تجديد
انديشه اسلامي
فرجالله
الهي
انتشار مجدد ترجمه فارسي كتاب:
Reconstruction
Religious Thought in The Islam از محمد
اقبال لاهوري[1]،
بهانهاي براي نگاه دوباره به اين اثر گرديد. اين كتاب از زمان چاپ اول متن
انگليسي در 1930 تا كنون تأثير شگرفي در نهضت احياي انديشه اسلامي در جهان اسلام
بر جاي نهاده است.
نويسندة مقاله حاضر فقط به استخراج مباني فكري و كلامي اقبال از لا
به لاي مطالب اين كتاب و بررسي آنها پرداخته است، هر چند از منظرهاي ديگر نيز
ميتوان به اين كتاب و ترجمة آن نگريست. دغدغة اصلي نويسنده، انطباق يا عدم انطباق اصول مورد نظر اقبال بر
جنبش تجديد طلبي اسلامي در ايران
و ديگر مناطق جهان اسلام است. وي اين دغدغه را در قالب تحليل مقايسهاي ارائه
نكرده و صرفاً به گزارش و وصف مطالب كتاب بسنده كرده است.
1.
محمد اقبال لاهوري[2]
(1877-1938 م) فيلسوف و نو انديش مسلمان پاكستاني، در سيالكوت پنجاب متولد شد.
انديشه, شخصيت و سيره عملي او تأثير عميقي بر تحولات جهان اسلام بويژه در شبه قاره
هند و ايران نهاد، به طوري كه تحولات فكري نيمه نخست سدة بيستم جهان اسلام بدون
نام و انديشة او نامفهوم است. اقبال را معمار و بنيانگذار اصلي پاكستان
دانستهاند. غم عقبماندگي مسلمانان و انحطاط جهان اسلام سراسر وجود او را گرفته
بود و دائماً در فكر پيدا كردن راهي براي نجات, بيداري و پيشرفت آنان به سر ميبرد[3].
مدتي را در غرب براي تعليم فلسفه
گذرانْد و با تمدن آن ديار و دستاوردهاي جهان جديد از نزديك آشنا شد. مطالعه آثار
فلاسفهاي مانند لاك، اگوست كنت، هگل، گوته و تولستوي در كنار آثار فيلسوفان
وعارفان مسلماني مانند ابنسينا و مولوي[4]،
به او انديشهاي جامعنگر و واقعبين داد.
پس از سيد جمال الدين اسد آبادي،
ميتوان او را از نسل دوم بيدارگران مسلمان دانست كه بر اساس تجارب پيشين به
اصلاحگري پرداختند.
كتاب بازسازي انديشه
ديني در اسلام, فصل[5] جديدي در فرآيند
بيداري مسلمانان گشود و تحليلهاي مربوط به زوايا و ابعاد جنبش احياي اسلام را
تحول و ارتقا بخشيد.
متن انگليسي اين اثر حد اقل دو بار در
لاهور چاپ شد؛ بار اول در سال 1930 و ديگر بار به سال 1960 م.، يعني بيست و پنج
سال پس از چاپ اول انگليسي، ترجمه عربي آن زير عنوان تجديد الفكر الديني في
الاسلام ارائه شد.[6]
ترجمه تركي كتاب در سال 1946 انجام
يافت و در اختيار پژوهشگران قرار گرفت. دو ترجمه فارسي از آن موجود است: يكي از
آن دو توسط احمد آرام با عنوان احياي فكر ديني در اسلام[7]
عرضه شده و دوم توسط محمد بقائي (ماكان) زير عنوان بازسازي انديشه ديني در
اسلام [8]
صورت پذيرفته است.
چاپها و ترجمههاي متعدد اين كتابْ نشانگر
استقبال عمومي متفكران از آن و گوياي محوريت آن در بين كتابهاي معاصر است.
ميتوان گفت كه اين اثر از منابع اصلي جريان
تجديدطلبي اسلامي در دورة معاصر است[9].
اين كتاب مشتمل بر هفت فصل زير است:
1. معرفت و تجربه ديني
2. معيار فلسفي مكاشفات تجربه ديني
3. مفهوم خدا و مقصود از نماز
4. من بشري ـ آزادي و جاودانگي آن
5. روح فرهنگ اسلامي
6. اصل حركت در ساختار اسلام
7. آيا دين امكانپذير است؟
اين
فصلها در اصلْ سخنرانيهاي او به درخواست انجمن اسلامي مَدرس در شهرهاي مدرس،
حيدرآباد و عليگره بوده است[10].
2.
احياء
و تجديد اسلام از يك نظر در دورههاي مختلف تاريخ اسلام و حتي دورة امامت معصومين
(ع)، وجود داشته است و همة آنها تلاش در جهت مهجوريت زدايي از دين داشتهاند[11].
اما «تجديد ديني» در مفهوم تازة آن، گرايشي است كه در يكي دو قرن اخير نضج و رشد
يافت[12].
اين حركت عليرغم گستردگي آن در تمامي جهان اسلام، در هر منطقه ويژگيها و
خاستگاههاي معيني داشت. در ايران، سيد جمال الدين اسدآبادي و محمد حسين نائيني از
افراد شاخص اين جريان محسوب ميشوند[13].
در كشورهاي عربي محمد عبده و عبد الرحمن كواكبي و خود سيد جمال الدين
نظريهپردازان و عاملان مهم احياي ديني به شمار ميروند. در شبه قاره شيخ سرهندي،
شاه ولي الله، احمد خان ، امير علي و بالاخره اقبال لاهوري سلسله جنباني تجديد
ديني و اصلاحطلبي اسلامي را بر عهده داشتند[14]. البته در مورد انديشهها و رفتار
همة مجددان ديني، داوري يكساني نميتوان داشت؛ بلكه در بين آنها اختلاف نظر و
تفاوت رويّههاي فراوان ديده ميشود[15].
مهم آن است كه انديشه و عمل اسلامي اقبال را فقط در جغرافياي فرهنگي و اجتماعي شبه
قاره و در مقايسه با آن سه مصلح ديگر ميتوان شناخت. به عبارت ديگر اقبال را در
فضاي مصر و لبنان و حتي تركيه نميتوان تحليل كرد.
3.
شيوه
سيد جمال الدين در تجديد مبتني بر اصلاح سياسي و روش عبده بر اصلاح فرهنگي ـ
اجتماعي استوار بود، اما شيوه تجديدطلبي اقبال شباهت كلي به هيچ يك از مصلحان و
مجدّدان ندارد. شيوه او را ميتوان در يك عبارت، «بازگشت به خود» و «بازسازي
خويشتن» نام نهاد. برخي نويسندگان عرب از آن به «نظرية الذات» يا «فلسفة الذاتية»
ياد كردهاند. او معتقد بود افراد، محور جامعه اسلامي و تشكيل دهنده كيان اجتماعي
هستند. اگر ابعاد انساني هر فرد رشد و تعالي يابد و در انديشه و عمل، مطلوبيت لازم
را پيدا كند، جامعه اسلامي هم ترقي مييابد. وي نظريه خود را به تمامي ابعاد
فرهنگي، اجتماعي، عقيدتي و سياسي جامعه سرايت ميداد و همه اشكالات و مصائب را به
عدم پيشرفتگي انسانها مربوط ميدانست. به نظر اقبال سيطره جهل و فساد عقيدتي و
عدم آگاهي صحيح نسبت به جهان، زمينههايي را فراهم آورده تا توحيد به وثنيت، عرفان
متعالي به تصوف انزواطلبانه، و نشاط اجتماعي به سستي و كسالت تبديل گردد. از اين
رو اقبال پاكسازي و تهذيب دلها و ذهنها از آلودگيهاي علمي و اخلاقي را اولين گام
در جهت رهايي و پيشرفت ميدانست و براي نيل به اين مقصود چارهاي جز احياي ارزشهاي
ديني و بازسازي تفكر اسلامي سراغ نداشت[16].
اقبال
در مقدمه كتاب بازسازي انديشه ديني در چند عبارت كوتاه، روش و رسالت خود را
بيان كرده است. وي با الهام از آيه 28 سوره لقمان، احيا و زندهسازي را روشي علمي
ميداند و از آن به عنوان نيازي مبرم ياد ميكند كه بايد بر اساس سنت و روش فلسفي
اسلام و با در نظر گرفتن تازهترين پيشرفتهاي دانش بشري انجام پذيرد[17].
از اين رو روش احياگري اقبال از يك سو به ميراث كهن فرهنگ اسلامي بويژه فرهنگ عقلي
آن تكيه دارد و از ديگر سو به دستاوردها و تجربههاي مدرن بشري متكي است. اقبال
نه ماديگري صرف بدون متافيزيك و نه ديانت بدون علم جديد را ميپذيرد:
«آن
نوع ماديگري كه فيزيك در آغاز، خود را نيازمند آن ميدانست به سرعت رو به زوال
ميرود و چيزي نخواهد گذشت كه دين و علم بتوانند هماهنگيهاي متقابلي را كشف كنند
كه تا كنون انتظارش را نداشتند[18].»
شاخصه مهم احياگري اقبال، اهتمام و
توجه به جنبههاي زيرين فرهنگ اسلامي؛ يعني دانشهاي عقلي است. گويا با تجديد و
بازسازي فرهنگ عقلي مانند دستگاه كلام و فلسفه اسلامي، فقه و اخلاق هم وضعيت
مطلوب پيدا خواهد كرد[19].
اين ديدگاه بر خلاف ديدگاه فقيهاني است كه در دورة بازسازي نظري و عملي، فقه و
فقاهت را اساس و شالوده تمامي اصلاحات و درمان اصلي تشخيص دادهاند.
4.
روش تجديدي اقبال مطابق آنچه كه
دركتاب بازسازي انديشه ديني آمده است بر محورهاي زير استوار است:
نقد انديشه يوناني
در نظر اقبال، تعاليم قرآن
و پيامبر اكرم (ص) منبع ترقي علمي بشر و محرك آدمي به سوي تعالي است. اين آموزهها
همچون روح در كالبد مسلمانان دميده شد و آنها را به پويايي كشاند[20].
اما به تدريج اين روح از تن مسلمانان خارج شد و فلسفه يونان جاي آن را پر كرد.
همين امر موجب تيرگي نگاه آنان به قرآن و انسان و جهان شد و
از توجه جدي به تعاليم آن باز ماندند[21].
اقبال ساختارهاي منطق قرآن
و منطق فلسفة يونان را دوگانه و غير منطبق بر يكديگر ميداند. البته از نظر اقبالْ
در جهان اسلام، مخالفت با فلسفه يوناني بيشتر به دنبال مقاصد و انگيزههاي كلامي
آغاز شده است[22]. اما
مجموعه اين انتقادات نتوانست سيطره خرد فلسفي يوناني را بر انديشه ديني - اسلامي
پايان دهد؛ از همين رو وي آشكارا اعلام ميدارد كه « قصد من آن است كه به طور قطعي
اين بدفهمي را كه انديشه يوناني، به هر صورت كه باشد، تعيين كننده رنگ و خصوصيت
فرهنگ اسلامي بوده است، از ريشه بَر كَنم[23]».
و اين البته اعلان جنگ صريح با بسياري از فيلسوفان مسلمان نيز بود.
اقبال
معتقد است: « فلسفه يوناني نيروي فرهنگي بزرگي در تاريخ اسلام بوده و موجب وسعت
ديد متفكران اسلامي گشته است، ولي در همين حال موجب تيرگي ديد آنان نسبت به قرآن
شده است[24]».
به همين علتْ او انديشه افلاطون را موجب گمراهي متفكران مسلمان و انحراف آنان از
شناخت حقيقت جهان ميداند و آنان را به باد انتقاد و بلكه ناسزا ميگيرد:
راهب ديرينه افلاطون حكـيم از گــروه گوسفندان قـديـم
رخش او در ظلمتِ معقولْ گُـم در كهستان وجود افكنده سُم
گفت سرّ زندگي در مردن است
شمع را صـد جلوه
از افسردن است
بر تخيلهاي ما فرمـانرواست
جام او خوابآور
و گيتي رباست
گوسفنـدي
در لباس آدم اسـت
حكم او بر جان صوفي محكم
است
فكر افلاطون
زيان را سـود گفت
حكمـت او بود را نابود گفت[25]
اقبال، ارسطو و بيكن را نيز بي نصيب نميگذارد و
به مسلمانان توصيه ميكند:
زماني با ارسطو آشنا باش
دمي با ساز بيكن همنوا باش
وليكن از
مقامشان گذر كن
مشو گم اندرين منزل ! سفر كن
به آن عقلي كه داند
بيش وكم را
شناسد اندرون كان و يم را
جهانِ چند و چون زير
نگين كن
به گردونْ ماه و
پروين را مكين كن
وليكن حكمــت ديگر بياموز رهان خود را از
اين مكرِ شب و روز[26]
سقراط عقيده داشت: آدمي بايد تمام توجه خود را تنها به جان
خويش محدود كند، چون موجود شايسته ديگري براي مطالعه وجود ندارد[27]. اقبال اين
انديشه را نيز گمراه كننده و مخالف با روح تعاليم قرآن ميدانست و معتقد بود:
درست در مقابل اين تصور است روح قرآن كه در زنبور عسلِ ضعيفي جايگاهي براي وحي
الهي ميبيند و پيوسته از خوانندگان اين كتاب ميخواهد كه به تغيير دائمي بادها،
به توالي شب و روز، به ابرها و آسمانهاي پر ستاره و به سيارات شناور در فضاي
نامتناهي توجه داشته باشند و آنها را مشاهده كنند!
افلاطون شاگرد سقراط به مدركات حسي به چشم بي اعتباري
مينگريست و آن را سبب رسيدن به علم حقيقي نميدانست. درسـت بر خــلاف اين است
قرآن كه «سمـــع»
«شنـــيدن» و
«بصر»
«ديدن» را ارزندهترين هداياي الهي ميشمارد و چشم و گوش را
جوابگوي آنچه مردمان در اين جهان كردهاند ميشناسد. و اين همان چيزي است كه
دانشجويان قديم اسلامي، در نتيجه افسون تعليمات و پژوهشهاي يوناني كاملاً آن را
فراموش كرده بودند. آنان قرآن را در پرتو فكر يوناني تلاوت ميكردند. مدت 200 سال
طول كشيد تا دريافتند ـ و آن هم نه به صورتي كاملاً واضح ـ كه روح قرآن ضد يوناني
است. و نتيجه اين دريافت نوعي از طغيان فكري بود كه هنوز به اهميت كامل آن پي
نبردهايم[28].
واقع گرايي و خرد گرايي
تبيين مناسبات ميان عقل و وحي و تلاش تاريخي
خردورزان براي رفع چالشهاي ميان آن دو را بايد از ديگر عوامل پايهاي انديشه
احياي فكر ديني محسوب داشت. اما اين تلاشها همواره در انگارهها و گونههاي
متفاوتي ظاهر شده است و هيچ گاه صورت و مضمون يكساني نداشته است. چه اينكه عقل
مقولهاي سيّال و رشد يابنده است، پس تجديد مناسبت با آن نيز امري دائمي و تاريخي
است.
اقبال انديشمندي است كه در اين ميدان نيز تلاش فكري و عملي گسترده و عميقي
ورزيد. او در جهاني ميزيست كه ميان خرد حاكم بر جهان كهن و خرد حاكم بر جهان نو
فاصلهاي در انگاره انفصال رخ داده بود . اقبال در حيطه چنين خردي ميانديشيد و
آن را كه محصول اكتشافات نوين بشر در عرصه معارف بود از سر نقد و تحقيق قبول
داشت، و اين به او حكم ميكرد تا مسئله بازسازي انديشه ديني را در سه جنبه تعقيب
كند:
نخست به نقد خرد يوناني بپردازد, دوم از خرد نوين در فهم دين بهرهگيري
كند، و سوم ساختار نظري علوم ديني غير متناسب با جهان جديد را بر پايهاي تازه
بنا نهد.
به نظر اقبال انسان در جهان قديم بيشتر تحت فرمان نيروي
تلقين بوده است و
خرد ورزي وي نيز بيشتر به امور مجرد معطوف ميگرديد[29]. اما ظهور
عقلِ مبتني بر استقرا، انسان را ناگزير ساخت كه به مشاهده و تجربه رو بياورد و
باعث شد تا عليرغم خرد فلسفي يوناني كه بيشتر به امور نظري و كلي ميپرداخت و از
حقايق عيني غفلت ميورزيد، امور عيني را نيز مورد توجه قرار دهد[30].
اقبال اعتقاد داشت: « انديشه در باره امور عيني، عادتي است كه اسلام لا
اقل در نخستين مراحل مأموريت فرهنگي خود، آن را تقويت ميكرده و پرورش ميداده
است[31]».
روش
علمي
اقبال بر آن است كه پيدايش عقل مبتني بر
استقرا، پايان دوران كودكي بشر بوده است[32]. علم نزد
اقبال مبتني بر خردِ استقرايي است و از رفتار بيروني و قابل مشاهده واقعيتْ حكايت
ميكند[33]. ظاهراً در
ميان مجموعه معارف حاصل آمده از تاريخ و طبيعت، بسط و تحول شگفتانگيز و بنيادين
علوم طبيعي- تجربي، بويژه علوم فيزيكي در چشم اقبال خيره كنندگي بيشتري داشته
است. چه اينكه وي در فرآيند احياگري خود در قلمرو انديشه ديني، به وفور از
دستاوردهاي فيزيك نوين در تبيين مفاهيمي مانند «فضا»، «زمان» و «عليت» بهره ميجويد[34].
تعدد منابع معرفت
يكي از اركان تئوريك تجديد گرايي اقبال،
شناختشناسي[35] يعني
«تكثير منابع آگاهي آدمي» است. وي معتقد است « اشراق و تجربه دروني» يا به تعبيري
«عرفان و تصوف» يكي از منابع معرفت در كنار تاريخ و طبيعت (جهان) است؛ از هيچ يك
از آنها نميتوان غفلت كرد؛ رشد و ترقي مديون بهرهوري از همه اين منابع است.
با وجود تأكيد قرآن بر تاريخ و طبيعت، مسلمانان فقط به تجارب روحاني و
اشراقهاي دروني بسنده كردند و در قرون ميانه اهتمام جدي به تاريخ و طبيعت
نداشتند. اما تحول جهان جديد مرهون توجه به طبيعت و تاريخ بوده است[36].
به دليل توجه به اين رهيافت است كه تجديدگرايي اقبال متكي به تصوف و عرفان
و دانشهاي جديد و علوم عقلي است.
دانش جديد و جهانشمولي آن
اقبال به دستاوردهاي علمي بشر در دوران جديد
توجه داشت و تجديد در انديشه ديني را بدون عنايت به آنها غير ممكن ميدانست. در
واقع در پرتو تفسيرهاي جديد علمي است كه ميتوان به ارائه دريافتهاي جديد از دين
پرداخت. حتي علوم جديد، تلقيهاي ديگري در عرصههاي جهانشناسي و انسانشناسي
ابراز كردهاند و فهم بشر نسبت به تاريخ، انسان، جامعه و جهان دگرگون گشته
است.
گسترش قدرت آدمي بر طبيعت، به وي ايمان تازه و احساس لذتآور ]غلبه[ بر نيروهايي كه
محيط او را ميسازند بخشيده است؛ ديدگاههاي تازه طرحريزي شده و مسائل كهن در
پرتو آزمايشهاي نو، صورت بياني ديگر پيدا كرده و مسائل تازهاي جلوهگر شده
است[37].
البته اقبال به تعارض تمام عيار علم جديد و دين معتقد نيست، بلكه
برداشتهاي يوناني از اسلام و دوري مسلمانان از آموزههاي اصيل قرآن را متعارض با
علم جديد ميداند. به عبارت ديگر منطق حقيقي قرآن با منطق جديد علم تطابق دارد[38]. در واقع
او ترقي فرهنگي و علمي كنوني غرب را نمودي از فرهنگ اسلامي ميداند كه غربيها
آن را در قرون وسطي از مسلمانان ربودند[39]. به اين
ترتيبْ وي به نوعي جهانشمولي و وحدانيتِ دانش ميرسد.
علم و دين
بسياري از انديشمندان مدعي بودند و هستند كه
پذيرش خردِ جديد با التزام به ديانت سازگار نيست. اين ادعا هم ازسوي انديشمندان
ديني سنت گرا ابراز شده است و هم از طرف انديشمندان فارغ از دين كه در فضاي فكري
جهان جديد ميانديشند. اما اقبال تلاش ميكند تا نشان دهد كه پذيرش خرد جديد
لزوماً نفي و طرد دين را در بر ندارد و ميتوان ميان هر دو جمع كرد، هر چند براي
ايجاد اين توافق ميان دين و خرد جديد، تلاش فكري عظيمي لازم بيفتد.
وي براي اين منظور به نظريهاي تمسك ميكند كه براي واقعيت حقيقت سطوح
مختلفي قائل است و هر يك از معارف را ناظر به سطحي از سطوح آن حقيقت منشور آسا
ميداند. مطابق اين نظريه، معارف ديني مبتني بر اشراقْ مكمل معارف عقلياند نه
معارض آنها. وي در اين باره مينويسد «هيچ دليلي در دست نيست تا بنا بر آن فرض
كنيم كه انديشه و اشراق[40] يا درون
بيني اصولا معارض با يكديگرند.» هر دو از يك ريشه جوانه ميزنند و هريك
مكمّل ديگري است. يكي از آن دو حقيقت را پاره پاره به دست ميآورد و ديگري
يكپارچه و به صورت كلي؛ يكي به جنبه ابدي و جاودانه حقيقت نظر دارد و ديگري به
جنبه گذران آن؛ يكي بهرهبرداري از تمام حقيقت در زمان حاضر است و هدف ديگري
گذشتن از حقيقت از طريق انتخاب و محدود كردن نواحي مختلف از كل آن است، براي
اينكه مشاهده منحصر و محدود به همان نواحي باشد. هر يك از آن دو براي تجديد جواني
به ديگري نياز دارد و هر دو خواستار ديدار يك حقيقتاند كه خود را به هريك از
آنها متناسب با وظيفهاي كه در زندگي دارد جلوهگر ميسازد. اشراق و درونبيني در
واقع همانگونه كه بِرگسون ميگويد, نوع عاليتري از عقل است[41].
اقبال در گام دوم تلاش ميكند تا توافق كلي ميان علم و دين به معناي جديد
آن را (كه مهمترين تجليگاه خرد نوين محسوب شده است) تبيين نمايد. وي با
بهرهگيري از نظريه سطوح مختلف حقيقت و واقعيت، ميكوشد تا از طريق نشان دادن
مواضع و موارد تباين و تشابه آنها، تعارض محتمل ميان اين دو قلمرو را در اصول و
مبنا رفع نمايد. او ميگويد: حق اين است كه فرآيندهاي ديني و علمي، در عين آنكه
مستلزم روشهاي متفاوت هستند، از لحاظ هدف نهايي با يكديگر شباهت دارند. هر دو
ميخواهند به حقيقت برسند، ولي دين بيش از علم خواستار دستيابي به حقيقت مطلق است
و براي هر دو، راه رسيدن به عينيت مطلق از مرحلهاي ميگذرد كه آن را ميتوان
«تصفيه تجربه» ناميد.
براي فهم اين مطلب، بايد ميان تجربه به اعتبار امر مشهود طبيعي كه معرف
رفتار متعارض و قابل مشاهده حقيقت و واقعيت است، با تجربه به اعتبار ماهيت دروني
حقيقت و واقعيت تمايز قائل شويم. تجربه به اعتبار امر مشهود طبيعي، در پرتو سوابق
روانشناختي و فيزيولوژيايي آن قابل بيان است. اما براي روشن كردن معني تجربه به
اعتبار نمايندهاي از ماهيت دروني حقيقت و واقعيت، لازم است كه از ملاك و معيار
ديگري استفاده كنيم. در ميدان علم، كوشش ما بر آن است كه معني و مفهوم تجربه را
از طريق استناد و ارجاع به رفتار خارجي حقيقت ادراك كنيم. در ميدان دين، تجربه را
نوعي از حقيقت و واقعيت ميدانيم و در آن ميكوشيم كه معني و مفهوم آن را بيشتر
از طريق استناد و ارجاع به ماهيت دروني حقيقت ادراك كنيم. فرآيندهاي علمي و ديني
از لحاظي متوازي با يكديگرند. هر دو واقعاً جهان واحدي را تشريح و وصف ميكنند.
تنها با اين تفاوت كه در فرآيند علمي وضع «من» بالضروره انحصاري و فردي است. در
صورتي كه در فرآيند ديني، من ، تمايلات متعارض با يكديگر را به هم پيوند ميزند و
وضع جامع و يگانهاي را به وجود ميآورد كه از آن، نوعي تغيير شكل تركيبي براي
تجربههاي وي حاصل شود. تحقيق دقيقي در ماهيت و هدف اين فرآيندهاي واقعاً مكمل
يكديگر، نشان ميدهد كه منظور در هر دو، تصفيه تجربه در ميدانهاي عمل وابسته به
هريك از آنها ميباشد[42].
در عين حال وضعيت كنوني علوم، امكانات جديدي براي كشف ناهماهنگيهاي تازه
ميان علم و دين پديد آورده است. اقبال بويژه در خصوص علم فيزيك مدعي است: فيزيك
رسمي ضرورت اين امر را دريافته است كه پايههاي خود را درمعرض نقادي قرار دهد. در
نتيجه همين نقادي، آن نوع از ماديگري كه فيزيك در ابتدا به آن نيازمند بود به
سرعت در حال محو شدن است. و آن روزْ دور نيست كه دين و علم بتوانند هماهنگيهايي
را ميان خود كشف كنند كه تا كنون هرگز به آنها گماني نداشتهاند[43].
تحول معرفت بشري و تحول معرفت ديني
مهمترين كار اقبال در عرصه بازسازي انديشه
ديني، بازسازي پارهاي از مفاهيم اساسي در شريعت اسلام است. او در آغاز كتاب احياي فكر ديني در اسلام، به اين مسئله تصريح نموده و
نوشته است: «اكنون وقت مناسب آن است كه اصول اساسي اسلام مورد تجديد نظر واقع
شود. در اين سخنرانيها هدف من بحث فلسفي در باره بعضي از مفاهيم اسلام است به
اين اميد كه شايد اين كار لا اقل در فهم شايسته معني اسلام به عنوان پيامي كه به
بشريت فرستاده شده سودمند افتد»[44]. در عين
حال او متوجه است كه چيزي به نام پايان كار و ختم دورة فلسفي وجود ندارد و به
تدريج كه معرفت پيشرفت ميكند، جادههاي تازهاي به روي انديشه باز ميشود.
بازسازي فقه
اقبال براي فقه در تاريخ تمدن اسلام نقش مهمي
قائل است و نيمي از پيروزيهاي اسلام به عنوان يك نيروي اجتماعي و سياسي را مرهون
حدّت نظر فقيهان ميشمارد[45]. او حتي
مشغول به نوشتن يك دوره فقه ميشود و تصميم ميگيرد تعداد مجلدات آن را به شصت
جلد برساند: «روزها مشغول نوشتن كتاب مفصلي به زبان انگليسي در باره فقه اسلامي
هستم و براي آن از مصر و شام مواد جمع نمودهام. اگر زنده ماندم روزي به چاپ
خواهد رسيد، انشاءالله. اطمينان دارم كه اين كتاب بي مانند خواهد بود. قصد
دارم كه اين كتاب به تفصيل كتاب مبسوط نوشته امام
نسفي باشد كه در شصت جلد نوشته شده است»[46].
از اين سبب, نقد اصلي اقبال به فقه، در واقع به انتقاد او از فقها بر
ميگردد و آنها را به خاطر اينكه مدعي خاتميت مذاهب فقه اسلامي هستند و فقه موجود
و مصطلح را براي حل مشكلات بشر در جهان جديد بسنده ميدانند مورد اعتراض قرار
ميدهد[47]؛ چون در
همان حال سخنان مدعيان ايستا و غير قابل توسعه بودن فقه اسلامي را رد ميكند و در
برابر آنها قابليت و توانايي فقه در حل مشكلات جوامع را به رخ ميكشد[48]. به همين
علت، او نسل جديد مسلمانان آزاديخواه را در اينكه ميخواهند اصول حقوق اساسي
اسلام را در پرتو تجربه خود و اوضاع جديد زندگي، از نو تفسير كنند كاملاً بر حق
ميداند[49]. اما از
اين سؤال هم نميگذرد كه آيا تاريخ و ساختمان فقه اسلامي بر امكان تفسير تازهاي
از اصول آن دلالت دارد يا نه ؟ . . . [و] آيا فقه اسلامي قابل تحول و تطور است؟
پاسخ او به اين سؤالْ مثبت است و تصريح ميكند كه مدعيان خاتميت فقه هرگز
نميتوانند منكر امكان نظري يك اجتهاد كامل باشند[50]. اقبال در
اين خصوص به چند نكته توجه ميدهد و آنها را براي بررسي امكان توسعه اين علم در
جهان جديد سودمند ميداند:
« نخست آنكه بايد اين مطلب را به ياد داشته باشيم كه عملاً
از صدر اسلام تا طلوع عباسيان جز قرآن، قانون نوشته اسلامي وجود نداشت. دوم آنكه
از اواسط قرن اول تا آغاز قرن چهارم هجري نزديك نوزده مذهب فقهي و نظريات حقوقي
در اسلام پيدا شد. همين امر به تنهايي نشان ميدهد كه چگونه مجتهدان قديم ما
پيوسته ميكوشيدند تا به ضرورتهاي يك تمدن در حال رشد جواب گويند. با توسعه
فتوحات اسلامي و وسعت ديدي كه از آن نتيجه شد، آن فقهاي نخستين ناگزير بودند كه
نظر وسيعتري نسبت به امور و اشياء داشته باشند و اوضاع زندگي و آداب و عادات
اقوامي را كه در سيطره اسلام داخل نميشدند تحت مطالعه قرار دهند. پژوهش دقيقي در
مذاهب فقهي و نظريات حقوقي مختلف اسلام، با توجه به تاريخ اجتماعي و سياسي معاصر
نشان ميدهد كه آنان در كوششي كه براي تفسير قرآن و حديث داشتند به تدريج از وضع
استنتاجي[51] به وضع
استقرايي[52]متمايل ميشدهاند. سوم اينكه چون در باره چهار منبع مورد
قبول فقه اسلامي و اختلاف نظرهايي كه در اين خصوص پيش آمده به تحقيق بپردازيم،
صلابت و شكست ناپذيري مذاهب فقهي شناخته شده از ميان ميرود، و امكان تطور و
تكاملْ بيشتر آشكار ميگردد»[53]. از اينها
گذشته بايد گفت كه: « دستگاهها[ي حقوقي و فقهي مسلمانان] با همه جامعيتي كه دارند
تفسير وتعبيرهاي فردي هستند و بنا بر اين نميتوانند مدعي آن شوند كه با آنها كار
خاتمه يافته است[54]». اما
اينكه چرا تا كنون بازسازي و بسط اصولي علم فقه عملي نشده و تحقق درخوري نيافته
است؛ به نظر اقبال يكي از دلايل اين امر عدم آمادگي جامعه مسلمانان محافظهكار
هند براي اقدام به يك بحث نقادانه در فقه است كه موجب ناراحتي و اختلاف نظر مذهبي
ميان آنان ميشود. با اين همه او عقيده دارد: آزادگي روح اسلام، عليرغم
محافظهكاري شديد مجتهدان ما، با پيدا شدن زندگي جديد ناچار كار خود را خواهد
كرد.
عملكرد ايجابي بازسازي اقبال بر بنا كردن
ساختار نظري متناسب با خرد و نحوه معيشت جديد استوار است. وي به تلفيق ميان عقل و
دين، علم و دين، و بازسازي فلسفي پارهاي از مفاهيم اساسي در شريعت اسلام
ميپردازد.
غربشناسي
اقبال جنبه عقلاني فرهنگ مغرب زمين را گسترش
بعضي از مهمترين مراحل فرهنگ اسلامي ميدانست. او ميگفت: در خلال پانصد سال
اخير، انديشه فكر ديني در اسلام عملاً راكد و بي تحرك بوده است[55] و وقتي در
دوران جديد از آن خوابِ گران سر برداشت، خود را با موقعيتي يكسره تازه روبرو ديد:
جهان اسلام امروز با نيروهايي مواجه و تحت تأثير آنهاست كه از گسترش فوق العاده
فكر بشر در همه جوانب حاصل شده است[56] و نظريه
اينشتين بينش جديدي از طبيعت با خود آورده و راههاي تازهاي براي نگريستن به دين
و فلسفه پيشنهاد ميكند[57].
او ضرورت بازسازي انديشه ديني را از همين نكته الهام
ميگيرد و با توجه به تبليغات ضد ديني و بخصوص ضد اسلامي زمان خود بويژه در آسياي
مركزي نتيجه ميگيرد كه: « اكنون وقت آن رسيده تا به تحقيق در مباني اسلام
بپردازيم، و با بهرهگيري از دستاوردهاي علمي اروپا به تجديد نظر در انديشه مذهبي
اسلاميمان و در صورت لزوم به بازسازي آن بپردازيم»[58].
اين فرآيند بازسازي در چشم اقبال مستلزم دو عملكرد سلبي و
ايجابي توأمان است . در عملكرد سلبي، ساختار نظري پيشين علوم ديني كه با خرد و
نحوه معيشت كهن سازگار بودهاند نقد ميشوند.
رويارويي سنت و تجدد
جهان اسلام در دو دهه اخير بيش از يك قرن و نيم گذشته، شاهد رويارويي دو
جريان تجديدگرا و بنيادگرا بوده است. در همه كشورهاي اسلامي منازعات فكري و گاه
عملي وجود داشته و دارد. ولي به نظر ميرسد تجديدگرايي اسلامي رو به جلو است.
يكي از نشانههاي برتري و گستردگي تجديدگرايي، مقبوليت اين جريان در بين متفكران
مسلمان و استقبال بيشتر مردم از آن است. به همين دليل است كه كتابهاي اقبال
لاهوري چاپهاي متعدد و ترجمههاي گوناگون دارد و انبوهي از مقالات و كتابها و
پاياننامهها در باره زندگاني و انديشه اسلامي او نوشته و منتشر گرديده است. فقط
حدود هزار كتاب و مقاله در غرب در باره اقبال منتشر شده است[59]. درجهان
عرب نيز منابع فراواني در باره او نوشتهاند.[60] در ايران دو
كنگره مهم يكي در سال 1352 در حسينيه ارشاد تهران و ديگري در 1364 به همت دانشگاه
تهران و وزارت ارشاد اسلامي برگزار شد. فراواني و گستردگي اين فعاليتهاي فرهنگي و
علمي در باره اقبال نشانگر اهتمام جدي متفكران مسلمان به اقبالشناسي به عنوان
شاخهاي از پژوهشها و مطالعات راجع به احياء و تجديد انديشه اسلامي است.