان
آنها را باز مينموده،
چيزي كه هست ملكم
از دسته «فريرماسون»
بوده و نوشته هايش
آن رنگ را داشته
است، و ما چون از
انديشه و خواست
آن دسته آگاه نيستيم
در باره ملكم نيز
داوري نخواهيم
توانست.[83] سخنان
فوق، ضمناً حاكي
از «بي اطّلاعيِ
شديد و آشكارِ»
كسروي از واقعيات
تاريخي نيز هست.
سخن كسروي را با
انضمام آن به كلامي
ديگر از وي، نقد
ميكنيم. چهار
صفحه بعد از نوشته
فوق، مينويسد:
«در زمان سپهسالار،
امتياز كشيدن راه
آهن از بوشهر تا
گيلان به انگليسيان
داده شده بود،
كه ميبايد آن
را از لغزشهاي
سپهسالار شمرد».[84] اولاً، در زمان
سپهسالار تنها
امتياز كشيدن راه
آهن به انگليسيها
داده نشد، بلكه
اين امتياز، بخشي
از يك رشته امتيازات
دور و دراز (نظير
امتياز بهرهبرداري
از معادن و جنگلها
و زمينهاي باير،
حفر قنوات، ساختن
آسيا و كارخانجات،
و تأسيس بانك و
خط تلگراف و... در
ايران) بود كه تاريخ،
به درستي، از آن
با عنوان «امتيازات
رويتر» و تاراج
«بيسابقه» ثروت
ايران ياد ميكند.[85] ثانياً، تاريخ
نه تنها از «خرده
گيري» ملكم خان
به امتيازات استعماري
اثري به دست نميدهد،
بلكه از وي به عنوان
دلال قراردادهاي
رويتر و لاتاري
ياد ميكند و «همرازي
و همدمي» او با سپهسالار[86]
نيز (كه كسروي به
آن اشاره ميكند)
فلسفه اي جز واسطگي
و دلالي براي تصويب
قرارداد رويتر
نداشته است.[87] فريدون
آدميت مينويسد:
«ملكم چاره كار
را در اين ميديد
كه بايد از مديران
و مشاوران و كمپانيهاي
خارجي مدد خواست
و انجام امور را
به دست آنها سپرد».[88]
به نوشته همو: ملكم
معتقد بود كه: «در
اخذ اصول تمدن
جديد و مباني ترقي
عقلي و فكري حق
نداريم در صدد
اختراع باشيم.
بلكه بايد از فرنگي
سرمشق بگيريم...».[89]
او دولت ايران
را براي توسعه
عمران و آبادي
كشور، تشويق به
«استقراض از اروپاييان»
ميكرد و اصرار
داشت ثابت كند
كه اين امر به هيچ
روي خطري براي
استقلال و تماميت
ارضي كشور در بر
ندارد: «ملل فرنگستان
در ممالك، هيچ
كار و مقصودي ندارند
مگر ازدياد آبادي
و توسيع تجارت
دنيا»! و هنگامي
كه يك دولت اروپايي
يك كشور آسيايي
را تصرف ميكند
به خاطر لذت پيروزي
نيست بلكه بيشتر
براي بازرگاني
و سود متقابل است،
«از ماليات هند
يك دينار عايد
خزانه انگليس نميشود»![90] ميدانيم
كه سپهسالار پس
از عقد قرارداد
رويتر، و بردن
شاه به اروپا،
مورد هجمه شديد
علما قرار گرفت
و شاه در بازگشت
به ايران، از آنجا
كه تخت و تاج خود
را با بقاي سپهسالار
جدّاً در خطر ميديد،
وي را از صدارت
عزل كرد (و البته
چندي بعد دوباره
بر سر كار گماشت).
ملكم در 21 صفر 1293ق
از لندن تلگرافي
به سپهسالار زد
و ضمن ابلاغِ تأسفِ
شديد گلادستون،
نخست وزير «اسلامْ
ستيز» انگليس،[91]
از عزل وي، فرصت
را براي دفاع از
امتيازات خارجي
مغتنم شمرد. كلامش
را براي سنجشِ
عيار صحّتِ گفته
كسروي كه مدعي
است: ملكم «به امتيازهايي
كه به بيگانگان
داده ميشده خرده
ميگرفته و زيان
آنها را باز مينموده»!
نقل ميكنيم: خداوندگارا،
چند روز پيش از
اين مستر گلادستون
را در خانه خود
و در دو مجلس ديگر
ديدم... گفت از اينكه
ميرزا حسين خان
را از صدارت دور
كردند نهايت تأسف
را دارم، زيرا...
حسين خان هم وزير
باكفايت، هم دولتخواه
حقيقي، و هم شخصاً
مرد بسيار معقول
و متدين [!] بود... به
توسط روزنامه ها
ميشنوم كه اولياي
دولت... بعضي امتيازات
به كمپانيهاي خارجه
دادهاند. اگرچه
از تفصيل اين امتيازات
بهيچوجه خبر ندارم،
اما از وقوع اين
معاملات، نهايت
خوشبختيرا دارم...
.[92] در
مورد (به اصطلاح)
مبارزات ملكم با
«خودكامگي» و تلوّن
وي در اين راه نيز
نكات گفتني بسيار
است كه آن را به
فرصتي ديگر ميگذاريم. عضويت
در فراماسونري كسروي،
در كلامي كه گذشت،
از «انديشه و خواست»
دسته فراماسون،
اظهار بي اطّلاعي
كرده است: ملكم
از دسته «فريرماسون»
بوده و نوشتههايش
آن رنگ را داشته
است، و ما چون از
انديشه و خواست
آن دسته آگاه نيستيم
در باره ملكم نيز
داوري نخواهيم
توانست. و اين
در حالي است كه
او خود جزو «انجمن
آسيايي همايوني
(يا سلطنتي) لندن»
بود كه به تعبير
آيت اللّه حاج
شيخ حسين لنكراني،
بزرگترين لژ فراماسونري
در خاورميانه است.
كسروي در روي جلد
كتابش: نامهاي
شهرها و ديه هاي
ايران[93]
صريحاً به عضويت
خويش در «انجمن
آسيايي همايوني
(يا سلطنتي) لندن»
اشاره دارد كه
مركز آن در لندن
بوده،[94]
رياست افتخاري
آن را پادشاه انگليس
بر عهده داشته[95]
و نشانهاي آن را
پادشاه مزبور به
توصيه شوراي انجمن
عطا ميكند.[96]
كسروي، ضمناً اين
كتاب را «به آزاد
مرد راد، دانشمند
سترگ خان بهادر
آميرزا محمد» هديه
كرده[97]
است كه كه پدر و
برادرش (احمد و
علي) بترتيب «منشي
كنسولگري» و «ژنرال
كنسول» انگليس
در بوشهر بودند.[98]
خود ميرزا محمد
(يا محمد احمد) خان
بهادر را نيز با
اين سمتهاي استعماري
ميشناسيم: سر
آرنولد ويلسون
(مأمور اعزامي
از سوي حكومت انگليسي
هند در 1907-1914 به خوزستان،
و كنسول بعدي بريتانيا
در اهواز) از خان
بهادر به عنوان
«منشيِ باوفايِ»
ژنرال سِر پرسي
سايكس در مذاكره
با شيخ خزعل در
مورد امور شركت
نفت ايران و انگليس
ياد ميكند.[99]
سِر پرسي سايكس،
همان بنيانگذار
مشهور پليس جنوب
است[100]
و خان بهادر در
سفر ژنرال سايكس
به سيستان و قائنات
نيز كه در اواخر
قرن نوزدهم ميلادي
صورت گرفت، همراه
سايكس بود.[101]
خان بهادر در سالهاي
1310-1311 شمسي مباشرت
فروش املاك شيخ
خزعل را (از سوي
ويلسون، رئيس شركت
نفت انگليس) در
بصره بر عهده داشت[102]
و در آن شهر، وكيل
الدوله و نماينده
تجاري انگليس شمرده
ميشد.[103]
چنانكه پس از
اشغال عراق توسط
انگليسيها نيز،
از سوي آنان به
عنوان حاكم سياسي
كربلا برگزيده
شد.[104] اسماعيل
رائين مينويسد:
خان بهادر «قبل
از جنگ بينالملل
اول، در منطقه
خليج [فارس] با انگليسها
همكاري داشت و
هنگام حمله آنها
به عراق به سمت
معاون نماينده
سياسي انگلستان
در كربلا تعيين
گرديد و مرحوم
كسروي در كتابهايش
از او به نيكي ياد
ميكند».[105]
زماني كه هزاران
نفر از مردم و عشاير
سلحشور كربلا،
در صحن حضرت سيد
الشهدا اجتماع
كرده و از سوي برخي
از رهبران نهضت،
سخنرانيهاي پرشوري
عليه انگليس و
لزوم جهاد خونين
بر ضد آنان ايراد
شد (4 شوال 1338ق / 21 ژوئن
1920م)، همين جناب خان
بهادر «نامهاي
به ويلسون (نماينده
سياسي انگليس در
عراق)
ارسال كرده و وضعيت
بحراني كربلا را
به وي گوشزد نمود
و از او خواست براي
جلوگيري از نهضت
ملت، تصميمات فوري
اتخاذ كند. ويلسون
نيز، ماژور بولي،
حاكم سياسي حّله،
را مأمور سركوب
نهضت در كربلا
ساخت. پيرو اين
دستور، ماژور بولي
با لشگري مجهز
به زره پوش و مسلسل
و ثوپ، شهر كربلا
را محاصره كرد
(5 شوال 38) و اعلام
كرد كه بايد 14 تن
از رؤساي شهر،
خود را به نيروهاي
انگليسي تسليم
كنند. وي به هشدار
مرحوم آيتاللّه
العظمي ميرزا محمدتقي
شيرازي (مرجع بزرگ
تشيع و رهبر ثوره
عشرين) گوش نداد
و چنين بود كه شعله
نبرد ميان علما
و عشاير شيعه دجله
و فرات (به رهبري
ميرزا و سپس شيخ
الشريعه اصفهاني)
با بريتانيا بالا
گرفت و خاك عراق
به خون رزمندگان
مسلمان و ضد استعمار
آن سامان گلگون
شد...»[106] اصولاً
القابي چون خان
بهادر، بهادر خان
و خان صاحب، عناويني
بود كه انگليسيها
(همراه نشانهايي
چون نشان قيصر
يا سنت ميشل) به
عُمّال و خادمان
خود ميدادند.[107]
اعتمادالسلطنه
مينويسد: «...ديدن
آقا حسن وكيل الدوله
[انگليس در
كرمانشاه] كه از كرمانشاهان
تازه آمده رفتم.
نشان سنت ميشل
با لقب بهادرخاني
از طرف دولت انگليس
به حاجي آقا حسن
داده شده و اين
دليل بر كمال اعتمادي
است كه انگليس
به او دارد».[108]
چنين كسي، واسطه
ورود كسروي به
لژ فراماسونري
بود[109]
و به نوشته رائين،
كسي است كه كسروي
«در كتابهايش از
او به نيكي ياد
ميكند».[110] گفتني
است كه دو تن، واسطه
ورود كسروي به
انجمن آسيايي همايوني
بودهاند: يكي
همين ميرزا محمد
خان بهادر، و ديگري
سِر دنيس راس (مستشرق
مشهور انگليسي)[111]
كه در جشن هزاره
فردوسي (تهران،
1313 ش) شركت داشت و
حامل تبريكات سِر
جان سيمون وزير
خارجه انگليس به
اعضاي كنگره بود.[112] دكتر
عيسي صديق كه در
جشن هزاره فردوسي
(تهران، 1313) با سِر
دنيس راس از نزديك
ديدار داشته، او
را از جمله ديپلماتهاي
انگليسي ميداند
كه سالها اقامت
در هندِ زيرِ سلطه
بريتانيا، از آنها
عنصري مستعمرهچي
و داراي خوي استكباري
ساخته بود.[113] ماهيت
اين انجمن ماسوني
را، از جمله، ميتوان
از ماهيت بنيانگذاران
و اعضاي آن شناخت؛
سِر گور اوزلي
(كه وي را، به درستي،
عامل شكست ايران
در جنگ با روسيه
تزاري در زمان
فتحعليشاه ميشمرند)[114]
«از بنيانگذاران
انجمن سلطنتي آسيايي
انگلستان» بوده
است.[115]
ديگر از اعضاي
اين انجمن، ابراهيم
ولنتاين ويليامز
جكسن (1862-1937م) استادِ
آمريكايي تبارِ
دانشگاه كلمبيا
است. وي تأليفات
متعددي دارد كه
يكي از آنها كتاب
«ايران در گذشته
و حال» است كه با
عنوان «سفرنامه
جكسن به فارسي
ترجمه شده است.[116]
جكسن با سفارت
آمريكا در ايران
و ميسيونهاي تبشيريِ
وابسته به آن كشور
در آمريكا و ايران
ارتباط داشت و
هنگام گشت و گذار
در كشورمان، در
اصفهان و اروميه
و همدان، مهمان
آنها بود.[117]
وي در كتاب خويش
از باب و بابيگري
ترويج و تعريف
ميكند.[118]
همچنين بايد از
تعلق شديد او به
ايران شاهنشاهي
قبل از اسلام،
و مظاهر و مآثر
به جا مانده از
آن دوران، و نيز
زردشتيگري و اوستا
و اين گونه امور
ياد كرد كه در سراسر
كتاب وي (همچون
فصل يا بخش[119]
كتاب) منعكس است. بنابر
آنچه گفتيم، اظهار
«بي اطّلاعي مطلقِ»
كسروي از «انديشه
و خواست». انجمنهاي
ماسوني، دروغ بوده
و حاكي از «بي تقوايي»
و سوء اخلاق اوست،
كه شواهد بسياري
بر آن ميتوان
اقامه كرد. مجتبي
مينوي، كسروي را
به خصالي چون بيذوقي،
بدطينتي، حسادت
و نمكنشناسي متهم
ساخته و با اشاره
به حضور كسروي
و محمد تقي بهار
و ديگران در درسهاي
«پهلوي و فُرس قديمِ»
پرفسور هرتزلد
آلماني، مينويسد:
«بهار و كسروي بعد
از آن مجالس درس
(كه ظاهراً از چهل
مجلس بيشتر بود)
به كار مستقل و
اقتباس از كارهاي
زردشتيان هند هم
پرداختند و بعضي
كتب منتشر ساختند
و مقالات نوشتند
و در سر اين كار
و موضوعهاي ديگر
با هم معارضه و
مبارزه قلمي كردند،
و سببش تا آنجا
كه من ميتوانم
حكومت كنم بيذوقي
و بدطينتي مرحوم
كسروي بود كه بسيار
حسود هم بود و به
همه بد ميگفت
و هيچ كس را غير
از خودش قبول نداشت
و حتي در مورد معلمي
هم كه كه به از درس
داده بود، يعني
هرتزفلد، عاقبةالامر
به مضمون نمكخوردي
نمكدان را شكستي
عمل كرد و در مجله
ارمغان به او دشنام
داد و تهمت زد: باده
با محتسب شهر ننوشي
زنهار / بخورد بادهات
و سنگ به جام اندازد!».[120] در
همين راستا، ابراهيم
صفايي نيز كنارهروي
كسروي را از دادگستري
در زمان داور،
ناشي از فساد اخلاقي
وي شمرده و مينويسد:
«كسروي هنگامي
كه رئيس دادگاه
شهرستان بود به
همسر يكي از صاحبان
دعوي شيفته گرديد.
پس از چندي آن زن
از شوهر خود جدا
شد و با كسروي ازدواج
كرد و همسر دوم
او شد. شوهر آن زن
به داور وزير دادگستري
شكايت كرد و كسروي
به دستور داور
منتظر خدمت شد.
سپس تقاضاي بازنشستگي
كرد و به وكالت
دادگستري پرداخت.
ارادتمندانش شايع
ساختند كه او در
يك دادرسي، رضا
شاه را محكوم كرده
و به اين مناسبت
منتظر خدمت شده
است. ولي اين يك
شايعه ساختگي بود.
كسروي كتاب «شهرياران
گمنام» را به تيمورتاش
اهدا كرده بود
و در كتاب «ده سال
در عدليه» نيز تيمورتاش
را ستوده بود».[121] راز
مخالفت كسروي با
علما اينكه
كسروي جميع عالمان
را (از سيد جمالالدين
اسدآبادي گرفته
تا آخوند خراساني
و ديگران) به اتهام
«ناآگاهي» فرو ميكوبد
و متقابلاً ميرزا
ملكم خان (چهره
پيشتاز غربزدگي
در ايران) را به
«فهم و بيداري» ميستايد،
علتي جز اعتقاد
و تمسك آن عالمان
به احكام شريعت
و تعلّق تامّ و
تمام ملكم خان
به غرب و غربزدگي
ندارد. بر اين نكته
ميتوان دهها گواه
و سند از كلام خود
كسروي شاهد آورد،
كه برخي از آنها
در خلال مطالب
گذشته مذكور افتاد
و به برخي ديگر
ذيلاً اشاره ميكنيم: 1. در
كتاب «دادگاه» مينويسد:
«مشروطه چيست؟...
مشروطه آن است
كه بيست يا سي ميليون
مردم كه در كشوري
ميزيند آنجا را
خانه خود دانند
و در راه نگهداري
آن و آبادي آنجا
به هرگونه كوشش
و جانبازي آماده
باشند». آنگاه تشيع
را در كنار خراباتيگري
و ماديگري به يك
چوب رانده و از
فكر و تلاش براي
حفظ و آبادي وطن
دور ميداند: «چنين
چيزي با صوفيگري
و شيعيگري و خراباتيگري
و ماديگري چه سازشي
تواند داشت؟!»![122] 2. ديديم
كه كسروي، حتي
در باره آخوند
خراساني و همفكران
وي نيز مدعي شده
است كه آنان «از
كشورداري و چگونگي
پيشرفت توده و
اين گونه انديشهها
بسيار دور ميبودند»![123]
دقت در عبارات
كسروي[124]
نيك نشان ميدهد
كه اتهام علما
(از سوي كسروي) به
«دوري و ناآگاهي
از انديشه كشورداري
و پيشرفت توده»،
دليلي جز طرفداري
آنان از قوانين
شرع و مخالفتشان
با تصويب و اجراي
«قوانين ضدّ اسلامي»
در كشور نداشته
است![125] 3. كسروي،
«دو سيد و همدستان
ايشان» را نكوهش
ميكند كه «معني
زندگاني تودهاي
و كشور، و چگونگي
پيشرفت را بدانسان
كه در ميان اروپاييان
ميبود» به مردم
نياموختند و اين
را «لغزشي از ايشان»
ميشمرد و سپس
مينويسد: «اين
كار نتيجه آن را
داد كه تا ديرگاهي
در همه جا رشته
در دست ملايان
و روضهخوانان
ميبود، و اينان
به دلخواه خود
مشروطه را همان
رواج «شريعت» ميزنديدند
[؟ كذا]، و از قرآن
و «احاديث» دليلها
ياد ميكردند... وانبوه
مردم جنبش را جز
براي همين نميدانستند.
داستان حاجي شيخ
فضلاللّه نوري
و پيشنهادهاي او
را به مجلس، خواهيم
آورد. تا ديري مردم،
گيج اين كارها
ميبودند... سپس
كمكم انديشههاي
ديگري پراكنده
گرديد»![126] 4. نيز
با اشاره به عالمان
و مجتهدان برجسته
تبريز در عصر قاجار
(خاندان مجتهديهاي
تبريز، و نيز ميرزا
صادق آقا و برادرش
حاجي ميرزا محسن
آقا، حاجي ميرزا
ابوالحسن انگجي
و...) مينويسد: «اينان،
چه نيكان و چه بدانشان،
جز به زيان مردم
نميبودند»![127]
آنگاه در توجيه
اين داوري عجيب،
ميگويد: زيرا
نيكان علما هم
(با وجود پرهيز
از پولاندوزي
و جاهطلبي) روي
تعليم آموزههاي
«كيش شيعي و اصول
و فقه و حديث و قرآن»
به مردم «پافشاري»
كرده «و آنان را
با يك رشته كارهاي
بيهودهاي، از
گريستن و سينه
زدن و به زيارت
رفتن و دعاي ندبه
خواندن و مانند
اينها واداشتندي
و... به اين سان مردم
را سرگرم گردانيده،
از ياد كشور و توده
بازداشتندي»! در
ادامه ميافزايد:
«اينان، چه بدان
و چه نيكان، هيچگاه
به ياد نياوردندي،
كه اين كشور را
كه ما در آن ميزييم،
دشمناني هست كه
به بردنش ميكوشند
و ميبايد ما را
نيز به نگهداشتنش
كوشيم و همواره
بيدار باشيم و
بسيجافزار كنيم
ـ چنين چيزي را
نه خود انديشيدندي،
و نه اگر كسي گفتي
گوش دادندي...»![128] براستي
كه «آگاهي» از تاريخ
و «انصاف» در داوري!
در اين كلمات موج
ميزند! معلوم
نيست شركت فعال
علما در 1. جنگ ايران
و روس (به رهبري
آيتاللّه العظمي
سيد محمد مجاهد)
در عصر فتحعليشاه،
و نبرد با قشون
متفقين (روس و انگليس)
در جنگ جهاني اول
و پس از آن (ثوره
عشرين)، 2. در جنبش
تنباكو (به رهبري
آيتاللّه العظمي
ميرزاي شيرازي)
در عصر ناصرالدين
شاه، و نيز3. حمايت
آنان از «شركت اسلاميه»
(كه هدف آن، ترويج
منسوجات «وطني»
و مبارزه با «استعمار
اقتصادي» غرب بود)
در عصر مظفرالدين
شاه و آن همه نطقها
و اعلاميهها و
رسالههاي آنان
(در طول قرن 13 و 14ق
/ 19 و 20م) بر ضدّ سلطه
سياسي ـ نظامي
ـ اقتصادي استعمار
غرب، و متقابلاً
هراس شديد استعمار
از آنها ـ كه شرح
آن مثنوي هفتاد
من كاغذ شود ـ را
به چه چيز حمل بايد
كرد؟! و اين همه
نمونه تاريخي از
درگيري روحانيت
شيعه با استعمار
غرب و شرق، چگونه
و به چه دليل از
ذهن يا قلم مورخ
«پراطّلاع» و «منصف»!ي
چون جناب كسروي
دور مانده است؟![129]
و آيا او حساب نميكرد
كه روزي با كشف
اين بي اطّلاعي
(و به تعبيري دقيقتر)
بي انصافيِ آشكار
او،[130]
اعتبار نوشتهها
و داوريهايش بشدت
مخدوش خواهد گشت؟! نكته
بودار و سؤالانگيز بر
آگاهان به تاريخ
پرنشيب و فراز
ايران (بهويژه
تاريخ دو قرن اخير
اين سرزمين) كاملاً
روشن است كه تشيع،
در كشورمان، حكمِ
«ملاطِ» وحدتِ ملّي
را دارد و روحانيت
شيعه نيز (از جنگ
ايران و روس و جنبش
تنباكو تا قيامهاي
خونين 30 تير و 15 خرداد
و 22 بهمن) همواره
در خطوط مقدم پيكار
با استعمار قرار
داشته است. حملات
بي پرواي كسروي
به تشيع و روحانيت
(كه نتيجهاي جز
تضعيف «بنيان» وحدت
ملّي و هجمه به
«صفوف مقدم» جبهه
ضدّ استعمار در
اين سرزمين نداشته
و خدمتي آشكار
و مستقيم به دشمنان
آزادي و استقلال
ايران ميباشد)
بسيار «سؤال انگيز»
است و بيگمان كسروي
آن قدر خام نبوده
كه زيانهاي اين
كار را، آن هم در
روزهاي اشغال ايران
(پس از شهريور20)،
در نيابد. وقتي
اين نكته «بودار
و سؤال انگيز» را،
در كنار مسائل
ديگري چون «ارتباط
صميمي» كسروي با
عمّال سياست انگليس
(خان بهادر و دنيس
راس) و نيز آزادي
عمل و همسويي او
با رژيمِ برآمده
از كودتاي «انگليسي»
سوم اسفند 1299 ميگذاريم،
سوء ظنّ هر تاريخْ
پژوهِ «نكته سنج»
را بشدت بر ميانگيزد.
پيش از اين، سخن
جلال آل احمد را
در باره همسويي
كسروي با سياست
ضدّ مذهبي پهلوي
نقل كرديم و وعده
داديم در ادامه
بحث، كلام احسان
طبري را نيز در
اين زمينه بياوريم. احسان
طبري، در تحليل
اين همسويي، به
ژرفاي قضيه نفوذ
كرده و در افشاي
«رازِ مگوي تاريخ
ايران» جرئتي درخور
تحسين از خود نشان
داده است (هرچند
كلامش ـ به شيوه
معهود «چپ نگاران»
ـ خالي از «القاء
ايدئولوژي» نيست):[131] رضا
شاه كه در دوران
عروج خود، پس از
عوام فريبيهاي
جمهوري خواهانه،
دست به تظاهرات
مذهبي زد... روش خود
را بتدريج دگرگون
نمود و سياست عقب
زدن نفوذ روحانيت
و بسياري از آداب
مذهبي را به سود
تجدد و اروپاييگري
دنبال كرد... اين
واكنش رضا شاه
عليه آن[132]
مذهبي بود كه نميخواست
تن به مركزيت بدهد
و براي خرد حقّ
خاصّي در امور
قانونگذاري و فرهنگي
و اوقاف و اصولاً
اداره مردم قائل
بود. تمايل
رضا شاه به تضعيف
روحانيت شيعه،
تنها[133]
از تمايلات خودش
براي از ميان برداشتن
رقيب منشأ نميگريد؛
استعمارطلبان
انگليس نيز از
درزان حوادث تنباكو
و فتواي ميرزا
حسن شيرازي به
عنوان مجتهد اعلم،
در نكشيدن قليان
و عدم معامله دخانيات،
اين نيرو را شناخته
بودند. برخيها
حدس ميزنند ميرزاي
شيرازي با شيخ
فضلاللّه نوري
ارتباط داشته و
اعدام شيخ فضلاللّه
نوري، اقدامي بود
به منظور انتقام
ستاني استعمار
از «فضولي» روحانيت
و قبضه كردن امور
(؟!).[134] نيروي
روحانيت در جريان
انقلاب مشروطيت
نيز نفوذ زيانمندي
براي اشرافيت و
استعمار، در توده
هاي مردم نشان
داد. بعدها نيز
از خياباني گرفته
تا مدرّس، روحانيوني
پيدا شدند كه براي
سياست استعماري
انگلستان مشكلاتي
پديد ميآورند.
لذا از نو قالبگيري
و بازسازي روحانيت
شيعه براي آنان
نيز در دستور روز
بود.[135] در
زمان رضا شاه،
تشيع قرون وسطايي
[؟!] با تمام
آداب و رسوم سنتي،
با تمام دعاوي
خود كه حكومت را
«جائر و غاصب»، و
ولايت را حقّ امام
يا فقيه ميشمرد،
نميتوانست براي
ديكتاتوري... قابل
هضم باشد. به اين
جهت ما با يك سياست
صريح درگيري با
روحانيت روبرو
هستيم.[136] رضا
شاه تا حدّي «رفورم»
خود مذهب را نيز
غير مستقيم تشويق
ميكرد، و مسلّماً
بدون موافقت شهرباني
نبود اگر كساني
مانند شريعت سنگلجي
يا سيد احمد كسروي...
نغمه هاي مذهبي
تازه اي را تقريباً
بدون ترس از ممنوعيت
عامّ انتشار نظريّات
در مجامع عمومي
ساز كردند.[137] شريعت
سنگلجي در ايام
رضا شاه كه از آزادي
وجدان و عقيده
خبري نبود، آزادانه
بر بالاي منبر
عقايد خود را پخش
ميكرد. رضا
شاه، كه با مذهب
به شكل گذشته آن،
به شكلي كه سيد
حسن مدرّس نماينده
آن بود، در افتاده
بود ميخواست با
ديني موافق ميل
خود روبرو باشد
كه بهترافزار سياست
از قرار گيرد.[138] آيا
آثار تاريخي كسروي،
از تعصبات ضدّ
مذهبي خالي است؟! برخي
از افراد ميان
آثار تاريخي و
غير تاريخي كسروي
فرق گذاشته و نوشتههاي
تاريخي او را خالي
از غرضورزيها
و تعصبات ضدّ مذهبي
مشهور و معمول
وي ميانگارند.
گويي كسروي شخصيتي
دو پاره داشته
و در حوزه تاريخنگاري،
آدمي ديگر ميشده
و كاملاً جدا و
فارغ از باورها
و گرايشهاي سياسي
و فكري خويش عمل
ميكرده است! اين
تصور، علاوه بر
اينكه منطقاً
پذيرفتني نيست،
با محتويات آثار
تاريخي كسروي نيز
(بهويژه مشروطهنگاريهاي
او) در تضادي آشكار
و مستقيم قرار
دارد. انتخاب
تيترهاي موهِني
چون «پيوستن ملايان
به اوباشان»،[139]
«جنبش ملايان و
آغاز آشوب»،[140]
«دستبردهايي كه
علما در قانون
ميكردند»!،[141]
«چگونه از دامهاي
منطق و اصول جَستم»[142]
و نيز تعابيري
نظير «در اين پيشامد،
از همه رسواتر
ملايان بودند»[143]
و «نمايشهاي بيهوده...
و نشان هوسبازي
ملايان»![144]
همگي حاكي از كينهتوزي
آشكار و بيمار
گونه كسروي به
علماي شيعه و نمونهاي
از زبان و قلم پرخاجو،
هتاك و ستيزناك
اوست، به گونهاي
كه كمتر ميتوان
نمونه مشابهي از
آن در ميان نويسندگان
«لائيك» و حتي ضدّ
مدهب كشورمان يافت.
برخي از مطلعين،
سابقه ضديت كسروي
با روحانيت را
به گذشتههاي دور
دوران نوجواني
او، بر ميگردانند.[145] كسروي
حتي حرمت مراجع
مشروطه خواه ايران
و نجف را نيز (كه
به كرّات مورد
ستايش و ثناخواني
وي قرار گرفتهاند)
نگه نداشته است.
در اين باره، شواهد
گوناگوني وجود
دارد كه به چند
نمونه آن اشاره
ميشود: 1. كسروي
از اصلاحاتِ (اسلاميِ)
علما در قانون
اساسي مشروطه (كه
ميدانيم از قوانين
اروپايي، الگوبرداري
شده بود) تعبير
به «دستبرد»! ميكند:
«نمايندگان [مجلس] يك دسته «شريعت
خواهي» مينمودند
و دسته ديگر از
ترس آنان به رويه
كاري ميپرداختند.
اگر تقيزاده جلو
نگرفتي، و قانون
اساسي با دستبردهاي
[؟!] علما
در مجلس خوانده
شدي هرآينه پذيرفته
گرديدي»![146]
مقصود وي از اين
«دستبرد»، عمدتاً
اصل دوم متمم قانون
اساسي مشروطه (مبني
بر نظارت فائقه
علما بر مصوّبات
مجلس شورا) است[147]
كه كاملاً مورد
قبول و امضاي مراجع
مشروطهخواه نجف
(آخوند خراساني،
شيخ عبداللّه
مازندراني) بود
و آن دو بزرگوار
پس از تصويب اصل
مزبور، جهت تأييد
و تشييد آن «مادّه
شريفه ابديه»،
تلگرافي نيز توسّط
شيخ فضلاللّه
نوري به مجلس زدند.[148]
چنانكه در مشروطه
دوم هم، چند تن
از مجتهدين را
براي اجراي اين
اصل اساسي، تعيين
و به مجلس معرّفي
كردند كه يكي از
آنان همين شهيد
سيد حسن مدرس مشهور
بود. اين حقايق،
از ديده كسروي
پنهان نبود و خود
با اشاره به حمايتِ
شخص آخوند و مازندراني
از اصل يادشده
(كه در اصل، پيشنهاد
شيخ شهيد بود) مينويسد:
«علماي نجف از آن
راه دور چگونگي
را درنيافته [؟!]
به
حاجي شيخ فضلاللّه
خوش گماني مينمودند
و با او همراهي
نشان ميدادند».[149]
معالوصف ميبينيم
كه او، به رغم ارادت
(دروغين)ي كه به
مراجع مشروطهخواه
نشان ميدهد، از
اصلاحات قانونيِ
موردِ حمايت آنان،
گستاخانه و بي
ادبانه، تعبير
به «دستبرد»! ميكند،
كه كاري ويژه دزدان
است![150] 2. اين
نحوه سخن گفتن
«توهين آميز»ِ كسروي،
يادآور توهين ديگري
است كه او به نوع
علما (از جمله: آخوند
خراساني و همفكرانِ
روحانيِ او در
عراق و ايران) ميكند: روزنامه
فكاهي «ملا نصرالدين»
از روزنامههايي
بود كه در صدر مشروطه
منتشر ميشد. كسروي
اين روزنامه و
گردانندگان آن
را ستوده و مينويسد:
«ملا نصرالدين
از روزنامههايي
است كه بايد ياد
آن در تاريخ بماند.
اين روزنامه يك
شاعر خوب، و يك
نگارنده (نقاش)
خوب، و چند تن نويسنده
خوب ميداشت، و
با همان زبان شوخي،
از بديها سرزنش
و نكوهش مينمود
و نوشتههايش كارگر
ميافتاد. يك رشته
كارهاي بدي هست
كه با زبان سرزنش
و ريشخند زودتر
از ميان ميرود». حال
ببينيم كسروي،
چه تحفه درخشاني!
از چنته قلمِ گردانندگان
«خوب» اين روزنامه
كذايي به دست ميدهد؟ يكي
از شوخيهاي ملا
نصرالدين در باره
مجلس ايران آن
است كه در يكي از
شماره هاي خود
مينويسد: «بيشتر
نمايندگان مجلس
ايران از ملايان
هستند. زيرا در
قانون ايشان، براي
نماينده، دانش
را شرط ندانستهاند.»[151] پيداست
كسروي نيك مطلع
بود كه سيّدين
سندين (طباطبايي
و بهبهاني) آن زمان
در مجلس، حضور
مستمر و مؤثّر
داشته و در رأس
علماي حاضر در
مجلس بودند، و
اين سخنِ روزنامه،
در درجه اول، توهين
به آنان محسوب
ميشد و در درجه
بعد (به اعتبار
«حكم ضمنيِ» نهفته
در آن) توهين به
همه عالمان، از
جمله: آخوند خراساني
و ياران وي.[152]
و نقل جانبدارانه
اين فكاهي زشت،
آن هم با آن مقدمه
ستايشآميز از
روزنامه و بانيان
آن، نشان از بي
حرمتي آشكار كسروي
به سيدين و آخوند
خراساني دارد كه
وي، رياكارانه،
به آنان اظهار
ارادت ميكند. 3. كسروي،
صنيعالدوله (رئيس
مجلس شوراي صدر
مشروطه) را كه به
قول خود وي شخصيتي
«ايرانخواه و دلسوز»
بوده است، نكوهش
ميكند كه چرا
گفته است كه قانون
اساسي را به نظر
علماي نجف برسانند
و ميگويد: «اين
نمونه ناآگاهي
او از مشروطه يا
دليل ناهمراهيش
[با مشروطه] ميباشد»![153]
و اين در حالي است
كه بزرگاني چون
آخوند خراساني
و همفكران وي در
ميان علماي نجف
ميبودند و مقصود
صنيعالدوله نيز
از اين پيشنهاد،
عمدتاً آنها بودند. 4. مورد
ديگري را كه ميتوان
به عنوان شاهد
ذكر كرد، سخن كسروي
در جاي ديگر از
همان كتاب است
كه «دو سيد و همدستان
ايشان» را نكوهش
ميكند كه «معني
زندگاني تودهاي
و كشور، و چگونگي
پيشرفت را بدانسان
كه در ميان اروپاييان
ميبود» به مردم
نياموختند و اين
را «لغزشي از ايشان»
ميشمرد و سپس
مينويسد: «اين
كار نتيجه آن را
داد كه تا ديرگاهي
در همه جا رشته
در دست ملايان
و روضهخوانان
ميبود، و اينان
به دلخواه خود
مشروطه را همان
رواج «شريعت» ميزنديدند
[؟ كذا]، و از قرآن
و «احاديث» دليلها
ياد ميكردند... و انبوه
مردم جنبش را جز
براي همين نميدانستند.
داستان حاجي شيخ
فضلاللّه نوري
و پيشنهادهاي او
را به مجلس، خواهيم
آورد. تا ديري مردم،
گيج اين كارها
ميبودند... سپس
كمكم انديشههاي
ديگري پراكنده
گرديد»![154] تناقض
در داوري كينه
«ايدئولوژيك» كسروي
با روحانيت، گاه
او را به تناقضهاي
آشكار در داوري
كشانده است. كسروي،
همه جا شيخ فضلاللّه
نوري و همفكران
او را به جرم مخالفت
با مشروطه ميكوبد.
با اين حساب، انتظار
ميرود كه وي نسبت
به علماي «مشروطه
خواه» اصفهان نظير
آقا نجفي و حاج
آقا نوراللّه
اصفهاني ـ كه اتفاقاً
از رهبران جنبش
تنباكو نيز بودند
ـ به گونه ديگري
برخورد كند، ولي
ميبينيم كه فعاليت
آنان به سود مشروطه
را نيز كارهاي
«بيهوده» بلكه «هوسبازي»!
ميخواند! براستي،
يك مورّخ منصف
كه ستايشگر قيام
تنباكو و معترف
به رهبري علما
در آن قيام است،
در اينجا چه ميكند؟
پاسخْ روشن و معلوم
است: اين «سابقه
درخشان ضدّ استعماري»
را در كارنامه
روحانيت شيعه درج
ميكند و فوقش
ميگويد: البته
ما بر عملكرد روحانيت،
انتقاد هم داريم
و (مثلاً) فلان شخص
يا گروه از اين
صنف در فلان حادثه
تاريخي، به اين
دليل يا دلايل،
بد عمل كرده است.
حتي ميتواند بگويد
كه در همين قيام
پيروز تنباكو روحانيت
(مثلاً) چنانكه
بايد قيام را تا
سرمنزل پيروزي
كامل پيش نبرد...
. امّا
كسروي هيچ كدام
از اين راهها را
نميرود، بلكه
موضعي را بر ميگزيند
كه تنها جنبه «عقده
گشايي» دارد! او،
به رغم ستايش از
جنبش و اعتراف
به نقش علما، اين
نقش مهم و مؤثر
تاريخي را، نه
«نقطه قوّت» علما
بلكه «نقطه ضعف
و سياه» قيام تنباكو
ميگيرد! بنگريد: در
جريان تظاهرات
مردم تبريز در
صدر مشروطه (در
اعتراض به كنديِ
روندِ كار مشروطه
و تعلّل شاه) به
نوشته كسروي: برخي
از فعالين مشروطه
در تبريز «دسته
اي از بچگان پديد
آورده و جملههاي
شورانگيزي به آنان
ياد دادند كه به
تركي ميسرودند:
بر قاشوق قانمزوار
وكلاي ملته نثار
كتور مشوق».[155]
كسروي بر اين نمايشِ
ملّي، به درستي،
مُهرِ تأييد زده
و با لحني جاندارانه
مينويسد: «اينها
همه براي تند گردانيدن
سهشها و فزودن
به پافشاري مردم
بود».[156]
ولي معلوم نيست
چرا وقتي كه در
همان روزگاران،
هفت صد نفر از جوانهاي
متدين و علاقمند
به روحانيتِ سده
[اصفهان] به حمايت از
مشروطه لباسهاي
مخصوص پوشيده و
روي آن نشان «سرباز
فدوي مجلس مقدس»
نصب ميكنند[157]
و چندي بعد كه خبر
كشتارِ فجيعِ مشروطه
خواهان در ماكو[158]
به گوش مردم اصفهان
رسيده و شيون و
غوغاي عامّ برپا
ميشود،[159]
جوانان مزبور تماماً
«تفنگها به دوش،
فشنگها حمايل كرده،
شش لولها دور كمر،
با شمشيرهاي كشيده
و كفن به گردن» بيرون
ميآيند و در حضور
علما و مردم شعار
ميدهند «ما بنده
خداييم / مشروطه
را فداييم» و با
اين عملْ ولولهاي
به پا ميكنند,[160]
جناب كسروي، آن
سوگواري و اين
شور و شوق ملّي
را (كه بيگمان در
تحريك احساسات
مردم به نفع مشروطه،
سخت مفيد و مؤثّر
بوده است) كاري
«بيهوده» و «ناستوده»،
و نمايشي «خنك» و
«بيخردانه» ميشمرد؟![161]
كه البته علت اين
برخورد دوگانه
چندان هم نامعلوم
نيست: در تبريز،
زمام اين گونه
كارها در اختيار
كساني چون اعضاي
«مركز غيبي» بود
كه مجتهد بزرگ
شهر خويش را بيرون
كرده و اعتقادي
به اسلام و روحانيت
نداشتند و به قول
كسروي: «آزاديخواهان
تبريز، دليرانه
«قانون مشروطه
اروپايي» را ميخواستند
و آشكاره سخن خود
را ميگفتند»[162]
ولي «در اسپهان،
پيش از جنبش [مشروطه]، ملايان بهويژه
حاجي آقا نوراللّه
و آقا نجفي، بسيار
چيره ميبودند
و در همه چيز مردم
را به دلخواه خود
[بخوانيد: بر
وفق احكام شرع] راه ميبردند.
ازينرو مشروطه
خواهي در اسپهان
رويه ملا بازي
داشت و اسپهانيان
بيش از همه به كارهاي
بيهوده و نمايشهاي
خنك ميپرداختند»![163]
لذاست كه آن شور
و نشور ملّي و اسلامي،
از سوي كسروي،
برچسب «نمايشهاي
بيهوده... و نشان
هوسبازي ملايان»
ميخورد![164] كسروي
از تفنگ خريدن
و مشقِ سربازي
كردن و سپاهيگريِ
تبريزيان در صدر
مشروطه، به نيكي
ياد كرده و با بياني
حماسي به ستايش
آن ميپردازد:
«در تبريز... يك كار
گرانمايه بزرگي
پيش ميرفت، و
آن مشق سپاهيگري
و تيراندازي كردن
ميبود».[165]
ولي اگر توقع داريد
كه وي گرايش به
اين امر را (در همان
ايام، در اصفهان)
نيز ستايش كند،
سخت اشتباه ميكنيد!
چرا كه در اصفهان،
اين عمل زير نظر
ملايانِ (هرچند
مشروطهخواه) انجام
ميگرفت، و مگر
ميشود كاري كه
رنگ ديني داشته
و در حوزه نفوذِ
معنويِ فقيهان
رخ دهد (هرچند پرونده
آن فقيهان، مزيّن
به خدمات برجستهاي
چون مبارزه با
قرارداد استعماري
رژي، تأسيس «شركت
اسلاميه» جهت ترويج
كالاهاي وطني و
بالاخره حمايت
از جنبش عدالتخواهيِ
عصر مشروطه باشد)
زبانم لال! درست
باشد؟! كسروي،
تنها به باورهاي
ديني مردم اصفهان
توهين نميكند،
او سكوت يا موافقت
مردم تهران با
«شريعت خواهان»
را نيز دليل «سست
نهادي»! ايشان شمرده
و به نكوهش آنان
ميپردازد: «سست
نهادي تهرانيان
بار ديگر خود را
نمودار ميساخت.
كساني كه دو ماه
پيش در راه مشروطه
خواهي آن شور و
خروش را نموده
بودند، كنون انبوهي
از آنان در برابر
«شريعت خواهان»
خاموش ايستاده
و يا خود «شريعت
خواهي» مينمودند»![166]
مورّخ محترم ما،
كار دشمني با اسلام
و روحانيت را به
جايي رسانده بود
كه، بي پروا، به
امامان پاك تشيع
نيز توهين ميكرد[167]
و طبعاً براي چنين
كسي، توهين به
نُوّاب آن امامان،
يعني علماي شيعه،
ديگر مؤونه اي
نميبرد! كسروي،
و ضرب و شتم مخالفان كسروي،
گذشته از هتاكي
و خشونت قلمي،
حتي از تهديد و
احياناً ضرب و
شتم مخالفين خود
نيز رويگردان نبود.
در «يكم دي ماه و
داستانش» مينويسد:
دوران رياستم بر
عدليه زنجان، روزي
در دادگاه هنگام
محاكمه، به گلوي
مدعي العموم تهراني
«چسبيدم و يك مشتي
هم به سرش زده از
پنجره بيرونش انداختم
و گفتم: برو كه عدليه
مدعي العموم خائن
نميخواهد»! كسروي
اين داستان را
به عنوان يكي از
«قانونشكني»هاي
خود نقل كرده و
(ضمن «توجيه» اين
رويّه به بهانه
«قانونشكنيهاي
ديگران») ميگويد:
«من بارها اين كارها
را كردهام و هميشه
فيروز بودهام»![168]
در جاي ديگر از
همان كتاب آورده
است: «پارسال آقاي
خراساني چون گمان
كرده بود من او
را نديدهام و
نميشناسم، براي
آنكه ببينم و
آگاه گردم، كسي
همراهش گردانيده
به اداره پرچم
فرستاده بود. من
از ديدنش چندان
برآشفتم كه برخاستم
سر و كلّهاش بشكنم
و مردك فهميد و
بيرون گريخت»![169] رحيم
زهتاب فرد، از
نويسندگان و روزنامهنگاران
معاصر كسروي، كه
براي «تحقيقات
و نظريات تاريخي»
كسروي بها نيز
قائل است، در خاطرات
خود پيرامون ضدّيت
كسروي با اسلام
و روحانيت، و خشونت
قلمي و يدي او مينويسد: وي
از سال 1311 به نشر افكار
خود پرداخت و ابتدا
مجله پيمان را
ماهانه منتشر كرد
و در آن سخت به روحانيت،
و ميتوان گفت
به اسلام، تاخت،
و شنيدني است با
اينكه جامعه روحانيت
و اكثريت قاطع
ملت مسلمان ايران،
به استثناي عده
معدودي، مخالف
جدّي آن نوشتهها
بودند و سخت از
اين جهت عصباني
بودند، از طرف
دولت مطلقاً مورد
اعتراض واقع نميگرديد
و روشن بود كسروي
از حمايت غير مستقيم
رضا شاه برخوردار
بود و وي بدون مختصر
مانعي شديدترين
حملات را به جامعه
روحانيت و عالم
تشيع و مباني اعتقادي
مسلمين ميكرد
و اداره سانسور
هرگز به سراغش
نميرفت. بعد از
وقايع سوم شهريور
20، جامعه روحانيت
اولين كاري كه
كرد صفآرايي در
برابر تندرويهاي
او بود... . گفتني
است مردي كه خود
دم از آزادي بيان
و عقيده ميكرد
و به اصول حقوق
بشر و قانون پايبند
بود و با هرنوع
هوچيگري و تكفير
و قلدري و اوباشي
و چاقوكشي و عربدهجويي
مخالف ميبود،
همراه چند تن از
طرفداران خويش
به دفتر روزنامه
آفتاب رفته و مدير
آن را شخصاً كتك
زده است.[170] زهتاب
فرد پس از نقل سخنان
كسروي ميافزايد:
«خوب، ايشان كه
وكيل دادگستري،
مدير روزنامه،
محقق، دانشمند،
صاحب تز و مكتب
[بوده] و داعيه اصلاح
و تربيت جامعه
را دارند و دم از
آزادگي و خرد [زده] و طرفدار آزادانديشي
هستند، وقتي براي
سركوب چند قلمزن
و مدير روزنامه
نه تنها از فحّاشي
خودداري نميكنند
بلكه با چند نفر
همراه و محافظ
به دفتر روزنامه
مخالف رفته و به
اقرار كتبي، چند
سيلي و پس گردني
هم به مخالف خود
ميزند و حتي اين
عمل خود را به قلم
خويش در نشريه
يكم آذر ميآورد،
چرا نميبايستي
به عكسالعمل آن
بيانديشد و پيشبيني
ترور مسلحانه خود
را نكند؟»![171] پرخاشگري
و تندي كسروي،
افزون بر نوشته
زهتاب فرد، در
خاطرات ديگران
(از جمله: سعيد نفيسي)
نيز مورد نقد قرار
گرفته است.[172]
در همين راستا
بايستي به «كتابسوزي»
كسروي اشاره كرد
كه كاري زشت و نكوهيده
بود: «به ما ايراد
ميگيرند كه ديوان
حافظ را ميسوزانيم.
با يك سوز دلي به
زبان آورده ميگويند:
«آقا ديوان حافظ؟!...
رواست كه شما آن
را بسوزانيد؟!...».
در جايي كه ما بارها
از حافظ و شعرهايش
سخن رانده نشان
داديم كه گفتههاي
او سراپا زيان
ميباشد».[173]
كسروي در كتاب
«دادگاه» صريحاً
اذعان دارد كه
كتابهاي ديوان
حافظ، كليات سعدي
و مفاتيح الجنان
را در بخاري افكنده
و سوزانده است.[174]
در همان كتاب توهين
بسيار زشتي را
نسبت به ملت شريف
ايران مرتكب ميشود:
«بايد بخستويم
[اعتراف كنيم] اين تودهاي
كه ما در توي آنيم
بسيار آلوده است،
بسيار درمانده
است...»![175] ناگفته پيداست كسي كه اينگونه، برآشفته و خشمآلود، عنان قلم را بر ضد ديگران رها ميكند، در داوري نسبت به مخالفين خويش، چه مقدار عدل و انصاف را رعايت خواهد كرد | ||||||||||||||||||||||||||||||