سرقت ادبي و علمي
علي حبالله
ترجمة حميدرضا سالاركيا
اشاره
گويا در فرهنگ اسلامي، تنها اصطلاحي كه نزديكي بسيار با مفاد كپي رايت دارد، سرقت ادبي و علمي است؛ زيرا اين اصطلاح از گذشته هاي دور مبتلا به شاعران و نويسندگان مسلمان بوده است. بسياري از سرايندگان و نثرنگاران، اقتباس و اخذ قطعات ادبي از ديگران بدون اجازه را مذموم دانستهاند. نويسندة اين مقاله پيشينه اين موضوع را در لابهلاي متون كهن جست و جو و بررسي كرده است.
ابتدا از به كار بردن واژه سرقت معذرت خواهي ميكنم و اميدوارم موجب ناراحتي خوانندگان نگردد. اين مبحث از جهاتي اهميت دارد و لزوماً بايد به آن توجه داشت. زيرا سرقت در عرصه فرهنگ و ادب يكي از علل و زمينههاي افول و انحطاط فرايندهاي فكري و حتي ديني شده است. تاريخ انديشه مسلمانان نشانگر خلاقيت و نوآوريهاي متنوع به ويژه در پنج سدة اول پس از هجرت است. اين پيشرفتها در كنار خود، پديدة اقتباس و اخذ قالب يا محتواي آثار علمي و ادبي از الگوهاي برتر را به همراه داشت. بدين گونه بود كه پديده انتحال نيز مطرح شد.
عادت اينگونه بودكه نويسندگان نوشتة خود را به يك نويسنده معروف، به خاطر ترويج دادن آن اثر نسبت ميدادند. «همان گونه كه جاحظ در برخي كتابهاي خود اين كار را كرده است يا شاعراني مانند حمّاد بن سابور، خلف بن حيّان و ابن دأب عيسي بن يزيد، شعرهاي خود را به ديگران نسبت دادهاند. گاهي اوقات اين پديده به خاطر شرايط تاريخي ناشي از اختلاط و مشتبه شدن اسناد و مدارك اتفاق ميافتد كه اين امر به دليل فاصلة زماني زياد بين دو اثر رخ ميدهد؛ همان طور كه براي بعضي از كتابهاي ارسطو اتفاق افتاده است. به عنوان نمونه ميتوان به كتاب قوم شناسي وي اشاره كرد كه اخيراً روشن شده است اين انتساب ناروا و اشتباه است؛ چرا كه در واقع اين كتاب قسمتي از مجلدات رسالات نهگانه فلوطين ميباشد.
ميتوان همة اينها را در ضمن پديدههاي عادي ادبي گنجاند و در كنار اين پديده، تاريخ فكري در اسلام شاهد و ناظر پديدهاي از نوع ديگر به نام سرقتهاي ادبي بوده است، كه اين نوع در چارچوب نسبتاً محدودي رخ ميدهد، و كتابهاي قديمي كه به مسئلة نقد ادبي ميپردازد، مانند نوشتههاي آمِدي، جرجاني، ثعالبي، ابن هلال عسكري و اصفهاني و غير اينها ما را از حجم محدود و كم, از سرقت آگاه ميسازند، چيزي كه شاعران بزرگ نيز از آن جان سالم به در نبردهاند و اتهامهاي أبي فراس حمداني بر «متنبّي» معروف و مشهور است.
جرجاني از كهن بودن اين پديده سخن به ميان ميآورد و ميگويد: «سرقت ادبي دردي قديم و عيبي كهن است.» سرقت در اصطلاح نقد كلاسيك ادبيات عرب، حامل مضمون ظريف و لطيفي است كه مفهوم عميقي در بر دارد، مقصود از سرقت تنها اين نيست كه لفظ و معنا را از ديگري به يغما ببري و به مردم چنين بباوراني كه اين اثر متعلق به تو است ـ گرچه اين از پستترين و كميابترين انواع سرقت است ـ بلكه مقصود و منظور از آن، در وهلة اول، سرقت معنا و محتوا و روح متن است و اين مورد نظر كساني است كه به اعتقاد آنان هيچ يك از شاعران نتوانستند از آن نجات يابند.
و گفتهاند: «سرقت در شعر عبارت است از اينكه معنا را بدون لفظ آن نقل كنند. و اين دربارة موارد ابتكاري و خلاقيت ويژة يك شاعر است، نه معاني و مفاهيمي كه در عرف آنها و در گفتوگوهايشان وجود و كاربرد دارد. از انواع آن ميتوان از «به نظم كشيدن نثر» و برعكس آن يعني «به نثر در آوردن نظم» ياد كرد.
بدين خاطر (يعني گرفتن معنا و محتواي شعر از ديگران)، ابوالفرج اصفهاني، ابن عميد، صاحب بن عبّاد، ابوعلي حاتمي، ابوالحسن بن لنكك بصري، آمِدي، جرجاني نيز و ابن وكيع در كتاب خود با نام المنصف في اظهار سرقات المتنبّي به شدت متنبّي را نكوهش كردهاند، ولي ابن وكيع در مقدمة كتاب خود زيادهروي كرده است. ابن رشيق دربارة سرقت معنوي سخن خوبي دارد، وي ميگويد: «با لحاظ اين مسئله، هيچ شعري از كسي پذيرفته نيست، مگر از شاعران اوليه؛ البته اگر از اين لحاظ سالم مانده باشند.»
بر اساس همين مبنا هم بوده كه ناقدان قديمي عرب معتقد بودند كه گرفتن معنا و محتوا و سپس ريختن آن در قالبي نو و پوشش لفظي جديد ـ چه به صورت نظم باشد يا نثر ـ نوعي دزدي است.
در اينجا از شما دعوت ميكنم تا در بررسي و تحليل نامة مشهور ابوعلي حاتمي به نام الرسالة الحاتمية با من همراه باشيد. بهرغم اينكه حاتمي در داوري خود نسبت به متنبّي از راه صواب منحرف گشته، ولي اين كتاب در كنار كتابهاي نقد ادبي در ميراث اسلامي همانند آنها از وجهة علمي برخوردار و داراي سابقه مهمي است. اهميتش نه از جهت متنهايي است كه در آن آمده، بلكه در پيامي است كه اين متنها حاوي آن است، و آن اين كه، همان گونه كه گفتيم، گذشتگان از نوآوري و خلاقيت در مورد هر چيزي و در هر زمينهاي بيم داشتهاند و نوشتن نوعي نوآوري است و نوآوري آن گونه كه «ادونيس» گفته، عبارت است از اينكه «يك چيز ناشناخته را كشف كنيم، نه يك چيز شناخته شده.» و ظاهراً هر جا ابداع و نوآوري وجود داشته باشد، در كنارش شخصي هم آمادة هجوم به آن اثر است تا آن را به خود نسبت دهد. چنان كه خواهد آمد، احتمال اينكه در منابع سنتي و قديمي و يا مشابه آنها، به هجوم شاعري از شاعران، به قصيدة كامل شاعر ديگر دست پيدا كنيم، وجود دارد؛ ولي در زمينة نثر، سندي در اختيار داريم كه به ما نشان ميدهد قديميترين دستبرد، به قرن چهارم هجري باز ميگردد و اين مدرك، كتابي است كم حجم, اثر سيوطي، به نام الفارق بين المصنّف و السارق. نويسنده در اين كتاب برخي معاصران خود را كه سرقت ادبي و هجوم به كتابهاي نويسندگان را پيشة خود ساخته بودند، به سرقت برخي از كتابهايش متهم ساخته و در ادامه تعدادي از سرقتهايي كه قرباني آنها «ابوحامد اسفراييني» (344ـ406 هـ . ق) بوده است ـ بنا بر آنچه كه امام سبكي (727ـ771 هـ . ق) حكايت كرده ـ اشاره كرده و هنگامي كه به اسفراييني گفته شد: «فلان كس كتابهاي زيادي را به نگارش درآورده است.» در پاسخ آنها گفت: «آن كتابها را به من نشان دهيد.» هنگامي كه كتابها را ديد، دريافت كه از كتابهاي خودش به سرقت رفته است؛ گفت: «كتابهاي مرا دزديد، خداوند عمرش را كوتاه گرداند.»
از ديگر كساني كه كتابهايش سرقت رفته، امام ابوشامه (599ـ665 هـ . ق) و علامه معروف ابن حجر است؛ زيرا بزرگترين شاگردش بر كتاب طبقات وي دستبرد زد و قسمتهاي زيادي از آن را بر گرفت، و به استادش نسبت نداد؛ در حاليكه بركت علم در آن است كه به صاحبش نسبت داده شود.
سارقي كه شعرها را ميربايد در حالي كه (در مقام مقايسه با سرقت علم) ارزش شعر به مراتب از ارزش علم كمتر است, اين كار بر صاحب اثر كه اثرش را به يغما بردهاند، گران ميآيد، و ديگران را نسبت به سرقت شدن آن آگاه ساخته، آماده مقابله ميشود. اهل ادب در اين كار به ياري او ميشتابند و با نوشتن كتابهايي، كوس رسوايي سارق را بر سر بازار ميزنند. آيا كتاب الحجة في سرقات ابن حجة را نديدهاي كه در آن خبر به سرقت رفتن قصيدة كامل مهذّب الدين خيمي (603ـ685 هـ . ق) توسط نجمالدين بن اسرائيل (603ـ677 هـ . ق) را بيان ميكند. اما اين مسئلة سرقت كتابها، يك پديدة سنتي را خلق نميكند، كما اينكه يك يا دو بيت شعر باعث پديد آمدن يك زبان و قاعده نحوي نميگردد، و اين پديده از حد لغزشها و اشتباهات تجاوز نميكرد تا اينكه در عصر حاضر به يك نشانة بيماري اجتماعي بدل شده است.
گسترش پديدة دستبرد زدن به كتابها و بحثها در عصر جديد را ميتوان ناشي از پيشرفت فنآوريهاي تأليف و چاپ و ساز و كارهاي كنشمندي فرهنگي دانست؛ در نتيجه شخصي كه در شرق زندگي ميكند، ميتواند به آساني به يك مقاله يا كتاب كاملي كه در روزنامهها و مجلات غرب چاپ و نشر يافته، دستبرد بزند. هنوز هياهويي كه دربارة بعضي آثار «توفيق حكيم» ايجاد شده، حاضر و برپا است براي كساني كه همت كردهاند و سلسله بحثهاي جديد و قديم «سرقتهاي ادبي» را دنبال كردهاند، كه نمونههايي از آن را مصطفي سليمان، در مجلة العربي ذكر كرده است.
گفته شده كه شاعر انگليسي، جان ميلتون (1608ـ1674م)، نويسندة كتاب بهشت گمشده، موضوع، صحنهها و عبارات خود را در بعضي موارد، عيناً از يك شاعر غيرمشهور ايتاليايي كه همعصر او بوده، اقتباس كرده است و نورمن داگلاس بر تنها نسخه از رمان آدامو كانتو، كه نويسندة آن يك ايتاليايي به نام سراوينوديللا سالاندرا است، دست پيدا كرده است.
مازني، روايت كرده كه عباس محمود عقّاد، رمان طائيس نوشتة آناتول فرانس (1844ـ1924م) را براي مطالعه نزد وي به امانت گذارد. چند روز بعد، يك رمان انگليسي ديگر به نام هايْپَتيا، اثر چارلز كينگْزْلي (نويسنده و كشيش انگليسي 1819-1875م) را نيز به رسم امانت به اين منظور به وي داد. عقّاد ميخواسته نظر او را به همخواني كامل بين دو رمان جلب كند.
عجيب اينجا است كه منتقدان، مازني و عقّاد را متهم ميكنند كه بسياري از اشعار خود را از يك مجموعه شعر انگليسي با نام گنج طلايي الهام گرفتهاند. مجله الاسبوع العربي در شماره مورخ 22 ژانويه سال 1979 ميلادي مقالهاي دربارة داستاننويسي در عراق با عنوان «تحقيقي دربارة انسان و آزادي بدنها» به قلم جوزف كيروز را چاپ كرده كه ترجمة لفظ به لفظ بحث داستاننويس عراقي، عبدالستار ناصر است كه با عنوان «اشارههاي اوليه در داستاننويسي عراقي معاصر» در شمارة دوازدهم مجله الموقف الادبي در تاريخ آوريل 1975 چاپ شده، و نويسندة مجلة الاسبوع العربي صرفاً عنوان را تغيير داده است!
محمد محمد خطابي، از استادان كشور مغرب، منابع اصلي و ريشههاي مقالة تحقيقي دكتر محمد تونجي را كه در نشرية اللسان العربي جلد 13، سال 1976 از طرف «دفتر هماهنگي معرفي» در رباط چاپ شده كشف كرده است؛ زيرا استاد خطابي ميگويد كه مقالة تحقيقي دكتر تونجي با عنوان «نظري در ريشههاي ضميرهاي عربي» تقريباً به طور كامل از بحث استاد عبد الحق فاضل كه در شمارة پنجم همان نشريه در سال 1967 چاپ شده بود، اقتباس شده است.
دكتر ابن عبدالله الاخضر، اهل الجزاير در مجلة الطليعة الادبية العراقية در فوريه سال 1979 از اين مسئله پرده برداشته است كه عبدالجبار محمود هنگامي كه بحثي را با عنوان «تأثير داستان هزار و يك شب بر تئاتر اروپا» در اكتبر سال 1978 در همين مجله چاپ كرد، دكتر عماد عبدالسلام، آن بحث را عيناً در شمارة ششم مجلة عراقي الاقلام در سال 1970 منتشر كرده بود!
پاول شاؤول، نويسندة (مقالات) فرهنگي در هفتهنامة المستقبل, ديداري با خاورشناس فرانسوي ژان فونتين ، نويسندة كتاب مرگ و رستاخيز نزد توفيق حكيم، داشته كه در شمارة 109 مورخ 24 مارس 1979 مجله چاپ شده است. فونتين ميگويد: «در نمايشنامة اصحاب كهف سرقتهايي وجود دارد. اين نمايشنامه از نگاهي به گذشته اثر ادوار بيلامي و روزگار غير واقعي, روزگار خيالي اثر هِنري رينيه لونورمان گرفته شده است و من در اين نمايشنامة توفيق حكيم، جملههايي را كه ترجمة لفظ به لفظ از اين دو نمايشنامه است، يافتهام؛ بلكه حتي بعضي صحنهها نيز از آنها نقل شده است و اين در كنار نوزده كاري است كه از كارهاي هنري غربيها الهام گرفته شده است.
همين پديدههاي بيمارگونه را در زمينة فقه نيز مييابيم و متخصصان در فقه تطبيقي، بعضي حوادث را زير نظر گرفتهاند كه قرباني آنها برخي دانشمندان نوآور و خلّاق بودهاند. از جملة آنها شرحي است كه ابن هارون و ابن عبدالسلام بر مختصر ابن حاجب نوشتهاند؛ زيرا اين دو، حرفهاي ابن رشد را سرقت كرده, به خودشان نسبت دادهاند و ابن حبّاب آن دو را به خاطر اين كارشان سرزنش كرده است ولي آن دو توانستهاند به او پاسخي بدهند.
فرد ديگري به نام علاءالدين علي بن خليل طرابلسي، كه حنفي مذهب و قاضي قدس بود (متوفاي 844 هـ . ق) تبصره ابن فرحون (متوفاي 799 هـ . ق) را با اندك تغييري در بعضي عبارات به خودش نسبت داده است و نام آن را معين الاحكام نهاده است. چيزي كه به او جرئت اين كار را بخشيده اين است كه فاصلة زماني بين اين دو اندك است؛ به گونهاي كه اجازة انتشار آن كتاب را به صورتي كه مانع از سرقت آن شود، نميداده است. سرقتي كه به خاطر در بر داشتن جنايت دروغگويي و نسبت دادن نارواي كتاب ديگران به خود, قابل گذشت نيست.
اگر شرح رملي بر منهاج نوري و شرح ديگرش را كه متعلق به ابن حجر هيثمي است ببينيد, درخواهيد يافت كه اين دو شرح در تمام عبارتها، جز مقداري اندك، با هم يكي هستند و محال است كه اين موضوع از باب يكي بودن ذهنيات آن دو باشد. ولي چه كسي سارق است و از چه كسي سرقت شده، خدا ميداند.
امّا شرح شمسالدين بن قدامه بر متن كتاب المقنع، رونوشت برابر اصل از كتاب المغني تأليف عمويش، موفّقالدين بن قدامه است كه در آن, كتاب مختصر خرقي را شرح كرده است.
از زمينههاي ديگري كه دستخوش سرقت قرار گرفت, زمينة هنري مانند موسيقي, نقاشي و غير آن است كه مجال ذكر آنها نيست, و ناقدان هر روز نمونههاي فراوان, و آمارهاي حيرتآوري از حجم سرقت را به ما نشان ميدهند كه از طرف شيفتگان شهرت, صادر ميشود. و اين كار به جايي رسيده كه بحثهاي كاملي را به يغما ميبرند. اين كار جز پنهان كردن نوآوريها و اكتشافات در انبوه سرقتهاي اشخاص بيكفايت، دستاورد ديگري نداشته است.
اين هجوم بردنها در عصر ما از آثار بيگانگان به صورت وحشتناكي افزايش يافته است, تا جايي كه كتابهاي كامل زيادي به وجود آمده كه غالباً نويسندگان آنها، كاري جز نقل دادن آنها به زبان عربي نكردهاند و نامهاي مترجمان آنها را در جاي نامهاي نويسندگان آنها قرار ميدهند تا جايي كه مترجمان و نقلكنندگان آن متنها, بدل به نويسندگان آن كتابها ميشوند.
داغي بازار سرقت و غارت، از نويسندگان، به شاعراني كه ميبايست از تجربيات خود و احساسات خود, تعبير كنند، انتقال يافته است, و كافي است يك نمونه نقل كنيم كه مربوط به يكي از شعراي بزرگ عرب عصر حاضر، يعني زندهياد ابراهيم عبدالقادر مازني است: بين اديبان، مشهور است وي قصيدههاي كاملي را از شاعران غرب گرفته است.
ضرر اين نقل و دزديدن افكار و نسبت دادن آن به غير صاحبان آنها, به زيانهاي اخلاقي كه اخلاق و معيارهاي كرداري و رفتاري را تهديد ميكند, خلاصه نميشود و پيآمد اين پديده, اثري عميقتر دارد و خطر زيادتري براي طرز تفكر ملت ؛ از جمله نتيجههاي اين سرقت، اين بود كه طرز تفكر عرب دچار اضطراب و تزلزل شد و در انديشة عرب تشويش ايجاد كرد, و معيارهاي مردم در اخلاق, آداب و هنر دچار اضطراب گشت و موجب شد كه ملت به مبادي و مباني فرهنگي خود كمتر توجه كنند؛ و به عبارت ديگر، اين چيزها نزد مردم، ديگر يك مبناي فرهنگي متمايز و مشخص نداشت و باعث شد كمكم ويژگي و خصوصيت استقلال خود را كه در طول نسلها بنيان نهاده بود, از دست بدهد؛ در حالي كه آنقدر قدرت و شخصيت داشت كه امت عربي به واسطة آنها ميتوانست منزلت و شأن خود را بين امتهاي تاريخ بهدست آورد.
به نامة حاتمي باز ميگرديم, رسالهاي كه فرض را بر آن ميگذارم حاتمي با نوشتن آن خواسته است نوع جديدي از «نقد ادبي» را بنيانگذارد كه نوآوري را ژرفتر از ريختن يك معنا در قالبهاي مختلف هنري ميداند, و اين همان نوآوري در خود معنا است، ولي اين جنبه را نقد ادبي جديد سعي داشته در حاشيه قرار دهد و از بين ببرد. اينجا است كه محصول تمدن اسلامي بينظيرترين محصول به شمار ميرود.
اگر مبانياي كه حاتمي و منتقدان عرب بر طبق آن رفتار كردهاند، شامل كتابهايي ميشود كه در ضمن بررسيهاي معاني تكراري دزدي كردهاند, پس بعضي از منابع سنتي و بيشتر نوشتههاي معاصر, سرقت به حساب ميآيند؛ كتابهايي كه منشأ وجود كتابهاي ديگر ميشوند. بنا بر اين نميتوان نوآوري را به كتابي نسبت داد، مگر به كتابهاي مرجع و مادر كه استخوانبندي همة علوم به حساب ميآيند. در غير اين موارد كلام ابوريحان توحيدي، صدق ميكند كه ميگويد: « كلام بر روي كلام، دور خود چرخيدن است و باعث شباهت عبارات با يكديگر ميشود.»
«توفان زبانها برپاست... اسماعيل به روي انبوهي از كتابهاي مرده قرار گرفته است. رؤياهاي اسماعيل بيتعبير مانده است, پيشاني وي خاكي است. اسماعيل چيزي نيست جز صداهايي كه بر روي هم ميلغزند، ولي به جايي نميرسند.»
آيا اين كتابهاي روي هم انباشته كه همچون تپهاي است عظيم و هولناك, براي ما كافي نيست؟ هنگامي كه به آن كتابها مينگري, آنها را چيزي جز تكرار كتابهاي گذشتگان نمييابي, و سارقان آنها ـ بريدهباد دستهايشان ـ زحمتي جز نشخوار كردن آن كتابها نداشتهاند؛ زيرا آنها مشكلات و معضلات علمي و فكري جديد را دنبال نميكنند؛ راه و روش آنها تبعيت كردن و تقليد است نه نوآوري. وقتي كه كارهاي زشت خودشان را به رخشان ميكشي, خشمگين ميشوند و از دهانشان عباراتي زمخت و خشن بيرون ميجهد؛ مانند صخرهاي كه از سراشيبي كوه در حال غلتيدن باشد؛ مانند سيل ويرانگر, يا سنگي كه سيل آنرا از بلنداي تكبر و غرور به پايين كشيده است.
ما, اعم از مسلمان و سكولاريست، در كانونهاي فرهنگي خود خشمگين و عصباني مينشينيم و اينكه در جهان عرب، فرهنگ كتابخواني در مرتبة پاييني قرار دارد، دندانها را از خشم به هم ميفشاريم و همچنان آية يأس را براي خودمان ميخوانيم؛ آيهاي كه توانايي فهميدن و تفسير آن را كسي ندارد, مگر آنكه با تمام وجود با رنجهاي اين امت فقير و بيكار آشنا باشد و با دغدغة نهضت و آينده زندگي كرده باشد. سازمان جهاني يونسكو گزارشي را ارائه ميكند كه ميگويد: فقط سه درصد يا پنج درصد عربها ـ دقيقاً به خاطر ندارم ـ كتاب ميخوانند!
اگر وزارتخانههاي ذيربط و مؤسسات فرهنگي عربي، به ويژه سازمانهاي وابسته به اتحادية عرب، به سرعت اقدام به قانونگذاري و كنترل در زمينة چاپ و نشر ـ مانند اسكناس, كه اينچنين است ـ نكنند و در كنار تلاش براي ورود به عصر جديد, براي ترجمة هدفدار و گسترده گام برندارند, كتاب رو به زوال و نابودي ميرود؛ به ويژه پس از گسترش فنآوريهاي ارتباطي معرفتي و اطّلاعرساني و در نتيجه فرهنگ عربي, فرهنگ نخبگان ميشود و هرگز نخواهيم توانست آن را فرهنگ تودة مردم قرار دهيم.
گمان ميكنم كه خواننده زودتر از من به اين سؤال رسيده باشد كه: «اگر وسايل چاپ و نشر و ساز و كارهاي ارتباطي معرفتي بر گسترش پديدة سرقت كمك ميكند, در اين صورت علت اساسي كه در وراي پيدايش اين پديده نقش داشته, آيا چيزي جز كژي و ناهنجاري اشخاص است؟»
در اينباره من معتقدم تغييراتي كه در موضوع نقد ادبي ايجاد شده, تأثير زيادي در از بين بردن و نابهساماني وضع متن منثور داشته است. در حالي كه نقد قديم به تعادل و دنبال كردن سرقتها و نقصها و رسوا ساختن و بر طرف كردن آنها و توجه به لفظ و معنا و چاپ و صنعت و... ميپرداخت؛ در عصر جديد بيشتر چيزهايي كه ياد شد، در آن وجود ندارد و مهمترين آنها باب «سرقت» ميباشد كه امكان تعميم آن براي در برگرفتن نثر هم وجود داشت، ولي نهايت چيزي كه «نقد ادبي جديد» به دنبال آن است, تفسير و تحليل كار ادبي است.
منتقد در نقد ادبي جديد، بيشتر شبيه واسطة ميان دو طرف، يعني «نوشتة ادبي» و «خواننده» است و او به دليل دانشهاي گوناگون و مهارتش در فهم و كاوش متون و شناخت گسترده و جامعش نسبت به فرهنگ و خصلتهاي دورهاي كه كار جديد هنري يا ادبي به آن عصر منسوب است، تنها كسي است كه ميتواند ما را بر جنبههاي زيبايي يا كاستي و نقصان و بر مفاهيم نهفته در كار جديد هنري و ادبي و بر رموز شيفتگي و توجيه همساز شدن (خواننده) با متون ادبي ـ در مواقعي كه خواننده مطلب را به خوبي درك نكرده ـ رهنمون شود؛ گويي كه منتقد نقش راهنما را ايفا ميكند. بالاتر از اين ميگوييم كه بيشتر كارهاي نقد ادبي جديد، بررسي و تحقيقاتي است بي فايده و بدون ارزش؛ چراكه توضيح واضحات است، و اين مسئله ـ چنانكه گفتهاند ـ از پيچيدهترين مشكلات است.
گاهي اوقات گمان ميشود كه من در برخي قضاوتهايم بسيار سختگير و خشن هستم ـ بگذار اين طور گمان كنند ـ .... (و از قضاوتهايم همين نتيجه براي من بس) كه باعث مطرح شدن مسئلة مهمي از مسائل جامعهشناسي معرفتي در جهان عرب ميشود و شايد بتوانيم علت كمرنگ بودن گفتمانمان را كشف كنيم، و بدون شك كشف خواهيم كرد كه خواري، بيچارگي و بدبختي بر ما نوشته نشده، مگر به اين خاطر كه ما در زمرة كساني گشتهايم كه خداوند متعال در شأن آنان فرموده است:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الذين يَفْرَحونَ بما أتوا و يُحِبُّون أن يُحْمَدوُا بما لم يَفْعَلوُافَلا تَحسِبَنَّهُمْ بِمُفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ ولهم عذابٌ أليمٌ؛
البته گمان مبر كساني كه بدانچه كردهاند شادماني ميكنند و دوست دارند به آنچه نكردهاند مورد ستايش قرار گيرند، قطعاً گمان مبر كه براي آنان نجاتي از عذاب است، (كه) عذابي دردناك خواهند داشت.» (آل عمران / 188)
در اينجا خوب است بين بنا نهادن افكار جديد بر دستاوردهاي فكري گذشته، يا فقط و فقط برگرداندن و تكرار افكار گذشته، ولي با روش و شيوهاي ديگر (متفاوت با روش گذشته)، و بين ارائة افكار و انديشهها با روشهايي كه از سوي بنيانگذاران آن انديشهها عرضه ميگردد، تفاوت قائل شويم؛ زيرا اين امكان وجود دارد كه انديشههاي نو و تازه را بر مبناي دستاوردهاي مشخص و معلوم گذشته مرتب سازيم، و يا موضوع و فكري را از گذشته بگيريم و در سبك و سياق جذّابتري عرضه كنيم؛ و اين روش در زمينههاي ادبي، با همة گوناگونياش، شايع و رايج است؛ پس هر دوي اينها نوآفرين و مبتكرند: يكي در زمينة فكر و موضوع خلاّق، و ديگري در زمينة شكل و صورت. بدين جهت از الفريدي دي موسيه نقل شده كه به منتقدان خود گفته است: «آيا چيزي از نيستي به وجود ميآيد.» در حالي كه خودش عليه لافونتن (نويسندة فرانسوي 1621ـ1695م) حكم كرد كه وي همه چيز را از ديگران ميگيرد و در عين حال در هيچ زمينهاي تقليد نميكند (چون تقليد اين است كه سبك و سياق و يا مفهوم را از ديگران بگيرند، نه تمام مطالب و صحنهها را).
آفت نثر عربي در كساني است كه نويسندگي و نگارش را تحت تصرف خود در ميآورند؛ بر آن چيره ميشوند و جملهها و عبارتها را ميستانند. كساني كه تقليد را پيشة خود ساختهاند، در كتابخانهها رفت و آمد ميكنند تا با حرص و ولع آنچه كه به چشم آيد بستانند و طعمة خود سازند و از اين طريق راه مدح و ستايش ديگران را براي خود هموار كنند، اين همه در بين انبوهي از نوشتارهاي بي ارزش و كلمات به اسارت گرفته شده، پوشالي و الهام گرفته از ديگران قرار دارد. همة اينها را ميتوان از ناهمخواني و پراكندگي آن دريافت؛ همانند مركبي كه با صخرهاي برخورد كند. هدف ايشان جز اين نيست كه ميخواهند ساختار نوشتاري خود را ساختاري ناقص درآورند؛ ساختاري كه براي ديگران ظاهرش ژرف و عميق جلوه كند ولي در واقع تلاشي است نيرنگآلود كه از سادگي و بيمايگي بهرهاي وافر دارد.
اگر نبود قوانيني كه نوآوريهاي نويسندگان را حمايت كند و سارقان را بر سر جاي خود نشاند، در كنار اقدام بعضي از فارغالتحصيلان دانشگاهها و متفكران بزرگ براي رسوا كردن آنان و پيگيري سرقتهاي آنان، وضع نابهسامانتر از آني ميشد كه قبلاً دربارة آن سخن گفتيم.
معتقدم كه پديدة سرقت در گذشته و حال وجود خود را وامدار مسئلة مناقشه بين طرفداران نظرية لفظ و طرفداران نظرية معنا ميداند؛ زيرا كسي كه به تئوري معاني مطرح شده معتقد باشد، و اينكه فرهيختگان و نويسندگان به واسطه سبك نگارششان متمايز ميشوند، در بعضي صورتهاي سرقت ادبي عيب و نقصي را نميبيند؛ زيرا جز نوآوري و خلاقيت در تعبيرها و تركيبها كه بدون تقليد و آگاهي قبلي باشد، چيزي نظر او را به خود جلب نميكند، كه البته اين هم در غير از منابع مشترك در شكل و محتوا است، تا اينكه هر اثر نوشتاري از ويژگي خاصي برخوردار باشد كه به تجربة جديد بودن، مشخص و متمايز گردد، و غناي آگاهي و اطّلاعرساني در آن بارز باشد، و اين مطلبي است كه بازار ادب و نويسندگي به آن نياز دارد و شمار زيادي از طرفداران هر دو نظريه و دوستداران آنها از آن حمايت ميكنند؛ كساني كه پاسخ مشهور متنبّي، آنها را راضي نميسازد، آنگاه كه از متنبي دربارة سرقتهايش پرسيدند، گفت: «شعر همچون جاده است و گاهي گام بر روي گام قرار ميگيرد.»
راههاي علم در زمان ما شاخه شاخه شده است و به نظر ميرسد برخي از راهها در علوم و فنون مختلف هنوز پيموده نشده است و به همين خاطر بوده كه تقسيم كلاسيك و كهن براي هدفهاي نويسندگي در علوم و فنون و معيار سنجش پيدا شده است؛ تقسيمي كه آن را شمسالدين بابلي( متوفاي 1077 هجري) در نظر گرفته و ملا محيي محمد امين بن فضل الله در كتاب خلاصة الاثر في اعيان القرن الحادي عشر آن را ذكر كرده است. كلام او اين است كه: «نويسندگي بر هفت قسم است كه هر دانشمند عاقلي در همين قالبها قلم ميزند، و آن تقسيمبندي اين است: (مطلبي كه نويسنده ميخواهد دربارة آن چيزي بنگارد) يا پيشينهاي نداشته و نويسنده آن را ابداع ميكند، يا مطلب ناتمامي است كه نويسنده آن را كامل ميسازد، يا مطلبي است ابهامدار و نويسنده بر آن شرح و توضيحي مينويسد، يا مطلبي است طولاني و نويسنده آن را كوتاه و مختصر ميكند، بدون آن كه چيزي از معاني از مفاهيم آن را مختل نمايد، يا مطلب پراكندهاي است كه نويسنده آن را يكجا گرد ميآورد، يا مطلب به صورت آميخته و مخلوط است، نويسنده آن را مرتب ميسازد، و يا اينكه مصنفي دربارة مطلبي به اشتباه رفته و نويسنده آن را اصلاح ميكند. شايسته است هر نويسندهاي كه در موضوعي از ديگران پيشي گرفته، كتابش از پنج فايده بيبهره نباشد: الف. ابداع مطلب اگر قبلاً وجود نداشته است؛ ب. گردآوري مطلب اگر به صورت پراكنده وجود داشته است؛ ج. توضيح دادن آن اگر مطلب ابهام داشته باشد؛ د. نظم و ترتيب نيكويي به آن بدهد و نوشتة خوبي را ارائه كند؛ هـ. كلام زايد را حذف كند و از درازگويي آن بكاهد.
نگارنده گويد: اين تقسيم و ارزشيابي، با ورود به عصر اطّلاعرساني در بيشتر بخشهايش بيفايده شده است، چيزي كه به كارگيري آن نقش مهمي را در صيانت از نوشتههاي مهم از خطر نابودي و تباهي، ايفا كرده است و اگر نويسنده بعدي اقدام به توضيح دادن، كوتاه كردن يا حاشيه زدن بر آن كتابها نميكرد، آن كتابها از بين ميرفتند و گم ميشدند و همگان ميدانند كه تحقق اين احتياطها و پيشگيريها در عصر فنآوريهاي اطّلاعرساني جديد محال است، و اگر بخواهيم اين مباني و نظريات در حيات فرهنگيمان فعال و پويا باشد، مقدار زيادي نوشته خواهيم داشت ـ همان گونه كه الآن وجود دارد ـ در حالي كه اين نوشتهها، گرچه به درد شخص جاهل (و بيسواد) ميخورد، و دانش را به او ميآموزد، ولي بر خود دانش چيزي نميافزايد؛ يعني در بالا بردن درجة انباشتگي دانش سهيم نيست و در غير از اين كتابها نيز نيازي به آنها نيست.
به نظر من، نوشتن در عصر جديد هنگامي ارزش دارد كه در شكافتن نيروهاي عبارتسازي سحرآميزي كه در الفاظ وجود دارد، توفيق حاصل كند، تا همواره بر چيزهايي كه امكان دارد، باز جاري، الهامبخش و سرشار از زندگي جوشان باشد.
زندگي در نويسندگي، آشفتگي پياپي بين لفظ و معنا است؛ آشفتگياي كه باعث ميشود از تمامي انرژي توليد بهره برد و اينگونه نخواهد بود مگر اينكه كسي دغدغة نوآوري و چشماندازهاي پيشرفت داشته باشد، عرصة فرهنگي، آن نوع از كتابهايي را كه دربردارندة اين گونه اوصاف نيستند دور خواهد افكند؛ چرا كه پر از حرفهاي لغو و بيهوده هستند كه هيچ فايدهاي را در بر ندارند؛ يا نسبتاً فايده دارند، ولي از معاني و مفاهيم نو و جنبة زيبايي بهرهاي نبردهاند. آنچه ما را بيمناك ميسازد اين است كه پيروان اين گرايش منبع اراده تمام ناشدنياند. چه، اين اراده در مسير تقويت و تثبيت مشكلات و موانع سر راه فكر و انديشه به كار ميرود يا در راه نشاط دادن و تشويق شيادان دانش به وسيلة ايجاد شور و هيجان زياد به دزدي و سرقت كساني كه بازار كتاب را با توليدات و محصولات موميايي شده و كالاي دزدي پر ميكنند. اينان به خاطر مهارتي كه در زمينة سوء استفاده از آشفتگي مرزهاي بين نثر و نظم داشتهاند، توانستند بر بازارهاي كتاب تسلط پيدا كنند، ولي تنها موفق شدند ادبيات لفظي را بين مردم نشر دهند كه بوي قبرها و سرقت ادبي و عقبماندگي را ميان مردم پخش ميكند. گشايشي در اين ميدان يافتند تا نوشتارهاي خود را كه از آرزوها و رغبتها سرچشمه ميگيرد و در خودمحوري خلاصه ميشود، منتشر سازند، و چيزي را ستايش كنند كه نه در پيدايش و آغازش ارزشي دارد و نه در بقا و استمرارش.
خلاصه به اين نتيجه ميرسيم كه مرض سرقت، آفت مستحكم و ريشهداري در بدنه ادبيات عرب از زمانهاي كهن و دور است و به ظاهر چنين است كه اين بيماري در ادبيات جهاني نيز انتشار يافته است .
مثلاً هومر، شاعر مشهور يوناني، متهم شده كه قصيدههاي ايلياد و اوديسه خود را از باورها و داستانهايي كه در آن زمان در فرهنگ تمدن مصر شايع بوده، گرفته است و تنها كاري كه انجام داده اين است كه عنوانها و اسامي آن قصيدهها را تغيير داده است، و آنچه كه هرودوت، از هومر ذكر كرده، شاهد بر اين مدعا است؛ چون او را به تصحيح, چارچوببندي و جمعآوري توصيف كرده است. معنايش اين است كه مشهور در آن زمانها اين بوده كه هومر آنچه را كه بدان شهرت يافته، ابتكار و اختراع كرده است.
همچنين ملاحظه كرديم كه پديدة سرقت در عصر جديد، همراه با رشد ابزار و آلات ارتباط، چاپ، تبليغات و روزنامهنگاري، بزرگ و گسترده شده است؛ امّا تحقيقات نقدي جديد با لغو مقولة «تعقيب دزديها» در زمينة ادبي، به رويارويي و مواجهه با همة اين مشكلات نپرداخته است و با اين كار به فراگير شدن اين پديده و بزرگ شدن آن كمك كرده است. با اين كارشان ميدان را براي كساني كه دوست دارند خودي نشان دهند و شهرة آفاق شوند، خالي كردند و كسي را نيافتيم كه جلوي گسترش آنها را بگيرد، تا در برابر آنان اعلان كند كه تأليف به آن اثري نميگويند كه بر پاية ربودن انديشهها و روشها از ديگران به قصد شگفتزده كردن جماعت و تشويق به ابتكار و خلاقيت وارداتي، بنا شده باشد؛ بلكه تأليف عصارهاي است كه در اثر اشتغال زياد به مطالعه و بررسي عميق با گريز از سطحي بودن به دست ميآيد تا درياي خروشاني شود كه ورودش به متن جامعه، باعث ايجاد محيط نوآوري و خلاقيت ميشود و آن را به زمانهاي دور ميرساند و در اين هنگام ستودن و اصرار ورزيدن بر دستاوردهايي كه پس از چند نسل، مجموعهاي از خاطرات ارزشمند ميشود، نيكو است، چون سهم زيبايي داشته است. نبود و ناديده گرفتن روحية نقد، منجر به منفيگرايياي ميشود كه از خود، به حالت ركود فكري رايج و شايع تعبير ميكند.
آري، كساني هستند كه دربارة سرقتها، كتاب و مقاله نوشتهاند، ولي كار آنها، حالت عمومي و فراگيري دارد كه با خطرساز بودن اين پديده برابري نميكند؛ و اين ماية تأسف است. به خصوص با وجود اينكه ميدانيم ادبيات، حقيقت زندهاي است كه رشد ميكند و خود به خود يا متأثر از عوامل خارجي، تغيير ميكند و بيماريها و آفاتي به سراغش ميآيند كه مانع نشاط آن ميشوند و آزادي آن را محدود ميكنند. در گذشته گفتيم كه مرض دزدي باعث از بين رفتن نوآوريها و به حاشيه رانده شدن و به دست فراموشي سپرده شدن آن ميشود؛ زيرا در آن، گمان و تصور سرقت ميرود، و اينكه اين نوآوريها نظريههايي هستند كه تاريخ مصرف آنها گذشته است و با اين مسئله ثابت كرده است كه فايدهاي ندارد و مهمل گذاشتنش سزاوارتر است؛ در حالي كه محتمل است اين نوآوريها چشماندازي جديد داشته باشند و سرشار از پيشنهادهايي باشند كه در صحنة عمل هنوز آزموده نشده باشند، و تلخي آنها از شيرينيشان آشكار نشده باشد و مصيبت اين است كه نو بودن و تازگي و اهميت ابداعات را اشخاصي كه به انواع فرهنگ و آداب احاطه داشته باشد احساس ميكنند و اينان كمياباند.
اگر حال چنين باشد، خطا است كه به خاطر كاستن از وخامت سرقت و كاهش اهميت مقابله و برخورد با آن بگوييم تأليفاتي كه به طرح برنامههاي تجديد، نظر دارد، در عرف عام مطلوب و مورد پسند است و گسترش سرقت و غير آن، زياني براي آن ندارد! چگونه اين مسئله درست باشد در حالي كه ما ميبينيم بيماري در نوشتههاي معاصر مسلمانان رو به وخامت گذارده است و منجر به انحطاط و از بين رفتن آنها شده است؛ زيرا اين نوشتهها در بهترين حالاتش، به عرضه كردن شراب كهنه در ساغرهاي نو، ولي بدساخت ميماند.
در سرقتها، بر زبان مكارانة روبه صفت تكيه ميشود، در حالي كه همة عناصر جلب توجه كردن و عوامل اثرگذار در عرصة سينما براي آن جمع شده است.
گويا دزدان، نصيحت بعضي از گذشتگان را گوش كردهاند كه نقص و عيبي در سرقت نميديدند. امثال ابن طباطبا كه به كارگيري ظرافت و پنهانكاري در نيرنگ و فريب را توصيه ميكند تا دزدي آشكار نشود و امثال شمسالدين محمد بن حسن، معروف به «نواجي» (788ـ859 هـ .ق) كه ميگويد: «اگر شعري را به نثر در آوردي، بين قافيههاي شعر و سجع تفاوت بگذار و اگر يك مفهوم را دزديدي، وزن و قافية آن را تغيير بده تا پوشيده بماند، و اگر شعري را از ديگري گرفتي، بر معنايش بيفزاي و از لفظش بكاه.»
پينوشتها
1. برگرفته از كتاب المقدمة في نقد النثر العربي, علي حبالله, بيروت, دارالهادي, 2001م, صص 185-211.
2. الوساطة بين المتنبي و خصومه (وساطت بين متنبي و مخالفانش), ص 17, با تحقيق ابوالفضل ابراهيم, ج 3.
3. همان, ص 214.
4. العمدة في محاسن الشعر, , ج 2, ص 280, الاغاني, ج 6, ص 71؛ الحيوان, ج 3, ص 311, خوارزمي در كتاب رسائل خود (ص79) به سرقت اعتراف كرده است.
5. العمدة, ج 2, صص281 و 193؛ الوساطة, صص 188, 201 و 214.
6. العمدة, ج 2, ص 281, المنصف في اظهار سرقات المتنبّي.
7. الثابت و المتحول, ج 4, ص 263.
8. الفارق بين المصنّف و السارق , ج اول, نيز ر.ك. سرقة ابن اسرائيل في الوافي بالوفيات, ج 4, ص 50؛ فوات الوفيات, ج 3, ص 414؛ لسان الميزان, ج 5, ص 197؛ النجوم الزاهرة, ج 7, ص 396.
9. مجله العربي, شمارة 352, مارس 1988, ص 133؛ نيز مقاله «السرقات الادبية بدوي طبانة», ص 1243.
10. ر.ك. موسوعة الفقه الاسلامي المقارن مشهور به موسوعة جمال عبدالناصر, جلد اول, مقدمه
11. الحصار,ص 214؛ الامتاع و المؤانسة, ج 2, ص 131؛ الليلة ص 25.
12. ر.ك. مقدمة في النقد الادبي, ص 36, كويت, ج اول.
13. ر.ك. خلاصة الاثر في اعيان القرن الحادي عشر, ج 4, ص 41؛ كشف الطنون ج 1, ص 35, شايان ذكر است كه بخش اول كه همان نوآوري و ابداع در هر تمدني است معمولاً كمياب است, ولي با كمياب بودنش, وجود تمام پديدههاي فكري در هر تمدني و در علوم گوناگون, مديون آن است, و افراد زيادي از نويسندگان در تمدن اسلامي آرزو دارند جزو همين عدة اندك باشند, يكي از آنها ميگويد: تلاش من بر اين بود كه چيزي در اين كتاب بنگارم كه سابقه نداشته باشد و فايدهاي در آن بگنجانم كه جز من كسي بدان نرسيده باشد..., مقدمة كتاب نشوار المخاضرة و اخبار المذاكرة, قاضي ابوعلي محسن بن علي تنوخي, (متوفاي 384 هـ . ق) با تحقيق عبود شالجي, 1971م.
14. ر.ك. عيار الشعر, ص 77؛ مقدمة في صناعة النظم و النثر, ص 45.
كتابنامه
الامتناع و المؤانسة، أبو حيان التوحيدي، المكتبة العصرية؛ الثابت و المتحول، أدونيس، دار العودة، بيروت؛ الحصار، أدونيس؛ الحيوان، الجاحظ، تحقيق عبد السلام هارون، دار الهلال؛ الرسائل، الخوارزمي، مكتبة الحياة بيروت؛ عيار الشعر، ابن طباطبا، الكتب العلمية؛ الفارق بين المصنف و السارق، جلال الدين السيوطي، تحقيق هلال ناجي، چاپ اول، بيروت، عالم الكتب؛ كشف الظنون، حاجي خليفة، الكتب العلمية؛ مجلة الرسالة، سال چهارم، مقاله اغناطيوس كراتشكوفسكي؛ مجلة العربي، شماره 352؛ مقدمة في النقد الأدبي، عبد الله حسن، الكويت؛ المقدمة في نقد النثر العربي، علي حب الله، بيروت، دار الهادي، چاپ اول، 2001 م؛ المنصف في سرقات المتنبي، أبو محمدالحسن بن علي بن وكيع، تحقيق يوسف نجم، دارصادر،بيروت،1992 م؛ موسوعة الفقه الإسلامي (موسوعةجمال عبد الناصر)، قاهره، المجلس الأعلي للشئون الإسلامية، 1386 ق؛ نشوار المحاضرة، التنوخي؛ تحقيق عبود الشالجي، 1970 م؛ الوساطة بين المتنبي و خصومه، الجرجاني، تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم، مصر؛ وفيات الأعيان، ابن خلكان، الكتب العلمية.