عناد با فرهنگ، ستيز با تاريخ!

نقدي بر ديدگاههاي تاريخي سيد احمد كسروي

علي ابوالحسني (مُنْذِر)

 

كسروي، احمد(1269-1324)؛ تاريخ مشروطه ايران، تهران:1

اميركبير، چاپ بيستم/ 5000 نسخه، 946‏‏ص، فارسي، وزيري1

(گالينگور)، بها: 25000 ريال.

اشاره

بيستمين چاپ تاريخ مشروطه (از سلسله انتشارات اميركبير) به بازار آمد, با اين‏كه, كتاب فوق از مهمترين كتابهاي تاريخ مشروطه به شمار مي‏رود, ولي در بسياري از روايات تاريخي آن غرض‏ورزي‏هاي نويسنده به چشم مي‏خورد. با اين حال مي‏بينيم كه از زمان خود كسروي تا به امروز برخي, اقوال وي را در بيان اتفاقات مشروطه وحي منزل تلقي مي‏كنند.  در اين بين  آنچه اهميت دارد, روش‏شناسي احمد كسروي در بيان وقايع مشروطه است.

به همين علّت از استاد علي ابوالحسني خواسته شد كه دربارة روش نقل تاريخي كسروي مقالتي بنويسند, ايشان نيز با بزرگواري خويش خواستة دفتر مجله را اجابت كرده و نوشتاري در نقد قرائت تاريخي كسروي نگاشتند.

 

مشروطيت از حوادث بزرگ تاريخ ما است كه به لحاظ «تأثير ژرف و ماندگار» آن در سياست و فرهنگ اين سرزمين، نقطه عطفي در تاريخ كشورمان به شمار مي‏رود، چندآن‏كه امروزه بسياري از صاحب‏نظران، كاوش در باره ريشه‏ها، روند و پيامدهاي مشروطه را براي آشنايي نسل حاضر با پيشينه فرهنگ و سياست كشور خويش، و عبرت‏گيري از آن در جهت بهبود وضعيت كنوني، امري حياتي مي‏شمرند.

در اهميت و ضرورت پرداختن به تاريخ مشروطه، هر چه بگوييم كم گفته‏ايم. نكته‏اي كه، اما، نبايد به هيچ روي از آن غفلت كرد آن است كه، ما خود در متن رويدادهاي مشروطه، «حضور» نداشته‏ايم و حتي دسترسي «مستقيم» به طرفين درگير آن ماجرا و شنيدن حرفها و دفاعيات آنان نيز ـ به علت گذشت حدود يك قرن از طلوع مشروطه و مرگ صحنه گردانان حوادث آن دوران ـ براي ما ميسور نيست. در چنين وضعيتي چاره نداريم جز آن‏كه از «روزن نگاه» و «زاويه ديد» مورخان، به حوادث مشروطه نظر كنيم. طبعاً از آنجا كه «زلال» واقعيات تاريخي، نوعاً در جامِ «رنگينِ» حبّ و بغضهاي شخصي و جناحي، تمايلات نژادي و طبقاتي، و گرايشهاي مرامي و ايدئولوژيك مورّخ، به رنگ ديگر جلوه مي‏كند، براي دستيابي دقيق و همه جانبه به واقعيات تاريخ، بايستي (گذشته از غور در اسناد مكتوب دست اول تاريخي)، با گزارش و تحليل تاريخ‏نگاران كاملاً نقادانه برخورد كنيم و از تأمل در مواضع فكري و سياسي و ميزان صداقت و تقواي آنان در نقل حوادث تاريخ، و بالاخره سنجش صحت و سقم گفته‏هاي ايشان از طريق سنجش ميزان انطباق با مفاد اسناد دست اول و معتبر، چراغي برافروزيم كه در پرتو آن، مسلّمات تاريخ را از جَعليّات مغرضانه و اظهارات يكسويه و ناشي از تصفيه حسابهاي شخصي و جناحي باز شناخته و پيرايه‏ها و پندارها را از چهره حقيقت بزداييم. نكته فوق، شرط لازم براي هرگونه بازخواني و بازنگريِ «واقع‏بينانه» تاريخ معاصر كشورمان (خاصّه دوران بحث‏انگيز مشروطيت) است و رعايت دقيق آن، به پژوهنده حق‏جوي تاريخ امكان مي‏دهد كه در فرجام پژوهش و تحقيق خويش، درك صحيحي (يا صحيحترين درك) را از حقيقت قضايا و واقعيت رويدادهاي تاريخ، داشته باشند.

سوگمندانه بايد گفت كه تاريخ مشروطيت، غالباً نه از منظري «بي‏طرفانه» و «واقع‏بينانه»، بلكه «يكسويه» و «جهت‏دار» نوشته شده و به‏ويژه كساني كه سنگِ بنايِ «نگارش» اين بخش از تاريخ ايران را نهاده‏اند، بيش و پيش از آن‏كه درصددِ كشف و شناساييِ حقايق باشند، ملكوك‏سازيِ چهره «جناح مغلوب» و توجيه اعمالِ «جناح غالب» در آن دورانِ عبرت‏زايِ تاريخي را مدّنظر داشته‏اند. و پر پيداست كه اين امر، بدون «تحريف» يا «كتمانِ» واقعيات، شدني نبوده است. در همين زمينه بايد افزود كه: تواريخ مشروطه، نوعاً بر پايه «نظريه توطئه» (يا «توهم توطئه») ـ در شكل افراطي آن ـ يعني «توطئه‏پنداري مطلق» نوشته شده و هر كس نسبت به صحنه‏گردانان مشروطيت و مجلس شورا (آن هم اقليت تندرو و افراطي آن) اعتراض و انتقادي داشته، عملاً به انواع نسبتهاي زشت، متهم گشته است. حتي شخصيتهايي كه پيشينه شركت در نهضت عدالتخواهي صدر مشروطه داشته و در اوايل امر، از سران و فعّالان جنبش مشروطيت بوده و در اين راه رنجها برده ولي بعداً به صف معترضان پيوسته‏اند، نه تنها از حمله مصون نمانده، بلكه بيش از ديگران در معرض اتهام و هتاكي و دشنام قرار گرفته‏اند! گويي صحنه‏گردانان مشروطه، معصوم و ايمن از هرگونه خطا بوده و هيچ يك از معترضان به آنان، حرف حساب يا اعتراض معقولي ندارند و همگي بدون استثنا جاه‏جو، رياست‏طلب، حسود، هوادار استبداد، جيره‏خوار شاه (و احياناً روسيه) و بالاخره ضدّ آزادي و ترقي و پيشرفت و تمدن بوده‏اند![1] به تبع اين ديدگاه منفي افراطي ـ كه بر مبنايِ «نفيِ مطلقِ» شخصيت و منزلت انسانيِ مخالفان استوار است ـ ادبياتي هم كه در تواريخ مشروطه براي گزارش و تحليل حوادث به كار گرفته، غالباً مشحون از طعن و لعن و هتاكي و فحاشي نسبت به جناح معترض است.

مشكل ديگر تواريخ مشروطه، تقسيم‏بندي كليشه‏اي و نخ‏نماي شخصيتها و جناحهاي دست اندركار آن روزگار به دو گروه «مشروطه‏خواه» و «مستبد» است و در نتيجه، غفلت يا تغافل از شخصيتهايي چون آخوند ملاقربانعلي زنجاني و... كه به رغم داشتن موضع انتقادي نسبت به مشروطه (مشروطه سكولار)، با استبداد نيز سرسازش نداشتند و حاكميت اسلام را مي‏خواستند. بگذريم از اين‏كه، تصويرپردازي اين‏گونه تاريخ‏نگاران از استبداد و مستبدين نيز غالباً تصويري واقع‏بينانه نبوده و مبالغه‏آميز و كاريكاتورگونه است. مشكل ديگر تواريخ مشروطه را بايد در رونويسي مورّخان از دست يكديگر، تكثير شايعات، و عدم برخورد نقّادانه آنان با منقولات و مسموعات خويش جستجو كرد. حتي گاه مشاهده مي‏شود كه مورّخان دست اول، ماجرايي را با قيد «ترديد» مطرح ساخته و همان را مورخان بعدي به عنوان سند و مدركي قطعي! قلمداد كرده‏اند!

توقع ما به طور طبيعي از تاريخ‏نگاران مشروطه آن است كه اولاً اطّلاعاتشان راجع به ماجراهايي كه نقل و نسبت به آن تحليل و داوري مي‏كنند كامل و نيز خالي از اعوجاج باشد. در معني، راجع به آنچه كه مي‏نويسند و داوري مي‏كنند، علم و آگاهي كافي داشته و اگر جنبه‏هايي از ماجرا بر خود آنان مخفي است صادقانه خواننده را در جريان بگذارند و تاريخ را از شايعات سست و اثبات نشده پر نسازند. ثانياً حوادث و رويدادهاي تاريخي را صادقانه و بيطرفانه گزارش و تحليل كنند و حبّ و بغضهاي شخصي يا گروهي خويش نسبت به رقبا و مخالفان خود را در اظهارات خود دخالت ندهند. ثالثاً همه ابعاد و زواياي ماجرا را بيان داشته و ناقص و گزينشي عمل نكنند.

مع‏الأسف آنچه كه از بررسي انديشه و عملكرد بسياري از مورخان مشروطه (همچون ناظم‏الاسلام كرماني، يحيي دولت‏آبادي، حاج سياح محلاتي، مهدي ملك‏زاده و كسروي) به دست مي‏آيد نشان از فقدان اين شرايط ضروري در آنان دارد.[2] في‏المثل شرط اول هر قضاوت «منصفانه»، «بي‏طرفيِ» قاضي است، و مع‏الأسف مورخان مشهور مشروطه، نوعاً فاقد اين خصلت اساسي بوده و پژوهنده تاريخ، جايْ جايْ خود را با «يكسويه‏نگري» بلكه «خصومتِ آشكارِ» مورخان يادشده نسبت به به روحانيت به‏ويژه شيخ فضل‏اللّه‏ و همفكران وي روبرو مي‏بيند. اين امر، طبعاً و منطقاً راه را بر «اعتماد كورانه» به گزارش و تحليل مورخان مزبور در باره حوادث عصر مشروطه و مواضع فكري و سياسي علماي آن روزگار مي‏بندد و پژوهشگران را وامي‏دارد كه با اقوال و آراء اين جماعت، محتاطانه و نقّادانه برخورد كنند و اظهارات آنها را ـ پيش از سنجش آنها با مفاد اسناد و مدارك معتبر و دست اوّل تاريخي ـ نپذيرند.

گفتار زير، نمونه‏وار، به بررسي و نقد آراء و نظرياتِ يكي از مورّخان صاحب نام و تأثيرگذار در مكتب تاريخ‏نگاري مشروطه «احمد كسروي» مي‏پردازد.

كسروي (1308ق - 1324ش) يكي از مشخص‏ترين و نيز مؤثرترين تاريخ‏نگاران معاصر است كه كتاب وي: «تاريخ مشروطه ايران»، در شصت و اند سال اخير، محور بسياري از داوريها و قضاوتهاي تاريخي قرار گرفته است. بررسيِ صحت و سقم گزارشها و داوريهاي او بر پايه اسناد و مدارك معتبر تاريخي، آزمون خوبي براي درك ميزان صحت و اصالت «مكتب تاريخ‏نگاري مشروطه» است.

براي سنجش ميزان درستي و اعتبار مندرجات تاريخ مشروطه كسروي، بايستي توجه داشت كه اصولاً بررسي نگارشهاي تاريخيِ وي ـ از «تاريخ مشروطه» گرفته تا «تاريخ پانصد ساله خوزستان» و غيره ـ نبايد جدا و بريده از كلّ انديشه و آثار او، و اين همه نيز، مجرّد از نقش يا نقشهايي صورت گيرد كه وي در طول زندگاني خود بر عهده داشته است: از اشتغال در دادگستري رضاخاني و عضويّت در لژ ماسوني «انجمن آسياي همايوني لندن» توسط «ميرزا محمّدخان بهادر حاكم سياسي انگليسها در كربلا» گرفته تا انتشار ماهنامه پيمان و ادعاي پاكديني و بعد هم رسيدن به مقام برانگيختگي! و نيز از مبارزات قلميش با غربزدگي و به قول خود: «اروپايي‏گري» تا گرايش به سوسياليسم و... .

در سنجشِ ميزانِ درستي و اصالت مندرجات «تاريخ مشروطه» كسروي، مي‏توان موضوع را از دو زاويه و منظر، مورد كاوش قرارداد: 1. ميزان بي‏طرفي، امانت و صداقت كسروي در نقل حوادث و رويدادها 2. ميزان صحّت، عمق و جامعيتِ تحليلها و داوريهاي وي در باره رويدادهاي مزبور.

ضمناً، با توجه به آن‏كه تاريخ مشروطه كسروي در سالهاي اوج خفقان و اختناق رژيم ديكتاتوري نگارش يافته و خود نيز (چنان‏كه خواهيم ديد) از حمايت نهان و آشكار آن رژيم بهره‏مند بوده، بايستي به نقش ويژه‏اي نيز كه وي در آن برهه از تاريخ ايفا كرده توجه كافي مبذول داشت.

 

احمد كسروي در چند سطر

به نوشته بامداد: سيد احمد كسروي در سال 1308 قمري در تبريز متولد و تحصيلات خود را نيز در تبريز نمود. در سال 1333 قمري در مدرسه موريال اسكول كه آمريكاييها آن را دائر كرده بودند زبان انگليسي را آموخت و ضمناً در همان مدرسه ادبيات عربي و فارسي را نيز تدريس مي‏كرد. در سال 1298 خورشيدي عضو وزارت دادگستري شد، بعد كناره‏گيري كرد و مدتي معلم زبان عربي در مدرسه ثروت شد. سپس دوباره به خدمت وزارت دادگستري بازگشت و در مدت خدمت ده ساله خويش در آن وزارت خانه مراحلي را طي كرد: عضويت استيناف مازندران، رياست دادگستري اردبيل, زنجان, خوزستان, دادستان تهران، خراسان, عضويت ديوان عالي جنايي, رياست محاكم بدايت. سپس از كار قضاوت دست كشيد و به وكالت دعاوي مشغول شد و در بيست اسفند 1324 خورشيدي كه به اتفاق منشي خود حدادپور در شعبه 7 بازپرسي دادگستري حضور داشت ناگهان مورد حمله دو نفر مسلّح (از جمعيت فدائيان اسلام) واقع گرديد و جان باخت. تأليفات وي بالغ بر 63 جلد كتاب و رساله مي‏شود.[3]

شهرت كسروي، عمدتاً مرهون تكرويهاي فكري و عملي، به‏ويژه تأليفات بحث‏انگيز او مي‏باشد كه پيرامون موضوعات گوناگون (تاريخي، لغوي، ادبي، عرفاني، اجتماعي، سياسي و ديني) به رشته تحرير در آورده است و اساساً همين مخالفتهاي «بي‏پروا» با باورها و عقايد اصوليِ هموطنان مسلمان خويش (همچون سوزاندن برخي از كتب مذهبي و...) بود كه به بحثها و جنجالهاي زيادي در زمان او دامن زد و نهايتاً موجبات قتل وي را فراهم ساخت. برخورد تند كسروي با آيين تشيع و پيشوايان آن، بسياري از آثار وي (از آن جمله: تاريخ مشروطه ايران) را پوشش داده و بررسي اين مسئله، مي‏تواند نقطه شروع خوبي براي آشنايي با «زاويه نگاه» و «شيوه عمل» وي در عرصه تاريخ‏نگاري مشروطيت باشد.

 

دشمني با مذهب و علما

كسروي با اسلام و به تبع آن: با علماي دين دشمني و عناد آشكار دارد و اين امر بر هر كس كه مروري كوتاه بر آثار او ـ اعم از تاريخي و غير تاريخي ـ داشته باشد، كاملاً روشن است. شادروان جلال آل احمد، كه خود زماني از اعضا و نويسندگان مهم حزب توده بود، مي‏نويسد: پس از شهريور 1320 «از هر صد نفر توده اي، 70ـ80 نفرشان قبلاً در كتابهاي كسروي تمرين عناد با مذهب را كرده» بودند.[4] احسان طبري، تئوريسين پيشين ماركسيسم، نيز سخن جلال را تأييد مي‏كند: «آموزش كسروي، اي چه بسا حلقه رابط بين مذهب و افكار انقلابي [بخوانيد: كمونيسم] قرار گرفت».[5]

جلال و طبري، به درستي، آزادي عمل كسروي در زمان رضا خان را ناشي از همسويي او با سياست استعماري و ضدّ ديني پهلوي مي‏دانند. به گفته جلال: «اگر به خاطر كوبيدن مذهب يا به عنوان جانشين كردن چيزي به جاي روشنفكري نبود، پيمان [مجله مشهور كسروي] هم مي‏توانست مثل هر مجله و مطبوعه ديگري در توبره محرّم علي خان [مأمور معروف سانسور] جا بگيرد و فرصت نيافته باشد براي آن مذهب‏سازي قراضه...[6] كسروي در زماني به اوج فعاليت خود رسيده بود كه در سالهاي پيش از 1320 حكومت وقت نسبت به روحانيت بدجوري سخت مي‏گرفت».[7] اظهارات طبري را در صفحات آينده خواهيم آورد.

سخن جلال و طبري كاملاً درست است و رمزِ حمايتِ كسروي از بنيادگذار سلسله پهلوي و اقدامات ضدّ اسلامي وي را، دقيقاً بايد در ستيز آشكار او با اسلام و روحانيّت جستجو كرد. در اين باره، بد نيست نخست با موضع «جانبدارانه» كسروي نسبت به ديكتاتور پهلوي آشنا شويم و سپس رمز اين جانبداري را معلوم سازيم.

حمايت كسروي از رضاخان

دو اثر مشهور كسروي: «تاريخ مشروطه ايران» و «تاريخ هجده ساله آذربايجان»، سالها پيش از آن‏كه با عنوان و به شكل كنوني منتشر شود، نخست به صورت پاورقي و با عنوان واحد «تاريخ هجده ساله آذربايجان» در مجله پيمان (سالهاي 1313 به بعد) درج و نشر يافت و سپس با افزود و كاستهاي بسيار، به شكل چاپهاي فعلي درآمد. كسروي در چاپهاي پيشين و پسين تاريخ مشروطه، همه جا نسبت به ديكتاتور پهلوي (رضاخان) لحني جانبدارانه دارد. براي نمونه، در ديباچه «تاريخ هجده ساله آذربايجان» (ضميمه پيمان 1313ش، ص 9) از بنيادگذار سلسله پهلوي به عنوان «يكي از سرداران نامدار تاريخي، اعلي حضرت شاهنشاه پهلوي» ياد كرده و در تاريخ مشروطه ايران نيز وي را پادشاهي مي‏شمارد كه: «بيست سال با توانايي و كارداني بسيار فرمانروايي كرد»![8] در همان ديباچه (ص 28) وقتي از قتل ميرزا آقاخان كرماني به دست محمدعلي‏شاه سخن مي‏گويد، خطاب به ميرزا آقاخان (و با اشاره به عصر پهلوي) مي‏نويسد: «دريغ اي جوان غيرتمند دريغ!... دريغ كه گرفتار ديو تيره دروني گرديدي! دريغ كه زود رفتي و روزهاي خوش ايران را نديدي»، و مقصودش از «روزهاي خوش ايران»، با توجه به تنقيد شديد كسروي از دوران حاكميت قاجار و نگارش اين مطلب در سالهاي 1313ـ1314، «عصر پهلوي» است!

به همين نمط، در اثر ديگرش: «تاريخ پانصد ساله خوزستان» از «سردار نامي ايران (حضرت اشرف رئيس الوزرا) اعلي‏حضرت شاهنشاه امروزي» سخن مي‏گويد كه «قد مردانگي برافراشت»[9] و سپس بر سركوب قيامهاي ضد استعماريي چون قيام جنگل توسط رضاخان صحّه گذاشته و آن را به چوب شورشهاي كوري (نظير فتنه سيميتقو) مي‏راند: «آقاي رئيس الوزرا چون از سال 1339 [اشاره به كودتاي سوم اسفند 1299ش] رشته كارها را به دست گرفته، به كندن ريشه گردنكشان و خودسران پرداختند و در مدت دو سال، شورش امير مؤيّد را در مازندران و آشوب [!] جنگليان را در گيلان و فتنه اسماعيل آقاي سمتقو در آذربايجان و كردستان كه هركدام از سالها مايه گرفتاري ايران [!] بود فرو نشاندند و پس از اين فيروزيها، به سركوب عشاير كه از آغاز مشروطه سر به خودسري آورده و جز تاخت و تاز و راهزني [!] كاري نداشتند، پرداختند»![10] در جريان سركوب خزعل توسط سردار سپه (كه عملاً راه را بر دستيابي رضا خان به «سلطنت» گشود) كسروي رئيس عدليه خوزستان بود و در جشن پيروزي قشون پهلوي به ايراد نطق پرداخت و در آن از رضا خان به عنوان «بازوي نيرومندي» ياد كرد كه «خداي ايران براي سركوبي گردنكشان اين مملكت و نجات رعايا آماده گردانيده است» و افزود كه «بايد... همه ساله در اين روزها به شادي و جشن بپردازيم و فاتح آن، سردار باعظمت ايران را كه امروز خود شخصاً به خوزستان آمده از درون جان و بُن دندان دعا گفته و ثنا خوانيم»![11]

كسروي، در پيشگفتار «تاريخ مشروطه ايران» (چاپ فعلي) اصولاً فلسفه نگارش تاريخ را زمينه‏سازي براي روشن شدن ارج خدمات رژيم پهلوي دانسته و با اشاره به دوران قاجار مي‏نويسد: «دسته‏هاي انبوهي آن زمانهاي تيره گذشته را از ياد برده‏اند و از آسايشي كه امروز مي‏دارند خشنود نمي‏نمايند، و يك چيزي دربايد كه هميشه روزگار درهم و تيره گذشته را از پيش چشم اينان هويدا گرداند».[12] اين سخن و نيز سخن پيشين را، كسروي در كتاب تاريخ مشروطه مي‏زند كه مقدمه وي بر آن كتاب، تاريخ بهمن 1319ش در زير امضاي خود دارد: يعني آخرين سال ديكتاتوري رضا خاني، و به تعبيري، اوج دوران ديكتاتوري را![13]

 

بدگويي از شهيد مدرس، به نفع سر پاس مختاري!

تقدير چنين بود كه كسروي، پس از شهريور بيست كه بغض فروخورده ملت ايران عليه جنايات عصر رضاخاني تركيد، سمت وكيل مدافع يكي از جاني‏ترين عوامل دستگاه ديكتاتوري يعني پزشك احمدي را بر عهده گيرد و با اين عنوان فريبنده كه او «واسطه افزار جرم» بوده نه عامل آن، خواستار تبرئه وي گردد![14] دعاوي و دلايل كسروي در لوث كردن جنايات پزشك احمدي، همگي سست و بي‏بنياد بوده[15] و آقاي ارسلان خلعت بري (وكيل خانواده سردار اسعد در محاكمه پزشك احمدي) خوب به آنها پاسخ داده است.[16] خاطرات علي صالح اردوان (داماد سردار اسعد و هم‏بند وي در زندان شماره يك قصر) نيز كه اخيراً منتشر شده، صحت اقارير پرونده دادگاه پزشك احمدي را دقيقاً تأييد مي‏كند.

مرداد 1321 شمسي، محاكمه سر پاس مختاري (رئيس شهرباني سفاك عصر رضاخان) در ديوان كيفر (شعبه اول) آغاز گرديد[17] و اتهام وي در اين محاكمه، «معاونت در قتل مرحوم مدرس و نصرت الدوله و ديبا و خزعل و پرونده‏سازي و بازداشت غير قانوني و زجر و شكنجه و سلب آزادي عده زيادي از افراد كشور» بود.[18] همكاران و همدستان مختاري در قتل شهيد مدرس و ديگران نيز (همچون حسينقلي فرشچي) همراه وي به پاي ميز محاكمه كشيده شدند و جالب است بدانيم كه كسروي نيز در شمار وكلاي مدافع مختاري و فرشچي درآمد! وي در آن دادگاه، براي سبك جلوه دادن قتل مدرس بلكه انكار آن، اظهار داشت:

در باره مدرس، من او را يك بار بيشتر نديده بودم و از نزديك نمي‏شناختم، ولي چنان‏كه از مردم مي‏شنوم يك مردي بوده بي‏آز و طمع، و به پول و جاه اهميت نمي‏داده، ترس از كسي نمي‏كرده، نمازخوان و روزه‏دار بوده، اينها خصايص ديني اوست. ولي همه مي‏دانند كه شادروان مدرس در سياست هميشه اشتباه مي‏كرد و كارهايش به زيان كشور بود. مثلاً در قضيه مهاجرت، مدرس در ميان مهاجران تفرقه انداخت و باعث آن شد كه كساني از سران مهاجران را گرفتند و به زنجير كشيدند و به استانبول بردند... در داستان نافرمانيِ خزعل، مدرس به او هوادار درآمد و در مجلس يك اقليتي به ضد شاه گذشته پديد آورد... در چنان هنگامي كه ممكن بود منجر به جدا شدن خوزستان از ايران گردد آقاي مدرس بي‏باكانه با دولت مخالفت مي‏نمود. حقيقت آن است كه جمعي از آزمندان و سودجويان از خزعل و از ديگران پولهايي گرفته و به او وعده پشتيباني داده بودند، چون خود آنان وجهه كار نداشتند مدرس را پيش انداخته وسيله كار خود گرفته بودند...».

سپس نيز واقعيت قتلِ مدرس را منكر شده و از دادگاه، خواستار تبرئه مختاري مي‏شود. اين شراب‏پاشيها از كسي چون كسروي در باره شهيد مدرس، آن هم در سالهاي پس از شهريور بيست و اظهار نفرت شديد ملت ايران از ديكتاتور، در حالي بود كه كساني چون دكتر مصدق و حتي تقي‏زاده، مدرس را مظهر آزادگي و ستيز با اسطوره استبداد مي‏شمارند. دكتر مصدق، ضمن نطق كوبنده و افشاگرانه خويش بر ضد رهبر كودتاي سوم اسفند سيد ضياءالدين طباطبايي در مجلس چهاردهم (17 اسفند 1322ش) گفت:

مردم به حضرت سيدالشهدا(ع) چرا معتقدند؟ براي اين‏كه او در راه آزادي صدماتي كشيد و جان خود را فداي امت كرده: بابي انت و امّي بااباعبداللّه‏. پس من هم كه سگ آستان حضرتم بايد به آقا و مولاي خود تأسي كنم و براي خير اين مردم و براي آزادي اين جامعه هرگونه فحش و ناسزا بشنوم. مگر نبود مدرس در همين مجلس سيلي خود؟! مگر نه اين است كه مقام مدرس در اين جامعه به واسطه مشقاتي است كه ديد؟! مگر نه اين است كه شربت شهادت چشيد؟! من هم دست كم از او ندارم و خود را براي هر كاري آماده نموده و به طوري كه عرض كردم آرزومندم به درجه شهادت نايل شوم.[19]

تقي‏زاده نيز زماني كه فرزند مدرس از وي پرسيد كه: «در تغيير سلطنت و انقراض قاجار، مدرس و شما (تقي‏زاده) و دولت‏آبادي و علاء و دكتر مصدق شديداً مخالفت نموديد و نطق همه شما در مجلس، بسيار محكم و مستدل است. چه شد كه از ميان شما مخالفين، تنها مدرس و مصدق مورد غضب قرار گرفته، يكي شهيد و ديگري زنداني شد؟» پاسخ داد:

هيچ كدام از ما، مدرس نبوديم و نمي‏شديم. غير از او، بقيه ما صلاح ديديم همراه سيلِ آمده حركت كنيم و با جريان آن، خويشتن را به ساحل برسانيم،[20] ولي مدرس به خاطر رشادت و تهوّري كه داشت خلاف جريان به حركت درآمد، و دست از مخالفت برنداشت. ما اين از خودگذشتگي و شجاعت را نداشتيم كه تا مرز شهادت پيش رويم، ولي او داشت. نظير مدرس در تمام طول تاريخ، كمتر پيدا مي‏شود.[21]

جدا از اظهارات شخصيتهاي فوق در ستايش مدرس، بايد خاطر نشان سازيم كه كسروي، در اظهارات يادشده بر ضدّ مدرس، مع‏الاسف از سر ناآگاهي يا به عمد، بي‏انصافي و مغلطه كرده است: در قضيه مهاجرت جمعي از مليون ايراني در جنگ جهاني اول به عثماني، بر اهل نظر پوشيده نيست كه اين شكست قشون عثماني از انگليس در اواخر جنگ بود كه باعث عقب‏نشيني ارتش تُرك (و به‏تبع آن، عقب‏نشيني سران مهاجرين) به سوي اسلامبول گرديد و مدرس نقشي در اين امر نداشت، بلكه خود وي نيز از كساني بود كه ناگزير از هجرت به تركيه شد و در آنجا نيز بيكار ننشست و در گفتگوهايي با خليفه و صدر اعظم عثماني داشت صراحتاً از استقلال و تماميت ارضي ايران دفاع كرد، و اين سخن وي به اولياي دولت بلندپرواز عثماني مشهور است كه: اگر كسي به مرزهاي ايران تجاوز كند از ملّيت و آيينش نمي‏پرسيم، بلكه نخست او را (پس از اخطار) مي‏كشيم، سپس بررسي مي‏كنيم اگر ختنه كرده بود (يعني مسلمان بود) به آيين مسلماني كفن و دفنش مي‏كنيم و الاّ نه!

در مورد روابط مدرس و خزعل نيز تحقيقات محققان، كاملاً نشان مي‏دهد كه اولاً حمايت مدرس از خزعل، حمايتي مشروط و مبتني بر «توبه» او از اعمال سوء گذشته و رعايت حقوق و مصالح ملت بود. ثانياً قرار بود خزعل و ديگر سران عشاير منطقه، راه را بر بازگشت سلطان «قانوني» ايران يعني احمد شاه (كه با زور و نيرنگ رضاخان، از كشور خارج شده بود) بگشايند و رجال قانون‏خواه و دمكرات وقت (نظير مشيرالدوله، مؤتمن الملك، مستوفي و...) نيز همگي با اين امر موافق بودند. با آمدن احمد شاه طبعاً جايي براي تجزيه خوزستان و اين‏گونه امور وجود نداشت و در صورت بروز وقايعي جز از اين، با آن شديداً مقابله مي‏شد. در واقع، قرار بود از سنگ خزعل و عشاير غرب ايران، براي شكستن ديكتاتوري مهيبي استفاده شود كه با كودتاي انگليسي حوت 1299 سربرداشته و جا را براي آزادي و عدالت و قانون تنگ كرده بود، و اينك با سركوبي رضاخان و حذف هميشه وي از شطرنج سياست، فصلي كه با كودتاي بيگانگان و بيگانه‏پرستان در تاريخ كشورمان باز شده بود بسته شده و جريان امور به وضع طبيعي و قانوني خود بازگردد.

 

راز همسويي كسروي با رضاخان

حمايت كسروي از پهلوي، چنان‏كه مي‏بينيم، عمدتاً به علت اقداماتي بود كه آن سلطان سفّاك در جهت مبارزه با اسلام و روحانيت درپيش گرفته بود، و اين حقيقتي است كه كسروي خود در آثار گوناگونش (از جمله: مجله پيمان و نيز كتاب «شيعيگري» يا «بخوانند و داوري كنند») جابجا به آن اشاره دارد. به برخي از تصريحات او در مجله پيمان اشاره مي‏كنيم:

ارديبهشت 1315ش: كساني قدر اين زمان را نمي‏شناسند، ليكن ما نيك مي‏دانيم كه شرق را زمان بسيار نيكي فرا رسيده. اين جنبشهايي كه امروزه پديد آمده و دستهاي نيرومندي شرق را تكان مي‏دهد، همه اينها خواست خداست. ما چنين روزي را چشم براه بوديم و اينك بدان رسيده‏ايم.[22]

شهريور 1318ش: تا ساختمانهاي كهن هزار سال پيش كه در عقايد مردم مخصرصاً شرقيها وجود دارد خراب نشود، به جاي آن شالوده تازه و عاقلانه نمي‏توان ريخت.[23]

برخي از آن بيماريها را كه يكسره از پريشاني كار دين پديد آمده و نتيجه آلودگي كيشهاست ياد مي‏نماييم و... اين... خود چيزهايي است كه ما امروز مي‏دانيم و مي‏توانيم نوشت.[24]

در كتاب «بخوانند و داوري كنند» («شيعيگريِ» قبلي)، كسروي از شعائر شيعه، به‏ويژه روضه‏خواني، با لحني هتاكانه و كينه‏توزانه شديداً انتقاد مي‏كند[25] و با اشاره به حملات سخت رضاخان به شعائر اسلامي، مدعي مي‏شود كه رضاشاه از نادانيها جلوگيري كرد![26] او حتي پس از سقوط رضاخان نيز صريحاً اقدامات وي نظير تخته قاپو كردن ايلات و عشاير، مبارزه با نفوذ روحانيت، كشف حجاب و منع شعائر حسيني(ع) را «چند رشته كارهاي سودمند» شمرده و نوشت: «وزيراني كه پس از برافتادن رضا شاه به روي كار آمدند بايستي اينها را نگاهدارند و كميهاي آنها را جبران كنند».[27]

آل احمد در كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران» در ريشه‏يابيِ «كمخوني جريان روشنفكري درايران» (كه به گفته وي: «ميكروبهاي اصليش در سوپ بي‏رمق دوره نظامي بيست ساله پيش از شهريور بيست كشت شد») به سه جريان «زردشتي بازي»، «فردوسي بازي» و «كسروي بازي» اشاره مي‏كند كه هر سه هدفي واحد داشت و آن اين‏كه: «سر جوانان رايك جوري گرم نگهدارند» و از آنچه در كشور مي‏گذرد غافل سازند و ضمناً اسلام را بكوبند.[28] جلال به شيوايي توضيح مي‏دهد كه هدف از آن همه بازيها، صرفاً قطع ارتباط ملّت با گذشته و گنجينه پربار و تحرّك‏زاي تاريخ و فرهنگش بود، و انهدام قوه مقاومت وي در برابراستعمار و استبداد؛ «گذشته» و «گنجينه»اي كه شور و شعور لازم براي تنظيم و تعقيب خطّ حركت ضدّ استبدادي ـ ضدّ استعماريِ ملّت ما را تأمين مي‏كرد و حماسه‏هايي چون نهضت تحريم تنباكو و قيام عدالتخواهي صدر مشروطه ايجاد مي‏نمود، و چنين چيزي، پُر پيدا است كه با مذاق رضاخان و ميليتاريسم خشن وي سازگار نبود و بايستي، به هرقيمت كه شده، نابود مي‏گشت.

 

تاريخ مشروطه ايران؛ عرصه عناد با اسلام و روحانيت

در مورد عناد و كينه ايدئولوژيك كسروي نسبت به تشيع و روحانيت شيعه، چندان نيازي نيست كه راه دور برويم. «تاريخ مشروطه ايران» نوشته وي، گواهِ كاملِ اين عناد «بيمارگونه» است. در اين زمينه، به چند نمونه روشن از دهها نمونه اين امر اشاره مي‏كنيم:

كسروي، به درستي، قيام تحريم تنباكو را مي‏ستايد و آن را «آغاز بيداري در توده ايران»[29] و مقدمه نهضت مشروطه مي‏شمرد. به گفته او: اين قيام «نخستين تكان در توده ايران» بوده و «پيشامد ارجداري» است كه «بايد در تاريخ، ياد آن بماند».[30] اين در حالي است كه به اعتراف خود او: زمام رهبري اين جنبش باشكوه ضدّ استعماري / ضدّ استبدادي، به دست علما بوده است:

در همه جا علما پيشگام بودند. در تبريز حاجي ميرزا جواد، و در اسپهان آقا نجفي، و در تهران ميرزا محمدحسن آشتياني و ديگران پا در ميان داشتند. از سامرا مجتهد بزرگ ميرزا محمدحسن شيرازي تلگراف به شاه فرستاد و زيانهاي امتياز را باز نمود و درخواست به هم زدن آن را كرد. گرفتاري بزرگ شده و شاه نمي‏دانست چكار كند؟!...[31]

اين را مي‏توان «نخستين تكاني در توده ايران» شمرد، و اين اگرچه با دست علما بود، و همچشمي دو همسايه بي هنايش نبود، خود پيشامد ارجداري به شمار است و بايد در تاريخْ ياد آن بماند...[32]

آن «ستايش» و اين «اعتراف»، يك آزمون بزرگ را براي كسروي پيش مي‏آورد كه نشان دهد مخالفت او با روحانيت شيعه (كه در سراسر كتاب او موج مي‏زند) آيا پايه‏اي «منطقي و حقيقت‏جويانه» دارد يا از كينه‏اي «كور و بي‏دليل» سرچشمه مي‏گيرد؟ مع‏الأسف كسروي، به رغم ستايش از جنبش و اعتراف به نقش علما، عملاً در قبال رهبران اين جنبش ملّي و ضدّ استعماري، موضعي را بر مي‏گزيند كه تنها جنبه «عقده گشايي» دارد!

1. يكي از اعلاميه‏هاي منتشره در دوران قيام تنباكو را كه به گفته او: «بيگمان از خامه يكي از علما بوده» نقل مي‏كند و نيمه دوم آن را كه به تبيين هويّت «ديني و اعتقادي» قيام مي‏پردازد، با اين عنوان زننده كه «بسيار پرت است»![33] سانسور مي‏كند.

2. كسروي براي تبريز و نقش مهم و مؤثر آن در جنبش تنباكو،[34] بدرستي، حسابي خاص باز مي‏كند، كه با توجه به «پيشگامي» علما در آن قيام، نقش مجتهد پرنفوذ آن خطّه، حاجي ميرزا جواد آقا تبريزي،[35] خود بخود در قيام مزبور برجسته مي‏شود: «در همه جا علما پيشگام بودند. در تبريز حاجي ميرزا جواد، و در اسپهان آقا نجفي...».[36]

حال ببينيم كسروي، خدمت بزرگ مجتهد تبريز به جنبش را چگونه ارج مي‏نهد؟

در تبريز در آخرهاي زمان ناصرالدين شاه مجتهد آذربايجان حاجي ميرزا جواد مي‏بود. اين مرد در فزوني پيروان و چيرگي به مردم، در ميان همكاران خود، كمتر مانند داشته. سخنش در همه جا مي‏گذشته، و دولت پاسش مي‏داشته، و مردم جانفشانيها در راهش مي‏نموده اند. ولي اين مرد كسي كه معني كشور و توده بداند و پرواي چنين چيزها كند نبوده... اين‏كه كشور را دشمناني هست و مي‏بايد انديشه آنان هم كرد، و يا اين‏كه كشور را قانوني دربايد كه ستم كمتر باشد، و ديگر مانند اينها، چيزهايي است كه حاجي ميرزا جواد و مانندهاي او هيچ نمي‏دانسته‏اند... و همه مجتهدان آذربايجان همچو او ناآگاه مي‏بودند.[37]

و اين در حالي است كه بر پايه گزارش كاردار سفارت انگليس: حاكم تبريز و وليعهد در تلگرافشان به شاه از تبريز به عنوان «جنگلي است سراسر آغشته به نفت» ياد كرده بودند «كه با كوچكترين جرقه‏اي مشتعل خواهد شد و در آنجا خطر حمله به اروپاييان وجود دارد... و ناصرالدين شاه را علناً سوداگري كافر كه مملكتش را فروخته است قلمداد مي‏كنند و زندگي وليعهد در خطر است...».[38] تأييد اين گزارش را مي‏توان در كلام يكي از مشروطه خواهان صدر مشروطه باز جُست كه در شرح اوضاع تبريز پيش از مشروطه مي‏نويسد: «اكثر خانه‏هاي تجار تبعه روس، مركز جاسوسي بود و راپورتها مثل سيل به طرف كنسولگري روسيه ارسال مي‏گرديد. ولي آذربايجانيِ بيدار، از نفوذ روسيه باخبر بود و همه وقت عليه آن مي‏كوشيد. بايد دانست كه بعضي از علماي برجسته آذربايجان مثل مرحوم حاجي ميرزا جواد و پسر او حاجي ميرزا آقا به شدت عليه اين نفوذ مي‏كوشيدند و مردم طبقه دوم و سوم هم بشدت از تجرّي روسيه در آذربايجان متنفّر بودند.[39] مسبوق به همين سابقه بود كه ژنرال كنسول روسيه در تبريز در جنگ جهاني اول، برادرزاده همين ميرزا جواد آقا را تهديد كرد كه اگر از فعّاليتهاي خود بر ضدّ روسها دست بر نداشته و تبريز را ترك نگويد، خانه او را «با ديناميت، منهدم و خراب خواهد» كرد![40]

مروري بر پرونده حاجي ميرزا جوادآقا، بازنماي عمق و دامنه تحريف حقيقت در كلام كسروي است.

 

مروري بر زندگي و مجاهدات حاجي ميرزا جواد آقامجتهد تبريزي

آية‏اللّه‏ حاجي ميرزا جواد آقا مجتهد (م 1313ق) در عصر خود زعيمي مطاع و مرجعي پر نفوذ بود و «بعد از وفات برادر خود، حاج ميرزا باقر مجتهد رياست مطلقه علميه كه توأم با نفوذ و اقتدار بي‏نهايت بوده بدو منتهي شد...». مدرس تبريزي، با ذكر اين مطلب مي‏افزايد:

ساليان دراز با نفوذ تمام، حامل لواي رياست تامّه بوده و كارهاي مهم بسياري را كمال شهامت و موفقيت از پيش برده است. در نزد امرا و حكام و درباريان وبا طبقات متنوعه ملت با تمام احترام و عزّت زيسته، بلكه در اثر وجهه ملي فوق‏العاده كه داشته امرا و حكام وقت از وي ترسناك و انديشناك بودند، اوامر و احكام او را با كمال تذلّل قبول و اجرا مي‏كردند و اصلاً قدرت ردّ آنها را نداشتند.[41]

نادر ميرزا، اميرنظام گرّوسي، عباس ميرزا مُلك آرا، اعتماد السلطنه، ارفع الدوله، افضل‏الملك كرماني، محمد قزويني، احمد كسروي و ديگران، همگي به مقام والاي علمي، و نفوذ و محبوبيت گسترده حاجي ميرزا جواد آقا در بين مردم، و چيرگي حكم و فرمان وي نزد ملت و دولت، اشاره كرده‏اند.[42]

از نادر ميرزا آغاز مي‏كنيم كه معاصر مجتهد بوده و در شهر وي مي‏زيسته است: «از مال او سائل و محروم را حقي باشد. كريم النفس و اَبيُّ الضَّيم است. اكنون به تبريز، مُطاعتر از او نباشد و سزاوار است به هر بزرگي... اين عالم نبيل را حلقه [اي] باشد انبوه از طلبه علوم...». امير نظام گرّوسي، حاكم مقتدر و پر صولت آذربايجان در عصر ناصرالدين شاه، در نامه به حاجي ميرزا جواد آقا مي‏نويسد: «از حق تعالي مسئلت مي‏نمايم كه مرا به اداي حق آن شخص شريف كه مايه مفاخرت ملت و شريعت ما، و مصدر هر گونه خير و بركت است موفق فرمايد، بمنّه وجوده...».[43] اعتماد السلطنه او را «در علم فقه و اصول، از جمله فحول محسوب» داشته و «در حديث و تفسير و رجال و كلام نيز، نخستين شخص تبريز، بلكه تمام آذربايجان» مي‏شمرَد كه «اعتبارش در دين و دولت، و اقتدارش در مُلك و ملّت، محتاج بيان نيست».[44] افضل الملك شيرازي، مورخ عصر مظفري، با اشاره به نفوذ اجتماعي حاجي ميرزا يوسف آقا مجتهد تبريزي (فقيه معاصر حاجي ميرزا جواد آقا) نكته‏اي نغز دارد:

در آن زمان، مشكل بود كه كسي در ولايتي، بلكه در مملكتي، با مثل مرحوم حاجي ميرزا جوادآقا... كه پيشقدم‏تر از صناديد قوم بود و توقّر و تبحّري به كمال داشت و محلّ ملاحظه دولت ايران بود همقدم شود و احكام شرعيّه‏اش نِفاذ يابد.[45]

كسروي نيز، به رغمِ سرگرانيِ معمولش با روحانيت شيعه و شخص حاجي ميرزا جواد آقا، چنان‏كه ديديم، در خلال اظهاراتش راجع به وي اعتراف جالبي دارد: «اين مرد، در فزوني پيروان و چيرگي به مردم، در ميان همكاران خود كمتر مانند داشته سخنش در همه‏جا مي‏گذشته، و دولت پاسش مي داشته، و مردم جانفشانيها در راهش مي‏نموده‏اند».[46]

حاجي ميرزا جواد آقا در سال 1311ق، سالهاي آخر سلطنت ناصرالدين شاه و پس از ختم غائله رژي، سفري به تهران كرد و مورد استقبالي باشكوه و كم نظير قرار گرفت. پرنس ارفع الدوله، دولتمرد مشهور قاجار، كه شاهد اين استقبال بوده مي‏نويسد: «نصف بيشتر اهالي تهران، تا شاه آباد و ينگي امام به استقبال رفته بودند و در همه جا چادر زده و براي مستقبلين چايي و شربت و سيگار مي‏دادند؛ به يك احترامي كه مثل آن را كسي در تهران نديده. حاجي ميرزا جواد آقا را وارد تهران كردند و دسته گلهاي زياد آورده به پاي او نثار مي‏كردند...».[47] اعتماد السلطنه، نديم ناصرالدين شاه، كه در همان روزها با مجتهد ديدار كرده مجتهد را (به قول خود) «در كمال غرور و نخوت» ديده «كه از دولت و سلطنت و وليعهد و صدارت، از همه بد مي‏گفت».[48]

حاجي ميرزا جواد آقا نسبت به نفوذ و سلطه استعمار بر ايران اسلامي شديدا حساس بود و هر جا كه از اين بابت احساس خطر مي‏كرد با تمامي قدرت بپا مي‏خاست. نمونه بارز اين امر، نقش چشمگير و مؤثري است كه وي در بر هم زدن بساط كمپاني رژي ايفا كرد، چندان‏كه تاريخ از او به عنوان يكي از پرچمداران مهم نهضت تحريم ياد مي‏كند كه قيام مردم تبريز به رهبري او بر ضد رژي، اولين سكته را به كار آن كمپاني استعماري وارد ساخت و زمينه ساز لغو كلّي قرارداد شد. شيخ حسن كربلايي كه «تاريخ دخانيه» اش قديمترين و اصيلترين منبع تاريخيه جنبش تنباكو شمرده مي‏شود مي‏نويسد: او و حاجي ميرزا يوسف آقا، دو مجتهد مسلَّم القول تبريز «الحق بر حسب وظيفه و منصب بزرگ خودشان در مقام خيرخواهي ملّت و دولت اسلام از هيچ رو خودداري نفرمودند؛ از آغاز تا انجام» در ردّ قرارداد رژي «به پاي مقاومت و مردانگي ثبات ورزيدند و با همديگر متحد شده و هرچندي كه دولت در اين خصوص اقدام و اهتمام نمود، ايشان نيز زياده از آن به اصرار و امتناع خودشان افزودند».[49] مدرّس تبريزي نيز از «شهامت بي نهايت» مجتهد در پيشبرد حكم تحريم ميرزاي شيرازي[50] سخن گفته و واعظ خياباني وي را «از بزرگترين... اعوان» ميرزا «در اجرا و انفاذِ» حكمِ «قاطعِ» مزبور دانسته است.[51]

بر آشنايان جنبش تنباكو پوشيده نيست كه نخستين سكته مهم به كار كمپاني و اجراي قرارداد، در تبريز وارد شد. و آن نبود جز دستاورد پايداريِ مردم قهرمان تبريز به رهبري مرحوم حاجي ميرزا جواد آقا. امين حضور ـ كه در بحبوحه جنبش، از سوي ناصرالدين شاه به تبريز اعزام شد تا آتش قيام را خاموش سازد ـ شرحي زباندار از حماسه قيام مردم بر گرد مجتهد به دست داده است، كه آن را به نقل از مُلك آرا (برادر شاه) مي‏آوريم:

...بعد از حصول اطمينان از جان، به خانه مجتهد رفتم. تمام كوچه‏ها و بامها و خانه مجتهد را مملوّ از مردم مسلّح ديدم كه تمام، تفنگ مارتين در دست و طپانچه در كمر و قطار فشنگ بسته بودند.

به خدمت مجتهد رسيده، با اين حال اظهار هيچ مطلبي را جايز نديدم. هدايا را رسانيده دست مجتهد را بوسيده بيرون آمدم و شاه تلغرافي به امير نظام حسنعلي خان گرّوسي [حاكم آذربايجان] وزير وليعهد فرمودند كه مقدار كافي اسلحه و قورخانه داري به سربازهاي تبريز فشنگ بده و در ميان شورشيان شليك نما. جواب امير نظام اين شد كه به دست چندين هزار ياغي كه مسلّح هستند دادن اسلحه و مهمات حرب را جايز نمي‏دانم. يعني سرباز و نوكر هم داخل شورشيان مي‏باشد.

چون كار چنين شد شاه، تبريز را از عوض برخي مستثني فرمودند [كذا].[52]

به گزارش سر كنسول روسيه در تبريز، قانون انحصار تنباكو بايستي در 4 سپتامبر در آنجا به اجرا درمي آمد. ولي در آن روز جمعيت انبوهي كه قبلاً اسلحه به آنها داده شده بود در خيابانها ازدحام كردند. ظاهراً تبريز خيال قيامي مسلّحانه در سر داشت و مردان مسلّح به سه گروه تقسيم شده بودند: گروه اول مي‏بايست به مقرّ وليعهد برود، گروه دوم به مقرّ امير نظام، و گروه سوم به محله اروپاييان. تنها هنگامي استفاده از اسلحه منتفي شد كه تلگرافي از ناصرالدين شاه رسيد كه در آن، وعده الغاي امتياز داده شده بود».[53] از امين السلطان نقل شده است كه: «حالا ثابت شده است كه مجتهد نقش فتنه آميز بزرگي در تمام آشوبهاي اخير مربوط به رژي ايفا كرده است.»[54]

تلگراف مشهور ناصرالدين شاه به والي آذربايجان (امير نظام گروسي)، بروشني حاكي از سپرانداختنِ وي در برابر قيام تبريز و پيشواي آن: ميرزا جواد آقاست:

«در اينجا با كمپاني خيلي مذاكره شد. چند روز است كه شب و روز امين السلطان مشغول گفتگوست. من خودم هرقدري حرف زده‏ام كمپاني مي‏گويد موقوف كردن بهيچوجه امكان ندارد، زيرا كه با دو سه كمپاني فرانسه و عثماني كنترات بسته و تنباكو فروخته‏ام و كرورها تنباكو در شيراز و كاشان و طهران و غيره و غيره خريده‏ام. اما در كار آذربايجان هرنوع تسهيلات بخواهند مي‏كنم. مثلاً حرف آنها در فرنگي است؛ مأمورين فرنگي خود را برمي‏دارم، سهل است از خارجِ مذهب، هيچ نمي‏گذارم. كارهاي آذربايجان را به خود آذربايجانيها رجوع مي‏كنم. تاجر، سيد، ملا، هركس را مجتهد، معيّن مي‏كند طوري مي‏كنيم كه كار آذربايجان با خود آذربايجاني باشد. در وضع خريدن يا فروختن، هر عيبي به نظر علما آمده است، بگويند رفع مي‏كنم. به طوري اصلاحات مي‏دهم كه خود مجتهدين راضي شوند. اين است حرفهاي كمپاني. حالا ببينيد در اين صورت و با اين تعهدات، ديگر چه حرفي باقي مي‏ماند؟ اين نكته را هم لازم است بدانيد كه اگر اين كارها را تجار براي حمل كردن تنباكو به خارجه مي‏كنند، هم دولت عثماني و هم دولت روس قرارداده‏اند تنباكويي كه به مملكت آنها وارد شود ضبط نموده يك چيزي بسيار جزئي به صاحب تنباكو بدهند و مسلّم است اين تجارت تنباكو بعدها با اين قرارداد روس و عثماني و براي تجار ما هيچ صرف ندارد و نمي‏توانند بكنند. حاجي ميرزا جواد آقاي مجتهد از همه آذربايجانيها عاقلتر و داناتر است و مطلب را مي‏فهمد. الآن كه اين دستخط رسيد بفرستيد مجتهد را هم در حضور وليعهد حاضر نموده، همه اين تفصيلات را براي او بخوانند و بگوييد كاري را كه به اين سهولت مي‏توان اصلاح كرد، چه ضرورت دارد كه بايد دچار اشكالات شد، كه اقلّ ضرر آنها تقسيم ايران و اسلام در ميان كفار است».[55]

پس از لغو امتياز تنباكو، كمپاني رژي (كه قيام ملّت به رهبري روحانيت، خفّتِ شكست را به وي تحميل كرده بود) دست از شيطنت و آزار برنداشت و عمّالِ آن در اسلامبول، به اشكال گوناگون، در مقام ايذا و ورشكستگيِ تجّار و فروشندگانِ ايرانيِ تنباكو به عثماني برآمدند و دولت ايران را نيز كه گرفتار هزينه سنگين خسارت كمپاني بود، با فشار و تطميع، با خود همراه ساخته و انحصار فروش تنباكوي ايراني در عثماني را به جيب زدند. جمعي اندك از تجار ايراني مقيم اسلامبول نيز، از در بند و بست با كمپاني درآمدند و منافع ملّي را قربانيِ سود جوييِ شخصي خويش كردند. يكي از آنان فردي به نام ميرزا حبيب سلماسي بود كه در اغفال سفير ايران در اسلامبول جهت امضاي انحصار فروش تنباكوي ايران در عثماني نقش داشت.[56] مجتهد در اينجا نيز بيكار ننشست و ضمن اقداماتي كه براي حلّ اين مشكل نزد دولت ايران انجام داد،[57] ميرزا حبيب سلماسي را كه مرتكب آن خيانت شده بود، مهدورالدم شمرد.[58] ايفاي نقش مؤثر در لغو رژي، تنها فصلي از مبارزات حاجي ميرزا جواد آقا است. اين فقيه مجاهد، همپاي ستيز بانفوذ خطرناك انگليس، از سلطه خزنده روس تزاري نيز غافل نبود. سخن كريم طاهر زاده بهزاد را قبلاً خوانديم كه به مبارزه شديد حاجي ميرزا جواد و پسر او حاجي ميرزا آقا عليه نفوذ روسيه تصريح دارد.[59]

ضمناً اين فقيه مجاهد، همپاي مبارزه با استعمار خارجي، از نبرد با استبداد داخلي غافل نبود، و در اين زمينه، نامه سوزناك وي به امين السلطان پس از لغو رژي، قابل ذكر است كه در آن، به تنقيد از «بعض تكلمات و بعض حركات و اجزاي كارناديده و غير مجرّبِ» وليعهد (مظفرالدين ميرزا) «در حق علماي اعلام» و خود وي «و عامّه مردم» و «تغييرِ وضع و سلوك خودِ» وليعهد پرداخته و به «اشتباه كاريها و تعديات حكومت» تبريز اعتراض كرده است. دلتنگي او از دست دولتيان، تا آن حد شديد است كه به صدراعظم مي‏نويسد:

واللّه‏ العليّ الغالب، از زندگي... خود سير شده‏ام و هيچ نمي‏خواهم در دنيا باشم. [ در طول 20 سالي كه از نجف به تبريز آمده‏ام] چه از صدمات دولت، و چه از اشتباه كاريها و تعديات حكومت ـ از هر قبيل و هر گونه كه اگر بعضي را شرح دهم اسباب ملال است ـ آسوده نبوده‏ام... انصاف دهيد كه اين، زندگاني است كه من در اين بيست سال كرده و مي‏كنم [؟!]... ديگر به تنگ آمده از تمام دنيا و مافيها چشم پوشيده‏ام. مرا بكشند آسوده شوم، هزار درجه بهتر از اين زندگاني است كه من دارم... .

آنگاه مشكل بازرگانان تنباكو را با صدراعظم در ميان مي‏گذارد كه مأمورين دولتي مانع كار آنان شده و موجبات ناراحتي و شورش آنان را فراهم ساخته‏اند، و از وي مي‏خواهد كه اين مشكل را رفع كند.[60]

از تلگراف صدراعظم به مجتهد كه ظاهراً مربوط به همان ايام يا چندي جلوتر است، برمي‏آيد كه مجتهد از وجود بي نظميها و ظلم حكام به رعايا در آذربايجان، و پيامدهاي سوء اين امر، سخت ناراحت و نگران بوده و اميد حلّ اين مشكلْ به دست وليعهد را هم نداشته است. لذا صدراعظم، با اشاره به اقامت حدوداً 40 ساله وليعهد در آن سامان و بصيرت وي به اوضاع آنجا و علاقه‏اش به مردم، دلداري مي‏دهد كه وي «هرگز راضي به بي نظمي نخواهد شد و نمي‏گذارد ولايت به هم بخورد و احقاق حق عارضين را كاملاً خواهد كرد و ظالم و متعدي را تنبيه خواهد نمود... در اين صورت، يقين حاصل است كه جناب مستطاب عالي با چنين شخصي همراه و موافق... خواهيد بود و رفع تمام اين تصورات مي‏شود...».[61]

افزون براين، بايستي به نقش آن بزرگمرد در قيام تبريز بر ضد فتحعلي خان صاحبديوان (حاكم مستبد و يهودي تبار آذربايجان) در 1295ق اشاره كرد كه خود درخور بحثي جداگانه است.[62] خشونت و استبداد صاحبديوان و كارگزاران او در تبريز، مردم را سخت شوراند و قيام عمومي آنان كه مجتهد نيز در آن نقشي اساسي داشت، به فرار حاكم از شهر، و سپس عزل او توسط شاه، انجاميد. گفتني است كه صدراعظم وقت ناصرالدين شاه، ميرزا حسين خان سپهسالار، طي تلگرافي به مجتهد، زمام امور آذربايجان را تا رسيدن وليعهد به تبريز، به دست او سپرد:

جناب شريعت مآب حاج ميرزا جواد آقا مجتهد سلّمه اللّه‏ تعالي!

ان شاء اللّه‏ مزاج شريف، قرين اعتدال است و رفع عارضه شده است. جناب صاحبديوان از مأموريت آذربايجان خلع شده، حضرت...وليعهد... عنقريب با اجزاي تازه تشريف فرما مي‏شوند. تا ورود موكب مسعود والا، لازم است كه از طرف جناب سامي كمال مراقبت در انتظام امور عامّه و آسايش خلق، معمول شود و به نصايح لازمه و مواعظ شافيه، موجبات تأمين و آرامش خلق را فراهم نموده، از مراقبات وافيه، اخلاصمند را قرين اطمينان داريد.[63]

چنان‏كه مي‏بينيم، پرونده حاج ميرزا جواد آقا، بر خلاف گفته مغرضانه كسروي، از انديشه «اين‏كه كشور را دشمناني هست و مي‏بايد انديشه آنان هم كرد، و... كشور را قانوني دربايد كه ستم كمتر باشد» تهي نبوده است. اصولاً خود قيام تنباكو، در عين برخورداري از جنبه آشكار ضد استعماري، چالشي سخت با استبداد محسوب مي‏شد و بر اين اساس، حضور چشمگير مجتهد در هسته رهبري آن قيامْ فصلي از ستيز وي با شاه و دولت بود. به گزارش شاهدان عيني: در گرماگرم قيام تنباكو، نصرت‏الدوله (فرمانفرماي مشهور بعدي) فرماني از جانب شاه نزد مجتهد برد كه دستور مي‏داد يا تبريز را (به سوي عتبات يا تهران) ترك گويد و يا در خانه بنشيند و سخني نگويد. امّا مجتهد در جواب گفت:

تهران نمي‏روم و آرزوي ديدن شاه را ندارم؛ چرا كه او را ناصر دين گمان مي‏كردم، اكنون حامي كفر است، و عتبات عاليات را هم هر وقت بخواهم خودم مي‏روم، حاجت به تحكّم از طرف ديگري نيست. تبريز هم در خانه نمي‏نشينم، كه شما عَلَم كفر را بلند كنيد! ناچار از دفاع و جهادم، و تكليف ديني خود را چنين مي‏دانم... .

به شاه تلگراف كنيد كه سلطنت قاجار بسته به هواخواهي اهالي آذربايجان است، حال كه شما اهالي آذربايجان را از خود مي‏رنجانيد نتيجه خوب نخواهد داشت... .

گزارشگر ماجرا مي‏افزايد: بعد از عرض مراتب به حضور همايوني، حكم تلگرافي براي موقوف شدن رژي در داخله ولايات ايران آمده است.[64]

مجتهد چندي پس از پيروزي آن قيام، به تهران آمد و هنگام ورود وي، كه جنبه نوعي تبعيد داشت، مردم پايتخت پيشوازي باشكوه از وي به عمل آوردند.[65] اعتمادالسلطنه، وزير ناصرالدين شاه كه در 2 جمادي الاول 1311 با مجتهد در تهران ديدار داشته، مجتهد را ديده است كه «در كمال غرور و نخوت... از دولت و سلطنت و وليعهد و صدارت، از همه بد مي‏گفت».[66] گزارش عبداللّه‏ بهرامي ظاهراً مربوط به همين زمان مي‏شود، آنجا كه مي‏نويسد: مجتهد در خانه متعلق به ميرزا ولي سراج الدوله مستوفي مازندران اقامت داشت. «ناصرالدين شاه براي ملاقات او از ارك دولتي از... كوچه [گلوبندك] عبور نمود... ناصرالدين شاه ترجيح داده بود كه پياده به زيارت جناب مجتهد بيايد...».[67]

در يك كلام: حاجي ميرزا جواد آقا، در برابر زورگوييهاي ارباب قدرت، حامي و پناه مردم بود: در سال 1331ق، فردي تبريزي مدّعي شد مِلكي كه در تصرف عبدالحسين ميرزا فرمانفرما (داماد ناصرالدين شاه، و حاكم مقتدر عصر قاجار) است مالِ او بوده و فرمانفرما (25 سال پيش، زمان سلطنت ناصرالدين شاه) جبراً از چنگ او بيرون آورده است، و دعوا را به محضر شرع حاجي ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزي (برادرزاده ميرزا جواد آقا) برد. فرمانفرما كه نگران صدور حكم ميرزا حسن عليه خويش بود نامه‏اي به دامادش عباس ميرزا سالار لشگر نوشت (23 محرم 1331ق) و در آن، با اشاره به دوران حيات و حكومت شرعيه حاجي ميرزا جواد آقا نوشت: «...در آن موقع، مثل مرحوم مغفور مظفرالدين شاه شخص عادل و مرحوم حاج ميرزا جواد آقاي مجتهد با آن قدرت در تبريز بودند چگونه كسي ممكن بود مِلكِ ديگري را جبراً بخرد؟».[68] اين گواهي از شخصيتي چون فرمانفرما، رجل قدرتمند عصر قاجار و بسته نزديك آن سلسله، در مورد نفوذ و نقش دادخواهانه ميرزا جواد آقا مجتهد، بسيار مهم و قابل توجه است.

اديب الممالك فراهاني، شاعر مشهور عصر مشروطه، در مدح ميرزا جواد آقا مجتهد قصيده‏اي دارد كه به تاريخ 25 محرم 1308قمري در باغ مجتهد سروده است. در اين قصيده وي بر چند خصلت ميرزا جواد آقا (همچون دادخواهي و جود) انگشت تأكيد مي‏نهد:

از اين دو خصلت دلكش بعيد بود و بري1

 

دو خصلت است در اين بوستان كه باغ ارم1

و ديگر آن‏كه ارم شد نهان و اين مرئي...1

 

نخست كاين چمن از داد زاد و آن ز ستم1

بهار رحمت و بستان معرفت يعني1

 

جهان حكمت و تقوي، سپهر فضل و خرد1

كف جوادش فلك وجود را جودي1

 

جناب مجتهد العصر و الزمان كه بود1

سپس به بيماري سخت و شفاي وي كرده و مي‏گويد:

به زندگاني او زنده شد ولاي علي(ع)[69]1

 

به تازه‏رويي او تازه گشت دين رسول1

كارنامه درخشان حاجي ميرزا جواد آقا در ستيز با استعمار و استبداد، گذشته از عامّه مردم، وي را نزد خواص نيز محبوب ساخته بود، تا آنجا كه نوشته‏اند: وي «در وجهه و نفوذ به آنجا رسيد كه به ناصرالدين شاه گزارش دادند كه چندين اصلاح طلب، او را نامزد سلطنت كردند».[70] گفتني است كه در يكي از گزارشهاي محرمانه به ناصرالدين شاه مي‏خوانيم كه ملكم خان «در كتابچه آخري» خويش «سلطنت را مخصوص حاجي ميرزا جواد مجتهد كرده است و شخصي كه مجمع پسران حاجي سيد مرتضي[71] با صوابديد او كار مي‏كند ميرزا آقا پسر مجتهد است». شاه در ذيل گزارش مزبور مي‏نويسد: «در فقره تنبيهات پسران سيد مرتضي، مردكه صحيح نوشته است. بايد پدر اينها را آتش زد و به همين ترتيبات اينها را تنبيه كرد. همين مسوده را محرمانه براي وليعهد بفرستيد كه در صدد اين تنبيهات باشد بي‏مجازات و تنبيه سخت چطور اطمينان از آتيه حاصل مي‏شود».[72] هواداري ملكم از علما، البته، رياكارانه و مزوّرانه بود. اما اين گزارش نشان مي‏دهد كه نفوذ و محبوبيت اجتماعي ميرزا جواد آقابه حدي بوده كه روشنفكر زمانه نيز به عنوان بهترين جايگزين موجود (به لحاظ نفوذ مردمي و انجام اصلاحات) چشم به ميرزا جواد آقا داشته است. مدرّس تبريزي مي‏نويسد: مجتهد «در اثر وجهه ملّيِ فوق‏العاده كه داشته امرا و حكام وقت از وي ترسناك و انديشناك بودند، اوامر و احكام او را با كمال تذلّل قبول و اجرا مي‏كردند و اصلاً قدرت ردّ آنها را نداشتند».[73]

علاوه، كسروي، خود اعتراف دارد كه: «مردم جانفشانيها در راه» مجتهد «مي‏نموده‏اند». كساني كه با ديناميزمِ روابط و مناسبات اجتماعي ميان ملت و روحانيت شيعه در كشورمان آشنايند، نيك مي‏دانند كه علاقه مردمِ «ستمديده» آن روزگار (در حد «جانفشاني») به يك رجل ديني، جز حاصل دفاع جدّي شخصيت مزبور از جان و مال آنان در برابر حكام جائر نبوده است.

ميرزا علي خان لعلي (متوفي 1325ق) شاعر تواناي عهد قاجار در وصف ميرزا جوادآقا نكته‏اي نغز دارد:

با قبطيان عصـاي تو چون كـام اژدها1

 

با سبطيان، كـلام تو چون گفته كليـم1

قـول تـو بـاد رهـبـر و، راي تو رهنما[74]1

 

در مسند شريعت غرّا به خاص و عام1

مجتهد در 17 شعبان 1313ق، كمتر از يك سال پس از درگذشت ميرزاي شيرازي، در تبريز درگذشت. «موقع وفات او چند روز تعطيل عمومي شد و در تمامي بلاد ايران مجالس ترحيم منعقد گرديد...».[75]

اينك مي‏توان يك بار ديگر سخن كسروي در باره ميرزا جوادآقا را مرور كرده و عيار صحت آن را در ربط با آنچه فوقاً گذشت سنجيد.

 

برچسب ناآگاهي به تمامي عالمان مبارز

كسروي ـ چنان‏كه ديديم ـ به مجتهد تبريزي و ساير مجتهدان آذربايجان نسبت «ناآگاهي» داده است. جالب است بدانيم كه وي عموم رهبران ديني و حتي مصلحان و مبارزان مذهبي را (از سيد جمال اسدآبادي گرفته تا مدرس و خياباني) به ناآگاهي و خودخواهي متهم ساخته است!

از نظر او: سيد جمال الدين اسدآبادي «به كار بزرگي برخاسته بوده، ولي راه آن را نمي‏شناخته و آنگاه هيچ‏گاه خود را فراموش نمي‏كرده...»[76] (بخوانيد: نادان و جاه‏جوي بوده است!). ميرزا كوچك‏خان و ياران او مرداني «كوتاه بين و ساده» بوده «و از دورانديشي و شناختن سود و زيان كشور بي بهره» بوده‏اند![77] (قبلاً هم ديديم كه در «تاريخ پانصد ساله خوزستان» جنگليان را جمعي از «گردنكشان و خودسران» شمرده بود!).[78] شيخ محمد خياباني، به رغم نيكخواهي و دلسوزيش براي كشور، «يك راه روشني در انديشه نمي‏داشت»[79] و بيانيه وي كه بر دو اصل «برقرارداشتن آسايش عمومي و از قوه به فعل آوردن رژيم مشروطيت» تكيه داشت، حاكي از «بيمايگي كار» او و همدستانش بوده و ضمناً نشانگر «بي پروايي خياباني به مردم» است![80]

در همان ايام، شهيد مدرّس پرچم قيام بر ضدّ قرارداد 1919 وثوق الدوله ـ كاكس را در تهران بر دوش داشت. داوري كسروي در باره مدرّس را نيز لابد بايستي از تصوير كلي‏اي كه وي از مخالفان قرارداد ننگين وثوق الدوله به دست مي‏دهد، بازجست:

...بيرون آمدن اين پيمان‏نامه ناخشنودي سختي در مردم پديد آورد و در هر كجا تكاني پيدا شد... راستي آن است كه گذشته از خود پيشامد و برخورد آن به همه كس، انگيزه‏هايي در ميان بود كه به سختي شور و هياهو مي‏افزود:

نخست يك دسته از آزاديخواهان از بيكاري دلتنگ گرديده و افتادن كابينه را با ناشكيبايي آرزو مي‏كردند. دوم هوچيان كه گفتيم با هر كابينه دشمني مي‏نمودندي و افتادن آن را خواستندي... و به يك چنين بهانه‏اي نيازمند مي‏بودند. سوم يك گروه كوتاه انديش چون از كوششي نتيجه برنگيرند و يا در كشاكشي شكسته بيرون آيند در پي كسي باشند كه گناه را به گردن او گذارند و با شور و هياهو بر سر او پرند و خشم خود را فروريزند و بدينسان از زير شرمساري بيرون آيند. توده ايران در اين هنگام چنين حالي مي‏داشتند و به داشتن يك كسي كه همه گناهها را به گردن او اندازند نيازمند و آرزومند مي‏بودند و آن كس وثوق الدوله را يافتند...[!][81]

تأثير اين اظهارات مشعشع! در خواننده ناآگاه، «ايجاد بدبيني شديد به پيشينه مبارزات ضدّ استعماري ملت ايران و تصور منفي از پيشوايان خبير و دلسوز آن (نظير شهيد مدرس)» خواهد بود. چنان‏كه خواننده آگاه نيز، پس از قرائت اين سطور، رويش دو شاخ تعجب! را بر فراز سر خويش احساس خواهد كرد!

كسروي حتي علماي مشروطه خواه ايران و عراق: طباطبايي، بهبهاني، آخوند خراساني، شيخ عبداللّه‏ مازندراني و... را نيز (كه «ظاهراً» به آنان ارادت نشان مي‏دهد) از برچسب «ناآگاهي» محروم نگذاشته و راجع به آنان مي‏نويسد: «از كشورداري و چگونگي پيشرفت توده و اين‏گونه انديشه‏ها بسيار دور مي‏بودند»![82]

 

تعريف از ميرزا ملكم خان

شگفتا كه همين كسروي، وقتي به ميرزا ملكم خان (بنيانگذار فراموشخانه فراماسونري در ايران، مشوّق سرمايه‏گذاري خارجي در ايران و دلال قراردادهاي استعماري رويتر و لاتاري، و طرّاح تز «اخذ تمدن فرنگي بدون تصرف ايراني») مي‏رسد، لحنش كاملاً عوض شده و او را به «فهم و بيداري» مي‏ستايد:

به امتيازهايي كه به بيگانگان داده مي‏شده خرده مي‏گرفته و زيان آنها را باز مي‏نموده‏ ميرزا ملكم خان... مرد بافهم و بيداري بوده و از سياست دولتهاي اروپايي در باره آسيا آگاهي درستي يافته، دلش به حال ايران مي‏سوخته، و اين بوده كه به بيداري مردم مي‏كوشيده.

در زمان صدراعظمي حاجي ميرزا حسين خان [سپهسالار] اين همراز و همدم او بوده... و اين بيگمان است كه... به امتيازهايي كه به بيگانگان داده مي‏شده خرده مي‏گرفته و زيان آنها را باز مي‏نموده، چيزي كه هست ملكم از دسته «فريرماسون» بوده و نوشته هايش آن رنگ را داشته است، و ما چون از انديشه و خواست آن دسته آگاه نيستيم در باره ملكم نيز داوري نخواهيم توانست.[83]

سخنان فوق، ضمناً حاكي از «بي اطّلاعيِ شديد و آشكارِ» كسروي از واقعيات تاريخي نيز هست. سخن كسروي را با انضمام آن به كلامي ديگر از وي، نقد مي‏كنيم. چهار صفحه بعد از نوشته فوق، مي‏نويسد: «در زمان سپهسالار، امتياز كشيدن راه آهن از بوشهر تا گيلان به انگليسيان داده شده بود، كه مي‏بايد آن را از لغزشهاي سپهسالار شمرد».[84]

اولاً، در زمان سپهسالار تنها امتياز كشيدن راه آهن به انگليسيها داده نشد، بلكه اين امتياز، بخشي از يك رشته امتيازات دور و دراز (نظير امتياز بهره‏برداري از معادن و جنگلها و زمينهاي باير، حفر قنوات، ساختن آسيا و كارخانجات، و تأسيس بانك و خط تلگراف و... در ايران) بود كه تاريخ، به درستي، از آن با عنوان «امتيازات رويتر» و تاراج «بيسابقه» ثروت ايران ياد مي‏كند.[85]

ثانياً، تاريخ نه تنها از «خرده گيري» ملكم خان به امتيازات استعماري اثري به دست نمي‏دهد، بلكه از وي به عنوان دلال قراردادهاي رويتر و لاتاري ياد مي‏كند و «همرازي و همدمي» او با سپهسالار[86] نيز (كه كسروي به آن اشاره مي‏كند) فلسفه اي جز واسطگي و دلالي براي تصويب قرارداد رويتر نداشته است.[87]

فريدون آدميت مي‏نويسد: «ملكم چاره كار را در اين مي‏ديد كه بايد از مديران و مشاوران و كمپانيهاي خارجي مدد خواست و انجام امور را به دست آنها سپرد».[88] به نوشته همو: ملكم معتقد بود كه: «در اخذ اصول تمدن جديد و مباني ترقي عقلي و فكري حق نداريم در صدد اختراع باشيم. بلكه بايد از فرنگي سرمشق بگيريم...».[89] او دولت ايران را براي توسعه عمران و آبادي كشور، تشويق به «استقراض از اروپاييان» مي‏كرد و اصرار داشت ثابت كند كه اين امر به هيچ روي خطري براي استقلال و تماميت ارضي كشور در بر ندارد: «ملل فرنگستان در ممالك، هيچ كار و مقصودي ندارند مگر ازدياد آبادي و توسيع تجارت دنيا»! و هنگامي كه يك دولت اروپايي يك كشور آسيايي را تصرف مي‏كند به خاطر لذت پيروزي نيست بلكه بيشتر براي بازرگاني و سود متقابل است، «از ماليات هند يك دينار عايد خزانه انگليس نمي‏شود»![90]

مي‏دانيم كه سپهسالار پس از عقد قرارداد رويتر، و بردن شاه به اروپا، مورد هجمه شديد علما قرار گرفت و شاه در بازگشت به ايران، از آنجا كه تخت و تاج خود را با بقاي سپهسالار جدّاً در خطر مي‏ديد، وي را از صدارت عزل كرد (و البته چندي بعد دوباره بر سر كار گماشت). ملكم در 21 صفر 1293ق از لندن تلگرافي به سپهسالار زد و ضمن ابلاغِ تأسفِ شديد گلادستون، نخست وزير «اسلامْ ستيز» انگليس،[91] از عزل وي، فرصت را براي دفاع از امتيازات خارجي مغتنم شمرد. كلامش را براي سنجشِ عيار صحّتِ گفته كسروي كه مدعي است: ملكم «به امتيازهايي كه به بيگانگان داده مي‏شده خرده مي‏گرفته و زيان آنها را باز مي‏نموده»! نقل مي‏كنيم:

خداوندگارا، چند روز پيش از اين مستر گلادستون را در خانه خود و در دو مجلس ديگر ديدم... گفت از اين‏كه ميرزا حسين خان را از صدارت دور كردند نهايت تأسف را دارم، زيرا... حسين خان هم وزير باكفايت، هم دولتخواه حقيقي، و هم شخصاً مرد بسيار معقول و متدين [!] بود...

به توسط روزنامه ها مي‏شنوم كه اولياي دولت... بعضي امتيازات به كمپانيهاي خارجه داده‏اند. اگرچه از تفصيل اين امتيازات بهيچوجه خبر ندارم، اما از وقوع اين معاملات، نهايت خوشبختيرا دارم... .[92]

در مورد (به اصطلاح) مبارزات ملكم با «خودكامگي» و تلوّن وي در اين راه نيز نكات گفتني بسيار است كه آن را به فرصتي ديگر مي‏گذاريم.

 

عضويت در فراماسونري

كسروي، در كلامي كه گذشت، از «انديشه و خواست» دسته فراماسون، اظهار بي اطّلاعي كرده است:

ملكم از دسته «فريرماسون» بوده و نوشته‏هايش آن رنگ را داشته است، و ما چون از انديشه و خواست آن دسته آگاه نيستيم در باره ملكم نيز داوري نخواهيم توانست.

و اين در حالي است كه او خود جزو «انجمن آسيايي همايوني (يا سلطنتي) لندن» بود كه به تعبير آيت اللّه‏ حاج شيخ حسين لنكراني، بزرگترين لژ فراماسونري در خاورميانه است. كسروي در روي جلد كتابش: نامهاي شهرها و ديه هاي ايران[93] صريحاً به عضويت خويش در «انجمن آسيايي همايوني (يا سلطنتي) لندن» اشاره دارد كه مركز آن در لندن بوده،[94] رياست افتخاري آن را پادشاه انگليس بر عهده داشته[95] و نشانهاي آن را پادشاه مزبور به توصيه شوراي انجمن عطا مي‏كند.[96] كسروي، ضمناً اين كتاب را «به آزاد مرد راد، دانشمند سترگ خان بهادر آميرزا محمد» هديه كرده[97] است كه كه پدر و برادرش (احمد و علي) بترتيب «منشي كنسولگري» و «ژنرال كنسول» انگليس در بوشهر بودند.[98] خود ميرزا محمد (يا محمد احمد) خان بهادر را نيز با اين سمتهاي استعماري مي‏شناسيم: سر آرنولد ويلسون (مأمور اعزامي از سوي حكومت انگليسي هند در 1907-1914 به خوزستان، و كنسول بعدي بريتانيا در اهواز) از خان بهادر به عنوان «منشيِ باوفايِ» ژنرال سِر پرسي سايكس در مذاكره با شيخ خزعل در مورد امور شركت نفت ايران و انگليس ياد مي‏كند.[99] سِر پرسي سايكس، همان بنيانگذار مشهور پليس جنوب است[100] و خان بهادر در سفر ژنرال سايكس به سيستان و قائنات نيز كه در اواخر قرن نوزدهم ميلادي صورت گرفت، همراه سايكس بود.[101] خان بهادر در سالهاي 1310-1311 شمسي مباشرت فروش املاك شيخ خزعل را (از سوي ويلسون، رئيس شركت نفت انگليس) در بصره بر عهده داشت[102] و در آن شهر، وكيل الدوله و نماينده تجاري انگليس شمرده مي‏شد.[103] چنان‏كه پس از اشغال عراق توسط انگليسيها نيز، از سوي آنان به عنوان حاكم سياسي كربلا برگزيده شد.[104]

اسماعيل رائين مي‏نويسد: خان بهادر «قبل از جنگ بين‏الملل اول، در منطقه خليج [فارس] با انگليسها همكاري داشت و هنگام حمله آنها به عراق به سمت معاون نماينده سياسي انگلستان در كربلا تعيين گرديد و مرحوم كسروي در كتابهايش از او به نيكي ياد مي‏كند».[105] زماني كه هزاران نفر از مردم و عشاير سلحشور كربلا، در صحن حضرت سيد الشهدا اجتماع كرده و از سوي برخي از رهبران نهضت، سخنرانيهاي پرشوري عليه انگليس و لزوم جهاد خونين بر ضد آنان ايراد شد (4 شوال 1338ق / 21 ژوئن 1920م)، همين جناب خان بهادر «نامه‏اي به ويلسون (نماينده سياسي انگليس در


عراق) ارسال كرده و وضعيت بحراني كربلا را به وي گوشزد نمود و از او خواست براي جلوگيري از نهضت ملت، تصميمات فوري اتخاذ كند. ويلسون نيز، ماژور بولي، حاكم سياسي حّله، را مأمور سركوب نهضت در كربلا ساخت. پيرو اين دستور، ماژور بولي با لشگري مجهز به زره پوش و مسلسل و ثوپ، شهر كربلا را محاصره كرد (5 شوال 38) و اعلام كرد كه بايد 14 تن از رؤساي شهر، خود را به نيروهاي انگليسي تسليم كنند. وي به هشدار مرحوم آيت‏اللّه‏ العظمي ميرزا محمدتقي شيرازي (مرجع بزرگ تشيع و رهبر ثوره عشرين) گوش نداد و چنين بود كه شعله نبرد ميان علما و عشاير شيعه دجله و فرات (به رهبري ميرزا و سپس شيخ الشريعه اصفهاني) با بريتانيا بالا گرفت و خاك عراق به خون رزمندگان مسلمان و ضد استعمار آن سامان گلگون شد...»[106]

اصولاً القابي چون خان بهادر، بهادر خان و خان صاحب، عناويني بود كه انگليسيها (همراه نشانهايي چون نشان قيصر يا سنت ميشل) به عُمّال و خادمان خود مي‏دادند.[107] اعتمادالسلطنه مي‏نويسد: «...ديدن آقا حسن وكيل الدوله [انگليس در كرمانشاه] كه از كرمانشاهان تازه آمده رفتم. نشان سنت ميشل با لقب بهادرخاني از طرف دولت انگليس به حاجي آقا حسن داده شده و اين دليل بر كمال اعتمادي است كه انگليس به او دارد».[108] چنين كسي، واسطه ورود كسروي به لژ فراماسونري بود[109] و به نوشته رائين، كسي است كه كسروي «در كتابهايش از او به نيكي ياد مي‏كند».[110]

گفتني است كه دو تن، واسطه ورود كسروي به انجمن آسيايي همايوني بوده‏اند: يكي همين ميرزا محمد خان بهادر، و ديگري سِر دنيس راس (مستشرق مشهور انگليسي)[111] كه در جشن هزاره فردوسي (تهران، 1313 ش) شركت داشت و حامل تبريكات سِر جان سيمون وزير خارجه انگليس به اعضاي كنگره بود.[112]

دكتر عيسي صديق كه در جشن هزاره فردوسي (تهران، 1313) با سِر دنيس راس از نزديك ديدار داشته، او را از جمله ديپلماتهاي انگليسي مي‏داند كه سالها اقامت در هندِ زيرِ سلطه بريتانيا، از آنها عنصري مستعمره‏چي و داراي خوي استكباري ساخته بود.[113]

ماهيت اين انجمن ماسوني را، از جمله، مي‏توان از ماهيت بنيانگذاران و اعضاي آن شناخت؛ سِر گور اوزلي (كه وي را، به درستي، عامل شكست ايران در جنگ با روسيه تزاري در زمان فتحعليشاه مي‏شمرند)[114] «از بنيانگذاران انجمن سلطنتي آسيايي انگلستان» بوده است.[115] ديگر از اعضاي اين انجمن، ابراهيم ولنتاين ويليامز جكسن (1862-1937م) استادِ آمريكايي تبارِ دانشگاه كلمبيا است. وي تأليفات متعددي دارد كه يكي از آنها كتاب «ايران در گذشته و حال» است كه با عنوان «سفرنامه جكسن به فارسي ترجمه شده است.[116] جكسن با سفارت آمريكا در ايران و ميسيونهاي تبشيريِ وابسته به آن كشور در آمريكا و ايران ارتباط داشت و هنگام گشت و گذار در كشورمان، در اصفهان و اروميه و همدان، مهمان آنها بود.[117] وي در كتاب خويش از باب و بابيگري ترويج و تعريف مي‏كند.[118] همچنين بايد از تعلق شديد او به ايران شاهنشاهي قبل از اسلام، و مظاهر و مآثر به جا مانده از آن دوران، و نيز زردشتيگري و اوستا و اين گونه امور ياد كرد كه در سراسر كتاب وي (همچون فصل يا بخش[119] كتاب) منعكس است.

بنابر آنچه گفتيم، اظهار «بي اطّلاعي مطلقِ» كسروي از «انديشه و خواست».

انجمنهاي ماسوني، دروغ بوده و حاكي از «بي تقوايي» و سوء اخلاق اوست، كه شواهد بسياري بر آن مي‏توان اقامه كرد. مجتبي مينوي، كسروي را به خصالي چون بي‏ذوقي، بدطينتي، حسادت و نمك‏نشناسي متهم ساخته و با اشاره به حضور كسروي و محمد تقي بهار و ديگران در درسهاي «پهلوي و فُرس قديمِ» پرفسور هرتزلد آلماني، مي‏نويسد: «بهار و كسروي بعد از آن مجالس درس (كه ظاهراً از چهل مجلس بيشتر بود) به كار مستقل و اقتباس از كارهاي زردشتيان هند هم پرداختند و بعضي كتب منتشر ساختند و مقالات نوشتند و در سر اين كار و موضوعهاي ديگر با هم معارضه و مبارزه قلمي كردند، و سببش تا آنجا كه من مي‏توانم حكومت كنم بيذوقي و بدطينتي مرحوم كسروي بود كه بسيار حسود هم بود و به همه بد مي‏گفت و هيچ كس را غير از خودش قبول نداشت و حتي در مورد معلمي هم كه كه به از درس داده بود، يعني هرتزفلد، عاقبة‏الامر به مضمون نمك‏خوردي نمكدان را شكستي عمل كرد و در مجله ارمغان به او دشنام داد و تهمت زد: باده با محتسب شهر ننوشي زنهار / بخورد باده‏ات و سنگ به جام اندازد!».[120]

در همين راستا، ابراهيم صفايي نيز كناره‏روي كسروي را از دادگستري در زمان داور، ناشي از فساد اخلاقي وي شمرده و مي‏نويسد: «كسروي هنگامي كه رئيس دادگاه شهرستان بود به همسر يكي از صاحبان دعوي شيفته گرديد. پس از چندي آن زن از شوهر خود جدا شد و با كسروي ازدواج كرد و همسر دوم او شد. شوهر آن زن به داور وزير دادگستري شكايت كرد و كسروي به دستور داور منتظر خدمت شد. سپس تقاضاي بازنشستگي كرد و به وكالت دادگستري پرداخت. ارادتمندانش شايع ساختند كه او در يك دادرسي، رضا شاه را محكوم كرده و به اين مناسبت منتظر خدمت شده است. ولي اين يك شايعه ساختگي بود. كسروي كتاب «شهرياران گمنام» را به تيمورتاش اهدا كرده بود و در كتاب «ده سال در عدليه» نيز تيمورتاش را ستوده بود».[121]

 

راز مخالفت كسروي با علما

اين‏كه كسروي جميع عالمان را (از سيد جمال‏الدين اسدآبادي گرفته تا آخوند خراساني و ديگران) به اتهام «ناآگاهي» فرو مي‏كوبد و متقابلاً ميرزا ملكم خان (چهره پيشتاز غربزدگي در ايران) را به «فهم و بيداري» مي‏ستايد، علتي جز اعتقاد و تمسك آن عالمان به احكام شريعت و تعلّق تامّ و تمام ملكم خان به غرب و غربزدگي ندارد. بر اين نكته مي‏توان دهها گواه و سند از كلام خود كسروي شاهد آورد، كه برخي از آنها در خلال مطالب گذشته مذكور افتاد و به برخي ديگر ذيلاً اشاره مي‏كنيم:

1. در كتاب «دادگاه» مي‏نويسد: «مشروطه چيست؟... مشروطه آن است كه بيست يا سي ميليون مردم كه در كشوري مي‏زيند آنجا را خانه خود دانند و در راه نگهداري آن و آبادي آنجا به هرگونه كوشش و جانبازي آماده باشند». آنگاه تشيع را در كنار خراباتيگري و ماديگري به يك چوب رانده و از فكر و تلاش براي حفظ و آبادي وطن دور مي‏داند: «چنين چيزي با صوفيگري و شيعيگري و خراباتيگري و ماديگري چه سازشي تواند داشت؟!»![122]

2. ديديم كه كسروي، حتي در باره آخوند خراساني و همفكران وي نيز مدعي شده است كه آنان «از كشورداري و چگونگي پيشرفت توده و اين گونه انديشه‏ها بسيار دور مي‏بودند»![123] دقت در عبارات كسروي[124] نيك نشان مي‏دهد كه اتهام علما (از سوي كسروي) به «دوري و ناآگاهي از انديشه كشورداري و پيشرفت توده»، دليلي جز طرفداري آنان از قوانين شرع و مخالفتشان با تصويب و اجراي «قوانين ضدّ اسلامي» در كشور نداشته است![125]

3. كسروي، «دو سيد و همدستان ايشان» را نكوهش مي‏كند كه «معني زندگاني توده‏اي و كشور، و چگونگي پيشرفت را بدانسان كه در ميان اروپاييان مي‏بود» به مردم نياموختند و اين را «لغزشي از ايشان» مي‏شمرد و سپس مي‏نويسد: «اين كار نتيجه آن را داد كه تا ديرگاهي در همه جا رشته در دست ملايان و روضه‏خوانان مي‏بود، و اينان به دلخواه خود مشروطه را همان رواج «شريعت» مي‏زنديدند [؟ كذا]، و از قرآن و «احاديث» دليلها ياد مي‏كردند... وانبوه مردم جنبش را جز براي همين نمي‏دانستند. داستان حاجي شيخ فضل‏اللّه‏ نوري و پيشنهادهاي او را به مجلس، خواهيم آورد. تا ديري مردم، گيج اين كارها مي‏بودند... سپس كم‏كم انديشه‏هاي ديگري پراكنده گرديد»![126]

4. نيز با اشاره به عالمان و مجتهدان برجسته تبريز در عصر قاجار (خاندان مجتهديهاي تبريز، و نيز ميرزا صادق آقا و برادرش حاجي ميرزا محسن آقا، حاجي ميرزا ابوالحسن انگجي و...) مي‏نويسد: «اينان، چه نيكان و چه بدانشان، جز به زيان مردم نمي‏بودند»![127] آنگاه در توجيه اين داوري عجيب، مي‏گويد: زيرا نيكان علما هم (با وجود پرهيز از پول‏اندوزي و جاه‏طلبي) روي تعليم آموزه‏هاي «كيش شيعي و اصول و فقه و حديث و قرآن» به مردم «پافشاري» كرده «و آنان را با يك رشته كارهاي بيهوده‏اي، از گريستن و سينه زدن و به زيارت رفتن و دعاي ندبه خواندن و مانند اينها واداشتندي و... به اين سان مردم را سرگرم گردانيده، از ياد كشور و توده بازداشتندي»!

در ادامه مي‏افزايد: «اينان، چه بدان و چه نيكان، هيچگاه به ياد نياوردندي، كه اين كشور را كه ما در آن مي‏زييم، دشمناني هست كه به بردنش مي‏كوشند و مي‏بايد ما را نيز به نگهداشتنش كوشيم و همواره بيدار باشيم و بسيج‏افزار كنيم ـ چنين چيزي را نه خود انديشيدندي، و نه اگر كسي گفتي گوش دادندي...»![128]

براستي كه «آگاهي» از تاريخ و «انصاف» در داوري! در اين كلمات موج مي‏زند! معلوم نيست شركت فعال علما در 1. جنگ ايران و روس (به رهبري آيت‏اللّه‏ العظمي سيد محمد مجاهد) در عصر فتحعليشاه، و نبرد با قشون متفقين (روس و انگليس) در جنگ جهاني اول و پس از آن (ثوره عشرين)، 2. در جنبش تنباكو (به رهبري آيت‏اللّه‏ العظمي ميرزاي شيرازي) در عصر ناصرالدين شاه، و نيز3. حمايت آنان از «شركت اسلاميه» (كه هدف آن، ترويج منسوجات «وطني» و مبارزه با «استعمار اقتصادي» غرب بود) در عصر مظفرالدين شاه و آن همه نطقها و اعلاميه‏ها و رساله‏هاي آنان (در طول قرن 13 و 14ق / 19 و 20م) بر ضدّ سلطه سياسي ـ نظامي ـ اقتصادي استعمار غرب، و متقابلاً هراس شديد استعمار از آنها ـ كه شرح آن مثنوي هفتاد من كاغذ شود ـ را به چه چيز حمل بايد كرد؟! و اين همه نمونه تاريخي از درگيري روحانيت شيعه با استعمار غرب و شرق، چگونه و به چه دليل از ذهن يا قلم مورخ «پراطّلاع» و «منصف»!ي چون جناب كسروي دور مانده است؟![129] و آيا او حساب نمي‏كرد كه روزي با كشف اين بي اطّلاعي (و به تعبيري دقيقتر) بي انصافيِ آشكار او،[130] اعتبار نوشته‏ها و داوريهايش بشدت مخدوش خواهد گشت؟!

 

نكته بودار و سؤال‏انگيز

بر آگاهان به تاريخ پرنشيب و فراز ايران (به‏ويژه تاريخ دو قرن اخير اين سرزمين) كاملاً روشن است كه تشيع، در كشورمان، حكمِ «ملاطِ» وحدتِ ملّي را دارد و روحانيت شيعه نيز (از جنگ ايران و روس و جنبش تنباكو تا قيامهاي خونين 30 تير و 15 خرداد و 22 بهمن) همواره در خطوط مقدم پيكار با استعمار قرار داشته است. حملات بي پرواي كسروي به تشيع و روحانيت (كه نتيجه‏اي جز تضعيف «بنيان» وحدت ملّي و هجمه به «صفوف مقدم» جبهه ضدّ استعمار در اين سرزمين نداشته و خدمتي آشكار و مستقيم به دشمنان آزادي و استقلال ايران مي‏باشد) بسيار «سؤال انگيز» است و بيگمان كسروي آن قدر خام نبوده كه زيانهاي اين كار را، آن هم در روزهاي اشغال ايران (پس از شهريور20)، در نيابد.

وقتي اين نكته «بودار و سؤال انگيز» را، در كنار مسائل ديگري چون «ارتباط صميمي» كسروي با عمّال سياست انگليس (خان بهادر و دنيس راس) و نيز آزادي عمل و همسويي او با رژيمِ برآمده از كودتاي «انگليسي» سوم اسفند 1299 مي‏گذاريم، سوء ظنّ هر تاريخْ پژوهِ «نكته سنج» را بشدت بر مي‏انگيزد. پيش از اين، سخن جلال آل احمد را در باره همسويي كسروي با سياست ضدّ مذهبي پهلوي نقل كرديم و وعده داديم در ادامه بحث، كلام احسان طبري را نيز در اين زمينه بياوريم.

احسان طبري، در تحليل اين همسويي، به ژرفاي قضيه نفوذ كرده و در افشاي «رازِ مگوي تاريخ ايران» جرئتي درخور تحسين از خود نشان داده است (هرچند كلامش ـ به شيوه معهود «چپ نگاران» ـ خالي از «القاء ايدئولوژي» نيست):[131]

رضا شاه كه در دوران عروج خود، پس از عوام فريبيهاي جمهوري خواهانه، دست به تظاهرات مذهبي زد... روش خود را بتدريج دگرگون نمود و سياست عقب زدن نفوذ روحانيت و بسياري از آداب مذهبي را به سود تجدد و اروپاييگري دنبال كرد...

اين واكنش رضا شاه عليه آن[132] مذهبي بود كه نمي‏خواست تن به مركزيت بدهد و براي خرد حقّ خاصّي در امور قانونگذاري و فرهنگي و اوقاف و اصولاً اداره مردم قائل بود.

تمايل رضا شاه به تضعيف روحانيت شيعه، تنها[133] از تمايلات خودش براي از ميان برداشتن رقيب منشأ نمي‏گريد؛ استعمارطلبان انگليس نيز از درزان حوادث تنباكو و فتواي ميرزا حسن شيرازي به عنوان مجتهد اعلم، در نكشيدن قليان و عدم معامله دخانيات، اين نيرو را شناخته بودند. برخيها حدس مي‏زنند ميرزاي شيرازي با شيخ فضل‏اللّه‏ نوري ارتباط داشته و اعدام شيخ فضل‏اللّه‏ نوري، اقدامي بود به منظور انتقام ستاني استعمار از «فضولي» روحانيت و قبضه كردن امور (؟!).[134]

نيروي روحانيت در جريان انقلاب مشروطيت نيز نفوذ زيانمندي براي اشرافيت و استعمار، در توده هاي مردم نشان داد. بعدها نيز از خياباني گرفته تا مدرّس، روحانيوني پيدا شدند كه براي سياست استعماري انگلستان مشكلاتي پديد مي‏آورند. لذا از نو قالب‏گيري و بازسازي روحانيت شيعه براي آنان نيز در دستور روز بود.[135]

در زمان رضا شاه، تشيع قرون وسطايي [؟!] با تمام آداب و رسوم سنتي، با تمام دعاوي خود كه حكومت را «جائر و غاصب»، و ولايت را حقّ امام يا فقيه مي‏شمرد، نمي‏توانست براي ديكتاتوري... قابل هضم باشد. به اين جهت ما با يك سياست صريح درگيري با روحانيت روبرو هستيم.[136]

رضا شاه تا حدّي «رفورم» خود مذهب را نيز غير مستقيم تشويق مي‏كرد، و مسلّماً بدون موافقت شهرباني نبود اگر كساني مانند شريعت سنگلجي يا سيد احمد كسروي... نغمه هاي مذهبي تازه اي را تقريباً بدون ترس از ممنوعيت عامّ انتشار نظريّات در مجامع عمومي ساز كردند.[137]

شريعت سنگلجي در ايام رضا شاه كه از آزادي وجدان و عقيده خبري نبود، آزادانه بر بالاي منبر عقايد خود را پخش مي‏كرد.

رضا شاه، كه با مذهب به شكل گذشته آن، به شكلي كه سيد حسن مدرّس نماينده آن بود، در افتاده بود مي‏خواست با ديني موافق ميل خود روبرو باشد كه بهترافزار سياست از قرار گيرد.[138]

آيا آثار تاريخي كسروي، از تعصبات ضدّ مذهبي خالي است؟!

برخي از افراد ميان آثار تاريخي و غير تاريخي كسروي فرق گذاشته و نوشته‏هاي تاريخي او را خالي از غرض‏ورزيها و تعصبات ضدّ مذهبي مشهور و معمول وي مي‏انگارند. گويي كسروي شخصيتي دو پاره داشته و در حوزه تاريخنگاري، آدمي ديگر مي‏شده و كاملاً جدا و فارغ از باورها و گرايشهاي سياسي و فكري خويش عمل مي‏كرده است! اين تصور، علاوه بر اين‏كه منطقاً پذيرفتني نيست، با محتويات آثار تاريخي كسروي نيز (به‏ويژه مشروطه‏نگاريهاي او) در تضادي آشكار و مستقيم قرار دارد.

انتخاب تيترهاي موهِني چون «پيوستن ملايان به اوباشان»،[139] «جنبش ملايان و آغاز آشوب»،[140] «دستبردهايي كه علما در قانون مي‏كردند»!،[141] «چگونه از دامهاي منطق و اصول جَستم»[142] و نيز تعابيري نظير «در اين پيشامد، از همه رسواتر ملايان بودند»[143] و «نمايشهاي بيهوده... و نشان هوسبازي ملايان»![144] همگي حاكي از كينه‏توزي آشكار و بيمار گونه كسروي به علماي شيعه و نمونه‏اي از زبان و قلم پرخاجو، هتاك و ستيزناك اوست، به گونه‏اي كه كمتر مي‏توان نمونه مشابهي از آن در ميان نويسندگان «لائيك» و حتي ضدّ مدهب كشورمان يافت. برخي از مطلعين، سابقه ضديت كسروي با روحانيت را به گذشته‏هاي دور دوران نوجواني او، بر مي‏گردانند.[145]

كسروي حتي حرمت مراجع مشروطه خواه ايران و نجف را نيز (كه به كرّات مورد ستايش و ثناخواني وي قرار گرفته‏اند) نگه نداشته است. در اين باره، شواهد گوناگوني وجود دارد كه به چند نمونه آن اشاره مي‏شود:

1. كسروي از اصلاحاتِ (اسلاميِ) علما در قانون اساسي مشروطه (كه مي‏دانيم از قوانين اروپايي، الگوبرداري شده بود) تعبير به «دستبرد»! مي‏كند: «نمايندگان [مجلس] يك دسته «شريعت خواهي» مي‏نمودند و دسته ديگر از ترس آنان به رويه كاري مي‏پرداختند. اگر تقي‏زاده جلو نگرفتي، و قانون اساسي با دستبردهاي [؟!] علما در مجلس خوانده شدي هرآينه پذيرفته گرديدي»![146] مقصود وي از اين «دستبرد»، عمدتاً اصل دوم متمم قانون اساسي مشروطه (مبني بر نظارت فائقه علما بر مصوّبات مجلس شورا) است[147] كه كاملاً مورد قبول و امضاي مراجع مشروطه‏خواه نجف (آخوند خراساني، شيخ عبداللّه‏ مازندراني) بود و آن دو بزرگوار پس از تصويب اصل مزبور، جهت تأييد و تشييد آن «مادّه شريفه ابديه»، تلگرافي نيز توسّط شيخ فضل‏اللّه‏ نوري به مجلس زدند.[148] چنان‏كه در مشروطه دوم هم، چند تن از مجتهدين را براي اجراي اين اصل اساسي، تعيين و به مجلس معرّفي كردند كه يكي از آنان همين شهيد سيد حسن مدرس مشهور بود. اين حقايق، از ديده كسروي پنهان نبود و خود با اشاره به حمايتِ شخص آخوند و مازندراني از اصل يادشده (كه در اصل، پيشنهاد شيخ شهيد بود) مي‏نويسد: «علماي نجف از آن راه دور چگونگي را درنيافته [؟!] به حاجي شيخ فضل‏اللّه‏ خوش گماني مي‏نمودند و با او همراهي نشان مي‏دادند».[149] مع‏الوصف مي‏بينيم كه او، به رغم ارادت (دروغين)ي كه به مراجع مشروطه‏خواه نشان مي‏دهد، از اصلاحات قانونيِ موردِ حمايت آنان، گستاخانه و بي ادبانه، تعبير به «دستبرد»! مي‏كند، كه كاري ويژه دزدان است![150]

2. اين نحوه سخن گفتن «توهين آميز»ِ كسروي، يادآور توهين ديگري است كه او به نوع علما (از جمله: آخوند خراساني و همفكرانِ روحانيِ او در عراق و ايران) مي‏كند:

روزنامه فكاهي «ملا نصرالدين» از روزنامه‏هايي بود كه در صدر مشروطه منتشر مي‏شد. كسروي اين روزنامه و گردانندگان آن را ستوده و مي‏نويسد: «ملا نصرالدين از روزنامه‏هايي است كه بايد ياد آن در تاريخ بماند. اين روزنامه يك شاعر خوب، و يك نگارنده (نقاش) خوب، و چند تن نويسنده خوب مي‏داشت، و با همان زبان شوخي، از بديها سرزنش و نكوهش مي‏نمود و نوشته‏هايش كارگر مي‏افتاد. يك رشته كارهاي بدي هست كه با زبان سرزنش و ريشخند زودتر از ميان مي‏رود».

حال ببينيم كسروي، چه تحفه درخشاني! از چنته قلمِ گردانندگان «خوب» اين روزنامه كذايي به دست مي‏دهد؟

يكي از شوخيهاي ملا نصرالدين در باره مجلس ايران آن است كه در يكي از شماره هاي خود مي‏نويسد: «بيشتر نمايندگان مجلس ايران از ملايان هستند. زيرا در قانون ايشان، براي نماينده، دانش را شرط ندانسته‏اند.»[151]

پيداست كسروي نيك مطلع بود كه سيّدين سندين (طباطبايي و بهبهاني) آن زمان در مجلس، حضور مستمر و مؤثّر داشته و در رأس علماي حاضر در مجلس بودند، و اين سخنِ روزنامه، در درجه اول، توهين به آنان محسوب مي‏شد و در درجه بعد (به اعتبار «حكم ضمنيِ» نهفته در آن) توهين به همه عالمان، از جمله: آخوند خراساني و ياران وي.[152] و نقل جانبدارانه اين فكاهي زشت، آن هم با آن مقدمه ستايش‏آميز از روزنامه و بانيان آن، نشان از بي حرمتي آشكار كسروي به سيدين و آخوند خراساني دارد كه وي، رياكارانه، به آنان اظهار ارادت مي‏كند.

3. كسروي، صنيع‏الدوله (رئيس مجلس شوراي صدر مشروطه) را كه به قول خود وي شخصيتي «ايرانخواه و دلسوز» بوده است، نكوهش مي‏كند كه چرا گفته است كه قانون اساسي را به نظر علماي نجف برسانند و مي‏گويد: «اين نمونه ناآگاهي او از مشروطه يا دليل ناهمراهيش [با مشروطه] مي‏باشد»![153] و اين در حالي است كه بزرگاني چون آخوند خراساني و همفكران وي در ميان علماي نجف مي‏بودند و مقصود صنيع‏الدوله نيز از اين پيشنهاد، عمدتاً آنها بودند.

4. مورد ديگري را كه مي‏توان به عنوان شاهد ذكر كرد، سخن كسروي در جاي ديگر از همان كتاب است كه «دو سيد و همدستان ايشان» را نكوهش مي‏كند كه «معني زندگاني توده‏اي و كشور، و چگونگي پيشرفت را بدانسان كه در ميان اروپاييان مي‏بود» به مردم نياموختند و اين را «لغزشي از ايشان» مي‏شمرد و سپس مي‏نويسد: «اين كار نتيجه آن را داد كه تا ديرگاهي در همه جا رشته در دست ملايان و روضه‏خوانان مي‏بود، و اينان به دلخواه خود مشروطه را همان رواج «شريعت» مي‏زنديدند [؟ كذا]، و از قرآن و «احاديث» دليلها ياد مي‏كردند... و انبوه مردم جنبش را جز براي همين نمي‏دانستند. داستان حاجي شيخ فضل‏اللّه‏ نوري و پيشنهادهاي او را به مجلس، خواهيم آورد. تا ديري مردم، گيج اين كارها مي‏بودند... سپس كم‏كم انديشه‏هاي ديگري پراكنده گرديد»![154]

تناقض در داوري

كينه «ايدئولوژيك» كسروي با روحانيت، گاه او را به تناقضهاي آشكار در داوري كشانده است. كسروي، همه جا شيخ فضل‏اللّه‏ نوري و همفكران او را به جرم مخالفت با مشروطه مي‏كوبد. با اين حساب، انتظار مي‏رود كه وي نسبت به علماي «مشروطه خواه» اصفهان نظير آقا نجفي و حاج آقا نوراللّه‏ اصفهاني ـ كه اتفاقاً از رهبران جنبش تنباكو نيز بودند ـ به گونه ديگري برخورد كند، ولي مي‏بينيم كه فعاليت آنان به سود مشروطه را نيز كارهاي «بيهوده» بلكه «هوسبازي»! مي‏خواند!

براستي، يك مورّخ منصف كه ستايشگر قيام تنباكو و معترف به رهبري علما در آن قيام است، در اينجا چه مي‏كند؟ پاسخْ روشن و معلوم است: اين «سابقه درخشان ضدّ استعماري» را در كارنامه روحانيت شيعه درج مي‏كند و فوقش مي‏گويد: البته ما بر عملكرد روحانيت، انتقاد هم داريم و (مثلاً) فلان شخص يا گروه از اين صنف در فلان حادثه تاريخي، به اين دليل يا دلايل، بد عمل كرده است. حتي مي‏تواند بگويد كه در همين قيام پيروز تنباكو روحانيت (مثلاً) چنان‏كه بايد قيام را تا سرمنزل پيروزي كامل پيش نبرد... .

امّا كسروي هيچ كدام از اين راهها را نمي‏رود، بلكه موضعي را بر مي‏گزيند كه تنها جنبه «عقده گشايي» دارد! او، به رغم ستايش از جنبش و اعتراف به نقش علما، اين نقش مهم و مؤثر تاريخي را، نه «نقطه قوّت» علما بلكه «نقطه ضعف و سياه» قيام تنباكو مي‏گيرد! بنگريد:

در جريان تظاهرات مردم تبريز در صدر مشروطه (در اعتراض به كنديِ روندِ كار مشروطه و تعلّل شاه) به نوشته كسروي: برخي از فعالين مشروطه در تبريز «دسته اي از بچگان پديد آورده و جمله‏هاي شورانگيزي به آنان ياد دادند كه به تركي مي‏سرودند: بر قاشوق قانمزوار وكلاي ملته نثار كتور مشوق».[155] كسروي بر اين نمايشِ ملّي، به درستي، مُهرِ تأييد زده و با لحني جاندارانه مي‏نويسد: «اينها همه براي تند گردانيدن سهشها و فزودن به پافشاري مردم بود».[156] ولي معلوم نيست چرا وقتي كه در همان روزگاران، هفت صد نفر از جوانهاي متدين و علاقمند به روحانيتِ سده [اصفهان] به حمايت از مشروطه لباسهاي مخصوص پوشيده و روي آن نشان «سرباز فدوي مجلس مقدس» نصب مي‏كنند[157] و چندي بعد كه خبر كشتارِ فجيعِ مشروطه خواهان در ماكو[158] به گوش مردم اصفهان رسيده و شيون و غوغاي عامّ برپا مي‏شود،[159] جوانان مزبور تماماً «تفنگها به دوش، فشنگها حمايل كرده، شش لولها دور كمر، با شمشيرهاي كشيده و كفن به گردن» بيرون مي‏آيند و در حضور علما و مردم شعار مي‏دهند «ما بنده خداييم / مشروطه را فداييم» و با اين عملْ ولوله‏اي به پا مي‏كنند,[160] جناب كسروي، آن سوگواري و اين شور و شوق ملّي را (كه بيگمان در تحريك احساسات مردم به نفع مشروطه، سخت مفيد و مؤثّر بوده است) كاري «بيهوده» و «ناستوده»، و نمايشي «خنك» و «بي‏خردانه» مي‏شمرد؟![161] كه البته علت اين برخورد دوگانه چندان هم نامعلوم نيست: در تبريز، زمام اين گونه كارها در اختيار كساني چون اعضاي «مركز غيبي» بود كه مجتهد بزرگ شهر خويش را بيرون كرده و اعتقادي به اسلام و روحانيت نداشتند و به قول كسروي: «آزاديخواهان تبريز، دليرانه «قانون مشروطه اروپايي» را مي‏خواستند و آشكاره سخن خود را مي‏گفتند»[162] ولي «در اسپهان، پيش از جنبش [مشروطه]، ملايان به‏ويژه حاجي آقا نوراللّه‏ و آقا نجفي، بسيار چيره مي‏بودند و در همه چيز مردم را به دلخواه خود [بخوانيد: بر وفق احكام شرع] راه مي‏بردند. ازينرو مشروطه خواهي در اسپهان رويه ملا بازي داشت و اسپهانيان بيش از همه به كارهاي بيهوده و نمايشهاي خنك مي‏پرداختند»![163] لذاست كه آن شور و نشور ملّي و اسلامي، از سوي كسروي، برچسب «نمايشهاي بيهوده... و نشان هوسبازي ملايان» مي‏خورد![164]

كسروي از تفنگ خريدن و مشقِ سربازي كردن و سپاهيگريِ تبريزيان در صدر مشروطه، به نيكي ياد كرده و با بياني حماسي به ستايش آن مي‏پردازد: «در تبريز... يك كار گرانمايه بزرگي پيش مي‏رفت، و آن مشق سپاهيگري و تيراندازي كردن مي‏بود».[165] ولي اگر توقع داريد كه وي گرايش به اين امر را (در همان ايام، در اصفهان) نيز ستايش كند، سخت اشتباه مي‏كنيد! چرا كه در اصفهان، اين عمل زير نظر ملايانِ (هرچند مشروطه‏خواه) انجام مي‏گرفت، و مگر مي‏شود كاري كه رنگ ديني داشته و در حوزه نفوذِ معنويِ فقيهان رخ دهد (هرچند پرونده آن فقيهان، مزيّن به خدمات برجسته‏اي چون مبارزه با قرارداد استعماري رژي، تأسيس «شركت اسلاميه» جهت ترويج كالاهاي وطني و بالاخره حمايت از جنبش عدالتخواهيِ عصر مشروطه باشد) زبانم لال! درست باشد؟!

كسروي، تنها به باورهاي ديني مردم اصفهان توهين نمي‏كند، او سكوت يا موافقت مردم تهران با «شريعت خواهان» را نيز دليل «سست نهادي»! ايشان شمرده و به نكوهش آنان مي‏پردازد: «سست نهادي تهرانيان بار ديگر خود را نمودار مي‏ساخت. كساني كه دو ماه پيش در راه مشروطه خواهي آن شور و خروش را نموده بودند، كنون انبوهي از آنان در برابر «شريعت خواهان» خاموش ايستاده و يا خود «شريعت خواهي» مي‏نمودند»![166] مورّخ محترم ما، كار دشمني با اسلام و روحانيت را به جايي رسانده بود كه، بي پروا، به امامان پاك تشيع نيز توهين مي‏كرد[167] و طبعاً براي چنين كسي، توهين به نُوّاب آن امامان، يعني علماي شيعه، ديگر مؤونه اي نمي‏برد!

 

كسروي، و ضرب و شتم مخالفان

كسروي، گذشته از هتاكي و خشونت قلمي، حتي از تهديد و احياناً ضرب و شتم مخالفين خود نيز رويگردان نبود. در «يكم دي ماه و داستانش» مي‏نويسد: دوران رياستم بر عدليه زنجان، روزي در دادگاه هنگام محاكمه، به گلوي مدعي العموم تهراني «چسبيدم و يك مشتي هم به سرش زده از پنجره بيرونش انداختم و گفتم: برو كه عدليه مدعي العموم خائن نمي‏خواهد»! كسروي اين داستان را به عنوان يكي از «قانون‏شكني»‏هاي خود نقل كرده و (ضمن «توجيه» اين رويّه به بهانه «قانون‏شكنيهاي ديگران») مي‏گويد: «من بارها اين كارها را كرده‏ام و هميشه فيروز بوده‏ام»![168] در جاي ديگر از همان كتاب آورده است: «پارسال آقاي خراساني چون گمان كرده بود من او را نديده‏ام و نمي‏شناسم، براي آن‏كه ببينم و آگاه گردم، كسي همراهش گردانيده به اداره پرچم فرستاده بود. من از ديدنش چندان برآشفتم كه برخاستم سر و كلّه‏اش بشكنم و مردك فهميد و بيرون گريخت»![169]

رحيم زهتاب فرد، از نويسندگان و روزنامه‏نگاران معاصر كسروي، كه براي «تحقيقات و نظريات تاريخي» كسروي بها نيز قائل است، در خاطرات خود پيرامون ضدّيت كسروي با اسلام و روحانيت، و خشونت قلمي و يدي او مي‏نويسد:

وي از سال 1311 به نشر افكار خود پرداخت و ابتدا مجله پيمان را ماهانه منتشر كرد و در آن سخت به روحانيت، و مي‏توان گفت به اسلام، تاخت، و شنيدني است با اين‏كه جامعه روحانيت و اكثريت قاطع ملت مسلمان ايران، به استثناي عده معدودي، مخالف جدّي آن نوشته‏ها بودند و سخت از اين جهت عصباني بودند، از طرف دولت مطلقاً مورد اعتراض واقع نمي‏گرديد و روشن بود كسروي از حمايت غير مستقيم رضا شاه برخوردار بود و وي بدون مختصر مانعي شديدترين حملات را به جامعه روحانيت و عالم تشيع و مباني اعتقادي مسلمين مي‏كرد و اداره سانسور هرگز به سراغش نمي‏رفت. بعد از وقايع سوم شهريور 20، جامعه روحانيت اولين كاري كه كرد صف‏آرايي در برابر تندرويهاي او بود... .

گفتني است مردي كه خود دم از آزادي بيان و عقيده مي‏كرد و به اصول حقوق بشر و قانون پايبند بود و با هرنوع هوچيگري و تكفير و قلدري و اوباشي و چاقوكشي و عربده‏جويي مخالف مي‏بود، همراه چند تن از طرفداران خويش به دفتر روزنامه آفتاب رفته و مدير آن را شخصاً كتك زده است.[170]

زهتاب فرد پس از نقل سخنان كسروي مي‏افزايد: «خوب، ايشان كه وكيل دادگستري، مدير روزنامه، محقق، دانشمند، صاحب تز و مكتب [بوده] و داعيه اصلاح و تربيت جامعه را دارند و دم از آزادگي و خرد [زده] و طرفدار آزادانديشي هستند، وقتي براي سركوب چند قلمزن و مدير روزنامه نه تنها از فحّاشي خودداري نمي‏كنند بلكه با چند نفر همراه و محافظ به دفتر روزنامه مخالف رفته و به اقرار كتبي، چند سيلي و پس گردني هم به مخالف خود مي‏زند و حتي اين عمل خود را به قلم خويش در نشريه يكم آذر مي‏آورد، چرا نمي‏بايستي به عكس‏العمل آن بيانديشد و پيش‏بيني ترور مسلحانه خود را نكند؟»![171]

پرخاشگري و تندي كسروي، افزون بر نوشته زهتاب فرد، در خاطرات ديگران (از جمله: سعيد نفيسي) نيز مورد نقد قرار گرفته است.[172] در همين راستا بايستي به «كتابسوزي» كسروي اشاره كرد كه كاري زشت و نكوهيده بود: «به ما ايراد مي‏گيرند كه ديوان حافظ را مي‏سوزانيم. با يك سوز دلي به زبان آورده مي‏گويند: «آقا ديوان حافظ؟!... رواست كه شما آن را بسوزانيد؟!...». در جايي كه ما بارها از حافظ و شعرهايش سخن رانده نشان داديم كه گفته‏هاي او سراپا زيان مي‏باشد».[173] كسروي در كتاب «دادگاه» صريحاً اذعان دارد كه كتابهاي ديوان حافظ، كليات سعدي و مفاتيح الجنان را در بخاري افكنده و سوزانده است.[174] در همان كتاب توهين بسيار زشتي را نسبت به ملت شريف ايران مرتكب مي‏شود: «بايد بخستويم [اعتراف كنيم] اين توده‏اي كه ما در توي آنيم بسيار آلوده است، بسيار درمانده است...»![175]

ناگفته پيداست كسي كه اين‏گونه، برآشفته و خشم‏آلود، عنان قلم را بر ضد ديگران رها مي‏كند، در داوري نسبت به مخالفين خويش، چه مقدار عدل و انصاف را رعايت خواهد كرد