احياي ميراث فلسفي و عرفاني
گفتوگو با استاد محمد خواجوي
اشاره
در روزهاي برگزاري همايش جهاني شيخ اشراق، فرصت را غنيمت شمرده, خدمت استاد محترم, جناب آقاي محمد خواجوي رسيديم. ايشان حدود پنجاه اثر علمي از متون اصلي فلسفه و عرفان, به ويژه حكمت متعاليه را احيا و منتشر كردهاند و ميتوان گفت عمر خود را وقف اين خدمت مبارك نمودهاند. در اين گفتوگو ايشان تجربههاي گرانسنگ خود را كريمانه در اختيار نهادند.
به عنوان نخستين پرسش, اگر اطّلاعاتي از زندگي شخصي و فعاليتهاي فرهنگي خود در اختيار خوانندگان بگذاريد سپاسگزار خواهم بود.
بنده چون اصولاً ـ اگر حمل بر تنزيه نفس نباشد ـ فردي منزوي و گوشهگير هستم، از هر مصاحبه, چه مطبوعاتي و چه تلويزيوني و غيره طفره ميرفتم.
بنده در سال 1313 خورشيدي در تهران متولد شدم؛ در خانوادهاي مذهبي و نسبتاً مرفه. دورة دبيرستان را در دبيرستان رهنما در خيابان فرهنگ به پايان رساندم. چون پدرم تاجر و بازاري بود, اصرار به كسب و كار داشت و حقير چون هنوز خود و استعدادهاي خويش را درك نكرده بودم, در كشمكش بودم؛ نه شغل دنيوي را ميپذيرفتم و نه درس دبيرستان و دانشگاه را؛ تا آنكه به ناچار در كنار پدرم, به كار بازار پرداختم و در كنار آن, مطالعات كتابهاي مختلف ادبي و ديني را ادامه ميدادم تا آنكه در طي مطالعاتم, مجموعه كتابهاي عطار نيشابوري را به پايان رساندم؛ مخصوصاً تذكرةالاولياء كه بسيار نظرم را جلب مينمود و حالاتي برايم حاصل ميشد؛ تا آنكه به مثنوي مولانا, آن درياي عظيم, راه پيدا كردم و چون بسيار عميق و پهناور بود و بدون استاد, بسياري از مطالبش نا مفهوم ميماند، به شرحهاي مختلف آن مراجعه كردم تا آنكه به شرح مثنوي اسرار حاج ملا هادي متأله سبزواري راه يافتم، ولي چون در آن, گذشته از نثر مغلَقِ آن, با اصطلاحاتي از فلسفة اشراق برخورد كردم، به سرگشتگي دچار شدم. تا آنكه روزي مرحوم سيد ابوالفضل كمالي سبزواري, واعظ شهير شهر, از حقير خواست كسي را بفرستم تا يكي از لوازم منزلش را تعمير كند. خودم رفتم و مشكل را برطرف كردم. سپس با ايشان كه در مسجد شاه منبر داشتند, بازگشتم. در طي راه, آن اصطلاحات را از ايشان پرسيدم. ايشان گفت: اينها را از كجا ميداني؟ گفتم: شرح مثنوي اسرار. گفت: مگر آن را ميفهمي؟! گفتم: اگر نفهمم كه به سردرد دچار ميشوم؛ ولي اين اصطلاحات برايم نامفهوم است. ايشان گفت: مقدمات عربي را تا كجا خواندهاي؟ گفتم: هيچ. گفت: چنين استعدادي حيف است كه شكوفا نشود و به تباهي افتد. فردا يك جلد كتاب جامع المقدمات ميخري و من با اين همه كثرت مشغلهام, روزي دو ساعت تو را درس ميدهم. ايشان هر روز بعدازظهر, تا دو ساعت و بلكه بيشتر, به تجارتخانة پدرم در سراي اميد ميآمدند و شش ماه درس حوزه به من ميدادند. شش ماه نگذشته بود که شرح امثله و شرح تصريف و کبراي منطق و چند كتاب ديگر را نزد ايشان به طور دقيق خواندم و در امتحاني كه از حقير گرفت، خود آن مرحوم به شگفتي افتاد. اينها مربوط به حدود سال 1335 خورشيدي بود. با اينكه راه بسيار دور بود و منزل بس بعيد, به توصيه استادم, با لطف الهي دنبال اين كار رفته, شروع به خواندن متون عربي كردم و الحمدلله با برخورداري از حافظة قوي كه خداوند عنايت كرده بود، آن زمان بيش از ده هزار واژة عرب را فرا گرفته, حفظ نمودم.
پس از آن, در مطالعات متون ادبي عربي چون از آغاز خودشناسي، كشش عظيمي به قرآن عزيز داشتم، پس از مطالعة كتب ادبي, به كتب تفسيري روي آوردم كه اكثراً عربي بود. در ضمن آشنايي با معاني و مفاهيم قرآني, به تفسير صدرالمتألهين راه پيدا كردم. بايد بگويم كمتر تفسيري بود كه حقير آن را نديده و مطالعه نكرده باشم, چه خطي و چه چاپي؛ ولي در ميان آن همه تفاسير، تفسير صدرالمتألهين, حقير را چنان جذب كرد كه مدار مطالعه و تفكرم اكثراً بر آن مبنا قرار گرفت. و چون در آن, اصطلاحات فلسفي فراوان به كار رفته بود, تمايل به فلسفة صدر المتألهين پيدا كردم.
نخست به مطالعات ادامه دادم و سپس افتخار شاگردي استاداني چون مرحوم شيخ ابوالحسن شعراني و سيد ابوالحسن رفيعي قزويني و شهيد مطهري را يافتم. شوق علم چنان حقير را ميكشيد كه ساعت هشت شب از شميران به سه راه سيروس كه بيت مرحوم شعراني بود, ميرفتم و ايشان تدريس اسفار ميفرمود و در ضمن استفاده، مشكلات و مصطلحات را از ايشان استفسار ميكردم و ايشان كه گويي خواجه نصيري گمنام در اين شهر و در اين زمان بودند, با خوشرويي فراوان و تشويق پاسخ ميفرمودند.
كتاب اسرار الآيات ملاصدرا را كه حقير تصحيح كردم و مقدمة عربي بر آن نگاشتم (در حدود سال 1348) به دستور و تشويق ايشان بود و بعدها توسط انجمن فلسفه به چاپ رسيد.
حدود هفت سال در محضر استاد مرحوم آقا سيد ابوالحسن قزويني تلمذ كردم. چون ايشان از بيان علوم در ملأ عام استنكاف داشتند، ناچار در بيت ايشان حاضر شده, افتخار بهرهوري از علوم بيپايانشان حاصلم ميآمد. و باز هم در حل معضلات علوم فلسفي از ايشان بسيار ياري ميجستم و ايشان در كشورِ وجود، فيلسوفي جز صدر المتألهين را پذيرا نبودند؛ هرچند در بابِ معادِ جسماني, به قول خودشان, با ايشان اختلاف نظر جزئي داشتند. تفسير صدرالمتألهين را بنده به تشويق ايشان تصحيح كردم و جلد اوّل آن را در سال 1352 به چاپ رسانيدم و قرار بود ايشان مقدمه و تقريظي بر آن بنويسند. اما چون چاپ آن در قم انجام شد و ايشان پس از آنكه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري فوت كردند، به نجف رفته بودند و به دليل رقابتي كه بين حوزههاي قم و نجف وجود داشت, ديگر با قم ميانهاي نداشتند و در طي بياناتشان ميفرمودند: علم مگر سوهان است كه از قم بيايد؟ بنابراين از اينكه در قم چاپ شده بود ناراضي بودند و از مقدمه نوشتن خودداري كردند. ناچار به نزد مرحوم علامة طباطبايي رفتم. ايشان مجلسي داشت كه مشكلات و معضلات احاديث را مخصوصاً احاديث متشابه را تبيين ميفرمودند. بنده از اين مجلس بهرههاي فراوان بردم و بسياري از مشكلات تفسيري را, حتي آياتي كه مرحوم فيض (ملا محسن فيض كاشاني) در تفسير صافي گفته و از ائمه چيزي در اين باب به ما نرسيده، براي گشايش آن پرس و جو ميكردم و ايشان تا آن مقدار كه ميسورشان بود پاسخ ميفرمودند. بنده در ترجمهاي از قرآن به نام قرآن حكيم, آن افادات را بيان داشتهام. از ايشان درخواست مقدمه و تقريظي نمودم. نخست فرمودند: تقريظ نوشتن براي كساني كه از دنيا رفتهاند اشكالي ندارد، ولي براي كساني كه در قيد حيات هستند, بسي مشكل ميآفريند. سپس گفتند: چون حدود سي سال پيش از تبريز به نجف رفتم آن تفسير را در تبريز داشتهام و با آن بعيدالعهد شدهام، آن را بياوريد تا يك هفته مطالعه كنم و بنويسم. تقديم كردم و هفتة بعد همراه با آقاي سيد عبدالله فاطمينيا به محضر ايشان مراجعه كرديم؛ ايشان فرمودند: هر چه فكر كردم كه چه بنويسم, عقلم به جايي راه نداد؛ چون همگي ما ريزهخوار خوان اين مرد هستيم. اگر بنده چيزي بنويسم, مانند اين است كه مرحوم آيت الله بروجردي كتابي در فقه نوشته باشد و طلبهاي شرح امثلهخوان بر آن تقريظي بنويسد.
مرحوم مطهري، در مدرسة مروي تهران طبيعياتِ شفا تدريس مينمودند. با اينكه خودِ شفا و طبيعياتِ آن، مورد ذوق و خواست حقير نبود, ولي به علت بيان جزل و تقرير شيوايي كه داشتند، آن كتاب را در محضر ايشان خواندم. و باز هم به جز بهرهوري از علوم بيپايان ايشان, از معضلات فلسفي پرس و جو و از افكار تابناكشان استفاده مينمودم. اين بزرگوار برعكس استادشان مرحوم طباطبايي، بياني بسيار روان و تقريري عالي داشتند كه مستمع و شاگرد، خود را در مجلس حس نميكرد؛ بلكه احساس ميكرد در مجلسي روحاني حضور دارد. البته ناگفته نماند كه بُعد افكار و تفكر عميق ايشان در امور فلسفي براي افراد، به جز شاگردان خاص او شناخته نشده است و هرچه از ايشان شناخته شده, ابعاد اجتماعي و فروعات آن است. اميد است روزي ارزش افكار تابناك و ژرف فلسفي ايشان براي مشتاقان آشكار شود.
احياي آثار متفكران مسلمان و ايراني را در جهت بالندگي و ارتقاي دانش و معنويت داراي چه اهميت و نقشي ميدانيد؟
اگر نگرشي هر چند گذرا به تاريخ جهان, به ويژه تاريخ اسلام داشته باشيم, خواهيم دانست روزگاري كه پرچم اسلام در قلب اروپا به اهتزاز درآمد (سال 114 هجري) هنوز از قارة امريكا و اقيانوسيه خبري نبود و مناطق ساكسوننشينهاي فرانسه و اطرافش, به گواهي تاريخ ابن اثير و طبري در حال نيمه توحش به سر ميبردند و در جزيرة آنگلوساكسونها (انگلستان) به قول خودشان, مردم در بالاي درختان زندگي ميكردند. ورود اسلام, از دروازة اروپا و آغاز جنگهاي صليبي, تمدن شرق, به ويژه تمدن اسلامي را, به گواهي گوستاولوبون در كتاب تمدن اسلام و عرب, در آن سرزمين پخش و منتشر ساخت و مقدمهاي براي تمدن, صنعت و علم گرديد. پيش از متمدن شدن صفحات شرق و غرب, در جهان اسلام, متفكران و دانشمنداني كه از شمار بيروناند, در ساية قرآن و گفتار رسول گرامي(ص) پرورش يافته بودند كه اواخرشان به ابونصر فارابي و ابنسينا و ابنرشد و كِندي در بخش فلسفه, و بزرگان بسيار ديگري در بخش كلام, رياضيات, فلكيات, نجوم, طب و انواع علوم ديگر منتهي ميگردد و همگي داراي تأليفات و تصنيفاتاند و اروپاييان را در آن زمان از اين خوان بهرهاي نبود.
با توجه به اين پيشينه, سزاوار است آثار اين متفكران مسلمان كه از اصل چشمة صافي قرآن و اسلام و يا فلسفة يونان _ كه آنهم نهايتش اثبات وجود خدا است برگرفته شده است, چه متن و چه ترجمه منتشر گردد كه هم ديگران از خرمن علم آنان بهره گيرند و هم حق بزرگشان بر جامعة اسلامي ادا گردد؛ به ويژه دانشمندان ايراني كه در اين ميدان, از ديگر دانشمندان اسلامي بسيار پيشترند. مراجعه به كتابهايي كه دربارة تمدن اسلامي نوشته شده است, به ويژه كتابهاي جرجي زيدان مسيحي, صدق گفتار ما را ثابت ميكند. ايرانيان, در بخش لغت و واژهنامه و فلسفه و حتي تفسير قرآن و ترتيت معاجم حديث و صحاح ششگانة اهل سنت, در مقام نخست قرار دارند و از طلايهداران علوم اسلامياند. متأسفانه مجال سخن در اينباره نيست.
روش جنابعالي در احياي آثار علمي چيست؟
روشي كه بنده اختيار كردهام و بايد بگويم ابداع نمودم, روش مشكلي است كه كمتر كسي دست به اين كار ميزند. چون حدود پنجاه سال است كه در مطالعه و تحقيق عميق حكما و عرفاي اسلامي, به جِدٌ گام بر ميدارم, مشاهده كردم اين همه معاني شگرف و اسرار پنهاني كه در بستر كتابها و گفتارهاي بزرگان اهل اين فن نهفته و جز اندكي به سراغش نميروند, علت نخستين آن, محفوف بودنش به زبان عربي است و دومين علت آن با رمز و اصطلاح بودنشان است, از اين رو با عنايت الهي, كمر همت بر ميان بستم و با مشقتي جانكاه كه گاه ميشد نَفَس مترجم را به شماره ميانداخت, به ترجمة آنها پرداختم تا پنجاه درصد كار, آسان كرده باشم. بخشي از دومين مشكل را با پانويسها و توضيح اصطلاحات برطرف ساختم و اين ده درصدِ از پنجاه درصد باقيمانده بود. مشكل باقيماندة ديگر را بايد متعلمِ بر سبيل نجات, نزد استادي مسلط بر فن برخواند و يا اشكالاتش را از استاد پرسش نمايد و يا چون ابنسينا با استعداد ازلي و مشتعل شدن قريحة ذاتياش آنها را با مطالعه بفهمد.
تاكنون غير از كتاب فتوحات مكيه و اسفار اربعة صدر المتألهين, كتابي را نشده كه ترجمه كنم و آنرا يا نسخي چند از مخطوطات مصحح تصحيح نكرده و توضيح نداده باشم. و دربارة احياي آثار بزرگان بايد بگويم كه از فلسفة صدرالمتألهين آغاز شده و سپس به تصحيح و ترجمة كتب تفسيري آن متأله رسيده و پس از آن, شروع به تصحيح و ترجمة كتب حديثي آن حكيم, چون شرح اصول كافي و..., كرده و در پايان, به تصحيح و ترجمة برخي از كتب فلسفي او, چون اسفار و رسالة الحدوث و رسالة الحشر و غير اينها پرداختم, و يا اينكه از قصار به طِوال پرداختم و به اصطلاح عوام, ترسم از مشاهدة كتب قطور فلسفي فرو ريخت و به ترجمة آنها پرداختم؛ بنابراين روشم نخست تصحيح بوده, سپس با اطمينان خاطر به ترجمه پرداختم.
اين نكته را نيز بايد به عرض برسانم كه ترجمة بنده در چارچوب متن است و كلمهاي زيادي ندارد و شاهدش مطابقت خوانندگان با متن تصحيح شدة قبلي است كه پاراگرافهاي متن و ترجمه با هم مطابقت دارند. و اگر توضيحي نياز داشت, در بين دو كمان آنرا بيان داشتهام و مطلقاً نظر خود را در ترجمه دخالت ندادهام؛ بنابراين اگر قدري خشك جلوه ميكند, گذشته از آنكه مطالبِ فلسفي, استدلالي و خشك است, به جهت در چارچوب بودن متن است. همين روش را در ترجمة قرآن حكيم نيز مراعات كردهام؛ يعني كلمه و حرفي زايد در ترجمه نيامده, عين كلمات قرآن, معادل و معنايش, حتي حرفهايش در ترجمه آمده است.
داوري و ارزيابي خود را از روش خاورشناسان در اِحياي آثار و تمايزات روش آنان با احياگران مسلمان بفرماييد؟
خاورشناسان يا مُستشرقان به اين دليل كه كتابهاي نفيس و نسخ عالي آنها را كه برخي از آنها مطلقاً در كشورهاي اسلامي يافت نميشود, در اختيار دارند و از طرفي, از جهت خاورشناسيشان با فضاي علمي شرق آشنايي دارند, بهترين را برميگزينند؛ و چون در بند سود و منافع دنيوي نيستند, بهترين آنها را ارايه ميكنند؛ و چون مقيد به مذهب اسلام و به تَبَع آن, فرقهگرايي نيستند, از تعصب خالياند و كتاب را براي نفس علم تصحيح و احيا ميكنند؛ بنابراين متن كتاب, جاي هيچ گفتوگويي ندارد؛ اما در مقدمات و در بعضي موارد, پانويسها, امكان اشكال وجود دارد؛ چون امكان دارد به مغزاي مطلب مؤلف از جهت عدم تدبرشان در اسلام, پي نبرده باشند و بعضاً نيز ممكن است پاي بعضي امور سياسي در ميان باشد.
روش اينجانب در تصحيح كتب, عين روش آنهاست؛ ولي در توضيح مطالب مؤلف, حقير با آنها فرقي جزئي دارد, و آن اينكه خود را در فلسفة اسلام و به اصطلاح اسلامشناسي و احاطة به مسائل اسلامي, از آنها واردتر ميدانم, و در تمايل به مذهب اهلبيت(ع) خويش را بي تفاوت نميتوانم ببينم. اين مطالب اگر وجود داشته باشد, يا در پانويسها و يا در مقدمات كتب تصحيحي و ترجمي بنده مشاهده ميشود.
خواهشمندم فعاليتهاي خود را در زمينة احياي آثار ملاصدرا بفرماييد.
كارنامة فعاليتها مفصلاً در مقدمة ترجمة كتاب اسرار الايات آمده است. تلاشهاي اينجانب و ديگران در اين زمينه مصداق اين شعر است:
داستان غم هجران تو گفتم با شمع آنقدر سوخت كه از گفته پشيمانم كرد
گفتيم كه به دست آوردن نسخة مصحًٌح كتاب بسيار مشكل است و در برخي موارد از فرا چنگ آوردن گوگرد سرخ و يا كبريت احمر دشوارتر. نسخه را از كتابخانههاي بريتيش موزيم لندن و كتابخانه سلطنتي برلين و كتابخانههاي معظم ايران ـ كه در بعضي از موارد تحصيلش از آنجاها مشكلتر است ـ به دست آورده, از بهايگران و رنج فراوانش لب فرو بسته, به عشق علم و بهرهمندي مسلمانان و ايرانيان, آنرا ترجمه ميكنم و با فروتني بسيار به مؤسسهاي دولتي (مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي سابق كه نام لاحقش را كه چون تقويم روز تغيير ميكند نميدانم) بدون چشمداشت حقالتأليف و ترجمه, تقديم ميكنم. در سال 1362 با ايشان قرارداد بستم تا در هشت مجلد به چاپ رسد. حق التأليف و ترجمه را خود مؤسسه تعيين كرد. شش جلدش كه همراه با دردسرهاي فراواني بود, به پايان رسيد. مدير عامل محترم آن مؤسسه كه انسان والايي بود ـ دكتر محمود بروجردي, داماد امام خميني _ از آن مؤسسه رفتند و دو جلد باقيمانده تا كنون كه سال 1380 است, متروك ماند. نه ميتوانم آنرا به مؤسسة ديگري واگذار نمايم و نه مديريت جديد زير بار چاپ آن كتاب ـ يعني شرح اصول كافي صدرالمتألهين ـ ميرود. بنده ـ به جاي مؤسسه ـ بايد پاسخگوي مشتاقان اين كتاب نفيس باشم كه چه شده ابتر مانده است؟!
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
دربارة مشكلات و موانع احياي آثار عارفان مسلمان بفرماييد. جنابعالي چه كارهايي در اين زمينه داريد؟
اِحياي آثار عارفان مسلمان, طرز فكر غربيان را دگرگونه خواهد ساخت. و با دگرگون شدن طرز فكر آنان, طرز فكر جوانان، و به ويژه غربزدگان ـ حداقل ايرانيان ـ را نيز دگرگون خواهد ساخت؛ چون همان طور كه گفتيم تمدن از شرق به غرب راه يافت و فلسفة خسروانيان بود كه مكتب اسكندرانيان را تشكيل داد و افلوطينها از آن مكتب برخاستند, و چنانكه در مقدمة كتاب ترجمة مفاتيح الغيب صدر المتألهين متذكر شدهايم, در زمان شاپور اول كه والارين امپراتور بزرگ روم اسيرش شده بود, پس از بخشيدنش, او را همراه با جمعي از حكما و دانشمندان روانة آنجا ساخت و پس از مدتي مكتبي پديد آمد. حال اگر ايراني بخواهد كاسهليس غربيان شود: بسيار عجيب است.
در سه دهة اخير, نهضت و جنبشي براي اين كار شده و نتايج چندان سودبخشي نداشته است؛ ولي تا اين دانه درختي تناور شود, نياز به زمان و آبياري و مواظبت دارد؛ با اينهمه صيت شهرت صدرالمتألهين و ترجمة كتابهايش به زبانهاي مختلف, هنوز درخت معرفت و شناخت او تناور نشده است. يكي از دوستان بنده كه استاد يكي از دانشگاههاي كشورهاي اروپايي است و خودش هم اروپايي است, از كنفرانس فلسفي لندن كه آنجا تشكيل داده بودند, برايم نوشت: خارجيان اصلاً با افكار صدرالمتألهين آشنايي ندارند و در ابن رشد اندلسي متوقفاند؛ ولي ميگفت: من پس از آنكه با فلسفة صدرايي ـ به ويژه با ترجمة كتابهاي شما ـ آشنا شدم, فلسفههاي ديگر برايم نمودي ندارند و فلسفة غرب را در مقابل فلسفة شرق چون كودكي ميبينم.
پيشرفتهاي چند دهة اخير در زمينة احياي آثار عارفان را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
در اين دو دهه ـ بهويژه اوايل انقلاب ـ پيشرفتهاي فراواني در زمينة احياي آثار عارفان پديد آمده كه خود آن مؤسسة اطّلاعرساني, فهرستش را بتمامه موجود دارد, و خود بنده نيز پيش از انقلاب, متن كتاب اسرار الآيات صدرالمتألهين را به دستور استادم, مرحوم علامه شيخ ابوالحسن شعراني, تصحيح كردم. چون كتب صدرايي عجين با عرفان است و از فلسفة خشك عاري است, بنابراين مطلبي در آن مشاهده نخواهيد كرد ـ حتي كتاب اسفار و رساله الحدوث و غير آن دو ـ كه در آن شاهدي از قرآن و حديث, و گواهي از اقوال عارفان نباشد. ولي پيش از انقلاب, موفق به چاپ آن كتاب و نشرش نشدم؛ يعني از طرف رژيم سابق و از سوي مردم, عنايتي بدان مطالب نبود؛ ولي بحمدالله در اين دوران, چه از طرف نظام جمهوري اسلامي و چه از جانب كارگزارانش, عنايت كه ميشود, به جاي خود, تشويق هم صورت ميگيرد.
تحليل شما از كارهاي مصحِّحان آثار عرفاني در ايران و جهان چيست؟
تحليلي از مصححان آثار عرفاني جهان را در بخش چهارم به عرض رسانيدم؛ ولي دربارة اِحياي آثار عرفاني در ايران بايد به عرض رسانم كه حقير معتقد است تا كسي وارد حوزة عرفان عملي نشود, از عرفان علمي ـ اگر عرفان عملياش هم كامل باشد ـ جز پنجاه درصد را نميداند؛ يعني در واقع نصف راه را ميداند ولي اصلاً راه نرفته است؛ بنابراين اگر كسي دربارة عرفان سخن ميگويد, بايد نزد انسان كاملي زانو زده باشد و از خوان فيضش لقمهاي خورده باشد و به قول مولانا:
هيچ كس از پيش خود چيزي نشد تا كه شاگرد شكر ريزي نشد
و به قول يكي از دوستان كه در پي اين بيت مولانا بيتي سروده و گفته است:
مولوي هرگز نشد مولاي روم تا به نزد شمس تبريزي نشد
وگرنه سخن دراز است و قلندر بيكار. بنابراين هركس دربارة عرفان سخن ميگويد, عرفان علمي را ميگويد و از عرفان عملي عاري است. همين طور اگر كسي هم دربارة حكمت علمي سخن گويد و از حكمت عملي عاري باشد, وي را حكيم نخوانند؛ بلكه عالم و دانشمندي است و مصداق عالم بي عمل است. پس عرفان علمي, بدون عرفان عملي, حكم عارف عامي را دارد. مرحوم استادم, در بخش ادبيات عرب, اين گروه را عارف عامي ميخواند؛ بنابراين اگر مصحِّحان آثار عرفاني, از اظهار نظر در مقدمات كتاب و حواشينويسي و اراية نظرياتشان در عرفان عملي و سنجش افراد مورد بحث باز ايستند و چون خارجيان به متن بپردازند, نه بالحواشي, تصحيح كتابها و آثار عرفا براي خودشان و جامعه نعم المطلوب است؛ ولي اگر اظهار نظر كنند و راه خطا پيمايند, بزرگان اين فن, سخنانش را كودكانه و ناپخته تلقي كرده, ريشخندشان نميكنند؛ بلكه از روي شفقت و مهرباني بدانان مينگرند و از جهت زحمتشان در احياي آثار, نظر لطف بر آنان ميفكنند.
ما امثال اين امور را زياد داريم و بسيار مشاهده كردهايم, ولي از نام بردن اشخاص آن, كه اهل فضل و علماند معذوريم. ميبينيم كتابهاي مهم عرفان و تصوف كه كتابهاي درجة اول درسي است, مصحِّحي آن را به اصطلاح تصحيح كرده و بر نويسندة آن تعصّب ورزيده و اشكال گرفته است؛ آنهم اشكال فرقهاي. اين را بايد بدانند كه فهم سخن بزرگان, امثال ابنعربي و قونوي و صدرالمتألهين و عين القضات و... هنر است.
از كمان سست تير انداختن كار هر بافنده و حلاج نيست
اهميت و ضرورت احياي آثار عرفاني را در چه ميدانيد؟
ما بايد اين كار را آنقدر ادامه دهيم تا درخت تناور معرفت و عرفان به بار نشيند و از همه چيزش، ايرانيان و جهانيان، بهرهمند گردند؛ ولي شرطش دوري از تعصب و جانبداري است كه هركس به جاي آنكه در خدمت عرفان باشد, عرفان را در خدمت خويش در ميآورد؛ و اين همانند برعكس كردن حكمت الهي است كه خداوند كالبد را براي ركوب نفس ناطقة انساني آفريده تا نفس ناطقه را به مقصد برساند و نفس هم كالبد را اداره نمايد؛ ولي كار بر عكس گرديده و شخص تنپرست, نفس ناطقه را در خدمت تن آورده و هر آن، به فكرش واداشته تا آب و علف و شهوت و غضب و خوراك و خواب وي را آماده نمايد. تا ما عرفان را براي رسيدن به حق مطلق و مطلق هستي نخواهيم, بيهوده و باطليم. ابنسينا در كتاب اشارات گويد: من آثر العِرفانَ لِلعرفانِ, فَقَدْ قال بِالثاني؛ هركس عرفان را براي نفس عرفان برگزيند, او عرفان را يافته. يعني معروف را نيافته و عرفان را كه حالت عارف است يافته است. اين شخص از موحدان نيست؛ زيرا با حق متعال, غير او را برگزيده است. اما آن كس كه حق را شناخت و از ذاتش غايب گشت, ناگزير از عرفاني كه حالت ذاتش است غايب خواهد بود. اين مطلب اگر مصداق مصحِّحان آثار عرفاني باشد, البته براي جامعه مفيد است, ولي مطلوب و مغزاي مؤلف حاصل نشده است و اگر اعتراضي هم داشته باشد, مستفيد را نيز بيبهره ساخته است.
گزارشي از تصحيح و ترجمة فارسي فتوحات ابنعربي بفرماييد.
ما پس از آنكه اسفار صدر المتألهين را در هفت جلد و سه مقدمة ممتَّع به ترجمه آورديم, بر آن شديم كه كتاب كبير فتوحات مكية ابنعربي را كه چون پردهنشيني محجوب در طي نُه قرن گذشته در پردة استتار و خفا محبوس بوده و مصداق مخدَّرات غيبي كه: لم يطمثهن انيس قبلهم و لاجان؛ سيه چشماني كه در حجلهها پنهانند و پيش از اين, نه جن و نه آدمي دستشان بدانها نرسيده (72 الرحمن) و دست فارسيزبانان به دامن بلندش نرسيده است به كمند ترجمه آوريم. پس از استخاره از خداوند منان و طلب همت از باطن شيخ, قدم در اين وادي ـ كه هزاران در راهش جان گذاردند ـ گذارديم و بحمدالله بخت ياري كرد و دلدار دلداري نمود و تقدير الهي از لوح قضا به لوح قدر ابلاغ گرديد و قلم پا در آن صحرا نهاد. اكنون مجلد اول آنرا همراه با مقدمهاي بسيار مفصل كه حدود دويست صفحه و بلكه بيشتر خواهد شد, تحويل ناشر محترم آن (انتشارات مولي) دادهام و چون كتاب را دانشمند فقيد اسلام، مرحوم دكتر عثمان يحيي, تصحيحي عالي و انتقادي همراه با فهارس جامع و وافي كرده بود, بنده از تصحيحش منصرف شدم. چون تصحيح آن مرحوم نقصي نداشت كه بنده انجام دهم. و بلكه اگر بر عهدة بندة بود, با عدم بضاعت و فقدان امكاناتي كه داشتم, محال بود به اين خوبي كه او انجام داده, از كار درآيد؛ لذا بسندة بر ترجمه نمودم.
در مقدمة كتاب پس از شرح حال و بهتر است بگويم شرح احوال شيخ و فهرست پانصد و يازدهگانة تصنيفاتش, به بررسي آراء او پرداخته, پاسخ مشكلات سخنش را در حد توان و ادراكم براي ارادتمندان و كج فهمان ـ هردو ـ دادهام و هر نكتهاي كه دربارهاش گفته شده بود ـ از اينجا و آنجا و هر جا كه بود ـ گردآورده, به سمع مطالعهكنندگان آن فرخجسته دفتر رسانيدم.
خطبة فتوحات بسيار مشكل و عميق است و در واقع, يك مكاشفة مفصل است كه شيخ مشاهده كرده و در آغاز كتابش گذارده است. براعت استهلال چنين كتاب بزرگي, كه اگر موفق به تمام ترجمهاش شوم, انشاءالله حدود بيست و پنج تا سي جلد ميشود. بنده حدود 45 سال پيش در كتابخانة مرحوم ملك در تهران, به نسخهاي مخطوط برخورد كردم كه شرح خطبة فتوحات بود. آنرا در حاشية كتاب فتوحات خويش بر نوشتم و مشكلات كتاب را از استاد بزرگوار آن زمان, مرحوم حاج محمدعلي حكيم شيرازي كه در ضمن در مقطع دكتراي فلسفة دانشگاه تهران تدريس ميكردند, استفسار كرده, در حاشية فتوحات خويش باز مينوشتم. آنها را ترجمه كردم و در پانويسهاي ترجمة خطبه قرار دادم و توضيحات و فوايدي که مرحوم دکتر عثمان يحيي در تصحيح فتوحات نوشتهاند، همگي را ترجمه و نقل نمودام, و آنچه حواشي كه خود از استاد پرسيدهام و يا از جاهاي ديگر آوردهام, همگي را اگر عربي بوده, ترجمه نمودم و اگر فارسي بوده, نقل كرده, در پانويسها آوردهام.
اين كتاب نيز مانند ديگر ترجمههايمان در چارچوب متن است و اگر سخني لازم بود كه گفته شود, در پانويسها متذكر شدهايم؛ ولي اشعاري را كه مؤلف سروده و در مقدمه و طي بابها آورده است, ترجمه نكردهايم؛ زيرا آن اشعار در مقام ايهام و كنايه و اشاره است و بدون شرح و توضيح به ترجمه نميآيد و در آن محدوده, يعني چارچوبِ ترجمه كه تعيين كردهايم, نميگنجد. و اگر اعمال نظر و كوشش هم ميكرديم, مطلب نامطلوبي نتيجه ميداد؛ چنانكه در ترجمة نفحات الهية و صدرالدين قونوي نيز اين كار را كرديم؛ يعني رسائل و نامههايي كه شيخ به افراد نوشته بود, آن بخشش را كه دربارة موضوع و يا مطلبي علمي بود, ترجمه كرديم و آن بخشش كه گاه بوي گله از يار و بيان هجران و يا ادخال صنايع ادبي و بلاغي در آن بود, مجمل و ترجمه نكرده گذارده شد و خوانندگانش را به اصل عربي كه آن را نيز تصحيح كرده بوديم, ارجاع داديم. چون واقعاً اين مطالب ادبي است و در محدودة زبان فارسي كه نسبت به زبان عربي فضاي بسيار محدودي دارد و نيز در چارچوب ترجمه نميگنجد. بنابراين اشعار ابنعربي در عين اينكه شرح مطلب آن باب است, گذشته از مجمل بودنش, زبان رمزناكي دارد كه خامهاي توحيدگرانه, غير از خامة ترجمي, ميخواهد؛ مانند كتاب ترجمان الاشراق شيخ كه تمامي اشعار و سرودههاي خودش است؛ اما خودش آن را شرح داده است؛ زيرا رمزناك است و مرموزاتش را خودش ميداند؛ پس بايد خودش شرح دهد. اما اگر به شعري استشهاد كرده و آن را در گفتارش آورده و سرودهاش در آن حال و مقام نيست, آن بيت و يا ادبيات را ترجمه كردهايم.
ديگر اينكه ترجمهاي كه مترجم از كتابي ميكند, آن مؤسسه, ويراستار و ويرايشگري وارد كه هم ورود به متن داشته باشد و هم در ادب فارسي دستي توانا داشته باشد, در اختيارش بگذارد تا كتاب, منقح و قابل قبول اين نسل و نسلهاي آينده قرار گيرد. اين كار در مؤسسات دولتي, ناقص و نارسا است و در مؤسسات خصوصي هم جز اندكي وجود ندارد.
با تشكر از مشاركت جنابعالي در اين گفتوگو و ابراز نظرات سودمند, اميد است در آينده، بيشتر از نظرات جنابعالي بهرهمند گرديم.
پينوشت
1. اين کتاب را در 1100 صفحه ترجمه کردم و به نام ترجمة مفاتيح الغيب صدرالمتألهين و يا: کليد رازهاي قرآن، به انتشارش پرداختم. علمي نيست که مؤلف (ره) آن را در اين گنجينه نياورده باشد.