عقائدُ الشيخيّه

 دكتر سيّد علاء الدّين سيّد امير محمّد قزويني، بيروت: دارالتّوحيد، چاپ اول, 1423ق.

حامد ناجي

نويسنده از شاگردان بزرگاني چون: شيخ هادي قرشي، شيخ علي زين الدّين، سيّد محمّد حسين و سيّد محمّد تقي حكيم، آيت‏الله سيّد ابوالقاسم خويي و شهيد سيّد محمّد باقر صدر است، و اين‏طور كه از نوشتة پشت جلد كتاب برمي‏آيد, نويسنده اين كتاب را تحت تأثير آراي مرحوم آيت‏الله خويي نگاشته است. وي پس از آوردن سخنان آيت‏الله خويي در باب مبحث ولايت تكويني و تشريعي در مسئله
«لا اشكال في
نجاسة الغلاة» كه ايشان (آيت‏الله خويي) پس از تقسيم‏بندي علامت بر گروهها و فرقه‏هاي مختلف[1] گروهي از آنان را (كه شيخيّه به زعم مؤلّف جزء آنها است) داراي عقايدي مي‏داند كه انكار ضروري دين كرده‏اند, چرا كه تكوين و تشريع مختص به حضرت حق است.

مؤلّف يعني دكتر علاء الدّين قزويني, اين اقوال را در شأن شيعه مي‏داند و اضافه مي‏كند: «هو القول يبطل مزاعم كل متقول علي الإمام الخوئي [قدس سره‏] في قوله بالولاية التكوينية للأئمة»؛ وليك در عين حال نسبت ولايت تكويني را به حضرت آيت‏الله خويي رد مي‏كند.

مؤلّف اين كتاب را در شانزده مسئله و يك مقدمه سامان داده است. پديدآورنده در مقدمه كتاب، انگيزه خود از نگارش كتاب را درخواست پاره‏اي از مؤمنان شهر خراسان، براي معرفي و شناسايي غاليان و چگونگي برخورد ائمه با آنها مي‏داند؛ ازاين‏رو بحث خود را چنين آغاز كرده است:

مسئله اول: مشتمل بر دو بخش و يك نتيجه با عنوان؛ در بيان غلوّ و تفويض و موضع حضرات ائمه
ـ عليهم‏السلام ـ نسبت به مفوضه و غاليان مي‏باشد.

در بخش اول, معني لغوي و اصطلاحي «غلوّ» مورد بررسي قرار گرفته كه در طي آن غلوّ به معناي درگذشتن از حدّ و خروج از قصد دانسته شده و در معني اصطلاحي به معني انتصاب اميرمؤمنان، علي بن ابيطالب و ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ به الوهيت است؛ بنابراين هرگونه بيان و اعتقادي كه ائمه
ـ عليهم‏السّلام ـ را از مقام عبوديت خارج كند و به مرتبه الوهيت در مرتبه ذات و صفات نزديك گرداند، غلوّ مي‏باشد.

در بخش دوم, معني «تفويض» مورد بررسي قرار گرفته، و در آن تفويض به معني واگذاشتن امور ربوبي به ائمه‏ ـ عليهم‏السّلام ـ معني شده است كه بنابراين از اقسام غلوّ مي‏باشد. مؤلّف با ذكر
اقوال بزرگاني همچو طالقاني، طبرسي، مجلسي به تثبيت اين معني و نفي انتساب آن به ائمه پرداخته است.

مؤلّف در اين مقام شيخيّه را از غلات و مفوضه دانسته، و عبارت احسايي را در شرح زيارت جامعه كبيره (ج1/76) صريح درين معني مي‏داند سپس وي به پاسخ از ميرزا موسي اسكويي، در نفي انتساب شيخيّه به مفوّضه و غلات پرداخته است و مآلًا با ذكر پاره‏اي از روايات در نفي غلات و مفوضّه، سخن را به انجام برده است. او به موضع ائمه اطهار در مقابل غلات و مفوضه اشاره مي كند و در ادامه رواياتي را از امام رضا، امام صادق و اميرالمؤمنين ـ عليهم‏السّلام ـ آورده و تمامي اين روايات را ـ با استناد به كتاب بوارالغالين اثر محمّد مهدي قزويني ـ در شأن شيخ احمد احسايي مي‏داند.

مسئله دوم: عقيده شيخيّه در خلق عالم‏؛

بنا به اجماع مليون, خداوند علت فاعلي عالم است، حال آنكه احسايي در ذيل فقراتي در شرح زيارت جامعه كبيره (ج 1/196 - 197) چون «الدعاة الي الله، الادلاء علي مرضات الله، و معدن الرحمة و اركان البلاد و آثاركم في الآثار» ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ را علّت فاعلي دانسته و افزون بر آن در موارد ديگري بدان تصريح كرده، كه درين باور، سيّد كاظم رشتي در شرح خطبه تطنجيه (ص289) از رأي استاد خود تبعيت نموده است. بنا به رأي مؤلّف اين اعتقاد مخالف مباني عقلي و باور ديني است كه در اينجا نيز مؤلّف با آوردن استناداتي از بوار الغالينِ سيّد مهدي كاظمي قزويني و احقاق الحقِ ميرزا موسي اسكويي (از اعاظم شيخيّه) سخن خود را مستند به گفتار بزرگان كرده است.

مسئله سوم: رد گفتار احسايي در عدم اطلاق لفظي يا معنايي بر خداوند؛

مؤلّف با بيان اينكه اطلاق اسم الله و ساير صفات نود و نه‏گانه بر خداوند، بر طبق كتاب و سنت جايز است, گفتار احسايي را باطل دانسته است. حال آنكه چنين به نظر مي‏رسد كه گفتار احسايي و رشتي مشعر بر تفاوت بين مرتبة اوست، احديّت و واحديّت است كه مؤلّف به جان اين گفتار راه نيافته وليك ساير عبارات شيخيّه در عدم استناد ضماير مغايب قرآني به خداوند و بازگشت آنها به ائمه همچو رأي مؤلّف جايگاه عقلاني ندارد.

مسئله چهارم: حضرت علي‏ ـ عليه‏السّلام ـ و تعليم ملائكه و انبياء ـ عليهم‏السّلام؛

شيخيّه قائل به اين تعليم (آموزش ملائكه و انبياء به دست اميرالمؤمنين‏ ـ عليه‏السّلام) مي‏باشند، و حتي نبي خاتم ـ صلي‏الله عليه و آله ـ را در اين اطلاق وارد مي‏دانند. (شرح تطنجيه, ص292) اين رأي به نظر مؤلّف عقلاً و نقلاً باطل است, كه در اين بخش نويسنده با نقل جزيي و موردي عبارات رشتي و احسايي به نقد آن پرداخته است. اين فصل نيز با استناد به كتاب بوارالغالين همراه مي‏باشد.

مسئله پنجم: نزول وحي بر پيامبر به اذن حضرت علي‏ ـ عليه‏السّلام؛

رشتي در شرح تطنجيه (ص293) بدين گفتار تفوّه نموده كه مؤلّف درين مقام با نقل كلام سيّد مهدي كاظمي قزويني از بوارالغالين (ص 123) به ردّ اين رأي همت گمارده است.

مسئله ششم: ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ به هر صورتي كه بخواهند در مي‏آيند؛

مؤلّف در اين مقام با نقل كلام احسايي از شرح زيارت جامعه كبيره، ( ج 4، صص 35 و 36) ذيل شريفه «واجسادكم في الأجساد» و موسي احقاقي از احقاق الحق، (ص 301) در صحت انتساب اين رأي به شيخيّه كوشيده و به رد آن پرداخته است؛ ولي چنان‏كه از پاره‏اي از عبارات منقول اسكويي در همين مقام برمي‏آيد، بايد چنين پنداشت كه مؤلّف به مغز كلام شيخيّه راه نيافته، اگرچه خود شيخيّه در مباني عقلي آن ناسازگار گفت‏وگو كرده‏اند، چه تفارق، بين حقيقت احمديه به عنوان صادر اوّل و مظهر تامّ آنها در هزار و چهارصد سال قبل، مشعر به صحت گفتار شيخيّه مي‏باشد، اگرچه شايد خود آنها به دريافت حقيقي فرق اين دو مقام قائل نشده و آن را درنيافته‏اند.

مسئله هفتم: نزول نبي به مقام مَدعوّ؛

بنا به گفتار احسايي در شرح زيارت جامعه كبيره، (ج1 / 198) و اسكويي در احقاق الحق
(ص290) و تقرير سيّد مهدي قزويني در بوار الغالين (ص169) شيخيّه گويند كه: نبي مي‏تواند با تنزل رتبه خود حيوانات، نباتات و جمادات را تنذير كند چه توانسته با آنها متجانس شود. و علت اين تجانس وجود ادراك و شعور در اين مراتب وجودي است. مؤلّف درين مقام چون غير انسان را مكلف نمي‏داند منكر گفتار شيخيّه شده، و البته اين نقد گوياي نقد مرتبه تنذيري نبي است نه اينكه دليل عدم نزول نبي به طور مطلق باشد.

مسئله هشتم: امام ناطق يا ركن رابع‏؛

به روايت احسايي در شرح زيارت جامعه كبيره، (ج3 / 151) شيخيّه بر اين باورند كه در هر زمان غير از امام غايب، امام ظاهري جهت حوائج مردم وجود دارد كه واسطه بين خلق و امام زمان است و اين واسطه همان ركن رابع است. ميرزا موسي اسكويي از شيخيّه در احقاق الحق (ص167) به نفي اين نظريه در اعتقاد شيخيّه پرداخته و آن را از حاج كريم‏خان مي‏داند، ولي در هر حال عبارت احسايي و حتي نقل وارد از رشتي در شرح قصيده (182) مفيدِ اثبات اين نظريه است. مؤلّف در پايان بخش پس از اشاره به اينكه اينها همگي نمونه‏اي از انديشه‏هاي شيخ احمد احسايي و شاگردش سيّد كاظم رشتي مي‏باشد, اعتقاد به ركن رابع را از اعتقادات مستحكم شده شيخيّه كرمان مي‏داند! نكته ديگر قابل ذكر اينكه، مؤلّف در اين بخش به ردّ نظرية شيخيّه يعني ركن رابع يا امام ناطق نپرداخته است.

مسئله نهم: علوم اولين و آخرين در قرآن مكتوب است؛‏

ميرزا عبدالرسول احقاقي در كتاب الولايه (ج 1/212) بر اين باور است كه تمام علوم در قرآن موجود است و تمامي علوم قرآن نيز در وجود ائمه متجلي است و در نتيجه ائمه عالم به تمامي علوم‏اند؛ حال آنكه بنا به گفته شيخ مفيد در المسائل العكبرية وجود تمام علوم در نزد انبيا شرط اين است و از سوي ديگر قرآن كتاب علمي نيست كه حاوي تمام علوم تجربي باشد، پس بيان شيخيّه در مورد قرآن و ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ صحيح نيست. مؤلّف پس از آوردن اين دو قول، گفتارهايي را از علامة طباطبايي (الميزان)[2] آيت‏الله مكارم شيرازي[3] و شيخ طوسي[4] در رد اين اعتقاد شيخيّه مي‏آورد.

مسئله دهم: علم ائمه ‏اطهار ـ عليهم‏السّلام؛

تقريباً تمامي مسلمين جز غلات بر اين باورند كه علم امام كسبي و از ناحيه علم قبل و يا حداكثر به الهام خداوند است، بنابراين نبي و امام عالم به غيب نيستند؛ حال آنكه به روايت احقاق الحق (436) شيخيّه قائل به علم به غيب  ائمه‏اند. مؤلّف جهت تبيين بحث درين موضوع سخن را به علم حصولي و حضوري معطوف داشته و با توجه به آيات به نفي علم حضوري و در نتيجه علم به غيب در ائمه همّت گمارده، ولي در بحث وي چنين به نظر مي‏رسد كه بين دايره علم حصولي و حضوري و علم به غيب و تعريف آن قدري خلط شده است؛ اگرچه در استدلال برخي از شيخيّه نيز، حد وسط برهان در استناد علم غيب به معصوم در ثبوت علت فاعلي بودن ائمه خلطي رخ داده است. اين فصل پرحجم‏ترين بخش كتاب را به خود اختصاص داد و مؤلّف علم حضوري داشتن حضرات معصومين را با آوردن پنج دليل رد كرده است. اين نكته را ناگفته نگذاريم كه دلايل نگارنده ـ به غير از براهيني كه از ديگران اقتباس كرده ـ فاقد مبناي علمي مي‏باشند.

مسئله يازدهم: نبي و ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ مخلوقاتي برتر از بني آدم‏اند؛

بنا به گفته احسايي در مواضع مختلف شرح زيارت جامعه كبيره (ج 4 / 81، ج 3 / 281، ج1 /324 و...) و ساير شيخيّه معصومان داراي خلقتي برتر از ساير افرادند، كه اين رأي به نظر مؤلّف برخلاف ظاهر قرآن و آراي مفسران است. در اين مقام چنين به نظر مي‏رسد كه مؤلّف از فهم (يوحي الي) و فرق بين صورت ظاهري و باطني معصوم، فرومانده ‏است.

مسئله دوازدهم: ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ داراي دو حقيقت‏اند: كلي و جزيي؛

به روايت احقاق الحق (ص61 - 62) ائمه داراي دو حقيقت‏اند؛ يكي ظاهر است كه قابل مشاهده است و ديگري كلّي كه در تمام مكان‏هاست؛ اين رأي به نظر مؤلّف بسيار سخيف است و هيچ جاي دفاعي ندارد؛ اگرچه گويا حتي خود شيخيّه و بالتّبع مؤلّف از عمق درك، ظهور و بطون يك حقيقت درمانده‏اند، كه اين مسئله از نوع معيّت وجودي رسول الله و ائمه با ساير انبيا است.

مسئله سيزدهم: خلقت عالم از شعاع انوار ائمه‏ ـ عليهم‏ا‏لسّلام؛

بنا به گزارش احقاق الحق (ص104 - 105) تمام عالم با واسطه و يا بدون واسطه از نور معصومان چهارده‏گانه خلق شده، چه آنها به منزلة علت فاعلي عالم‏اند. اين باور در نظر نويسنده با توجه به صريح آيات قرآني باطل است و استشهادات شيخيّه به برخي از روايات وارد شده در اين مقام نيز، غير صحيح مي‏باشد؛ چرا كه اين گونه روايات از غلاتي همچو حافظ رجب برسي نقل شده است.

مسئله چهاردهم: انبيا ـ عليهم‏السّلام ـ شيعيان علي‏ ـ عليه‏السّلام ـ هستند؛

ميزرا موسي احقاقي در احقاق الحق (ص216)بر اين باور است كه چون انبياء مخلوق بدون واسطه نور ائمه‏اند، پس اولين شيعيان علي ‏ـ عليه‏السّلام ـ همين انبيائند، و اطلاق شيعه بر غير انبيا
ـ عليهم‏السّلام ـ قابل تأمل است. مؤلّف از همين تأمّل استفاده نموده و به ده مجادله نقضي گويد، پس شيخ احمد احسايي، رشتي و كرماني نيز شيعه نيستند و سپس با تحليل مفهوم شيعه به نفي اين اعتقاد پرداخته و ليك از كل اين بحث چنين معلوم مي‏گردد كه شيخيّه در ابراز عقلاني مطلب خود دچار مشكل‏اند چه اگر دين اصيل، مكتب حنيف دانسته شود و جلوه كامل آن در نبوت خاتم‏ ـ عليهم‏ا‏لسّلام ـ مفروض گردد، پس تمام انبيا ـ عليهم‏ا‏لسّلام ـ پيرو همين دين‏اند.

مسئله پانزدهم: مسئله انوار و تقدم ائمه ـ عليهم‏السّلام ـ بر تمامي مخلوقات؛

شيخ مفيد در المسائل السيروية و المسائل العكبرية، به نفي اين باور از شيعه پرداخته و آن را از مجعولات غلات مي‏داند، در اين راستا شيخياني همچو ميرزا موسي اسكويي به مصاف شيخ مفيد رفته‏اند و با استناد به اخبار مستفيضه به نقد مفيد پرداخته‏اند، ولكن به رأي مؤلّف، گفتار شيخ مفيد در اين مقام تامّ و كامل است.

مسالة شانزدهم: طهارت مدفوع نبي ـ صلي‏الله عليه وآله؛

احسايي در رسائل (ص260 )و اسكويي در رسالة تطهيريه (ص63 )قائل به طهارت فضولات و خون نبي و ائمه شده‏اند. در نظر مؤلّف اين مطلب با توجه به ايتلاع فضولات نبي و ائمه توسط زمين و حفظ پوشيدگي در تخلّي منافات دارد و نقل وارد از امّ سلمه دلالتي بر طهارت خون نبي‏ ـ صلي‏الله عليه وآله ـ ندارد.

مؤلّف در پايان كتاب با نقل سه خطبة هم مضمونِ خطبه البيان، خطبه تطنجيه و خطبه منقول در مشارق انوار اليقين حافظ رجب برسي،  افزون بر نفي اين خطبه‏ها به امام جهت وجود تعبيرات غير مأنوس و مضامين غير عقلي، از سر محاجّه به تفسير بعضي فقرات آن و نفي استناد شيخيّه از آن پرداخته است. در آخر نيز تاريخ پايان يافتن كتاب (عاشوراي 1423) ذكر شده و به ديگر آثار مؤلّف نيز اشارات رفته است. اين‏طور كه از فهرست كتب چاپي وي برمي‏‏آيد, مؤلّف در پي پاسخ‏گويي شبهاتي است كه بر ضد شيعه مطرح مي‏باشد. كتبي چون مع الدكتور موسي الموسوي [نوه مرحوم سيّد ابوالحسن اصفهاني] في كتابه الشيعه و التصحيح، ‏شبهة القول بتحريف القرآن عند اهل السنة و نقض شبهات اهل السنة حول الشيعة و... از جمله اين نگاشته‏ها مي‏باشند.

و اما در مجموع كتاب حاضر براي شناخت و نقد شيخيّه مفيد است، ولي متأسفانه فاقد استشهادات كافي به كتب شيخيّه و نگرش عقلاني و حكمي به مباحث آنهاست.

كتاب همان‏گونه كه در متن، اشارات رفت, سرشار از استنادات به كتاب بوار الغالين اثر محمّد مهدي قزويني مي‏باشد. كه به نظر مي‏رسد مؤلّف, كتاب را تحت تأثير اين كتاب نگاشته است.

 

پي‏نوشت:



1.‏ ‏ التنقيح، ج 2، ص 73، 74.

2.‏ محمّد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الاعلمي، چاپ اول, 1991م, ج 12، ص 325.

3.‏ ناصر مكارم شيرازي، الامثل في تفسير كتاب الله المنزل، بيروت: مؤسسة البعثت، 1992م، ج 8، ص 264.

4.‏ طوسي، التبيان، ج 6، ص 210.