حقوق مؤلف در فقه شيعه

گفت‏وگو با دكتر ابوالقاسم گرجي

اشاره

آقاي دكتر گرجي، از چهره‏هاي آشنا و برجسته در فقه و حقوق اسلامي است كه پس از تحصيل، عمري را به تدريس مباني و مسائل فقه اسلامي، به ويژه فقه شيعه اختصاص داده است. ايشان به‏رغم كهولت سن، جوالي بي‏نظير در عرصة فقاهت است. هنگامي‏كه موضوع حق مؤلف را با او در ميان گذاشتيم، با رويي باز پذيرفت و در بعدازظهري خدمت ايشان رسيديم و او با حوصلة تمام به پرسش‏هاي ما پاسخ گفت.

حق پديد آورنده يا كپي‏رايت از مباحث مهم و جديد در ايران است. البته در نيم سدة اخير كساني به آن پرداخته‏اند, امّا مستدام, دنباله‏دار و گسترده نبوده است. چند سالة اخير شاهد اوج‏گيري اين بحث در بين اقشار علمي مختلف هستيم؛ گويا پي‏آمدهاي عدم توجه به آن بيش‏تر شده است. به هر حال بخشي از علل عدم اهتمام به حقوق پديدآورندگان، مربوط به مسائل فقهي و مباحث حقوقي آن است. جناب‏عالي كه متخصص در اين زمينه هستيد, به عنوان نخستين پرسش بفرماييد ادله و مباني فقهاي شيعه در مسئله حق مؤلف چيست؟

تا چند دهة پيش، جو قالب در بين فقها، مخالف با حق مؤلف بود. رأي استاد اين‏جانب، آيت‏الله خويي، و فتواي امام خميني، به‏رغم تتبع و تبحري كه در فقه داشتند، مخالف با حقّ مؤلف بود.

موضوعاتي چون سرقفلي و امثال آن، در شريعت سابقه نداشت و در دورة جديد, وارد فرهنگ مسلمانان شد و به تدريج متعارف و معمول گرديد؛ امّا در زمينة حق مؤلف مقاومت‏ها زيادتر بوده است و با اين‏كه در برخي جامعه‏هاي اسلامي معمول و قانوني شد، امّا در عرف فقاهت شيعه پذيرفته نشد. استدلال اينان اين است كه ما تأييد و امضاي شارع مبني بر اثبات اين حق را در دست نداريم. صرفاً عمل عرف و تأييد عقلا كفايت نمي‏كند. بله, عقلاً حق مؤلف و حق مترجم و مثل اين‏ها را محترم مي‏شمارند و در عرف عالمان، چنين حقوقي، آثار و تبعاتي دارد. امّا فقها اين تأييد و احترام را نمي‏پذيرند، چون مستند شرعي ندارد. مستند را آنان همان امضاي شارع, يعني نبودن روايت معتبر يا آيه دلالت‏دار مي‏دانند. اين آيه و روايت, حكايت از امضا و تأييد شارع دارد. به نظر اينان، اين‏گونه احكام امضايي است نه تأسيسي. يعني در زمان حيات شارع بايد متعارف مي‏بوده و شارع امر يا نهي مي‏فرموده و اين امر و نهي توسط روايتي به ما مي‏رسيده است. اگر امضا نداشته باشيم، به صرف قبول عقلا، نمي‏توان آن را حلال دانست. امضا نيز دو گونه است؛ گاه صريح و شفاف در آيه يا روايتي بيان شده و گاه ضمني و به واسطه كليات و قواعد ارائه شده است. يعني به نظر فقيهان مخالف حق مؤلف, نه امضاي صريح در اختيار داريم و نه ضمني. مثلاً احلّ الله البيع؛ يا اوفوا بالعقود؛ را شامل حق مؤلف به عنوان يك معامله يا عقد نمي‏دانند. يعني مؤلف نمي‏تواند حق نويسندگي‏اش را در اثري كه تدوين كرده بفروشد؛ چون به نظر اينان، اين مورد از موارد شبهة مصداقيه است؛ يعني شك داريم فروش حق معنوي فلان اثر هنري معامله است يا نه، كه احلّ الله البيع بر آن صدق كند. يا شك داريم كه عقد است يا نه، تا اوفوا بالعقود عملي گردد. مطابق روية فقها، در شبهات مصداقيه تمسك بر عام نمي‏توان نمود. از اين‏رو بر اساس استنباط آنان, به هيچ نحوي نمي‏توان حق مؤلف را مشروع دانست. البته اين فقها مطابق مباني اجتهادي و ديدگاه تخصصي خود سخن مي‏گويند.

در نقادي اين استدلال و مبناي نظري فقها چه مي‏توان گفت؟

در مقام پاسخ به اين استادان محترم، مباحث مختلفي را مي‏توان طرح نمود. گاهي گفته‏اند عرف تعيين مصداق مي‏كند؛ يعني مصداق‏هاي اوفوا بالعقود را عرف معين مي‏كند. بنده فعلاً در صدد طرح و توضيح ديدگاه‏هاي آن‏ها بوده‏ام, ولي نقد آن را به بعد موكول مي‏كنم.

از نظر بنده, از مجموع ادله شرعي و منابع فقهي مي‏توان استفاده كرد كه همين اموري كه در بين عرف معمول و در بين عقلا در جريان است، مورد رضايت شارع بوده است؛ ولي جاهايي كه صلاح دانسته جور ديگري باشد, آن جاها را تصريح كرده است. اگر تصريح به خلاف نكرده، معلوم است كه همان امر شيوع‏دار و شايع را مي‏پسنديده است.

بعضي به حرمت اخذ اجرت بر واجبات تمسك كرده‏اند و به غير مشروع بودن معاملات حق مؤلف رأي داده‏اند. به عبارت ديگر، گفته‏اند: در شريعت دليل‏هايي وجود دارد كه صريحاً دلالت بر نامشروع بودن حق مؤلف مي‏كند؟

هيچ ربطي ندارد. چون اولاً و اساساً بحث از حرمت و ديگر احكام تكليفي نيست؛ بلكه بحث بر سر درست يا نادرست بودن، يعني احكام وضعي است. اگر فردي حق معنوي اثرش را فروخت, صحت و بطلان آن مورد بحث است. البته بحث حرمت يا حليت يا اباحه نيز قابل بررسي است. ولي مهم آن است كه صحت و فساد معاملة حق مؤلف و آثار مترتب بر آن روشن گردد. درست مانند اين‏كه وذروا البيع كه در سورة جمعه آمده, يك بحث مربوط به وجوب عيني يا كفايي نماز جمعه است و بحث ديگر مربوط به اين است كه اگر كسي معامله‏اي انجام داد, آيا كارش درست است يا نادرست. موضوع بحث ما, دومي است.

در استنباط‏هاي فقهي، تعيين احكام تكليفي در اين‏گونه موارد ساده‏تر است؛ در مقابل, بررسي آثار وضعي و تحليل پي‏آمدهاي حقوقي آن‏ها بسيار دشوارتر است. شارع فرموده است: كل شئ لك حلال يا رفع مالايعلمون اين‏ها قواعدي است كه سريعاً ما را به احكام تكليفي مي‏رساند.

ادلة برائت و اباحه، يعني هم دليل‏هاي شرعي مانند احلّ الله لكم ما في الارض جميعاً و نيز دليل‏هاي عقلي مانند قبح عقاب بلا بيان در موارد مشكوك مسائل كپي‏رايت، به كمك طلبيده مي‏شود و به راحتي حليت آن مستفاد مي‏گردد. مهم حكم وضعي است. آيا اگر من تأليفم را فروختم, اين به ماليت و ملكيت مشتري در مي‏آيد و در عوض پولي بايد به من پرداخت كند؟ آيا قابليت تصرف مانند ديگر اموال بر عهدة صاحب آن است و اگر فرد ديگري تصرف كرد، همة تصرفاتش باطل است؟

براي اين‏كه بحث تأسيسي و امضايي روشن‏تر گردد و با توجه به اين‏كه جناب‏عالي در تاريخ فقه نيز تخصصي داريد، آيا مسئله و موضوعي با عنوان حق پديدآورنده و كپي‏رايت در دورة حيات پيامبر اكرم(ص) و معصومين(ع) وجود داشته است؛ يا اساساً آيا در نصوص شرعي يا بين اقوال فقهاي سلف چيزي با اين عنوان مي‏توان يافت؟ البته در بين شعرا و اديبان، مسئله‏اي با عنوان سرقت ادبي و شعري وجود داشته و دربارة انواع و حدود آن و نيز مذمت آن, متن‏ها و شعرها گفته و سروده‏اند. امّا آيا اين مسئله به عرصة فقه آمده و فقها دربارة سرقت ادبي چيزي گفته‏اند؟

از نظر تاريخي، پيشينه‏اي براي اين مبحث در روايات و اقوال فقيهان نمي‏توان يافت.

آيا مي‏توان بين پديدآورندگان مختلف تمايز قائل شد؟

بله, پديدآورندگان طبيعتاً مختلف و داراي مراتب و مشاغل گوناگون‏اند. برخي افراد به تأليف اثر علمي مي‏پردازند (تأليف دقيقاً به معناي لغوي آن)؛ يعني آثار و متوني را گردآوري و در يك طرح و نظام جديد ارائه مي‏كنند. به هر حال اين‏ها هم كاري انجام داده‏اند و صاحب حق‏اند. برخي ديگر سال‏ها زحمت كشيده‏اند و مطالعه كرده، به نظريه‏اي رسيده‏اند و آن را تدوين و در يك كتاب يا مقاله يا پايان‏نامه عرضه كرده‏اند. اين افراد نسبت به كار خود حق دارند و آن اثر مملوك و در ماليت آن‏ها است.

از نظر عقلا, كپي‏رايت در هر نوع آن, نوعي حق است و قابل احترام؛ خواه ترجمه يا تأليف يا تلخيص يا تصحيح باشد. كسي كه رعايت نمي‏كند و از آن اثر نسخه‏برداري و يا استفاده مي‏كند، در واقع به گونه‏اي حق پديدآورنده را تضييع مي‏كند.

برخي مي‏گويند اين تصرف نيست؛ چون چند صفحه از كتابي را روي كاغذ و با پول خودش كپي يا رونوشت و استنساخ كرده است. چون در مواد پديدآورنده دست نبرده, بلكه مورد از خودش بوده, پس اشكالي ندارد.

در نقد و پاسخ اين عده بايد گفت: بله, از نظر مادي و در حقوق مادي تصرفي انجام نداده ولي در حقوق معنوي پديدآورنده, تصرف عدواني انجام داده است. حق، هميشه مادي نيست؛ در بسياري از موارد حق معنوي است.

تمسك بعضي از فقيهان مسلمان به عرف براي اثبات حق شرعي مؤلف را چگونه ارزيابي و تحليل فقهي مي‏فرماييد؟

عرف نه شرع و نه مُشِّرِع است. عرف خودش نمي‏تواند حكم شرعي صادر كند؛ از اين رو در اثبات شرعيت كپي‏رايت نمي‏توان به عرف به عنوان واضع حكم نگاه كرد؛ بلكه نقش عرف صرفاً كارشناسي و تشخيص‏دهندگي است. الفاظي كه در موضوع يا كلاً ادله هست, توسط عرف تبيين مي‏گردد. يعني فهم و تلقي خود از آن‏ها را بيان نمي‏كند. نقشي بيش‏تر از اين ندارد و اصلاً بيش‏تر از اين معتبر نيست. مثلاً در اوفوا بالعقود, مفهوم و معناي عقد و وفا را بيان مي‏كند. مكلف‏ها با عقل معمولي مي‏توانند مصاديق اوامر و نواهي را تشخيص دهند و به آن‏ها عمل كنند. البته اين را عرف عام مي‏گويند, ولي گاهي كه مخاطبان اقشار خاصي هستند، عرف خاص ملاك عمل قرار مي‏گيرد. اگر عموم مردم در فهميدن مرادات و مصاديق اشكال دارند، مي‏توانند به متخصصان مراجعه كنند. به روشني پيدا است كه خود مردم به راحتي به تمييز و تشخيص مصاديق و انطباق ادله با آن‏ها مي‏پردازند. فقيهان, حتي اعلم آن‏ها, مكلف به تطبيق و تشخيص نيستند. به قول ميرزاي قمي (ره): الفقيه متهم في نفسه. به همين دليل نمي‏توان حدس فقيه را پذيرفت.

مردم مكلف به تطبيق و تمييز هستند؛ امّا وقتي قدرتش را ندارند, بايد به اهل تخصص مراجعه كنند. براي نمونه شارع فرموده: غنا حرام است يا غيبت حرام است. مردم مي‏توانند معناي غنا و غيبت را از اهل لغت بپرسند. پس از پرسش و گرفتن پاسخ, تطبيق بر عهده خود فرد است. يعني هيچ‏گاه به سراغ موسيقيدان نمي‏رود كه اين مورد را تشخيص دهد و معين كند.

بنا بر اين اگر مردم يا عرف، حق مؤلف را معتبر بدانند و آثاري به آن مترتب كنند، اين را نبايد از باب شارع و واضع بودن عرف دانست. يعني عرف حق وضع حكم ندارد؛ بلكه شارع احكام و قواعدي دارد كه به تشخيص عرف, يكي از مصاديق آن, صحت كپي‏رايت است.

اگر گفته شود قوانين كپي‏رايت همچون قوانين راهنمايي و رانندگي است كه در شرع نبوده و فقيه بر اساس احكام حكومتي به وضع آن‏ها مي‏پردازد, نظر جناب‏عالي چيست؟

احكام و مقررات شرع چندين قسم دارد: يك قسم شخصي و خصوصي است؛ مانند نماز؛ مانند انذر عشيرتك الاقربين كه مخصوص پيامبر است. ولي يك دسته احكام عمومي است؛ يعني احكامي كه موضوعش جامعه است؛ همان احكام حكومتي. ولي بهتر است طبق اصطلاح حقوق‏دانان بگوييم: احكام عمومي.

شارع به كليه اموري كه براي رفع نياز يا مصالح جامعه است، تصريح نكرده است؛ بلكه به طور كلي گفته است در اين امور بايد اخلاق رعايت شود؛ حقوق ديگران ضايع نشود؛ طبق مصالح جامعه وضع شود؛ طبق حقوق جامعه باشد و... با احكام خصوصي مانند نماز كه هر يك از افراد بايد انجام دهند, فرق دارد احكام عمومي با هم فرق دارند و شارع از آن‏ها اسم نبرده و فقط ضوابط كلي را ارايه كرده است.

حكومت‏ها ضوابطي بر اساس امهات و اصول شرعي وضع كرده‏اند؛ اين‏ها احكام عمومي است. حكومت بايد مصالح عموم را تأمين كند. وظيفة حكومت، رعايت حقوق جامعه است به طوري كه مفسده‏اي به افراد و جامعه نرسد. اگر به اين‏ها توجه نكند, حق حكومت ندارد؛ چرا كه حكومت براي رعايت حقوق جامعه وضع شده و بايد مقرراتش اين‏گونه باشد.

آقاي دكتر، تسري و انطباق كليات و قواعد عام شرع بر موارد بر اساس مصالح عمومي چگونه است؟ و چه كسي وظيفه دارد اين تسري را انجام دهد؟

حكومتي كه داراي نظام صحيح است و براي تأمين جامعه فعاليت مي‏كند، ناگزير به وضع مقررات و قوانين است. يعني هركدام از بخش‏هاي تقنين، قضايي و اجرايي دولت، نيازمند قانون‏هاي گوناگون است. مسلم است كه شارع همة اين‏ها را بيان نكرده، بلكه كليات را گفته كه در هر دوره بر اساس آن‏ها به قانون‏گذاري مي‏پردازند. جامعه و زمانه در حال تطور و تحول است و دورة كنوني, شباهتي با دوران پيش ندارد. در زمان پيامبر اسلام(ص)، نيازي به بسياري از اين قوانين و آيين‏نامه‏ها براي وزارت‏خانه‏هاي مختلف نبوده است. برخي از اين‏ها صدها ماده قانون و تبصره وضع كرده‏اند كه در آن زمان, اين‏گونه نبوده است. به هر حال شارع كليات را ارايه كرده و متخصصان و خود دولت موظف است، ريز آن‏ها را در هر زمان اجرا كند. اين‏كه گفته مي‏شود زمان و مكان در فقه نقش دارد، اين در احكام عمومي بديهي است؛ امّا در احكام فردي مانند نماز و روزه, نه هيچ نقشي ندارد.

بنا بر اين بر اساس مصالح اجتماعي به تقنين مقررات مي‏توان پرداخت. مهم آن است كه بدانيم اين مصالح در هر دورة زماني و مكاني متحول است. متصديان با شناخت دقيق اين مصالح, نيز با رعايت امهات شرعي، قوانين را براي ايجاد نظام اجتماعي وضع مي‏كنند.

يك تلقي منفي دربارة كپي‏رايت اين است كه بين عمل و توليد كارگر و توليد فكري نويسنده, تفاوت وجود دارد؛ آيا در فقه اسلامي بين توليدات عيني و توليدات معنوي و فكري از نظر حقوق مالي تمايزي هست؟

حتماً تفاوتي بين آن‏ها هست. به عبارت ديگر توليدات يا مملوك‏ها (آن‏چه ملك آدمي است) انواع مختلف دارد؛ امّا اين تفاوت، تأثيري در ملكيت ندارد؛ يعني عقلا همة انواع آن را مال و ملك مي‏دانند.

عقلا ملكيت را اعتبار كرده‏اند؛ يعني در سيرة عقلا, اگر كسي كالايي را خريداري كند و پول آن را پرداخت كند، اين كالا، ملك و مال خودش مي‏شود. به عبارت ديگر اين كالا به او اعتباراً مي‏چسبد. اين سيره و اين اعتبار عقلا را شرع اسلام نيز پذيرفته و به رسميت شناخته است؛ امّا موارد مختلف و انواع گوناگون دارد. گاه در مسائل مادي رخ مي‏دهد كه به حس انسان نزديك‏تر است. اما در مسائل معنوي و هنري نيز اين سيره عقلايي قابل قبول و پذيرفته شده است. تفاوتي بين مالك يك ماشين و مالك يك اثر هنري, مانند يك آهنگ, وجود ندارد. عرف و عقلا تفاوتي بين آن‏ها نمي‏گذارند و همين را شارع هم تأييد كرده است. اين مطلب را از قواعد كلي و ضوابط شرع به دست مي‏آوريم. به هر حال، تسلط فرد بر شئ, خواه مادي يا معنوي, كه مالكيت ناميده مي‏شود، مشروعيت دارد.

مالكيت فكري از ديدگاه شما, حقيقت عقلايي دارد يا حقيقت شرعي؟ اگر حقيقت شرعي داشته باشد, بايد اثبات امضا يا اثبات تأسيس كنيم يا حداقل تأييد متشرعين را در دست داشته باشيم.

به نظر مي‏رسد حقيقت شرعيه در اين مورد قابل تصور نيست. شارع در موضوعاتي مانند نماز يا حج، بناي جديدي را تأسيس و جا انداخته است؛ امّا مسئلة تسلط آدمي بر اشياء و آثار, موضوعي نبوده كه شارع، جديداً مطرح كرده باشد؛ بلكه در عرف وجود داشته است.

اين نكته را نيز توضيح دهم كه موضوع عرفي و عقلايي با هم تفاوت دارد. موضوعات عرفي را تودة مردم درك و فهم مي‏كنند، ولي مسائل عقلايي را متخصصان مي‏فهمند؛ يعني مُدرِك آن‏ها عقلا هستند.

قواعد و ضوابطي كه مبناي استدلال حضرت‏عالي است و بر اساس آن به اثبات حق پديدآورنده مي‏پردازيد، قابل طبقه‏بندي هست يا نه؟ يعني قاعده لا ضرر و لا ضرار، الخراج بالضمان، قاعده تسليط و تجاره عن تراض, همة يك گونه در اثبات نقش دارند؟

اين قواعد با يكديگر تفاوت دارند و مدلول و مفاد همة آن‏ها يك گونه نيست. اصلي‏ترين قاعده‏اي كه در اين بحث مي‏توان از آن استفاده كرد, ضابطه وفاي به عقد است كه مطابق اوفوا بالعقود به دست مي‏آيد.

مفاد برخي از اين قواعد، مربوط به شرايط و اوضاع ويژه و به اصطلاح مفيد احكام ثانويه است. امّا ما در زمينة حكم اوليّه بحث مي‏كنيم. اصلاً نوبت به احكام ثانويه نمي‏رسد.

قاعدة تسليط (الناس مسلطون علي اموالهم) مفيد چه نوع حكمي است؟ اثبات شرعيت كپي‏رايت را مي‏كند يا نه؟

از چند جهت اين قاعده قابل بررسي است: نخست آن‏كه اجمال مفهومي دارد و مفهوم آن چندان روشن نيست؛ يعني معناي تسليط روشن نيست؛ مثلاً اگر من مالك چاقويي هستم, پس مي‏توانم هر كاري با آن انجام دهم؛ مثلاً به مردم بزنم. اگر استفاده مقيد به كارهاي شرعي باشد, باز بايد به تعريف مشروعيت و عدم مشروعيت پرداخت.

دوم آن‏كه روايت مرسل است؛ يعني از نظر سندي در آن خدشه داريم. در چنين مواردي بايد به روايت‏هاي صحيح كه راويان آن شناخته شده و ثقه باشند، اعتماد كرد. امّا اين روايت در كتاب‏هاي اصيل روايي شيعه, مثل كتب اربعه نيامده است. فقط در بحارالأنوار، آن هم به صورت مرسل, يعني سلسله سند به تمامي شناخته شده نيست.

در بحارالأنوار، وقتي خصوصيات پيامبر اسلام(ص) را شرح مي‏دهد، از جمله كلماتي كه از ايشان نقل كرده، گفته است: قال رسول الله(ص): الناس مسلطون علي اموالهم. سلسله سند را ارايه نكرده است. از اين‏رو در اصل اين روايت حرف و سخن است. بله، اگر قاعدة تسليط به عنوان يك اصل عقلايي طرح شود: عاقلان مردم را حاكم و مالك و به تعبير ديگر مسلط بر اموال خود مي‏دانند؛ اين‏كه بحثي ندارد. نقد اين‏جانب به وقتي است كه بخواهيم مستند قاعده را آن روايت قرار دهيم. استادم آيت‏الله خويي(ره) نيز دربارة اين قاعده اين نقدها را داشت.

غير از قواعد كلي شرعي و ادلة منصوص و مأثور، قواعد عقلي مانند مصالح مرسله يا مصلحت در فقه شيعه، تا چه اندازه مثبت حقوق نويسندگان است؟

اين‏ها جزء همان مقررات حكومتي است كه قبلاً بحث كرديم. مصالح مرسله در فقه اهل‏سنت, توسط مالك بن انس به صورت جدي طرح شد. وي بسيار به زمان پيامبر اكرم(ص) نزديك بود. پدرش از همراهان پيامبر(ص) بود. مالك با ابوحنيفه تقريباً معاصر بوده است, امّا مالك در مدينه و ابوحنيفه در عراق بوده و ارتباطي با هم نداشته‏اند. از نگاه ديگر، آنان با حكومت وقت همراه بودند و مانند فقيهان شيعه, معارض حكومت نبوده‏اند؛ از اين‏رو تلاش مي‏كردند تا احكام عمومي را به گونه‏اي امان دهند كه كارهاي حكومت نيز سامان يابد؛ يعني اينان تئوري‏پرداز حقوقي براي دولت‏ها بودند. امّا مصلحت در نظام فقهي مالكي‏ها و ديگر اهل سنت، مجهول است و ابعادي چندان روشن ندارد. خود مالك كه مصلحت را بيان كرده، به صراحت منظور خود را نگفته است. طرفداران او بعدها حرف‏هاي ضد و نقيض گفته‏اند و در تحليل ديدگاه او، مسائل گوناگوني طرح كرده‏اند. نكتة قابل توجهي كه ايشان گفته اين است كه چيزهايي كه شارع از آن نام نبرده ولي مطابق مصلحت جامعه است، بايد مراعات گردد.

در فقه شيعه, به روشني از مصلحت ياد نشده است. پس از شكل‏گيري جمهوري اسلامي ايران و مطرح شدن مشكلات مختلف اجرايي و قانون‏گذاري و نظري به اين جا رسيدند كه از مقوله‏اي به نام مصلحت, بهره گيرند و براي برخي از مشكلات راه‏كار بيابند. نظرية مصلحت در فقه شيعه, در دهه‏هاي اخير مطرح شد, ولي ابعاد و اركان آن به لحاظ نظري چندان حلاجي نشده است.

به نظر جناب‏عالي مي‏توان از مسئلة اخلال در نظام براي اثبات كپي‏رايت استفاده كرد؟

رعايت نظم و مراعات نظام اجتماعي اهميت دارد. اگر حقوق پديدآورندگان مانند نويسندگان مراعات نگردد، انواع هرج و مرج پيش مي‏آيد. درست مانند اين‏كه مالكيت ديگر اقشار به رسميت شناخته نشود. ظهور و پيدايش نا امني در جامعه, به ويژه در بين قشر فرهنگي و در پي آن فرار مغزها از پي‏آمدهاي عدم اجراي كپي‏رايت است. امّا ما از ديدگاه نظري و استدلالي بايد به مباني محكم‏تري استناد كنيم. استدلال مبتني بر اخلال در نظام, به عنوان مبحث ثانوي بسيار خوب است, ولي مفاد آن وجوب اوليه نيست.

استاد، اگر نكتة ديگري داريد، بفرماييد.

فرصت‏هاي زيادي در اين سه دهه بوده كه مي‏توانسته‏ايم دربارة اين امور فكر كنيم. اما متأسفانه به دليل موانع موجود, تلاش‏هاي جدي فكري كم شده است و كارنامه ضعيف است. انصافاً در پاره‏اي از موضوعات حرف‏ حسابي جدي نمي‏بينم. هرچند برخي از مكتوبات به نام تحقيق منتشر مي‏شود, امّا در واقع تحقيق نيست. عاقلان قوم و متخصصان كه مصلحت‏ها را به خوبي مي‏شناسند, بايد تشكل‏هايي داشته باشند و دربارة اين امور بينديشند. در واقع مجمعي جهت تشخيص مصالح بنيادين, يعني جمعي از نخبگان و نظريه‏پردازان مصلحت‏دان. نوع و شكل ديگر آن قابل قبول نيست.

با تشكر از استاد كه به‏رغم كهولت سن وقت شريفتان را در اختيار ما قرار داديد.

پي‏نوشت‏ها

1. خداوند معاملات را حلال كرده است.
2. به پيمان‏ها وفا كنيد.
3. خريد و فروش را رها كنيد.
4. همة اشياء براي تو حلال است.
5. هر آن‏چه كه علت يا حرمتش را نمي‏داني، حلال است.
6. بدون تذكر نمي‏توان كسي را مؤاخذه كرد.