حق مؤلف در انديشه‏هاي فقيهان معاصر اماميه


عباس يزداني


اشاره:


نويسندة مرحوم از فاضلان دانشمند و نويسندگان پركار حوزة علميه قم است كه با اصرار تحريريه علي‏رغم مشغوليت‏هاي فراوان به تأليف اين مقاله روي آورد. اما افسوس امروز به هنگام فرا رسيدن نشر اين مقاله, او در ميان ما نيست و نقاب خاك را به روي كشيده است. شايد جاي دريغ و درد نباشد چرا كه آثار علمي او جاي خالي او را جبران مي‏كند.
نويسنده با نگاه‏هاي تيز خود, گوشه‏هايي از دانش فقه را شكافته و با استنباط‏هايي كه ساعت‏ها مطالعه پشتوانة آن است, تلاش مي‏كند حقوق پديدآورندگان را بر پايه فقه شيعه آن‏هم آراء جديد به اثبات برساند. البته فضاي جامعه فقهي رو به تحول است و بسياري از عالمان فقه در رده‏هاي مختلف كه در سال‏هاي گذشته به عدم مشروعيت كپي‏رايت نظر داشتند,امروزه حق مالكيت فكري را مشروع دانسته‏اند. قصوري هم از جانب نويسنده هست زيرا سزاوار بود استقراء تامي انجام مي‏داد و آراء همگان اعم از مخالف و موافق را مي‏آورد. نقدهاي ايشان به ديدگاه‏هاي بزرگان را بايد در حد ابراز يك عقيده دانست كه صرفاً به منظور باز شدن فضا براي پيشرفت مباحث فقهي در اين زمينه بيان شده است.

يكي از مسائل نوپيدا و دست‏آوردهاي دنياي مدرن موضوع «حق نشر» يا كپي‏رايت است. قبل از اختراع چاپ و تحول دانش تجربي و رشد تكنولوژي جديد، كتاب‏ها استنساخ مي‏شد. ابداعات و اختراعات تنوع و سرعت امروزه را نداشت و اثر يك دانشمند يا هنرمند در محدوده‏اي بسيار كوچك انتشار مي‏يافت. مهم‏تر اين‏كه، بر خلاف دوران‏هاي كهن كه تأليف و تصنيف، بيشتر با انگيزه انجام خدمت فرهنگي و معنوي صورت مي‏گرفت و مؤلف كم‏تر به بهره مادي مي‏انديشيد، امروزه به دليل تخصصي شدن امور و ضرورت تأمين معيشتِ صاحب اثر، تحقيق و تأليف و ابداعات فكري و هنري به صورت يك حرفه و منبع درآمد درآمده است.


از نگاه ديگر, فناوري پيشرفته چاپ و نشر و نيز گسترش اينترنت و ماهواره، حقوق پديدآورندگان را در معرض آسيب جدي قرار داده است. انتظار مي‏رود با همكاري دولت‏ها و ملت‏ها، راه‏هاي سوء استفاده مسدود و با جديت از حقوق توليدكنندگان آثار فكري و هنري حمايت شود. چرا كه آن‏ها طلايه‏داران فرهنگ و تمدن بشري‏اند. اگر آفرينه‏ها و آثار گرانسنگ انديشمندان و متفكران جامعه از تعرض مصون نماند و پديدآورندگان ارج گذاشته نشوند و قدر نبينند بي ترديد به مشاغل ديگر روي آورده و بنيه علمي و فني و فرهنگي جوامع آسيب خواهد ديد. صاحب‏نظران مي‏دانند رشد تصاعدي علم و فناوري در دنياي غرب مرهون بها دادن به صاحبان انديشه و سرمايه‏گذاري كلان در اين عرصه و نيز مراعات كپي‏رايت است. از اين رو شايد بتوان گفت هر چند حق نشر در زمره حقوق خصوصي شمرده شده است ولي مي‏توان به اين مقوله از منظر حقوق عمومي نيز نگريست چرا كه با ناديده گرفتن آن تمامي اجتماع متحمّل ضرر خواهد شد.


در جوامع ديني به خصوص جوامع اسلامي به دليل اعتقادات مذهبي قبل از هر چيز بايد موضع دين را نسبت به اين موضوع روشن كرد. چنان‏كه مي‏دانيم اگر مطلبي صورت قانوني به خود بگيرد ولي پيشوايان ديني رعايت آن را الزامي ندانند آن قانون چندان ضمانت اجرا نخواهد داشت. به خصوص اگر مراعات نكردن آن منافع مادي زيادي نيز به همراه داشته باشد. از اين رو مهم‏ترين وظيفه، تبيين نظري كپي‏رايت از منظر فقهي است كه اين نوشتار متكفّل آن است.


براي تبيين مسائل حقوقي كپي‏رايت پيش از هر چيز نيازمند كارشناسي‏هاي دقيق و پس از آن تحليل فقهي يا حقوقي آن هستيم.


ماليت داشتن حق نشر


براي اثبات مشروعيت حقوق معنوي مبتكران و مؤلفان بايد ثابت شود كه توليدات فكري ماليت دارند. براي اين منظور از اصل همبستگي دو مقوله ماليت و منفعت استفاده كرده و مي‏گوييم ماليت هر شيئي در گرو نافع بودن آن است و عينيت شرط ماليت نيست.


معيار ماليت اشياء مادي و معنوي منفعتي است كه عقلا در برابر آن مال بذل كنند. به بيان ديگر هر چيزي كه مورد معامله عُقلا باشد و آن را دور نيندازند يا از آن صرف نظر نكنند، مال است. اساس ماليت اشياء، كارآيي و فايده‏اي است كه مردم در ازاء آن پول پرداخت كنند. بنا بر اين چيزي كه از ديد مردم فايده ندارد مال نيست هر چند از اعيان خارجي باشد و چيزي كه فايده دارد مال است هر چند از اعيان خارجي نباشد. حشرات چون فايده ندارند يا اگر فايده دارند فايده‏شان عام است (همان نقشي كه در نظام آفرينش ايفا مي‏كنند) و آن فايده مورد معامله عقلا قرار نمي‏گيرد، ماليت ندارند. اما اگر ثابت شود پودر حشره‏اي خاص در مداواي يك نوع بيماري مؤثر است در آن صورت ماليت خواهد داشت چون مورد توجه انسان‏ها قرار مي‏گيرد و براي بهره‏مندي از آن خاصيت، در ازاي آن پول پرداخت مي‏كنند. اين ماليت نه به خاطر عينيت آن حشره بلكه به خاطر كارآيي آن در زندگي انساني است. اگر با پژوهشي جديد واكسني براي پيشگيري از آن بيماري كشف شود ديگر براي تهيه پودر آن حشره كسي پول پرداخت نخواهد كرد و در نتيجه ماليت آن حشره از بين خواهد رفت. بنا بر اين ماليت و ارزش هر چيزي دائر مدار منفعت و كارآيي آن در زندگي بشر است. هر جا كه منفعت باشد ماليت هست و هر جا منفعت نباشد ماليت نيست. ماليت اشياء يك امر اعتباري مجرد و وصف شرعي كه شارع بين مالك و محل مِلك مقرر كند، نيست. بلكه يك امر حقيقي است كه ريشه در نافعيت اشياء براي حيات بشر دارد. از اين رو شارع نيز نمي‏تواند ماليت چيزي را الغاء كند. شارع مي‏تواند بگويد خوردن خون حرام است، شراب حرام است ولي اگر در ميان عقلاء خوردن خون يا شراب امر رايجي باشد اصل ماليت آن‏ها را نمي‏تواند الغاء كند. نهايت اين‏كه بگويد خوردن خون يا شراب حرام است. امروزه خوردن خون رايج نيست ولي نقش بسيار مهم آن در نجات بعضي بيماران بر كسي پوشيده نيست. از اين رو ماليت دارد و به خاطر اين فايده، خريد و فروش آن نيز مشروع است چون مي‏دانيم نجات جان انسان‏ها از اموري است كه شريعت به آن اهتمام دارد.


كوتاه اين‏كه مناط قيمت و ارزش اشياء، منفعت آن‏هاست و عينيت مادي آن‏ها در ماليت آن‏ها نقشي ندارد. اعيان مادي نيز نه از آن حيث كه عينيت دارند بلكه از آن حيث كه منفعت دارند، ماليت دارند. اگر معيار ماليت، منفعت شيئي باشد در آن صورت ابتكارات فكري نيز ماليت خواهند داشت. چطور ممكن است كه كرم‏ها و حشراتي كه طعمه صيد قرار مي‏گيرند به خاطر اين منفعت كوچكشان ماليت داشته باشند اما توليد فكري انسان زنده عاقل و انديشمند كه راهگشاي نسل‏هاي حال و آينده بوده و گاه بشريت را از يك بحران جدي نجات داده است ماليت نداشته باشد. آن هم در شريعتي كه مال و مالكيت را بسيار گسترده و محترم مي‏داند. مالكيت در حقوق اسلام نه تنها شامل مالكيت عين بلكه شامل مالكيت منفعت و مالكيت انتفاع نيز مي‏شود. (مالكيت منفعت مثل مالكيت مستأجر نسبت به منفعت خانه و مالكيت انتفاع مثل مالكيت موقوف عليهم نسبت به انتفاع از وقف). در فقه حتي از مالكيت «بُضع» سخن به ميان مي‏آيد كه شايد از مصاديق مالكيت انتفاع باشد.


فطرت ما انسان‏ها با اين معيار هماهنگ است. هر كس فطرتاً اذعان دارد كه ماليت هر شيي در گرو آن است كه در ازاي آن پول پرداخت شود و مورد بذل و منع قرار بگيرد و حقوق مؤلفان و مبتكران در زمره حقوق طبيعي است و همگان لزوم مراعات آن را احساس مي‏كنند مگر آن‏كه حس منفعت‏جويي و فرصت‏طلبي مانع از آن شود كه انسان به اين مطلب روشن و فطري اقرار كند.


پس از بيان معيار ماليت، بايد ثابت شود كه ملاك تشخيص ماليت اهميت دارد. عرف (عام يا خاص) نه فقيه ملاك و معيار تشخيص است..


تشخيص موضوع


تعيين و تشخيص موضوع نه در شأن نبي و امام است و نه در شأن فقيه بلكه به عهده عرف (عرف خاص يا عرف عام) است. فقيه مي‏گويد خون نجس است. ولي آيا اين لكه قرمز، خون است يا آب انار، تشخيص آن به عهده خود مكلّف است. اگر نجات انسان بستگي به قطع عضوي از او داشته باشد بايد آن عضو قطع شود. ولي آيا نجات اين شخص آسيب ديده در فلان حادثه، منوط به قطع پاي اوست يا نه، به عهده فقيه نيست بلكه تيمي از پزشكان بايد نظر بدهند.


به عبارت فني‏تر تشخيص فعليت موضوع حكم به عهده فقيه نيست يا به عهده عرف عام است و يا به تخصص‏هايي غير از تخصص فقهي نيازمند است. گزاره‏هاي فقهي اولاً كلي است و ثانياً شرطي است و تطبيق آن موضوعات كلي بر مصاديقشان يا علم به تحقق آن شرائط از قلمرو فقه بيرون است.


با آن‏كه عموم فقها مي‏گويند تشخيص موضوع به عهده فقيه نيست معذلك در بسياري از موارد اظهار نظر مي‏كنند. چه بسيار فروعاتي كه اصلاً نبايد در كتب فقهي بيايد چون در حوزه اختيارات فقيه نيست. اين‏كه گندم و جو يك جنسند يا دو جنس؟ آيا پلاتين، طلا محسوب مي‏شود يا نمي‏شود؟ آيا آفتاب از پشت شيشه اگر بر نجس بتابد پاك مي‏شود يا نه؟ آيا مغرب استتار قرص است يا ذهاب حمره؟ آيا معاطاة بيع است يا بيع نيست؟ و ده‏ها مثال ديگر. اين مسائل اصلاً نبايد در كتب فقهي مطرح شود نه آن‏كه بر سر بيع بودن يا بيع نبودن معاطاة آن همه وقت نوآموزان را تلف كنند! اندك توجهي به آن‏چه در محيط بيرون از فضاي درس و بحث، مي‏گذرد نشان مي‏دهد كه قدر مسلّم و مصداق بارز بيع، در نظر عرف همين بيع معاطاة است و اگر قرار باشد بيع بودن معامله‏اي دليل بخواهد بيع غير معاطاتي است كه چنين است، چرا كه خلاف عرف است. بيع غير معاطاتي اصلاً براي مردم غريب و مضحك است و چه بسا در صدر اسلام يعني در عصر صدور نصوص نيز چنين بوده است چرا كه عُقلا براي نيل به مقاصدشان نزديكترين راه را انتخاب مي‏كنند.


در بحث‏هاي فقهي معمولاً چنين فرض مي‏شود كه خريد و فروش اگر همراه با صيغه مخصوص «خريدم، فروختم» باشد، فرد كامل بيع و قدر مسلّم از دليل حلّيت و مشروعيت بيع است و بيع فاقد صيغه، چون فاقد شرط است. پس صدق عنوان بيع بر آن مورد قابل ترديد و اثبات بيع بودن آن نيازمند دليل جداگانه است. در حالي كه درست برعكس, آن‏چه به نظر عُرف، بيع بودنش مورد ترديد و تأمل است بيع با صيغه است. زيرا عُرف، اساساً با چنين مصداقي سر و كار ندارد!


«مفسد في الارض» چه كسي است؟ تشخيص مفهوم و مصداق اين عنوان با عرف است نه با فقيه. چه بسا فقيه، كسي را كه براي امرار معاش، هر از چندي، چند گرم هروئين خريد و فروش كند، مفسد في الارض بداند ولي عرف او را مفسد في الارض نداند در چنين مواردي ميزان نظر عرف است.


بلوغ زن و مرد در چه سني اتفاق مي‏افتد؟ آيا زن محتلم مي‏شود؟ آيا ترشحات زن در وقت آميزش مني است؟ آيا خوني كه زن بعد از پنجاه‏سالگي مي‏بيند حيض است؟ آيا زنان سيد با زنان عادي در اين موضوع فرق دارند؟ همه سؤال‏هائي از اين دست خارج از حيطه اختيارات فقيه است. حتي اگر روايت هم داشته باشيم نبايد به آن‏ها اعتنا كنيم چون اين موارد همه تشخيص موضوع است.


قرآن مي‏فرمايد «آن دسته از زنان شما كه يائسه مي‏شوند...» قرآن زمان يائسگي را معين نكرده و آن را به وضوحش واگذار كرده است و حال آن‏كه اگر سال ملاك بود صحيح نبود بيان آن را از وقت حاجت كه همان نزول آيه است به تأخير اندازد. و اگر در قرآن هم به آن تصريح نمي‏شد لازم بود رسول اكرم بلافاصله وقتش را تعيين كند تا از طريق سنت مردم تكليفشان را بدانند. و اگر پيامبر در اين‏باره سخني گفته بود، به ويژه مسأله‏اي كه هميشه و در همه جا مورد حاجت مسلمين بوده و هست، همگي به نقل آن اهتمام نشان داده و به گوش همه مي‏رسيد. بنا بر اين پيامبر هم در اين موضوع چيزي نگفته است. معلوم مي‏شود خون حيض يك «موضوع» است و تعيين موضوع نه كار پيامبر است و نه كار فقيه. يعني يك شيي عيني خارجي است و شأن نبي بيان حكم است نه تعيين موضوع. چنان‏كه پزشك نيز براي مريض نسخه مي‏نويسد مثلاً مي‏گويد بايد شربت اسپكتورانت يا هندوانه بخوري ولي وظيفه او نيست كه هندوانه را در ميوه فروشي به مريض نشان دهد! حيض و بلوغ قابل جعل نيست تا شارع زمانش را تعيين كند. تشخيص آن با خود مردم است.


پاسخ دادن به اين جزئيات باعث مي‏شود مردم گمان كنند اسلام براي هر كار جزئي، حكم جداگانه‏اي دارد و دين در همه امور بايد دخالت كند و آن‏ها نيز همچون كودك بايد ريز و درشت رفتارهاي خود را از فقيه سؤال كنند.


كوتاه اين‏كه بيان احكام با شريعت است نه بيان موضوعات يا مصاديق احكام. حرمت يا حليت قمار را بايد شريعت روشن كند اما اين‏كه شطرنج از مصاديق قمار هست يا نه، تشخيصش با عرف است. شريعت مي‏گويد اموال و حقوق ديگران محترم است و تصرف عدواني در آن‏ها حرام. ولي اين سؤال كه آيا خون، «ماليت» دارد يا نه و آيا زودتر از ديگران به نانوايي مراجعه كردن باعث مي‏شود حق داشته باشم زودتر نان بگيرم يا نه، تشخيصش با عرف است.


قرآن مي‏فرمايد «و لاتبخسوا الناس اشيائهم» يعني هر چيزي كه از آن مردم است خواه مال باشد يا حقوق غير مالي، نبايد از آن‏ها دريغ كرد. «شيي» اعم از اين است كه مادي محض و يا معنوي باشد. به بيان ديگر اين واژه شامل عين و دَيْن و حقوق معنوي است.


سيره و ارتكاز عقلا


در عرف عقلا، يكي از حقوق قابل احترام، حقوق معنوي مؤلفان و محققان و مبتكران است. هم تشخيص اين حق و هم ارزيابي آن با عرف است. ممكن است در مواردي شخص داراي حق از حق خود سوء استفاده كند يا در فروش آن اجحاف نمايد ولي در اصل مشروعيت اين حق نمي‏توان ترديد كرد.


منظور از سيره عقلا، درك عقلاني و روش‏هايي است كه عُقلا در حقانيت آن‏ها به كار مي‏برند. مثل رجوع جاهل به عالم، جواز اخذ به ظاهر كلام، ضرورت حكومت، لزوم سرپرستي كودكان و سفيهان و امثال اين‏ها. به سخن ديگر سيره عقلا اعم از سلوك خارجي و مرتكزات عقلائي است.


همه عقلا با هر گونه آداب و فرهنگي اين امور را تأييد مي‏كنند و در حقانيت آن‏ها ترديد نمي‏كنند. با اين حال, عموم فقها در صورتي براي اين فهم‏ها و روش‏ها ارزش قائلند كه امضاي شارع را براي آن‏ها احراز كنند.


محقق اصفهاني در حاشيه بر كتاب كفايه در حجيت سيره عقلائي به عدم احراز ردع اكتفا كرده است. يعني عدم احراز ردع را امضاء دانسته است و در توضيح ديدگاه خود مي‏گويد: شارع دو حيثيت دارد يكي عاقل بودن بلكه اعقلِ عُقلا بودن و ديگري شارع بودن است. در موارد سيره‏هاي عقلائي مي‏دانيم شارع از آن رو كه عاقل است همان موضع‏گيري را دارد كه كليه عُقلا دارند ولي شك داريم كه به عنوان شارع بودن آيا با چنين موضعي مخالفت دارد يا نه. به عبارت ديگر آيا مشرّع بودن او چنين سيره‏اي را رد مي‏كند يا نه. اين احتمال قابل اعتنا نيست چون فرض اين است كه موافقت او را با سيره عقلائي احراز كرده‏ايم.


مرحوم شهيد صدر در نقد اين ديدگاه مي‏گويد از اين‏كه شارع نيز يكي از عقلاست نمي‏توانيم موافقت او را نسبت به سيره احراز كنيم. زيرا شايد سيره عقلائي مورد نظر، عقل محض نباشد بلكه عواطف و انگيزه‏هاي غير عقلائي در آن دخيل باشد. بر فرض كه عقلي محض باشد چه بسا چون شارع اعقل عقلا است, ديدگاه ديگري داشته باشد. زيرا عقل او كامل‏تر است. ثانياً بر فرض كه شارع از جهت اين‏كه خود از عقلا است. همين موضع را داشته باشد موضع عقلائي شارع تأثيري در تنجيز و تعذير ندارد. ما موضع مولوي شارع را مي‏خواهيم و چون همواره احتمال مي‏دهيم موضع مولوي او غير از موضع عقلائي او باشد مشكل ما حل نمي‏شود و اگر موضع عقلائي او را كاشف از موضع مولوي او قرار دهيم اين كشف، ظني است و دليلي براي اعتبار آن نيست.


در پاسخ به شهيد صدر مي‏توان گفت اين‏كه شما مي‏گوئيد شايد سيره عقلائي، عقلي محض نباشد تلويحاً اشاره به اين است كه اگر سيره عقلائي مقتضاي عقل و خِرد باشد اعتبار دارد. ولي ما ترديد داريم كه مقتضاي عقل و خرد باشد چه بسا مقتضاي عواطف يا دواعي ديگر باشد. بنا بر اين اگر ما راهي براي كشف خلوص سيره پيدا كنيم و اطمينان پيدا شود كه سيره مورد نظر، مقتضاي عقل و خرد انسان‏ها است بايد از نظر ايشان معتبر باشد. راه كشف اين ويژگي جهانشمول بودن سيره است. يعني اگر در همه محيط‏هاي عقلائي چنين سيره‏اي جاري باشد اين خود حاكي از خلوص سيره است.


گفتيد چون شارع اعقل عقلاست شايد موضع ديگري داشته باشد، اين سخن قابل قبول نيست. اگر سيره‏اي در همه محيط‏هاي عقلائي رواج داشته باشد اين خود حاكي از آن است كه در درجه‏اي از بداهت است كه انسان بما هو انسان چنين موضعي دارد. چطور ممكن است اعقل عقلا آن را تأييد نكند؟ براي مثال دو دو تا چهارتا قضيه‏اي است كه عقلا با اندك توجهي آن را تصديق مي‏كنند، خردمندان و فرهيختگان دنيا نيز آن را تصديق خواهند كرد. معنا ندارد بگوييم چون آن‏ها از ديگران داناترند ممكن است اين قضيه را صادق ندانند و در حقانيت آن ترديد نمايند. به بيان ديگر، تفاوت عاقل و اعقل در مسائلي است كه فهم آن نيازمند اعمال نظر باشد نه امور بديهي و روش‏هائي كه حقانيت آن براي احدي جاي ترديد نيست.


سيد محمدباقر صدر مي‏فرمايد: بر فرض، موضع عقلائي شارع مطابق با سيره باشد ولي موضع مولوي او مي‏تواند چيز ديگري باشد و آن‏چه براي ما لازم است كشف موضع مولوي شارع نه موضع عقلائي او است!


اين ادعا قابل قبول نيست چرا كه در قرآن عقل و شرع منطبق بر هم معرفي شده‏اند. قرآن دائم ما را به تعقل دعوت مي‏كند. بارها مي‏خوانيم كه افلاتعقلون، لعلكم تعقلون، لآيات لقوم يعقلون . نيز مي‏خوانيم و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير . (دوزخيان در جهنم مي‏گويند اگر به شريعت گوش مي‏سپرديم و يا تعقل مي‏كرديم كارمان به جهنم نمي‏كشيد) يعني وحي و عقل هر دو انسان را به يك مقصد مي‏رسانند. تعداد بي شماري حديث در تجليل از عقل و خرد در مجامع روائي ديده مي‏شود. امام هفتم فرمودند خدا دو حجت بر بندگان دارد حجت ظاهر كه انبيا هستند و حجت باطن كه عقل است. نيز فرمودند ليس بين الايمان و الكفر الا قلة العقل. به تعبير حضرت علي(ع) يثيروا لهم دفائن العقول انبياء براي احياي عقول انسان‏ها مبعوث شده‏اند و دريغ اين‏كه امروزه پيروان واقعي اديان يا راست‏كيشان بيش از ديگران از عقل و خردورزي فاصله دارند.


نكته ديگر در اعتبار فهم مشترك عقلا، آياتي از قرآن است كه مي‏گويد فلسفه ارسال رسل و انزال كتب رفع اختلاف است. در مواردي كه عقلا در حسن و قبح فعلي ترديد ندارند قطعاً شرع نيز همراه آن‏هاست. «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم». از اين آيه مي‏فهميم كه دو نوع اختلاف وجود دارد اختلاف ناشي از فهم، كه با وجود انبياء اين اختلاف از بين مي‏رود و اختلافي كه بعد از روشن شدن حق و باطل به وجود مي‏آيد كه منشأ آن بغي و طغيان انسان‏هاست و چنين اختلافي به سهولت از بين نخواهد رفت.


باري، رشد سريع تجارب بشري و علوم انساني باعث تحوّل در فهم و باورهاي انسان و تغيير الگوي زندگي شده است به طوري كه درك و روش‏هاي زندگي او با گذشته به كلي فرق مي‏كند و نبايد انتظار داشت مثل گذشته بفهمد و به روشهاي هزار سال پيش زندگي كند و در غير اين صورت درك و فهم و روش‏هاي زندگي او نيازمند امضاي شارع باشد!


بايد گفت همه ارتكازات و سيره‏هاي عقلائي حجت است مگر آن‏كه با قرآن و سيره قطعيه در تعارض باشد و چنين چيزي صرف فرض است. آن‏چه سيره عقلائي باشد نمي‏تواند با شريعت در تعارض باشد. مثلاً رباخواري اگر چه در محيط‏هاي عقلائي رايج بود و هست ولي عقلا آن را تأييد نمي‏كنند. يعني كسي كه پولش را در تجارت و توليد نيندازد و به عده‏اي مضطر قرض بدهد و از آن‏ها بيشتر بگيرد، مورد تأييد عقلا نيست. عُقلا نيك مي‏دانند كه جامعه‏اي كه سرمايه‏دارانش به جاي توليد و تجارت اين راه را برگزينند محكوم به شكستند. و اگر چنين چيزي رايج است حس منفعت‏جوئي مسبّب آن است نه حيث عقلاني عقلا. يا اگر شراب‏خواري و سيگار كشيدن در همه محيط‏هاي عقلائي رايج است مورد تأييد خود شراب‏خواران و سيگاري‏ها نيست. همه آن‏ها از عادت خود اظهار تأسف مي‏كنند و اظهار اميدواري مي‏كنند كه در آينده آن را ترك كنند.


كوتاه اين‏كه منظور از سيره‏هاي عقلائي ارتكازات و رويه‏ها و روش‏هائي است كه پشتوانه آن‏ها تأييد خود عُقلا و تجارب بشري باشد و بسياري از سيره‏هايي كه عادات و آداب و رسوم مردم باعث فراگيري آن‏ها شده است از چنين پشتوانه‏هايي محرومند. پس هر چه سيره عقلائي باشد مورد تأييد شريعت است و نيازي به نقض و ابرام نيست. علامه طباطبائي از معدود كساني است كه حجيت بناي عقلا را ذاتي مي‏داند. سيد محمدباقر صدر نيز معتقد است امضاي بناي عقلا نه تنها در سطح عمل خارجي بلكه در سطح علت و مناط آن رويه و رفتار نيز امتداد مي‏يابد. ايشان مي‏نويسند: حق آن است كه عدم ردع به معناي امضاي آن ملاك عقلائي است كه مبناي عمل خارجي بوده است نه صرفاً امضاي عمل خارجي، زيرا معصوم داراي مقام تشريع و ابلاغ احكام و تصحيح و تغيير ارتكازات نادرست است و اين بر حسب ظهور حالي دلالت دارد بر آن‏كه معصوم دقيقاً ناظر به نكات تشريعي كبروي اثباتاً و نفياً است و سكوت او ظهور در امضاي ملاك موجود در سيره عقلايي است. بنا بر اين، امضاي حيازت در زمان آن‏ها، امضاي اصل ملاك و نكته ارتكازي است كه به اتكاي آن مي‏توان انواع حيازت‏ها از جمله حيازت انرژي موجود در آب و باد و خورشيد را كه در گذشته شناخته نشده بوده است و نيز حق تأليف و حق ابتكار و اختراع را مورد امضاي معصومان دانست.


كساني كه براي اعتبار تك تك سيره‏هاي عقلائي به دنبال امضاي شارعند با پديده‏هاي جديد كه روبرو مي‏شوند كم مي‏آورند. براي مثال «حق تأليف» در دنياي قديم مطرح نبود. فقهائي مثل امام خميني به همين دليل آن را معتبر نمي‏دانند و كاري به پيامدهاي آن نيز ندارند. امروزه اگر حق تأليف يا كپي‏رايت حذف شود تحقيق و فن‏آوري با ركود عجيبي روبرو خواهد شد. آن‏چه مشوّقِ محقّقان، مؤلّفان، مكتشفان و مبتكران است حقوق مالي آن‏هاست. راه كوتاه و منطقي اين است كه بگوييم تك تك سيره‏هاي عقلائي به طور خاص نيازمند امضاء نيست. عقل و سيره عقلاني عقلاء اكيداً مورد تأييد كتاب و سنت است و همين براي امضاي كليه سيره‏هاي مستحدث كافي است. وظيفه ما مداقه در سيره‏هاي مستحدث است. بايد ديد يك سيره خاص مولود عواطف و تلقينات و تبليغات يا مولود مناسبات عقلاني عقلاء است. اگر انگيزه‏اي جز عقلانيت نداشته باشد قطعاً مورد امضاي شارع است.


تكرار مي‏كنيم كه حجيت سيره عقلا ناشي از عقلانيت و بداهتي است كه در آن نهفته است. يعني اگر عُقلا مراعات نوبت در صف را لازم مي‏دانند مشروعيت اين حق، ناشي از اين نكته نيست كه همه عقلا در همه شرق و غرب عالم اين حق را به رسميت مي‏شناسند. كثرت جمعيت چيزي را اثبات نمي‏كند.


سيد محمدباقر صدر معتقد است: امضاي بناي عقلا نه تنها در سطح عمل خارجي بلكه در سطح علت و مناط آن رويه و رفتار نيز امتداد مي‏يابد. عبارت ايشان اين‏گونه است: حق آن است كه عدم ردع به معناي امضاي آن ملاك عقلائي است كه مبناي عمل خارجي بوده نه صرفاً امضاي عمل خارجي است. زيرا معصوم داراي مقام تشريع و ابلاغ احكام و تصحيح و تغيير ارتكازات نادرست است و اين بر حسب ظهور حالي دلالت دارد بر آن‏كه معصوم دقيقاً ناظر به نكات تشريعي كبروي اثباتاً و نفياً است و سكوت او ظهور در امضاي ملاك موجود در سيره عقلايي دارد. بنا بر اين، امضاي حيازت در زمان آن‏ها، امضاي اصل ملاك و نكته ارتكازي است كه به اتكاي آن مي‏توان انواع حيازت‏ها از جمله حيازت انرژي موجود در آب و باد و خورشيد را كه در گذشته شناخته نشده بوده است و نيز حق تأليف و حق ابتكار و اختراع را مورد امضاي معصومان دانست. از دستور استيذان به هنگام ورود به ملك ديگران مي‏فهميم در دنياي امروز نيز ورود هواپيماها به فضاي كشور ديگر نيز بايد به اذن دولت مربوط باشد.


به نظر مي‏رسد, هر رويه‏اي كه در ميان عقلا، اعتبار و رسميت داشته باشد نيازي به امضاء ندارد. فقط بايد دقت كرد كه عواطف و تقليد و تلقين باعث رواج آن رويه نباشد و تشخيص اين امر دشوار نيست. اين احتمال كه شايد عُقلا همگي خطا كنند قابل قبول نيست چون سيره عقلاني عقلا ناشي از داوري عقلِ فطري است و انحراف فطرت، انحراف در سنت‏هاي الهي است كه قرآن آن را نفي مي‏كند. «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم». بر فرض كه عقلا همه اشتباه كرده باشند، ما مكلّف به واقع نيستيم مكلّف به تبعيت از حجت هستيم و سيره عقلا حجيت دارد اگرچه احتمال اشتباه اتفاقي آن وجود دارد.


نكته پاياني در اين بخش اين‏كه نخبگان و رهبران مردم در هر مقطعي از زمان، شاهدند كه سيره‏ها و رويه‏هايي در ميان مردم جاري است كه قبلاً رايج نبوده است و كاملاً محتمل است سيره‏هايي در آينده پيدا شود كه در زمان آن‏ها وجود ندارد و بايد نسبت به آن‏ها موضع‏گيري كنند. خصوصاً اگر داعيانِ هدايت نسل‏هاي آينده تا پايان تاريخ باشند. به نظر مي‏رسد شارع نسبت به اين پديده موضع‏گيري كرده است. ترويج و تشويق به تعقل و عقل تأييد همه سيره‏هايي است كه مولود عقلانيت عقلا است. در واقع امضاي سيره‏هاي موجود در زمان شارع، امضاي روح حاكم بر آن‏ها است يعني امضاي عقلانيت و كليه سيره‏هاي عقلائي است كه در آينده رواج پيدا خواهد كرد. به بيان ديگر همان‏طور كه عقلا به هنگام حضور شارع به خبره مراجعه مي‏كرده‏اند, مي‏توان اين قاعده را استنباط كرد كه امضاي شارع فقط امضاي مراجعه به متخصصان در زمان شارع نيست بلكه امضاي رجوع به هر خبره در هر زمان است. رجوع به متخصصان كامپيوتر و ماهواره را نيز شامل مي‏شود همين‏طور وقتي «رجوع به خبره» مورد امضاي شارع قرار مي‏گيرد اين امضاء به جهت مقبوليت عُقلائي آن است. بنا بر اين هر آن‏چه مقبوليت عقلائي داشته باشد مورد تأييد شارع است گرچه در زمان شارع رواج نداشته باشد.


چنان‏كه اشاره شد نگراني سنت‏گرايان اين است كه در عمل به بناي عقلا و حكم عقل، چه بسا جوانبي از واقعيت بر عقلا مخفي مانده باشد. گفتيم عقلا خود به اين احتمال واقفند. اما اين احتمال باعث توقف و ركود نمي‏شود. نسبت به ديگر منابع شناخت نيز اين احتمال وجود دارد ولي احتمال خطا, آن منابع را از اعتبار نمي‏اندازد. تمدن بشري و رشد فكري انسان‏ها در گرو عمل به عقل و تجارب بشري است. حوزه دين هم مثل ديگر حوزه‏هاي معارف بشري است. احتياط و دقت لازم است اما صرف احتمال خطا باعث نمي‏شود اقدام نكنيم و همچون كودكان منتظر دستور بزرگترها باشيم.


بلكه مي‏توان گفت يكي از سيره‏هاي رايج در زمان شارع كليت عمل به منابعي نظير عقل و تجارب بشري بوده است و ائمه(ع) اين روش را عليرغم احتمال خطائي كه در عمل به اين منابع وجود دارد ستوده‏اند.


نكته پاياني اين‏كه سيره عقلا (بر فرض كه نيازمند امضاء باشد) در صورتي نيازمند امضا است كه دليل حكم باشد. مثل آن‏كه بخواهيم براي حليت شراب به سيره عقلا تمسك كنيم، نه در صورتي كه محقّقِ موضوع است و سيره‏هايي مثل حق تأليف، سرقفلي، بيمه و نظائر آن‏ها از اين دست است پس نيازمند امضا نيست.


حيازت و احياء


در فقه اسلامي حيازت مباحات و احياي زمين بائر سبب ملكيت است. يعني اگر كسي مواهب طبيعي مثل بوته‏هاي بيابان را جمع و تصاحب كند، صاحب آن شناخته مي‏شود. همچنين اگر زمين موات را احيا كند صاحب آن خواهد بود. حال مي‏گوييم آفرينش‏هاي فكري نوعي حيازت و احياء موات است. زحمت آباد كردن زمين يا حفر كردن چاه و چشمه و نظائر آن‏ها كم‏تر از زحمت تأليف كتاب يا توليد يك اثر هنري نيست.


ذهن انسان همچون زمين بائر است كه با تعليم و تربيت مي‏توان آن را احياء كرد و قواي آن را به فعليت رساند. كساني كه ذهن خود را پرورش مي‏دهند مثل كساني هستند كه با تلاش و زحمت، زمين بائري را به باغ خرمي تبديل مي‏كنند و حق دارند از ثمرات و ميوه‏هاي آن باغ بهره‏مند باشند. حتي اگر كسي از نبوغ والائي برخوردار باشد به طوري كه بدون تلاش و زحمت نيز بتواند ابداعات و آفرينش‏هاي فكري ارزشمندي عرضه كند باز نسبت به توليد خود حق خاصي دارد. ذهن خلاق او موهبتي است الهي كه فقط خود او دسترسي به آن دارد و مي‏تواند ثمرات آن را حيازت كند.


شرط ارتكازي


مي‏دانيم اگر فروشنده ملكش را براي مدتي به كسي اجاره داده باشد مي‏تواند در عين حال خود ملك را بفروشد. فقط بايد به خريدار بگويد اين خانه را تا دو سال اجاره داده‏ام. خانه به مشتري منتقل مي‏شود ولي خريدار تا دوسال نمي‏تواند از آن استفاده كند چون مسلوب المنفعه فروخته شده است.


امروزه مؤلفان و مبتكران و هنرمندان وقتي اثر فكري و هنري خود را مي‏فروشند آن را مشروط به اين شرط مي‏فروشند كه خريدار از روي آن تكثير نكند و فقط از همان يك نسخه استفاده كند. اين شرط در تمام دنيا يك شرط عقلائي و ارتكازي است. يعني نيازي به تصريح ندارد. در جوامع امروزي پذيرفته‏اند كه توليد كنندگان آفرينش‏هاي فكري حق ويژه‏اي دارند و تا به ناشر يا شخص خاصي اجازه تكثير ندهند، كسي حق ندارد اثر آن‏ها را تكثير كند. مقبوليت اين نكته در حدي است كه اگر كسي بخواهد بر خلاف آن مشي كند بايد بدان تصريخ كند. يعني اصل بر محترم بودن اين حق است مگر آن‏كه نويسنده خاصي اعلام كند از اين حق خود گذشته است. تصريح به اين‏كه همه حقوق طبع محفوظ است در پشت بعضي كتاب‏ها، صرفا تأكيد اين نكته ارتكازي است نه آن‏كه اگر كسي اين جمله را ننويسد ديگران حق دارند از روي آن تكثير كنند.


بر اساس اين شرط عقلائي ارتكازي همه صاحبان آفرينش‏هاي فكري، توليد خود را مسلوب المنفعه مي‏فروشند. مثل كسي كه خانه‏اي دو طبقه را بفروشد ولي قبل از فروش، به خريدار اطلاع دهد كه طبقه دوم آن را به مدت ده سال اجاره داده و اجاره بهاي آن را دريافت كرده است. كسي كه آن خانه را مي‏خرد حق استفاده از طبقه دوم را ندارد. و اگر خريدار آن خانه را به شخص ثالثي بفروشد باز مسلوب المنفعه مي‏فروشد. بنا بر اين نه تنها كسي كه كتاب را از مؤلف مي‏خرد بلكه كساني كه كتاب را از فروشندگان بعدي نيز مي‏خرند حق تكثير ندارند يعني خريداران بعدي نمي‏توانند بگويند مؤلف با خريدار اول شرط كرده است كه آن را تكثير نكند با ما كه چنين شرطي نشده است! بنا بر اين چه خريدار اول و چه خريداران بعدي هر كدام اين شرط را ناديده بگيرند ضامن هستند و بايد خسارت بدهند.


استيذان براي استنساخ


در گذشته نسخه‏برداري از راه‏هاي استفاده از توليدات فكري بود و بايد با اجازه شخص مؤلف صورت مي‏گرفت. امروزه نيز نسخه‏برداري بايد با اجازه صاحب نسخه باشد. قطعاً مؤلف حق دارد كه اجازه بهره‏برداري از اثرش را به كسي بدهد يا ندهد و در برابر آن عوض بگيرد يا نگيرد.


سيره و سنت محدثان و عالمان پيشين نيز چنين بوده است يعني به هر كس كه مي‏خواستند اجازه مي‏دادند كتابشان را استنساخ و از آن نقل كند. برخي حتي در برابر اجازه نقل احاديثشان پول دريافت مي‏كردند مانند حارث بن اسامة.


نكته مهم اين است كه چاپ و تكثير كتاب يا هر اثر علمي، در روزگار ما شكل نويني از نسخه‏برداري است. يعني خريداري كه از ناشر يك نسخه كتاب مي‏خرد اگر آن را تكثير كند در واقع از روي نسخه اصلي مؤلف، استنساخ كرده است. و استنساخ بدون اجازه از مؤلف جايز نبوده و جايز نيست. ترديدي نيست كه چاپ و تكثير اثر علمي و هنري در دنياي مدرن، همان نسخه‏برداري از نسخه اصلي مؤلف است كه بايد با اجازه او باشد.


اطاعت از زمامداران


اگر هيچ‏يك از راه‏هاي سابق كافي نباشد مي‏گوييم هرگاه زمامدار كشور، مصلحت جامعه را در مراعات «حق نشر» ببيند و چنين قانوني وضع كند، بر عموم مردم واجب مي‏شود حق نشر را مراعات كنند. چنان‏كه مي‏دانيم قرآن اطاعت از دستور زمامداران را واجب كرده است:


اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم... . بعد از اين جمله مي‏فرمايد: فان تنازعتم في شيي فردوه الي الله و الرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تأويلاً.


نكته قابل توجه اين‏كه در اين جمله «اولي الامر» تكرار نشده است. معلوم مي‏شود «اولوا الامر» معصومان نيستند بلكه همان زمامدارانند.


دليل مخالفان كپي رايت


حال ببينيم كساني كه اين حق را به رسميت نمي‏شناسند چه دليلي براي نفي آن دارند. چنان‏كه اشاره شد عموم فقهاي سنتي اين حق را به رسميت نمي‏شناسند. چندبار از امام خميني حكم اين مسأله سؤال شد و امام مرقوم فرمودند: «چنين حقي در شرع ثابت نيست». يكي از عبارت ايشان اين‏گونه است:


آن‏چه كه معروف به حق طبع شده است حق شرعي به حساب نمي‏آيد و نفي سلطه مردم بر اموالشان بدون اين‏كه هيچ‏گونه شرط و عقدي در ميان باشد جايز نيست. بنا بر اين چاپ كتاب و نوشتن جمله «حق چاپ و تقليد محفوظ است» في نفسه حقي ايجاد نمي‏كند و دلالت بر التزام ديگران نمي‏نمايد. بنا بر اين ديگران مي‏توانند آن را چاپ نموده و از آن تقليد كنند و هيچ كس نمي‏تواند مانع آن‏ها از اين كار شود.


گويا هر حقي بايد در شرع ثابت باشد. گفتيم اين تصور صحيح نيست و تعيين مصاديق حق، مصاديق مال، مصاديق عدالت، مصاديق ظلم، مصاديق قمار، مصاديق مِلك، مصاديق احسان، مصاديق اسائه، مصاديق هتك، مصاديق تصرف در اموال ديگران و ده‏ها نظائر اين‏ها جزء اختيارات شارع نيست و به عهده عرف خاص يا عر ف عام است. شرع متكفّل بيان احكام اين موضوعات است و اگر در بعضي روايات به موضوع يا مصداق حكمي اشاره شده باشد از باب تنبيه عُرف به مرتكزات خودِ عُرف است.


بعضي عبارات ايشان در تحرير الوسيله را اين‏گونه شرح كرده‏اند: عُقلا بر اين امر اتفاق نظر ندارند كه به مجرد چاپ كتاب براي صاحب چاپخانه حقي ايجاد مي‏گردد. همچنين توافق عقلا بر منع مردم از تقليد قطعيت پيدا نكرده است چرا كه طبيعت مردم بر تقليد در همه امور و اعمال و اختراعات و حرفه‏ها استوار است و عقلا تقليد در يكي از امور صنعتي و ساختن شيي از روي نمونه ديگر و بهره گرفتن از نتيجه فكر گذشتگان را عُرفا تصرفي در حقوق ديگران كه مشروط به اجازه صاحبان اين صنايع و اعمال و افكار باشد نمي‏دانند و چاپ كتاب نيز از جريان اين سيره عقلا خارج نيست.


در نقد اين بيان مي‏توان گفت: حق منحصر به حق شرعي نيست و تشخيص حق ثبوتاً به عهده عرف است مگر آن‏كه شرع از حقي عرفي، سلب اعتبار كند كه گرچه به لسان نفي موضوع است ولي حقيقتاً نفي حكم است.


عبارت امام خميني «بدون آن‏كه شرط و عقدي در ميان باشد» قابل تفسير است. در حقيقت شرطي در بين است. ولي لازم نيست به همه شروط در ضمن عقد تصريح شود. شرط ارتكازي عقلائي كم‏تر از شرط مصرح نيست. در همه معاملات بدون اين‏كه طرفين شرط كنند بنا بر اين است كه ثمن و مثمن معيوب نباشد. از اين رو اگر معيوب باشد طرف مقابل حق دارد عوض آن را بخواهد يا معامله را فسخ كند. در عرف امروز صاحبان آثار فكري، اثر خود را مشروط به آن‏كه خريدار تكثير نكند مي‏فروشند. بلكه از ابتدا مسلوب المنفعه در اختيار خريدار قرار مي‏دهند. تفاوت مسلوب المنفعه فروختن با مشروط فروختن در اين است كه در اوّلي ، اثر فكري هر چند دست هم كه معامله شود باز هيچ‏يك از كساني كه اثر به آن‏ها منتقل مي‏شود حق تكثير ندارند چون مسلوب المنفعه خريده‏اند و اگر آن را تكثير كنند غاصب و ضامن خسارتند. ولي در دومي، فروشنده صرفاً حق فسخ دارد و خريدار جز گناه مسئوليتي ندارد.


شارح تحرير الوسيله بياني دارد كه با مبناي امام خميني سازگار نيست. از بيان ايشان چنين فهميده مي‏شود كه اگر نسبت به ثبوت اين حق در ميان عقلا اجماع و اتفاقي وجود داشت، امام مشروعيت اين حق را مي‏پذيرفت. در حالي كه امام سيره‏هاي عقلائي را نيازمند امضاي شارع مي‏دانست و سيره‏هاي مستحدث فاقد امضاي شارع‏اند.


عبارت شارع تحرير الوسيله كه نوشته است: «عقلا بر اين امر اتفاق نظر ندارند كه به مجرد چاپ كتاب براي صاحب چاپخانه حقي ايجاد مي‏گردد، همچنين توافق عقلا بر منع مردم از تقليد قطعيت پيدا نكرده است»، ادعا اين نيست كه صاحب چاپخانه حق خاصي دارد. اين حق ناشي از ابداع فكري صاحب اثر علمي و هنري است. اعتبار اين حق امروزه يك عرف جهاني است گرچه با هيچ‏يك از حقوق عيني و دَيْني قابل انطباق نباشد. امروزه حقوق معنوي به اندازه‏اي اهميت پيدا كرده است كه نمي‏توان تقسيم حق به عيني و دَيْني را كامل شمرد. طبيعت اين حقوق ايجاب مي‏كند كه گروه خاصي به شمار آيند و حق مالي به سه دسته عيني و دَيْني و معنوي تقسيم گردد. امروزه اين حق در همه جوامع به رسميت شناخته مي‏شود. فطرت و وجدان آحاد مردم گواه اعتبار اين حق است. هيچ وجداني نمي‏پذيرد شخصي مثل دهخدا تمام عمرش را صرف تأليف يك كتاب نمايد و هر كس از راه برسد بتواند آن را تكثير نموده و همه سود مادي‏اش را به خود اختصاص دهد. راستي شارح تحرير الوسيله اجازه مي‏دهد هر ناشري اين اثر يا ديگر آثار او را بدون اطلاع و پرداخت حق تأليف, تكثير نمايد!


شارح تحرير الوسيله مي‏گويد توافق عقلا بر منع مردم از تقليد قطعيت پيدا نكرده است.


در پاسخ مي‏‏توان گفت: اختراعات و ابتكاراتي كه صاحبان آن‏ها از حق خود صرف نظر نكرده باشند و يا مدت بسيار زيادي از توليد آن‏ها نگذشته باشد به طوري كه صاحبان آن‏ها به ميزان معتنابهي از حقوق معنوي خود استفاده كرده باشند، قطعاً صاحبان آن‏ها از حقوق معنوي خود صرف نظر نمي‏كنند. بعضي مؤلفان روي انگيزه‏هاي انساني يا ديني و يا براي انتشار بيشتر اثر خود، از حقوق معنوي خود مي‏گذرند ولي در غير از اين موارد خاص، قطعاً حق دارند حقوق خود را مطالبه كنند و عُقلا تقليد افراد فرصت‏طلب از آثار فكري را روا نمي‏بينند.


باري از ديگر فقيهاني كه به روشني در اين باب سخن گفته است آية الله صافي گلپايگاني است. ايشان در پاسخ به استفتائي در اين باب نوشته‏اند: حق طبع، حق تاليف و حق اختراع را به مفهومي كه در قوانين موضوعه جديد از آن تعريف شده و آثاري كه بر آن مترتب مي‏نمايند، حقير نتوانسته‏ام با احكام و نظامات اسلامي تطبيق نمايم و از عقود و معاملات هم نيست كه بتوانيم بگوييم مشمول اطلاقات يا عموم بعض ادله مثل «اوفوا بالعقود» است... در زمان شارع مقدس عليه السلام هم تاليف و اختراع و ابتكار بوده اما براي مؤلف و مبتكر و مخترع و محقق، حقي اعتبار نمي‏شد و شارع هم اعتبار نفرموده است. به بيان ديگر، بنا بر عدم بوده... بناء علي كل ما ذكر مشروعيت حقوق مذكوره را ثابت نمي‏دانيم... .


اين‏كه ايشان مي‏گويند در زمان شارع اختراع و ابتكار وجود داشت معذلك حقوق معنوي مطرح نبود، مانعي براي به رسميت شناختن اين حقوق در زمان ما نيست. در قديم آثار فكري و فرهنگي، نشر و گستره محدودي داشت و پديدآورندگان، توقع بهره‏برداري مادي از آثار خود را نداشتند. از اين رو حمايت قانوني از اين گونه آثار چندان ضروري نمي‏نمود ولي در جهان امروز وضع به كلي دگرگون شده است. گسترش آفريده‏هاي فكري و نقش حساس آن‏ها در توسعه فرهنگ و تمدن و اقتصاد بشري موجب شده است كه قانون‏گذاران نسبت به حقوق معنوي صاحبان آثار فكري و توليدات سمعي و بصري، بي‏تفاوت نباشند.


وانگهي مستحدث بودن بعضي حقوق، قدحي به مشروعيت آن‏ها نيست. حفظ محيط زيست امروزه از حقوق مسلّم آحاد جامعه شمرده مي‏شود و دولت‏ها براي كساني كه محيط زيست را آلوده مي‏كنند جريمه و كيفر تعيين مي‏كنند. نمي‏توان گفت چون در زمان شارع چنين حقي مطرح نبوده است، امروزه نيز مشروعيت ندارد. در اعصار قبل زندگي‏ها بسيط بود. شهرها نسبت به زمان ما بسيار كم جمعيت‏تر بود. از كارخانجات آلاينده محيط هيچ خبري نبود. نمي‏توان اين دوره را با اعصار قبل مقايسه كرد و به دليل مطرح نبودن مسأله حفظ محيط زيست در آن اعصار، از آن سلب مشروعيت كرد.


از آية الله سيد ابوالقاسم خويي استفتاء شد كه آيا در صورت وجود عبارت «حق طبع براي مؤلف محفوظ است» يا عدم وجود چنين عبارتي بر روي كتاب، مي‏توان بدون اجازه از مؤلف آن را در تيراژ وسيع چاپ كرد؟ ايشان در پاسخ نوشته‏اند: آري جايز است. آية الله گلپايگاني نيز در پاسخ به اين استفتاء نوشته‏اند: دليلي بر عدم جواز وجود ندارد. ميرزا جواد تبريزي نيز در صراط النجاة مشروعيت حق تأليف را انكار كرده است. آية الله سيد علي خامنه‏اي نيز در پاسخ چنين استفتائي نوشته است: صرف عبارت «حق طبع محفوظ» حقي را به نفع صاحبان كتب ثابت نمي‏كند. مع‏ذلك احتياط در مراعات اين حق است.


ممكن است كسي بگويد به رسميت شناخته شدن حقوق معنوي باعث مي‏شود توليد كنندگان آثار فرهنگي بدون دريافت پول آثار خود را در اختيار جامعه قرار ندهند و از اين بابت جامعه لطمه ببيند. به بيان ديگر، كساني كه به سهولت آثار علمي خود را در اختيار جامعه قرار نمي‏دهند و توليدات فكري خود را كتمان مي‏كنند مصداق آيه «ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيّناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون»، هستند. پيامبر اكرم نيز فرمود هر كس دانشي را بداند و آن را كتمان كند روز قيامت با افساري از آتش آورده مي‏شود.


در پاسخ مي‏گوييم تمام آموزه‏هاي شريعت را بايد در كنار هم معنا كرد. همان قرآني كه از كتمان علم نهي كرده است مي‏فرمايد: «و لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل» يعني اموال خود را به ناحق نخوريد. نيز مي‏فرمايد «و لاتبخسوا الناس اشيائهم» يعني حقوق مردم را ضايع نكنيد. نهي از «كتمان علم» مستلزم آن نيست كه صاحبان آثار علمي از حقوق مادي خود صرف نظر كنند يا مردم ملزم به رعايت حقوق آنان نباشند. چنآن‏كه نهي از احتكار به معناي عرضه رايگان متاعِ احتكار شده نيست. هر چند به نظر نگارنده آيه نهي از كتمان علم ناظر به كتمان وحي است. علماي يهود بخشي از كتاب آسماني خود را در اختيار مردم قرار نمي‏دادند و هشدار قرآن ناظر به كتمان كتب آسماني است نه فرآورده‏هاي فكري بشري.


آية الله سيد كاظم حائري از فقهايي است كه به طور مبسوط به اين موضوع پرداخته و مع‏الاسف همه راه‏هاي مشروعيت حق نشر را ناتمام دانسته است. نسبت به راه حل اول يعني دلالت ارتكاز عقلايي بر ملكيت اين حق، مي‏گويد ارتكاز عقلايي امر جديدي است و در زمان معصوم نبوده است تا عدم ردع شارع، دليل بر امضاي آن باشد. در پاسخ مي‏گوييم اولاً ارتكازات عقلايي به كلي نيازي به امضاي شارع ندارد چنان‏كه به طور مبسوط توضيح داديم. ثانياً امضاي شارع نسبت به ابزار ساده حيازت در زمان وي، امضاي همه مصاديق حيازت نيز خواهد بود. حيازت در عصر شارع با دست و ابزار دستي انجام مي‏شد و امضاي شارع محدود به همان ابزار ساده نيست. امضاي او ابزارهاي صنعتي زمان ما را نيز شامل مي‏شود. بنا بر اين با توسعه در تطبيق خارجي ارتكازي كه در زمان معصوم وجود داشته است، مي‏توان حق نشر را مشروعيت بخشيد. به بيان ديگر مصاديق جديدي براي همان ارتكازِ امضا شده پيدا شده است نه آن‏كه ارتكاز جديدي پيدا شده باشد تا نيازمند امضا باشد.


در پايان


در اين نوشتار از اصل مشروعيت حق نشر دفاع كرديم. تأييد ما شامل روند جاري نرخ‏گذاري بر كتاب يا نرم‏افزارهاي توليد شده نمي‏شود. دولت بايد بر قيمت كالاهاي فرهنگي و كپي رايت نظارت داشته باشد. گاه توليدكنندگان آثار علمي و هنري از اين طريق به سرعت به ثروت‏هاي كلان دست پيدا مي‏كند. از اين رو عده‏اي قفل نرم‏افزارهاي توليد شده را مي‏شكنند و مردم سراغ نسخه قفل شكسته مي‏روند كه توان خريد آن را دارند. به نظر ما اگر شوراي انفورماتيك كشور نرخ عادلانه‏اي براي كپي‏رايت تعيين كند كسي سراغ شكستن قفل نرم‏افزارها نخواهد رفت. هم مردم تخلف نمي‏كنند و هم صاحبان آثار فكري به دسترنج خود خواهند رسيد.


اميدواريم اين موضوع از سوي ملت و دولت به جد گرفته شود و ايران پيمان جهاني حق نشر را بپذيرد. اين پيمان نخستين بار در سال 1886 در برن سويس به امضاي چند كشور صنعتي رسيد و به تدريج مورد بازنگري قرار گرفت و امروزه بيش از هفتاد كشور جهان به آن پيوسته‏اند و به اجراي مفاد آن خود را پايبند مي‏بينند. ايران هنوز جزء معدود كشورهايي است كه به اين پيمان نپيوسته است. براي ملتي با سابقه مدون چند هزار ساله و پيشينه درخشان فرهنگي و هنري سزاوار نيست كه خلاف كار و سارق شناخته شود. حتي براي حفظ حيثيت كشور نيز لازم است كه تمام ناشران كشور اين پيمان جهاني را بپذيرند و پيش از نشر هر اثر، مجوز لازم را از مالك آن با عقد قرارداد، دريافت كنند.


شمارگان محدود كتاب‏ها و ركود بازار كتاب در كشور، ناشران و متوليان فرهنگ را سخت رنج مي‏دهد. در كشورهاي ديگر، به ويژه در زبان‏هاي رايج دنيا، شمارگان كتاب‏ها ده‏ها و حتي صدها برابر ايران است. يكي از راه‏هاي مبارزه با اين بحران، راه يافتن كتاب‏هاي ايراني به بازارهاي جهاني، از طريق فروش حق نشر آن‏ها است. اولين شرط دست يافتن به اين مهم پذيرش پيمان جهاني حق نشر است. زيرا هيچ ناشر خارجي نمي‏پذيرد حق نشر كتاب ناشري را خريداري كند كه هيچ‏گونه تعهدي در قبال پرداخت حق نشر كتاب‏هاي ديگر ناشران ندارد. درآمدي كه ممكن است از فروش حق نشر عايد ناشر ايراني گردد، علاوه بر تفاوت شمارگان كتاب، به سبب اختلاف فاحش نرخ تسعير ارز چنان است كه مي‏تواند نشر از پاي درآمده را استوار گرداند و حيات دوباره ببخشد.


يكي ديگر از بركات به رسميت شناختن حق نشر، امنيت انتشار آثار خارجي است. بسيار اتفاق مي‏افتد كه ناشران مقيم خارج از كشور، كتاب‏هاي پر فروش ناشران داخلي را بدون اطلاع و مجوز نشر به چاپ و فروش مي‏رسانند. اگر ايران پذيراي حق نشر شود اين خلافكاران را به سادگي مي‏توان تحت پيگرد قانوني قرار داد. نيز بارها ديده شده است كه ناشران سودجو كتاب‏هاي ايراني را به زبان‏هاي ديگر ترجمه و براي فروش ارائه كرده‏اند. تا وقتي كه پيمان جهاني حق نشر را نپذيريم، هر كس در خارج از كشور مي‏تواند به دلخواه خود آثار منتشر شده به وسيله ناشران ديگر را ترجمه و يا به همان زبان اصلي منتشر كند. در كشوري مثل ايران كه شمارگان كتاب‏ها بسيار پايين است، انتشار مجدد اثر به معناي زيان ناشر نخست و گاه از هستي ساقط شدن او است. حال اگر حق نشر اثر خريداري شود و دولت پايبند حقوق آن باشد ناشر با خيال آسوده مي‏تواند چاپ نخست را بفروشد و پس از آن در فرصت‏هاي مناسب و بدون بيم و هراس از ترجمه و انتشار مجدد اثر به وسيله ديگر ناشران، اقدام به تجديد چاپ نمايد.


خلاصه آن‏كه حق نشر از حقوق مسلّم صاحبان آثار فكري و هنري است و جز كساني كه با امّا و اگرهاي مباحث مدرسه‏اي، ذهن و ضميرشان گرفتار وسواس شده باشد، كسي در اصل اين حق ترديدي به خود راه نمي‏دهد.


پي‏نوشت


1.‏ معناي صحيح copy right همان حق نشر است و نبايد آن را به «حق تأليف» يا «حق مؤلف» ترجمه كرد چون در بسياري از موارد دارندگان حق نشر مؤلفان نيستند.
2.‏ منظور از فايده، فايده‏اي نيست كه عقلاء بما هم عقلاء در ازاء آن پول بدهند بلكه اگر لذت‏بخش يا سرگرم كننده هم باشد براي ماليت آن كافي است هر چند ضرر معتنابهي نيز داشته باشد. به بيان ديگر ماليت هر شيي در گرو آن است كه مردم به خاطر نفعي كه در آن مي‏بينند پول بدهند هر چند ضرر هم داشته باشد. بنا بر اين سيگار يا ترياك نيز با آن‏كه ضررشان بيش از منفعت آن‏هاست مال هستند.
3.‏ طلاق/ 4.
4.‏ كافي، ج 1، ص 16.
5.‏ كافي، ج 1، ص 28.
6.‏ نهج البلاغه، خطبه 1، ص 6.
7.‏ حاشيه كفايه، بحث حجية الظواهر، ص 206.
8.‏ بحوث، ج 4، ص 246ـ247.
9.‏ در سال 58 استفتائي راجع به حق التأليف از امام خميني شد و امام حق التأليف را به رسميت نشناختند. متن استفتاء و فتوا اين‏گونه است:
حضور محترم نائب الامام آيت الله العظمي خميني السلام عليكم و رحمة الله
اما بعد، در پس قيام الهي مردم و لزوم تغيير روابط طاغوتي به روابط اسلامي و گسترش فرهنگ اسلامي معروض مي‏دارد عده‏اي با انحصار قرار دادن كتب اسلامي به خود قيمتي بسيار گزاف بر آن مي‏نهند. مثلاً كتاب 16 توماني را 70 تومان مي‏فروشند و چنانچه كسي اقدام به نشر بنمايد مورد تعقيب قانوني قرار مي‏گيرد. آيا در اسلام حق چاپ و نشر بدون اجازه ناشر يا مترجم يا مؤلف مي‏شود يا انحصاري است به مترجم و ناشر اول.
بسمه تعالي چنين حقي در شريعت مقدسه ثابت نيست. روح الله موسوي خميني.
در پي اين استفتاء بود كه حاكم شرع وقت, آقاي صادق خلخالي نوشت:
چون به فتواي امام خميني حق طبع و نشر نمي‏تواند به كسي مربوط باشد لذا هر كس هر كتابي را مي‏تواند طبع كرده در اختيار مردم بگذارد و هيچ كس نمي‏تواند جلوگيري نمايد چون حق طبع و نشر در اسلام محفوظ نيست لذا جلوگيري از آن جرم است. حاكم شرع صادق خلخالي 22/6/1358.
10.‏ بحوث، ج 4، ص 246ـ247.
11.‏ نساء/59.
12.‏ تحرير الوسيله, امام خميني.
13.‏ احمد مطهري، مستند تحرير الوسيلة، قم 1405 هـ ق، ص 186.
14.‏ نور الدين امامي: «حقوق مالكيت‏هاي فكري»، فصلنامه رهنمون، مدرسه عالي شهيد مطهري، شماره 2 و 3، پاييز و زمستان 71، ص 214 و 215.
15.‏ منية السائل، ص 208.
16.‏ ارشاد السائل، ص 183.
17.‏ صراط النجاة، ج 1، ص 252.
18.‏ اجوبة الاستفتائات، ج 2، ص 92.
19.‏ نوادر راوندي، ص 128؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص 71؛ مسند احمد، ج 2، ص 499.
20.‏ «بررسي فقهي حق ابتكار»، مجله فقه اهل‏بيت، شماره 23، ويژه نامه آية الله بروجردي، ص 95.