زن در قرآن

 المرأة في القرآن, عباس محمود العقاد. بيروت: دارالكتاب العربي

مجتبي عطارزاده

مسئلة زن همواره به عنوان يكي از مسائل بنيادي جوامع انساني, در سه محور كلي مورد عنايت و توجه قرار داشته است: ويژگي‏هاي ذاتي؛ حقوق در خانواده و جامعه؛ شيوة رفتار به اقتضاي آداب و رسوم اجتماع. كتاب حاضر با هدف تبيين اين موارد سه‏گانه در چهارده فصل به نگارش در آمده است:

در فصل يكم, با عنوان «برتري مردان» پس از ذكر آياتي از سوره‏هاي بقره و نساء كه به ظاهر، نشانگر برتري مرد بر زن است، اين نكته خاطر نشان مي‏گردد كه زن در بينش قرآني به عنوان يكي از دو جنس نوع انسان به رسميت شناخته مي‏شود و برتري مرد نسبت به زن تنها به مفهوم سنگين بودن حقوق و وظايف مرد در قبال زن از قبيل پرداخت هزينه زندگي وي است. نگارنده اين طرز تفكر را كه ضعف جسماني زن نسبت به مرد مجوز خدمتگزاري مرد در همه زمان‏ها و همه جوامع است را مورد انتقاد قرار داده و ماده‏گرايان را كه همه توان انسان را در قدرت جسماني وي خلاصه مي‏كنند عامل ترويج چنين ديدگاهي معرفي مي‏كند و به هيچ‏وجه توان بدني را عامل برتري مرد بر زن نمي‏داند. (صص 10 و 11).

نگارنده در جمع‏بندي اين فصل چنين نتيجه مي‏گيرد كه مفهوم «برتري» مورد اشاره، در آية كريمه «لِلرِّجالِ عَلَيهِنّ دَرَجَة» به معناي تفاوت در توانمندي‏هاي طبيعي هر يك از دو جنس زن و مرد است. وي معتقد است در ارزيابي زن و مرد نبايد صرفاً به صفات منفي كه در زنان بنا به طبيعت و ذات آنها قوي‏تر است (مثل بذله‏گويي يا شيون و زاري بر مردگان) نگريست، بلكه چه بسا برخي از اين موارد همچون فعاليت زنان در عرصه موسيقي و بازيگري به تشويق و ترغيب مردان انجام گرفته است. (ص 14).

فصل دوم, به بررسي صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي خاصي مي‏پردازد كه معمولاً زنان به آن شهرت دارند. از جمله اين صفات، صفت مكر و حيله است كه با توضيحات نگارنده مشخص مي‏گردد در زبان قرآن, حتي در مورد خود خداوند و بندگان صالح وي نيز كاربرد داشته است. درباره صفت خودنمايي يا ريا نيز، عقيده نگارنده آن است كه اين صفت از ويژگي‏هاي ذاتي زن است كه ترك آن در توان و اختيار وي نيست.

نگارنده در فصل سوم, به بررسي آيات مربوط به درختي كه آدم و حوا از خوردن ميوه آن منع شدند مي‏پردازد و با توضيحات خود به رد ايرادهاي وارد بر حوّا و اينكه وي آدم را فريب داده و به خوردن ميوه ممنوع تشويق كرده است، مي‏پردازد و طرح اين موضوع را ناشي از تأثيرپذيري مفسراني چون طبري، از تفسير حافظان تورات كه به اسلام گرويده بودند، مي‏داند.

در ادامه اين فصل، ديدگاه‏هاي مختلف دربارة فلسفه زندگي كه براساس آن رفتار و كردار آدمي تبيين مي‏گردد، مورد بررسي قرار گرفته كه در اين بين ديدگاه آن دسته از فلاسفه كه حكمت زندگي را در تأمين غريزه جنسي معرفي مي‏كنند، نسبت به سايرين جديدتر است. (ص 39).

در فصل چهارم, در خصوص اخلاق اجتماعي، نگارنده نخست به ضرورت وجودي بنيان‏هاي اخلاقي براي تداوم زيست جمعي بشر مي‏پردازد و آنگاه به اخلاق ويژه زنان و ضرورت رعايت آنها در اجتماع اشاره مي‏كند و سه صفت حيا، مهرباني و پاكيزگي را با گرايش وجودي و ذاتي زنان و نيز با آنچه مردان از ايشان انتظار دارند منطبق مي‏داند و بر اين اساس نتيجه مي‏گيرد كه زن موجودي طبيعي و نه اخلاقي است و همين امر فصل تمايز وي از ساير موجودات زنده است. (ص 48) در اين فصل، بحث خويشتنداري جنسي زنان براي حفظ سلامت اجتماع مورد اشاره قرار گرفته و به‏ ديدگاه‏هاي مختلف عرضه شده در اين زمينه، پرداخته شده است. در اين رابطه ديدگاهي كه معتقد به جايز دانستن انجام آنچه در گذشته بر زنان ممنوع بوده، مورد نقد و بررسي قرار گرفته و بر اين نكته تأكيد گرديده كه باز دارنده‏هاي جنسي در انسان در مقايسه با ساير حيوانات بايد قوي‏تر و شديدتر باشد.

در بخش پاياني اين فصل، مسئله «زنانگي» مورد بررسي قرار گرفته است. نگارنده بر اين باور است كه اين صفت در همه زنان به يك شكل مشاهده نمي‏شود و به عنوان مثال نمي‏توان گفت كه اين ويژگي بايد از فرق سر تا نوك پا در همه اعضاي زن مشاهده شود؛ بلكه آنچه بايد به جاي صفت مردانگي و زنانگي مبناي عمل و قضاوت قرار گيرد، شخصيت انساني است كه جامع زن و مرد (هر دو) است.

فصل پنجم, به جايگاه و شأن زن در تمدن‏هاي مختلف بشري اختصاص دارد. در بررسي‏هاي اين فصل اين‏گونه نتيجه گرفته شده كه به جز تمدن مصر باستان كه در آن حقوق قانوني زن در خانواده و جامعه به رسميت شناخته شده و جنبه قانوني يافته، ساير تمدن‏ها و مكاتب فكري از جمله مكتب مائو و يا تمدن يونان باستان, به زن به مثابه انسان ننگريسته‏اند. در ادامه اين فصل، بين ديدگاه‏هاي آيين موسي(ع) با آنچه در اسلام در باب حقوق زن آمده مقايسه كاملي صورت گرفته و چنين استنباط شده كه بزرگ‏ترين خدمت اسلام به زنان آن است كه شأن آنان را از زمرة حيوانات و موجودات شيطاني و پليد ارتقا داده و به وي منزلتي انساني اعطا كرده است.

فصل ششم, با اشاره به اين نكته كه اصولاً تصور غربي‏ها بر اين است كه پوشش زنان در پي ظهور اسلام متداول گشته، آغاز مي‏گردد و سپس با ردّ اين ادعا، تاريخ پوشش زنان به زمان ابراهيم پيامبر باز گردانده مي‏شود. در ادامه اين فصل با ذكر آية مربوط به حجاب در سوره نور، تفسيرهاي مختلف مفسران از مفهوم عبارت «لا يُبدينَ زينَتَهُنّ» و مصداق‏هاي گوناگون زينت، بيان گرديده است. در پايانِ اين فصل، فلسفه حجاب در اسلام نه براي انزوا و گوشه‏گيري زن و نه جهت محدود كردن آزادي زن, بلكه به عنوان وسيله‏اي براي حفظ پاكي و حريم زن معرفي شده است.

فصل هفتم, به بررسي حقوق زن در قرآن كريم اختصاص دارد. نخست مقولة مساوات از عدالت تفكيك گرديده است و برخورد يكسان با زن و مرد، بدون در نظر گرفتن ويژگي‏هاي هر يك، كه مبناي تنظيم حقوق است، اشتباه دانسته مي‏شود. بنا به باور نگارنده، قرآن كريم با ملاحظه تفاوت‏هاي ذاتي و طبيعي ميان زن و مرد، «عدل» را مبناي تعيين حقوق هر يك از دو جنس قرار داده و بر اين اساس مسائلي همچون سهم كمتر زن نسبت به مرد از ارث و يا برابر دانستن شهادت دو زن با شهادت يك مرد، توضيح داده شده است. در پايان نيز نگارنده بهترين وضعيت براي زن، كه طي آن حقوق وي, علاوه بر سلامت جسماني و رواني تأمين مي‏گردد را، تأمين مالي و اقتصادي او به گونه‏اي كه بتواند به وظيفه اصلي خويش؛ يعني پرورش فرزنداني كار آمد، بپردازد معرفي مي‏كند.

فصل هشتم, با عنوان «ازدواج» به توضيح ضرورت ازدواج به عنوان عامل ارتباط زن و مرد و بقاي نسل انسان مي‏پردازد و در ادامه شبهه رواج چند همسري از سوي اسلام را نفي مي‏كند و اين موضوع را امري استثنايي مي‏داند كه در شرايط خاص از جمله ناتواني زن در انجام وظايف زناشويي و يا مادري و سرپرستي فرزندان مجاز شناخته مي‏شود. نگارنده در ادامه خاطر نشان مي‏كند كه آيين‏هاي پيش از اسلام چند همسري را بدون محدوديت به لحاظ شمار همسران و رعايت شرايط خاص به رسميت شناخته بودند و به منظور اثبات ادعاي خود، شواهدي از متن تورات ارائه مي‏دهد. (ص 113).

وي در پايان نيز چنين نتيجه مي‏گيرد كه آيين اسلام نه مبتكر چند همسري است و نه آن را ضروري و لازم‏ مي‏داند, بلكه ضمن تأكيد بر تك همسري، انتخاب اين شيوه را در مواردي همچون بر هم خوردن نسبت تعداد زن و مرد در جامعه (و فزوني زنان بر مردان) جايز مي‏شمارد.

فصل نهم, به بحث دربارة ازدواج‏هاي پيامبر مي‏پردازد. نگارنده در توجيه ازدواج‏هاي متعدد پيامبر بر اين باور است كه اين اقدام پيامبر پيش از نزول حكم محدوديت چهار همسري انجام گرفته و از آنجا كه بنا به مصلحت و در ابتداي دعوت پيامبر و براي تحكيم مناسبات خويشاوندي بوده، امر خاص و منحصر به فردي به شمار مي‏آيد. آنگاه به ردّ شبهة انجام ازدواج‏هاي متعدد پيامبر بر اساس غريزة جنسي مي‏پردازد و با ذكر اين نكته كه نخستين همسر پيامبر در حالي كه او جواني بيست و پنج ساله بود, نزديك پنجاه سال سن داشته، استدلال مي‏كند كه با عنايت به اين موضوع پذيرش اين اتهام كه ازدواج‏هاي متعدد پيامبر ناشي از شهوت‏راني وي بوده، بسيار غير منطقي و دور از عقل مي‏باشد. آنگاه به بيان شرح حال هر يك از همسران پيامبر و حكمت ازدواج پيامبر با آنها مي‏پردازد. در پايان نيز چنين نتيجه‏ مي‏گيرد كه ازدواج‏هاي متعدد پيامبر نه بر مبناي قدرت و سلطه او بر امّتش و نه براي تأمين غريزه جنسي خويش، بلكه نشانة ديگري از لطف و عنايت آيين اسلام به زن در شرايط سختي و دشواري است.

در فصل دهم كه به مقولة طلاق اختصاص دارد، نگارنده ضمن بيان اين نكته كه پديدة طلاق نيز بسان پديدة ازدواج در جوامع ابتدايي به گونه‏اي عادي و طبيعي رواج داشته، مداخله اجتماع در اين مسئله را به دليل نياز به ثبت اين رويداد جهت اثبات مواردي همچون فرزندي و يا ارث و يا امكان ازدواج مجدد زن قابل توجيه مي‏داند. آنگاه به شرايط و مراحل طلاق در آيين گذشتگان و ساير مذاهب الاهي از جمله مسيحيت و كشورهايي نظير امريكا مي‏پردازد. سپس شرايط و مراحل لازم براي تحقق امر اطلاق در بينش قرآن را شرح مي‏دهد و با ذكر آياتي از سوره نساء و بقره، فلسفة طلاق و چگونگي انواع آن و نيز علت قرار گرفتن امكان طلاق در دست شوهر را توضيح مي‏دهد.

فصل يازدهم, به مسئله اسارت و بردگي مي‏پردازد. ابتداي اين فصل با اين جمله آغاز مي‏گردد: اسلام، آزادي و نه بندگي را پايه‏گذاري نموده است. در ادامه نگارنده ضمن اشاره به تاريخچة بردگي كه تا اواسط قرن هفدهم ميلادي ادامه داشته، معتقد است اين موضوع در قالب جديد خود، تا زماني كه جنگ و بيرون راندن ساكنان يك منطقه از خانه و كاشانه خود ادامه داشته باشد، تداوم خواهد يافت. آنگاه با ذكر آياتي از سوره‏هاي محمّد، نور، مجادله، مائده و نساء مي‏كوشد روح آزادي‏خواهي اسلام را به تصوير كشد و در اين رابطه با اشاره به تفاوت بين زنان و مردان برده، تلاش قرآن براي تشويق مسلمانان، جهت تبديل رابطة بردگي زنان به رابطة همسري را، نشانة توجه عميق اسلام به شأن و منزلت زنان معرفي مي‏كند.

در فصل دوازدهم, رفتار با زنان مورد بررسي قرار مي‏گيرد. در اين فصل ضمن بيان زمينه‏هاي مختلف چگونگي رفتار با زنان در جوامع گوناگون، آنها را در سه نوع كلي طبقه‏بندي مي‏كند: رفتار قانوني، رفتار خويشاوندي، رفتار ادبي. پس از توضيح هر يك از اين موارد سه‏گانه، ديدگاه قرآن در اين رابطه را شرح مي‏دهد. آنگاه به مقايسه مباني رفتاري و حقوقي قرآن با زن و مباني فرهنگ يونان در عهد باستان، فرهنگ ايران در قرون مياني و قوانين اساسي دمكراتيك در قرن هفدهم و پس از آن مي‏پردازد و در پايان چنين نتيجه‏گيري مي‏كند كه هيچ‏يك از نگرش‏هاي سه‏گانه فوق نتوانسته‏اند به دليل عدم توجه به ذات و طبيعت زن، رفتاري در خور شأن وي داشته باشند.

فصل سيزدهم, به مقولة خانواده و مسائلي كه ممكن است نظام خانواده را تهديد كند، اختصاص دارد. در اين فصل نگارنده ضمن اشاره به اختلافات خانوادگي (زن و شوهر) با ذكر دو آيه از سورة نساء، راه كارهاي پيشنهادي قرآن كريم براي انتظام بخشيدن به خانواده و ضرورت تبعيت زن از شوهر در اين رابطه را بررسي مي‏كند و چگونگي تجويز تنبيه زن به دست شوهر را مورد تحليل قرار مي‏دهد.

نگارنده در فصل چهاردهم, به موضوع هماهنگي احكام قرآن با زمان‏هاي مختلف مي‏پردازد و اين باور را عرضه مي‏دارد كه همان‏گونه كه احكام اين دين آسماني توانسته در طول زمان‏هاي گذشته تضمين كنندة سعادت ملت‏ها باشد، عصر حاضر نيز از اين توانايي برخوردار است. البته لازمة تحقق اين امر، ارائه تفسيري روزآمد، از احكام قرآن، در زمينة روابط زناشويي توسط مفسرين اين كتاب الاهي است. آنگاه براي اثبات ادعاي خود، مبني بر تلاش مفسّرين قرآن جهت ارائه تفسيري در خور هر زمان به ارائه تفاسير ابن عباس، طبري، زمخشري، قرطبي، شيخ محمّد عبده و... از آيات مربوط به حقوق زن در قرآن مي‏پردازد.

در بخش پاياني، كه به جمع‏بندي مطالب اختصاص دارد، نگارنده ضمن اشاره به اين نكته كه طرح حقوق زن در دنياي غرب از قرن هفدهم ميلادي، نه به دليل به رسميت شناخته شدن حقوق انساني وي، بلكه بيشتر به خاطر بهره‏كشي از نيروي كار ارزان او در كارخانه‏ها و مراكز اقتصادي انجام گرفته است. نويسنده بر اين باور پافشاري مي‏كند كه اصولاً مسائل و شرايط زنان در كشورهاي اسلامي و شرقي با آنچه غربي‏ها با آن مواجه‏اند، متفاوت است و براي حل اين موارد بايد راه حلي بومي منطبق با فرهنگ و بارورهاي اين جوامع يافت.

نقد و بررسي

گرچه نگارنده در فصل اول به مبحث جدي و اساسي كه امروزه يكي از محورهاي حركت‏هاي مدافع زنان است وارد شده, لكن بدون اشاره به تئوري جنسيتي كه مي‏توانست بحث وي را غنا بخشد، اين فصل را به انتها برده است. در اين تئوري، زن به عنوان جزئي از يك فرآيند اجتماعي كه تابع مرد است شناخته مي‏شود و بر اين اساس، زن موجودي است كه از جهت جسمي و فكري ناتوان است و در همة مراحل فردي و جمعي از جنس مخالف خود تبعيت مي‏كند و مسئوليّت اصلي چنين موجودي تنها در خانه‏داري و مراقبت از كودكان است و مسئوليت‏هاي فرعي، كه او احياناً در خارج از خانه عهده دارد مي‏شود نوعاً منعكس كننده نقش او در خانه است.

در اين تئوري, گرچه به طور مستقيم به نقش اهداف مادي در پذيرش و يا عدم پذيرش زنان پرداخته نشده، ولي تلويحاً به علت فقدان توانمندي و استعداد لازم زنان در فعاليت‏هاي اجتماعي سودآفرين خاستگاه شغلي آنان محدود به خانه‏داري و پرورش كودكان گرديده است و اگر هم به دنبال فعاليت‏هاي اجتماعي هستند بايد به دنبال مشاغلي روند كه از خاستگاه اصلي آنان، فاصله نداشته باشد.

محور اصلي، در تمامي اين تئوري‏ها اهداف و منافع مادي است. از باب نمونه، پرورش فرزندان فعاليتي نيست كه در بردارندة منافع مادي باشد و از اين روي اين كار به همراه ديگر مشاغل همسوي آن از نظر ارزشگذاري، جايگاهي كه بتواند با ديگر مشاغل سودآفرين و حساس رقابت كند، دارا نمي‏باشد. به همين دليل امروزه در جوامع پيشرفته به علّت وجود گرايش به احقاقِ حقوق از دست رفته، حركت‏هايي كه منادي نگرشي فرا مادي به زنان مي‏باشند، طرفداران بي‏شماري پيدا مي‏كنند. حال آنكه اسلام با نگرشي متعالي به انسان و با هدف قرار دادن قرب به خدا به عنوان هدف برتر، تمام ارزش‏گذاري‏ها را بر اين اساس قرار داده و مشاغل و مناصب را در تمامي گونه‏ها و سطوح آن، چيزي جز امانت نمي‏داند كه استفادة از آن در جهت مثبت يا منفي، انسان را به هدفش كه قرب الهي است، نزديك يا دور مي‏كند و از آن جا كه ارزش هر كار و فعاليتي بستگي به مورد آن كار و فعاليت دارد، وقتي خدمتگذاري مرد در چار چوب نهاد مقدس خانواده، بر عهده زن گذارده مي‏شود، اين خدمت را نمي‏توان با هيچ معيار مادي سنجيد.

در فصل سوم،كه نگارنده طي آن به غريزه جنسي و نقش زن در تحريك آن در مردان به عنوان عامل انحراف اجتماعي پرداخته مي‏توانست با اشاره به تفاوت‏هاي رواني (شخصيتي، مَنِشي) مرد و زن تكميل گردد. بديهي است ناتمام گذاردن اين بحث بدون اشاره به مطلب مذكور مي‏تواند زمينه را براي تقويت شبهه مطرح در ابتداي اين فصل در قالب داستان آدم و حوّا فراهم نمايد. اصولاً به لحاظ روانشناختي از نظر شخصيت احساسي به يكديگر، مرد شهوي‏تر و زن داراي احساسات لطيف است. زن، مردي را دوست دارد كه او را درك كرده باشد و مرد مي‏خواهد كه صاحب زن شود. از لحاظ روحي و رواني در مردان، ميل به ورزش، شكار و كارهاي پر تحرّك و در زنان جنبشِ كمتري وجود دارد. احساسات مردان اغلب مبارزه‏جويانه و جنگي است, ولي زن‏ها احساسات صلح جويانه و بزمي دارند. اين احساسات در نزد زن‏ها رقيق‏تر از مردان است. مردها به هنگام پيري احساس بدبختي دارند، چون يكي از تكيه‏گاه‏هاي خود يعني كار را از دست داده‏اند. اما زنان سالخورده احساس رضايت دارند، چون عمري را به خدمت گذرانده‏اند. از نظر يك مرد، خوشبختي به منزلة به دست آوردن مقام و شخصيتي قابل احترام در اجتماع است، ولي در نظر زن خوشبختي به دست آوردن قلب يك مرد و نگاهداري آن براي تمام عمر است. به همين جهت زنان بيشتر از مردان در انحرافات و مشكلات زندگي، صبر و وفاداري از خود نشان مي‏دهند. بر اين اساس بايد توجه داشت كه اختلاف رفتاري زن با مرد ريشه در ويژگي‏هاي فيزيولوژيكي و زيستي وي داشته، نه اينكه جنبه تصنعي و ساختگي و در نگاه بدبينانه با هدف انحراف مرد، ابراز دارد.

ديدگاه عقاد در زمينه حقوق زن (فصل هفتم) و ازدواج (فصل هشتم) توسط نگرش‏هاي زن‏مدارانه اخير به ويژه فمينيسم مورد چالش قرار گرفته است. آنان ازدواج را نهادي مي‏دانند، كه به واسطة آن، كار بدون دستمزد بر بخشي از جمعيت يعني زنان ـ همسران به زور تحميل مي‏شود. بي‏ارزشي كار خانگي كه توسط زنان شوهردار انجام مي‏شود، به طور نهادي، از رابطة ازدواج ناشي مي‏شود، رابطه‏اي كه در واقع، رابطه‏اي شغلي است. نكته ديگري كه مورد توجه صاحب نظران فمينيست قرار گرفته، موضوع بيگانگي زنان و مادران است. به عقيدة آنان در جوامع مرد سالار فعلي، هويت زن، نقش «دگر» به خود مي‏گيرد و بر حسب ديدگاه‏هاي ذهنيّتِ مذكّر تعريف و تثبيت مي‏شود. در نتيجه، ذهنيت، بينش فرهنگي و جهان‏بيني زنانه، ترجماني است از نقشي كه ذهنيت مردانه براي آنان قالب‏ريزي كرده است.

بر اساس نگرش فمنيستي، تعالي زنان منوط به كسب استقلال فكري از مردان، فراتر رفتن
از محدوديت‏هاي طبيعت (زاد و ولد، پرورش فرزندان و امور جنسي) و ورود هر چه بيشتر به عالم فرهنگ مي‏باشد.

تبيين راهكارهايي كه اسلام براي حفظ استقلال مالي و شخصيتي زن و جلوگيري از استحاله شخصيت زن در جوامع مردسالار ارائه نموده، توسط عقاد در كتاب خود مي‏توانست، از ايجاد شبهه تضييع حقوق زن در اثر تاكيد بر مسائلي همچون حجاب و رعايت حدود اسلامي در ارتباط ميان زن و مرد، جلوگيري كند. البته شايد عدم توجه نگارندة كتاب به مسائلي از اين دست، ناآشنايي وي با انديشه‏هاي زن‏مدارانه بوده باشد.

تشريح وضعيت زنان در كشورهاي اسلامي و چگونگي اجراي احكام مربوط به زنان در اين‏گونه كشورها از سوي نگارنده نيز مي‏توانست علاوه بر روشن كردن اذهان خوانندگان، كاربردي بودن اين مقرّرات را نيز تبيين كند، كه از آن غفلت شده است.